izeinabii

izeinabii

دچاریه‌پسرقدبلندباچشمایی‌خماروقهوه‌ای‌رنگ🍁
#آخرین_تکه_قلبم
insta:izeinabii
عاشق نوشتن، مینویسم ، مبهم و با احساس!
از ته دل.‌.

#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا ...

#پارت_۶۲ #آخرین_تکه_قلبم آهو: روزنامه هارو از توی کوله پشتی نویی که سیا برای خودش خریده بود درآوردم. به نوشته هاش دقت کردم،چه شد که آقای..به یک زن سیاه پوست تبدیل شد! هیعی کشیدم وگفتم: _اینجارونیگا برگشت سمتم: _چیه؟ _اینو بخون‌،این مردسفیدوبوره؟ _خب؟ _شده این زن سیاه پوستِ ابرویی بالا داد ...

۱ روز پیش
79K
#پارت_۶۱ #آخرین_تکه_قلبم بافت بادمجونی رنگمو پوشیدم و از سوراخی ک روش پنبه گذاشته بودم ، پشت در رو تماشا کردم. با رخ پریشون سیاوش رو به رو شدم..قلبم آروم گرفت و انگار امنیت به دنیا ...

#پارت_۶۱ #آخرین_تکه_قلبم بافت بادمجونی رنگمو پوشیدم و از سوراخی ک روش پنبه گذاشته بودم ، پشت در رو تماشا کردم. با رخ پریشون سیاوش رو به رو شدم..قلبم آروم گرفت و انگار امنیت به دنیا برگشت.. در رو بازکردم . یک دقیقه موکر مانند همو نگاه کردیم.. بدون اینکه سلام ...

۳ روز پیش
81K
#پارت_۶۰ #آخرین_تکه_قلبم دختر مجهول و گمنام (همونی که توی مهمونی نیما و عرفان سرش دعوا کردن) : صدای پارس بیسکیت(سگم) به گوشم خورد ، برگشتم سمتش.. اومد کنارم .. دستی روش کشیدم و گفتم: _رفیق ...

#پارت_۶۰ #آخرین_تکه_قلبم دختر مجهول و گمنام (همونی که توی مهمونی نیما و عرفان سرش دعوا کردن) : صدای پارس بیسکیت(سگم) به گوشم خورد ، برگشتم سمتش.. اومد کنارم .. دستی روش کشیدم و گفتم: _رفیق روزهای سخت .. زبونشو درآورد و خودشو برام لوس کرد... قربون صدش رفتم. صدای موج ...

۳ روز پیش
41K
#پارت_۵۹ #آخرین_تکه_قلبم باشنیدن صدای سعید دنیا رو سرم خراب شد .. لعنتی.. _الو ؟ _االو بله ؟ _سلام چطوری _ممنون _میشناسی _آره سعید _خوب شناختی _صدای آدما توی خاطرم می مونه! _چه شگفت انگیز! چرت ...

#پارت_۵۹ #آخرین_تکه_قلبم باشنیدن صدای سعید دنیا رو سرم خراب شد .. لعنتی.. _الو ؟ _االو بله ؟ _سلام چطوری _ممنون _میشناسی _آره سعید _خوب شناختی _صدای آدما توی خاطرم می مونه! _چه شگفت انگیز! چرت نگو پسره ی چاپلوس.. _آره خیلی! _میشه ببینمت؟ _نه با دوستم اومدم بیرون. _باشه عزیزم ...

۴ روز پیش
92K
#پارت_۵۸ #آخرین_تکه_قلبم دستی روی غبار ماشین کشیدم .. عرفان با موهای حالت داده نشست توی ماشین و گفت: _چقدر آرایش کردی تو .. براش شکلک درآوردم و گفتم: _ریمل زدن و رژ ساده کشیدن رو ...

