ویژه کنید
عکس و تصویر قسمت 3 همان قدر که توی دل مادرشوهرم و دور و بری هایش به خاطر ...


قسمت 3
همان قدر که توی دل مادرشوهرم و دور و بری هایش به خاطر احسان و گم شدندش ولوله به پا شده بود اینجا توی خانه ی خودمان اوضاع می رفت تا آرام شود. مامان در اتاقم را قفل کرده بود و امروز یک میهمانی درست و حسابی ترتیب داد. خاله هایم میهمان مامان شدند و دور هم نشستند و با هم خندیدند. سروین ولی غایب بود چون مازیار بهش زنگ زده بود و هم من و هم مامان از دستش دلخور بودیم. مامان به خاطر عوض شدن های رفتار سروین و من به خاطر این که نتوانسته بود مقابل او مقاومت کند.....

همان وقت که مامان کیک گردویی را از فر درآورد و من بوی آن را در خاطرم زنده کردم سروین توی کافی شاپ داشت با چنگال دل و روده ی کیک فندقی خودش را بیرون می ریخت. مازیار مقابلش نشسته بود و هی نیشش باز می شد.
مامان کیک را برید و آه کشید. باز هم من. می دانست که من چقدر کیک آجیلی دوست دارم مخصوصا گردویی اش را. یک تکه بزرگ برای بابا و سروین کنار گذاشت و یک برش دیگر هم توی بشقاب طوق صورتی من گذاشت. ترسیدم. ترسیدم که عقلش را از دست داده باشد. چند روز می شد که قرصش را نمی خورد و بابا هم دیگر اصراری برای این کار نداشت.
اما این کار مامان.... سروین کیک را عقب راند و گفت: چرا زنگ زدی؟
مامان بشقاب ها را پر کرد و به سالن برد. بعد برگشت و بشقاب من را برداشت و برگشت. خیالم راحت شد.
مازیار گفت: خواستم حالت رو بپرسم
سروین پوفی کرد و مازیار دستش را جلو آورد: سروین جونم عزیز دلم چرا این قدر اخم کردی؟
حال هردومان بد شد. از این قربان و صدقه رفتن ها خوشم نمی آمد. دل آدم را نمی لرزاند. سروین هم همین حس را داشت. لبش را کجکرد: چون نمی خواستم ریختت رو ببینم
اعتماد به نفس سروین بیشتر از قبل شده بود. حالا که حال مامان خوب بود و بیشتر با هم حرف می زدند و بابا هم از لاک خودش بیرون آمده بود سروین شده بود همان دختر مغرور و سرکشی که می شناختم.مازیار انگار یادش رفته بود که سروین از اول همین طور بوده،عقب کشید و با غیظ غر زد: خب نمی اومدی چرا اومدی؟
سروین از جا بلند شد و مازیار مچ دستش را گرفت: بشین چرا جوش میاری
مامان بشقاب من را گذاشت روی زانویش و یک تکه کیک را خورد و رو به خاله فرزانه گفت: خوب شده نه؟
خاله با لذت کیک را جوید: مث همیشه عالی. اصلاً کیک های فریده خانم یک چیز دیگه س
خاله مینو گفت: قربونت فریده جون اگه زیاد پختی یک تکه بگذار ببرم برای پارسا. بچه م تا دم در اومد دنبالم هی گفت اگه خاله کیک پخته بود واسه منم بیار
مامان با دست آرام روی گونه ی خودش کوبید: چرا نیاوردی بچه رو؟
کیک پرید توی گلوی خاله مینو و خاله فرزانه به جاش گفت: حوصله داری فریده. می اومد اینجا دیوونه مون می کرد
اگر هر وقت دیگری بود خاله مینو به دفاع از پسرش غر می زد ولی این بار حرف نزد. چون خوشحال بود خاله فرزانه به دادش رسیده. من نشسته بودم وسط خاله هایم و خنده ام گرفته بود که این طور با هم دست به یکی می کردند و به داد هم می رسیدند.
خاله مینو پسرش را نیاورده بود چون می ترسید مامان بساط آبغوره گیری راه بیندازد و پارسا افسرده شود. مامان آرام گفت: باشه براش می گذارم
او هم فهمیده بود جریان چیست ولی ترجیح داد حرفش را نزند. هیچ کدام از خاله هایم باور نمی کردند مامان حالش خوب شده باشد و حالا با دیدن صورتش که گل انداخته بود و با خوردن کیکی که مزه اش مثل قبل عالی شده بود خیالشان راحت بود.
سروین نشست روی صندلی. حالا من توی کافی شاپ بودم. دست به سینه روبه روی سروین و پشت سر مازیار. مثل ملکه ی عذاب و منتظر بودم ببینم عاقبت سروین با این پسره الدنگ چه می کند. سروین کیک را هل داد طرف مازیار: بخور
مازیار ذوق زده یک تکه برداشت و نزدیک دهانش برد ولی بعد چنگال را گرفت طرف دهان سروین. لب های صورتی و خش فرم سروین باز شد و کیک را بلعید و دیگر کاری نمانده بود که من بکنم. آشتی کرده بودند.
عصر خاله ها کمک کردند و بشقاب ها را شستند. خاله مینو احوال سروین را گرفت و مامان هم چیزی سرهم کرد و حواله ی خاله کرد. خاله فرزانه گفت: کی درسش تموم می شه دیگه این سروین خانم
نباید این سوال را می کرد. خاله مینو پشت سر مامان و رو به خاله فرزانه بود. سری به تاسف تکان داد و تا خواست حرف توی حرف بیاورد مامان گفت: یک ترم عقب افتاد به خاطر ....
خاله فرزانه خودش کار خراب را درست کرد: اگه بدونی کاویان چقدر نگرانشه
کاویان پسرخاله ام بود. کاویان سروین را می خواست. کاویان .... کاویان.... مامان تند پیش دستی ها را خشک کرد و بینشان سکوت برقرار شد. کاویان خاطرخواه سروین بود ولی سروین هیچ احساسی به او نداشت.
حرف ها زده شد و کمی درباره برفی که باریده بود حرف زدند و خاله مینو با ذوق درباره ی ادم برفی کار دست پارسا و باباش حرف زد و بعد رفتند وخانه خالی شد. مامان نشست و یک آن ترسید. از تنهایی ترسید. چشم هایش میخ شده بود به در اتاقم. نخواست دوباره توی خودش فرو برود. بلند شد زنگ زد به سروین که داشت قدم زنان خیابان بلند را پایین می آمد. مازیار دستش را گرفته بود به بهانه ی سر نخوردن و بیشتر برای ابراز عشق.
سروین گوشی را جواب داد و بعد رو به مازیار گفت: من دیگه باید برم. مامان تنهاست
خوشحال شدم. از این که می دیدم سروین نگران تنهایی مامان است خوشحال شدم و دعا کردم هرچه می خواهد پیش بیاید خیر و خوشی باشد.

هوا دوباره ابری شده و همه دعا می کنند باران بیاید. دل همه باران می خواهد تا این یخ های کثیف گوشه و کنار خیابان ها را بشوید و با خودش ببرد. میترا دیگر چاره ای نداشت تا به آژانس حمل بار زنگ بزند و کارتن هایش را سوار کند و راهی خانه ی جدیدش شود. فقط او بود که دلش باران نمی خواست چون می دانست اسباب کشی توی باران مصیبت است. داشت به کارگرها دستور می داد کدام کارتن ها را با دقت بردارند که موبایلش زنگ خورد. شماره ی محسن را ذخیره کرده بود. به اسم آقای ایکس. برای این کارش خیلی دلیل ها داشت و من فقط یکیش را می دانستم. اسم محسن آقای ایکس بود چون او نمی دانست او چطور آدمیست. هنوز هم به احساس من نسبت به محسن اعتماد داشت و نمی توانست قبول کند من بی دلیل ازاو بدم بیاید.
دکمه را فشرد و محسن آن طرف خط نیشش باز شد. انگار که میترا او را می دید. به خنده گفت: حالتون خوبه میترا خانم؟
میترا اخمی کرد و غر زد: نه چرا حال خوبی آقا محسن. دارم اسباب کشی می کنم توی این هوا
محسن هم اخم کرد: چرا خبرم نکردین بیام کمک
میترا ندانست چی بگوید. کنار گوشش آرام گفتم: بگو خیلی ممنون اینجا حمال زیاد دارم
میترا گفت: خواهش می کنم لطف دارید دیگه مزاحم شما نشدم
محسن بی درنگ گفت: میام الان
تا میترا خواست حرفی بزند گوشی قطع شد . بارها تقریبا سوار شده بودند که محسن با پرایدش رسید. میترا پالتوی سرخابی اش را پوشیده بود با بوت های مشکی و شال صورتی. اصلاً به پوست سبزه اش نمی آمد. صدبار گفته بودم به او رنگ های زرد و نارنجی بیشتر می آید ولی مرغ یک پا داشت.
دلم می خواست من هم حق انتخاب داشتم تا عوض این لباس عروس پاره پوره و ریش ریش یک لباس زیبا بپوشم ولی من مرده بودم و این برای بار هزارم بود که به خودم یادآوری می کردم.
میترا خندان سر توی ماشین کرد: به موقع رسیدین. الان می خواستم زنگ بزنم آژانس بیاد دنبالم
محسن در را گشود و میترا سوار شد. محسن توی آیینه نگاه کرد: چرا آژانس؟
- خب توی خونه ی جدید کسی نیست اسباب من رو تحویل بگیره
حالا وقتش بود تا محسن از میترا بیشتر بداند. چه بهانه ای بهتر از این: مگه شما اینجا...
میترا فکرش را خواند و خیلی مختصر گفت: نه
بعد رو به راننده ی کامیون گفت: آقا پشت سر ما بیایید
راننده گفت: ادرس رو داریم
میترا ولی لجبازی کرد: گم می کنید یک وقت. بیایید پشت سر ما
محسن ماشین را روشن کرد و راه افتادند. هردوشان ساکت بودند. من روی صندلی عقب نشته بودم و منتظر بودم ببینم محسن بالاخره کی شروع می کند به حرف زدن از خانه ی احسان. دهان باز کرد: صاحب خونه ی جدید که مشکلی با تنهایی شما نداره
نه انگار قرار نبود درباره ی احسان حرف بزنند. میترا پنجره را کمی پایین کشید و سوز سردی توی ماشین پیچید: نه یه خانم تنهاست. مثل خودم
محسن گفت: چه خوب
و من خندیدم. باز هم چرت گویی اش شروع شد. میترا حرصش گرفت: این که تنهام خوبه؟
محسن نگرفت منظور میترا چیست: ها؟
میترا حرفش را تکرار کرد ولی سر چهارراهی رسیده بودند که من تصادف کردم. میترا آه کشید و محسن گفت: همین جا بود نه؟
اشک دیود توی چشم های میترا: هنوز هم که هنوزه از این جا که رد می شم حالم بد می شه
محسن سر تکان داد: احسان هم همین جور بود. یک مدت اصلاً از اینجا رد نمی شد. اصلاً سوار ماشین من هم نمی شد. می گفت از پراید بدم میاد
میترا زمزمه کرد: حق داره
چراغ سبز شد و راه افتادند. کامیون پشت سرشان بود و دوباره ساکت شده بودند. صدای زنگ موبایل میترا سکوت را شکست. شماره را نگاه کرد و انگشت های پایش را توی کفش فشار داد. شاید هم نه. هروقت دستپاچه می شد این کار را می کرد و من می دانستم دیدن شماره ی دکتر صباحی باید دستپاچه اش کند.
خیلی وقت بود کاری به کار هم نداشتند و نمی دانم چرا حالا یادش افتاده بود به میترا زنگ بزند. شاید صاحبخانه خبرش کرده بود. شاید هم دل به دل راه داشت و حس می کرد میترا حالا کنار یک مرد دیگر نشسته است.
گوشی را انداخت ته کیفش و محسن پرسید: کی بود
امان از دست خل بازی های این پسر. من نمی فهمم هانیه از چی این پسر خوشش آمده بود. میترا گفت: بپیچید سمت راست
و محسن بالاخره فهمید فضولی بیجایی کرده: رفتم پیش مادر احسان
میترا چشم به جلو داشت و حواسش جای دیگری بود: هوم خب؟
- از ناراحتی داشت سکته می کرد بنده خدا. گفتم تا فردا باید پیداش بشه
موبایل دوباره زنگ خورد و میترا این بار ریجکت کرد. محسن حرفی نزد و بالاخره رسیدند. موبایل باز زنگ خورد و محسن کلافه گفت: اگر من مزاحم هستم برم بیرون شما گوشیت رو جواب بده
میترا بی خیال گفت: از بیمارستانه. من که نمی تونم وسایلم رو ول کنم به امان خدا می تونم
لحنش عصبی و پرخاشگرانه بود. محسن عقب نشینی کرد: نه
رسیدند و در را گشودند و کارگرها در چشم بر هم زدنی کارتن ها را بردند طبقه ی دوم و میترا بالاخره وارد خانه ی تازه اش شد. یک خانه ی قدیمی دو طبقه که پایین آن یک زن تنها زندگی می کرد به قول خودش.
محسن دستی به کارتن ها کشید: می خواهید کمک کنم بازشون کنید؟
میترا دو دل بود. یک دلش پیش تلفن بود و یک دلش می خاوست محسن بماند و کمکش کند وسایل سنگین را جابه جا کنند. عاقبت گفت: الان خسته هستم. ممنون که اومدین
محسن رفت و میترا پرید سمت تلفن. هشت تماس از دست رفته همه اش از دکتر صباحی. سر انگشتانش یخ کرده بود. خواست شماره اش را بگیرد که دوباره زنگ خورد. گوشی را جواب داد و صباحی گفت: گم شو بیا پایین
و من در خودم مچاله شدم. میترای سرزنده و خوشحال، میترای پر شر و شور جولی این بی صفت می شد یک بره ی دست و پا بسته. دلم برایش سوخت که آن طور هراسان پله ها را دو تا یکی کرد و رسید جلوی در. صباحی چند دقیقه بعد ظاهر شد. با چشم های پف کرده و صورت اخمو. همان چیزی که من همیشه می دیدم. حتی وقت هایی که به خودش می رسید هم این اخم روی صورتش لکه می انداخت.
نگذاشت میترا حرف بزند، با خشم گفت: کی بود این پسره ی مزلف
میترا بغضش را فرو خورد: به تو چه
صباحی هلش داد داخل و میترا از ترس صاحبخانه آرام راه پله ها را پیش گرفت. صباحی پشت سرش بود و خس خس نفس هایش آزارم می داد. همان جا بود که ارزو کردم کاش زورم زیاد بود، کاش یک حجم توخالی نبودم و یک کشیده می خواباندم روی پوست شل و وارفته ی صورتش. کاش...
میترا در را زود بست تا صدای داد صباحی بیرون نرود. می لرزید و صباحی داد می کشید: واست خونه ی جدید پیدا کرده ها؟ بدبخت تو دیگه سی رو رد کردی فکر کردی کی تو رو واسه زندگی می خواد؟
میترا هق هق کنان گفت: هیشکی. تو از جونم چی می خوای گم شو
داد نمی زد. التماس می کرد. لحنش مثل کسی بود که تمنای عشق داشت ولی زبانش به زخم زبان می چرخید. صباحی نزدیکش شد: گم شم ها؟ حالت رو جا میارم
رفت و در را به هم کوبید. یکی از کارتن ها لرزید و تالاپ روی زمین افتاد. میترا آوار شد روی زمین و زار زد. حال خراب میترا دیوانه ام می کرد. رفتم پشت صباحی و زا زدم به پاهایش که پله ها را می دوید. دلم می خواست بتوانم با نگاه کاری کنم با سر برود توی دیوار ولی زل زدن هایم کاری از پیش نمی برد. آه کشیدم و صباحی توی پاگرد پایش پیچید.
خودش را کنترل کرد و انگشت سبابه اش محکم خورد به دیوار کنتکس و ترقی صدا کرد. از جا در رفته بود. همین هم خوب بود و دلم را خنک می کرد. می دانستم دردش چیست. می دانستم که میترا را می خواهد ولی فقط برای یک ساعت نهایتش یک روز. می دانستم میترا را دوست دارد ولی آن قدرترسوست که حاضر نیست با واقعیت رو به رو شود و حالم ازاین دانستن ها به هم می خورد.
میترا نشسته بود میان کارتن ها و گریه اشبند نیامده بود. سرش را میان دو دستش گرفته بود و چند قطره اشکش ریخته بود روی سرامیک کرمی رنگ سالن. از جا بلند شد و از قاب پنجره ی سالن به حیاط نگاه کرد. برف های چرک گوشه ی حیاط در آن هوای ابری منظره را دلگیر کرده بود. آسمان برقی زد و باران شروع شد. همراه چشمان میترا که بند نیامده دوباره می بارید.
