pishahng

pessarekoohestan

حادثه از پلک چشم تو اغاز شد ....

دلیلِ هبوط نه تو بودی، نه شیطان؛ و نه حتی خدا. همه‌ی تقصیرها گردنِ من که خدا را، شیطان را؛ و تو را آفریدم

دلیلِ هبوط نه تو بودی، نه شیطان؛ و نه حتی خدا. همه‌ی تقصیرها گردنِ من که خدا را، شیطان را؛ و تو را آفریدم

۳ روز پیش
3K
گفتم پنجره رو ببین، جُمعه ست، هوا داره تاریک میشه...الان سه ساعت و بیست دو دقیقه ست سرت از روی سینم جُم نخورده من قفلم روی فیلم، تو قفلی روی بازیِ من میخوام ریز شه ...

گفتم پنجره رو ببین، جُمعه ست، هوا داره تاریک میشه...الان سه ساعت و بیست دو دقیقه ست سرت از روی سینم جُم نخورده من قفلم روی فیلم، تو قفلی روی بازیِ من میخوام ریز شه چشمامون گفتی من توی بازی تو روی نیمکتم...آدمی که روی نیمکته گل نمیتونه بزنه که! ...

۴ روز پیش
34K

"آن شب" به تو نگاه کردم به جزئیات زیبایی ات رج های مرموز گردنت نفسهایت که میخانه را مه آلود کرده بود قطره های عرق که از میان موهایت می لغزیدند و در پیراهنت گم می شدند آرزو کردم، کاش پیراهن زاده شده بودم اما نه من "مسحور زیبایی" زاده ...

۶ روز پیش
32K
«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش ...

«تو از من بدت میاد؟» وقتی گوشام صداش رو شنید انقدر سریع سرم رو چرخوندم که رگ گردنم گرفت،می دونی چی دردش از گرفتن رگ گردن بیشتر بود؟ اینکه اون فکر می کرد من ازش بدم میاد. اگه یه دوربین فیلم برداری تو چشمای من بود و داشتی فیلم رو ...

۷ روز پیش
92K
گفتم: می‌دونی دورترین آرزوم چیه؟! گفت: نه گفتم: یه جای بی‌آدمِ پُر پرنده بشینیم‌ و چای دارچین و شیرینی نخودی بخوریم. گفت: صبر کن، میریم گفتم:

گفتم: می‌دونی دورترین آرزوم چیه؟! گفت: نه گفتم: یه جای بی‌آدمِ پُر پرنده بشینیم‌ و چای دارچین و شیرینی نخودی بخوریم. گفت: صبر کن، میریم گفتم: "اگر چه صبر من از روی دوست ممکن نیست همی‌کنم به ضرورت چو صبر ماهی از آب" گفت: قشنگ بود. گفتم: بیا یه روز ...

۱ هفته پیش
65K
با باران دیر زمانیست غریبه بودم گله کردم همیشه از خیسی خیابانهای شهر و شرشر ناودان هایش خسته و کلافه از لباسهای خیس و نم دار ان روز در ایستگاه اتوبوس زیر باران بهاری با ...

با باران دیر زمانیست غریبه بودم گله کردم همیشه از خیسی خیابانهای شهر و شرشر ناودان هایش خسته و کلافه از لباسهای خیس و نم دار ان روز در ایستگاه اتوبوس زیر باران بهاری با برق نگاهت خرمن دل زنگار بسته ام را چون صاعقه ای به اتش کشیدی و ...

۱ هفته پیش
16K
سلام دیوانه جان امروز یک شنبه است ساعت ۷ صبح بیدار شدم که بیدارت کنم... اما مثل دیروز و شنبه ی قبل و قبل ترش نبودی... صبحانه آماده کردم...نام کوچکت رااز عمق جان بایک

سلام دیوانه جان امروز یک شنبه است ساعت ۷ صبح بیدار شدم که بیدارت کنم... اما مثل دیروز و شنبه ی قبل و قبل ترش نبودی... صبحانه آماده کردم...نام کوچکت رااز عمق جان بایک "جانمِ" جانانه صدا زدم اما مثل یکشنبه های دیگر نیامدی که نیامدی.... لباس هایت را اتو ...

