نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

کابوس‌آن‌شب‌مهتابی (۳۹ تصویر)

#پارت۱۶۸ بعد از چند بوق کوتاه صدای بم و مردونه آقای محتشم پدر فربد توی گوشم پیچید. محتشم: بفرمایید؟ ـ سلام آقای محتشم...ماهرخ هستم! محتشم بعد از مکثی کوتاه گفت: سلام ماهرخ جان، خوبی؟ ـ ...

#پارت۱۶۸ بعد از چند بوق کوتاه صدای بم و مردونه آقای محتشم پدر فربد توی گوشم پیچید. محتشم: بفرمایید؟ ـ سلام آقای محتشم...ماهرخ هستم! محتشم بعد از مکثی کوتاه گفت: سلام ماهرخ جان، خوبی؟ ـ ممنون...راستش می‌خوام ببینمتون. آقای محتشم: درچه مورد؟ ـ میشه حضوری بگم؟ آقای محتشم دوباره مکث ...

۷ روز پیش
45K
#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد ...

#پارت۱۶۳ از آسانسور خارج شدم، در واحد رو با کلید باز کردم و وارد شدم. همونطور که کفشام رو توی جاکفشی می‌ذاشتم بلند گفتم: ـ سلام سلام! خانم جون با لبخند از اتاق بیرون اومد و گفت: عزیز دل من اومده؟! با آغوش باز به سمتش رفتم و خودم رو ...

۱ هفته پیش
80K
#پارت۱۵۶ خندیدم و گفتم: ـ بیخیال، کاری داشتی دکترجون؟ سیاوش: نه مثل اینکه واقعا قاطی کردی...زنگ زدم بگم قراره بریم بیرون میای؟ ـ کجا؟! سیاوش: نمی‌دونم حالا یه جایی میریم! ـ چرا که نه خیلیم ...

#پارت۱۵۶ خندیدم و گفتم: ـ بیخیال، کاری داشتی دکترجون؟ سیاوش: نه مثل اینکه واقعا قاطی کردی...زنگ زدم بگم قراره بریم بیرون میای؟ ـ کجا؟! سیاوش: نمی‌دونم حالا یه جایی میریم! ـ چرا که نه خیلیم خوش می‌گذره. سیاوش: پس بیام دنبالت؟ ـ نه راه دوره اذیت میشی خودم میام. سیاوش: ...

۲ هفته پیش
79K
#پارت۱۵۲ با بریدن هر انگشت چشمام رو محکم می‌بستم، حالم بد میشد! همین کار رو برای سر انگشتای پاهاشم انجام دادم. بابا بهم گفته بود وقتی کسی دچار حمله میشه و خونش جمع میشه برای ...

#پارت۱۵۲ با بریدن هر انگشت چشمام رو محکم می‌بستم، حالم بد میشد! همین کار رو برای سر انگشتای پاهاشم انجام دادم. بابا بهم گفته بود وقتی کسی دچار حمله میشه و خونش جمع میشه برای جلوگیری از سکته با تیغ تمیز نوک انگشتاش رو ببرم؛ ولی هیچوقت موقعیتش پیش نیومد. ...

۳ هفته پیش
35K
#پارت۱۴۰ با تموم شدن حرفش قطع کرد، تلفن رو گذاشتم سر جاش! روی زمین نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم. ای کاش خدا همون لحظه جونم رو می‌گرفت و راحتم می‌کرد. دلم یهو تیر ...

#پارت۱۴۰ با تموم شدن حرفش قطع کرد، تلفن رو گذاشتم سر جاش! روی زمین نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم. ای کاش خدا همون لحظه جونم رو می‌گرفت و راحتم می‌کرد. دلم یهو تیر کشید، دستم رو روی شکمم گذاشتم. یاد بچه توی شکمم افتادم! به کل فراموشش کرده ...

۴ هفته پیش
82K
#پارت۱۳۶ همه چیز خوب پیش می‌رفت و شهریار توی یک اداره مشغول کار شد. دو ماه بعد شهریار برای یک ماموریت کاری قرار بود چند روزی ما رو تنها بزاره. دو روز از رفتنش گذشت ...

