نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

کابوس‌آن‌شب‌مهتابی (۲۶ تصویر)

#پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه. خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی ...

#پارت۷۳ چرا اهورا این کتاب رو برام فرستاده؟! با حدسی که به ذهنم رسید ناخداگاه لبخندی روی لبم نشست، ای کاش حدسم درست باشه. خیلی دوست دارم این کتاب رو اهورا یه جورایی برای عذرخواهی فرستاده باشه! کتاب رو باز کردم و مقدمش رو خوندم. مقدمه قشنگی داشت و همین ...

۳ روز پیش
64K
#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر ...

#پارت۶۷ فراز از دستور قاطع اهورا پیروی کرد و به راهش ادامه داد. حرصم گرفته بود، توی دلم مدام به اهورا فحش می‌دادم ولی از یه طرفم یه حس شیرینی داشتم. از اینکه اهورا انقدر قاطع با فربد حرف زد و مُهر خاموشی رو به دهن فربد زد حس خوبی ...

۱ هفته پیش
66K
#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ...

#پارت۶۶ داشتم کلافه میشدم، ادامه داد. فربد: تو فقط خودت رو درنظر می‌گیری پس من چی؟ قلب و احساس من چی؟ ماهرخ انقدر بی‌انصاف نباش. ـ من بی‌انصاف نیستم فقط بهتون علاقه‌ای ندارم. فربد با ناراحتی گفت: به کسی علاقه داری؟ ابروهام رو بالا انداختم، دیگه داشت اعصابم رو خورد ...

۱ هفته پیش
65K
#پارت۶۵ نیم ساعتی توی محوطه با مهرانا قدم زدیم و صحبت کردیم. کلاس بعد که تمام سوار ماشینم شدم و استارت زدم ولی ماشین روشن نشد. چندبار تکرار کردم ولی فایده‌ای نداشت، کلافه از ماشین ...

#پارت۶۵ نیم ساعتی توی محوطه با مهرانا قدم زدیم و صحبت کردیم. کلاس بعد که تمام سوار ماشینم شدم و استارت زدم ولی ماشین روشن نشد. چندبار تکرار کردم ولی فایده‌ای نداشت، کلافه از ماشین پیاده شدم و کمی با دم و دستگاه ماشین ور رفتم ولی بیشتر خراب کردم. ...

۱ هفته پیش
68K
#پارت۶۴ ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟! وقتی جوابم نگرفتم گفتم: ـ با شمام جناب سالار! اهورا از فکر بیرون اومد و گفت: چی گفتی؟ ـ گفتم داستان قشنگی بود. اهورا: ...

#پارت۶۴ ـ پایان...حیف شد که تموم داستان قشنگی بود مگه نه؟! وقتی جوابم نگرفتم گفتم: ـ با شمام جناب سالار! اهورا از فکر بیرون اومد و گفت: چی گفتی؟ ـ گفتم داستان قشنگی بود. اهورا: مگه تموم شد؟! با تعجب گفتم: ـ حواست کجاست؟! اهورا شقیقش رو فشار داد و ...

۱ هفته پیش
52K
#پارت۵۷ *** جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو روی شونم گذاشتم. نگاهی به سر تا پام انداختم، تیپ کاملا رسمی و دانشجویی! چند روز پیش کارای دانشگاهم رو انجام دادم و ...

#پارت۵۷ *** جلوی آیینه ایستادم و مقنعم رو سرم کردم، کیفم رو روی شونم گذاشتم. نگاهی به سر تا پام انداختم، تیپ کاملا رسمی و دانشجویی! چند روز پیش کارای دانشگاهم رو انجام دادم و امروز اولین روز رفتن به دانشگاهه، بازم مثل قدیم از توی آیینه به خودم لبخند ...

۳ هفته پیش
61K
#پارت۵۴ اهورا: چی داره اینجا که هر روز می‌شینی و به یه نقطه خیره میشی؟ این از کجا می‌دونه من هر روز اینجا می‌شینم؟! ـ از کجا فهمیدی اینجام؟! اهورا: سراغتو از خدمتکاری گرفتم. ـ ...

#پارت۵۴ اهورا: چی داره اینجا که هر روز می‌شینی و به یه نقطه خیره میشی؟ این از کجا می‌دونه من هر روز اینجا می‌شینم؟! ـ از کجا فهمیدی اینجام؟! اهورا: سراغتو از خدمتکاری گرفتم. ـ اهان. اهورا نشست، عصاش رو جمع کرد و روی میز گذاشت. اهورا: دیشب می‌خواستی در ...

۳ هفته پیش
73K
#پارت۵۱ *** ماشین رو قفل کردم و به سمت سالن راه افتادم. چند قدم رفتم که در کمال تعجب اهورا رو دیدم که با عصبانیت از سالن خارج شد، اخم غلیظی روی پیشونیش داشت. متعجب ...

