ماریا....

mobinking

رمان تقدیر خاکستری ...
در حال تایپ ..
رمان جانان ارباب ...
تمام شده..
به قلم : ماریا...
کپی ممنون ...


#حرف دل... با سلام و عرض شرمندگی زییییییییییییاد از دوستای گل اومدم بگم که متاسفانه دیگه این رمان رو نمیتونم به صورت انلاین اینجا بزارم و دلیلش هم پرویی بعضی ها این قدر زیاده که ...

#حرف دل... با سلام و عرض شرمندگی زییییییییییییاد از دوستای گل اومدم بگم که متاسفانه دیگه این رمان رو نمیتونم به صورت انلاین اینجا بزارم و دلیلش هم پرویی بعضی ها این قدر زیاده که رمانم رو با اسم خودشون تو پیج دیگه میزارن و ....😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😤😬😬 هوف بگذریم که واقعا ...

۳ هفته پیش
25K
#پارت37... #رمان تقدیر خاکستری..... #خزان... با بلند شدن صدای نکره ی این مردک از خواب بلند میشم نگاهی به دورم میکنم که متوجه میشم طبق این یک ماه و نیم گذشته توی این قفس لعنتی ...

#پارت37... #رمان تقدیر خاکستری..... #خزان... با بلند شدن صدای نکره ی این مردک از خواب بلند میشم نگاهی به دورم میکنم که متوجه میشم طبق این یک ماه و نیم گذشته توی این قفس لعنتی هستم و اینم صدای یکی از نگهبانای منه در قفس رو باز میکنه و منو ...

۲۷ مهر 1398
121K
مهم ⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇ نویسنده بد قولتون تایپ میکنه اول از همه من شرمنده تمام دوستایی هستم که تا حالا موندن و ان فالو نکردن .... بابت تاخیراین چند وقته توی پارت گذاری رمان خیلی خیلی شرمندتون ...

مهم ⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇⬇ نویسنده بد قولتون تایپ میکنه اول از همه من شرمنده تمام دوستایی هستم که تا حالا موندن و ان فالو نکردن .... بابت تاخیراین چند وقته توی پارت گذاری رمان خیلی خیلی شرمندتون هستم و باید بگم که نزاشتن پارت بخاطر این بود که من با این که ...

۱۱ مهر 1398
40K
#پارت36 رمان تقدیر خاکستری ... #آران... طوفان رفت طرف سرویس و بعد از چند دقیقه با یه جعبه برگشت و گذاشتش روی پاتختی و کنار پام نشست و دستم رو گرفت و شروع کرد باز ...

#پارت36 رمان تقدیر خاکستری ... #آران... طوفان رفت طرف سرویس و بعد از چند دقیقه با یه جعبه برگشت و گذاشتش روی پاتختی و کنار پام نشست و دستم رو گرفت و شروع کرد باز کردن پانسمان دستام با باز شدن باندا دستم رو دیدم که چطوری زخم شده ...

۲۱ شهریور 1398
85K
#پارت35 رمان تقدیر خاکستری ... #جایدن... ادرس خونه جرج رو هم بفرست واسه سیروان ... مرد: چشم قربان میفرستم واسشون... من: عکس دختره رو واسم بفرست ببینم کیه این دختره... مرد: چشم حتما میفرستم.. تلفن ...

#پارت35 رمان تقدیر خاکستری ... #جایدن... ادرس خونه جرج رو هم بفرست واسه سیروان ... مرد: چشم قربان میفرستم واسشون... من: عکس دختره رو واسم بفرست ببینم کیه این دختره... مرد: چشم حتما میفرستم.. تلفن رو قطع کرد ...وای که چه روز عالیه هستش امروز بهتر از این نمیشه ...

۱۲ شهریور 1398
79K
#پارت 34 رمان تقدیر خاکستری... #آران... که همین که چشمام گرم شد با اون کابوسای لعنتی ... جیغ یه زن و دختر بچه و دادای مردی که التماس میکنه ... جیغای زن هی بلند و ...

