❌‌mobin❌

mobin008


بخون⬇

رمان دلبر بلا.......ژانر:طنز و کلکلی
❌کپی نکنین❌
**************************
هرکئ بآ من مشگل دارع
مشگل گشآ ابوالفضل
**************************
نظرت⬇
https://instagraph3.ir/harfeto/336190829
**************************
اسمم مبیناس❤
همه مبین صدام میکنن🔊
17 سالمع🎂
عاشق رنگ طوسیم🌚
معتاد به فضای مجازی📱
سینگلم👑
رفیق فابم اسمش مریمع👭
هردومون خردادییم📅
عشق موسیقیم🎵
***************************
اگع میخوای آن فالو کنی فالو نکن اصن

#پارت33 #دلبربلا از لباس دنیا که نگم براتون یه شلوار دامنی کرمی یه پیراهن مردونه که تو تنش زار میزد و آستیناشو دقیقا یازده دور تا داده بود و رنگش هم فیروزه ای بود و ...

#پارت33 #دلبربلا از لباس دنیا که نگم براتون یه شلوار دامنی کرمی یه پیراهن مردونه که تو تنش زار میزد و آستیناشو دقیقا یازده دور تا داده بود و رنگش هم فیروزه ای بود و یه روسری قرمز که مثله منگلا سفت دور گردنش گره داده بود وقت نبود وایستیم ...

۱ روز پیش
2K
نظراتتون رو درباره رمانم از طریق چالش حرف ناشناس برام بفرستین ممنون😍

نظراتتون رو درباره رمانم از طریق چالش حرف ناشناس برام بفرستین ممنون😍

۲ روز پیش
5K
#پارت32 #دلبربلا آخیش بالاخره تموم شد ولی بدبخت شدیم چون ساعت نه و نیم بود خدا خدا میکردیم راهمون بدن پامو روی پدال گاز بیشتر فشردم ساعت یک ربع به ده بود رسیدیم ماشینو تو ...

#پارت32 #دلبربلا آخیش بالاخره تموم شد ولی بدبخت شدیم چون ساعت نه و نیم بود خدا خدا میکردیم راهمون بدن پامو روی پدال گاز بیشتر فشردم ساعت یک ربع به ده بود رسیدیم ماشینو تو پارکینگ پارکیدمو تا خوابگاه دویدیم درو زدم و منتظر شدم تا مش رحمان بیاد درو ...

۴ روز پیش
3K
#پارت۳۱ #دلبربلا سریع بلندشدمو حاضر شدم بحث سر این بود اول کجا بریم که داد زدمو گفتم ـ اول میریم خونه رو میبینیم سوار رخشم شدیمو رفتیم سمت هتل بابا کلیدو ازش گرفتیم و پیش ...

#پارت۳۱ #دلبربلا سریع بلندشدمو حاضر شدم بحث سر این بود اول کجا بریم که داد زدمو گفتم ـ اول میریم خونه رو میبینیم سوار رخشم شدیمو رفتیم سمت هتل بابا کلیدو ازش گرفتیم و پیش به سوی خونه عزیزمون ثنا کثافت این چند روز یه زنگی نزده بود معلومه حسابی ...

۶ روز پیش
32K
#پارت۳۰ #دلبربلا بابا بهشون زنگید و بعد از هزارتا خواخش و التماس راضی شدن البته با شرط های زیادی که دهن مارو سرویس کردن از خوشحالی مونده بودیم چی کار کنیم بالا پایین میپریدیمو جیغ ...

#پارت۳۰ #دلبربلا بابا بهشون زنگید و بعد از هزارتا خواخش و التماس راضی شدن البته با شرط های زیادی که دهن مارو سرویس کردن از خوشحالی مونده بودیم چی کار کنیم بالا پایین میپریدیمو جیغ میزدیم تا اونجا که اتاقای بغلی اومدن و پرسیدن چی شده بابا رفته بود هتل ...

۱ هفته پیش
46K
#پارت۲۹ #دلبربلا اینو که گفت جیغمون رفت هوا ـ بابا مگه کشکه الکی که نیس ما گفتیم بریم تهران اونام گفتن بفرمایید ـ میگی چی کار کنم پس هرسه لبخند مکش مرگمایی زدیمو گفتیم ـ ...

#پارت۲۹ #دلبربلا اینو که گفت جیغمون رفت هوا ـ بابا مگه کشکه الکی که نیس ما گفتیم بریم تهران اونام گفتن بفرمایید ـ میگی چی کار کنم پس هرسه لبخند مکش مرگمایی زدیمو گفتیم ـ خونه بگیریم ـ جان ـ خونه بگیریم ـ عمرا ـ عه چرا ـ الکی با ...

۱ هفته پیش
99K
#پارت۲۸ #دلبربلا اصلا عذاب وجدان نداشتم چون مطمئن بودم میتونم بابا رو راضی کنم بچه ها داشتن دارت بازی میکردن منم گرفتم خوابیدم یکی داشت تکونم میداد داد زدمو گفتم ـ به حضرت عباس بلند ...