۱ هفته پیش
17K
کلاس اولی که بودم یک روز بایکی از بچه های کلاسمان دوست شدم ، کلی باهم توی حیاط مدرسه بازی کردیم . روز بعدش از خانه شان برایم هدیه آورده بود ، یک هواپیمای آبی ...

کلاس اولی که بودم یک روز بایکی از بچه های کلاسمان دوست شدم ، کلی باهم توی حیاط مدرسه بازی کردیم . روز بعدش از خانه شان برایم هدیه آورده بود ، یک هواپیمای آبی و قرمزِ پلاستیکی ... آن روز حالم خوب بود و کلی ذوق داشتم که آن ...

۲ هفته پیش
61K
سال های ابتدایی باور نداشتم رفتنت را و هر روز و شبم را با خیال تو سپری میکردم، مادرم نا امید از حال من دست به دامان تمام امام زاده های شهر شده بود پنجشنبه ...

سال های ابتدایی باور نداشتم رفتنت را و هر روز و شبم را با خیال تو سپری میکردم، مادرم نا امید از حال من دست به دامان تمام امام زاده های شهر شده بود پنجشنبه ها امام زاده ای نبود که نان و پنیری که نذری مادرم بود در آن ...

۲ هفته پیش
101K
پاورقی هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه به خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت. آسمان که تاریک روشن ...

پاورقی هشتاد و هشت قدم پایین تر از کافه به خیابانی فرعی ختم میشد به کوچه ای بن بست که انتهایش یک درب قدیمی و بزرگ و رنگ پریده قرار داشت. آسمان که تاریک روشن میشد از کافه میزدیم بیرون و میرفتیم به انتهای آن کوچه ی بن بست و ...

۲ هفته پیش
124K
دلم یک کافه می خواهد که مالِ خودم باشد... یک کافه با دیوارهایی پر از عکس های سیاه و سفید... عکسِ رقصیدن زن ها، وقتی باد لبۀ دامنشان را چین می دهد... عکسِ اندوه مردی ...

دلم یک کافه می خواهد که مالِ خودم باشد... یک کافه با دیوارهایی پر از عکس های سیاه و سفید... عکسِ رقصیدن زن ها، وقتی باد لبۀ دامنشان را چین می دهد... عکسِ اندوه مردی که زیر باران قدم می زند... عکسی از تنهایی یک کافه چی که دست زیرِ ...

۲ هفته پیش
103K
تو گم نشدی، من نمیخوام تو رو پیدا کنم! مث همون عکسی که توو گالریمه و هیچوقت هیچ جا نذاشتمش، مث همون متن نصف و نیمه توو نوتم که خیلی وقته بهش سر نزدم و ...

تو گم نشدی، من نمیخوام تو رو پیدا کنم! مث همون عکسی که توو گالریمه و هیچوقت هیچ جا نذاشتمش، مث همون متن نصف و نیمه توو نوتم که خیلی وقته بهش سر نزدم و نمیرم که کاملش کنم، مث آهنگِ همخواب چاوشی و تقدیرِ شادمهر که تهِ فولدرامه! مثِ ...

۳ هفته پیش
13K
روبروی کلیسای وانک مردی هست تقریبا هم سن خودم قیافه ای کاملا آشفته (ریش و موی کاملا بلندی داره) فقط سیاه قلم می‌کشه پاتوقش همیشه اونجاست کنار یه کافه دنج هر موقع از اونجا رد ...

روبروی کلیسای وانک مردی هست تقریبا هم سن خودم قیافه ای کاملا آشفته (ریش و موی کاملا بلندی داره) فقط سیاه قلم می‌کشه پاتوقش همیشه اونجاست کنار یه کافه دنج هر موقع از اونجا رد میشم ، تو را توی اون تابلو میبینم دیروز باز خیره شده بودم به تابلو ...