#پارت 34 رمان تقدیر خاکستری... #آران... که همین که چشمام گرم شد با اون کابوسای لعنتی ... جیغ یه زن و دختر بچه و دادای مردی که التماس میکنه ... جیغای زن هی بلند و بلند تر میشدن ... نه نکشین نه جیغ نکش ... #طوفان.. از اتاق آران که ...

۱۲ شهریور 1398
68K
#پارت33 رمان تقدیر خاکستری.... #هورا... نگاهی به انگشتری که دستم بود کردم خوشگل بود روی دستم خیلی میومد یاد حرف برهان که گفت نگین روش رو که فشار بدم میفهمن توی خطرم ... مبخواستم ببینم ...

#پارت33 رمان تقدیر خاکستری.... #هورا... نگاهی به انگشتری که دستم بود کردم خوشگل بود روی دستم خیلی میومد یاد حرف برهان که گفت نگین روش رو که فشار بدم میفهمن توی خطرم ... مبخواستم ببینم واقعا درست میگه یا نه ..نگین انگشتررو فشار دادم که رفت داخل انگار دکمه باشه ...

۱۰ شهریور 1398
78K
#پارت32 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا.. برهان: خونه ی جرج ... من: واسه چی منو اوردی پیش این مردک ... برهان: دستور آراته که اینجا باشی ... اصلا از این مردک خوشم نمیاومد از ماشین پیاده ...

#پارت32 رمان تقدیر خاکستری.. #هورا.. برهان: خونه ی جرج ... من: واسه چی منو اوردی پیش این مردک ... برهان: دستور آراته که اینجا باشی ... اصلا از این مردک خوشم نمیاومد از ماشین پیاده شدم و پشت برهان ایستادم ... خونه پر از نگهبان بود که هر کدومشون یه ...

۱۰ شهریور 1398
53K
اووووومممممم😋😋😋😋😋😋

اووووومممممم😋😋😋😋😋😋

۸ شهریور 1398
13K
باغ سیب ...😜😜😜

باغ سیب ...😜😜😜

۸ شهریور 1398
14K
#شیراز.. جاتون خالی

#شیراز.. جاتون خالی

۶ شهریور 1398
15K
#پارت31 رمان تقدیر خاکستری... #برهان... وحشت: کسی غیر اون لاشی نیست... ........ وحشت: باشه ولی یکی از پسرا یا نیلا هم میفرستم.... ...... وحشت: برهان رو میفرستم... و بعد تلفن رو قطع کرد ... وحشت ...

#پارت31 رمان تقدیر خاکستری... #برهان... وحشت: کسی غیر اون لاشی نیست... ........ وحشت: باشه ولی یکی از پسرا یا نیلا هم میفرستم.... ...... وحشت: برهان رو میفرستم... و بعد تلفن رو قطع کرد ... وحشت : برهان قرار با هورا بری پیش جرج تا اوضاع مساعد بشه ... فهمیدن که ...

۴ شهریور 1398
81K
#پارت30 رمان تقدیر خاکستری... #برهان... رفتم اتاق دخترا که واسشون لباس بیارم که در رو که باز کردم با یه اتاق پر از عکس های هورا سوار موتور رو به رو شدم ... کلی عکس ...

#پارت30 رمان تقدیر خاکستری... #برهان... رفتم اتاق دخترا که واسشون لباس بیارم که در رو که باز کردم با یه اتاق پر از عکس های هورا سوار موتور رو به رو شدم ... کلی عکس موتوری مشکی رنگی بود بعضی هاشون هم خودش سوار موتوره بود.. پس اینجا اتاق هورا ...

۴ شهریور 1398
74K
#پارت29 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... خواب بودم که صدای گلوله اومد از بیرون اتاق ترسیده بلند شدم که در اتاق باز شدو نیلا با عجله اومد داخل اتاق .. نیلا: پاشو دختر دیگه بجنب... رفت ...