احسان نیمه شب از آپارتمان سوت و کورش بیرون زد. لباس سیاهی پوشیده بود و تند قدم برمی داشت. نیمه شب بود. همه جا خلوت. تک و توک جوان های پاتیل از در کلوپ های شبانه بیرون می زدند و فحشی نثار زمین و زمان می کردند. هرکس به زبانی. بیشترشان سیاه پوست بودند و احسان مراقب بود میانشان گیر نیفتد. سیاهان درشت اندام که دوتا و سه تا با هم از در کلوپ ها بیرون می زدند. شیشه ها سیاه بود و از بیرون هیچ چیز معلوم نبود.
احسان پیاده می رفت و یک ساعت طول کشید تا عاقبت از حرکت ایستاد. مقابل یک کلوپ شبانه در کوچه ای باریک ایستاد و سعی کرد نفس نکشد. لابد باز بوی ماهی گندیده در مشامش پیچیده بود. مردی جوان زیر بازوی دختری را گرفته بود و او را به سمت روشنایی می برد. دختر رنگش پریده بود و مرد دهان باز کرد و به زبان ما گفت: الان می رسیم. لابد دنگی نیشت زده
دختر می لرزید و احسان خودش را عقب کشید و توی تاریکی گم شد. آن طرف تر یک درمانگاه کوچک زیر تنها چراغ آن خیابان تاریک روشن شده بود. دختر مدام می نالید. به زبانی غریب و مرد به فارسی دلداری اش می داد. احسان رفتنشان را نگاه کرد و این پا و آن پا شد. باران بند آمده بود و هوا دم داشت ولی احسان توی لباس یقه کیپ و شلوار گشاد مشکی بیشتر از حد معمول عرق می ریخت.
دو نفر از کلوپ بیرون زدند و شوهرم هوشیار شد. توی تاریکی صورتشان معلوم نبود و او کمی جلو رفت و باز به عقب برگشت. حتماً آمده بود دنبال هومن خبیری. نمی دانم از کجا ولی می دانست که پاتوقش همین کلوپ است ولی او نمی دانست و من می دانستم که دیگر اینجا نمی آید. از وقتی این جا هم گند بالا آورده بود نمی توانست برگردد.
باز هم منتظر ماند و قدم رو تا ته کوچه رفت و برگشت و هردومان سر جا خشک شدیم. احسان یک بار یک حرفی زده بود که هیچ وقت از خاطرم نرفت. توی ماشین نشسته بودیم که ماشینی با سرعت از کنارمان رد شد. ویراژ می داد و مارپیچ می رفت. پسری جوان تا نیمه از شیشه بیرون زده بود و لباسش را توی هوا می چرخاند. پرسیدم: مسته؟
حرکت ماشین را کند کرد: شایدم اکس زده
پوفی کردم و او گفت: اینشتین می گه دو چیز حد و حصری نداره یکی جهان هستی یکی هم حماقت بشر
حالا مطمئن بودم اینشتین حرف به جایی زده. هومن خبیری از در کلوپ بیرون آمد و من به اندازه ی حماقتش فکر کردم. مست نبود،برعکس هوشیار هوشیار گام برمی داشت. شاید هم احمق نبود. فقط آمده بود سر و گوشی آب بدهد ببیند فهمیده اند آن کسی که نیمه شب آن دخترک را لت و پار کرد او بوده یا نه.
احسان با احتیاط پشت سرش گام برداشت. من جلوی هردوشان بودم. از مقابل چراغ روشن درمانگاه رد شدند. هرکدام به فاصله. نگاهی به داخل درمانگاه انداختیم. هم من و هم احسان. دخترک ولو شده بود روی صندلی های درمانگاه و مرد داشت به انگلیسی حرف می زد.
هومن دوباره توی تاریکی گم شد. سر پیچ به خیابان اصلی می رسیدند. احسان قدم تند کرد. هومن صدای قدم هایش را شنید و پا به دو گذاشت و پرید توی تاکسی. احسان ولی دنبالش نرفت. تاکسی بعدی را گرفت. یک پول اضافه هم داد تا تندتر برود. نمی دانم هومن برمی گشت خانه اش؟ یعنی این قدر احمق بود؟ احسان چطور؟ می رفت آنجا منتظرش بماند؟ فکر نمی کرد هومن پلیس خبر کند؟ حالا به هر بهانه ای. کاش یکی بود حرفی را که آن شب به من زده بود به خودش می گفت.
تاکسی رفت به محله ای دیگر. نه احسان می دانست که هومن جایش را عوض کرده. از ماشین پیاده شد و آرام به سمت خانه گام برداشت. اینجا خبری از ویلا نبود. یک مجتمع آپارتمانی بود با نگهبانی مقابل ورودی اش ولی خیلی شیک و تر و تمیزتر از مجتمعی بود که خودش در آن خانه اجاره کرده بود.
احسان در پناه دیوار ایستاد و هومن را دید که هراسان وارد مجتمع شد. آرام آرام به سمت مخالف رفت. مجتمع کنار اتوبان بود و تعداد آپارتمان هایش کم بودند. اینجا هم استخر بود و درخت موز و درخت های دیگر. دیوارهایش ولی کوتاه بودند و رد شدن از آن برای احسان کار سختی نبود ولی آنجا؟ مقابل چشم ماشین هایی که از اتوبان رد می شدند؟
روی زانو نشست و من کنارش ایستادم. آرام گفتم: پاشو. برو خونه بخواب. این کارا چیه می کنی؟
زیر لب زمزمه کرد: دیگه آخرشه
آه کشیدم و منتظر ماندم ببینم بعدش می خواهد چکار کند. دیوارها را دور زد و از ضلع دیگر شروع کرد به گز کردن پیاده رو. این ضلع مجتمع توی یک کوچه بود. یک کوچه ی تاریک با تک و توک لامپ های کم نور. نگاهی به دور و برش انداخت و از دیوار بالا پرید. زیر پایش سایبان پارکینگ مجتمع بود.
هومن اما آن طرف تر توی خانه نشسته بود و باز گریه می کرد. تلفن دستش بود و قسم می خورد یکی دنبالش می کرده. خبیری بزرگ دلداری اش می داد و مادرش مدام کسانی را نفرین می کرد که باعث آزردگی بچه اش می شدند. کاش می توانستم بگویم دارد خودش را نفرین می کند. خودش بود که این زندگی را برای ته تغاری اش ساخته بود. خودش و شوهرش.
احسان پشت در آپارتمان ایستاد و یک جفت دستکش پوشید. تنم می لرزید و هیچ کاری از دستم برنمی آمد. این بود خاصیت مردن. ناتوانی محض که نتوانی حتی یک پر جابه جا کنی. آرام قفل در را باز کرد و وارد خانه شد. هومن سرگرم تلفن بود و نمی دانست کسی که ازش صحبت می کند حالا توی حمام کز کرده و منتظرش است.
توی تاریکی به چشم های خون گرفته ی احسان نگاه کردم و با بغض صدایش کردم. آه کشید. پرسیدم باز هم؟ می خواست آدم بکشد این بار به اختیار خودش.
این بار ناراحت نبود. کلافه نبود. مثل اولین بار که به سوی کسی شلیک کرد به هم ریخته نبود. هومن گوشی را قطع کرد و با حوله وارد حمام شد. تمام تنش خیس عرق بود و هنوز هق هق می کرد.
دلم برایش سوخت. پشت جلد این پسر شرور و هوسباز یک موجود نحیف و بی کس نشسته بود که دل آدم را می سوزاند. احسان سیم را توی دستش فشار داد. شاید او هم منصرف شده بود. هومن پرده ی حمام را کشید و احسان همان جا منتظر ماند. چرخید و دوقدم به سمت در برداشت. مدام می گفتم برو. برو و پشت سرت را هم نگاه نکن به این امید که احسان بفهمد. دستگیره ی در را چرخاند و هومن از پشت پرده بیرون پرید و خودش را به احسان آویخت. لباس به تن داشت. گویی از اول هم به همین بهانه آمده بود تا احسان را غافلگیر کند. احسان زیر دست های ستبر هومن تقلا می کرد و دامن من به تلاطم افتاده بود. در تاریکی حمام مثل دو سایه، مثل مرکبی سیاه در هم حل می شدند. بی هیچ صدایی و فقط با نفس های بریده بریده و کوتاه. احسان چرخید ضربه ای میان پاهای هومن زد و او از درد در خودش جمع شد و کف زمین افتاد. احسان چراغ را روشن کرد . هومن دست جلوی صورتش گرفته بود و به انگلیسی چیزهایی بلغور می کرد. فکر می کرد هرکی به سراغش آمده حتماً خارجی است. احسان لگدی به پهلویش کوبید و داد زد: خفه
هومن دست از جلوی صورتش برداشت و در وصورت احسان خیره شد.هردو چشم به چشم هم دوختندو سکوت یک دقیقه ای هزاربار کش آمد. دعا می کردم هومن شوهرم را نشناسد. دامن لباسم در نوسان بود و بر صورت هومن موج می انداخت. سر خوردم سمت احسان و او را در بر گرفتم. سینه اش از تقلای زیاد هنوز بالا و پایین می شد و همین باعث تکان های پی در پی دامنم شده بود. هومن نیم خیز شد و نالید: توکی هستی؟ کی تو رو فرستاده؟
احسان خم شد روی صورتش: نمی شناسی؟
- نه...به جون بابام نمی شناسم تو کی هستی چی می خوای؟
- خوب نگاه کن
با خشم حرف می زد. صدایش کاملاً عوض شده بود. عجیب هم نبود. بعد از چهار روز تازه اولین بار بود که حرف می زد آن هم به زبان مادری. هومن حتی از روی صدا هم نمی توانست بفهمد با کی طرف است رنگ چشم ها و موهای کوتاهش که دیگر جای خود داشت.
اصلاً او فقط یک بار احسان را دیده بود. آن هم از روی عکسی که بهش نشان داده بودند. گفته بودند این همان کسی است که با ماشینش تصادف کردی. همان پلیسی که به خونت تشنه است.
احسان روی دو پا نشست و هومن عقب عقب رفت تا به وان حمام چسبید: هرچی پول بخوای بهت می دم. فقط کاری به کارم نداشته باش
چشم هایش میخ شده بود به دستکش هایی که دستش بود. او هم حدس می زد آدم توی این هوا بی خود دستکش نمی پوشد. آدم عادی با دستکش نمی آید بالای سر یک غریبه مگر آن که...
احسان داد زد: بتمرگ مثل آدم
هومن پاهایش را روی زمین کشید و دستش را به لبه ی وان گرفت و نیم خیز شد: تو کی هستی؟
- من؟
باز هم میانشان سکوت نشست. هومن در خودش جمع شد و احسان شروع کرد: من اومدم انتقام همه ی اونایی رو که بدبخت کردی بگیرم.
هومن آب دهانش را فرو داد و شوهرم نزدیک تر شد: انتقام دخترایی که بیچاره کردی و ول کردی به امان خدا. انتقام زنم
هومن مچاله شده بغضش ترکید: به خدا من کاریش نداشتم. خودش هی نخ می داد. خودش می گفت ازتو بدش میاد. خودش ... خرجش رو دادم بره بندازتش ولی قبول نکرد..خودش گفت می خواد بچه ی من رو داشته باشه
از چه حرف می زد؟ دیگر کدام زندگی را از هم پاشیده بود؟ حالم را به هم می زد. اگر زنده بودم رویش بالا می آوردم یا حداقل آب دهانم را پرت می کردم روی دهان کثیفش.
احسان گذاشت تا او بیشتر بگویدو هومن زار زد: گفتم بهش برو بندازش بچسب به زندگیت گفت اگه ولم کنی خودم رو می کشم
- کشت؟
هومن ساکت شد. تازه می فهمید او کسی نیست که فکر می کند. من و من کرد: تو کی هستی؟
- حرف بزن. کشت؟
- نمی دونم
احسان جست زد رویش و گلویش را فشار داد. صورت هومن کبود شد و زبانش بیرون افتاد. دستش را شل کردو هومن گفت: کشت کشت خودش رو کشت
سرش را به لب وان کوبید و هق هقش به آسمان رفت. احسان دهانش را محکم بست: خفه شو. ساکت شو
هومن صدایش را برید: فکر می کنی چرا؟ چرا این بلاها رو سرخودم میارم ها؟ می خوای من رو بکشی؟ فکر می کنی من خودم نمی خوام. بیا بیا
احسان خیره نگاهش کرد. این دیگر چه احمقی بود؟ چرا تحریکش می کرد؟
هومن ساکت شد. در چشمان احسان چیزی می دید که از آن می ترسید. در چشم های احسان مرگ را می دید. دهان باز کرد التماس کند شاید هم ابراز پشیمانی از حرفی که زده ولی دیر شده بود. احسان جراتش را پیدا کرده بود. پرید روی سینه هومن و گلویش را فشار داد. هومن تقلا کرد.دامن من تکان تکان خورد. چشم دوخت به چشم های هومن و جان دادنش را تماشا کرد. دست هایش چنگ می انداختند. پاهایش لگدمی پراندند اما زیر دست های احسان ناتوان می شد. بی جان و بی حرکت تر، صورتش سیاه شد. گردنش به یک طرف افتاد و چند لحظه بعد او را کنار خودم دیدم. ایستاده بود و نگاهم می کرد و نگران می پرسید: تو کی هستی؟
احسان بلند شد و نفسش را بیرون داد. چرخی توی حمام زد و از آنجا بیرون دوید.
دوید تا آپارتمانش. یک نفس، بی وقفه. تا وقتی آفتاب طلوع کرد خیس از عرق در را گشود و کف سالن افتاد و چشم بست و خوابش برد.
هومن کنارم ایستاده بود و می پرسید: تو کی هستی؟
نگاهش کردم و گفتم: هنوز نفهمیدی چرا مردی؟ من همون کسی هستم که با ماشین زدی بهش. من عروس مرده ام

حالا دو نفر شده ایم. حالا می توانم با یکی حرف بزنم ولی اصلاً دلم نمی خواهد با او حرف بزنم. او کسی است که این مکافات ها را درست کرده و کی دلش می خواهد با دلیل بدبختی اش درد و دل کند؟
هومن دنبال سرم می آید و مدام سوال می پرسد. از این که چرا لباسم از هم پاشیده، از این که چرا می تواند زندگی زنده ها را ببیند. از این که کی خبر می شوند که او مرده.
کلافه ام. کلافه و بیچاره. بدترین عذاب یک آدم بعد از مردن می تواند همین باشد. همین که با قاتلش همسایه شود. در ناکجاآبادی که معلوم نیست کجاست. نه دوزخ است نه برزخ. نه آسمان است نه زمین. یک جایی است میان زندگی و مرگ و تنها هم صحبتش قاتلش است.
به هومن گفتم: اون زنی که کشتی رو هم می بینی؟
گفت: نه. من فقط تو رو می بینم
- اونی که به خاطر تو خودش رو کشت کی بود اصلاً؟
نشست روبه رویم، کنار احسان که خوابیده. زل زد توی چشم هایم: اولین نفری بود که دیدم. اولین کسی که عاشقش شدم
- پس سپیده چی؟ اون عشقت نبود؟
بلند شد رفت جفت پنجره: نه. هیشکی دیگه عشق من نبود. این کارها رو می کردم که لج بابام رو دربیارم
- چرا؟ به بابات چه ربطی داشت؟
- قصه اش طولانیه. حالا کی بیدار می شه این احسان؟
برایم جالب است که عصبانی نیست. انگار خودش هم آرزوی مرگ داشته. نگاهش کردم و گفتم: خسته است. دو روزه نخوابیده. امشب هم پرواز داره که فکر نکنم برسه بهش
- چرا؟
- نمی بینی چطوری خواب مونده؟
- وقتی بیدار بشه تازه می فهمه چه غلطی کرده
- منظورت خفه کردن توئه؟
خندید. مثل شیطان خندید: آره. حالش رو می فهمم. روزی که فیروزه خودش رو کشت حس می کردم خودم بودم که کشتمش. این همه مشروب خوری و دختربازی از صدقه سر همون عذاب وجدان بود
- ماجرای شوهر من با تو خیلی فرق داره. اون اومد تو رو به جزای عملت برسونه
قهقهه زد: فرقی نداره باور کن. کشتن یک آدم کلاً چیز وحشتناکیه
- اون قبلاً هم آدم کشته. به یکی شلیک کرد و کشتش پس اگه قرار بود دیوونه بشه همون موقع می شد
باز خندید. خنده هایش چندش آور بود. هربار که می خندید غبار خاکستری از دهانش بیرون می آمد: حالا می بینیم
نگرانم کرده بود. نشستم کنار احسان و انگشت کشیدم روی موهایش. هومن هم همین کار را کرد و احسان از جا جهید و هراسان دور و برش را نگاه کرد. تمام تنش خیس عرق بود. لباسش به پوستش چسبیده بودو موهایش از دانه های عرق برق می زد. نفس نفس می زد و هومن از عمد دوباره روی تنش انگشت می کشید و قلبش را به نوسان وا می داشت.
گفتم: ولش کن. آزار داری؟
دست کشید: جالبه. می بینی وقتی دست می زنی بهش ...