#پارت۱۳۶ همه چیز خوب پیش می‌رفت و شهریار توی یک اداره مشغول کار شد. دو ماه بعد شهریار برای یک ماموریت کاری قرار بود چند روزی ما رو تنها بزاره. دو روز از رفتنش گذشت و توی این دو روز مرتب با هم در تماس بودیم. اما روز سوم دل ...

۴ هفته پیش
66K
#پارت۱۲۴ بوسیدمش و گفتم: ـ ممنونم. بابا به سمتم اومد؛ با گریه بغلش کردم و گفتم: ـ ممنونم بابا...خیلی خیلی ازت ممنونم! بابا محکم منو تو آغوشش نگه داشت و گفت: منو ببخش که باعث ...

#پارت۱۲۴ بوسیدمش و گفتم: ـ ممنونم. بابا به سمتم اومد؛ با گریه بغلش کردم و گفتم: ـ ممنونم بابا...خیلی خیلی ازت ممنونم! بابا محکم منو تو آغوشش نگه داشت و گفت: منو ببخش که باعث ناراحتیت شدم! بابا گونم رو بوسید و ادامه داد: خوشبخت بشی دخترم! بابا شهریار رو ...

۷ دی 1398
107K
#پارت۱۱۸ با حرفی که زد هیچی نگفتم، فقط شدت اشکام بود که بیشتر شد. همه چیز رو تموم شده می‌دونستم. دلم می‌خواست خدا جونم رو همون لحظه می‌گرفت؛ ولی نه مثل اینکه من باید بیشتر ...

#پارت۱۱۸ با حرفی که زد هیچی نگفتم، فقط شدت اشکام بود که بیشتر شد. همه چیز رو تموم شده می‌دونستم. دلم می‌خواست خدا جونم رو همون لحظه می‌گرفت؛ ولی نه مثل اینکه من باید بیشتر از این زجر و درد می‌کشیدم. عمارت که رسیدم یه راست به اتاقم رفتم و ...

۷ دی 1398
116K
#پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد. تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ...

#پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد. تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ناراحت یا دلخور باشم. *** از عمارت خارج شدم، بخاطر اینکه هوا خوب بود تصمیم ...

۲۳ آذر 1398
54K
#پارت۱۰۵ توی دلم پوزخندی به احمقیم زدم، منو بگو ناراحت بودم که شهریار الان منتظرم مونده و علاف شده! ولی مثل اینکه زیادم منتظر نموند. شهریار بدون هیچ حرفی با اخم غلیظی از کنارم رد ...

#پارت۱۰۵ توی دلم پوزخندی به احمقیم زدم، منو بگو ناراحت بودم که شهریار الان منتظرم مونده و علاف شده! ولی مثل اینکه زیادم منتظر نموند. شهریار بدون هیچ حرفی با اخم غلیظی از کنارم رد شد و از قهوه‌خونه خارج شد. دختری که همراهش بود نگاهی متعجب بهم انداخت و ...

۱۶ آذر 1398
4K
#پارت۱۰۱ دلم می‌خواست این شعرا تموم نشه، چون اگر تموم بشه مجبورم دفترش رو پس بدم؛ ولی دوست دارم به عنوان یادگاری پیش خودم نگه دارم و هر روز شعراش رو مرور کنم و لذت ...

#پارت۱۰۱ دلم می‌خواست این شعرا تموم نشه، چون اگر تموم بشه مجبورم دفترش رو پس بدم؛ ولی دوست دارم به عنوان یادگاری پیش خودم نگه دارم و هر روز شعراش رو مرور کنم و لذت ببرم، لذتی ناب که خیلی وقت بود توی زندگیم احساس نمی‌کردم، حتی با خوندن بهترین ...

۱۰ آذر 1398
11K
#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم. زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف ...

#پارت۸۸ *** بهش خیره شدم، داشت چیکار می‌کرد؟ اصلا کی هست؟! ای کاش برمی‌گشت تا بتونم چهرش رو ببینم. زنی که با استرس و اظطراب در حال کندن زمین بود نگاهی با ترس به اطراف انداخت. در همون حین برگشتش و نگاهش به پشت سر تونستم چهرش رو ببینم، کمی ...

