مَ۪۪ٜؒؔلَٰٰ۪۪ٜؒؔٓᬼکـ℘ـَ۪ٜؔٛٚؔ͜✧ـٰٰٰٰۂ ت۪۪ٜ۪۪۪ٜؒؔنٰٰٰٰهَ۪۪ؒؔا۪۪۪ؒ

nas.joon

#هر_گونه_تبلیغ_کپی_:#بلاک_گزارش:👊 #کپی_به_شدت_پیگرد_قانونی_دارد.... #برو_پایین👇


#رمان:#_آناستازیاء_من........#در_حال_تایپ....

#ژانر:#طنز_فول_عاشقانه_اجتماعی_خیالی_فانتزی_تا_حدودی_موزیکال...

#با_افتخار:#مینوزی_هستم

#مدرک:#دانشجوی_کارشناسی_روانشناسی.......#تاریخ_تولد:#23_2_1378…....#h.love

#اسطوره_ی_من:#زیگموند_فروید......#روان_کاو:........#وقتی_افراد_از_من_انتقاد_می_کنند_می_دانم_که_چطور_باید_از_خودم_دفاع_کنم_اما_در_مواجهه_با_تعریف_و_تمجید_بی_دفاع_هستم

#ادرس_پیج_دوم...@nasii.f..#عشق_حرف_حالیش_نمیشه

#ادرس_تلگرام_نویسنده:@na23_sii278...#برای_دریافت_پی_دی_اف_های_رمانهای_قبلی_به_پیوی_بنده_تشریف_بیارید

#اثر:#عشق_حرف_حالیش_نمیشه#بدی_برام#توفیق_اجباری#مغرور_جذاب#بهت_میرسم#تپش.......#بغلم_کن:#در_حال_تایپ....

#هر_گونه_کپی_برداری_حتی_با_ذکر_نام_نویسنده_اکیدأ_ممنوع_و_صد_در_صد_پیگرد_قانونی_دارد...

#آدم_باشیم..

#ب_قلم مَ۪۪ٜؒؔلَٰٰ۪۪ٜؒؔٓᬼکـ℘ـَ۪ٜؔٛٚؔ͜✧ـٰٰٰٰۂ ت۪۪ٜ۪۪۪ٜؒؔنٰٰٰٰهَ۪۪ؒؔا۪۪۪ؒ..

بازم شرمنده...واسه شادی و ارامش روح عزیز دل من ...همراه با همسر و فرزند عزیزش... هم یه صلوات بفرستید همگی لطفا...متشکرم..❤ ...

بازم شرمنده...واسه شادی و ارامش روح عزیز دل من ...همراه با همسر و فرزند عزیزش... هم یه صلوات بفرستید همگی لطفا...متشکرم..❤ ...

۹ ساعت پیش
8K
#پارت_71 در مقابل خانه شما که برای من متوقف شده است 바래다주던 길 멈춘 네 집 앞에 در چشمان شما که به من نگاه می کرد 날 바라보던 네 눈 안에 با آن لبخند پر ...

#پارت_71 در مقابل خانه شما که برای من متوقف شده است 바래다주던 길 멈춘 네 집 앞에 در چشمان شما که به من نگاه می کرد 날 바라보던 네 눈 안에 با آن لبخند پر از تو 가득 품은 그 미소로 네 앞에 بنابراین درون من. ""그렇게 내 안에 از ...

۱۰ ساعت پیش
93K
#پارت_70 اونجا یه قایق منتظرته که به دستور توماس با امنیت کامل تورو از مرز خارج میکنه...فقط حواست به خودت باشع انا...راه طولانیه ولی شدنیه...تو میتونی...امیدوارم منو هیچ وقت یادت نره... . سری تکون دادم ...

#پارت_70 اونجا یه قایق منتظرته که به دستور توماس با امنیت کامل تورو از مرز خارج میکنه...فقط حواست به خودت باشع انا...راه طولانیه ولی شدنیه...تو میتونی...امیدوارم منو هیچ وقت یادت نره... . سری تکون دادم و خم شدم و گونشو بوسیدم و بغضم و خوردم و نفس عمیقی کشیدم و ...

