ویژه کنید
عکس و تصویر عروس مرده فصل سوم: جزیره ها بخش چهارده محسن نگاهی به ساعتش انداخت و وسایلش ...

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش چهارده
محسن نگاهی به ساعتش انداخت و وسایلش را جمع کرد و چپاند توی کیفش. همان موقع موبایلش هم زنگ خورد. شماره مادرش بود. جواب نداد، در عوض از جا بلند شد و پا کشید تا دم در اداره. سمند نقره ای رنگی کنار پرایدش پارک کرده بود. ابرو در هم کشید و چشم از سمند گرفت. اگر سفید بود حتماً بیشتر ناراحت می شد. .............

جای خالی احسان او را هم بیچاره کرده بود. سوار ماشینش شد و شماره خانه احسان را گرفت. تلفن یک زنگ خورد و بعد مادرشوهرم جواب داد. صدایش از گریه های زیاد کاملاً عوض شده است. قیافه اش هم همینطور. دوباره شده مثل چهار سال پیش که لاغر شده بود و گونه هایش شل شده بودند. این بار رنگ چشم هایش هم عوض شده اند. سرد و مغموم گفت: بله؟
محسن لب باز کرد ولی ذهنش خالی و پاک شد. شاید فکر می کرد چه حرفی دارد به آنها بزند؟ توی دادگاه مدام اسم خودش را می شنید و تنش عرق می نشست. مدام درباره گزارشی که رد کرده بود حرف می زدند. او آنجا همراه نبود. شاهد بود.
لب بست و گوشی را قطع کرد. ماشین را که روشن کرد دوباره موبایلش زنگ خورد. باز هم مادرش بود. حاج خانوم!... می دیدم که چطور به خاطر بی اهمیتی های محسن حرص می خورد. با همان دست های لاغرش تند تند میوه های شسته را خشک می کرد و می ریخت روی پارچه ای که کنار سینک بود. زیر لب چیزی زمزمه می کرد که ازش سردر نمی آوردم. کارش با میوه ها که تمام شد همه اش را ریخت توی سبد و گذاشت توی یخچال. بعد دوباره زنگ زد و محسن باز هم جواب نداد. پشت در خانه بود.
صدای باز شدن در، حاج خانوم را متوجه بیرون کرد. گوشی را گذاشت و دست به کمر رفت تا جلوی در: جواب گوشیت رو چرا نمی دی؟
- سلام
- علیک سلام. زنگ زدم چندتا سفارش داشتم. حالا ماشین رو نیار داخل
- سفارش چی؟
- شیرینی
- عصر موقع رفتن می گیریم. از حالا ....
- عصر باید بریم دنبال فروغ و آقا سجاد دیر می شه
- مگه چه خبره. گفتم که بیخود همه رو خبر نکنید
حاج خانوم همان طور ایستاد تا محسن بیاید جلو در. بعد لبخند زد: می خواهیم بریم خواستگاری در خونه حاج آقا سادات نمی شه که تنها بریم. چندنفر بشیم بفهمند ما هم اسم و رسمی داریم برای خودمون
محسن کیفش را کنار جاکفشی گذاشت و کفشش را بیرون آورد. از کنار مادرش رد شد بی جواب.
حاج خانوم گفت: این جوراب ها رو دربیار. چند صد دفعه بگم این جوری نیا داخل خونه
برگشت و جوراب هایش را کند و انداخت بیرون. حرکاتش خشن و عصبی بودند. حاج خانوم اما متوجه نبود: بردار بنداز توی حمام
خم شد جوراب ها را برداشت و رفت طرف حمام. داخل شد و در را بست. مادرش تا پشت در حمام آمد: محسن؟
مشت هایش را گره کرد و به دیوار فشار داد: بله؟
- زود بیا ناهار رو بکشم
پیشانی اش را چسباند روی کاشی های سرد: چشم
بعد شیر آب را باز کرد و رفت زیر دوش. با همان لباس ها نشست کف حمام و به دور و برش نگاه کرد. حتی یک آیینه هم توی حمام نبود تا صورت در هم شکسته اش را ببیند. مادرش گفته بود آیینه توی حمام معصیت دارد. هیچ وقت نشد از کسی بپرسد این حکم های عجیب و غریبی که مادرش ردیف می کرد کنار هم از کجا آمده اند. آیا واقعاً درست هستند؟
وقتی برگشت توی سالن میز ناهار آماده بود. به پدرش که ساکت نشسته بود جلو میز نگاه کرد. سری به سلام تکان داد و رفت داخل اتاق خودش. می دانست آینده خودش هم مثل پدرش خواهد بود. همین طور سرد، افسرده و کرخت. می شد مرد خانواده. صبح صبحانه اش را می خورد و می رفت اداره، عصر برمی گشت و ناهار می خورد. شب حتماً به خانه مادرش سر می زد. جمعه ها هم با زنش می رفتند نمازجمعه.
هومن خندید. گفتم: چی شد؟
- نماز جمعه...فکر کن با میترا می رفتند نماز جمعه...میترا لاک می زد بعد چادر می انداخت روی سرش...چندتا از اون حلقه های مو رو هم می انداخت از دو طرف چادرش بیرون
خنده ام گرفت: مرض...یه جوری می گی انگار میترا طفلی از مریخ اومده بود. اتفاقاً اگه محسن جلو خونواده اش می ایستاد نمازجمعه هم حاضر بود بیاد. مهم دل آدمه که پاک باشه به این چیزا نیست
با محسن از اتاق بیرون آمدیم. محسن نشست سر میز و در سکوت ناهار خوردند. حاج خانوم گفت: نماز که خوندی زود حاضر شو برو شیرینی و گل رو بگیر.
محسن به ساعتش نگاه کرد: ساعت چند می ریم؟
- وقت اذون که نمی شه رفت خونه مردم. یک ساعت دیگه
- خب بگذارید بعد از اذون بریم
- می خوام تا قبل از اذون حرف ها رو بزنیم بعد با هم بریم مسجد. حاج آقا ساعت معین کردند. نماز می خونیم بعد هم صیغه محرمیت رو می خونند همون جا
محسن بشقاب خالی اش را گذاشت توی سینک ظرفشویی: حالا ندیده و نشناخته .... ساعت معین کردید که چی بشه؟
حاج خانوم تند تند دانه های برنج را از رومیزی ترمه جمع کرد: یعنی چی...نمی شه که با دختر نامحرم حرف بزنید. صیغه محرمیت که خوندین بعد ...
محسن منتظر نماند مادرش بقیه حرفش را بزند. ول کرد رفت توی اتاقش. تازه متوجه کت و شلواری شد که به پشت در آویزان شده بود. دستی روی آن کشید و هم زمان آه از سینه اش برخاست.
یک ساعت بعد همه حاضر بودند. توی ماشین خوشحال و لبخند به لب. تنها کسی که حال و حوصله خودش را هم نداشت داماد بود.
هومن گفت: چه داماد بیچاره ای

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش پانزده
یک هفته از عید می گذرد و از ده باری که دایی شال و کلاه کرده تا میهمانان هایش را بیرون ببرد، سهم سروین فقط چهار بار بوده است. بقیه سعی دارند کاری کنند که او هم خوشحال باشد حتی میترا که شب ها گاهی در سکوت شب اشک می ریزد. اما سروین مثل مرده ای متحرک فقط ادای آدم های خوشحال را در می آورد.تا بیرون می روند بلند می شود و شروع می کند به تمیز کردن خانه. آنقدر در و دیوار را سابیده که رنگ آستر دیوار از بعضی جاها معلوم شده است. شیشه ها حتی یک لکه هم ندارند. برگ های گل های دایی روشن و براق شده اند و تمام ظروف پیرکس که به خاطر آب گچی شیراز مات شده بودند از روز اولشان هم بیشتر برق می زنند. سروین دچار یک جور وسواس نسبت به لکه ها شده است. میترا می گوید به خاطر این است که حس می کند تنش آلوده شده است. راست می گوید. مدام توی حمام است و آنقدر خودش را با لیف شسته که پوستش حساس و سرخ شده است. هرمینه می گوید اگر حرف نزند و همه چیز را توی خودش بریزد شاید بدتر هم بشود. او هم راست می گوید. سروین شب ها که می خوابد احساس خفگی می کند. تمام تنش خیس عرق می شود و بعد با ناله مامان را صدا می زند. خودش نمی فهمد چون صبح کسی به رویش نمی آورد ولی بقیه نگرانش هستند. دایی می گوید باید ببریمش پیش یک روانشناس خوب. می گوید مامان تحمل دیدن این مصیبت را ندارد. حق دارد. سروین تبدیل شده است به جسمی که روحش مرده است. شاید اگراحسان بود حالش این قدرها هم بد نمی شد. بالاخره تسکین مختصری برای این زخم بزرگ بود.
هومن می گوید: سروین دیشب خواب دیده است. همان خواب تکراری که بارها و بارها آرامش را ازش گرفته. سروین دوباره خواب دیده بود که توی کوچه ای تاریک راه می رود بعد به یک باره دستی او را توی سیاهی می کشد و می بلعد. اما خواب دیشبش کمی با هر شب تفاوت داشته. هومن می گوید احسان هم توی خواب بود. داشت از آن سوی کوچه رد می شد و سروین سعی کرد در همان حال که آن دست سیاه گلویش را فشار می دهد او را صدا کند ولی هرچه تقلا کرد موفق نشد. آن قدر ناله کرد تا هرمینه متوجه شد و بیدارش کرد. کف دست هایش خیس بودند. انگشت هایش چنگ شده بودند به ملافه ای که رویش انداخته بود. آن قدر ناخن هایش را توی ملافه فشار داده بود که نوک انگشت هایش سفید سفید شده بود.
هوا که روشن شد دایی صدایش کرد تا با هم تنهایی بیرون بروند، ولی سروین گفت که وقت زیاد است. دایی می خواست هرجور شده مجبورش کند تا حرف بزند ولی من فکر نمی کردم سروین حرف بزند. اگر کسی قرار بود حالش را بفهمد آن یک نفر دایی نبود. مامان بود شاید هم احسان.
نزدیک ظهر هانیه به میترا زنگ زد و گفت که رفته اند ملاقات احسان و او خواسته که سروین را ببیند. کمی هم خجالت زده و شرمگین بود. به خاطر تهمتی که به خواهرم زده بود. گویا باز هم رفته بودند خانه خبیری و آنجا متوجه شده بودند که سروین هم آنجا رفته و حرف زده است. هانیه می خواست جبران کند.
میترا قضیه را اول با دایی و هرمینه درمیان گذاشت و هرسه شان به این نتیجه رسیدند که فکر بدی هم نیست اما دایی گفت: اول باید برگرده خونه. الان حالش بهتر شده. خودم هم میام و با مادرش حرف می زنم.
