^^

mram_abd

#پیج_رمان
خوشحال میشم بخونید و نظر بدید♡


#karma ♻

شنیدی میگن دلم ی خواب راحت میخواد هر موقع کسی این حرف و بهم میزد میخندیدم و میگفتم خواب راحت چ فرقی با خواب الان تو دارع اونا هم ی لبخند میزدن چرا بهم نگفتن ...

شنیدی میگن دلم ی خواب راحت میخواد هر موقع کسی این حرف و بهم میزد میخندیدم و میگفتم خواب راحت چ فرقی با خواب الان تو دارع اونا هم ی لبخند میزدن چرا بهم نگفتن ک خواب راحت یعنی چی چرا کسی چیزی نگفت چرا نگفتن خواب راحت یعنی ی ...

۱۸ مرداد 1398
46K
آقای دکتر زودتر خودتون و برسونید _چیشدع؟_نمیدونم دوبارع حال همیشگی همش داره شما رو صدا میکنه _الان میرم پیشش شما بفرمایید رفتم طرف اتاقش در و باز کردم _چرا این کارا رو میکنی پسر خوب ...

آقای دکتر زودتر خودتون و برسونید _چیشدع؟_نمیدونم دوبارع حال همیشگی همش داره شما رو صدا میکنه _الان میرم پیشش شما بفرمایید رفتم طرف اتاقش در و باز کردم _چرا این کارا رو میکنی پسر خوب چی میخوایی؟ _امروز چندمه دکتر؟_امم فکر کنم ۸ اسفند _دکتر امروز تولدشع تورخدا جور کن ...

۶ مرداد 1398
93K
اروم قدم میزدم و زوجای جون و پیر و میدیدم ی اه از تع دل کشیدم الان ب جای دست یار ی عصا دستمه منع الان ب جای اینکه عشقم پیشم باشع نوم کنارمه ناراحت ...

اروم قدم میزدم و زوجای جون و پیر و میدیدم ی اه از تع دل کشیدم الان ب جای دست یار ی عصا دستمه منع الان ب جای اینکه عشقم پیشم باشع نوم کنارمه ناراحت نیستم ولی.. _بابایی بریم اون طرف؟ _بریم بابا جون دستشو گرفتم اروم اروم رفتیم طرف ...

۴ مرداد 1398
75K
امروز دوباره دیدمش... بعد از ۱۸ سال! تو تاکسی،روی صندلی جلو نشسته بودم. تو دنیای خودم بودم که یه صدای خیلی خیلی آشنا گفت: مستقیم... فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت وایساد! راننده ...

امروز دوباره دیدمش... بعد از ۱۸ سال! تو تاکسی،روی صندلی جلو نشسته بودم. تو دنیای خودم بودم که یه صدای خیلی خیلی آشنا گفت: مستقیم... فکر کنم قلبم برای چند لحظه از حرکت وایساد! راننده چند متر جلوتر توقف کرد. در ماشین باز شد و صاحب اون صدای آشنا نشست ...

۱ مرداد 1398
47K
بالاخری ی روزی ی جا دلت پیش یکی گیر میکنع،منم دلم پیش یکی گیر کرد،شاید بخندیدولی دل من تو قبرستون پیش ی دختر گیر کرد دلع دیگ از کارش ی روز مثل همیشه سر قبر ...

بالاخری ی روزی ی جا دلت پیش یکی گیر میکنع،منم دلم پیش یکی گیر کرد،شاید بخندیدولی دل من تو قبرستون پیش ی دختر گیر کرد دلع دیگ از کارش ی روز مثل همیشه سر قبر مامانم بودم نشستع بودم و داشتم با مامانم درودل میکردم!چیع؟مگع ما مردا دل نداریم بالاخره ...

۳۱ تیر 1398
61K
فین فین دستمام و کردم تو جیبم اه این سرما خوردگی هم کار دستمون دادو فین فین -آقا میشه بخاری رو روشن کنید _بخاری خرابع روم و کردم اون ور داشتم ب خیابان نگاه میکردم ...

فین فین دستمام و کردم تو جیبم اه این سرما خوردگی هم کار دستمون دادو فین فین -آقا میشه بخاری رو روشن کنید _بخاری خرابع روم و کردم اون ور داشتم ب خیابان نگاه میکردم قطرات باران اروم اروم روی پنجره میشست و قل میخورد ب سمت پایین دارم فکر ...

۲۹ تیر 1398
93K
یادم میاد کلاس اول ک بودم از ساعت خونمون بدم میومد چون مامانم میگفت باید ساعت ۵ بشع تا بزارم بری با دوستات بازی کنی.منم میرفتم پیش ساعت و میگفتم همش تقصیر تو هستش میرفتم ...

