pezhmannasirian

pezhmannasirian

مینویسم از حقیقت‌ها..
کتابم: #بی_تو_چنان_که_باید_نیستم

خیلی وقت است که از رفتنت میگذرد، و من هنوز پا به کوچه و خیابان نگذاشته‌ام!! حقیقتا میترسم، و تمام ترسم این است، اگر‌ روزی تو را با عشقت و دستانی گره خورده، در زیر ...

خیلی وقت است که از رفتنت میگذرد، و من هنوز پا به کوچه و خیابان نگذاشته‌ام!! حقیقتا میترسم، و تمام ترسم این است، اگر‌ روزی تو را با عشقت و دستانی گره خورده، در زیر باران قدم زنان دیدم، چه کنم؟!!! اشک غم بریزم برای این که رفته‌ای؟!! اشک شوق ...

۵ روز پیش
7K
در دلم جای گرفتی، مابقی، ریخته‌اند از چشمم.. #پژمان_نصیریان

در دلم جای گرفتی، مابقی، ریخته‌اند از چشمم.. #پژمان_نصیریان

۱ هفته پیش
2K
پست #موقت... #حال_خراب ...

پست #موقت... #حال_خراب ...

۱ هفته پیش
2K
۱ هفته پیش
2K
آشفتگی‌های مغزم رو میتونی از کاغذ‌های مچاله شده توی اتاقم بفهمی... #پژمان_نصیریان

آشفتگی‌های مغزم رو میتونی از کاغذ‌های مچاله شده توی اتاقم بفهمی... #پژمان_نصیریان

۳ هفته پیش
1K
برای کسی وقت بگذارید، که اگر یک قدم برایش برداشتید، برایتان دو قدم بردارد، و بلعکس. اگر یک در مقابل یک شد، شما جز زنگ تفریح و یا فردی معمولی برای طرف مقابل نیستید، بهتر ...

برای کسی وقت بگذارید، که اگر یک قدم برایش برداشتید، برایتان دو قدم بردارد، و بلعکس. اگر یک در مقابل یک شد، شما جز زنگ تفریح و یا فردی معمولی برای طرف مقابل نیستید، بهتر است عمرتان را برایشان حیف و میل نکنید... #پژمان_نصیریان

۳ هفته پیش
4K
اون روزی که میخواست بره، چمدون به دست، چند قدمی از در خونه فاصله گرفت.. برگشت، منتظر بود حرفی بزنم، چشام پُر بود از اشک، گلوم از فریاد، دهنم از حرف، ولی، شده بودم لالِ ...

اون روزی که میخواست بره، چمدون به دست، چند قدمی از در خونه فاصله گرفت.. برگشت، منتظر بود حرفی بزنم، چشام پُر بود از اشک، گلوم از فریاد، دهنم از حرف، ولی، شده بودم لالِ مادرزاد.. حس میکردم اونم مثل منه، میخواست حرف بزنه، اما، نمی‌تونست.. جفت، قفل بودیم.. نه ...

۳ هفته پیش
9K
بچه بودم، اما بچگی نکردم.. همیشه بابام دست به شونم میزد و با شوق میگفت : (برا خودت یه پا مرد شدی..) بچه بودم، بازی کردن وسط کوچه با توپ پلاستیکیِ هم سنام رو (فقط) ...

بچه بودم، اما بچگی نکردم.. همیشه بابام دست به شونم میزد و با شوق میگفت : (برا خودت یه پا مرد شدی..) بچه بودم، بازی کردن وسط کوچه با توپ پلاستیکیِ هم سنام رو (فقط) دیدم، اما هیچ وقت لذت بازی کردن رو نچشیدم، میگفتن یه پا مرد شده، بازی ...

۳ هفته پیش
6K
آنقدر، آمدنت دیر شد، که تنم را به خاک گور بخشیدم.. #پژمان_نصیریان

آنقدر، آمدنت دیر شد، که تنم را به خاک گور بخشیدم.. #پژمان_نصیریان

۳ هفته پیش
2K