این طور شد که از راه نرسیده شال و کلاه کردند و راه افتادند سمت تهران. این بار با ماشین دایی. سروین نمی دانست قرار است برگردند خانه خودش. فکر کرد از شیرازگردی سیر شده اند. حتی از این که می دید دایی کار و زندگی اش را ول کرده و دنبال سرشان راه افتاده هم تعجب نکرد. همه چیز را گذاشت به حساب عشق نویافته اش:هرمینه

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش شانزده
نزدیک عصر که هوا خنک شد راه افتادند و نزدیک گرگ و میش رسیدند تهران. سروین روی صندلی عقب سر روی شانه میترا گذاشته بود و خوابش برده بود. میترا هم خودش یله داده بود به در ماشین. اما هرمینه بیدار بود و زل زده بود به جاده. دایی شاهرخ موسیقی قدیمی گذاشته بود. از آن هایی که فقط مردهای قدیمی می پسندند. اگر سروین و میترا توی ماشین نبودند حتماً فضا شاعرانه تر می شد. با این حال هنوز هم فرصتی برای گفت و گوی عاشقانه بود. هرمینه سر صحبت را باز کرد. پرسید: شما چه جوری می فهمید کدوم کتاب به درد ترجمه می خوره؟
دایی خوشحال از باز شدن باب گپ و گفت، لبخند زد: بعضی هاش رو دوستایی که خارج از ایران دارم معرفی می کنند. بعضی رو خودم خوشم میاد. بعضی هاش رو هم ناشر سفارش می ده
- حالا چرا شیراز؟ توی تهران بودین کار راحت تر نبود؟
- چرا صد در صد. همه ناشرهایی که من باهاشون کار می کنم تهران هستن. زیاد هم میام تهران ولی شیراز یه چیز دیگه است. بایداینجا زندگی کرده باشید تا بفهمید چی می گم
- بله. شنیدم خیلی مهمون نواز هستند
دایی لبخند شیرینی زد و آرام گفت: بله ... ولی هوای شیراز یک طور دیگه است. باید اردیبهشت بیایید شیراز تا بهشت رو حس کنید. همه جا سبزه. بوی بهار نارنج، هوا عطرآلوده...همه چیز یک جور عاشقونه است که آدم رو می بره به یک دنیای دیگه
هرمینه لبخند زد: شما چقدر شاعرانه حرف میزنید
دایی هم خندید: جداً؟
- بله
- خب شاید به خاطر این که شیرازی ها همه شون شعر توی خونشون هست. یک دلیلش هم می تونه این باشه که من با کلمه ها زیاد سر و کار دارم.
- شما آدام خیلی جالبی هستید
دایی برگشت و به چشمان هرمینه نگاه کرد: شما هم دختر خیلی ویژه ای هستید
- ویژه؟
- بله...رفتارهاتون .... حرف هاتون....علاقه هاتون....
- خوشحالم که این طوری فکر می کنید. من توی تهران دوستهای اهل کتاب و ادبیات زیاد دارم. خوشحال می شم یک وقت اگر تهران اومدین با هم آشنا بشین. هم من با دوست های شما و هم شما با دوست های من
- ولی من خوشحال می شم که بیشتر کنار شما باشم
هرمینه ساکت ماند. نمی دانست در جواب این خواهش چه جوابی بدهد.
از هرمینه خیلی نمی دانستم. همین که توی خانه با مادربزرگش زندگی می کرده است. پدر و مادرش را در بچگی از دست داده و تنها خواهرش هم امریکا زندگی می کند. مادربزرگش یک سال قبل از من مرده بود. فکر می کنم هرمینه بیش از هر آدم دیگری غم از دست دادن را درک می کرد و می توانست بیشتر از بقیه به سروین قوت قلب ببخشد. اما درباره زندگی عاطفی اش هیچ نمی دانستم.
دایی سکوت هرمینه را که دید گفت: البته اگه شما هم دوست داشته باشید
هرمینه به جاده مقابل رویش زل زد. جاده خالی و تاریک که گاهی عبور ماشینی عجول سکوتش را می شکست. بعد آرام گفت: من هیچ ایده ای درباره پیشنهاد شما ندارم...
دایی دل به دریا زد: من خودم آدمی نیستم که خیلی با بقیه بجوشم. تنهایی رو خیلی دوست دارم مگر این که همدمی که کنارم نشسته از تنهایی زیباتر باشه.
هرمینه روی صندلی اش جا به جا شد اما حرفی نزد. دایی شاهرخ دوباره سکوت را شکست. این بار با یک ترانه قدیمی: خواهم تو شوی محبوب دلم / چون نرگس من، دیوانه ی من/ رویت رخ من/ سویت ره من/ هستی چو بهشت/ کاشانه ی من/ پروانه ی من پروانه ی من / بی تو چه کنم مستانه ی من
هرمینه نرم خندید و از آیینه ماشین به دو همسفر همراهش نگاه کرد. بعد رو کرد به دایی شاهرخ و نیم رخش را خوب برانداز کرد. تا به حال دایی را به چشم یک زن غریبه نگاه نکرده بودم. دایی شاهرخ برای من همیشه دایی مهربان و عجیب و غریبم بود. سیگارهای عجیب می کشید. سبیل هایش مثل روس ها بلند بود و موهایش هم نه خیلی کوتاه می شد نه خیلی بلند. همیشه یک تیشرت می پوشید و یک پیرهن دکمه دار روی آن که آستین هایش را تا بالا لوله می کرد و دکمه هایش را هم هیچ وقت نمی بست. به قول سروین تریپ روشنفری می زد همیشه و اگر یک کلاه کج فرانسوی روی سر می گذاشت و یک پیپ گوشه لبش، می شد یک روشنفکر عهد تیرکمون میرزا.
اما حالا به نیم رخش نگاه می کردم. به بینی صاف و خوش تراشش و ابروهای پرپشت و کمی زاویه دارش و پیشانی فراخ و خوش حالتش. به چشم هایش که وقتی به کسی نگاه می کرد تا عمق آدم را می کاوید. در کل مردی بود با قیافه ای ویژه. البته به قول خودش.
دایی از نگاه هرمینه دستپاچه نشد. لبخند هم نزد. خیلی جدی به روبه رو نگاه کرد و گفت: شیراز رو دوست داری؟
هرمینه آرام پلک زد. مردمک های شیشه ای و روشنش مثل چشمان عروسکی معصوم روشن تر شدند. آرام گفت: بله
دایی شاهرخ نیمه اش را یافته بود و من خوشحال بودم که دست تقدیر این طور دو نفر را به هم رسانده بود.
دایی برگشت به هرمینه لبخند زد: پس با من میایی شیراز؟ کنار من زندگی کنی؟
هرمینه آرام گفت: این خواستگاریه؟
دایی سر تکان داد: هرچند راهش این نیست ولی بله. خواستگاریه
هرمینه سر به زیر انداخت: من ارمنی هستم...
دایی گفت: ایرانی هستی...این مهم تره...شرقی هستی...همین مهمه
هرمینه آرام گفت: بله
هوا روشن می شد و شهر کم کم هویدا می شد. تهران دودآلود در این وقت سال، خلوت تر از همیشه آرام آرام از خواب برمی خواست و زندگی دوباره آغاز می شد.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش هفده
ساعت هشت صبح بود که به خانه مان رسیدند. درخت پشت پنجره ام مثل همه ی این چهار سال زندگی منظم خودش را پیش می گرفت. برگ های نورسته و کم رنگ مغزپسته ای شاخه هایش را پوشانده بودند. سروین که چشم گشود متوجه شد جلوی در خانه هستند. راست نشست: چرا اومدیم اینجا؟
دایی گفت: مامان دلش شده یه ذره. من رو دیوونه کرده. دیگه باید دخترش رو برمی گردوندیم
میترا دست سروین را نوازش کرد. هرمینه برگشت و نگاهش کرد: ما برمی گردیم خونه. هروقت تونستی زنگ بزن باشه؟
سروین به دایی نگاه کرد. دایی شاهرخ گفت: من میام. نترس دختر
از ماشین پیاده شد و جایش را به میترا داد. خم شد و به هرمینه لبخند زد: مراقب باشید
میترا نگاه شیطنت باری به هرمینه انداخت و سری به نشانه قبول تکان داد و ماشین حرکت کرد. زنگ را که زدند مامان از شنیدن صدای برادرش از خوشحالی تا جلو پنجره پر کشید. باور نمی کرد سروین برگشته باشد. بعد از سه هفته دوری بالاخره دخترش به خانه برگشته بود. از توی پنجره برایشان دست تکان داد و دایی و سروین وارد لابی شدند. دایی دکمه آسانسور را زد و سروین گفت: بهش چیزی نگیم
دایی روی شانه سروین زد و وارد آسانسور شد: پس این کبودی های روی پوستت رو بگیم چی هستن؟
آسانسور دینگ دانگی کرد و بالا رفت. سروین گفت: نمی دونم شما بی خبر من رو آوردی
- می گیم خوردی زمین. سرت خورده به جایی. حالت خوب نبوده ها؟
- لابد بعدش هم آجر کنده شده از دیوار خورده به پک و پوز من آره؟
آسانسور ایستاد. مامان جلوش ایستاده بود. سروین گفت: تصادف کردم. همین
درب آسانسور باز شد. چشم های مامان خنده بود. لبش خنده بود. آغوشش باز ... مثل خنده بود. اول دایی بیرون آمد و بعد سروین معلوم شد. مامان سرجا خشک شد. مثل زنی که سال ها پیش مرده باشد. بابا هم سر رسید و توی قاب در میخکوب شد. سروین رفت نزدیک مامان و گونه اش را بوسید. مامان دو طرف بازوهای سروین را گرفت و زل زد به صورت تکیده، رنگ پریده و خسته اش. به کبودی های روی به زردی رفته پوستش. صدایش از ته چاه می آمد وقتی گفت: سروین؟
گویی باور نمی کرد این دختری که روبه رویش ایستاده بچه ی خودش باشد. بابا زودتر به خودش آمد اما رو به دایی پرسید: چه بر سرش اومده؟
دایی با دست آرام به پشت مامان زد: بریم داخل
مامان هنوز مبهوت بود. سروین دستش را گرفت: بریم مامان
رفتند و نشستند. مامان روبه روی سروین. پلک چپش می پرید. بابا کنار سروین نشسته بود. دایی گفت: سروین جون بی احتیاطی کرده با ماشین تصادف کرده
مامان هینی گفت و بابا سرجا تکان خورد. سروین گفت: الان خوبم. خیلی خوب. من می دونستم شما دوتا چه حالی می شین اگه خبرتون کنم. زنگ زدم به میترا. اونا هم زنگ زدند به دایی. الان هم که اینجاییم. سر و مر و گنده
مامان بلند شد سروین را سفت در آغوش گرفت. بابا دستش را ستون پیشانی کرد و خمیده به زمین زل زد. دایی به شانه بابا زد: خدا رو شکر کنید که اتفاق بدی نیفتاده
بابا از جا بلند شد و رفت سمت پنجره. سر سروین توی آغوش مادرم بود. هردوشان برگشتند به بابا زل زدند که رو به پنجره شانه هایش می لرزید و زیر لب مدام می گفت: خدایا چرا؟
دلم برایش سوخت. سروین از آغوش مامان جدا شد و رفت کنار بابا و سرش را به شانه او تکیه داد: دلم تنگ شده بود براتون
بابا دخترش را میان بازوان بزرگش پنهان کرد و موهای سرش را بوسید.
دایی گفت: خب اگه اجازه بدین من برم بخوابم. دیشب تا الان بکوب رانندگی کردم
مامان نگاه مهرآمیزی به برادرش انداخت: خدا مرگم بده
دایی خندید: ای داد. خدا نکنه
مامان رفت توی آشپزخانه. هنوز حالش سر جا نیامده بود و دست هایش می لرزیدند.گفت: بگذارین یه چایی بخورید. صبحونه ...
دایی گفت: من الان به هیچی بیشتر از خواب احتیاج ندارم
مامان او را هدایت کرد به اتاق سروین. به اتاق سابق سروین و تختی را که مدتی بود بی استفاده مانده بود آماده کرد و دایی خوابید.