۲۰ آبان 1398
2K
#پارت۸۰ ماهور: حالا مگه چیشده، اصن شاید جواب من منفی باشه! با عصبانیت گفتم: ـ تو خیلی بی‌جا می‌کنی، بهتر از فراز عمرا اگر پیدا کنی؛ فراز از سرتم زیادیه! ماهور: مگه من چمه؟ ـ ...

#پارت۸۰ ماهور: حالا مگه چیشده، اصن شاید جواب من منفی باشه! با عصبانیت گفتم: ـ تو خیلی بی‌جا می‌کنی، بهتر از فراز عمرا اگر پیدا کنی؛ فراز از سرتم زیادیه! ماهور: مگه من چمه؟ ـ چت نیست، ببین ماهور منو خر نکن من خودم عالم و آدم رو که یکیش ...

۱۰ آبان 1398
5K
#پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه. خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی ...

#پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه. خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی فرستاده باشه! کتاب رو باز کردم و مقدمش رو خوندم. مقدمه قشنگی داشت و همین ...

۲۷ مهر 1398
2K
#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر ...

#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر قاطع با فربد حرف زد و مُهر خاموشی رو به دهن فربد زد حس خوبی ...

۲۰ مهر 1398
3K
#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ...

#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ناراحتی گفت: به کسی علاقه داری؟ ابروهام رو بالا انداختم، دیگه داشت اعصابم رو خورد ...

۱۶ مهر 1398
2K
#پارت۶۵ نیم ساعتی توی محوطه با مهرانا قدم زدیم و صحبت کردیم. کلاس بعد که تمام سوار ماشینم شدم و استارت زدم ولی ماشین روشن نشد. چندبار تکرار کردم ولی فایده‌ای نداشت، کلافه از ماشین ...

#پارت۶۵ نیم ساعتی توی محوطه با مهرانا قدم زدیم و صحبت کردیم. کلاس بعد که تمام سوار ماشینم شدم و استارت زدم ولی ماشین روشن نشد. چندبار تکرار کردم ولی فایده‌ای نداشت، کلافه از ماشین پیاده شدم و کمی با دم و دستگاه ماشین ور رفتم ولی بیشتر خراب کردم. ...

۱۶ مهر 1398
1K
#پارت۶۴ ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟! وقتی جوابم نگرفتم گفتم: ـ با شمام جناب سالار! اهورا از فکر بیرون اومد و گفت: چی گفتی؟ ـ گفتم داستان قشنگی بود. اهورا: ...

#پارت۶۴ ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟! وقتی جوابم نگرفتم گفتم: ـ با شمام جناب سالار! اهورا از فکر بیرون اومد و گفت: چی گفتی؟ ـ گفتم داستان قشنگی بود. اهورا: مگه تموم شد؟! با تعجب گفتم: ـ حواست کجاست؟! اهورا شقیقش رو فشار داد و ...

۱۶ مهر 1398
1K
#پارت۵۷ *** جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو روی شونم گذاشتم. نگاهی به سر تا پام انداختم، تیپ کاملا رسمی و دانشجویی! چند روز پیش کارای دانشگاهم رو انجام دادم و ...

#پارت۵۷ *** جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو روی شونم گذاشتم. نگاهی به سر تا پام انداختم، تیپ کاملا رسمی و دانشجویی! چند روز پیش کارای دانشگاهم رو انجام دادم و امروز اولین روز رفتن به دانشگاهه، بازم مثل قدیم از توی آیینه به خودم لبخند ...

۶ مهر 1398
1K
#پارت۵۴ اهورا: چی داره اینجا که هر روز می‌شینی و به یه نقطه خیره میشی؟ این از کجا می‌دونه من هر روز اینجا می‌شینم؟! ـ از کجا فهمیدی اینجام؟! اهورا: سراغتو از خدمتکاری گرفتم. ـ ...

#پارت۵۴ اهورا: چی داره اینجا که هر روز می‌شینی و به یه نقطه خیره میشی؟ این از کجا می‌دونه من هر روز اینجا می‌شینم؟! ـ از کجا فهمیدی اینجام؟! اهورا: سراغتو از خدمتکاری گرفتم. ـ اهان. اهورا نشست، عصاش رو جمع کرد و روی میز گذاشت. اهورا: دیشب می‌خواستی در ...

۶ مهر 1398
1K