#پارت۲۸ #دلبربلا اصلا عذاب وجدان نداشتم چون مطمئن بودم میتونم بابا رو راضی کنم بچه ها داشتن دارت بازی میکردن منم گرفتم خوابیدم یکی داشت تکونم میداد داد زدمو گفتم ـ به حضرت عباس بلند بشم زندتون نمیزارم ـ بله توئه بزغاله رو هممون میشناسیم پاشو تن لشتو جمع کن ...

۱ هفته پیش
80K
#پارت۲۷ #دلبربلا شب شام و بیرون خوردیمو خسته و کوفتهبا کاشانه بازگشتیم بعد از مدت ها نقشه ای پیدا کردم و با بچه ها هم هماهنگ کردم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم ساعت ده ...

#پارت۲۷ #دلبربلا شب شام و بیرون خوردیمو خسته و کوفتهبا کاشانه بازگشتیم بعد از مدت ها نقشه ای پیدا کردم و با بچه ها هم هماهنگ کردم یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم ساعت ده شده بود ما راس نه خوابگاه بودیم زنگیدم به مامانم و شروع کردم به زر ...

۱ هفته پیش
67K
#پارت۲۶ #دلبربلا خودمو جمع و جور کردمو کفتم ـ هرهر رو آب بخندی نیش خندی زد و گفت ـ تو تصمیم نمیگیری که من کجا بخندم ـ قبلا برده گوش به فرمان تری بودی اخماش ...

#پارت۲۶ #دلبربلا خودمو جمع و جور کردمو کفتم ـ هرهر رو آب بخندی نیش خندی زد و گفت ـ تو تصمیم نمیگیری که من کجا بخندم ـ قبلا برده گوش به فرمان تری بودی اخماش رفت تو هم گفت ـ بهش میخندن پررو میشه ـ آخ چقدرم که من منتظر ...

۲ هفته پیش
67K
#پارت۲۵ #دلبربلا کلاسامون تموم شد و رفتیم خوابگاه زندگی خیلی کسل کننده شده بود میریم دانشگاه میام گوشی میگیریم دستمون میخوابیم دوباره روز از نو روزی از نو لباس عوض کردم تصمیم داشتم برم کوهسنگی ...

#پارت۲۵ #دلبربلا کلاسامون تموم شد و رفتیم خوابگاه زندگی خیلی کسل کننده شده بود میریم دانشگاه میام گوشی میگیریم دستمون میخوابیم دوباره روز از نو روزی از نو لباس عوض کردم تصمیم داشتم برم کوهسنگی تعریفشو زیاد شنیده بودم میگفتن جای قشنگیه بلد نبودم ولی یه نرم افزار روی گوشیم ...

۲ هفته پیش
60K
#پارت۲۴ #دلبربلا ـ سلام بزغاله های من چطور مطورین صدای سونیا اومد که گفت ـ بزغاله که عمه بابابزرگته حالمونم اگه تو نباشی خیلی خوبه گفتم ـ چیه کبکت الاغ میخونه دستاشو کوبید به هم ...

#پارت۲۴ #دلبربلا ـ سلام بزغاله های من چطور مطورین صدای سونیا اومد که گفت ـ بزغاله که عمه بابابزرگته حالمونم اگه تو نباشی خیلی خوبه گفتم ـ چیه کبکت الاغ میخونه دستاشو کوبید به هم و گفت ـ میخوان ببرنمون یه اردو ده روزه اونم کجا ًهممون گفتیم ـ کجا؟؟؟ ...

۲ هفته پیش
40K
#پارت۲۳ #دلبربلا به جلو خم شد بلند بشه که هلش دادم انتظار داشتم بخوره زمین ولی سنگین تر ازین حرفا بود بلند شدو یه پوزخند زد و گفت ـ هنوز کوچولویی زورت بهم نمیرسه ـ ...

#پارت۲۳ #دلبربلا به جلو خم شد بلند بشه که هلش دادم انتظار داشتم بخوره زمین ولی سنگین تر ازین حرفا بود بلند شدو یه پوزخند زد و گفت ـ هنوز کوچولویی زورت بهم نمیرسه ـ بابا هرکول بابا غول چراغ جادو آرزو بکنم برآورده کنی؟ ـ هرهر با نمک شدی ...

۲ هفته پیش
32K
#پارت۲۲ ‌ #دلبربلا وارد حیاط دانشگاه شدم و روی یکی از نیم کت ها نشستم یه ربع دیگه کلاس تموم میشد گوشیمو در آوردم و برنامه پرندگان خشمگین (angiri dirds) رو باز کردم و شروع ...

#پارت۲۲ ‌ #دلبربلا وارد حیاط دانشگاه شدم و روی یکی از نیم کت ها نشستم یه ربع دیگه کلاس تموم میشد گوشیمو در آوردم و برنامه پرندگان خشمگین (angiri dirds) رو باز کردم و شروع کردم به بازی کردن غرق شده بودم که یهو یکی گوشیمو از دستم قاپید دستمو ...