بعد به سالن رفت و از سروین خواست تا کل ماجرا را برایشان تعریف کند. این که کجا تصادف کرده، با چی تصادف کرده، چند وقت بیمارستان بستری بوده و سروین هیچ چیزی برای گفتن نداشت. مجبور شد همان دروغی را که توی بیمارستان تحویل مامور پلیس داده بود به مامان و بابا هم تحویل دهد. یک جمله کوتاه بیشتر نبود: هیچی یادم نیس
مامان گفت: من این همه مدت بیخود دلم شور نمی زد. خدایا رحم کن به ما. دیگه امتحان کردن بسه
داشت دست روی زانو می زد و با حرص این ها را می گفت. بابا رفت توی آشپزخانه و میز صبحانه را آماده کرد: سروین جان گلم بیا
مامان دست از ناله کشید: قربونت برم مامان جان. پیش مرگ تو بشم من
سروین اعتراض کرد: وای مامان...این جوری نگو
مامان دوباره سروین را در آغوش کشید و بویید و بوسید. بعد دستش را گرفت گویی با مریضی بدحال همراه شده باشد همراهش تا آشپزخانه آمد: بیا قربونت برم. بیا بخور که رنگ به رو نداری
رو به بابا گفت: براش عسل هم بیار
بابا رفت عسل را از کابینت بردارد که سروین گفت: مامان جان از قحطی که نیومدم. بعدش هم خسته هستم. بگذارین برم بخوابم
مامان اما رضایت نداد. تا دوتا ساندویچ بزرگ توی شکم سروین نکرد راضی نشد. بعد هم همراهش رفت و او را روی تخت خواباند. روی همان تختی که روزی مال من بود. همان طور نشست بالای سر سروین و موهایش را نوازش کرد تا چشم هایش به خواب رفتند.
سروین که هیچ وقت از این توجه ها خوشش نمی آمد آنقدر تشنه پناه بود که هیچ اعتراضی نکرد. دستان مامان را گرفت و به خواب رفت.
کمی حسودی ام شد. هومن که این همه مدت یا ساکت بود یا کنارم نبود دوباره سر و کله اش پیدا شد: دیدی حالا. حسودی داره نداره. اون وقت به من ایراد نگیر که چرا به یه بچه شیرخوره حسودی می کنم
سر گذاشتم روی شانه اش: باشه قبول.
خندید و تور روی سرم را تکان داد.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش هجده
مامان یک لحظه هم از سروین جدا نمی شود. سروین خودش خواسته که مامان شب ها هم کنارش بخوابد. مامان هم از خدا خواسته درخواستش را جابت کرده است. یادم به بچگی هایمان می افتد. به آن روزها که بر سر آغوش مامان با هم دعوا می کردیم و آخر سر من بازنده ی مظلوم بازی می شدم. سروین غاصب خوبی بود همیشه، آغوش مامان و بابا، حالا هم احسان.
میترا به سروین خبر داد که احسان خواسته همدیگر را ببینند. مامان هنوز از ماجرا خبر ندارد. دایی هم صلاح دید فعلاً چیزی بهش نگویند. خودش هم که از تهران دل نمی کند. عصرها با هرمینه می روند تهران گردی. توی این روزهای خلوت تهران دیدنی تر و زیباتر از همیشه است. مامان به بهانه آمدن دایی خاله هایم را دعوت کرد اما سروین نخواست بماند و مامان هم اصرار نکرد. مامان حالا فقط به بودن سروین راضی شده است و همه جوره با دلش راه می آید. قرار ملاقات شد همان روزی که خاله هایم به خانه مان می آمدند. دایی گفت هرمینه را هم از طرف او دعوت کنند. هرمینه و میترا و مامان ابروهایشان بالا پرید. خوراک غیبت خواهرها فراهم شده بود. حالا وقتش بود برای برادرشان آستین بالا بزنند و کم کم بوی یک عروسی به مشام می رسید. عطر یک وصلت بعد از چهارسال هراس و غم و دلهره خانه های ما را دلآویز می کرد.
میترا خودش آمد دنبال سروین و او را برد. برای این که مامان شک نکند از رفتن به میهمانی هم صرف نظر کرد. اگرچه بودن هرمینه بدون سروین و میترا عجیب به نظر می رسید ولی مامان خوب بلد بود دهان خواهرهایش را ببندد.
توی راه سروین به میترا گفت: از محسن خبر نداری؟
میترا سرش را بالا انداخت: نه. تلفنم رو که نداره. من هم زنگ نزدم از کجا باید خبر داشته باشم
- برگشتی خونه خودت؟
- آره. هرمینه جون اومد کمک کرد چندتا اثاث قراضه ای رو که مونده بود جا دادیم.
- نگفتی آخر چی شده بود؟
میترا آه کشید و با دست روی پای سروین زد. سروین خودش را جمع کرد. میترا گفت: ول کن. حالا داری می ری پیش احسان جونت باید بپرسی چی بگی بهش چه جور باهاش حرف بزنی
سروین پوزخند زد: احسان جونم؟
میترا غش غش خندید: خب آره. مگه چه عیبی داره
سروین لبخند زد: بیا خودت هم از حرف خودت خنده ات گرفته. اون بیچاره چشم انتظار یه رضایته. معلوم نیست .... عمرش .... به دنیا باشه...
میترا اعتراض کرد:اه سروین تو رو خدا تو دیگه این جوری حرف نزن. حالم به هم خورد. زندگی من شده غصه های خودم به علاوه غم و غصه های دور و بری هام.ول کن بابا. من با هانیه حرف زدم. زبونم لال حتی اگه رضایت هم ندن باید دو سه سال حبس بکشه. ســــه .... ســال خودش خیلیه باور کن
سروین زیر لب گفت: ببخش. نمی خواستم ناراحتت کنم
میترا دوباره لبخند روی لب آورد: قربون آدم چیز فهم. برو اونجا باهاش حرف بزن. اونم خیلی تنهاست بیچاره....بگذار دلش به دیدن تو خوش باشه
صورت سروین در هم رفت. چشم هایش غمگین شدند. میترا نگاهی سرسری به او انداخت: باز که ماتم گرفتی
سروین آه کشید: نه...قول می دم دیگه غصه ناک نشم
میترا به شیطنت گفت: حالا فکر می کنی مامانت اینا از هرمینه خوششون بیاد؟
سروین ذوق زده مثل بچه ای برگشت به میترا نگاه کرد: چرا بدشون بیاد. مامان از خداشه دایی شاهرخ زندگیش مث آدم سر و سامون بگیره. حالا که دایی خودش پسندیده اونا دیگه هیچی نمی گن
- می دونن هرمینه ارمنیه؟
- نمی دونم. اگه دایی بهشون گفته باشه ...
- مشکلی ندارند؟
- نمی دونم. دایی خودش حلش می کنه. هرمینه خوشحاله؟
- والله چی بگم. هرمینه که حرف نمی زنه. بهش می گم یه فال قهوه واسه خودت بگیر می خنده می گه گرفتم. خوبه
- خوش به خالش. یادته واسه ما هم فال گرفت؟
- آره. خاک تو سر. دوتاش هم راست دراومد. کلاً بخت سیاه می کنه با این فال هاش
هر سه تایی خندیدیم. خوشحال بودم از این که آنها خوشحالند. جایش بود که خدا را شکر کنم. از این که سروین یک خواهر تازه پیدا کرده بود. یک خواهر شوخ و شنگ مثل خودش. دعا کردم که باز مثل قبل بشود. همان دختر شوخ و شنگی که می شناختم.
رسیدند پشت دیوارهای بلند زندان. مادر احسان و هانیه هردوشان آمده بودند. سروین از ماشین پیاده شد و محجوبانه سلام کرد. هانیه روبوسی کرد و مادر احسان گونه سروین را بوسید: خوبی سروین جان؟
سروین سری به نشانه تایید تکان داد. هانیه پرسید: چادر آوردی؟
میترا از توی کیفش یک چادر مشکی بیرون آورد و داد دست سروین. هانیه چیزهایی را که برای احسان آورده بود داد دستش: بیا اینا رو هم بده بهشون
سروین کیسه پلاستیک را گرفت و نگاهی به آن انداخت. دلش گرفت. برایش آجیل هم گذاشته بودند. غصه اش گرفت که باید برای یک اسیر که پایش لب گور است آجیل و میوه عید ببرد. چادر را سر انداخت و گفت: رفتم اونجا چی بگم؟
- هیچی کارت شناسایی می گیرن. اسمت رو می نویسند. از قبل هماهنگ شده. بعد هم دنبال بقیه برو می رسی به اتاق ملاقات
مادر احسان اشک هایش را پاک کرد: سلام بهش برسون. بگو مراقب خودش باشه
- چشم
هر سه زن آنجا ایستادند و سروین را بدرقه کردند. لحظه غمناکی بود. هومن گفت: دلم کباب شد.
پشت سر سروین راه افتادیم. من با لباس عروسی ام و هومن با گردنی که طوق کبودی دور آن افتاده بود. سروین چادرش را روی زمین می کشید و جلو می رفت. خودش مقنعه آورده بود و توی ماشین پوشید. حالا با این چادر سیاه شده بود شبیه زن های رنج کشیده ای که امیدی به زندگی ندارند. سروین دنبال سر زن های چادر به سر رفت تا به اتاق ملاقات رسید. قلبش تند می تپید. نمی دانست چه بگوید. نمی دانست چکار باید بکند. تنها چیزی که از آخرین ملاقاتش به یاد داشت بوسه احسان روی پیشانی اش بود.
وقتی رسید چشم گرداند تا احسان را پیدا کند. اما او نبود. من احسان را می دیدم اما سروین نه. احسان با موهایی که نخ های سفیدش بیشتر شده بود، با صورتی تکیده و لاغر و چشمانی که از همیشه تب دارتر بود نشسته بود و به سروین که هاج و واج آن اتاق غم گرفته را نگاه می کرد زل زده بود. آخر برایش دست تکان داد و سروین توانست او را در میان لباس های یک شکل زندان تشخیص دهد.
رفت و روی صندلی نشست. احسان به گوشی اشاره کرد و سروین آن را برداشت. اما هیچکدام حرف نزدند.
هنوز وقتش نشده بود. هنوز می خواستند همدیگر را ببینند. چشم های هم را. دیر رسیده بودند و حصار شیشه ای پرده شده بود میانشان.
احسان گفت: سلام
سروین جواب داد: سلام. خوبی؟
احسان لب به هم فشرد: من خوبم. نگران تو بودم
بعد به صورت قاب گرفته سروین توی چادر سیاه نگاه کرد و گفت: ناز شدی بچه
سروین لبخند زد. ملیح. محجوب. آرام.
احسان گفت: خب؟ بگو
سروین آه کشید: چی بگم. تو خواستی بیام
- بگو. حالت خوبه؟ دکتر نرفتی؟ هانیه گفت پیش میترا بودی. مرتب خبرت رو ازش می گرفتم
سرخی دوید توی صورت رنگ پریده اش: بعد نگفت چیکاره اش می شی این قدر احوالش رو می پرسی؟
احسان خندید. دندان هایش باز سفید و صدفی شده بودند: جرات داره؟
- یعنی این قدر حساب می بره از تو؟
- حساب که نه. نمی خواد دلم رو بشکنه طفلک
سروین می دانست منظور احسان چیست اما نخواست درباره اش حرف بزند. در عوض گفت: حالا حالت بهتر شد؟ گفتی دیگه سخته پادرهوا بمونی
احسان نفس عمیقی کشید: الان راضی تر هستم. این جوری فکر نمی کنم یه لجن عوضی هستم
سروین تلخ خندید: خدا رو شکر. مامانت هم سلام رسوند
غم نشست توی چشم های احسان: حتماً بازم داشت گریه می کرد؟
- چاره دیگه ای داره طفلک؟ مامان که باشی می شه همین ...
- گفتن رفتی خونه خبیری
- واسه مامانت ....
- با اون حال خراب رفتی چکار؟
سروین ساکت ماند. هومن گفت: عجبا! خب حالا اگه بگه نه واسه خاطر تو هم بود خوشحال می شی؟ طفلک رو اذیت میکنه سارا
- گفتم که واسه مامانت
به هومن گفتم: می دونم. می شناسمش. می خواد سروین بگه دوستش داره. من می دونم الان چقدر هلاک شنیدن این جمله است
هومن گفت: آخی آخی
داشت ادای دایی شاهرخ را درمی آورد ولی من حال خنده نداشتم.
