نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

کارگاه_نویسندگی (۶ تصویر)

#قطره و تاب بیاور این تحمل را از من تا تو فاصله ایست به اندازه ی یک قرن قحطی نه رودیم نه دریا و به هیچ اقیانوسی نمیریزیم آرزویمان باران شدن بود قطره شدیم چکیدیم ...

#قطره و تاب بیاور این تحمل را از من تا تو فاصله ایست به اندازه ی یک قرن قحطی نه رودیم نه دریا و به هیچ اقیانوسی نمیریزیم آرزویمان باران شدن بود قطره شدیم چکیدیم میان شنزاری که به شلاق باد تازیانه میخورد @pardismusic1 #پروانه_الف #کارگاه_نویسندگی #کتاب #شعر #پردیس #پردیس_موزیک ...

۲۱ فروردین 1398
18K
#این_یک_داستان_نیست #پارت_پنجم دستش را روی شانه ام نهاد کمی به سمتم مایل شد،به دلم بد افتاد،خانم تصدیقی هیچگاه تا این حد نزدیک دانش آموزی نشده بود دماغش را بالا کشید گمانم سرماخوردگی داشت کلماتی که ...

#این_یک_داستان_نیست #پارت_پنجم دستش را روی شانه ام نهاد کمی به سمتم مایل شد،به دلم بد افتاد،خانم تصدیقی هیچگاه تا این حد نزدیک دانش آموزی نشده بود دماغش را بالا کشید گمانم سرماخوردگی داشت کلماتی که نوک زبانش ورجه وورجه میکردند را یکی یکی سر جایشان نشاند و اجازه داد با ...

۱۴ بهمن 1397
19K
#قطار دلش به رفتن نبود... خودم چمدان دستش دادم... نشاندمش در کوپه ی قطار... شبنم بود که روی گلبرگ صورتش می دوید.... لحظه ی آخر دستم را گرفت... خواست چیزی بگوید که انگشتم را روی ...

#قطار دلش به رفتن نبود... خودم چمدان دستش دادم... نشاندمش در کوپه ی قطار... شبنم بود که روی گلبرگ صورتش می دوید.... لحظه ی آخر دستم را گرفت... خواست چیزی بگوید که انگشتم را روی لبهایش گذاشتم... _هیسسسسس.... چشمانم را از نگاه ملتمسش گرفتم و از پنجره بیرون انداختم... دستش ...

۲۷ شهریور 1397
14K
من که دیگر رمقی برایم نمانده بود بیهوش روی زمین افتادم. چشم که باز کردم خود را در یک گودال چند متری دیدم خواهرم با پیشانیی خونی کنارم به پهلو افتاده بود...صدایش زدم ...جوابی نداد... ...

من که دیگر رمقی برایم نمانده بود بیهوش روی زمین افتادم. چشم که باز کردم خود را در یک گودال چند متری دیدم خواهرم با پیشانیی خونی کنارم به پهلو افتاده بود...صدایش زدم ...جوابی نداد... خواستم فریاد بزنم و کمک بخواهم اما دهانم خشک شده و زبانم در آن نمی ...

۲۲ تیر 1397
12K
همه جا غرق سکوت شد.منتظر شنیدن سرگذشت نفر بعد بودم . سن و سالی نداشت پایین پیراهنش لکه ی بزرگ قرمز رنگی توجهم را جلب نمود هنوز لب باز نکرده بود اما میشد حدس زد ...

همه جا غرق سکوت شد.منتظر شنیدن سرگذشت نفر بعد بودم . سن و سالی نداشت پایین پیراهنش لکه ی بزرگ قرمز رنگی توجهم را جلب نمود هنوز لب باز نکرده بود اما میشد حدس زد که او را به قتل رسانده اند. همانطور که سر به زیر داشت ، اینگونه ...

۲۲ تیر 1397
11K
دهانم بسته است پشت لبهایم هجوم واژه هاست زبانم اَلکَن است دیگر نمی چرخد بگوید ذره ای از عشق غمی سنگین به مسلخ برده این دل را و می لرزد به خود از تیزیِ تیغِ ...

دهانم بسته است پشت لبهایم هجوم واژه هاست زبانم اَلکَن است دیگر نمی چرخد بگوید ذره ای از عشق غمی سنگین به مسلخ برده این دل را و می لرزد به خود از تیزیِ تیغِ گیوتینی که گویا شرط بسته او بگیرد جان من تا روید از چوب تَنَش شاخ ...

۳ خرداد 1397
13K