یادم میاد کلاس اول ک بودم از ساعت خونمون بدم میومد چون مامانم میگفت باید ساعت ۵ بشع تا بزارم بری با دوستات بازی کنی.منم میرفتم پیش ساعت و میگفتم همش تقصیر تو هستش میرفتم سمت کاغذ باطله هاگردشون میکردم و پرت میکردم سمتش اونم ی لحظه تکون میخوردمنم فکر ...

۲۶ تیر 1398
46K
سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود… پسرک از شادی در پوست خود نمی‌گنجید …راست می‌گفت …خیلی وقت بود که ندیده بودش … دلش واسش یه ذره شده بود …تو چشای سیاهش زل زد همون ...

سلام دلم برات خیلی تنگ شده بود… پسرک از شادی در پوست خود نمی‌گنجید …راست می‌گفت …خیلی وقت بود که ندیده بودش … دلش واسش یه ذره شده بود …تو چشای سیاهش زل زد همون چشهایی که وقتی ۱۵ سال بیشتر نداشت باعث شد تا پسرک عاشق شود و با ...

۳۱ خرداد 1398
97K
پسر خوبم میدونم که تو هم روزی عاشق می شی. میایی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوستش داری. این لحظه اصلاً عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق که تو حاصل ...

پسر خوبم میدونم که تو هم روزی عاشق می شی. میایی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوستش داری. این لحظه اصلاً عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق که تو حاصل عشقی. پسرم مامانت برای تو حرف هایی داره. حرف هایی که به درد روزهای عاشقی ...

۳۱ خرداد 1398
113K
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید - چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ - دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید - چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ - دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا" دوست دارم - تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ - من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ...

۲۹ خرداد 1398
81K
مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت. چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست. روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که...... ...

مترو ایستاد سوار شد.عجله ای برای نشستن نداشت. چون صندلی خالی زیاد بود.سرفرصت یه چند قدمی توی واگن قدم زدو یه جا انتخاب کردونشست. روبروش یه زنه میانسال و یه دختره جوان نشسته بودن که...... وای باور کردنی نبود!یعنی خودش بود!؟آره خودش بود.... پسره خاطرات تلخ گذشتشو تو ذهنش مرور ...

۲۸ خرداد 1398
45K
همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی صمیمی ترین دوستم پرستو بود پرهام شش ساله برادر پرستو بود که با ان چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من ...

همش چهار سالم بود یه دختر چشم عسلی صمیمی ترین دوستم پرستو بود پرهام شش ساله برادر پرستو بود که با ان چشمای مشتاقش به من نگاه میکرد اون روز پرستو نیومده بود و من تنهایی توی کوچه بازی میکردم پرهام نشسته بود و نگام میکرد.گفتم- میای بازی؟اون گفت ن ...

۲۸ خرداد 1398
94K
همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش ...

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. . گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند ...

۲۶ خرداد 1398
159K
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن ...

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا ...

۲۶ خرداد 1398
116K
شب عروسیه میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میرع. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: ، دخترم ...

شب عروسیه میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میرع. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: ، دخترم ، در را باز کن. آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو ...

۲۴ خرداد 1398
182K
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه آخر کلاس ...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم ...

۲۳ خرداد 1398
106K
-الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائید. -میخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنید. -خیلی چیزها میخواستم بگم ولی الان همش یادم رفت.پس هر وقت یادت اومد زنگ بزنید. -میشه براتون نامه بنویسم.آره چرا نمیشه. -منو شناختید علی ام خونمون یه ...

-الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائید. -میخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنید. -خیلی چیزها میخواستم بگم ولی الان همش یادم رفت.پس هر وقت یادت اومد زنگ بزنید. -میشه براتون نامه بنویسم.آره چرا نمیشه. -منو شناختید علی ام خونمون یه گوچه پائین تر از خونه شماست. -آره شناختم. -من با اجازه شما فردا نامه رو ...

۲۲ خرداد 1398
146K
بهمن پسر ۲۶ ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود. دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این ۱۰ ماه آنان تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند. هر ...

بهمن پسر ۲۶ ساله ای بود که با دختری به نام آرمیتا دوست بود. دوست دخترش بیشتر عادت می کرد. تمام این ۱۰ ماه آنان تمام فرصت بیکاری شان را با هم می گذراندند. هر دو دانشجو بودند. و اصلا دوستی شان در دانشگاه رقم خورده بود.آنها جوری به هم ...

۲۲ خرداد 1398
159K
پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح ...

پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح میخوابی باهام حرف بزن خوابت نبرع مبینا:ماهرخ کاش سوگل و آناهیتا هم اینجا بودن کاش ...

۵ اردیبهشت 1398
431K
پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک ...

پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک درس دارید پاشو ماهرخخخخخ ماهرخ پاشو ماهرخ:اگع ی روز من دق کردم ب خاطر این ...

۴ اردیبهشت 1398
150K