سروین دوباره ساکت ماند و احسان گفت: حرف نمی زنی؟
هومن گفت: کشتی من رو سارا. اگه حسودیت می شه بریم ها
گفتم: نه به خدا. تو یعنی توی فکر من رو نمی خونی؟
سروین گفت: چی بگم. پرسیدی واسه چی رفتی من هم جواب دادم.
احسان آه سردی کشید. سروین سرش را پایین انداخته بود و به او نگاه نمی کرد.
احسان گفت: سروین به من نگاه کن
سر بلند کرد: ها؟
چشم هایش خیس بودند. وقتی گفت «ها» دلش تند می تپید. بغضش شکسته بود.
چشم های احسان گرد شدند. آمد نزدیک تر و آرام توی گوشی گفت: سروین؟ چته؟
سروین ولی نمی توانست حرف بزند. نفسش بند آمده بود. احسان گفت: گریه نکن. من که نمی تونم دستمال بدم بهت بچه
سروین نالید: بچه خودتی. چرا یه کاری نمی کنی...خوشحالی داری می میری؟ ذوق می کنی مامانت رو اذیت می کنی؟ خب آبروت دیگه رفته
- کی گفته
- کی گفته؟ فکر می کنی خونواده تو دیگه می تونن سر بلند کنند؟ هرکی درباره شون حرف بزنه اول می گه آهان همونا که پسرشون پلیس بود رفت یکی رو کشت؟
احسان سرد و سنگی شده بود. زل زده بود به صورت آشفته و سرخ سروین و چشمان اشک آلودش و گوش می داد.
- من می دونم خبیری راضی می شه. فقط اگه تو هم بگی پشیمونی و درخواست بخشش کنی. چرا اون روز توی دادگاه یک کلمه هم نگفتی که تو رو ببخشند. می دونم اگه بیای بیرون هیچی نداری دیگه، ولی واسه مامانت همه زندگیش هستی می فهمی؟
- سروین....گریه نکن...گوش بده به من
- ها بگو
- من نمی تونم خودم رو ببخشم چطور بگم اونا من رو ببخشند؟ ها؟
- به خاطر مامانت...به خاطر من
ناامیدانه التماس می کرد. تکه آخر حرفش را زمزمه وار گفت اما احسان از روی حرکت لب های سروین آن را خواند. بعد آرام گفت: اگه من بگم و قبول کنند تو خوشحال می شی؟
- من به جهنم.مامانت که خوشحال می شه
- اون رو می دونم خوشحال می شه. تو چی خوشحال می شی؟
سروین ساکت ماند. مکث کرد. بعد چشمان احسان را سیر تماشا کرد: آره
احسان گفت: باشه می گم.... ولی می دونم قبول نمی کنند
اشک های سروین دوباره جاری شدند: چرا آخه؟ مگه قلبشون از سنگه؟
- نه ... فقط بچه شون رو ازشون گرفتم
- خب اونا هم سارا ....
- اونا نه ... پسرشون ....
- چه فرقی می کنه
- خیلی ... هنوز بچه ای. حالا اشکهات رو پاک کن. دستمال داری؟
سروین خندید: نه. با همین چادره پاک می کنم
احسان غش غش خندید. سروین آرام گفت: سیگار نمی کشی؟
- نه واسه چی؟
- دندون هات ...
- آهان ... گفتم وقتی مردم تر و تمیز باشم
سروین اخم کرد: مرض
احسان دوباره خندید. بعد لب بست و نفسش را از بینی بیرون داد.
سروین گفت: به قول میترا حتی اگه هم رضایت ندن دو سه سال وقت داری
احسان خندید: اینم حرفیه. اتفاقاً اینجا خیلی خوش می گذره ... یه رفیقی پیدا کردم عکاسه...کلی چیز ازش یاد گرفتم
سروین خوشحال شد: چه خوب ... مگه می شه اینجا عکاسی کرد؟
- نه بچه ... همین طوری از روی کتاب یادم داده ... یه سری فوت و فن .... اینجا کامپیوتر هم داریم ... هفته ای یک ساعت
- اون وقت مردم بچه هاشون رو می فرستن امریکا واسه درس خوندن
احسان باز خندید. بعد آرام گفت: سروین؟
- ها؟
- نمی خوای بگی کی اون بلا رو سرت آورد؟
سروین راست نشست. آب گلویش را فرو داد. معذب شده بود. احسان هم این را حس کرد. گفت: خیلی خب ولش کن....داییت اومد پیشت؟
- تو گفتی بهش؟
- نه ولی به میترا خانوم سپردم خبرش کنه
- آره. الان هم اینجاست. با هرمینه رفتن خونه مون
- هرمینه؟
- اون یکی دوستمون
- آها همون که مجسمه و اسباب بازی می سازه
- اسباب بازی چیه. مجسمه چینی...اون چشم زخمه بود توی ماشینت...همون که ...
- سارا داد. می دونم
- اون رو هرمینه درست کرده بود براتون
- چقدر هم که کار کرد
- واسه تو که کار کرد
احسان به لباسش اشاره کرد: آره می بینی که
سروین خندید و بعد گفت: دایی ازش خوشش اومده. می خوان با هم عروسی کنن
- واقعاً؟ خدا رو شکر اگه خودم به جایی نرسیدم بخت یکی دیگه رو باز کردم
سروین لبخند زد: احسان؟
- ها؟
- هیچی
- بگو خب
سروین خواست بگوید «دوستم داری؟» اما نتوانست. هنوز آن قدرها هم با او راحت نبود. هنوز هم او را مردی تنها نمی دانست. هنوز هم سنگینی سایه من را روی خودشان حس می کرد.
احسان راحتش کرد: برو حتماً پیش یه روانشناس... به من که نمی گی چی شده ولی برو پیش یکی بگو. راحت می شی. من می دونم نگه داشتن رازهای گنده چطوری آدم رو خرد و خاکشیر می کنه
سروین ابرو در هم کشید: من رو خبر کردی که بگی برم دکتر؟
احسان سرش را کج کرد و زل زد توی چشم های سروین: حالا چرا سرت رو گرفتی پایین....نگاه کن تا بگم
سروین سر بلند کرد. احسان گفت: هرچی تا حالا من به تو گفتم ... هرچی که به قول خودت حس کردی .... همش درست خب؟
- خب
- بریز دور...همش رو ...
سروین جا خورد. نمی فهمید چه می شود. نمی دانست احسان چرا این کارها را می کند. من ولی می دانستم. احسان تحملش زیاد بود. می توانست کسی را دوست بدارد اما به زبان نیاورد. می توانست چون از فردای خودش خبر نداشت و نمی توانست کسی را دلبسته یک خیال پوچ کند. همین سنگ بودنش دوستداشتنی اش می کرد.اگرچه برای شنیدن یک جمله دوستت دارم هم له له می زد. حتی اگر تهش هیچی نبود.
سروین لب برچید بعد گفت: که با خیال راحت بری بالای دار؟
- بدجنس
- تو که بدتری...من که کاری به تو نداشتم.خودت خواستی ببینمت
- می دونم...می خواستم خیالم راحت بشه که خوبی...
- حالا راحت شدی؟
- اگه قول بدی بری پیش یکی حرف بزنی آره
- گم شو...روانی
بعد دوباره اشکش راه افتاد. احسان دلش سوخت: باز گریه؟ سروین ... نگاه کن
ولی سروین لج کرده بود. احسان گفت: آره خب من روانی هستم. می دونم. اصلاً خیال کن واسه کشتن یکی دیگه نمی تونستم به تو دل ببندم
سروین ساکت شد. احسان خنده اش گرفت: نگاه انگار بهش آب نبات دادن
کمی مکث کرد تا سروین هم بخندد بعد گفت: حالا هم اینجام.... تازه اگه اینا راضی به بخشش بشن وقتی بیام بیرون می شم یه آس و پاس بدبخت بیکار که به قول خودت آبرو هم نداره.... می فهمی یعنی چی سروین؟ من که نمی تونم بیام در خونه شما بگم سلام. من اومدم ...
ادامه نداد. در عوض سروین گفت: من هم نیومدم التماس کنم من رو دوست داشته باشی... تازه من با این بلایی که سرم اومده دیگه هزارسال به هیشکی فکر نمی کنم چه برسه به عروسی و اینا
احسان سرش را پایین انداخت. بعد ناراحت و عصبی به سروین نگاه کرد: خب بنال ببینم چه کردن با تو. حالا درسته تو زندان هستم ولی این قدر آبرو دارم که بسپرم برن اونایی که اذیتت کردند رو بیچاره کنن
- لازم نکرده ... تو اول معلوم کن با خودت چند چندی بعد بیا نگران من باش
احسان غش غش خندید. بعد آرام گفت: نمی گی؟
چادر از روی سر سروین سر خورد پایین. کسی به او تذکر داد. دستپاچه گوشی را گذاشت و چادر را دوباره انداخت روی سرش: نه...دیگه درباره اش حرف نزن...
- چشم
- دیگه کاری نداری؟
چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردند. سروین رنجیده بود. می دانم دلش نمی خواست برود ولی تحمل بی تفاوتی های احسان را هم نداشت. هنوز او را نشناخته بود و نمی دانست این قلب گرم و تپنده به وقتش مثل سنگ سرد می شود.
احسان گفت: مراقب خودت باش بچه
سروین خواست جوابش را بدهد ولی او رفته بود. چادرش را مرتب کرد. اشک هایش را پاک کرد و راه افتاد به سوی خروجی.
هومن گفت: عجب دیوونه ایه ها
گفتم: دوستش داره ولی
- پس چی که دوستش داره ... عاشقشه ... ولی خب به قول خودش الکی دلخوشی بده که چی بشه
- کاش این قدر سفت و سخت نبود
- جداً حسودیت نمی شه دیگه؟
آه کشیدم. راه افتادم دنبال سر خواهرم. بعد گفتم: وقتی تازه فهمیدم که مُردم رفتم بالای تخت احسان نشستم دست کردم توی موهاش. بهش گفتم حالا باید یک بازی بکنیم، بازی یادم تو را فراموش. هرکسی زودتر اون یکی رو فراموش کرد برنده اس. جایزه اش چیه؟ جایزه اش من هستم که از زندگیت می رم و دیگه انگشت نمی کشم روی موهات تا قلبت تند توی سینه بکوبه. فکر کنم چهار ماه می شد که مرده بودم.
هومن گفت: الان شده چهارسال. خوبه سارا.خوبه. حسودی خوب نیست
نگاهش کردم و خندیدم. کاش وقتی زنده بود این قدر عاقل و مهربان می شد.
خودش هم گفت: کاش

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش نوزده
محسن ساکش را بست و به عقربه های ساعتش نگاه کرد. تا اذان صبح دو ساعتی باقی بود. دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد. از جا بلند شد و پاورچین تا در اتاقش رفت. من و هومن هم همان جا جفتش توی تاریکی نشسته بودیم.
هومن گفت:برمی گرده شرط چی؟
گفتم: تو کلاً قماربازی تو خونت بوده ها
- گیر نده. بگو شرط چی
- معلومه که برمی گرده. این محسن که من می شناسم برمی گرده. زن هم می گیره. دیگه شرط گذاشتن نداره
- اه بزن تو حال همش تو هم
محسن چمدانش را برداشت و برگه تا شده ای را که از قبل آماده کرده بود روی دراور گذاشت جوری که هرکسی وارد اتاق شد اولین چیزی که ببیند آن یادداشت باشد. مطمئن بود مادرش مثل همیشه برای نماز صبح به سراغش خواهد آمد.