۱۰ ساعت پیش
91K
#پارت_69 اول قبول نمیکرد ولی بعد با دیدن اشکام بالاخره دلش به رحم اومد و کمک کرد ولی انگار اریک تمام راه های خارج شدن منو از کشور بسته بود... . هیچ راهی نبود...عکسم همه ...

#پارت_69 اول قبول نمیکرد ولی بعد با دیدن اشکام بالاخره دلش به رحم اومد و کمک کرد ولی انگار اریک تمام راه های خارج شدن منو از کشور بسته بود... . هیچ راهی نبود...عکسم همه ی فرودگاها بود...اجازه ی خروج و نداشتم و به گفته ی توماس هر جا که ...

۱۰ ساعت پیش
91K
#پارت_68 اخی گفتم که شروع کرد به حرف زدن:انا...انا دختره ی احمق...چکار کردی با خودت؟...اون عوضی...باهات چکار کرد؟...میدونی چی کشیدم؟...چرا دیوونم میکنی؟...چطور دلت میاد؟...گفتی رفیق بمونیم قبول کردم دیگه حداقل به عنوان یه دوست به ...

#پارت_68 اخی گفتم که شروع کرد به حرف زدن:انا...انا دختره ی احمق...چکار کردی با خودت؟...اون عوضی...باهات چکار کرد؟...میدونی چی کشیدم؟...چرا دیوونم میکنی؟...چطور دلت میاد؟...گفتی رفیق بمونیم قبول کردم دیگه حداقل به عنوان یه دوست به احساساتم احترام بزار لطفا... . خندیدم و از خودم جداش کردم و خیره به چشمای ...

۱۰ ساعت پیش
81K
#پارت_67 گلوم میاورد...به سختی قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم و لب پایینم و با زبونم خیس کردم که نگاه اخمالود و خشنش از روی چشمام به سمت لبام کشیده شد و رنگ نگاهش عوض ...

#پارت_67 گلوم میاورد...به سختی قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم و لب پایینم و با زبونم خیس کردم که نگاه اخمالود و خشنش از روی چشمام به سمت لبام کشیده شد و رنگ نگاهش عوض شد... . خیره به لبام...دستش و اروم از روی گلوم برداشت و رری تنه ی ...

۱۰ ساعت پیش
75K
#پارت_66 با بهت برگشتم عقب و با دیدن چشمای قهوه ایه شیشه ایش که از دلخوری و غرور بیداد میکرد ...اب دهنم و قورت دادم و گوشیم و انداختم و سمتش قدم برداشتم که دستش ...

#پارت_66 با بهت برگشتم عقب و با دیدن چشمای قهوه ایه شیشه ایش که از دلخوری و غرور بیداد میکرد ...اب دهنم و قورت دادم و گوشیم و انداختم و سمتش قدم برداشتم که دستش و بلند کرد و خیلی سریع ولی با احترام...درحالی که سرش و پایین می انداخت ...

۱۰ ساعت پیش
86K
سلام سلام خدمت تمامی عزیزای دل رمان خونم❤💋 براتون رمان اوردم اونم چه رمانی...😨😱 اونجوری که بوش میاد اثر اول دوستمونه و قراره با قلم زیباش بترکونه👏💃 من که به دلم نشست امیدوارم شمام خوشتون ...

سلام سلام خدمت تمامی عزیزای دل رمان خونم❤💋 براتون رمان اوردم اونم چه رمانی...😨😱 اونجوری که بوش میاد اثر اول دوستمونه و قراره با قلم زیباش بترکونه👏💃 من که به دلم نشست امیدوارم شمام خوشتون بیاد و کلی کیف کنین...و البته لطفا دوستمون و دنبال کنید و با لایک و ...

۷ روز پیش
19K
#پارت_65 . پوزخندی زدم و گفتم:تمام شب و میخای اونجا وایسی؟...بهتر نیست خودت و خلاص کنی از این همه عزاب جناب لارنس؟... . توماس نگاهی به اطراف اتاقش انداخت و با خشم زیر پوستی غرید:اینجا ...

#پارت_65 . پوزخندی زدم و گفتم:تمام شب و میخای اونجا وایسی؟...بهتر نیست خودت و خلاص کنی از این همه عزاب جناب لارنس؟... . توماس نگاهی به اطراف اتاقش انداخت و با خشم زیر پوستی غرید:اینجا چکار میکنید؟...چطور...چطور اجازه دادن وارد اتاق یه دانشجو بشید و به گند بکشیدش؟... . با ...

