متاسفانه چون کنکور دارم دیگ گوشی در دسترسم نیست

متاسفانه چون کنکور دارم دیگ گوشی در دسترسم نیست

۱۹ مهر 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_شصت_و_یک #مهدیه_عسگری آهی کشیدم....اصلا دلم نمی خواست برم پایین....فکر کن برم پایین و اون دوتا موجود نفرت انگیز و ببینم.... ناچار صندلامو پام کردم و کمی موهامو مرتب کردم و درو باز کردم و ...

#طوفان_عشق #پارت_شصت_و_یک #مهدیه_عسگری آهی کشیدم....اصلا دلم نمی خواست برم پایین....فکر کن برم پایین و اون دوتا موجود نفرت انگیز و ببینم.... ناچار صندلامو پام کردم و کمی موهامو مرتب کردم و درو باز کردم و با بسم اللهی از اتاق رفتم بیرون.... داشتم از پلها میرفتم پایین که سارا (خدمتکار) ...

۲۸ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_شصت #مهدیه_عسگری از جام بلند شدم که زیر دلم تیر کشید و نالم بلند شد..... خدا لعنتت کنه آرمین خدا لعنتت کنه عوضی..... به سمت چمدونم کنار اتاق رفتم....حتی وقت نکردم بازش کنم و ...

#طوفان_عشق #پارت_شصت #مهدیه_عسگری از جام بلند شدم که زیر دلم تیر کشید و نالم بلند شد..... خدا لعنتت کنه آرمین خدا لعنتت کنه عوضی..... به سمت چمدونم کنار اتاق رفتم....حتی وقت نکردم بازش کنم و لباسارو توی کمد بچینم .... از داخلش یه پیرهن آستین بلند جذب مشکی و شلوار ...

۲۷ مرداد 1398
2K
#طـوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_نه #مهدیه_عسگری 💖💖💖 💖💖 💖 با درد پشت به حموم خوابیده بودم و زار میزدم....خدا لعنتت کنه ارمین....بازم بهم تجاوز کردی..... بازم منو خورد کردی....بازم روحمو کشتی لعنتی..... صدای باز شدن درحموم اومد....حالم ازش ...

#طـوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_نه #مهدیه_عسگری 💖💖💖 💖💖 💖 با درد پشت به حموم خوابیده بودم و زار میزدم....خدا لعنتت کنه ارمین....بازم بهم تجاوز کردی..... بازم منو خورد کردی....بازم روحمو کشتی لعنتی..... صدای باز شدن درحموم اومد....حالم ازش بهم می‌خورد.... اون فقط به فکر نیازش بود....دروغ می‌گفت دوسم داره.... چون اگه دوستم داشت ...

۲۷ مرداد 1398
2K
#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_هشت #مهدیه_عسگری بدون توجه بهش از جام بلند شدم و رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم اومدم بیرون..... آرمین همچنان روی تخت خوابیده بود و یه دستش و گذاشته بود زیر ...

#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_هشت #مهدیه_عسگری بدون توجه بهش از جام بلند شدم و رفتم دستشویی و بعد از شستن دست و صورتم اومدم بیرون..... آرمین همچنان روی تخت خوابیده بود و یه دستش و گذاشته بود زیر سرش و منو تماشا میکرد..... به سمت میز آرایش رفتم و روی صندلیش نشستم و ...

۲۷ مرداد 1398
2K
بچها حتما این پست و بخونید...ببخشید امشب یه اتفاق بد برام افتاده به جاش فردا بیشتر پارت میزارم....خیلی معذرت می‌خوام دوستون دارم 💖

بچها حتما این پست و بخونید...ببخشید امشب یه اتفاق بد برام افتاده به جاش فردا بیشتر پارت میزارم....خیلی معذرت می‌خوام دوستون دارم 💖

۲۶ مرداد 1398
2K
#طـــوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_هفت #مهدیه_عسگری دست آرمین دور کمرم حلقه شد و به یه در قهوه ای سوخته شیک اشاره کرد و گفت:اتاقمون اونه..... سری تکون دادم و بدون حرف خواستم به سمت اتاق برم که دستمو ...

#طـــوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_هفت #مهدیه_عسگری دست آرمین دور کمرم حلقه شد و به یه در قهوه ای سوخته شیک اشاره کرد و گفت:اتاقمون اونه..... سری تکون دادم و بدون حرف خواستم به سمت اتاق برم که دستمو کشید و کلافه گفت:بس کن دیگه آوا خستم کردی....دیگه طاقت این رفتاراتو ندارم...... باشه تو ...

۲۵ مرداد 1398
2K
#طـــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_شیش #مهدیه_عسگری چند لحظه بعد حضورش و پشت سرم حس کردم..... بدون حرف شروع به تاب دادنم کرد....خیلی آروم داشت هلم میداد....با حرص گفتم:ای بابا چرا اینطوری هل میده.....تندتر هل بده بابا..... _اینطوری میفتی....یا ...

#طـــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_شیش #مهدیه_عسگری چند لحظه بعد حضورش و پشت سرم حس کردم..... بدون حرف شروع به تاب دادنم کرد....خیلی آروم داشت هلم میداد....با حرص گفتم:ای بابا چرا اینطوری هل میده.....تندتر هل بده بابا..... _اینطوری میفتی....یا همینطوری تاب میخوری یا اصلا نمی‌خواد سوار بشی..... با حرص دست به سینه به رو ...

۲۵ مرداد 1398
2K
#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_پنج #مهدیه_عسگری بالاخره رسیدیم....با دیدن ویلاشون دهنم باز موند..... لامصب یه ویلای دوبلکس با نمای خیلی خوشگل سفید بود که رو به دریا بود...... آرمین جلوی دروازه بزرگی نگه داشت و چند تا بوق ...

#طــوفآن_عشق #پارت_پنجاه_و_پنج #مهدیه_عسگری بالاخره رسیدیم....با دیدن ویلاشون دهنم باز موند..... لامصب یه ویلای دوبلکس با نمای خیلی خوشگل سفید بود که رو به دریا بود...... آرمین جلوی دروازه بزرگی نگه داشت و چند تا بوق زد که یه پیرمرد خیلی با نمک اومد و درو باز کرد.... آرمین سری تکون ...

۲۵ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_پنج #مهدیه_عسگری آرمین از اینه متعجب نگام کرد....شاید این خوشحالی الان منو باور نمی‌کرد.....یا اینکه الان صداش کردم و ازش تقاضای آهنگ کردم.... منی که همیشه غمگین بودم و حوصله چیزی و نداشتم و ...

#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_پنج #مهدیه_عسگری آرمین از اینه متعجب نگام کرد....شاید این خوشحالی الان منو باور نمی‌کرد.....یا اینکه الان صداش کردم و ازش تقاضای آهنگ کردم.... منی که همیشه غمگین بودم و حوصله چیزی و نداشتم و اصلا به آرمین محل نمیزاشتم..... لبخندی زد و ظبط و روشن کرد و روی آهنگ ...

۲۴ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_چهار #مهدیه_عسگری با صدای آرمین به سمتش برگشتم:آماده این؟!..... نگاهی دقیق بهش انداختم....یه لباس آستین بلند سفید تنگ که استیناش و تا آرنج تا زده بود و یه شلوار پارچه ای تنگ مشکی پوشیده ...

#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_چهار #مهدیه_عسگری با صدای آرمین به سمتش برگشتم:آماده این؟!..... نگاهی دقیق بهش انداختم....یه لباس آستین بلند سفید تنگ که استیناش و تا آرنج تا زده بود و یه شلوار پارچه ای تنگ مشکی پوشیده بود با کالج های شیک مشکی .... درکل خیلی خوشتیپ شده بود....آنالیز کردنم شاید چند ...

۲۴ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_سه #مهدیه_عسگری بعدم در مقابل چشمای مبهوت آرمین و چشمای عصبانی آراد از پلها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم و درو محکم بهم کوبیدم..... ******* مجددا تو آینه خودمو نگاه کردم.....اولالا چی شده ...

#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_سه #مهدیه_عسگری بعدم در مقابل چشمای مبهوت آرمین و چشمای عصبانی آراد از پلها رفتم بالا و وارد اتاقم شدم و درو محکم بهم کوبیدم..... ******* مجددا تو آینه خودمو نگاه کردم.....اولالا چی شده بودم....یه مانتوی تنگ مشکی تا زیر باسن و شلوار تنگ مشکی و شال سفید و ...