در را آهسته باز کرد و با یک حرکت چمدان کوچکش را بلند کرد و از وسط هال گذشت. نیم نگاهی به پدرش که توی پذیرایی خوابیده بود انداخت و از راهرو رد شد. هومن گفت: این حاج خانم باید می رفت راهبه می شد
خندیدم:واقعاً
چند لحظه توی حیاط ایستاد و به پنجره اتاق خواب مادرش نگاه کرد. خودش سر شب چند قرص خواب آور توی چایی مادرش ریخته بود تا مثل هرشب برای خواندن نمازهای قضای این و آن بیدار نماند. آرام و زیر لب از خانه اش خداحافظی کرد و از در بیرون رفت. گفته بود ماشین را به کسی قرض داده است. از کوچه خودشان بیرون آمد و توی کوچه بعدی سوار پرایدش شد و راه افتاد.
هومن گفت: خب شرط ببندیم کی برمی گرده
گفتم: برنمی گرده. الکی گفتم
- مسخره کردی من رو؟
- من شرط نمی بندم. بدم میاد
- چون همش می بازی؟
- آره
دروغ نگفته بودم. می ترسیدم محسن برگردد. دلم نمی خواست این طور شود. دلم می خواست یک بار هم که شده برای خودش تصمیم بگیرد و زندگی اش را برای خودش بسازد.
آن شب که رفتند خواستگاری تصمیمش را گرفت. رفتند نشستند و حتی دختر را یک نظر هم ندید. تا وقتی که توی مسجد صیغه محرمیت خواندند برای یک هفته. خنده ام گرفت. یک هفته؟ مگر می شد توی یک هفته کسی را برای یک عمر شناخت؟ از مسجد که برگشتند برای شام، با اجازه پدر زن آینده، هردو رفتند گوشه ای خلوت نشستند تا سنگ هایشان را با هم وابکنند. که اگر قسمت شد بعد از یک هفته عقد کنند و همین محسن را ترساند. نمی توانست قبول کند. اگرچه خمیره اش توی آن خانه جوری بار آمده بود که نتواند با مساله ای که میترا درگیرش بود کنار بیاید ولی هنوز دلش پیش او بود. هنوز چشم انتظارش بود و نمی توانست به کسی جز او فکر کند. دختر شروع کرد به حرف زدن و اولین چیزی که گفت محسن را سرجا میخکوب کرد.
برگشت به صورت معصوم و ساده اش نگاه کرد و سعی کرد متوجه شود او چه گفته است. اما بر خلاف تعجب او، دختر خونسرد گفت: من یکی دیگه رو دوست دارم درست شنیدین
محسن لبخند ناشیانه ای زد: خب پس من اینجا چکار می کنم؟
- نمی دونم. از خودتون بپرسید...اومدین خواستگاری دیگه
- نمی فهمم یعنی چی؟
- هیچی. خیلی ساده اس. آقاجونم شما رو پسند کرده. یعنی اولین کسی هستید که اجازه پیدا کردین پا بگذارید توی خونه ما. اینم یعنی که کار تمومه ولی خواستم بدونید فردا اگه آبمون توی یک جو نرفت جای گله نداشته باشید
- این یعنی که من بگم نه؟
- هرجوری راحت هستین. من می دونم به اون کسی که می خوام نمی رسم....یعنی آقاجونم عمراً اجازه نمی ده اون بیاد درخونه ی ما ولی اینجوری ها هم نیست که هرکی رو پسند کرد دوست داشته باشم
محسن دیگر نمی دانست چه بگوید. هومن غش غش خندید: بابا دمش گرم. این دیگه خودکشی انتحاریه
خنده ام گرفت. محسن ولی مبهوت به چهره خونسرد دختر خیره ماند و بعد از جا بلند شد. دختر هم بلند شد و با خونسردی تمام به سوی آشپزخانه رفت. تا آخرین لحظه ها محسن غرق در افکار خودش بود. از خودش بدش آمده بود. توی مسیر برگشتن حاج خانوم کلی از کمالات دختر و خانواده اش حرف زد و بعد برای خالی نبودن عریضه از محسن پرسید: خب نظرت چیه؟
محسن گفت: خوب بود
مادرش خوشحال و حق به جانب گفت: وقتی می گم کار به این مهمی رو بسپار به من بیخود نمی گم
فردای خواستگاری، اولین کاری که کرد پر کردن فرم انتقالی بود. همیشه چند جای خالی توی جاهای دورافتاده بود که هیچ کسی حاضر نبود آن را پر کند. آخر سر هم قرعه به نام آنهایی می افتاد که دیوارشان از همه کوتاه تر بود. یا تازه واردها. مافوقش اول موافقت نمی کرد ولی محسن آخر وقت به اتاقش رفت و گفت: راستش برام راحت نیست اینجا بمونم. بعد از قضیه سرگرد آصفی دیگه اینجا راحت نیستم. شما که بهتر می دونید
پرونده اش به جریان افتاد و روز رفتن رسید. محسن توی ماشینش نشست و آه کشید. می دانستم برایش سخت است دل کندن از دوستش که دو ماه می شد ازش بی خبر بود. دل کندن از آن شهر. از آن خاطره های رو به زوال. ولیباید می رفت. باید به خودش ثابت می کرد از آندختری که نشسته تا دیگران برایش تصمیم بگیرند ولی دست از تلاش برنمی دارد کمتر نیست. سی دی را که همیشه زیر صندلی ماشینش نگه می داشت برداشت و توی ضبط صوت گذاشت و خواننده با صدای حزن آلود خواند و محسن گریه کرد. به خاطر همه از دست رفته هایش.
قد هزارتا پنجره تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم نمی دونم نمی دونم
این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره
کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره
طلوع من طلوع من
وقتی غروب سر بزنه موقع رفتن منه
حالا که دلتنگی داره رفیق تنهاییم می شه
کوچه ها نارفیق شدن
حالا که هی می خوام شب و روز به همدیگه دروغ بگن
ساعتا هم دقیق شدن
احسان توی زندان روی تخت خوابیده بود و سیگاری دود می کرد که تصمیم داشت آن را ترک کند. میترا لب پنجره اش ایستاده بود و نمی دانست چرا دلش گرفته است.
من بندهای نامرئی را می دیدم که دل ها را به هم پیوند می داد.
هومن گفت: اگه شرط می بستی حتماً می بردی. هنوز این پسر رو نشناختی
برایش دعا کردم هرجا که می رود خوشبخت باشد. اگرچه هنوز به اجابت دعاهایم ایمان نداشتم.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست
بالاخره روز خواستگاری دایی فرا رسید. یک روز گرم خردادماه. به خواسته هرمینه باید صبر می کردند تا خواهرش هم به ایران بیاید و حالا آمده بود. مامان هنوز از ماجرای احسان بی خبر است. سروین گرم امتحان دادن است. امسال آخرین سال دانشگاه است و فقط درس می خواند تا فراموش کند چه اتفاقاتی از سر گذرانده است، امتحانش توی روز هستند با این حال از همان جلو دانشگاه ماشین دربست می کند و به خانه می آید. اگرچه دلش می خواست دوباره احسان را ببیند ولی می داند که انتظاری بیهوده است. تنها صبورانه انتظار می کشد و دعا می کند که نذرش قبول شود. میترا در بیمارستانی که میلادپناه معرفی کرده بود مشغول شده است. ساعت های کاری اش زیاد و حقوقش خیلی کم تر از قبل شده است اما راضی است و شکایتی ندارد. می داند که رفتن به خانه ای سوت و کور هیچ فایده ای ندارد. از گذشته اش حرف نمی زند و فقط سرش به کار مشغول است. تنها مادرش از حال و روزش خبر دارد و دلش به همین خوش است.
دایی دو روز قبل از شیراز آمده و هر دو روز را هم با هرمینه دنبال خریدهای او بوده اند. قرار شده هرمینه همراه دایی به شیراز برود.
مامان دستپاچه بود. انگار که می خواست برای بچه اش به خواستگاری برود. چندبار به کت و دامنی که خریده بود دست کشید و آخر سر دست به دامن سروین شد: سروین جان قربونت برم بیا ببین این کت من پشتش کیس می افته
سروین که بلوز و شلوار بهاره راحتی پوشیده بود بی هیچ اعتراضی رفت و نگاهش کرد: به قرععان خوبه مامان
مامان گردن چرخاند و گودی کمرش را نگاه کرد: آخه خاله فرزانه ات می گه پشتش خوب نیست
سروین اخم کرد: خاله فرزانه بره یه سر صافکاری هیکل خودش رو تراش بده بعد بیاد به تو ایراد بگیره
مامان شیطنت بار خندید. بعد نگاهی به سروین انداخت: می گم این دوستت بقیه قوم و خویش هاش هم مثل خودش سر و ساده هستن؟
- چه می دونم مامان. من که ندیدم. فکر هم نمی کنم خیلی قوم و خویش داشته باشه
- تو حالا چرا این قدر ساده لباس پوشیدی؟ چرا آرایش نکردی؟
سروین خودکارش را از توی دهان درآورد: خوبه همین جوری. فقط به خاطر شما دارم میام وگرنه خیلی حال و حوصله ندارم
مامان نخواست بداند چرا حال و حوصله ندارد چون می دانست یکی از دلیل هایش خواهر خودش است. فقط گفت: قربونت برم اگه حرفی زد یه وقت حاضرجوابی نکنی ها ....
- چشم
بابا و دایی توی سالن نشسته بودند که زنگ خانه بلند شد. مامان گفت: بدو اومدن
سروین دوید جلوی پنجره و با دیدن کاویان تنش کرخت شد. نشست روی تخت و سعی کرد به خودش مسلط شود. هومن گفت: وای باز یادش اومد
بعد بی آن که من بخواهم گفت: داره حرف هایی رو که اون قولتشن زیر گوشش گفت یادش میاد. پدرسگ
پرسیدم: چی یادش میاد؟
- بگذار یک بار برات بگم. هی من رو دیوونه نکن. هردفعه می گی ساکت شو...
ساکت ماندم. مثل کسی که منتظر آمپول خوردن باشد. هومن آرام گفت: طرف گندش رو که زد گفت حالا برو با هرکی می خوای بخواب.... کاویان گفته بود اسمش رو نیارن ولی طرف کرمش گرفته بود گفت کاویان سلام رسوند
- بی شرف
- کاویان؟
- نه پس ....
- ولی سارا اونم نمی خواست این جوری بکنن. گفت فقط یه گوشمالی
- بیشرف
کاویان بالا آمد و چشم چرخاند سروین را ببیند ولی سروین کز کرده بود کنج اتاق و کف دست هایش خیس عرق شده بودند. مامان آمد توی اتاق و با دیدن سروین در آن حال گفت: سروین؟ چی شده مامان؟
صدایش بلند بود و بقیه را هم به اتاق کشاند. مامان در را بست و آرام گفت: چت شد؟
سروین قفل شده بود. دلم بی تاب بود. کاش می توانستم بغلش کنم. مامان جای من او را در آغوش گرفت: سروین مامان چی شده؟
سروین سرش را توی سینه مامان قایم کرد. نفس هایش عمیق و نامنظم شده بودند. آرام سرش را بالا آورد و گفت: هیچی. یک دفعه ... فشارم افتاد
رنگش پریده بود و روی صورتش عرق نشسته بود. مامان بلندش کرد و خواباندش روی تخت: الان برات آب قند میارم
سروین دستش را گرفت: نه. فقط چند لحظه کنارم بمون
مامان پیشانی اش را بوسید و گفت: سروین اون روز خونه خاله ات چی شد؟ اذیتت کرد؟
سروین جمع شد توی خودش: نه
- راست بگو قربونت برم
- گفتم که نه.
- پس چرا ...
- مگه نگفتین خود خاله تنها بیاد
- گفتم مامان. ولی این خاله ات ... سروین قسمت می دم به خاک سارا کاری کرد ...
- نه نه چندبار بگم نه...ازش بدم میاد.....مامان برو بگو بره...اصلاً وقتی رفتند من میام بیرون....می شه من نیام؟
مامان به چشمان ملتمس سروین نگاه کرد: باشه نیا. زنگ بزنم میترا بیاد پیشت؟
- نه...خوبم
مامان از اتاق بیرون رفت و در را بست. چند دقیقه بعد همه رفتند و سروین با خشم تمام لباس هایش را درآورد و رفت توی حمام.