۲ هفته پیش
39K
ههمه کامنت

ههمه کامنت

۳ هفته پیش
5K
#پارت۲۱ #دلبربلا کلاس دوممون ده مین دیگه شروع میشد رفتیم کلاس و ردیف آخر نشستیم ساعت کلاسای ثنا با ما فرق میکرد بچه ها نفس هم نمیکشیدن گفتم ـ بنالین دیگه حوصلم پوکید یهو سونیا ...

#پارت۲۱ #دلبربلا کلاس دوممون ده مین دیگه شروع میشد رفتیم کلاس و ردیف آخر نشستیم ساعت کلاسای ثنا با ما فرق میکرد بچه ها نفس هم نمیکشیدن گفتم ـ بنالین دیگه حوصلم پوکید یهو سونیا منفجر شد ـ خاک بر سرت این چه کاری بود پسره رو میشناسی باباش هزار ...

۳ هفته پیش
73K
#پارت۲۰ #دلبربلا کلاس اول تموم شد و من همچنان چرت میزدم بچه ها دستامو گرفته بودن میکشوندن سمت سلف نشستم رو صندلی و سرمو گذاشتم روی کولم که روی صندلی کنارم بود یه جورایی دراز ...

#پارت۲۰ #دلبربلا کلاس اول تموم شد و من همچنان چرت میزدم بچه ها دستامو گرفته بودن میکشوندن سمت سلف نشستم رو صندلی و سرمو گذاشتم روی کولم که روی صندلی کنارم بود یه جورایی دراز کشیده بودم هرکی رد میشد یه تیکه مینداخت منم تو خواب و بیداری یه ب ...

۳ هفته پیش
56K
#پارت۱۹ #دلبربلا مطمئن بودم داره رمان میخونه هر وقت تنها میشه رو میاره به رمانای ترسناک همه خوصوصیاتای اخلاقیشو دیشب جار کشید درو آروم باز کردم پشتش به ما بود و روی تخت نشسته بود ...

#پارت۱۹ #دلبربلا مطمئن بودم داره رمان میخونه هر وقت تنها میشه رو میاره به رمانای ترسناک همه خوصوصیاتای اخلاقیشو دیشب جار کشید درو آروم باز کردم پشتش به ما بود و روی تخت نشسته بود یواش یواش نزدیکش شدیم پلاستیک مشکی رنگ دستمو که مخصوص زباله بودو کشیدم رو سرش ...

۳ هفته پیش
24K
#پارت۱۸‌ ‌ #دلبربلا بالاخره خوابیدیم سوار هلیکوپتر شدم داشتم پرواز میکردم که یهو سقوط کردم آی سرم مامان چشامو باز کردم و به دورو برم نگاه کردم بله پروازم سقوط کرده بود و من با ...

#پارت۱۸‌ ‌ #دلبربلا بالاخره خوابیدیم سوار هلیکوپتر شدم داشتم پرواز میکردم که یهو سقوط کردم آی سرم مامان چشامو باز کردم و به دورو برم نگاه کردم بله پروازم سقوط کرده بود و من با مخ از تخت پرت شده بودم پایین صدای خنده بچه ها میومد برگشتم طرفشون و ...

۳ هفته پیش
39K
#پارت17 #دلبربلا بهت زده به قیافش نگاه کردم یه دختر چشم ابرو مشکی و بینی متناسب با صورتش موهاش خرمایی رنگ بود و پوست سفیدی داشت توی یه نگاه خوشگل بود ولی شرارت از چشاش ...

#پارت17 #دلبربلا بهت زده به قیافش نگاه کردم یه دختر چشم ابرو مشکی و بینی متناسب با صورتش موهاش خرمایی رنگ بود و پوست سفیدی داشت توی یه نگاه خوشگل بود ولی شرارت از چشاش میبارید لاف زدم بابا از کی تا حالا من چشم شناس شدم؟ دختره داشت میخندید ...

۴ هفته پیش
31K
#پارت16 #دلبربلا زنگ زدم به بابا و آدرس خوابگاهو ازش گرفتم هرکدوممون دوتا چمدون داشتیم با کوله هامون به سمت یه تاکسی رفتیم چهار تا از چمدونا بیشتر صندوق عقب جا نشد دوتا چمدون دیگرو ...

#پارت16 #دلبربلا زنگ زدم به بابا و آدرس خوابگاهو ازش گرفتم هرکدوممون دوتا چمدون داشتیم با کوله هامون به سمت یه تاکسی رفتیم چهار تا از چمدونا بیشتر صندوق عقب جا نشد دوتا چمدون دیگرو گذاشت روی صندلی کمک راننده ماهم پریدیم عقب سونیا وسط نشست منو دنیا هم چپیدیم ...

۴ هفته پیش
26K