#پارت۵۱ *** ماشین رو قفل کردم و به سمت سالن راه افتادم. چند قدم رفتم که در کمال تعجب اهورا رو دیدم که با عصبانیت از سالن خارج شد، اخم غلیظی روی پیشونیش داشت. متعجب سریع مسیر رو طی کردم و وارد سالن شدم، خواستم برم سمت پله ها که ...

۳ هفته پیش
85K
#پارت۵۰ منتظر بودم؛ خانم بزرگ با نگرانی نگاهم کرد، بهش لبخند آرامش‌بخشی زدم و به سمت سالن اردشیرخان رفتم. وارد سالن نشیمن که اردشیرخان اونجا منتظر بود شدم. ـ سلام. ارشیرخان با اخم غلیظی نگاهم ...

#پارت۵۰ منتظر بودم؛ خانم بزرگ با نگرانی نگاهم کرد، بهش لبخند آرامش‌بخشی زدم و به سمت سالن اردشیرخان رفتم. وارد سالن نشیمن که اردشیرخان اونجا منتظر بود شدم. ـ سلام. ارشیرخان با اخم غلیظی نگاهم کرد و عصبی گفت: یک روز کامل بدون اینکه اطلاع بدی کجا رفتی؟ قرار بود ...

۳ هفته پیش
41K
#پارت۴۵ با فکری که به ذهنم رسید رو به شهلا خانم گفتم: ـ لطفا برای به نفر دیگه هم بشقاب و لیوان بزاز. شهلا خانم: مگر مهمان دارید؟ ـ نه! شهلاخانم با تعجب باشه‌ای گفت ...

#پارت۴۵ با فکری که به ذهنم رسید رو به شهلا خانم گفتم: ـ لطفا برای به نفر دیگه هم بشقاب و لیوان بزاز. شهلا خانم: مگر مهمان دارید؟ ـ نه! شهلاخانم با تعجب باشه‌ای گفت و رفت. نفس عمیقی کشیدم و از سالن خارج شدم. مقابل خدمتکار سالن اردشیرخان ایستادم ...

۴ هفته پیش
45K
#پارت۴۲ با تعجب وارد سالن شد و گفت: اهورا؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اهورا با شنیدن صدای خانم بزرگ لبخند محوی روی لباش نشست و گفت: ـ سلام مامان. خانم بزرگ: سلام! نگفتی این وقت ...

#پارت۴۲ با تعجب وارد سالن شد و گفت: اهورا؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اهورا با شنیدن صدای خانم بزرگ لبخند محوی روی لباش نشست و گفت: ـ سلام مامان. خانم بزرگ: سلام! نگفتی این وقت روز اتفاقی افتاده که اومدی اینجا؟ اهورا خندید و گفت: چند وقتی می‌خوام مهمونتون باشم! ...

۴ هفته پیش
32K
#پارت۳۹ تا شب با خانم بزرگ درمورد انواع کتاب‌ها صحبت کردیم و در نهایت قرار شد به کتابخونه بریم و چند تا کتاب خوب بخریم. با خوابیدن خانم بزرگ به اتاقم رفتم و شمارهٔ اهورا ...

#پارت۳۹ تا شب با خانم بزرگ درمورد انواع کتاب‌ها صحبت کردیم و در نهایت قرار شد به کتابخونه بریم و چند تا کتاب خوب بخریم. با خوابیدن خانم بزرگ به اتاقم رفتم و شمارهٔ اهورا رو گرفتم، توی لحظهٔ آخر زمانی که داشتم ناامید می‌شدم صداش توی گوشم پیچید. اهورا: ...

۲۹ شهریور 1398
14K
#پارت۳۶ با افتادن این اتفاقات دیگه حتی دلم نمی‌خواست نگاهم به اردشیر بیوفته، رابطمون سرد و بی روح شد مثل دوتا سنگ شدیم، سرد و بی احساس...پسر بزرگمم بخاطر اهورا با اردشیر جر و بحث ...

#پارت۳۶ با افتادن این اتفاقات دیگه حتی دلم نمی‌خواست نگاهم به اردشیر بیوفته، رابطمون سرد و بی روح شد مثل دوتا سنگ شدیم، سرد و بی احساس...پسر بزرگمم بخاطر اهورا با اردشیر جر و بحث کرد و اونم از این عمارت کوفتی رفت، این عمارت برام شده بود درست مثل ...

۲۹ شهریور 1398
68K
#پارت۳۵ خانم بزرگ: سالها پیش احمدخان پدربزرگ نازگل با صمیمی ترین دوستش یعنی محمودخان قول و قراری گذاشتن، اون قول و قرار این بود که نازگل بشه عروس محمودخان، من مخالف بودم ولی اردشیر مطیع ...