ساعتی بعد وقتی مامان و بابا همراه دایی برگشتند سروین هنوز توی حمام بود. توی بخار غلیظ با تنی سرخ از هرم گرما از حال رفته بود.
مامان سرآسیمه لباسی تنش کرد و او را بیرون آورد. همان طور که می لرزید گفت: من الان زنگ می زنم بهش می گم چه غلطی کردی با دختر من
دایی و بابا بیرون اتاق نگران ایستاده بودند. سروین نمی خواست کار به اینجا برسد نالید: مامان می دونستی هومن خبیری رو احسان کشته؟
مامان آوار شد روی زمین. دستش را گذاشت روی سرش: چی؟
سروین بی حال روی تخت نیم خیز شد: آره....دوماد خوبی داشتی مامان از دستت پرکشید...
خواهرم مست نبود اما پریشانی از خود بیخودش کرده بود.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست ویک

امروز مامان با سروین رفتند خانه احسان. مامان گفت که تازه خبردار شده است. مادر شوهرم نمی دانست چه بگوید. نمی دانست بابت این اتفاق با مادرم درد دل کند یا از دستش دلخور باشد. حسی ناخودآگاه ذهنش را می آزرد. از یک سو کسی توی ذهنش می گفت به خاطر این خانواده بدبخت شدند و از سوی دیگر تازه غم مادرم را با تمام وجود حس می کرد.
سروین تمام ماجرا را برای مامان تعریف کرده بود. حتی گفته بود برای خاطر احسان و خانواده اش از طرف آنها برای وساطت رفته است. مامان اما برخودش لازم می دید از نزدیک با مادرشوهرم ملاقات کند. هرچه بود احسان به خاطر من توی زندان بود.
هانیه آن روز نبود. با شوهرش رفته بودند ملاقات وکیل احسان. گویی در مجازات حبسش تخفیف داده بودند. کسی در خفا کاری کرده بود بابت همکاری های احسان در حبسش تخفیف قائل شوند و مجازاتش از سه سال به یک سال رسیده بود. من و هومن می دانستیم همه اش زیر سر مجید است. گویی می خواست انتقام گندکاری های خودش را از احسان بگیرد. با این کار تا آخر امسال احسان یا می آمد پیش ما یا برمی گشت به زندگی عادی.
مادرشوهرم بیشتر از هر وقت دیگری بی تاب بود و نمی دانست چه کار کند. مامان بدموقعی را برای ملاقات انتخاب کرده بود.
هومن گفت: شاید هم خوب موقعی... بالاخره برای همدردی که به درد هم می خورند
مامان ساکت نشسته بود و چشمش روی خانه درهم ریخته چرخ می خورد. سروین دلش می خواست بلند می شد آنجا را تمیز می کرد. آخر هم طاقت نیاورد و بلند شد رفت توی آشپزخانه. مامان حیران از رفتار سروین گفت: سروین جان یک لیوان آب بیار برای خانم آصفی
سروین با یک لیوان آب برگشت. مادرشوهرم با دست روی پا می کوبید و بی تابی می کرد. سروین باز رفت توی آشپزخانه و صدای تلق و تلوق ظرف های روی هم انباشته بلند شد.
مامان عذرخواهی کرد و رفت توی آشپزخانه و آرام گفت: چکار می کنی سروین؟
سروین شانه ای بالا انداخت: حداقل بی فایده نیومده باشم
مامان دستش را گرفت: حالا توی خونه بشور و بساب راه می ندازی چیزی نمی پرسم ولی این کارهات دیگه عجیبه...چته تو؟
سروین مچ دستش را از دستان مامان بیرون کشید: مامان من بشینم اونجا چکار. تورو خدا بگذار یه کم کمکشون کنم
مامان با حرص نفسش را بیرون داد و برگشت توی سالن
هومن نچ نچی کرد و نشست روی کابینت ها: این دختره آخر یه کاری دست خودش می ده
نمی دانستم چه بگویم. سروین را به حال خود رها کردم و برگشتم پیش مامان که شانه های مادرشوهرم را ماساژ می دادو آرام و زیر لب دعا می خواند.
مادرشوهرم یک دفعه حالش عوض شد. گریه اش بند آمد و با عصبانیت گفت: دعا می خونید چرا؟ بچه م که نمرده هنـــوز
مامان ساکت شد. دستپاچه گفت: این جور نکنید تو رو خدا.... از پا می افتین...
مادرشوهرم دست مادرم را گفت و ملتمس گفت: شما برو باهاشون حرف بزن....قبول می کنن.....تو رو به خاک سارا قسم .....
صدای تق و توق آشپزخانه ساکت شد. سروین می لرزید. مامان بغضش شکست و توی آغوش مادرشوهرم گریست. سروین دوباره مشغول شد.
آشپزخانه که تمیز شد آمد توی سالن. مامان داشت آرام حرف می زد و به مادر شوهرم امیدواری می داد.
هومن گفت: هی می گی مادرشوهرم آدم اعصابش می ریزه به هم
- خب چی بگم
- چه می دونم بگو ننه ی احسان
خندیدم. چقدر هم که بهش می آمد.
مامان ...او را آرام کرد. بعد پرسید آدرس خانه هومن کجاست
- خودم هم میام.... کی؟
- هروقت شما بگی
- امروز بریم؟
سروین نگاهی به ساعت دیواری انداخت. باطری اش تمام شده بود. همان طور در سکوت ملافه های پخش روی مبل ها را جمع کرد و برد ریخت توی حمام روی کوه لباس ها. چندلحظه همانجا ایستاد و به پیرهن احسان که به جالباسی آویزان بود دست کشید و آرام سرش را به آن نزدیک کرد. پره های بینی اش تکان خوردند.
گفتم: بوی عطرش خیلی می موند
سرش را عقب کشید و از حمام بیرون آمد. سالن را جمع و جور کرد و خاک را از سطح میزها گرفت. مادرشوهرم اصلاً توجهی به سروین نمی کرد ولی مامان حرص می خورد و نمی توانست چیزی بگوید. کار سروین که تمام شد از جا بلند شد: زنگ بزنید هر ساعتی که شد من میام. باباش هم می گم بیاد.
«باباش؟» بابای من را می گفت.
- نه ... فقط خودم و شما. هانیه هم نمی خوام بیاد....
از گوشه چشم نگاهی به سروین کرد.
مامان گفت: باشه چشم. خبر از شما
می خواستند بروند که هانیه سر رسید. تمام هیکلش زیر عرق شده بود. مثل لشگر شکست خورده داخل شد و اول با دیدن مامان و سروین و بعد خانه ی تمیز ابرویش بالا پرید. مادرشوهرم ...
- باز؟
مادر احسان دست به زانو گرفت و بلند شد: چی شد؟
- هیچی ... وکیلش گفت پرونده هاش ربطی به هم نداره. اون رای از یه شعبه دیگه صادر شده
بعد به مامان گفت: خوش اومدین ... بمونید
مامان امان نداد. راه افتاد طرف راهرو: نه خیلی وقته اومدیم.
- زحمت کشیدین....راضی به زحمت نبودیم
منظورش به تمیزی خانه بود. مامان لبخندی زورکی زد: نه خواهش می کنم و از خانه بیرون آمدند.
هانیه کنار مادرش نشست و گفت: باز نشستی گریه کردی؟ بشین دعا کن مامان جان...بلکه خدا صدات رو بشنوه
- به مامان سارا گفتم بیاد با همدیگه بریم خونه شون ...
هانیه سرش را پایین انداخت: بابا باز شری می گذاره ها ... کاش اول به اون گفته بودی
- بگذاره...بگذاره...جهنم....من که نمی تونم...ببینم بچه م از دستم بره...هرکار می خواد بکنه جهنم
هانیه شانه های مادرش را ماساژ داد و من بعد از مدت ها باز هم از احسان بدم آمد.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست و دو

مرداد ماه سر رسیده است. گرما بیداد می کند. بعد از آن ملاقات مادرم دیگر خبری از جانب آنها نشد. گویی به نظرشان رسیده بود که خودشان باز هم تقلا کنند و اگر به نتیجه نرسیدند بیایند سراغ مادرم. توی این فاصله مامان سرگرم دوندگی های عروسی دایی بود. عروس مسیحی بود و باید مسلمان می شد تا عقد جاری شود. هرمینه قبول نمی کرد به خاطر یک عروسی مسلمان شود و دایی هم اصراری نداشت ولی گرفت و گیرهایی این وسط بود که کار را عقب می انداخت. آخر سر مجبور شدند تن بدهند به یک تشرف ظاهری آن هم به اصرار دایی بلکه کار تمام شود. هرچند خواهر هرمینه دلخور بود اما هرمینه به خاطر دایی قبول کرد.
من و هومن سرخوشانه از این خانه به آن خانه سر می کشیدیم و گاهی سر به سر هم می گذاشتیم. هومن از این که مادرش راضی به بخشش نمی شد دلخور بود. مدام می گفت: یعنی اگه مامان قبول نکنه خیلی نامرده
من نمی توانستم طرف هیچ کسی را بگیرم. امروز عروسی هرمینه و دایی شاهرخ است. دایی توی لباس دامادی خیلی برازنده شده است. صبح می روند کلیسا عقد می کنند و عصر هرمینه برای چند ساعتی مسلمان می شود و بعد دوباره عقد می کنند. خوب است. به جای همه ی ناکام های دور و برشان مراسم عقد به جا می آورند.
سروین از صبح دلواپس است. اول فکر می کردیم به خاطر دیدن کاویان است ولی وقتی به میترا زنگ زد هومن گفت: وای
میترا مرخصی گرفته بود تا به موقع در هر دو مراسم حاضر شود. دلش غنج می زد برای دیدن یک عقد توی کلیسا ولی سروین زنگ زد و گفت حتماً باید همدیگر را ببینند.
میترا توی خانه ماند تا سروین رسید. این سومین خانه ای بود که من میترا را توی آن می دیدم. یک آپارتمان جمع وجور در یک ساختمان چهارواحدی. از اسباب اثاثیه اش فقط نیمی بیشتر باقی نمانده بود. مبل سفیدش را هم رد کرده بود و به جای آن یک دست مبل ساده مخملی خریده بود.
خانه اش با وجود کوچک بودن خیلی دلباز به نظر می رسید. فکر می کنم به خاطر روحیه صاحبخانه اش بود. سروین که رسید میترا زود نشاندش: چی شده؟
سروین شالش را کند، به مامان گفتم میام با تو بریم آرایشگاه
- خیلی خب. چی شده حالا.احسان ...
- نه...
- ها چرا حرف نمی زنی؟
- نمی دونم چه جوری بگم... آدم ... با یه بار ...حامله می شه؟
میترا جلوی دهانش را گرفت و جیغ کوچکی زد. بعد لباس سروین را بالا زد و روی شکمش دست کشید. بعد نفس راحتی کشید: خدا ذلیلت کنه...سکته کردم
سروین درمانده گفت: ولی من شیش ماهه پریود نمی شم
میترا چشم هایش گشاد شدند. سروین را خواباند و دوباره شکمش را معاینه کرد. باز نفسش را بیرون داد: نه...نیستی...شکمت از من هم صاف تره
- نمی دونم چکار کنم...
صورتش را کج و معوج کرد و گفت: خاک بر سرت...هی من می گم بریم یه دکتر معاینه ات کنه هی تو بگو نه
- نمی تونم...
با دست صورتش را پوشاند و تکیه داد به مبل. میترا بلند شد دست هایش را به کمر زد: پاشو...پاشو بریم همین نزدیکی یه دکتر زنان هست.صبح ها هم می شینه.
