zahra.s.a

mahya01

رمان سقوط یک مرد درحال تایپ......
کپی نکنید .. چون این رمان تو انجمن نودوهشتیا در حال ویرایشه😊
حرفتو ناشناس بهم بزن😉 🙄 👇 👇


http://instagraph.ir/harfeto/128896746


♡پارت سی و نه♡ سرمو به معنی فهمیدن تکون دادم. تا رسیدنمون حرفی نزدیم. جلوی یه خونه نگه داشت. خونه که چه عرض کنم عمارتی بود واسه خودش. روبه آراز با تعجب گفتم: اینجا چند ...

♡پارت سی و نه♡ سرمو به معنی فهمیدن تکون دادم. تا رسیدنمون حرفی نزدیم. جلوی یه خونه نگه داشت. خونه که چه عرض کنم عمارتی بود واسه خودش. روبه آراز با تعجب گفتم: اینجا چند نفر زندگی میکنه؟! درحالی که به عمارت روبه روش نگاه میکرد گفت: چنتا خدمتکار و ...

۵ روز پیش
19K
♡پارت سی و هشت♡ حلما برگشت وبا لبخند بزرگی گفت: وای حتما منتظرت میمونم.. تو دلم به کوچیک کردنش خندیدم آخه یه تا دختر چقد میتونه غرور نداشته باشه. آراز با قدم های بلندش به ...

♡پارت سی و هشت♡ حلما برگشت وبا لبخند بزرگی گفت: وای حتما منتظرت میمونم.. تو دلم به کوچیک کردنش خندیدم آخه یه تا دختر چقد میتونه غرور نداشته باشه. آراز با قدم های بلندش به طرف آسانسور رفت و داخل شدیم. با پاهام به کف آسانسور ضرب میزدم که صدای ...

۶ روز پیش
19K
پارت سی و هفت♡ بعده تموم کردن کارم، رفتم تو اتاقم و لباسامو پوشیدم ساک کوچیکم رو برداشتم و به طرف اتاق آراز رفتم تکه ای بهش زدم. - بله؟ از پشت در گفتم: اقا ...

پارت سی و هفت♡ بعده تموم کردن کارم، رفتم تو اتاقم و لباسامو پوشیدم ساک کوچیکم رو برداشتم و به طرف اتاق آراز رفتم تکه ای بهش زدم. - بله؟ از پشت در گفتم: اقا من آمادم. درو باز کرد و گفت: بیا بریم پس. پشت سرش به طرف دره ...

۶ روز پیش
22K
♡پارت سی و هفت♡ پوزخندی زد و گوشه لبشو با شستش پاک کرد لبخند کوچکی بر لبم نشست فک کنم این کار عادتشه...گف: ما فقط بخاطر کار باهمیم...با پدرش شراکت دارم میخواد دخترشو بهم قالب ...

♡پارت سی و هفت♡ پوزخندی زد و گوشه لبشو با شستش پاک کرد لبخند کوچکی بر لبم نشست فک کنم این کار عادتشه...گف: ما فقط بخاطر کار باهمیم...با پدرش شراکت دارم میخواد دخترشو بهم قالب کنه. بعد تک خنده ای کرد:منم بدم نمیاد از این وضع. درحالی که داشت به ...

۷ روز پیش
36K
♡پارت سی و شش♡ با دهن نیمه پرش گفت: والا از بس گشنمه طعم غذارو حس نمیکنم. در حالی که قاشقم رو پر میکردم جواب دادم:ولی فک نمیکنم طعمش بد باشه.. دست پختم خوب بود؛ ...

♡پارت سی و شش♡ با دهن نیمه پرش گفت: والا از بس گشنمه طعم غذارو حس نمیکنم. در حالی که قاشقم رو پر میکردم جواب دادم:ولی فک نمیکنم طعمش بد باشه.. دست پختم خوب بود؛ چون دختری نبودم که با ناز و نعمت بزرگ بشم و حتی درست کردن یه ...

۷ روز پیش
40K
♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود ...

♡پارت سی و پنج♡ ابروش رو داد بالا.با صدای دو رگه شده ای گفت:اینجا چیکار میکنی؟؟ من منی کردم و گفتم: خو..ب اومدم بگم نها..ر حاظره‌. گوشی رو که دست از زنگ خوردن کشیده بود رو به طرف آراز گرفتم :بفرمایین گوشیتو خواستم بهتون بدم یک آقایی به اسم عماد ...