#پارت_۵۸ #آخرین_تکه_قلبم دستی روی غبار ماشین کشیدم .. عرفان با موهای حالت داده نشست توی ماشین و گفت: _چقدر آرایش کردی تو .. براش شکلک درآوردم و گفتم: _ریمل زدن و رژ ساده کشیدن رو لب، میگی آرایش زیاد؟؟ _آخه تو تا چند وقت پیش همینم نمیزدی.. نفس عمیقی کشیدم: ...

۶ روز پیش
149K
تُ. . .❤ 👫🏻🍁

تُ. . .❤ 👫🏻🍁

۷ روز پیش
4K
#پارت_۵۷ #آخرین_تکه_قلبم با شنیدن آدرس ، از بغلش درومدم بیرون و گفتم: _ببینم چی میشه.. با چشمای سبزش بهم زل زد و گفت: _منتظر جوابت میمونم.. سری تکون دادم و از پله ها پایین رفتم ...

#پارت_۵۷ #آخرین_تکه_قلبم با شنیدن آدرس ، از بغلش درومدم بیرون و گفتم: _ببینم چی میشه.. با چشمای سبزش بهم زل زد و گفت: _منتظر جوابت میمونم.. سری تکون دادم و از پله ها پایین رفتم ، برای خودم کف زدم.. خیلی خوب آدسو از چنگ سعید درآوردم بیرون! عرفان رو ...

۷ روز پیش
48K
#پارت_۵۶ #آخرین_تکه_قلبم (بازگشت به زمان حال ) سحر: لبخند دلبری زدم و رو به سعید گفتم: _خب،دیگه چی؟؟ _دیگه همین کلی این روزا دارم پیشرفت میکنم ، سرم به کارای خودم گرمه .. چشمکی زد ...

#پارت_۵۶ #آخرین_تکه_قلبم (بازگشت به زمان حال ) سحر: لبخند دلبری زدم و رو به سعید گفتم: _خب،دیگه چی؟؟ _دیگه همین کلی این روزا دارم پیشرفت میکنم ، سرم به کارای خودم گرمه .. چشمکی زد و ادامه داد: _دختر بازی ام نمیکنم. خندیدم..لوندانه..! دستشو آورد سمت دستم ، دستمو کشیدم ...

۷ روز پیش
65K
#پارت_۵۵ #آخرین_تکه_قلبم با شنیدن این که کسی از دستم درش بیاره ، از قهرم پشمون شدم ، بر گشتم دیدم با اون ماکسش و چشمای زیادی تابلوش منتظره من برگردم . تا دید دارم برمیگردم ...

#پارت_۵۵ #آخرین_تکه_قلبم با شنیدن این که کسی از دستم درش بیاره ، از قهرم پشمون شدم ، بر گشتم دیدم با اون ماکسش و چشمای زیادی تابلوش منتظره من برگردم . تا دید دارم برمیگردم ، رفت داخل .. بقول نازنین غرور دار .. مثلا میخواد بگه من منت کشی ...

۱ هفته پیش
45K
#پارت_۵۴ #آخرین_تکه_قلبم راه افتادیم و کوچه ها رو گذاشتیم زیر پامون ، صدای اذان که به گوش رسید منو آرزو به عادت همیشگی صلوات فرستادیم ، من انگشتم و بوسیدم و به پیشمونیم زدم ، ...

#پارت_۵۴ #آخرین_تکه_قلبم راه افتادیم و کوچه ها رو گذاشتیم زیر پامون ، صدای اذان که به گوش رسید منو آرزو به عادت همیشگی صلوات فرستادیم ، من انگشتم و بوسیدم و به پیشمونیم زدم ، امیر و نیما ام ادای ما رو اوردن ، امیر:الله اکبر.. چشم قره ای رفتم ...

۱ هفته پیش
20K
#پارت_۵۳ #آخرین_تکه_قلبم از سرما هممون به سمت ماشین پناه آوردیم ، نیما بهم نگاه کرد و گفت: _عجب هواییه.. لبخند زدم و گفتم: _آره خیلی هوای خوبیه.. با تعجب به اینکه ما کم داریم یا ...