- می دونم. خودم قبلاً همین کاررو کردم
- آهان.... حالا ما کجا هستیم؟
باز شروع کرده بود و کلافه می شدم. این جا توی دنیای مرده ها نباید کلافه شوی ولی انگار قرارهای ما فقط یک مشت حرف بی خود بودند. هرروزاتفاقی می افتاد و هربار شکل من، حالتم و احساسم عوض می شد. مثل آن روز که زیر برف لکه های خون روی تنم شروع کردند به تپیدن. حالا هم کلافه بودم از سوال های هومن. گفتم: فکر کن جنازه ات دو ساعت دیگه بو می گیره. اینجا هوا خیلی گرمه. کسی هست خبر از حالت بگیره؟
شانه ای بالا انداخت: نه. فوقش بابام چندبار زنگ می زنه بعد وقتی دیدن خبری ازم نیست لابد مجید یا وحید میان دنبالم پیدام می کنن
- وحید با سپیده روی هم ریخته می دونستی؟
- آره. خود سپیده زنگ زد گفت داداشت اذیتم می کنه
- دروغ گفت. می خواست حرصت رو دربیاره. خودش هم بدش نمی اومد
- جهنم. دیگه چه فرقی می کنه. فعلاً که من و تنم شدیم دوتا چیز از هم جدا. نمی دونی چقدر حالم خوبه
- خوشحالی که مردی؟
ساکت ماند. هنوز نمی داند احساسش چیست. او قضیه اش با من فرق می کند. من قرار بود عروس شوم. برقصم و کیک عروسی ام را قاچ بزنم. قرار بود آخر شب کنار احسان بخوابم و ناکام مانده بودم او ولی از درد جانکاهی می سوخت. اگر احسان هم خلاصش نمی کرد آن قدر مشروب می خورد تا بترکد.
پرسیدم: فیروزه رو کی پیدا کردی؟
- سه سال پیش واسه چی؟
- توی این سه سال هیچوقت شد آرزوی مرگ کنی
پوزخند زد: جوک می گی؟ معلومه هزار دفعه شاید هم بیشتر. وقتی داشتم به شوهرتالتماس می کردم منو بکشه داشتی نگاهمون می کردی؟
- همش رو دیدم. نمی خواست تو رو بکشه داشت منصرف می شد خودت عین احمق ها از پشت پرده پریدی بیرون
- می دونی من از امپول زدن می ترسیدم. خیلی به خودم زحمت دادم تا دیگه نترسم. خیلی زیاد. بعد از اون هر وقت قرار بود یک کار ترسناک بکنم مدام پیش خودم می گفتم نترس. مث امپول زدنه زود تموم می شه. اون موقع پشت پرده ی حموم بوی مرگ رو حس کردم مث بوی ماهی گندیده بود توی هوای بارونی. مث بوی خون بود. به خودم گفتم نترس مث امپول زدنه بعدش پریدم بیرون
- ولی بدجور التماس می کردی. قبلش هم دیدمت که چطوری به بابات و داداشت التماس می کردی نجاتت بدن
- بلاتکلیفی بد دردیه. از اون بدتر اینه که ندونی قراره چطوری بمیری. همین چیزا آدم رو می ترسوند. گفتمکه منآدم ترسویی هستم از آمپول زدن هم می ترسیدم ولی همیشه دلم می خواست یکی بیاد منو خلاص کنه چونخودکشی کردن دیگه مث امپول زدن نیست می فهمی؟ فرق داره
همین بود. فرق من و او همین بود. او آرزوی مرگ داشت و به آرزویش رسید. من اما ....
احسان هراسان وسایلش را جمع کرد. ماشینی گرفت و راهی فرودگاه شد. هردومان کنارش نشسته بودیم. هومن سمت راست و من سمت چپش. مثل نکیر و منکر و نگاهش می کردیم. هنوز هم عرق می ریخت. تب داشت انگار. بلیتش را نشان داد. از گیت رد شد و بعد سوار هواپیما شد. من و هومن توی فرودگاه ایستادیم و مردی را دیدیم که با شانه های آویخته و تن تب دار از پله های هواپیما بالا می رفت. دلم برایش می سوخت. دلم برای شوهرم می سوخت. برای آن پلیس شریف که دستش را به خون کسی مثل هومن آغشته کرده بود و حالا می فهمید که حالش بهتر نشده است و شاید به خودش امید می داد که حتماً بعد خوب می شوم. حتماً
رفتنش را دیدم و زیر لب زمزمه کردم:
ای پرنده ی مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا می ری عزیزم قفست تموم دنیا
هومن نگاهم کرد و همراهم شد:
می گذره روزای عمرت
توی جاده های خلوت
تا بخوای برگردی خونه
گم می شی تو باغ غربت
دیدم که لباس عروسم کم رنگ می شود. تنم کم رنگ تر. دیدم که هومن به جای من بلند بلند می خواند:
آخرش یه روزی هجرت در خونه ت رو می کوبه
تازه اون لحظه می فهمی همه آسمون غروبه
پایان فصل اول
فصل دوم: دو راهی
بخش یک
فردا مامان و خاله هایم با بچه ها و چندتا از دور و بری ها می آیند سر خاک. همیشه تصور می کردم زمانی می رسد که سنگ قبرم ترک برداشته و علف های هرز از گوشه و کنارش بیرون زده اند ولی هنوز برای این اتفاق زود است. شاید بیست سال دیگر این طور بشود و بیست سال دیگر این که سنگ قبر من چه شکلی باشد اهمیتی ندارد. آن موقع شاید کسی یادش هم نیاید که من وجود داشتم. هومن می پرسد: چرا اهمیتی نداره. خیلی مهمه که کسی آدم رو از یاد نبره. حتی اگه مرده باشه
نگاهش می کنم و می خندم. او هم مثل روزهای اول من نگران است که دیگران فراموشش کنند. اگر بفهمد که یادآوری اش برای بقیه چقدر دردناک است حتماً از خیر این که بقیه یادشان بیاید که زمانی کسی به اسم هومن وجود داشته می گذرد.
هومن دور و بر قبر خودش می پلکد. یک سنگ مرمر سیاه باشکوه انداخته اند روی قبرش و عکسش را گذاشته اند توی یک قاب بزرگ بالای قبر. دست می کشد روی عکس: این مال وقتیه که هنوز نیفتاده بودم به مشروب خوری. می بینی چشم هام چقدر مظلوم هستن
راست می گوید. صورتش مثل یک نوزاد تازه متولد شده معصوم است. دلم به حالش می سوزد ولی به روی خودم نمی آورم. باید برگردم سر قبر خودم. احسان امروز صبح خوابم را دید. یعنی خودم رفتم به خوابش و پرسیدم: دیگه وقتش شده بیایی منو ببینی
می دانم که می آید. خودش هم حس می کند وقتش است بیاید. وقتی از مالزی برگشت گیج و منگ بود. در را باز کرد و یک راست رفت توی اتاقش. مادرش و پدرش شب را چشم بر هم نگذاشته بودند. به این امید که آن روز صبح پیدایش شود. محسن گفته بود مرخصی استعلاج اش کی تمام می شود و آنها تا وقتی زمان تمام شدن مرخصی برسد از خواب و خوراک افتاده بودند. هانیه هم بود. او اولین نفری بود که از صدای چرخیدن کلید توی قفل در از خواب پرید و پرده را کنار زد و احسان را دید. با موهای کوتاه و ریش بلند. تا برسد جلوی راهرو، پدر و مادرش هم بیدار شدند.
هومن کنارم ایستاده بود و پرسید: به نظرت حس می کنه روح من اینجاها می پلکه
نگاهش کردم: خب که چی؟
- هیچی. برام مهمه بدونم چه حالی داره
- تو که گفتی خوشحالی مردی. باید ازش ممنون هم باشی
- باشه ولی می خوام ببینم عذاب وجدان می گیره
- گفتم که نه. ماجرای اون با تو فرق داره
بعد هومن خندید و گرد خاکستری اش پخش شد روی بازویم. عقب رفتم و گفتم: بیا شرط ببیندیم
خوشحال از زمین کنده شد و چسبید به سقف. مثل یک شبح سیاه نفرین شده، مثل همان موجودات ترسناکی که توی فیلم ها ازشان حرف می زنند. ولی من مرده ام و دیگر از این چیزها نمی ترسم.
بالا رفتم و روبه رویش ایستادم: قبوله؟
احسان از راهرو رد شد. جواب هیچ کس را نداد. از زیر دامن توری ام گذشت و از پله ها بالا رفت. هومن قدم زنان از روی سقف تا طبقه ی دوم رفت. من هم دنبالش.
گفت: اگر من بردم و عذاب وجدان گرفت باید با من بیایی مالزی
- برای چی؟
- که ببینی جنازه ام چطوری شده
- واسه چی؟
- دیگه اون به خودم مربوطه
شانه ای بالا انداختم و قبول کردم. مطمئن بودم اشتباه می کند. احسان رفت روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. هومن مثل عنکبوت بالای سرش به سقف چسبیده بود. ولی من پایین بودم. مثل عروس دریایی با دامنی که در هوای معلق شناور مانده بود. خانواده اش هم پشت در بودند. هانیه بهشان گفت: بگذارید بخوابه. بعد باهاش حرف می زنیم
ولی نتوانستند. چون صبح زود از خواب بلند شد. دوش گرفت. لباس فرمش را پوشید و از خانه بیرون رفت. من خندیدم و رو به هومن گفتم: به نظرت کسی که عذاب وجدان داره این جوری سرحاله؟
هومن از سقف پایین آمد: هنوز زوده. وقت زیاده
راست می گوید. ما به اندازه ی هزار سال شاید هم بیشتر وقت داریم.
احسان بالاخره سر و کله اش پیدا شد. با یک دسته گل لیلیوم آمده بود ولی من گل رز را بیشتر دوست دارم. گل رز صورتی. هومن می گوید: چرا لیلیوم خریده پس؟
نمی دانم چرا. شاید چون خودش همیشه دلش می خواست من به جای گل رز لیلیوم دستم بگیرم. این را به هومن نمی گویم چون خوشحال می شود. از این که ببیند احسان علاقه های خودش را دنبال می کند آن هم وقتی وقتی می خواهد سر قبرم حاضر شود خوشحال می شود.
هردومان پشت سرش ایستادیم و او قدم زنان از ورودی گورستان وارد شد. یک جاده ی بلند که دو طرفش خانه ی مرده ها بود. خانه ی ما. شاید همین حالا در دنیای مرده های دیگر هم کسانی داشتند پرسه می زدند ولی من و هومن نمی توانستیم آنها را ببینیم. ما فقط در دنیایی که بستگانمان در آن پرسه می زدند حاضر بودیم.
احسان از اطلاعات گورستان آدرس دو قبر را گرفت. هومن هیجان زده گفت: گلا واسه منه. گلا واسه منه
چنان خندید که شانه ام خاکستری خاکستری شد. قبر من و هومن در دو ضلع متفاوت گورستان بود. من در شرق بودم واو در غرب. گفتم: می دونستی می گن شرق یعنی بهشت
اخم کرد: کی این چرت و پرت ها رو گفته
بلند خندیدم: همونی که گفته غرب یعنی جهنم
پوفی کرد و داد زد: چرت نگو. چرت نگو
احسان پیچید به سمت غرب. با گل های لیلیوم. پاهایش نمی لرزیدند. محکم گام برمی داشت. گل ها را چنان می فشرد که سر انگشت هایش سفید شده بود. سبزینه از ساقه های گل می چکید. اگر کمی بیشتر فشار می آورد ساقه ها دو نیم می شدند.
هومن زد روی شانه اش: هوی چته؟ هنوز عصبانی هستی؟
غیظ کردم: تو چته؟ تو چرا عصبانی هستی؟
- نمی بینی چطوری ساقه ی گلا رو فشار می ده؟ انگار گلوی منه
چشم جمع کردم و به گردنش نگاه کردم. دور گردنش سیاه شده بود. هرچه احسان بیشتر فشار می آورد طوق دور گردنش تیره تر می شد.
احسان بالای قبر رسید. دور و برش را پایید مبادا کسی آنجا باشد. در آن وقت صبح هیچ کسی در گورستان پرسه نمی زد. او تنها میان گورها ایستاده بود و به عکس داخل قاب زل زده بود. گل ها را گذاشت روی قبر و من گفتم: احسان لیلیوم خیلی دوست داره. فکر کنم آورده واسه تو که ببخشیش
هومن خندید و بعد گریه کرد. اشک نداشت فقط صدای گریه اش می آمد. نشستم کنار احسان و گفتم: اون خودش می خواست خودکشی کنه
رو کردم به هومن: دروغ می گم؟
هومن هنوز گریه می کرد. داد زدم: چته؟
ساکت شد و بعد با صدایی حزن آلود گفت: کاش منم فرصت داشتم از اونایی که اذیتشون کردم طلب بخشش کنم
آرام گفتم: ولی طلب بخشش هم چیزی از عذاب وجدان کم نمی کنه. یادت رفته مگه؟ تو شرط رو بردی. احسان عذاب وجدان داره
یادم به وقتی افتاد که با هومن به مالزی رفتیم. به وقتی که احسان از عذاب وجدان نعره کشید. تن هومن چندش آور و باد کرده بود. حتی حالا هم از یادآوریش دیوانه می شوم. خودش هم همین طور.
هومن پرسید: کجا می خواد بره
جوابش را ندادم و به محسن نگاه کردم. این چهارمین بار بود که خودش را جلوی آیینه برانداز می کرد. معلوم بود گلویش پیش میترا گیر کرده، میترا ولی نه. حالا شوهر من بهانه ای شده بود که محسن دم به دقیقه احوال میترا را بپرسد. از فردای روزی که احسان برگشت مادرش زنگ زد به محسن و گفت: حالش بده نگرانش هستم. زود بیا
ساعت روی ده ایستاده بود که محسن سر رسید. هومن پیشم نبود. رفته بود خانه ی خودشان بداند در نبودش چه کار می کنند. چقدر نگرانش شده اند.

هنوز داشت محسن را نگاه می کرد. پرسیدم: نگفتی خونه تون چه خبر بود وقتی رفتی اونجا
خودم می دانستم چه خبر بوده چون آنجا بودم. برعکس من هومن نمی تواند هم اینجا باشد هم آنجا. شاید هم این فقط از امتیازهایی است که من دارم. معلوم است که خدا برای آدم های خوب مرده امتیازهای جداگانه درنظر می گیرد.

هومن گفت: هیچی مدام زنگ می زدند به گوشی موبایلم. به شماره ی خونه. بعدش مجید اومد گفت به یکی سپرده بره توی آپارتمانم ببینه چه خبره. اسمش شورکی بود. چه اسم مسخره ای
راست می گفت. خبیری بزرگ داد می کشید و نگرانی اش را می داد توی صدایش و دیوارهای خانه را می لرزاند. مادر هومن دست کمی از او نداشت ولی جرات زنجموره نداشت. ریز ریز اشک می ریخت. وحید آنجا نبود. رفته بود ماموریت کاری. مجید دلداری شان می داد و می گفت حتما شب را پیش دوستش مانده. حتماً ترسیده و رفته یک جای دیگر ولی خبیری آرام نداشت. هومن خوب می دانست که پدرش حس کرده. پدرش مردنش را حس کرده. فقط پدر و مادرها می توانند مردن بچه شان را حس کنند.
مامان هم وقتی من تصادف کردم دلش فرو ریخت. نشست روی صندلی، به ساعتش نگاه کرد و به سروین گفت: چرا نیومدن؟
سروین خندید و گفت: حالا تا فیلم برداری تموم بشه خیلی مونده
سروین نفهمید که مامان همان دم دلش برایم تنگ شده، مثل وقتی که موهایش را کوتاه کرد و دلش برای موهایش تنگ شد. حس کرد بخشی از وجودش را بریده اند و برای همین نگران شد.
یک ساعت بعد هومن نشسته بود روی میز بیلیارد وسط سالن و پاهایش را تاب می داد که شورکی زنگ زد و گفت کوالالامپور نیست. گفت فردا شاید هم پس فردا برگردد چون کارش توی اندونزی گیر کرده. دستشان از همه جا کوتاه بود و هوای مالزی گرم و شرجی بود.
خبیری به مجید گفت: بلیت بگیر خودم می رم.
مجید دهان باز کرد ولی نتوانست حرفی بزند. رفت دنبال بلیت و خبیری دوباره حمله برد سمت گوشی تلفن و برای بار هزارم شماره ی هومن را گرفت. آن قدر عصبانی بود که به هومن هم فحش می داد. می گفت پسره ی ولدالزنا اگر پیدات کنم خودم می کشمت. هومن قهقهه زد و گفت: همین حالا هم منو کشتی خودت خبر نداری
همان وقت که همه نگران غیب شدن هومن بودند، محسن سر رسید و رفت پشت در اتاق ساعت ده و نیم بود و احسان هنوز زل زده بود به سقف.