سروین سرش را تکان داد. میترا خم شد دستش را گرفت و راست نشاندش: بیخود....پاشو
خودش رفت توی اتاق مانتو پوشید و برگشت و دید سروین دارد گریه می کند. شالش را انداخت روی مبل و نشست کنارش: ببینم تو رو
سروین سرش را بالا گرفت: خاک بر سر من همش مایه دردسرم
- باز چرت گفتی؟
- به خدا من همیشه ... همیشه از اون راه می اومدم خونه.... همیشه همون ساعت...تازه لباسام همش معمولی بودن....
داشت گریه می کرد. میترا آه کشید: حالا کی گفته تقصیر تو بود؟ بعدش هم من پرونده تو خوندم... سروین گریه نکن یه دقیقه گوش بده
سروین خم شد از روی میز دستمالی برداشت و چشم هایش را خشک کرد بعد به خنده گفت: اگه احسان بود الان یه دستمال می داد دستم. تو هم دوستی آخه؟
میترا غمگین خندید: خاک توسرش کنن.... سروین جان من پرونده رو خوندم....چند نفر بودن؟
- ...
- حرف بزن ببینم
- دوتا
میترا لبش را محکم دندان گرفت:هردوتاشون؟
- نمی دونم .... یکیشون رو که فهمیدم .... بعد از حال رفتم ....
- من اگه گفتم بریم معاینه واسه همین چیزها بود. می بینی این قدر شوک بهت وارد شده شش ماهه پریود نشدی. بعدش هم تو شش ماهه پریود نشدی حالا باید بگی؟ اصلاً اومدیم و خدای نکرده حامله شده بودی چه خاکی باید تو سرمون می ریختیم؟
- خودم هر روز شکمم رو چک می کردم....هر روز....یک بار رفتم مطب دکتر زنان....زنای حامله رو دیدم....خیالم راحت شد...ولی بعد یه زنی تو همسایگیمون بود لاغر....داشت می مردها....دو سه روز پیش دیدم بچه بغلش گرفته....باورت می شه؟
- بله....ما زن حامله داشتیم تو بیمارستان موقعی که می خواست زایمان کنه چهل و پنج کیلو بود
- وای یعنی حامله ام؟
میترا خندید: حالا دیگه این قدرها هم شکمش صاف نبود. خیلی کوچیک بود. اندازه یه توپ. حالا پاشو بریم دکتر
سروین بلند شد و میترا نگاهی به صورتش انداخت: بشین اول یه شربت بدم بخوری. می ترسم وسط راه غش کنی
سروین دو قلپ از شربت آب پرتقال خورد و راهی مطب شدند. در آن وقت روز مطب خلوت خلوت بود و جز منشی و یک زن میان سال کسی آنجا نبود. میترا گفت: خدا رو شکر و نوبت گرفت
وقتی وارد شدند سروین به میترا نگاه کرد و او از اتاق بیرون رفت. دکتر که زنی مسن بود عینکش را جابهجا کرد و گفت: خب؟ مشکلت چیه
اخم هایش توی هم بود و من را هم می ترساند چه برسد به سروین که تجربه چنین جاهایی را نداشت. لب بازکرد و به زحمت گفت: می خوام معاینه ام کنید. ... نمی دونم حامله ام....
دکتر بی آن که حرفی بزند گفت: برو بخواب روی تخت
سروین چشم چرخاند و به صندلی و دسته های بلندش نگاه کرد. خوابید روی آن ولی نمی دانست پاهایش را کجا بگذارد. دکتر از جا بلند شد و گفت: لباست رو دربیار
رفتارش مثل سلاخی بود که با یک بره رفتار می کرد. سروین گفت: همش رو؟
- اون موقع که داشتی گند می زدی به خودت که خوب بلد بودی چکار کنی
سروین از جا بلند شد. نفسش تنگ شده بود. از صندلی پایین آمد و از اتاق بیرون زد. میترا داشت مجله ای را ورق می زد. بلند شد و پرسید: چی شد؟
سروین با دست های لرزان شالش را مرتب کرد: بریم. هیچی
میترا دستش را گرفت:وایسا ببینم چی گفت بهت؟ ها؟
بردش توی اتاق. نگران بود که مبادا خبر بدی به سروین رسیده باشد. اما دکتر عصبانی گفت: خانم تشریف ببرید. من معاینه اش نمی کنم
سروین دستش را از دستان میترا بیرون کشید.
میترا تازه متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده است. خشم راه گلویش را بسته بود. رفت داخل اتاق و درحالی که دندان هایش را به هم فشار می داد گفت: خانم به اصطلاح محترم این بیچاره بهش تجاوز شده....بعضی چیزها توی صلاحیت شما نیست....قضاوت درباره مریض هاتون اتفاقاً یکی از اون چیزاست
سروین لرزان بیرون اتاق ایستاده بود. نالید: بیا میترا
دکتر پیر از بالای عینکش به میترا نگاه کرد ولی از جایش تکان نخورد. میترا رفت جلو و با یک دست تمام وسایل روی میز را روی زمین ریخت و بیرون آمد. تا آنها به خودشان بجنبند میترا و سروین بیرون آمده بودند. هیچ کدام حرف نمی زدند و من از رفتار خودپسندانه و پیش داوری دکتر رنجیده بودم.
میترا دستش را حلقه کرد دور شانه های سروین: عیب نداره....یه دکتر خوب می شناسم. خودم هم پیشش می رم.
- نه
چنان از رفتار تند دکتر هراسان شده بود که حتی حاضر نبود یک بار دیگر آن را تجربه کند.
- عیب نداره عزیزم. تقصیر من بود. باید بهش توضیح می دادم.
- تو که خوب توضیح دادی
میترا شانه هایش را فشار داد: حالا به احسان بدبخت فحش بده. وقتی می گه برو دکتر واسه همین چیزاست
سروین سرجا ایستاد: یعنی چی؟ وای میترا خیلی ناراحتم که می دونه....اصلاً اون روز وقتی رفتم داخل ملاقاتش همش خدا خدا می کردم به روم نیاره بعد تا نشستم راست کوبید تو سرم
میترا دستش را پشت سروین گذاشت و او را راه انداخت: بیخود....تازه اون پلیسه.این قدر از این چیزا واسش تعریف می کنن که دیگه عادی شده براش....بعدش هم احسان مگه بچه است که فکر بیخود کنه
- نه احسان هزارسالشه می دونم
میترا بی توجه به عابران غش غش خندید. سروین هم خنده اش گرفت اما نگرانی اش را به خاطر آورد: حالا یعنی چه مرگم شده پریود نمی شم؟
میترا خنده اش را خورد: هیچی...استرس هم یه وقت دلیلش می شه...این احسان بدبخت ....
سروین متوجه شیطنت میترا شد: مرض تو هم ...
- خب دروغ می گم مگه... طفلی خودش سرش داره می ره بالای دار باید غصه تو رو بخوره
- میترا مسخره نکن....گناه داره
جلو خانه رسیده بودند. میترا کلید انداخت توی در: اون که خیلی گناه داره ولی تو هم در حق خودت بد می کنی. بگذار این عروسی سر بگیره بعدش خودم میام می برمت دکتر
در را باز کرد و هردو وارد شدند. میترا آرام تر ادامه داد: باید معاینه بشی. بعدش هم فردا خواستی شوهر کنی ... خب .... این خودش یه مشکل بزرگه...حالا خدا رو شکر که پرونده ات موجوده
سروین میان پله ها دوباره ایستاد: کجا موجوده؟ من که کلانتری نرفتم
میترا اشاره کرد که سروین دنبالش برود: خب نرفته باشی. تو رو به وضع بدحال لب خیابون پیدا کردن...این جور موردها رو خودشون به کلانتری خبر می دن...
سروین دلواپس شد: آدرس و شماره خونه رو هم دادین؟
- آره نمی شد که ندیم
- وای خدا...یه وقت زنگ بزنند خونه ....
- نترس...جای شماره تلفن، شماره موبایل خودم رو نوشتم
وارد شدند و سروین بغض کرده نالید:خدایا من رو از روی زمین بردار راحت بشم
میترا نشست کنارش: این چیزا رو نگفتم که ماتم بگیری. گفتم این که هی همه چی رو بریزی توی دل خودت کار خوبی نیست
- فقط مامان نفهمه بقیه اش مهم نیست
- منظورت از بقیه اش چیه اون وقت؟
- چه می دونم.من که دیگه نمی خوام شوور کنم....
میترا مانتوش را کند و انداخت روی دسته مبل: بلند شو هی چرت و پرت نباف. پس این همه پرپر می زنی واسه احسان محض خنده است؟
- گم شو تو هم .... حالا نیست اون کشته مرده من شده ... چپ می ره راست میاد هی تیر خلاص می زنه به مغز من ...
میترا سروین را به زور از روی مبل بلند کرد: اوکی شوهر نکن. حالا بریم فعلاً این یکی رو که بختش باز شده راهی کنیم. بعد بیا ور دل خودم بشین تا بپوسی
سروین لبخند تلخی زد: میترا؟
- ای درد بلند شو دیگه
از جا بلند شد و شالش را مرتب کرد.
میترا متوجه ناراحتی اش شد:ها بگو؟
- ینی ممکنه به خاطر این اتفاقه از من بدش اومده باشه؟
- کی احسان؟
- هوم
- غلط کرده. دیگه از خودش که بدتر نیست.آدم کشته ها یادت رفت؟
- خب ...
میترا نگذاشت سروین بیشتر از این حرف بزند ولی فکرهایش همان جا رشد کردند و بزرگ شدند. هومن گفت: من موندم تو کار خواهر تو. حالا اول برادریت رو ثابت کن بعد بشین غصه بقیه اش رو بخور
گفتم: به نظرت احسان این چیزا براش مهمه؟
- شوهر تو بوده از من می پرسی؟
- من که نمی تونم فکر بخونم. تو هم که چیزی بروز ندادی
- چون هیچی نبود. احسان بهش فکر نکرد اصلاً
- واقعاً؟
- نه شوخی کردم دور هم بخندیم
پر کشیدیم بیرون ودنبال سروین رفتیم خانه. سروین لباس ساده اش را پوشید و موهایش را سشوار کشید. آرایش محوی روی صورتش نشاند تا مامان شک نکند. بعد به بابا زنگ زد تا دنبالش برود.
آن شب دایی شاهرخ ازدواج کرد و من هرمینه را توی لباس سپید و ساده اش دیدم.خیلی قشنگ شده بود. به هومن گفتم: می بینی. من هم اگه نمرده بودم همچین چیزایی رو تجربه می کردم
هومن آه کشید و دستم را گرفت. وقتی هردوشان راهی هتل شدند ما هم رفتیم جایی که اغلب می رفتیم. نوک همان برج بلندی که رو به دماوند بود.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست و سه

امروز برای من روز تلخی بود، احساسات هومن در نوسان بود اما برای مادرهایمان ملغمه ای از چیزهای مختلف بود. تلخی این روز نه به خاطر اتفاقی است که به زودی می افتد که به خاطر کینه هایی است که هیچ چیز پاکشان نمی کند حتی اشک های یک مادر داغ دیده.
مادر احسان بالاخره توانست با مامان به ملاقات مامان هومن برود. دخترش، دامادش و شوهرش اورا از این کار منع کردند ولی مادر بودن را نمی شود نادیده گرفت. با مامان قرار گذاشت و تا شوهر و دخترش برای پیگیری کارهای احسان بیرون رفتند ماشینی دربست کرد و خودش را رساند به خانه ما. مامان جلو در منتظرش بود.هردو سوار شدند و در سکوت مسیر خیابان های شمال شهر را طی کردند و به خانه هومن رسیدند.
من و هومن از قبل منتظرشان بودیم. هردوکنار بچه سپیده که حالا روز به روز زیباتر و خواستنی تر می شود پرسه می زدیم تا باغبان در را باز کرد.