۱ هفته پیش
55K
♡پارت سی و چهار♡ هوس ماکارونی کرده بودم از اون ماکارونی های مامان که بدون گوشت بود وای چه لذتی داشت خوردن دستپختش.. لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد نفس عمیقی کشیدم و به ...

♡پارت سی و چهار♡ هوس ماکارونی کرده بودم از اون ماکارونی های مامان که بدون گوشت بود وای چه لذتی داشت خوردن دستپختش.. لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد نفس عمیقی کشیدم و به طرف آشپز خونه رفتم. حدود چهل پنجاه دقیقه طول کشید تا آماده شه... نفسی تازه ...

۱ هفته پیش
48K
♡پارت سی و سه♡ لب زد: میخوای بریم خونه و فردا بریم پیشه آقاجون؟ سرمو به معنی آره تکون دادم. حتی اگه بگه رئیسمه.. دله بی کسم به بودنش عجیب خوش بود. راوی: (جلوی آیینه ...

♡پارت سی و سه♡ لب زد: میخوای بریم خونه و فردا بریم پیشه آقاجون؟ سرمو به معنی آره تکون دادم. حتی اگه بگه رئیسمه.. دله بی کسم به بودنش عجیب خوش بود. راوی: (جلوی آیینه به دو گوی مشکی که از عصبانیت و فشار به قرمزی میزد نگاه کرد. دنیای ...

۱ هفته پیش
86K
♡پارت سی و دو♡ به سنگ قبر خیره شدم. رعنا سعادت . فرزند : مرحوم عباس سعادت لبخند تلخی گوشه ی لبم جا خوش کرد با چشمایی که تار میدید شعر روی قبر مادرمو خوندم: ...

♡پارت سی و دو♡ به سنگ قبر خیره شدم. رعنا سعادت . فرزند : مرحوم عباس سعادت لبخند تلخی گوشه ی لبم جا خوش کرد با چشمایی که تار میدید شعر روی قبر مادرمو خوندم: بگو مادر هنوز یادی از ما میکنی یا نه؟ درون خاک تیره وا عزیزا میکنی ...

۱ هفته پیش
38K
♡پارت سیو یک♡ با فریاد من که خطاب به دایی گفتم : خفه شوو نه تنها دایی نتونست ادامه حرفشو بهم بگه.تموم سرهای بهشت زهرا هم به طرفمون چرخیدن و دایی ناباورانه بهم نگاه کرد. ...

♡پارت سیو یک♡ با فریاد من که خطاب به دایی گفتم : خفه شوو نه تنها دایی نتونست ادامه حرفشو بهم بگه.تموم سرهای بهشت زهرا هم به طرفمون چرخیدن و دایی ناباورانه بهم نگاه کرد. دستام از روی خشم می‌لرزیدن. با سختی تونستم کلمه هارو کنار هم بزارم : اسم ...

۱ هفته پیش
31K
♡پارت سی♡ مرد از حرکت ایستاد و داشت برمیگشت که دست آراز رو فشار دادم و چشمام‌ رو محکم روی هم گذاشتم، میترسیدم چشمام رو باز کنم و پدری رو ببینم که فقط واسه شاد ...

♡پارت سی♡ مرد از حرکت ایستاد و داشت برمیگشت که دست آراز رو فشار دادم و چشمام‌ رو محکم روی هم گذاشتم، میترسیدم چشمام رو باز کنم و پدری رو ببینم که فقط واسه شاد کردن مامان شاید یه فاتحه فرستاده بود با صدای مرد که گفت: بله؟کاری دارین؟ لبخندی ...

۲ هفته پیش
41K
♡پارت بیستو نه♡ کیفم رو برداشتم و باعجله به سمت در رفتم کفشام رو پوشیدم و رفتم پایین با دیدن آراز که نشسته تو ماشین و با جفت دستاس فرمونو نگه داشته و پیشونیشم چسبونده ...

♡پارت بیستو نه♡ کیفم رو برداشتم و باعجله به سمت در رفتم کفشام رو پوشیدم و رفتم پایین با دیدن آراز که نشسته تو ماشین و با جفت دستاس فرمونو نگه داشته و پیشونیشم چسبونده بهش دلم واسش ضعف رفت خدا میدونه تو فکر چی بود تکه ای به شیشه ...

۲ هفته پیش
24K
♡پارت بیست و هشت♡ و به طرف آشپز خونه رفتم دیدم آراز نون بربری خریده و داره اونارو روی میز میزاره یه سرفه مسلحتی کردم و وارد شدم +سلام آقا صبحتون بخیر به تکون دادن ...