هومن هم برگشته بود گوشه ی سقف چسبیده بود و هی می گفت: داد بزن. بگو عذاب وجدان دارم
محسن آرام روی در کوبید و احسان گوشش را محکم گرفت. تند و یک ریز می گفت: همش به خاطر سارا بود. همش به خاطر اون بود
هومن گفت: می بینی داره تقصیر مردن من رو می ندازه گردن تو
هانیه آمد کنار محسن و آرام گفت: دیروز رسید. حالش خوب بود. لباس پوشید رفت سر کار. خوشحال شدیم. ولی دیشب تا صبح خونه رو دود سیگار برداشته. این قدر سیگار کشیده که همه ی تنش بوی دود گرفته. از صبح مامان رفت در اتاقش صداش کنه بره سر کار ولی بلند نشد. اصلاً هیچ صدایی ازش در نمیاد
محسن چشمش را دوخته بود گوشه ی روسری هانیه. نمی خواست به صورتش نگاه کند. دوباره در را کوبید و احسان نعره کشید. آن قدر بلند که خانواده اش از پا افتادند. محسن می لرزید و احسان باز نعره می کشید. قفل در را شکست و ریختند توی اتاق. تویِ اتاقِ دود گرفته. هومن گوشه ی سقف چسبیده بود و من میان دود معلق بودم. احسان شروع کرد به زار زدن. تب داشت. هذیان می گفت و مادرش هم همراهش گریه می کرد و توی سر می زد. پدرش زنگ زد اورژانس و هانیه نتوانست جلوی خودش را بگیرد و نشست جفت مادرش. پایین تخت احسان و هردو با هم زار زدند.
مادرش می گفت: این چه بلایی بود سر من آمد. این چه مصیبتی بود؟
بعد حرفی زد که دلم را ریش کرد. میان هق هق با خشم گفت: کاش تو هم مرده بودی
همه شان ساکت شدند و احسان با چشم های تب دار به مادرش نگاه کرد. خم شد گوشه ی دامنش را گرفت: کاش مامان کاش
اورژانس سر رسید و فشارش را گرفتند. بهش مسکن زدند و سرم وصل کردند. ساعت روی دوازده ایستاده بود که هوای اتاق سبک شد. هانیه پنجره ها را باز کرده بود. همه شان توی هال نشسته بودند و به هم نگاه نمی کردند. هومن از سقف پایین خزید و نشست روی سینه ی احسان: دیدی چی گفت؟
روی خودم نیاوردم و او دوباره گفت: دیدی. گفت کاش مرده بودم. این یعنی چی به نظرت؟
آه کشیدم و گفتم: راست می گی. عذاب وجدان داره. واسه کشتن یه عنکبوت کثیفی مث تو عذاب وجدان داره
غبار خاکستری را ها کرد طرفم: حالا باید باهام بیای مالزی
محسن بالاخره از آیینه دل کند. هومن دوباره پرسید: کجا می خواد بره که این قدر خودش رو برانداز می کنه؟
آرام گفتم: می ره میترا رو ببینه. نپرس میترا کیه چون جوابت رو نمی دم. خودت نگاه کن و بفهم.چقدر سوال می پرسی
محسن سوار ماشین شد و راه افتاد طرف بیمارستان. میترا جواب تلفنش را نمی داد و محسن مثلاً نگرانش بود. میترا مریض هایش را چک کرد و با احتیاط از کنار صباحی رد شد. صباحی دوباره آدم شده بود و کاری به کارش نداشت. آدم شده بود چون مطمئن بود میترا دیگر کاری به محسن ندارد. خبر نداشت محسن همین حالا دارد با نگهبان ورودی طبقه ی جراحی چانه می زند تا او را راه بدهند. محسن پیامک داد: سلام میترا خانوم. من طبقه پایین هستم. می شه ببینمتون؟
تق تق. پیامک رسید و میترا بازش کرد. آن قدر منتظر یک خبر خوب بود که زنگ رسیدن پیامک توی گوشی اش تق تق بود.

تق تق. در را باز می کرد و یک خبر خوب می شنید. حالا ولی نه. حالا خبر ترسناک بود. به صباحی نگاه کرد و هراسان از پله ها پایین رفت. محسن خندان ایستاده بود و میترا عصبی به سمتش می رفت. محسن آن قدر پرت بود که نفهمید میترا هراسان است. تا رسید رو به میترا گفت: احسان برگشته
میترا راه افتاد طرف خروجی ساختمان. محسن دنبالش رفت: حالش خوب نبود دیروز ولی امروز خیلی بهتره.
میترا ایستاد کنار نرده های دور باغچه و به گل های خشک و زرد نگاه کرد: ممنون که اومدین و خبرم کردین
محسن ماسید. به چشم های گود افتاده میترا نگاه کرد و به کبودی مختصری که از زیر مقنعه بیرون زده بود. نگران پرسید: حالتون خوبه؟
میترا خودش را به نفهمیدن زد: پس خواب من تعبیرش بد نبود خدا رو شکر
محسن زل زده بود به لکه ی کبود کنار گونه ی میترا: چیزی شده؟
میترا به پنجره های طبقه ی دوم نگاه کرد و دوباره رفت طرف در ورودی: خوبم. ممنون که خبر دادین
نمی توانست زل بزند توی چشم های محسن و بگوید نیا. باید از او فاصله می گرفت تا بتواند حرفش را بزند. چند قدم رفت طرف در ورودی و چرخید طرف محسن: دیگه بی خبر نیایین بیمارستان خوب نیست
تا محسن بخواهد حرف میترا را هضم کند او رفته بود.
هومن خندید: کنفت شد بیچاره
من هم خندیدم: آره خیلی زیاد
محسن با پا تکه برف شل و واررفته ی کنار نرده ها را لگد کرد و زیر لب گفت: خوابِ برف. هه
سر بلند کرد و از پنجره ی طبقه ی دوم مردی را دید که نگاهش می کرد. اصلاً سنگینی نگاه او بود که مجبورش کرد بالا را نگاه کند. هم من و هم هومن کنار صباحی ایستاده بودیم.
هومن گفت: این کیه
با حرص گفتم: دکتر صباحی. دیگه هم سوال نکن
هومن غیب شده و من خوشحالم. فردا سال نو است و مامان دارد میوه ها را توی دیس می چیند تا بگذارد روی سنگ قبرم. احسان هنوز سر قبرم نیامده و نمی دانم بالاخره کی می آید. همان طور که نمی دانم کی از دست هومن خلاص می شوم. سروین کز کرده گوشه ی اتاق و آرام با مازیار پچ پچ می کند. این بار مطمئن می گویم زندگی به روال عادی برگشته. بابا باز توی باغچه گل رز کاشته ولی قصد ندارد آن ها را برای من بیاورد. من هم گله ای ندارم. چه کاریست که گلها را از ساقه جدا کند و روحشان را بکشد. من که اینجا هستم میان همین گل ها و می چرخم و لذت می برم. هرچند بوی آنها را حس نمی کنم. میترا هم زنگ زد به مامان و گفت برای مراسم می آید. اول قرار بود صبح سال نو بیایند پیشم ولی هوا ابری شده این چند روز و مامان می ترسد صبح سال نو باران بیاید. این بود که همه را خبر کرد و گفت امروز می رویم سر خاک. خودش هم می داند که صبح سال نو باز هم سر خاکم حاضر می شود. دلش نمی آید سال نو من را تنها بگذارد. مادر است دیگر. کاریش نمی شود کرد.
مامان حتی به خانواده احسان هم زنگ زد و ازشان خواست بیایند. بیشتر از آن که دلش بخواهد آنها سر قبرم باشند کنجکاو بود بداند احسان در چه حالیست.
مامان احسان تلفن را زمین گذاشت و رفت بالا پشت در. احسان سیگار می کشد و تنهایی اش را با دود پر می کند. هومن هم آنجا بود و هی می پرسید: سرطان نمی گیره یعنی؟
جوابش را ندادم و مادرشوهرم گفت: بسه بچه سرطان می گیری
هومن خندید و نگاهم کرد: می بینی هرچی من می گم درسته
احسان سیگار را روی پای هومن که لب پنجره نشسته بود خاموش کرد. هومن گفت: اصلاً هم درد نداره
بعد رو به مادرش کرد: بله کاری داشتین؟
مادرشوهرم نشست روی صندلی گوشه ی اتاق. کنار من: مادر سارا زنگ زد
هومن به من نگاه کرد و من به احسان. گفتم الان است که از جا بجهد. ولی تکان هم نخورد. انگار گفته باشند سپور سر محله زنگ زد. انگار گفته باشند دخترهمسایه زنگ زد. هومن گفت: داره فراموشت می کنه.خوبه حالا؟ کیف می کنی؟
دلم ریش شد، با لج رو به هومن کردم: آره خوبه. بگذار یادش بره. یک روز هم یادش می ره تو رو خفه کرد حالا می بینی
هومن خندید و غبار خاکستری اش پخش شد میان تارهای نازک دود که کمرنگ می شدند. بعد گفت: می خوای شرط ببندیم....
از جا پریدم و توی قاب پنجره نشستم: نه نه شرط نمی بندم
هنوز جسدش که کف حمام ولو شده بود یادم نرفته بود.
آن روز صبح وقتی احسان چشم باز کرد و یادش آمد آدم کشته نعره کشید، هومن نگاهم کرد و من مطمئن شدم احسان از عذاب وجدان است که این طور نعره می کشد. هومن نگاهم کرد و من شرط را باختم. تا به خودم بیایم دستم در دست هومن بود و پشت در حمام ایستاده بودیم. گفتم: چه فرقی می کنه. حالا هرجور هم مرده باشی دیگه چی رو می خوای ببینی؟
شورکی از اندونزی برگشته بود و یک راست رفته بود آپارتمان هومن. خبیری بزرگ به خاطر مشکل قلب نتوانست بپرد و مجید هم به بهانه ی باباش ماند پیششان. شورکی یک روز زودتر برگشت و در آپارتمان را شکستند. آن قدر سریع جلوی دماغشان را گرفتند که فکر کردیم گاز سمی توی خانه پخش شده. هومن ایستاده بود جلوی در. گفتم: از وسط در هم می تونستیم رد بشیم ها. بیا دیگه
هومن ایستاده بود و جم نمی خورد. گفتم: ترسیدی؟
راه افتاد و تا برسیم شورکی رسیده بود بالای سر جسد. بالای سر جسم گندیده هومن که کرم های ریز و سفید از توی دماغش ریخته بود روی یقه اش. هوای مالزی گرم بود. شرجی بود. کرم ها هوای گرم و شرجی را دوست دارند. پوست شکمش ورآمده بود انگار یک توپ بزرگ قورت داده باشد. دور گلویش یک رد عمیق سیاه جا مانده بود. جای دست های احسان. چشم دوخته بودم به جسد و تکان نمی خوردم. هومن پرسید: خیلی بد شدم؟
سر کج کردم و دیدم پشت به خودش ایستاده. برش گرداندم: خیلی بدتر از من
چشم باز کرد و خودش را دید و بلند خندید. خیلی بلند. نمی دانم شورکی هم صدایش را شنید؟ یا صاحبخانه ی مالایی اش؟ گفتم: می خندی؟
انگشت گرفت سمت جنازه ی خودش: ببین کرم ها تا کجا رفتن
از زیر تی شرتش که حالا از روی شکم گنده شده اش بالا رفته بود یک گلوله کرم سفید تالاپ افتاد کف حمام. حالم بد شد. پر کشیدم بیرون و هومن کنار گوشم گفت: دسته گل شوهرت بود دیدی
آرام گفتم: اشتباه نکن. قیافه ی تو بود. توی واقعی. واسه همین می خندیدی؟
دیگر نمی خواستم باهاش شرط ببندم برای همین وقتی موذیانه گفت دوباره شرط ببندیم زود رد کردم.
مامان زنگ زد مادرشوهرم و او هم به احسان گفت: می خوای تو هم بیایی سر خاک؟
احسان لب بالاییش را مکید: میام
نمی دانم راست گفته یا نه. آن شبی که به خوابش رفتم و گفتم وقتش است بیاید سرخاکم گل لیلیوم خرید و رفت سر قبر هومن.
مامان داد زد: سروین بلند شو دیگه وقت رفتنه
سروین آرام برای مازیار بوسه فرستاد. بوسه اش از سیم تلفن رد شد و نشست روی گونه ی مازیار. هومن خندید. برگشتم و دیدم که باز سر و کله اش پیدا شده. پرسیدم: کجا بودی؟ غیب شدی یک دفعه؟
هومن نگاهم کرد: هیچی رفتم خونه ی خودمون ببینم چه خبره
- خب چه خبر بود؟
- خودت بهتر می دونی
حتماً فهمیده که من می توانم در آن واحد دو جا باشم. خودم را به نادانی زدم: از کجا باید بدونم؟
حرف را عوض کرد: بازم می ریم سر خاک نه؟
- پدر و مادر تو هم میان؟
- نه اونا فردا میان. مراسم مفصلی برام گرفتن
- دوست داری نه؟
- نه اصلاً
متعجب نگاهش کردم: چرا آخه؟
- فقط نگران آبروشون هستن. همش برای حفظ ظاهره. خیلی کاری به خود من ندارن
- حتی مادرت؟
- نه اون بیچاره که از غصه ی من تلف شده. همش کسی رو که من رو کشته نفرین می کنه. راستی احسان میاد؟
- نمی دونم. دلم هم نمی خواد بدونم ولی میترا میاد
- همون دختره ی بانمک؟
- هنوز چشم چرونی می کنی هومن؟ تو ُمردی بفهم اینو
اخم کرد و رفت سمت اتاق سروین و محو نگاه کردنش شد. سروین مانتوی سبز کتانش را پوشید و شال زمردی را روی سرش انداخت. مامان هم چیزی نگفت چون می دانست دوباره بحثشان می شود. بابا دیس های میوه را برداشت و توی ماشین گذاشت مامان دست کشید روی گل های رز توی باغچه و گفت: کاش چند شاخه می آوردی؟
بابا دماغش را برد نزدیک: سارا اومد خوابم گفت بگذار همین جا بمونن
خندیدم. بابا دروغ می گفت. من فقط آرزو کرده بودم ولی به خوابش نرفته بودم. مامان آرام گفت: پس چرا دیگه به خواب من نمی یاد؟
هومن گفت: مگه تو می تونی به خوابشون بری؟ من چی؟ پس چرا من نمی تونم مث تو باشم
سر تکان دادم که یعنی نمی دانم. مگر من عالم به علم غیب هستم. ولی می دانستم چرا مامان دیگر خواب من را نمی بیند. می دانستم چون خودم به خوابش نرفته بودم. بگذار فراموشم کند حتی اگر به قیمت حرف نزدن من با او باشد.
هرسه سوار ماشین شدند و آمدند قبرستان. ما هم توی ماشین بودیم. جفت سروین نشسته بودیم. با اخم گفتم: هومن تو چرا دست از سر من برنمی داری؟
شانه ای بالا انداخت: کجا برم؟
- خونه ی خودتون
- این جا باحال تره
خندیدو گردش را پاشید روی مانتوی سروین. سروین به مانتوش نگاه کرد و ناراحت گفت: ای وای این چرا چرک شده؟
مامان بی آن که نگاهش کند گفت: اصلاً این چی بود تو پوشیدی؟
سروین حرفی نزد و رسیدیم به قبرستان. هنوز کسی نیامده بود ولی روی سنگ قبرم پر بود از گلبرگ های رز صورتی. لبم به خنده باز شد: احسان اینجا بوده
هومن دستم را کشید: بیا بریم ببینم واسه من گل آورده
پر کشیدیم به غرب گورستان. ولی روی سنگ قبرش هیچ چیز نبود. نالید: پس من چی؟
شانه ای بالا انداختم: حالا مال تو فرداست بیا برگردیم
باز سر قبر خودم بودم. کنار کپه ی گل صورتی رنگ. نسیم ملایمی می وزید و گلبرگ ها را می انداخت روی زمین. یکیش را لمس کردم و تنم لرزید. دلم می خواست می توانستم بویشان را حس کنم. خیلی چیزها دلم می خواست و از داشتنش عاجز بودم.
مامان نشست کنار قبرم و سروین گفت: کی اینجا بوده؟
بابا هم به مامان نگاه کرد. انگار او آمار بازدیدکنندههای قبرم را میداند. مامان یک دسته از گل ها را برداشت و بویید: نمی دونم
میترا هم سر رسید. با چند شاخه گل رز صورتی. با همه سلام و علیک کرد و نشست کنار قبرم. آرام به سروین گفت: احسان اینجا بوده؟
سروین متعجب زل زد به چشمانش: چطور؟
با چشم و ابرو اشاره کرد به گلها و آرام گفت: اگه شما نیاوردی، پس ....