#پارت۳۵ خانم بزرگ: سالها پیش احمدخان پدربزرگ نازگل با صمیمی ترین دوستش یعنی محمودخان قول و قراری گذاشتن، اون قول و قرار این بود که نازگل بشه عروس محمودخان، من مخالف بودم ولی اردشیر مطیع تصمیمات ظالمانهٔ پدرش بود، خلاصه قول و قرار گذاشته شد ولی نازگل عاشق شخص دیگه‌ای ...

۲۹ شهریور 1398
49K
#پارت۳۰ از ترس جیغ بلندی کشیدم و به سمت صدا برگشتم. داشتم به گریه میوفتادم، چهرش توی اون تاریکی معلوم نبود، با فکر اینکه نکنه دزد باشه دوباره جیغ کشیدم و با لکنت گفتم: ـ ...

#پارت۳۰ از ترس جیغ بلندی کشیدم و به سمت صدا برگشتم. داشتم به گریه میوفتادم، چهرش توی اون تاریکی معلوم نبود، با فکر اینکه نکنه دزد باشه دوباره جیغ کشیدم و با لکنت گفتم: ـ دز...دزد...کمک! دوباره جیغ کشیدم و به سمت در دوییدم و خارج شدم، در کلبه رو ...

۲۶ شهریور 1398
33K
#پارت۲۹ یک ساعت گذشت و من هیچ برنامهٔ جالبی پیدا نکردم، کنترل رو پرت کردم کنار و به ساعت نگاه کردم، ساعت دو ظهر بود. تصمیم گرفتم یکم توی باغ قدم بزنم، لباس گرم پوشیدم ...

#پارت۲۹ یک ساعت گذشت و من هیچ برنامهٔ جالبی پیدا نکردم، کنترل رو پرت کردم کنار و به ساعت نگاه کردم، ساعت دو ظهر بود. تصمیم گرفتم یکم توی باغ قدم بزنم، لباس گرم پوشیدم و شالم رو سرم کردم و از سالن خارج شدم. وارد باغ که شدم دستام ...

۲۵ شهریور 1398
12K
#پارت۲۶ لبخند تلخی زد و گفت: یه جایی دور از این دنیا، جایی که دیگه خبری از طمع آدما نیست، جایی که دیگه نه فریب هست و نه نیرنگ یه جای خوب و آروم. حرفاش ...

#پارت۲۶ لبخند تلخی زد و گفت: یه جایی دور از این دنیا، جایی که دیگه خبری از طمع آدما نیست، جایی که دیگه نه فریب هست و نه نیرنگ یه جای خوب و آروم. حرفاش سوز داشت، مخلوطی از غم و حرص، سعی کردم متعجب خودم رو نشون بدم. ـ ...

۲۵ شهریور 1398
55K
#پارت۲۵ حق دخالت توی اموری که به شما مربوط نمیشه رو ندارید، اجازهٔ فضولی و سرک کشیدن در همه جای عمارت رو ندارید و اینکه برای صرف سه وعدهٔ غذایی شما جدا از خدمتکارا و ...

#پارت۲۵ حق دخالت توی اموری که به شما مربوط نمیشه رو ندارید، اجازهٔ فضولی و سرک کشیدن در همه جای عمارت رو ندارید و اینکه برای صرف سه وعدهٔ غذایی شما جدا از خدمتکارا و با خانم‌بزرگ غذاتون رو صرف می‌کنید و هرگز نباید خانم‌بزرگ رو تنها بزارید نکتهٔ آخر ...

۲۴ شهریور 1398
62K
#پارت۲۳ ـ خیلی دلم می‌خواد عکس دخترشون رو ببینم، هر کدوم از اعضای این خانواده منو دیده تعجب کرده! ماهور: من عکسش رو دیدم یه دختر فوق‌العاده خوشگل و زیبا. ـ اسمش چی بود؟ ماهور: ...

#پارت۲۳ ـ خیلی دلم می‌خواد عکس دخترشون رو ببینم، هر کدوم از اعضای این خانواده منو دیده تعجب کرده! ماهور: من عکسش رو دیدم یه دختر فوق‌العاده خوشگل و زیبا. ـ اسمش چی بود؟ ماهور: نازگل. ـ چه اسم قشنگی. ماهور رو دم خونشون پیاده کردم و خودمم برگشتم خونه، ...

۲۴ شهریور 1398
56K
#پارت۲۰ ـ از دیشب که اومدی توی خوابم نتونستم یک لحظه هم آرامش و قرار داشته باشم، ولی مهتاب الان که فکر می‌کنم می‌‌فهمم که شاید برگشت من به زندگی یه حکمتی داشته! شاید دلیل ...

#پارت۲۰ ـ از دیشب که اومدی توی خوابم نتونستم یک لحظه هم آرامش و قرار داشته باشم، ولی مهتاب الان که فکر می‌کنم می‌‌فهمم که شاید برگشت من به زندگی یه حکمتی داشته! شاید دلیل برگشت من به زندگی مثل کاری باشه که تو دیشب ازم خواستی، اره مهتاب اگر ...

۲۳ شهریور 1398
58K