۲۲ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_دو #مهدیه_عسگری مشغول بازی با ناخونای بلندم شدم که صدای پرتمسخر آراد بلند شد:ببینم پدر و مادرت بهت یادت ندادن که وقتی توی جمعی میری که از قضا ازتم بزرگترن باید سلام کنی نه ...

#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_دو #مهدیه_عسگری مشغول بازی با ناخونای بلندم شدم که صدای پرتمسخر آراد بلند شد:ببینم پدر و مادرت بهت یادت ندادن که وقتی توی جمعی میری که از قضا ازتم بزرگترن باید سلام کنی نه اینکه مثل اسکولا بری بشینی یه گوشه؟!..... اوه شایدم نه فقط بهت هرزگی و آویزون ...

۲۲ مرداد 1398
2K
۲۲ مرداد 1398
2K
من روحیه نوشتن ندارم رمان و شات کنید ⁦☹ ️⁩

من روحیه نوشتن ندارم رمان و شات کنید ⁦☹ ️⁩

۲۲ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_یک #مهدیه_عسگری بدنبال این حرف عصبانی از جام بلند شدم و گفتم:هیچ معلوم هست داری چی میگی؟!.....تو میخای اونو تو این خونه راه بدی و برای شامم دعوتش کنی؟!...... کسی که هرچی از دهنش ...

#طوفان_عشق #پارت_پنجاه_و_یک #مهدیه_عسگری بدنبال این حرف عصبانی از جام بلند شدم و گفتم:هیچ معلوم هست داری چی میگی؟!.....تو میخای اونو تو این خونه راه بدی و برای شامم دعوتش کنی؟!...... کسی که هرچی از دهنش دراومد و به من نسبت داد؟!.....ببین من و ول کن برم.....اینجوری نه من و ناراحت ...

۲۲ مرداد 1398
2K
امشب نمیزارم به جاش فردا کلی میزارم که زیاد شه😂😘

امشب نمیزارم به جاش فردا کلی میزارم که زیاد شه😂😘

۲۲ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_پنجاه #مهدیه_عسگری داشتم موهامو شونه میکردم که آرمین وارد اتاق شد..... از توی آینه بهش خیره شدم و دوباره مشغول شونه کردن موهای بلندم شدم..... آرمین با اضطراب نزدیکم شد و با من من ...

#طوفان_عشق #پارت_پنجاه #مهدیه_عسگری داشتم موهامو شونه میکردم که آرمین وارد اتاق شد..... از توی آینه بهش خیره شدم و دوباره مشغول شونه کردن موهای بلندم شدم..... آرمین با اضطراب نزدیکم شد و با من من گفت:چیزه آوا میخواستم یه چیزی بهت بگم....... سری تکون دادم و گفتم:خب بگو می شنوم..... ...

۲۰ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_چهل_و_نه #مهدیه_عسگری صبح با نوری که به چشمام میخورد از خواب بیدار شدم..... نگاهی به کنارم انداختم که دیدم آرمین غرق خواب..... قیافش برعکس باطنش حین خواب خیلی مظلوم میشد......شبیه پسر بچه ها میشد..... ...

#طوفان_عشق #پارت_چهل_و_نه #مهدیه_عسگری صبح با نوری که به چشمام میخورد از خواب بیدار شدم..... نگاهی به کنارم انداختم که دیدم آرمین غرق خواب..... قیافش برعکس باطنش حین خواب خیلی مظلوم میشد......شبیه پسر بچه ها میشد..... چشمم به موهای لخت و پرپشتش افتاد که حالا خیلی بامزه برعکس همیشه که مرتب ...

۲۰ مرداد 1398
2K
#طوفان_عشق #پارت_چهل_و_هشت #مهدیه_عسگری خیمه زد روم که حس کردم الانه که از ترس سکته کنم.....با چشمای گشاد شده به چشمای مشکی غرق در خونش خیره شدم و لرزون گفتم:چکار داری میکنی؟!...... با چشمایی خمار به ...

#طوفان_عشق #پارت_چهل_و_هشت #مهدیه_عسگری خیمه زد روم که حس کردم الانه که از ترس سکته کنم.....با چشمای گشاد شده به چشمای مشکی غرق در خونش خیره شدم و لرزون گفتم:چکار داری میکنی؟!...... با چشمایی خمار به چشمام خیره شد و گفت:داری یا من چکار میکنی؟!..... با چشمایی گرد شده گفتم:چی داری ...

۲۰ مرداد 1398
2K