سروین بلند گفت: احسان اینا رو آورده
بالا رفتم. بالا تا نزدیک ابرها. باد می وزید و احسان از میان سنگ قبرهای کوچک و بزرگ مثل پرنده ای کوچک جلو می رفت. مثل موجودی تنها که راهش را میان هزاران دری که به زیر زمین باز می شد گم کرده بود. رفت تا جایی که قبرهای تازه کنده شده بودند. حفره های مستطیلی شکل ردیف کنار هم دهان گشوده بودند تا مرده های تازه را ببلعند. آرام سرید توی یکیشان و همانجا دراز کشید. رعد و برق زد و باران شروع شد. قطره های باران اول آرام و بعد بی وقفه باریدند روی صورتش و موهایش را گلالود کردند.
هومن گفت: خل شده
آه کشیدم و رفتم پایین کنار قبری که شوهرم را در بر گرفته بود. سرم را خم کردم داخل و آرام گفتم: بسه دیگه خل بازی بسه
دهان باز کرد و گفت: سارا به خاطر تو نبود. خواستم انتقام بگیرم ولی می بینم حالم هیچ فرقی نکرده
رفتم پایین تر. کنارش توی قبر دراز کشیدم. هومن بیرون گور نشسته بود و آواز می خواند. آرام گفتم: باید بخوای تا خوب بشی. باید بخوای
هومن بلند گفت: اگر کشتن من رو قایم کنه هیچ وقت حالش خوب نمی شه. بهش بگو
رعد و برق دیگری آسمان را روشن کرد. مامان و سروین و میترا از کناره ی قبرهای خالی رد می شدند تا خودشان را به ماشین برسانند. صدای مادرشوهرم را می شنیدیم. داشت به هانیه می گفت: نذر کردم اگه احسان سر عقل بیاد اون قواره زمین رو که گذاشته بودم برای احسان بدم به یه خیریه توش خونه بسازن برای بچه های بی سرپرست
احسان چشم هایش را به هم فشرد و گفت: می بینی سارا. کاش نذر می کرد بمیرم. چه فرقی می کنه. اون زمین رو بده به اون بچه یتیم ها به جاش نذر کن زودتر بمیرم. خیلی خوابم میاد سارا. خیلی
اولین روز فروردین است.امسال سال اژدهاست. اگر زنده بودم می رفتم مغازه ی هرمینه نزدیک بیمارستان دوتا مجسمه ی خمیر چینی اژدها می خریدم. یکی برای خودم یکی برای سروین. بیمارستانی که توش کار می کردم اسمش امام سجاد بود ولی توی محله ی ارمنی ها. توی خیابان بهار. آنجا دوبار سال نو میشد. یک بار موقع کریسمس که ارمنی ها خوشحال و خندان می رفتند و از مغازه های دور و برشان زر ورق و گلوله های رنگارنگ می خریدند و یک بار نزدیک سال نو که همه ی سوپری های محله سمنو می آوردند و بعضی هاشون ماهی گلی. میترا می گفت مغازه دارهای این خیابان دو بار خوش به حالشان می شود. دوباره پشت ویترین مغازه هایشان را نو نوار می کنند تا پولی به جیب بزنند. من می خندیدم و می گفتم حسود.
هرمینه موقع کریسمس عروسک های پاپانوئل می آورد. پاپانوئل های کوچولو که از خمیر چینی ساخته بود و کلی هم مشتری داشت. من هم یکی دارم.هرمینه خودش بهم هدیه داد. امسال هم حتماً به نیت من یک اژدها کنار می گذارد توی جعبه ی مقوایی اش و برایم از عیسی طلب آرامش می کند.
دلم می خواست برای عروسی ام دعوتش کنم ولی میترا نگذاشت. می گفت اگر همکارهایی که دعوت کردی بفهمند یک دوست ارمنی داری خیلی جالب نمی شود. انگار ارمنی بودن یک جور جرم باشد، نمی دانم شاید هم اشتباه فکر کرده به هر حال خودش هم گفت که نمی تواند بیاید. گفت می خواهم برای دیدن عمه فیبی بروم فرانسه. وقتی برگشت تازه فهمید که من رفته ام. نمی دانم چکار کرد شاید هم برایم گریه کرده باشد ولی من یادم به او نبود و اگر هم یادم می ماند نمی توانستم ببینمش. اما یک هفته پیش که میترا بی حواس از جلوی مغازه اش رد می شد، از پشت پیشخوان بیرون آمد و دوید دنبال میترا و با همان لهجه ی شیرین گفت: خانوم خانوم
میترا حالش خوب نبود. حوصله ی سایه اش را هم نداشت چه برسد به نگاه کردن به ویترین مغازه ی هرمینه. از وقتی خانه اش را عوض کرده راهش دور شده و همین خلقش را بیشتر تنگ کرده، بیشتر از آن از نگاه های چپ چپ همکارانم معذب است. نمی داند چرا این طور نگاهش می کنند و من دلم برایش می سوزد.
میترا برگشت ببیند کی صداش کرده و هرمینه به زحمت پای لنگانش را روی زمین کشید تا به میترا برسد. نفسش هم بریده و کوتاه شده بود. میترا دلش سوخت و راه رفته را برگشت تا زحمت هرمینه کم شود. وقتی به هم رسیدند میترا گفت: کاری داشتین؟
هرمینه اژدهای بنفش و خندان را داد دست میترا: این رو برای شما ساختم
میترا لبخند کم رنگی زد و جوری به هرمینه نگاه کرد که او مجبور شد توضیح دهد: هرسال سارا می اومد مغازه ی من برای سال نو مجسمه می خرید.شماهم می اومدی خوب یادمه
میتر آب بینی اش را بالا کشید تا اشکش راه نیفتد: ممنون. می خوای بری سر قبرش؟
هرمینه زل زد به لب های میترا و آرام گفت: نه نه دوست دارم همیشه توی ذهنم بهش فکر کنم. توی کلیسا براش دعا می کنم
میترا رفت و هرمینه هم برگشت. به کندی و به سختی برگشت توی مغازه و جعبه ی کوچکش را باز کرد و یک اژدها انداخت توش و آرام گفت: سارا جان امیدوارم توی بهشت خوشحال باشی
لبخند تلخی زدم و برای دعایش آمین گفتم.
امروز روز اول سال نو است. یک ساعت دیگر سال تحویل می شود و مامان دوباره سفره انداخته، بابا کتاب حافظ آورده و فال می گیرد و سروین بازیگوشانه پیامک می فرستد. هرچند توی این شلوغی هیچ کدامش به مقصد نمی رسد. هومن دوباره غیب شده. خیلی سعی می کنم تا نبینم او چه می کند و چه چیزهایی می بیند. شاید هم الان سر قبر خودش باشد و به میهمان هایی نگاه کند که برای خوش آمد باباش آمده اند سر خاک.
احسان هم توی اتاقش روی تخت دراز کشیده و باباش مرتب صداش می کند. هانیه و شوهرش هم هستند. پر می کشم توی اتاقش و میان حلقه های دود سیگار محو می شوم. تلویزیون تند و تند لحظه ی نزدیک شدن به تحویل سال را اعلام می کند. این لحظه های شاد و دوست داشتنی میان اتاق خالی و سرد احسان رنگ و بویی دیگر گرفته اند. احسان می چرخد طرف دیوار و با انگشت روی دیوار می نویسد قاتل.
بعد بغض می کند و اشک از گوشه ی پلکش فرو می ریزد. کنار گوشش روی ملافه ی بالشت یک لکه ی خیس شکل می گیرد.
دیروز محسن به دیدنش آمد و خبر آورد که هومن خبیری توی مالزی به قتل رسیده. می خندید و جوری حرف می زد انگار هومن خبیری یک حشره ی موذی بوده که با دمپایی کشته شده. موهای دست احسان سیخ شدند.
هومن بلند گفت: خودش بود خودش خبر داره
گفتم: حالا چرا داد می زنی فکر می کنی می شنوه؟
محسن در چشمان احسان زل زد ولی هیچ چیز ندید. نه خوشحالی، نه ناراحتی. انگار گنگ و محو بود. شانه اش را تکان داد و گفت: شنیدی چی گفتم؟
احسان آهی کشید و گفت: وقتی می رفتم انجمن ترک اعتیاد بهمون گفتن اول باید خودتون رو ببخشید. بعد از اون هایی که بهشون آزار رسوندین طلب بخشش کنین. حتی باید به اون هایی که شما رو رنجوندن هم بگین که بخشیدینشون. اگه این طوریه پس عدالت چه معنی می ده محسن؟ اصلاً من پلیس شدم که انتقام مظلوم ها رو بگیرم بخشش به چه درد من می خوره ها؟
یک باره از جا جست و نشست رو به روی محسن: اگر تو بودی باهاش چکار می کردی؟ می بخشیدیش؟
محسن منگ نگاهش کرد: حالا که دیگه به درک واصل شد باید خوشحال باشی
هومن نگاهم کرد و گفت: این چرا چرت و پرت می گه؟
خندیدم. بلند حتی هومن هم فهمیده بود که محسن چرت و پرت می گوید.
احسان با انگشت میان موهایش شیار انداخت: تو چکار می کردی؟ می بخشیدیش؟
محسن گفت: نه اگه دست من بهش می رسید می زدم می کشتمش
احسان سر بلند کرد و به محسن لبخند زد: درسته. همینه. اگه قرار بود ببخشم که پلیس نمی شدم. سارا هم قبول نمی کرد. اون وقت سارا من رو نمی بخشید که بی خیال قاتلش شدم
محسن نگران شد. من هم همین طور. هومن داد زد: داره اعتراف می کنه. سارا بهش بگو خفه شو
متعجب نگاهش کردم: مگه تو نبودی که گفتی اگه بگه تو رو کشته حالش خوب می شه پس دردت چیه؟
محسن پرسید: این حرفا چیه می زنی احسان
هومن کنار گوشم زمزمه کرد: اگه حالش خوب بشه دیگه لذت نمی برم
داد زدم: تو خود شیطان هستی
احسان دوباره افتاد روی تخت و بلند گفت: خیال کن دارم به قتل هومن اعتراف می کنم
محسن نگران نگاهش کرد و حتی یک لحظه هم به خاطرش نرسید که شوهرم راست می گوید. چیدن نقشه ی قتل یک نفر آن سر دنیا کاری نبود که هرکسی بتواند انجام دهد. آن هم شوهر من که حال و روزش از دیوانه ها چیزی کم نداشت.
دور گردن هومن کبود شد، به تقلا افتاد. دویدم طرفش: حالت خوبه؟
شده بود مثل همان شبی که میان دستان شوهرم جان داد. همان طور دست و پا می زد. احسان نشست و پاهایش را گذاشت روی گردن هومن و گفت: نه حالم خوب نیست نمی بینی چرت و پرت می گم
رنگ هومن دوباره برگشت. انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش داشت جان می کند. وقتی می نشست با احسان یکی شده بود. مثل قالبی که تن احسان را در خودش حبس کرده باشد. خندان گفت: اگر اعتراف می کرد خیلی بد می شد.
لب هایش درست جای لب های احسان نشسته بود انگار خود احسان حرف بزند. ترسیدم. مثل زنده ای که یک جن دیده باشد ترسیدم. التماس کردم: هومن بیا این طرف ولش کن. تو چه مرگته. اول می گی خوشحال شدم منو کشت حالا از زجر کشیدنش لذت می بری؟ تو چی هستی؟
هومن از روی احسان بلند شد ازش فاصله گرفت و پرید لب پنجره. کلاغی آنجا نشسته بود و نگاهمان می کرد. رفت و میان بال های کلاغ گم شد. کلاغ قار قار کرد و من شنیدم که می گفت: من اسیرم. اسیر گناهانی که کردم. از من نخواه خوب باشم
صدای ترکیدن توپ تحویل سال همه ی خانه را در بر گرفت. مامان سروین را بوسید. پیامک سروین به مازیار رسید. هانیه دست پدرش را بوسید، هرمینه اژدها را نگاه کرد و لبخند زد و احسان بالشت را محکم روی گوش هایش فشار داد. نشستم کنار تخت و آرام گفتم: سال نو مبارک قاتل محبوب من
تعطیلات برای کادر بیمارستان هیچ شباهتی با بقیه ی جاهای دولتی ندارد. گاهی شده که ما موقع تحویل سال نو توی بیمارستان مانده ایم. مثل میترا که وقتی توپ تحویل سال نو ترکید توی اتاق استراحت داشت آرام به حال خودش اشک می ریخت. مادرش اصرار کرد برای دیدنش بیاید ولی میترا نگذاشت. گفت: وقتی خودم هم خونه نیستم شما بیای که چی بشه
بیشتر نمی خواست مادرش بیاید و وضع درهم ریخته ی خانه را ببیند. خانه اش حالا مثل آیینه ای از وضع روحی اش شده. بار اول که از پانسیون درآمد و یک خانه ی مستقل گرفت با شوق و ذوق دنبال خریدن وسایلش بود. من هم همراهش بودم و می دیدم که بودجه اش کم است ولی شور و شوقش فراوان.
یک تکه پرده ی کتان خرید و یک یخچال کوچک. یواش یواش و هرماه یک وسیله ی تازه به خانه اضافه کرد و بعد افتاد به خریدن مجسمه های کوچک چینی تزئینی. کاسه های بلوری زیبا و گل های رز مصنوعی که می گفت قیمت هرشاخه اش اندازه ی خریدن یک کفش است!
اصلاً معلوم نبود که مصنوعی هستند و واقعاً هم می ارزید. حالا همان وسیله های کهنه و خاک گرفته حتی از توی کارتن هایشان هم بیرون نیامده اند. همانجا دور و بر کاناپه ی چرمی سفیدش ولو شده اند و فقط دو دست مانتو به در اتاق آویزان کرده برای وقت هایی که به بیمارستان می آید. میترایی که من می شناختم حتماً سه چهارتا سبزه برای عید سبز می کرد و مرتب می گفت سبزی شگون داره حالا حتی یک پیاله گندم هم توی آب نریخته.
سال که تحویل شد یک پیامک از محسن گرفت و انگار توی گوشش سیلی زده باشند اشکش روانه شد. ترجیح می داد به جای او مسعود صباحی برایش پیام بفرستد. مسعود صباحی که حالا این قدر تلخ و بد شده و جز تهمت و توهین چیزی از دهانش بیرون نمی آید. او هم امشب بیمارستان است. می توانست نیاید ولی قبول کرد جای یکی از دکترها کشیک بایستد. می خواست کنار گوش میترا باشد و آزارش بدهد انگار جز این، کار و زندگی دیگری ندارد.
وقتی میترا می خواست تخت بخرد با هم بودیم. همش می رفت دور و بر تخت های دونفره. با تعجب می پرسیدم: میترا تخت دو نفره می خوای چکار؟
می خندید: خدا رو چه دیدی شاید هم به همین زودی ها عروسی کردم
این قدر دلخوش بود که اصلاً قبول نمی کرد کسی که دوستش دارد آمده و در خانه ی ما را زده. با این که می دانست صباحی به خواستگاری من آمده ولی باز هم به خودش امید می داد که آخرش با هم به یک جایی می رسند. همین که من جواب نه داده بودم خیالش را راحت کرده بود و منتظر بود با مسعود صباحی به یک جایی برسد.
حالا توی اتاقش نشسته بود و از پنجره ی بیمارستان خیابان بهار را نگاه می کرد و می دید که بالاخره به یک جایی با هم رسیدند.