#پارت_۵۳ #آخرین_تکه_قلبم از سرما هممون به سمت ماشین پناه آوردیم ، نیما بهم نگاه کرد و گفت: _عجب هواییه.. لبخند زدم و گفتم: _آره خیلی هوای خوبیه.. با تعجب به اینکه ما کم داریم یا یه چیزی زدیم سوار ماشین شدند اما هردوشون متوجه نشدند که ما منظورمون چیز دیگه ...

۱ هفته پیش
65K
#پارت_۵۲ #آخرین_تکه_قلبم (پلی بک به خاطرات گذشته ) در حالی که چیزی نمونده بود سکته کنم ، گفتم: _آرزو یه زنگ بزن به گوشیم نیستش! زنگ که زد صداش درومد نفس راحتی کشیدم، همه جا ...

#پارت_۵۲ #آخرین_تکه_قلبم (پلی بک به خاطرات گذشته ) در حالی که چیزی نمونده بود سکته کنم ، گفتم: _آرزو یه زنگ بزن به گوشیم نیستش! زنگ که زد صداش درومد نفس راحتی کشیدم، همه جا رو گشتم زیر روزنامه ها زیر پام توی جیبم و کیفم اما هیچ جا نبودش ...

۱ هفته پیش
66K
#پارت_۵۱ #آخرین_تکه_قلبم نیاز: به ساعتم نگاهی کردم،ساعت ۵ونیم رو نشون میداد.. آفتاب خودشو پشت کوه قایم کرد و تاریکی آسمون آبی رو فرا گرفت. ِآرزو اخمی کرد و گفت: _پیامکش اومد..ساعت ۶ ، جلوی موزه ...

#پارت_۵۱ #آخرین_تکه_قلبم نیاز: به ساعتم نگاهی کردم،ساعت ۵ونیم رو نشون میداد.. آفتاب خودشو پشت کوه قایم کرد و تاریکی آسمون آبی رو فرا گرفت. ِآرزو اخمی کرد و گفت: _پیامکش اومد..ساعت ۶ ، جلوی موزه مفاخر .. موزه مفاخر کجاست نیاز ؟؟ مقنعه ام رو روی سرم مرتب کردم و ...

۱ هفته پیش
114K
#پارت_۵۰ #آخرین_تکه_قلبم درخواست تماسشو قبول کردم: _الو با صدای خواب آلودش گفت: _الو نیما ؟؟ با شنیدن صداش احساس کردم قلبم آروم و راحت به زدن ادامه داد! _جون نیما _کاری داری؟ _آره _من شارژ ...

#پارت_۵۰ #آخرین_تکه_قلبم درخواست تماسشو قبول کردم: _الو با صدای خواب آلودش گفت: _الو نیما ؟؟ با شنیدن صداش احساس کردم قلبم آروم و راحت به زدن ادامه داد! _جون نیما _کاری داری؟ _آره _من شارژ ندارم _قطع کن میزنگم _باشه شماره اش رو گرفتم: صداش پیچید توی گوشم.. _نیما _جون ...

۱ هفته پیش
37K
#پارت_۴۹ #آخرین_تکه_قلبم شماره اش یه چند تا صفر و ۱ بود ، زنگ زدم بهش : _ همچین شماره ای وجود ندارد.. مگه میشه؟؟؟سریع زنگ زدم شایان.. _جونم داداش _سریع بیا همین آدرسی که میفرسم ...

#پارت_۴۹ #آخرین_تکه_قلبم شماره اش یه چند تا صفر و ۱ بود ، زنگ زدم بهش : _ همچین شماره ای وجود ندارد.. مگه میشه؟؟؟سریع زنگ زدم شایان.. _جونم داداش _سریع بیا همین آدرسی که میفرسم برات. _ولی آخه _آخه نداره شایان ، پاشو کارم واجبه. آدرس رو براش پیامک کردم ...

۱ هفته پیش
68K
#آخرین_تکه_قلبم #izeinabii 📝روز نویسنده رو به همه ی نویسنده ها بخصوص نویسنده های مورد علاقه خودم و نویسنده های ویسگون تبریک میگم❤👏🏻💞 P*E*G*A*H #رمان_اسطوره هما پور اصفهانی ، shazdekoochool #رمان_بغض_ترانه_ام_مشو #پشت_یک_دیوار_سنگی #باورم_کن آرام رضایی و ...