۷ روز پیش
92K
#پارت_64 با نگاهی که معلوم بود منو نشناخته گفت:میتونم کمکتون کنم؟... . کلاهم و شالگردنم و که دور دهنم افتاده بود و در اوردم و سرم و بالا اوردم و با غرور بهش خیره شدم ...

#پارت_64 با نگاهی که معلوم بود منو نشناخته گفت:میتونم کمکتون کنم؟... . کلاهم و شالگردنم و که دور دهنم افتاده بود و در اوردم و سرم و بالا اوردم و با غرور بهش خیره شدم که با دیدنم...با تعجب چشماش گرد شد و زیر لب با حیرت و ناباوری گفت:ولیعهد؟... ...

۷ روز پیش
92K
#پارت_63 دستم سمت دستگیره ی در رفت تا وارد بشم ولی پشیمون شدم...باید اجازه بدم قدری با خودش خلوت کنه...مطمعنم پدر هم از عشق زیاد مادر دووم نمیاره و بالاخره سمتش میاد...پس نباید دخالت کنم... ...

#پارت_63 دستم سمت دستگیره ی در رفت تا وارد بشم ولی پشیمون شدم...باید اجازه بدم قدری با خودش خلوت کنه...مطمعنم پدر هم از عشق زیاد مادر دووم نمیاره و بالاخره سمتش میاد...پس نباید دخالت کنم... . نفس عمیقی کشیدم و عقب گرد کردم و با قدم های بلند سمت اتاقم ...

۷ روز پیش
99K
#پارت_62 با احترام تعظیمی کرد و گفت:ولیعهد...شاه ادوارد با شما کار دارند...گفتن به دیدنشان برید... . نفس عمیقی کشیدم و دستی به گردنم کشیدم... . اره...شروع شد...کارم تمومه... . پوفی کردم و برگشتم و راهم ...

#پارت_62 با احترام تعظیمی کرد و گفت:ولیعهد...شاه ادوارد با شما کار دارند...گفتن به دیدنشان برید... . نفس عمیقی کشیدم و دستی به گردنم کشیدم... . اره...شروع شد...کارم تمومه... . پوفی کردم و برگشتم و راهم و سمت اتاق پدر تغییر دادم.. در زدم و بعد از کسب اجازه وارد شدم ...

۷ روز پیش
115K
#پارت_61 خم شدم به سمت میکروفن و هینی کشیدم و رشته کلام از دستش خارج شد که صدام پیچید و همه با تعجب به من خیره شدن... . خاستم برم سمتشون که جرج و زیر ...

#پارت_61 خم شدم به سمت میکروفن و هینی کشیدم و رشته کلام از دستش خارج شد که صدام پیچید و همه با تعجب به من خیره شدن... . خاستم برم سمتشون که جرج و زیر دستاش و دیدم که سمتشون میرفتن ولی هنوز ازشون فاصله داشتن... . نگاهم دوباره سمت ...

۷ روز پیش
79K
#پارت_60 میخام وعده ی تمام شدن جنگ و بدم...تمام شدن آه و حسرت ها...گریه ها...بدی ها...و...عشق های به سر انجام نرسیده.... . مکثی کردم و اب دهنم و قورت دادم و ادامه دادم:من...دشمنیه چند صد ...

#پارت_60 میخام وعده ی تمام شدن جنگ و بدم...تمام شدن آه و حسرت ها...گریه ها...بدی ها...و...عشق های به سر انجام نرسیده.... . مکثی کردم و اب دهنم و قورت دادم و ادامه دادم:من...دشمنیه چند صد ساله ی بین ایران و انگلیس و تمامش میکنم...من...صلح با ایران و تضمین میکنم...قسم میخورم...اجازه ...

۱ هفته پیش
56K
#پارت_59 اون فرق داره اون...اون... خاصه...من واقعا دوستش دارم... . مادر تو چشمام خیرع شد و گفت:اون واقعا کسی هست کع تو میخاییش؟... . سری تکون دادم که گفت:پس راه خیلی طولانی و سختی در ...