به هومن گفتم: بعضی وقت ها آدم ها کارهای عجیبی می کنن
هومن داشت دنبال دست و پای گم شده اش می گشت. نگاهم کرد: تو هم این جوری شده بودی؟
به بدنش که حالا شبیه یک استوانه شده بودنگاه کردم و خندیدم: آره ولی نه این قدر خنده دار. فقط پاهام غیب شد ولی بعدش برگشت سرجاش
خوشحال آمد طرفم: یعنی مال منم برمی گرده
به شیطنت گفتم: نمی دونم. من و تو خیلی با هم فرق داریم. غیر از اون دست و پا به چه کارت میاد وقتی دیگه نمی تونی ازش استفاده کنی
بلند خندیدم، رفت لب پنجره رو به روی میترا نشست: خب می گفتی. بعضی وقت ها آدم ها کارهای عجیبی می کنن مثلاً؟
می خواست بحث گم شدن دست و پایش را فراموش کنم ولی دیدم موقع خوبی برای آزار دادنش شده. گفتم: فکر کن سرت غیب بشه. مثلاً تنت اینجا باشه سرت یه جای دیگه خیلی باحال می شه
با سر به میترا اشاره کرد: بهتر از این دوستته که خودش اینجاست دلش جای دیگه
آه کشیدم. هیچ جور نمی شد این موجود خبیث را آزار داد. گفتم: با این که می دونست تهش هیچی نیست جز بدبختی بازم امیدوار بود
- خودت که گفتی آدما بعضی وقتا عجیب می شن. اصلاً آدما به امید زنده هستن و به خاطر امیدواریه که دست به کارای عجیب می زنن. مثلاً خود من وقتی فیروزه خودکشی کرد به امید این که یه اتفاقی تو زندگیم بیفته افتادم به اون گندکاری ها
- منظورت از اتفاق توی زندگیت مردن هست دیگه
- اون موقع نه . اون موقع امید داشتم یادم بره فیروزه چه کار با خودش کرد
- می خوای بگی با فیروزه چکار کردی و ماجراتون از کجا شروع شد؟
از جا پرید. نشست پشت سر میترا: نه می ترسم سرم هم غیب بشه
متعجب نگاهش کردم ولی ترسیدم حرف بزنم. معلوم نبود باز توی سرش چی می گذرد. همین که خودش بحث را کشانده بود به ماجرای فیروزه من را به شک می انداخت که باز نقشه ی مسخره ای توی سرش است. در عوض گفتم: امسال توی خونه ی شما عید نبود نه؟
باز به میترا اشاره کرد: نه. خونه ی ما از خونه ی دوست تو هم سوت و کورتر بود. وحید و مجید رفتن سفر. بابام و مامانم تنها از اونایی که اومده بودن برای تسلیت پذیرایی کردن
با تعجب نگاهش کردم: رفتن سفر؟ داداش های تو هم نوبر هستن. من نمی گم تا ابد یادشون به ما باشه ولی این دیگه بی انصافی بود
غمگین نگاهم کرد. با آن هیکل ناقص خیلی ترحم انگیز شده بود. پر کشیدم کنارش: حالا چه فرقی می کنه. چه اونا خودشون رو بکشن چه برن دنبال زندگیشون فرقی به حال ما نداره.ما که زنده نمی شیم نه؟
بلند خندید و گرد خاکستری اش را پاشید روی لباسم که حالا از خنده هایش چرک شده. ازش فاصله گرفتم: خنده داشت؟
شانه اش را تکان داد و چسبید به دیوار: خیلی زیاد. من می خوام یه راهی پیدا کنم حال این دوتا برادرم رو بگیرم. اصلاً چرا باید یادشون بره من مردم؟
صدایش بغض آلود و خشمگین بود. دعا کردم نتواند وارد خوابشان شود، چون معلوم نبود چه کارهایی توی خواب بکند. بیشتر به خاطر احسان می ترسیدم. آرام گفتم: وقتی زنده بودم مامانم همیشه می گفت نفرین کردن کار خوبی نیست. این آرزویی که تو می کنی کم تر از نفرین نیست
هومن دهان باز کرد حرفی بزند که میترا آه کشید. هردومان دیدیم که آهش مثل دودی سیاه بود. از در گذشت و نشست روی شانه های مسعود صباحی. هومن گفت: تحویل بگیر سارا خانم. دوستت داشت نفرین می کرد
گوشی موبایل میترا تق تق صدا کرد. هومن به خنده گفت: میترا خانم در رو باز کن آقا گرگه اومده لقمه ی چپت بکنه
خیلی هم بی ربط نمی گفت. دکتر صباحی پیام فرستاده بود. میترا دکمه را فشار داد و آه سیاهش برگشت و روی چشم هایش نشست. همان آهی که برای صباحی فرستاده بود. صباحی نوشته بود: کدوم گوری هستی؟ رفتی با عشق جدیدت دل و قلوه می دی
رو به هومن گفتم: دیدی. اینم عاقبت نفرین کردن
هومن خرخر کرد و من از جا پریدم. مثل گربه ای اخمو خرخر کرد و من را به تعجب واداشت.
میترا پیامک را بست و یک صفحه ی سفید باز کرد و نوشت: به تو چه آشغال
انگشت هایش می لرزید. پاکش کرد و دوباره نوشت: چرا دست از سرم برنمی داری دردت چیه
حالا تنش هم می لرزید. باز پاکش کرد. آرام گفتم: برای محسن جواب بفرست. باور کن حالت خوب می شه
هومن داد زد: به به فکر می کردم از محسن بدت میاد
با غیظ نگاهش کردم: محسن خل و چل هست درست ولی خیلی خیلی خیلی بهتر از این مردک عوضیه. تازه من بیشتر نگران دوستم هستم
میترا انگار صدایم را شنیده باشد. نوشت: ممنون. سال نو شما هم مبارک. امیدوارم کنار خانواده خوب و خوش باشید
یک پیامک رسمی و محترمانه. اگر پای کسی مثل صباحی وسط نبود حتما چیز دیگری می نوشت. مثلاً یکی از آن پیامک های ادبی اش را رو می کرد.
محسن جواب داد: خونه ای؟
و میترا آه کشید. این بار رنگ آهش آبی پررنگ بود. در جوابش نوشت: نه بیمارستان هستم. سرم شلوغه
می خواست راه گفت و گو را ببندد مبادا حرف به آن روزی برسد که توی بیمارستان همدیگر را دیدند. محسن یک صورتک ناراحت فرستاد و میترا جوابش را نداد. گوشی را انداخت توی جیبش و از اتاق بیرون زد. من و هومن هم پشت سرش بودیم. رو به هومن گفتم: تو جای دیگه ای نداری بری واقعاً خب برو پیش پدر و مادرت چیه هی افتادی دنبال من و دور و بری هام
جوابم را نداد و پر کشید نشست روی شانه ی صباحی. او هم دست برد و دستی روی شانه اش کشید. انگار حس می کرد چیزی روی شانه اش نشسته. یک چیز داغ و بد. هومن جوابم را نداد ولی نشان داد که این جا بیشتر لذت می برد. اینجا یک نفر بود که مثل خودش خبیث و بدطینت بود.
میترا نیم نگاهی به صباحی انداخت و از کنارش رد شد. با بقیه روبوسی کرد و سال نو را بهشان تبریک گفت. هرچند رفتارش با صباحی از چشم بقیه دور نماند.
چهار روز از عید گذشته و میهمان بازی و به قول سروین خاله بازی تمام شده. اگر من زنده بودم حالا توی راه مسافرت بودیم. بابا که کارش دست خودش است. مامان هم کهخانه دار. سروین هم تا بعد از عید دانشگاه نداشت، درس هم که تعطیل. الان داشتیم می رفتیم طرف جنوب. فکرش را که می کنم و یاد بوی علف تازه که توی خاطرم زنده می شود غصه ام می گیرد. ولی غصه خوردن ممنوع است. هرچی من غصه بخورم بقیه آن طرف دلشان می گیرد پس بیخیال.
سروین امروز می خواهد برود مازیار برنا را ببیند. دست و پای هومن هنوز برنگشته خودش می گوید لابد رفته اند برای خودشان گشت و گذار و یادشان رفته من هم حق دارم ازشان خبر بگیرم. فکر می کردم محسن خل است ولی هومن از او بدتر شده. از ناراحتی با دست و پایش سر صحبت را باز کرده. حالا هم نشسته کف کمد سروین و مانتوهایش را می شمارد.
سروین مانتوی گل بهی پوشیده و شده همان دختر شاد. هومن می گوید: این خواهر تو عجب دل خوشی داره. کمدش عین مدادرنگیه
نگاهش می کنم: چه عیبی داره مگه. خوب بود همش مانتوی سیاه تنش می کرد و عزا می گرفت؟
هومن هیچی نمی گوید. سروین مانوی گل بهی را با شال سفید ست می کند و بعد هم شلوار جین سورمه ای را می پوشد. کیف کوچک سفیدش را که روش چند تا بته جقه ی سورمه ای کار کرده روی دوش می اندازد و نگاهی رضایت مند به خودش توی آینه تحویل می دهد. هومن می گوید: سفید و گل بهی؟ لابد می خاود کفش قرمز هم بپوشه که بشه جعبه مداد رنگی
سروین به طرف در می رود و جا کفشی را باز می کند. چیزی که سروین زیاد دارد مانتو نیست. کفش است. اصلاً سروین معتاد خریدن کفش است. از هر مدل کفشی و هر رنگی که سراغ بگیری دارد. کفش پاشنه بلند مجلسی مشکی ورنی. مشکی ساتنی، مشکی چرمی. کفش تابستانه بندی قرمز، صورتی، سفید، سیاه، قهوه ای، عسلی. کتانی هم که فراوان. نمی دانم چرا این قدر دنبال کفش خریدن است. نصف جاکفشی ما را کفش های سروین اشغال کرده. من هم که نیست، بابا طفلی یک جفت کفش دارد که همیشه پشت در است. مامان هم که دو جفت دارد. یکی توی کمد. یکی دم دست. بقیه ی طبقه ها در اختیار سروین است.
مامان همیشه می گفت سروین انگار آرزوی فرار داره این قدر کفش می خره
حرف ماامن را به هومن که حیران کفش های رنگارنگ سروین شده می گویم. نگاهم می کند: دروغ هم نگفته. این همه کفشششششش. نه واقعاً هرکدوم رو چندبار پوشیده؟
بلند خندیدم جوری که دوتا گنجشک لب پنجره ی سالن پریدند و رفتند. هومن با سر به کفش صورتی اشاره کرد: اینو بپوش دختر خانم. اینو بپوش
سروین دست دراز کرد و کتانی سفیدش را از کنار کفش صورتی برداشت. گفتم: اَه اَه زنده هم بودی همین قدر بی سلیقه بودی؟
اخم کرد و کنار رفت. سروین گفت: مامان من رفتم. بای
تند پله ها را دوتا یکی کرد انگار می ترسید مامان بیاید دنبال سرش و سوال و جوابش کند. مازیار دو کوچه بالاتر توی ماشین جدیدش سیگار دود می کرد. هومن آه کشید: می بینی تو رو خدا. ماشینش رو می بینی. حیف این که زیر پای توئه
شانه ای بالا انداختم: من که از مدل ماشین ها سر درنمی یارم. گرونه؟
- مدلش رو سر درنمی یاری دیگه از قیافه ش که معلومه گرونه
- اگه میترا بود باهات کل کل می کرد. البته خدا نکنه که میترا به همچین روزی بیفته
هومن منظورم را می دانست. او یک توانایی جالب پیدا کرده و می تواند فکرم را بخواند. مثلاً حالا هم می داند که منظورم از این حرف آن بود که میترا شانس آورده با یکی مثل هومن همسفر جاده ی مرگ نشده
با غیظ نگاهم کرد و من خودم را عقب کشیدم. دیگر حوصله نداشتم ها کند و لباسم کدرتر شود. سروین سوار ماشین شد و نفس عمیقی کشید و گفت: وای چه عطر باحالی زدی دوس دارم
مازیار دست گذاشت روی پای سروین.هومن خندید من اخم کردم. سروین خودش را جمع کرد و مازیار دستش را برداشت و جدی گفت: خب کجا بریم سروین خانم؟
سروین لب و لوچه اش را غنچه کرد: اووووم هرجا تو بگی
مازیار فرمان را چرخاند و ماشین چرخید. ماشین پشت سرشان دست گذاشت روی بوق و سروین جیغ زد: چکار می کنی دیوونه شدی؟
حرصم گرفته بود. پسره ی احمق فکر نمی کند با این کارها خواهرم را می کُشد انگار.
مازیار پوفی کرد و سروین گفت: ناراحت نشو ولی من از این کارا خوشم نمی یاد. تو که می فهمی چی می گم
مازیار سر تکان داد: بابا اون ماشینی که خواهر خدابیامرزت توش بود پراید بود. اون لگن رو با این ماشین مقایسه نکن
سروین اخم کرد. توقع نداشت مازیار به این صراحت درباره ی مردن من حرف بزند. هومن گفت: راست می گه آدم فقط توی پراید درجا می میره می یاد این دنیا
با حرص نگاهش کردم. دلم می خواست می توانستم گردنش را فشار بدهم تا یک بار دیگر بمیرد. سرش را چرخاند: من مُردم سارا جان. شوهرت منو کشت تو دیگه زحمت نکش
غش غش خندیدم و حرصش درآمد. گفتم: چیه چطور مردن من تقصیر پراید بود و تو هم کشک ولی مردن تو فقط تقصیر شوهر من بود؟
حرفی نمی زند و حواسمان را می دهیم به سروین و مازیار که .... در جا می ایستم. هومن می گوید: من پاهاهم کَنده شده تو چرا راه نمی یای؟
رد نگاهم را می گیرد تا می رسد به کاویان پسرخاله ام. سروین دست در دست مازیار وارد کافی شاپ می شوند و اصلاً هم حواسشان به کاویان نیست. او با دو تا از دوست هایش کنار ماشینش ایستاده اند و با هم گپ می زنند. کاویان برمی گردد و سروین را دقیق نگاه می کند. فاصله شان فقط یک خیابان است. سروین این طرف خیابان نزدیک کافی شاپ است و کاویان آن طرف کنار ورودی باشگاه بیلیارد ایستاده.
هومن می گوید: کیه این؟
جوابش را نمی دهم و پر می کشم کنار کاویان که حالا منتظر است ماشینی که از روبه رو می آید رد شود و بپرد این طرف خیابان. هومن می گوید: تقصیر خواهرته. با این رنگ سفید از بیست کیلومتری بوق می زنه
ملتمسانه نگاهش می کنم: کاش بره
هومن بهش اشاره می کند: نه خیال نداره بره. داره فکر می کنه چطوری حال خواهرت رو بگیره. کیه مگه؟
ناراحت زمزمه می کنم: پسر خاله مون. سروین رو دوست داره
هومن خوشحال می رود بالای سر کاویان و داد می زند: نظرش عوض شد
نگاهش می کنم و لبخند موذیانه و خنده ی غبارآلودش را می بینم. می گوید: می خواد به مامانت زنگ بزنه
آه از نهادم بلند می شود. کاویان نزدیک ورودی کافی شاپ ایستاده و شماره ی خانه را می گیرد. سروین خوشحال منو را نگاه می کند و خبر ندارد که چه بلایی قرار است سرش بیاید.
هومن می گوید: کاش منم همچین خانواده ای داشتم
منظورش را نمی فهمم ولی فکر کنم حسودی اش شده که من نگران سروین هستم.
یادم است بقالی سر کوچه مان زندگی می کرد که می گفت زندگی مثل الاکلنگ است. گاهی بالاست و گاهی پایین. پیرمرد مهربانی بود و همیشه هم لبخند روی لبش بود حتی وقتی روبه رویش یک سوپرمارکت بزرگ و پر زرق و برق باز شد و مشتری هایش نصف شدند باز هم می خندید. یک بار با بابا رفتیم توی بقالی نقلی و جمع و جورش و بابا بهش گفت: حاجی مشتری هات نصف شدن حال و روزت چطوره؟
با همان صورت شکفته از خنده گفت: تنت سالم باشه پول که یه روز هست یه روز نیست.
او زندگی اش را این طور ساخته بود. هیچ وقت دل به فردا نمی بست که اگر یک وقت هم فردایش مثل امروز خوب نبود از غصه کمر خم نکند. من هیچ وقت حالش را درک نمی کردم و از خودم می پرسیدم مگر می شود آمد این جوری زندگی کند؟ انگار که روی آب ایستاده باشی و مرتب بترسی که الان است که غرق می شوی ولی عین خیالت نباشد. حالا که مرده ام می بینم این طوری زندگی کردن بهتر است. دم را غنیمت شمردن از هرچیزی بهتر است چون معلوم نیست همین دم که خوش و خرم بر می آید چند لحظه بعد هم موجب خوشی و شادی ات باشد.
بقال سر کوچه مان دیروز مُرد. او هنوز همان بقالی کوچک را داشت و خیلی وقت بود که سوپرمارکت محله مان به خاطر کسادی کار به یک تاکسی تلفنی تبدیل شده بود. داشتم فکر می کردم اگر قرار بود به خاطر باز شدن آن سوپرمارکت روبه رویش حرص بخورد و خونش را کثیف کند به چی می رسید آخرش؟ هیچی. حالا که مرده ام می بینم دنیا چقدر مسخره و بی اعتبار است و جنگیدن به خاطر چیزهای بی ارزش آن هیچی به ادم نمی دهد جز غم و افسوس. در عوض اگر فقط از هر کاری که می کنی لذت ببری هم موفق می شوی و هم افسوس نمی خوری.
این را دلم می خواست به سروین بگویم که حالا فکر می کند مازیار مهم ترین آدم دنیاست و به خاطرش توی روی مامان ایستاد و دلش را رنجاند.
کاویان که به مامان زنگ زد و خبرش کرد. پشت بندش تلفن سروین زنگ خورد. مامان از ناراحتی صدایش گیر کرده بود ته حنجره اش و بریده بریده بالا می آمد. تا همه ی ماجرا را بگوید جانش به لبش رسید. سروین از ناراختی سرخ شد. بلند شد و از آنجا بیرون زد. مازیار هم دنبال سرش می رفت تا رسیدند به کاویان و سروین با حرص داد زد: به تو چه که توی کار من فضولی می کنی؟
مازیار هاج و واج نگاهشان کرد و باز دنبال سر سروین راه افتاد. کاویان عصبانی شده بود. سروین بدجور جلوی دوست هایش کنفتش کرده بود و حالا هم می دید که مازیار ریسه شده پشت سرش. دوان دوان خودش را به آنها رساند و شد آنچه نباید می شد.