#آخرین_تکه_قلبم #izeinabii 📝روز نویسنده رو به همه ی نویسنده ها بخصوص نویسنده های مورد علاقه خودم و نویسنده های ویسگون تبریک میگم❤👏🏻💞 P*E*G*A*H #رمان_اسطوره هما پور اصفهانی ، shazdekoochool #رمان_بغض_ترانه_ام_مشو #پشت_یک_دیوار_سنگی #باورم_کن آرام رضایی و خیلی رمان ها و نویسنده های دیگه..❤💞

۱ هفته پیش
9K
#پارت_۴۸ #آخرین_تکه_قلبم نیم ساعتی طول کشید تا دوربین ها رو بگرده.. _چیشد؟ _هیچ فردی امشب بعد از ورودش خارج نشده از این باغ! مخم سوت کشید .. _مگه ممکنه؟؟ _این چیزیه که دوربین ها میگن! ...

#پارت_۴۸ #آخرین_تکه_قلبم نیم ساعتی طول کشید تا دوربین ها رو بگرده.. _چیشد؟ _هیچ فردی امشب بعد از ورودش خارج نشده از این باغ! مخم سوت کشید .. _مگه ممکنه؟؟ _این چیزیه که دوربین ها میگن! _پس هنوزم اینجاس.. سری تکون داد..چشممو بستم و نفسی کشیدم .. پله ها رو آروم ...

۱ هفته پیش
42K
#پارت_۴۷ #آخرین_تکه_قلبم نیما: لبخندی زدم و رفتم سمت میزبان این مهمونی و البته صاحب ایت تالار باغ! مردونه دست دادیم و سلام احوال پرسی کردیم. ازم خواست بشینم کنارش تا از هر دری حرفی بزنیم! ...

#پارت_۴۷ #آخرین_تکه_قلبم نیما: لبخندی زدم و رفتم سمت میزبان این مهمونی و البته صاحب ایت تالار باغ! مردونه دست دادیم و سلام احوال پرسی کردیم. ازم خواست بشینم کنارش تا از هر دری حرفی بزنیم! منم بخاطر وضعیت موجود لبخند مصنوعی زدم و گفتم: _باعث افتخارمه. _چرا غلام حسین نیومد؟ ...

۲ هفته پیش
45K
#پارت_۴۶ #آخرین_تکه_قلبم عرفان: مشتمو پر از آب کردم و زدم به صورتم. انتقام این کارشو ازش میگیرم .. مقتدرانه قدم برداشتم .. بی حوصله رفتم سمت مشروب ها.. خنده های سحر که با پسرهای دیگه ...

#پارت_۴۶ #آخرین_تکه_قلبم عرفان: مشتمو پر از آب کردم و زدم به صورتم. انتقام این کارشو ازش میگیرم .. مقتدرانه قدم برداشتم .. بی حوصله رفتم سمت مشروب ها.. خنده های سحر که با پسرهای دیگه حسایی گرم گرفته بود از پشت سرم به گوش می رسید، صدای کفش یه دختر ...

۲ هفته پیش
50K
#پارت_۴۵ #آخرین_تکه_قلبم رفتم سمت عرفان و هلش دادم ، عصبی شد و به سمتم خیز برداشت .. منم عقده ی همه ی این سالهایی که به خاطر خود شیرینیش پیش بابام ، منو سکه یه ...

#پارت_۴۵ #آخرین_تکه_قلبم رفتم سمت عرفان و هلش دادم ، عصبی شد و به سمتم خیز برداشت .. منم عقده ی همه ی این سالهایی که به خاطر خود شیرینیش پیش بابام ، منو سکه یه پول میکرد ، مشت محکمی زدم به دماغش .. خواست به سمتم حمله کنه که ...

۲ هفته پیش
35K