♡پارت بیست و هشت♡ و به طرف آشپز خونه رفتم دیدم آراز نون بربری خریده و داره اونارو روی میز میزاره یه سرفه مسلحتی کردم و وارد شدم +سلام آقا صبحتون بخیر به تکون دادن سرش اکتفا کرد ایش چه از خود راضی از تو یخچال پنیر و خامه و ...

۲ هفته پیش
47K
♡پارت بیستو هفت♡ به ساعتی که بالای تلوزیون نگاه کردم ۲:۱۴ بود امروز سوم مادرم بود باید صبح اول به بهشت زهرا میرفتم با یادآوری مامانم چشام پر شد ولی نمیخواستم گریه کنم از شبی ...

♡پارت بیستو هفت♡ به ساعتی که بالای تلوزیون نگاه کردم ۲:۱۴ بود امروز سوم مادرم بود باید صبح اول به بهشت زهرا میرفتم با یادآوری مامانم چشام پر شد ولی نمیخواستم گریه کنم از شبی که اومده بود به خوابم و گفته بود جام پره ابه و خیسه نمیخواستم اشک ...

۲ هفته پیش
48K
♡پارت بیستو ششم♡ نفسمو بیرون دادم و گلومو صاف کردم و گفتم: آقا آراز شما بهم کمک کردین و من همیشه مدیون شمام..من اصلا نمیخوام مشکلی واسه شما و حلما خانوم ایجاد کنم میخوام حتی ...

♡پارت بیستو ششم♡ نفسمو بیرون دادم و گلومو صاف کردم و گفتم: آقا آراز شما بهم کمک کردین و من همیشه مدیون شمام..من اصلا نمیخوام مشکلی واسه شما و حلما خانوم ایجاد کنم میخوام حتی چند روزم که شده برم پیشه آقاجونتون بعده تموم شدن حرفم بهش نگا کردم که ...

۲ هفته پیش
61K
خاهریم♡♡ ته تغاری ♡♡

خاهریم♡♡ ته تغاری ♡♡

۲ هفته پیش
9K
خدا جونم ممنون بابت حوصله ای که به خرج دادی ♡🍁 آرامشم💜 #mahya #zandagi

خدا جونم ممنون بابت حوصله ای که به خرج دادی ♡🍁 آرامشم💜 #mahya #zandagi

۲ هفته پیش
12K
♡پارت بیستو پنجم ♡ +نخیر نتونستم خنده های حلما خانووم رو مخم بود با چشای ریز شدش گف:اون که خیلی وقته رفته جا خوردم ولی گفتم: حالا هرچی موقع خواب صداش نمیزاشت راحت بخوابم..العانم با ...

♡پارت بیستو پنجم ♡ +نخیر نتونستم خنده های حلما خانووم رو مخم بود با چشای ریز شدش گف:اون که خیلی وقته رفته جا خوردم ولی گفتم: حالا هرچی موقع خواب صداش نمیزاشت راحت بخوابم..العانم با اجازه، میخوام بخوابم از کنارش داشتم رد میشدم که بازومو گرفتو گفت: نمیخوای بشینی یکم ...

۳ هفته پیش
29K
♡پارت بیستو چهارم♡ #سقوط #یک #مرد خیلی خوردم کرده بود با حرفاش خواستم جوابی بهش بدم که حلما اومد و با صدای کشداری گفت: _آراز جوونم میشه امشبو اینجا بمونم آراز اول نگاهی ب من ...

♡پارت بیستو چهارم♡ #سقوط #یک #مرد خیلی خوردم کرده بود با حرفاش خواستم جوابی بهش بدم که حلما اومد و با صدای کشداری گفت: _آراز جوونم میشه امشبو اینجا بمونم آراز اول نگاهی ب من انداخت بعد دستشو دوره کمر حلما انداخت و به خودش کشیدو گفت: البته که میشه ...

۳ هفته پیش
39K
♡پارت بیستو سوم♡ لبخندی به روی فرشته ی نجاتم زدم واقعا نمیدونستم خودمو کی معرفی کنم گفتم: اومدم آقا خیلی ببخشین زیر چشمی دخترو می پاییدم داشت لبه پایینیشو با حرس میجویید و هی به ...

♡پارت بیستو سوم♡ لبخندی به روی فرشته ی نجاتم زدم واقعا نمیدونستم خودمو کی معرفی کنم گفتم: اومدم آقا خیلی ببخشین زیر چشمی دخترو می پاییدم داشت لبه پایینیشو با حرس میجویید و هی به گوشیش نگا میکرد آقاعه داشت میرفت که آراز اومد بهش مزدشو داد و اومد داخل ...

۳ هفته پیش
30K