مازیار و کاویان گلاویز شدند. سروین داد کشید. دوستان کاویان هم رسیدند و یک دعوای بد جلوی روی عابران اتفاق افتاد.
نمی دانم تقصیر را گردن کی بیندازم شاید کاویان که بچگی کرد و زنگ زد به مامان، شاید هم مامان که نگذاشت سروین بیاید و خودش مساله را در آرامش حل کند. سروین هم می توانست یک سر تقصیر باشد که آن جور جلوی جمع کاویان را سکه ی یک پول کرد. نمی دانم به هر حال حالا سروین توی اتاقش کز کرده و مامان هم باهاش حرف نمی زند. انگار نه انگار که زندگی دو روز است و ارزش این قهرهای بچه گانه را ندارد. انگار نه انگار که من مرده ام و آنها حالا باید بیشتر قدر همدگیر را بدانند.
هومن هم افسرده چسبیده کنج اتاق و لام تا کام حرف نمی زند. او هم چیزهایی به چشم دید که باورش سخت بود. این بار هردومان با هم رفتیم خانه شان و دیدیم که باباش عین احسان کلافهو خشمگین است. حالش شده بود مثل احسان که دلش می خواست همان دم قاتل من را گیر بیاورد و خرخره اش را بجود.
به هومن گفتم: کاش بفهمه که انتقام چیزی رو حل نمی کنه
نگاهم کرد و گفت: اگه حل می کرد که الان احسان از همه شنگول تر بود
از این همه درک و فهم که یک باره به هومن الهام شده بود خوشحال شدم و گفتم: به نظرت چه جوری می شه بهش فهموند؟
با چشمان خون گرفته اش نگاهم کرد. چشمانش همان وقتی که احسان گلویش را فشار می داد قرمز و متورم شد و همان جور هم ماند. اگر قرار بود من هم همان شکلی که مردم باقی بمانم الان باید شبیه یک عجوزه ی سوخته می شدم. پرسیدم: چیه بد می گم؟
- بهش بفهمونیم که چی بشه؟ بگذار یک کم هم بابای من آزار ببینه. همش که نمی شه من تاوان پس بدم. اصلاً خیلی دلم می خواد بفهمه احسان منو کشته ببینم چکار می کنه. حتماً اتفاقای جالبی می افته
باز شد همان هومن بدطینتی که می شناختم. انگار آب ما هیچ وقت قرار نبود توی یک جو برود. بهتر
بعدش رفتیم کارخانه شان. مجید لباس سیاه پوشیده بود و ته ریش هم گذاشته بود. دو مشتری با کت و شلوارهای شق و رق و حسابی جلویش نشسته بودند و چانه می زدند. مجید روی ماشین حسابش عددهایی را وارد می کرد و دکمه های جمع و تقسیم را فشار می داد.
هومن گفت: همش الکیه خودش هم می دونه رقم نهاییه چیه
خندیدم: پس تو هم واردی توی این کارا
- یه مدت وردست خودش بودم. قبل از این که با فیروزه تو دانشگاه آشنا بشم
- فکر می کردم فیروزه یه زن خونه دار بود
- نمی خوام درباره ی فیروزه حرف بزنم
شانه ای بالا انداختم: خب نزن. من که نگفتم خودت حرفش رو پیش کشیدی
یک از مردهای کت و شلواری نگاهی به مجید انداخت و گفت: این که نشد تخفیف آقای خبیری. این جوری که هیچی به ما نمی ماسه. ما هم خودمون واسطه هستیم یه تخفیف بیشتری بده واسه سال نو
مجید دستی به ریشش کشید و گفت: به خاک هومن بیشتر از این نمی شه
نگاهی به هومن کردم و دیدم که محو شد مثل یک آه در یک هوای سرد برفی که میان هوا گم می شود. پرسیدم: چته؟
با حرص گفت: بی شرف به خاک من قسم دروغ می خوره
ویرم گرفته بود اذیتش کنم: خودت کم به خدا و پیغمبر قسم دروغ خوردی حالا خیال کن یک بار هم به خاک تو قسم دروغ بخورن
نگاهم کرد و هیچی نگفت. حالا هم کز کرده گوشه ی اتاق و زل زده به سروین. دلم برایشان می سوزد. برای سروین که مدام به مازیار زنگ می زند ولی فقط یک جواب می گیرد. یک زن بیخیال پشت گوشی اش می گوید « مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد».
مازیار بعد از ان کتک کاری اساسی غیبش زده. وقتی فهمید کاویان پسرخاله ی ماست دمش را گذاشت روی کولش و در رفت. او هم فهمیده که با مردهای آشنای دوست دخترش نمی تواند در بیفتد. نمی دانم کجاست و برایم هم مهم نیست.
هومن می گوید: یعنی این قدر بی ارزش بودم که به خاکم قسم خورد سر چهارتا کاسه بشقاب یک بار مصرف؟
جوابی برایش ندارم. دلم می خواهد درباره ی بقال سر کوچه مان بگویم. همان که برای تشییع جنازه ی من هم آمد. همان که حالا دارد می رود زیر خاک و بابا و مامان برایش فاتحه می خوانند. دلم می خواهد بگویم می بینی آخرش همه مان جایمان زیر خاک است حالا چه دو زار بیشتر پول برود توی جیبمان چه صنار کم تر. برادر تو هم یک روزی این را می فهمد. یک روزی که موقع رفتنش برسد پس غصه ی چی را می خوری؟
هومن می گوید: همه ی این ها رو می دونم.
یادم رفته بود هومن می تواند فکرهای من را بخواند. دیگر نباید جلوی رویش فکر کنم.
هومن می گوید: ناراحتی من از اینه که برادری که باید در حق من برادر باشه سر خاک من قسم می خوره و عین خیالش هم نیست. دلم می خواست من هم یک خواهری مثل تو داشتم یا حداقل مثل سروین
به سروین نگاه می کنم که عکس کوچک من را گرفته کف دست و زل زده به آن و آهمی کشد. می پرسم: می تونی فکر زنده ها رو هم بخونی؟
سری به علامت تایید تکان می دهد. و می گوید: دلش برات تنگ شده. داره فکر می کنه اگه تو بودی شاید ماجرا به این بدی نمی شد
- درست فکر میکنه. مامان به جای این که به سروین زنگ بزنه. زنگ می زد به من
- تو چکار می کردی اون وقت؟
- اول زنگ می زدم به کاویان می گفتم چرا این کار رو کرده. بهش می گفتم حق نداره اونجا بمونه. بعدش هم زنگ می زدم به سروین می خواستم برگرده خونه تا با هم حرف بزنیم.
هومن سرش را توی هوا تکان تکان می دهد: می بینی واسه همین دلم می خواست یه خواهر دلسوزی مثل تو داشتم نه یه برادر نامردی مثل مجید که سر خاک من قسم دروغ می خوره
ساکت نگاهش می کنم. حتی جرات ندارم فکر کنم. سعی می کنم به بقال سر کوچه مان فکر کردم. حالا دارم می بینمش که توی قبرش دراز کشیده و هنوز هم همان لبخند روی لبش است. آهی می کشم و می گویم: زندگی الاکلنگه گاهی بالا گاهی پایین. فکر نکن این بزرگترین غصه ای بوده که سر تو اومده. شاید بدتر از این هم بیاد. می فهمی چی می گم هومن؟
ناامید می گوید: دیگه از این بدتر که مردم ولی می تونم رذالت بقیه رو به چشم ببینم؟
حرفی ندارم بزنم. پر می کشم جفت سروین و کنار گوشش را می بوسم.
درخت پشت پنجره ی اتاقم حالا سبز سبز شده و خبری از آن جوانه های ریزی که ساقه هایش را پوشانده بود نیست. هوا کم کم گرم می شود و آسمان هم صاف و آفتابی شده، یک ماه از دعوای سروین و مامان گذشته ولی یخ بینشان هنوز باز نشده اما امیدوارم رابطه شان دوباره بهاری شود. خب زندگی همین است دیگر گاهی کند و سرد گاهی گرم و پر جنب و جوش. مازیار بالاخره جواب گوشی اش را داد و سروین بابت رفتار کاویان ازش معذرت خواهی کرد. خاله فرزانه هم با سروین سرسنگین شده چون کاویان با لباس های پاره به خانه برگشت و سیر تا پیاز ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. خاله بق کرد: حالا تو چرا خودت رو انداختی وسط معرکه کاسه ی داغ تر از اش بودی؟
هومن خندید: عجب مامان باحالی
چیزی نگفتم. کاویان هم حرفی نزد.چه می گفت؟ هومن گفت: می دونی داره به چی فکر می کنه؟
اگر می گفتم نه حتماً به خاطر حرص دادن من هم که شده حرف نمی زد. سعی کردم به این فکر کنم که برایم مهم نیست. هومن گول فکرهایم را خورد و خودش سر حرف را باز کرد: داره فکر می کنه چرا سروین اون پسره ی بدقواره رو به من ترجیح داده
بلند خندیدم. اگر زنده بودم حتماً نفسم بند می آمد. مازیار هر لجنی هم که بود قیافه و تیپش از کاویان خیلی بهتر بود. هومن گفت: خودش که این جوری فکر نمی کنه
- خودش توقع داره سروین چشم بصیرت داشته باشه و خوبی های ذاتیش رو ببینه ولی حیف که سروین چشم بصیرت نداره. آخی خواهرم. دلم براش سوخت
- حالا مثلاً چه خوبی هایی داره که سروین ببینه؟ پول و پله ی زیاد داره نه. تیپش هم که مایه ی خنده ی تو شده. یه دانشجوی آس و پاسه که معلوم نیست درسش تموم بشه می خواد چه غلطی بکنه
از طرز فکرش درباره ی کاویان عصبانی شدم. خودش را آماده می کرد یکی از آن خنده های معروفش را سر بدهد و لباسم را از این هم که هست سیاه تر کند. ناغافل گفتم: از دست و پات چه خبر؟
لبش به هم دوخته شد و ساکت ماند.
درخت پشت پنجره مان سبز شده و اگر زنده بودم حتماً دست دراز می کردم و برگ های تازه اش را که رویش کُرک نرم نشسته بود نوازش می کردم و بوی نو بودنش را تا ته ریه هایم فرومی دادم. هومن گفت: نمی خوای ببینی شوهرت چه غلطی می کنه؟ چند روزه ازش بی خبری
- می خوام برم ولی با تو نمی رم. خودت هم می دونی چرا
- تو هم نیایی من خودم تنهایی می رم دست می گذارم روی قلبش تا توی تنش رعشه بیفته
- اون رو که می دونم ولی دلم نمی خواد بیام و این صحنه ها رو ببینم
- بازم نمی شه. خودت که می دونی می تونی اینجا باشی و احسان رو هم ببینی پس الکی واسه من دروغ نباف. نمی ری ببینیش چون دیگه حوصله ش رو نداری. چون ازش بدت اومده دروغ می گم؟
نه دروغ نمی گفت. از دستش کلافه و خسته بودم. از این پریشانی هایش کلافه بودم. خب اگر کشتن هومن راحتش نکرده بود پس دیگر قرار بود چکار کند تا راحت بشود؟ اصلاً چرا این طور خودش را زجر می داد. می رفت اعتراف می کرد و خلاص.
هومن گفت: خوشحالم که نمی تونی باهاش حرف بزنی و مجبورش کنی بره اعتراف کنه و خلااااص
جوابش را ندادم. پر کشیدم به سمت احسان. توی اداره بود و نامه ای را که از دبیرخانه شان گرفته بود نگاه می کرد. از دیدن محتوای نامه جا خوردم. هومن آرام گفت: نه مثل این که دیگه می خواد در بره. این جوری دیگه خیلی ضد حال می شه
احسان نامه را تا کرد و توی پاکت گذاشت و رفت طرف اتاق فرمانده شان. پشت در که رسید نامه را درآورد و دوباره نگاه کرد. سرباز جلوی در پرسید: کاری داری سرگرد؟
احسان مات نگاهش کرد: وقت قبلی داشتم
سرباز پا جفت کرد و سلام نظامی داد. انگار تازه یادش آمده بود دارد با مافوقش حرف می زند. هومن گفت: بچه که بودم عشقم بود بشم فرمانده و سربازها هی جلوم پا جفت کنن.
- سربازی رفتی اصلاً؟
- نه. بابام برام خرید
- مگه می شه؟
- با پول همه کار می شه کرد
- پس چرا تو الان اینجا هستی؟ اگه با پول می شه همه کار کرد چرا تو مردی؟
زده بودم توی خال. ساکت ماند.
احسان وارد اتاق شد و پا جفت کرد. مافوقش مشغول زیر و رو کردن کاغذهای جلوی رویش بود. نیم نگاهی به احسان انداخت و اشاره کرد بنشیند. احسان نزدیک ترین صندلی به مافوقش را انتخاب کرد و نشست. هومن گفت: داره نقش بازی می کنه
با تعجب به هومن نگاه کردم: کی؟
- همین سرهنگه
به مستطیل کوچک روی جیبش نگاه کردم و اسمش را خواندم: سرهنگ علیمحمد منفرد. واسه چی؟
- می خواد احسان یه کمی کلافه بشه. از دستش دلخوره
حق داشت دلخور باشد. احسان دیگر آن پلیس شریفی که همه می شناختند نبود. گاهی دیر می آمد. گاهی زود می رفت. گاهی سیگار می کشید. گاهی دعوا می کرد. گاهی .... احسان اصلاً احسان نبود چه برسد که پلیس باشد آن هم از نوع شریفش.
هومن گفت: آهان... داره کلافه می شه. داره خودش رو می خوره
منظورش به احسان بود. سرهنگ منفرد لب باز کرد: خب سرگرد کاری داشتی با من؟
احسان نامه را گذاشت جلوی رویش: نمی خواستم بگذارن توی کارتابل. این جوری خیلی طول می کشید. خواستم خودم حضوری بیارم برسونم دستتون
منفرد نامه را باز کرد و سرسری خواندش و گذاشت توی کارتابل: اینجا که خونه ی خاله نیست. همه چی باید طبق نظم خودش پیش بره
احسان منتظر عکس العمل بیشتری بود. تعجبی. سوالی. حرفی که بشود اسمش را عکس العمل گذاشت. عکس العمل در مقابل عملی که انجام داده بود. نامه ای که آورده بود نامه ی استعفایش بود. درخواست استعفا از شغل شریف پلیسی.
لب باز کرد: معذرت می خوام. امکانش هست خارج از نوبت رسیدگی بشه؟
منفرد نامه را از توی کارتابل برداشت: البته که می شه
کاغذ را از وسط جر داد و انداخت توی سطل زیر میزش. هومن بلند خندید. احسان سر به زیر انداخت و نالید: من دیگه نمی تونم بمونم اینجا
منفرد بلند گفت: این قرتی بازیا چیه درآوردی؟
احسان سکوت کرد و هومن مات به منفرد نگاه کرد. آرام گفتم: هنوز هم دوست داشتی نظامی باشی؟
منفرد از جا بلند شد و زل زد به محوطه ی اداره که میان آن روز نیمه گرم اردیبهشتی خلوت مانده بود. آرام گفت: استعفا دادن اون هم از یک شغل نظامی به همین سادگی ها نیست پسر. خودت که می دونی. من هم موافقت کنم نامه باید بره وزارت خونه. اونجا هم باز معلوم نیست .... اصلاً چرا استعفا؟
احسان گفت: بازخرید هم ممکن نیست. اگر هم نیام جرم محسوب می شه
منفرد برگشت و زل زد توی چشم های احسان: منظورم این نبود. چرا می خوای بری؟ اینجا که خوب باهات تا کردن. بعد از اون ماجرا هرچی گند بالا آوردی خود من چشم بستم. هرکی هم گزارش رد کرد برات حالش رو گرفتم اینه جواب کارهایی که برات کردم؟ اصلاً دردت چیه؟
احسان ساکت ماند. هومن بلند گفت: بیخود کردی هواش رو داشتی. این آدمی که تو باهاش حرف می زنی قاتله جناب سرهنگ. فردا گندش که دربیاد اولین کسی که کله پا می شه خودت هستی
رفتم کنار هومن و گفتم: خیلی خب حالا جوش نیار. اینجا فقط من صدات رو می شنوم. منم که طرف احسانم
غش غش خندیدم و یک دفعه ساکت شدم. از این بساطی که راه افتاده بود دلم گرفت. انگار میان یک بازی بچه گانه گیر افتاده بودم که راه خلاصی نداشت. وسط بازی قلقلک دادن. می خندیدم ولی خنده هایم از زجر کشیدن بود. احسان از جا بلند شد: ولی من دیگه واقعاً ....
منفرد غر زد: بسه بسه. این سوسول بازی ها رو بگذار کنار. من اگه چهارتا نیروی کاربلد داشته باشم یکیش تو هستی. خیال می کنی خبر ندارم افتادی به مواد خریدن؟
رفت طرف کشوی میزش و چند کاغذ بیرون کشید: بیا. اینم گزارش هاش. بچه های خودمون دیدنت
احسان نالید: ترک کردم
- اگه ترک نکرده بودی که خودم می فرستادمت بازداشتگاه. بگو ببینم دردت چیه؟ هنوز حرص اون پسره ی مزلف رو می خوری که به ماشینت زد؟
هومن به من نگاه کرد: کی رو داره می گه؟ منظورش منم؟
غش غش خندیدم.این بار از سر کیف.