۳ هفته پیش
19K
کف بالکن نشسته بودم و پاهام رو از لا به لای نرده ها آویزون کرده بودم ، یهو صدای پاهاش که روی سرامیک می کشید رو شنیدم ، همین طوری که توی تاریکی شب خیره ...

کف بالکن نشسته بودم و پاهام رو از لا به لای نرده ها آویزون کرده بودم ، یهو صدای پاهاش که روی سرامیک می کشید رو شنیدم ، همین طوری که توی تاریکی شب خیره شده بودم به یه لامپ روشن ساختمون رو به رو ای ، گفت : باز ...

۳ هفته پیش
45K
پاورقی اولین جمعه ی پاییز بود... خوب میدانست من عاشق این فصلم! سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت! سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم. سه روز بود هر یک ساعت یک ...

پاورقی اولین جمعه ی پاییز بود... خوب میدانست من عاشق این فصلم! سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت! سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم. سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... ...

۳ هفته پیش
101K
به رسم بادکنک‌ها، دلم پُر است! اما نخی گره زده من را به دستِ تنهایی

به رسم بادکنک‌ها، دلم پُر است! اما نخی گره زده من را به دستِ تنهایی

۳ هفته پیش
5K
میگم: پاییز اگه خواننده بود صداش عین صدای بنان بود وقتی که با اوجِ غمِ توو صداش میگه

میگم: پاییز اگه خواننده بود صداش عین صدای بنان بود وقتی که با اوجِ غمِ توو صداش میگه "ای الهه ی ناز با غم من بساز..." میگه: چقدر ملتمسانه و غریبانه میگم: یا اگه میخواست دکلمه بخونه صداش عین صدای خسرو شکیبایی بود. اونجا که با یه طعنه تلخی میگه ...

۳ هفته پیش
36K
حالا که آمده ای من هم همین را می گویم میان من و تو فاصله ای نیست میان من و تو تنها پرنده ای ست که دو آشیانه دارد حالا که آمده ای قبول کن ...

حالا که آمده ای من هم همین را می گویم میان من و تو فاصله ای نیست میان من و تو تنها پرنده ای ست که دو آشیانه دارد حالا که آمده ای قبول کن جاده ها به جایی نمی رسند این بار از مسیر رودخانه می رویم حالا که ...

۴ هفته پیش
22K
دلم می خواهد هر‌شب هر‌شب بیایی کنارم، موهایم را نوازش کنی و برایم قصه ببافی. از آن‌ها که وقتی تمام شد دستم را بگیری و بگویی چرا می‌ترسی؟ من قرار نیست جایی بروم... همیشه به ...

دلم می خواهد هر‌شب هر‌شب بیایی کنارم، موهایم را نوازش کنی و برایم قصه ببافی. از آن‌ها که وقتی تمام شد دستم را بگیری و بگویی چرا می‌ترسی؟ من قرار نیست جایی بروم... همیشه به خودم تلقین می‌کنم که بدون تو هم می‌شود، خیلی خوب هم می‌شود ولی فقط خدا ...

۴ هفته پیش
100K
شاید خنده دار باشه ، اما من اول دبستان که بودم از مدرسه فرار میکردم ، فرار نمیکردم که برم دنبال بازیگوشی یا برم گل کوچیک بازی کنم تو کوچه ، فرار میکردم و می ...

شاید خنده دار باشه ، اما من اول دبستان که بودم از مدرسه فرار میکردم ، فرار نمیکردم که برم دنبال بازیگوشی یا برم گل کوچیک بازی کنم تو کوچه ، فرار میکردم و می دویدم تا خود خونه یکی دو دفعه اول مامانم رسوندم تا مدرسه و تحویلم داد ...

۴ هفته پیش
57K