#پارت_59 اون فرق داره اون...اون... خاصه...من واقعا دوستش دارم... . مادر تو چشمام خیرع شد و گفت:اون واقعا کسی هست کع تو میخاییش؟... . سری تکون دادم که گفت:پس راه خیلی طولانی و سختی در انتظار داری...میتونی تحمل کنی؟... . با ترس و نگرانی گفتم:یعنی...یعنی ممکنه... . سری تکون داد ...

۱ هفته پیش
59K
#پارت_58 خاست مادر گوش بدم و به خیاط اجازه بدم تا برام لباسی عالی که در شأنم باشه رو بدوزه...چون امشب ...شب خیلی مهمیه...شب سخنرانی من و انتخاب شدنم به عنوان ولیعهد جانشین(درسته که اریک ...

#پارت_58 خاست مادر گوش بدم و به خیاط اجازه بدم تا برام لباسی عالی که در شأنم باشه رو بدوزه...چون امشب ...شب خیلی مهمیه...شب سخنرانی من و انتخاب شدنم به عنوان ولیعهد جانشین(درسته که اریک ولیعهد هستش ولی همیشه در حال اموزش بوده و اجازه ی دستورات بزرگ رو نداشته...این ...

۱ هفته پیش
58K
#پارت_57 همان درمان دردش بود و میتوانست سر پا اش کند و حداقل ظاهرش را عادی نشان دهد... . هر بار با دیدن دختر پسر هایی که دست در دست هم...پا در کافه میگزاشتند ...اه ...

#پارت_57 همان درمان دردش بود و میتوانست سر پا اش کند و حداقل ظاهرش را عادی نشان دهد... . هر بار با دیدن دختر پسر هایی که دست در دست هم...پا در کافه میگزاشتند ...اه میکشید... . دلش همچین تفریحاتی با عشقش را میخاست...بدون شال و کلاه کردن های مشکوک ...

۱ هفته پیش
55K
#پارت_56 خاست تا لبانش را ببوسد که اناستازیا سریعا دستش را بین دهان خود و اریک قرار داد و چشمانش را بست... . اریک نگاهش رنگ تفریح گرفت... . این دختر مسلمان جزاب تر...دلبرتر...بامزه و...خاص ...

#پارت_56 خاست تا لبانش را ببوسد که اناستازیا سریعا دستش را بین دهان خود و اریک قرار داد و چشمانش را بست... . اریک نگاهش رنگ تفریح گرفت... . این دختر مسلمان جزاب تر...دلبرتر...بامزه و...خاص تر وبا حیا تر از اونچیزی بود که حتی فکرش را میکرد... . تمام معاملاتش ...

۱ هفته پیش
41K
#پارت_55 نفس کشیدن بین شیار های لب معشوق به نظر جزاب میامد... . همان لحظه رعد و برقی زد و باران به شدت بارید و تنشان را به بازی گرفت... . 바람처럼 이 먼지처럼

#پارت_55 نفس کشیدن بین شیار های لب معشوق به نظر جزاب میامد... . همان لحظه رعد و برقی زد و باران به شدت بارید و تنشان را به بازی گرفت... . 바람처럼 이 먼지처럼"" مثل باد، مثل گرد و غبار . 잡히지가 않아 نمیتونم بهت برسم، . 보이지않아 نمیتونم ببینمت ...

۱ هفته پیش
108K
#پارت_54 چیزی بگم که دوباره در حالی که بیشتر صداش به زجه ی مردونه میخورد... بلند تر داد زد:لعنتی پس من چی؟...حس من؟...احساس من؟...قلب من؟...عشق من؟...هااااا؟...حتی برای یه ثانیم نشد عاشقم بشی؟...نشد دلت بسوزه حداقل ...

#پارت_54 چیزی بگم که دوباره در حالی که بیشتر صداش به زجه ی مردونه میخورد... بلند تر داد زد:لعنتی پس من چی؟...حس من؟...احساس من؟...قلب من؟...عشق من؟...هااااا؟...حتی برای یه ثانیم نشد عاشقم بشی؟...نشد دلت بسوزه حداقل بگی این مرد منو میخاد هر غلطی میکنم باعث عزابش نشم؟... . سرم و انداختم ...

۱ هفته پیش
96K