منفرد با لحنی شمرده تر گفت: خبر داری کشته شده؟
پلک اجسان پرید. منفرد زل زد توی چشم هایش: آهان پس خبر داری
- سرگرد ضمیریان خبر داد
- محسن ضمیریان؟
- بله
- اون از کجا خبر شده؟ مگه تو دایره جعل نیست؟
- چه فرقی می کنه. بالاخره اونم از یک جایی خبر شده جناب سرهنگ
سرهنگ منفرد دوباره برگشت جلوی پنجره ی اتاق و ساکت ماند. دلم می خواست بدانم به چی فکر می کند. نگران شده بودم. هومن گفت: هیچی. داره فکر می کنه چطوری بفهمه محسن از کجا خبر مرگ من رو شنیده
- واسه چی؟
- چه می دونم. من فقط می تونم فکر بخونم نمی تونم حدس بزنم بعدش قراره به چی فکر کنه
آه کشیدم. کاش می توانست. این طوری خیالم راحت می شد که کسی از راز احسان خبر نمی شود. هومن پرید روی دامنم: نداشتیم دیگه. مگه نگفتی اگه اعتراف کنه حالش خوب می شه؟ تکلیفت رو با خودت روشن کن با من هستی یا با احسان؟
زل زدم توی چشم هایش. چه فرقی می کرد. اگر مثل هومن آرزو می کردم احسان ساکت بماند و اعتراف نکند در درد و زجری که می کشید شریک می شدم. اگر آرزو می کردم رازش برملا شود ممکن بود برود پای چوبه ی دار
هومن موذیانه خندید: ممکن نه. بگو حتماً می ره پای چوبه ی دار. خودت که دیدی بابام چه حالی داشت
راست می گفت. پدرش به خون شوهرم تشنه بود. سرهنگ منفرد گفت: برگرد سر کارت. مث آدم بشین زندگیت رو بکن. اون خدا بیامرز بعد دو سال هفت تا کفن پوسونده. خدا رو خوش میاد خودت رو این جوری نفله کنی؟
هومن بلند خندید. غمگین شدم. گفت: هفت تا کفن پوسونده.... هه! خبر نداره الان جفت گوشش وایسادی
احسان از جا بلند شد و با شانه های فرو افتاده راه افتاد طرف در. منفرد گفت: به این ضمیریان هم بگو تو نشستی کار می کنی یا از این ور و اون ور خبر جمع می کنی؟
جلوی در ایستاد. پا چسباند و از آنجا بیرون رفت. رو به هومن گفتم: چرا نمی گذارن راحت باشه؟ خب استعفاشو قبول می کرد چی می شد مگه؟
- مگه شهر هرته؟
- این قدر هرت هست که راه بیفته از جلوی چشم خودشون بره مالزی تو رو نفله کنه و برگرده
خر خر کرد و ازش فاصله گرفتم. وقتی این صدا را از خودش در می آورد واقعاً می هراسیدم. با آن چشم های سرخ و غبار خاکستری، با آن طوق کبودی که احسان دور گردنش انداخته بود درست شبیه شیطان می شد. غصه دار از یادآوری این که دو سال است مرده ام و هراسان از قاتلم که حالا همسایه ام شده بود از آنجا پر کشیدم به آسمان. دلم می خواست بدانم بالای ابرها چه شکلی است.
هومن گفت: اونجا دوتا در داره یکیش رو به جهنم یکیش رو به بهشت. منم که معلومه جام کجاست. تو به نظرت کجا می ری؟
خندیدم و گفتم: مگه رفتی که می دونی اونجا چه خبره؟
شانه ای بالا انداخت: نه فقط هرچی توی اون دنیا تعریف کردن رو گفتم
به درخت های سبز زیر پایم نگاه کردم و آرزو کردم جایم توی بهشت باشد.
این روزها همه ساز جدایی می زنند. سروین پایش را توی یک کفش کرده که من را بفرستید شیراز پیش دایی شاهرخ. احسان نامه ی استعفا می برد تقدیم می کند و حالا نوبت میتراست اما او تنها کسی است که خودش خبر ندارد قرار است چه آشی برایش بپزند. امروز از حراست بیمارستان زنگ زدند و گفتند قبل از نماز یک سر برود حراست. از وقتی زنگ زدند تا وقتی که جلوی در اتاق رسید دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. حتی جواب تلفن مادرش را هم نداد. حتی جواب تلفن محسن را هم نداد. روی گوشی اش پر شده بود از پیامک های باز نشده و تماس های بی پاسخ. گوشی را پرت کرده بود توی کمدش و درش را هم قفل زده بود. نه به خاطر این که حوصله نداشت بیشتر از تماسی می ترسید که تنش را می لرزاند. از تماس دکتر صباحی. می دانست کههرچه هست از گور او بلند می شود ولی نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.
در اتاق را باز کرد و داخل شد، من قبل از او وارد اتاق شده بودم. هومن بدجنسی کرد و همراهم نیامد. می دانست این جا تنها جایی است که دلم می خواهد بدانم توی سر آدم هایش چی می گذرد برای همین قالم گذاشت و غیب شد. نمی دانم کدام قبرستانی رفته.
میترا توی قاب در ایستاد و به اتاق کوچک و جمع و جور مقابلش زل زد. من هم یک بار پا به این اتاق گذاشته بودم آن هم به خاطر میترا. می خواستند از من درباره ی میترا بپرسند. این که چه طور دختریست. قرار بود حکم استخدامش را بزنند، همه ی تحقیق ها انجام شده بود و می خواستند از کسانی درباره ی رفتارش توی محل کار بدانند. آن موقع من این قدر نگران میترا نبودم. مثل حالا نبود که هیچ کداممان ندانیم اوضاع از چه قرار است. میترا نشست روی صندلی و من بالای سرش ایستادم. اگر لباس عروسم کمی سفیدتر بود حتماً شبیه فرشته ی نگهبانش می شدم ولی هومن آن قدر خندیده بود که لباسم تقریباً خاکستری شده بود. هرچند گله ای نداشتم، این هم تاوان ندانم کاری های احسان بود که همنشین کسی مثل هومن باشم. انگار همان قدر که احسان دلش می خواست از قاتل من انتقام بگیرد من هم ته دلم همین را خواسته بودم و چه جرمی بدتر از این که بخواهی به جای خدا عدالت را اجرا کنی؟
سعیدکیا مدیر حراست نگاهی به میترا انداخت و پرسید: چند وقته اینجا مشغول به کار هستین؟
چه سوال مسخره ای. خودش بهتر از هرکسی می دانست. کاش هومن اینجا بود. کاش.
میترا زمزمه کرد: پنج سال
سعیدی کیا گفت: می دونید توی این پنج سال چندتا گزارش برای شما رد شده؟
دلم می خواست خرخره ی همه ی جاسوس ها را بجوم. هم آن هایی که برای احسان گزارش رد کرده بودند و هم آن هایی که برای میترا بی انصافی به خرج داده بودند. حداقل یکیشان را می شناختم.
سعیدی کیا دستش را گذاشت روی میز و زل زد به میترا که ساکت به کفش های ساده ی سیاهش نگاه می کرد. آرام شانه اش را نوازش کردم: نترس میترا جون. خدا بزرگه
سعیدی کیا گفت: چند بار رو به خاطر گل روی دکتر صباحی که میانجی گری کرد زیر سبیلی رد کردیم ولی این دفعه دیگه کسی واسط امر خیر نشد
میترا آب گلویش را فرو داد: چه کار خطایی از من سر زده که خودم خبر ندارم؟
- ما هم می خواهیم از زبون خودتون بشنویم
- من چیزی به ذهنم نمی رسه شما راهنمایی کنید
هنوز به اندازه ی همان روزهایی که سرحال بود حاضر جواب بود. ولی اینجا جایش نبود. سعیدی کیا پرونده را باز کرد و بلند خواند: رفت و آمد مشکوک با نامحرم
میترا در ذهنش دنبال نامحرم هایی گشت که می شناخت. فقط یک نفر بود، مسعود صباحی. آن هم که از سال قبل گم و گور شده بود. سعیدی کیا ادامه داد: با آقای ضمیریان چه نسبتی دارید؟
منظورش محسن بود ولی میترا نام خانوادگی او را یادش نمی آمد. براق شد: کی؟ این آدمی که می گین رو من اصلاً نمی شناسم چه برسه که باهاش رفت و آمد ...
سعیدی کیا حرفش را برید: یعنی شما محسن ضمیریان رو نمی شناسید؟
آه از نهاد میترا بلند شد. هرچند که می دانست محسن دخلی به این ماجرا ندارد ولی نمی دانست چطور ثابت کند همه ی این آتش ها از گور دکتر صباحی بلند می شود.
رمان عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش نه
آرام گفت: ایشون یه نسبت دور با مرحوم سارا مختاری دارند. درواقع آشنای شوهرشون هستن.آقای احسان آصفی.
- خب؟
- من هیچ رابطه مشکوکی با ایشون نداشتم اگر هم چندبار ملاقاتشون کردم به خاطر آقای آصفی بوده. می تونید به خونه ی آقای آصفی زنگ بزنید ماجرا رو از مادر ایشون بپرسید
- حتماً همین کار رو هم می کنیم. ولی فعلاً قضیه پرونده ی شماست. خب شما بگین با این پرونده چکار کنیم؟
هردو ساکت به سعیدی کیا نگاه کردیم و من به هومن لعنت فرستادم. اگر اینجا بود حداقل می فهمیدم چی توی سر این مرد می گذرد. میترا نالید: نمی دونم منظورتون چیه
سعیدی کیا یک کاغذ جلوی روی میترا گذاشت: بنویسید
میترا نگاهی به سطح سفید کاغذ که زیر نور خورشید براق تر به نظر می رسید انداخت: چی بنویسم؟
- درخواست انتقالی تون رو بنویسید
- نه
صدایش می لرزید وقتی گفت نه. دامن من هم لرزید انگار بادی سرد میانش افتاده بود و پودهایش را می لرزاند. سعیدی کیا گفت: متاسفم اگر این کار رو نکنید مجبوریم خودمون عذرتون را بخواهیم.
- کجا برم آخه؟
- این دیگه مشکل شماست
- حداقل صبر کنید تا قضیه روشن بشه. به خدا من هیچ کار اشتباهی نکردم
سعیدی کیا انگار دلش سوخته باشد با لحنی آرام تر گفت: با دکتر حسینی حرف زدیم قرار شده کارتون درست بشه توی بیمارستان یوسفیان
میترا با دست صورتش را پوشاند. نمی خواست سعیدی کیا اشک هایش را ببیند. دلم می خواست من هم همراهش گریه می کردم. بیمارستان یوسفیان، در مقایسه با اینجا اصلاً بیمارستان نبود. بیشتر شبیه یک درمانگاه کوچک حومه ی شهر بود و میترا می دانست نمی تواند مدام برای انجام کارش میان تهران و بیمارستان خارج از شهر در رفت و آمد باشد.
سعیدی کیا کاغذ را برداشت: حالا بفرمایید بعد هم می تونید درخواست رو بنویسید. اصلاً خودم با کارگزینی هماهنگ می کنم برین درخواست رو تحویل خودشون بدین
با هر جمله ای که سعیدی کیا می گفت هق هق میترا بلندتر می شد. هیچ وقت فکر نمی کرد در افتادن با کسی مثل صباحی به اینجا ختم شود. از جا بلند شد و هق هق کنان از در بیرون رفت. چند نفر از همکاران نگاهش کردند و در گوش هم چیزی گفتند. میترا یک راست رفت سراغ امیدی و گفت: من حالم خوب نیست می شه یکی رو خبر کنید جای من وایسه؟
امیدی هم خبر داشت ماجرا از چه قرار است. دست های نرم و چروکیده اش را روی سر میترا کشید: عیب نداره. دختر گریه نکن زشته جلوی بقیه. برو خونه خودم یک کاریش می کنم
دکتر صباحی امروز کشیک نداشت. از عمد خواسته بود امروز خبر انتقالی را به گوش میترا برسانند که خودش نباشد. تمام وجودم پر از نفرت شد. از کسانی مثل صباحی که خوشی شان به بدبختی دیگران گره خورده بود.

رمان عروس مرده
فصل دوم: دور راهی
بخش ده
مامان امروز تصمیم گرفت یخ رابطه را بشکند و یک شمع در راه آشتی با سروین روشن کند. هرچند این سروین بود که باید برای عذرخواهی از مامان پیش قدم می شد ولی مامان طاقتش طاق شد و به بهانه ی زنگی که مامان احسان زده بود قدم اول را برداشت. هومن هنوز هم گم و گور است و من از این بابت خوشحالم. حداقل فقط غصه ی آدم های زنده ی دور و برم را می خورم دیگر لازم نیست حرص موجود پلیدی مثل هومن را هم به جان بخرم.
بابا از ماجرای سروین بی خبر است. وقتی صبحانه اش را تمام کرد رو به سروین گفت: خانم گل می خوای امروز ببرمت دانشگاه؟
مامان با غیظ به سروین نگاه کرد ولی او بی تفاوت چایی اش را خورد: نه ممنون
وقتی بابا رفت او هم هول هولکی لیوان چایی را سر کشید، کیفش را سر شانه انداخت و رفت جلوی کمد کفش ها. همان جا مامان سر صحبت را باز کرد: خانم آصفی زنگ زد دعوتمون کرد برای سفره ی ابوالفضل. آخر همین هفته
سروین نگاهی به جا کفشی انداخت و کفش پاشنه مبلی کرمی اش را برداشت. مامان گفت: با این می خوای بری دانشگاه؟
سروین بی حرف اضافه آن را سر جایش گذاشت و نگاه کرد ببیند کدام کفش به شلوار کتانی قهوه ای و مانتوی کرمی اش می آید. یک کفش عروسکی شیری برداشت و پوشید. مامان گفت: حرف نمی زنی؟
سروین این پا و آن پا کرد و گفت: واسه پنج شنبه قراره بریم؟
مامان لبخند زد: بله برای پنج شنبه
و بلافاصله گفت: ببین سروین من هر کاری می کنم واسه خودته. اگه به جای کاویان یکی دیگه تو رو می دید چی می شد؟
- چی می شد مثلاً؟ من که خودم ماجرای مازیار رو براتون گفتم
- گفتی ولی دیگه نگفتی باز هم می خوای ببینیش. اصلاً این پسره حرف حسابش چیه؟ اگه می خواد تو رو خب بیاد خواستگاری
سروین نگاهی سرد به مامان انداخت و آرام گفت: که بابا هم آب پاکی رو بریزه روی دستش ها؟
مامان مچ دست سروین را گرفت: واسه چی مگه پلیسه؟
سروین پوفی کرد و گفت: نه پلیس نیست ولی بابا از این تیپ پسرا خوشش نمی یاد. حتماً باید یکی مث احسان که عصا قورت داده بود بیاد در این خونه رو بزنه تا بهش جواب مثبت بده
- خب اونم خیر و صلاح تو رو می خواد
سروین آه کشید و مطمئنم به این فکر می کرد که معنی خیر و صلاح را هم فهمیدیم. مامان آرام گفت: ما همه ی تلاشمون اینه که تو خوشبخت باشی بقیه اش نصیب و قسمته
دلم از جواب مامان خنک شد. بالاخره تصمیم گرفته بود ماجرای مردن من را قسمت بداند نه بی عدالتی خدا. سروین گفت: حالا چی شده ما رو واسه سفره دعوت کردن؟
مامان شانه ای بالا انداخت: چه می دونم. لابد روی حساب آشنایی قبلی که با هم داشتیم
دلم گرفت. تنها گره آشنایی خانواده ی من با خانواده احسان خودم بودم. من که دیگر زنده نبودم و مثل روحی بلاتکلیف دنبالشان حرکت می کردم.
سروین گفت: بهش بگم بیاد خواستگاری؟ تو هوامو داری؟
مامان دو دل شد: حالا بگو بیاد. تا بعد ببینم چی می شه
یک حس غریب توی وجودم جوانه زد. حسی مبهم از شادی و غم. شادی این که سروین می خواست ازدواج کند و غم این که آدمی که انتخاب کرده بود خوب نبود. یا شاید هم غم این که جای من توی این گفت و گو خالی بود. خیلی خالی.
توی احساس خودم غوطه می خوردم که هومن سر رسید. خندان و خوشحال و همین خوشحالی اش نگرانم می کرد. پرسیدم: ها چی شده؟
- باید خودت ببینی
شانه اش را مالید به تور روی سرم و گفت: بجنب خبرهای خوبی شده
با هم پر کشیدیم توی آسمان. سروین را می دیدم که دارد شماره ی مازیار را می گیرد

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...