#پارت29 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... خواب بودم که صدای گلوله اومد از بیرون اتاق ترسیده بلند شدم که در اتاق باز شدو نیلا با عجله اومد داخل اتاق .. نیلا: پاشو دختر دیگه بجنب... رفت طرف کمد لباسام و یه شال برداشتو و سرم انداخت و کشیددنبال خودش... صداهای گلوله ...

۴ شهریور 1398
80K
#پارت28 رمان تقدیر خاکستری... #خزان.. توی دست های صالح چند تا چاقو با سایزای متفاوت بود ... اومد سمت و چاقوها رو روی میز کنارم چید... صالح: اووووف یعنی من عاشق این مرحله هستم ...

#پارت28 رمان تقدیر خاکستری... #خزان.. توی دست های صالح چند تا چاقو با سایزای متفاوت بود ... اومد سمت و چاقوها رو روی میز کنارم چید... صالح: اووووف یعنی من عاشق این مرحله هستم ... نوی کل شکنجه هام منتظر این مرحلم... چاقوی کوچیکی برداشت رفت پایین پام نمیدیدمش درست ...

۴ شهریور 1398
97K
#پارت27 رمان تقدیر خاکستری... #آران... بعد از چند وقت که با خوردن قرص هایی که دکتر داده بود بهتر شده بودم قرار بود امروز پرواز داشته باشم به ایران و کشتن اون یارو ... تو ...

#پارت27 رمان تقدیر خاکستری... #آران... بعد از چند وقت که با خوردن قرص هایی که دکتر داده بود بهتر شده بودم قرار بود امروز پرواز داشته باشم به ایران و کشتن اون یارو ... تو فکر بردم که صدای در اتاق اومد اجازه دادم بیان داخل آرایشگر بود ودسیارش ...

۳ شهریور 1398
96K
ممنون میشم رمانم رو دنبال کنید دوستای گل

ممنون میشم رمانم رو دنبال کنید دوستای گل

۱ شهریور 1398
20K
#پارت26 رمان تقدیر خاکستری... #دنیل... تا صبح هم نگهبان خونه دخترا بودیم و هم اون ماشین صبح که دخترا خواستن برن دانشگاه کل راه یکی از اون ادمایی که از ون پیاده شده بود دنبالشون ...

#پارت26 رمان تقدیر خاکستری... #دنیل... تا صبح هم نگهبان خونه دخترا بودیم و هم اون ماشین صبح که دخترا خواستن برن دانشگاه کل راه یکی از اون ادمایی که از ون پیاده شده بود دنبالشون بود ولی نزدیک نمیشدن و این مشکوک تر بود که چرا اونا دارن کشیک این ...

۱ شهریور 1398
104K
#پارت25 رمان تقدیر خاکستری #هورا... من: میشه برهان واسم از دنیل گیتارش رو قرض بگیری... خواهش ... برهان: دنیل نیستش الان ولی باشه اومد میگم برات بیاره... من: باشه پس ... اون رفتو منم واسه ...

#پارت25 رمان تقدیر خاکستری #هورا... من: میشه برهان واسم از دنیل گیتارش رو قرض بگیری... خواهش ... برهان: دنیل نیستش الان ولی باشه اومد میگم برات بیاره... من: باشه پس ... اون رفتو منم واسه خودم مشغول خوردن شام شدم .. بعد از شام رفتم کنار پنجره و به بیرون ...

۳۱ مرداد 1398
123K
#پارت24 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... یه مردو دوتا زن داشتن معاشقه میکردن ... من با تعجب نگاشون میکردم ولی بچه ها خیلی ریلکس رفتن روی مبل روبه روی اونا نشستن ... اونا هم بی توجه ...

#پارت24 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... یه مردو دوتا زن داشتن معاشقه میکردن ... من با تعجب نگاشون میکردم ولی بچه ها خیلی ریلکس رفتن روی مبل روبه روی اونا نشستن ... اونا هم بی توجه ما تو حق هم بودن ... آرات سیگاری روشن کرد و مشغول شد برهان با ...

۳۱ مرداد 1398
90K