او هم دلش با دو مادری بود که برای رضایت گرفتن به آن خانه پا می گذاشتند. برای همین بود که تا صاحبخانه بخواهد خودش را به در برساند آنها را به داخل دعوت کرد. سپیده در آلاچیق نشسته بود و از هوای خنک شهریورماه لذت می برد. بچه اش را روی گهواره متحرکش گذاشته بود و آرام تکانش می داد و هردو به صدای خوش باغبان گوش سپرده بودند. سپیده مادر احسان را می شناخت اما مامان را برای اولین بار بود که می دید. از جا بلند شد بچه اش را از توی گهواره اش برداشت و رفت داخل.
مرضیه توی سالن مشغول بافتن یک سرهمی برای نوه اش بود. تنها چیزی که این روزها با رغبت انجام می داد و باعث می شد فکرش از حاشیه رفتن درباره سرنوشت احسان راحت شود.
یک زیر، دو تا رو، زیر لب با خودش تکرار می کرد تا از خاطرش نرود که سپیده وارد شد. مرضیه بی آن که سر بلند کند گفت: سر و روش رو بپوشون سرما نخوره
سپیده گفت: باز دو نفر اومدن ...
مرضیه از بالای عینکش به سپیده نگاه کرد و سایه دو زن را که جلوی نور ورودی سالن را گرفته بودند دید. میل بافتنی چوبی اش را کنار دستش گذاشت و همان طور که اخم کرده بود پرسید: کی در رو باز کرد؟
مامان جلو رفت: سلام
مرضیه از جا بلند نشد. همان طور نشسته روی مبل با لحنی که دلخوری ازش می بارید زیر لبی جواب داد. مامان احسان هنوز جلوی در ایستاده بود. پشت سر سپیده. مامان زل زد توی چشم های مرضیه
هومن گفت: می خواد ببینه اون هم به اندازه خودش از مردن بچه اش زجر کشیده؟
دست هایم را زیر بغلم گرفتم:خب؟
- جوابش مثبته
مامان سرش را برگرداند و به مادر احسان نگاه کرد اما او همانجا جلوی در ایستاده بود. گویی منتظر اجازه باشد. دلم واقعاً برایش سوخت. از هر حرکتی که موجب دلخوری می شد پرهیز می کرد. مرضیه نیم خیز شد و به سپیده گفت: من می رم بخوابم. از مهمون ها پذیرایی کن
مامان جلو رفت:ما می خواهیم با خود شما حرف بزنیم حاج خانوم
مرضیه از جا بلند شده بود: من حرفی ندارم با کسی. شما هم بیخود مردم آزاری نکنید
مامان امان نداد: اگر حالا پسر شما توی زندان بود و من می خواستم رضایت بدم هم همین طوری رفتار می کردید؟
مرضیه بی توجه به حرف مامان راهی اتاق شد و زیر لب گفت: حالا که نیستم خدا رو شکر
حتی متوجه اشاره مامان هم نشده بود. مامان عصبی شد و گفت: شما چطور این قدر راحت حرف می زنی. من هنوز بچه شما رو به خاطر کاری که در حق بچه من کرد نبخشیدم
مرضیه در جا ایستاد. برگشت و به صورت مامان دقیق شد. مامان ادامه داد:بله من مادر سارا هستم.سارا مختاری. یادتون هست؟همون کسی که پسر شما کشت. بعد هم فراریش دادین. فرض کنید الان پسر شما توی زندان بود. اون موقع عوض این که این طوری مهمون خودتون رو بی حرمت کنید باید تشریف می آوردید خونه ما بابت گرفتن رضایت
دلم خنک شد.
مرضیه به مادر احسان نگاه کرد: شما چرا هی تن من رو می لرزونی؟
مادر احسان جلو آمد. اشکش پیش پیش راه افتاده بود: چاره م چیه. شما رضایت بده من دیگه غلط کنم مزاحم شما بشم. خانوم جان تو رو به روح اون دوتا جوونی که زیر خاک رفتن قسم می دم از بچه من بگذر
مرضیه آه کشید. مامان هم غصه اش گرفته بود.
نشست و از مهمان هایش خواست بنشینند. حالا سه مادر کنار هم نشسته بودند. دوتا داغ فرزند داشتند و یکی دیگر بچه اش قدم به قدم به مرگ نزدیک تر می شد.
هومن گفت: سپیده هم بود یادت رفت
یادم نرفته بود ولی هنوز خیلی راه مانده بود تا به جای چنین مادرهایی بنشیند. مادرهایی که بچه شان به جوانی رسیده بود و امیدوار بودم هیچ وقت هم جای آنها ننشیند. جای مادرهایی که جوانشان پرپر شده بود.
سپیده اضافه بودن خودش را در آن جمع حس کرد. بچه اش را برداشت و توی اتاقش خزید. در را بست و هومن کوچک را سخت در آغوش فشرد و عطر تنش را به سینه کشید.
مرضیه بلند صدایش کرد: سپیده پس چایی چی شد؟
سپیده بچه اش را با لذت بوسید و در تختش گذاشت و بیرون آمد.
مامان نشسته بود روبه روی مرضیه و مادر احسان هم جفتش نشست. مامان گفت: من هم وقتی بچه ام رفت خیلی نفرین کردم. خدا من رو ببخشه ولی اومدم بگم بچه تون رو حلال نمی کنم اگر از ...
مرضیه عصبانی شد: حلال نکن. خدا خودش جای حق نشسته. من از خون بچه ام نمی گذرم... قصاص حق منه...به خاطرش هی من رو از عذاب جهنم نترسون. بچه عزیز دردونه من رفته زیر خاک نفرین تو می خواد دامن من رو بگیره؟ خب بگیره...من که دیگه امیدی به این زندگی ندارم
سپیده با سینی نقره ای و فنجان های کریستال توی آن برگشته بود و حیران حرف های مادرشوهرش بود.
مرضیه به سپیده اشاره کرد: بگذار زمین. ویلون وایسادی وسط ما که چی؟
سپیده سینی را روی میز گذاشت و باز راه افتاد طرف اتاقش اما مرضیه باز غر زد: کجا؟
سپیده گفت: بچه
- اون رو هم بیار
- می ترسه
- بیارش
سپیده دلخور رفت تا با بچه اش برگردد. به هومن گفتم منظور مادرت از این کارها چیه؟
هومن گفت: حالا می فهمی
سپیده برگشت و نشست کنار مرضیه. مامان چشمش به بچه بود. مرضیه بچه را گرفت و بغل کرد و بوسید بعد گفت: این دختر قرار بود بشه زن هومن
چشم ها چرخیدند روی سپیده. او معذب شده بود. مرضیه ادامه داد: ولی الان خوابیده سینه کش قبرستون...
بعد بچه را توی بغلش جابه جا کرد: این هم بچه هومنه ... اسمش هم هومنه .... داغ دیدن بچه ام رو توی لباس دومادی روی دلم گذاشتید باشه...به قول شما قسمت بود
منظور مرضیه به حرف های مادر احسان بود. قبلاً گفته بود پسر من هم روز دامادیش عزادار شد. گفته بود قسمتش این بود.
مامان به مادر احسان نگاه کرد و مرضیه ادامه داد: حالا یک شرط دارم. شما برو پسرت رو داماد کن. اگر زنی حاضر شد هم بالین بچه شما بشه من هم به خاطر هومن خودم از حقم می گذرم. اگر قسمتش باشه هم داماد می شه هم زنده می مونه
لب هایم را گرد کردم وسوت کشیدم: من فکر می کردم بابات خیلی این کاره است مامانت که ...
هومن خندید اما جوابم را نداد..
مامان احسان جا به جا شد. خواست حرفی بزند ولی مامان گفت: یعنی اگر داماد بشه ....؟
- می بخشم...
مامان مانده بود چه بگوید. به مادر احسان نگاه کرد که از همه درمانده تر بود. رو به هومن کردم: خب پس ...
هومن گفت: یک وقت خیال نکنی حل شده...تازه اولشه....
- سروین؟
- تو و من از قصه سروین خبر داریم. مامانت که نمی دونه فکر می کنی قبول کنه؟
نه قبول نمی کرد مگر این که سروین خودش خبر می شد و پیشنهاد می داد. مرضیه بچه را بوسید و به سپیده داد: ببر بخوابونش
بعد بلند شد: هروقت که کسی پیدا شد بشه زن بچه شما خبرم کنید...
مامان و مادر احسان هم بلند شدند و از آنجا بیرون زدند. راه برگشت هم توی سکوت طی شد. هردوشان در فکر راه چاره بودند. مامان عاقبت طاقت نیاورد: کسی ... توی این مدت .... بالاخره کسی بوده که خاطر احسان رو بخواد
مادرشوهرم توی سرش فقط یک اسم بود: سروین
جرات بر زبان آوردنش را نداشت. می خواست برود راهی برای خواستگاری از سروین پیدا کند. حالا باید دو نفر را راضی می کرد. یکی مادر زن سابق پسرش و یکی هم مادر قاتل پسرش.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست و چهار
خبر ملاقات مامان و مرضیه خیلی زود به گوش بابا رسید ولی درباره شرط حرفی به میان نیامد.
این شرط وشروط ها برای مامان عجیب بودند. وقتی برگشت برای این که از فکر ملاقاتی که رفته بیرون بیاید لباس هایش را درآورد و یک دوش سریع گرفت بعد پرید توی آشپزخانه و وسایل کیک پزی اش را بیرون کشید و مشغول شد. آرد، تخم مرغ
هومن گفت: سروین
منظورش به فکرهای مامان بود.
هم زن، کاسه، وانیل...
- سروین
تخم مرغ ها را به شدت شکست. هم زن را روشن کرد و مشغول شد. بعد آرد. بعد ... همین طور این ها را با خودش تکرار می کرد تا به چیز دیگری فکر نکند. مواد کیک را توی ظرف ریخت و ظرف را توی فر جا داد. بعد نگاهی به خانه انداخت. تمیز تمیز بود. سروین جایی برای گردگیری باقی نگذاشته بود. به ساعت رومیزی نگاه کرد. سروین کم کم برمی گشت. ظرف ها را ریخت توی سینک وشست. مواد شام را آماده کرد و مشغول پختن کوکوی سبزی شد. غذای مورد علاقه سروین .
رفت توی اتاق و لباس هایی را که از یک هفته پیش به این طرف منتظر اتو شدن بودند بیرون ریخت و مشغول شد. خدا را شکر که سروین خیلی هم به اتوکشی علاقه نشان نمی داد.
- سروین
اتو را روی میز گذاشت و چشم هایش را بست. بعد دوباره مشغول شد.
شب که بابا و سروین آمدند از دیدن آن سفره رنگین جا خوردند. بعد هم کیک وانیلی برای دسر. غذا در سکوت صرف شد و مامان در جواب سوال های بابا راجع به ملاقاتشان خیلی چیز زیادی نگفت. گاه گاهی به سروین نگاه می کرد و بعد سرش را تکان می داد. بعد از شام نگذاشت سروین ظرف ها را بشوید. خودش ایستاد پای سینک و مشغول شد. جالب بود. یک وقتی سر تمیز نکردن خانه دعوا بود حالا برای تمیز کردن آن مسابقه گذاشته بودند.
سروین هم دلش می خواست از فکرهایش خلاص شود. میترا او را برده بود دکتر و همان طور که میترا حدس می زد عقب افتادن عادت ماهانه اش به خاطر اضطراب تشخیص داده شد. دکتر چند قرص آرام بخش برایش تجویز کرد اما توصیه کرد حتماً به روان شناس مراجعه کند. آخر سر هم پیشنهاد داد یک آزمایش اچ آی وی بدهد که همین هم شد زمینه ی اضطراب های تازه.
مامان ظرف ها را شست و یک راست رفت توی تخت خواب. دوتا قرص مسکن خورد و خوابید. شب خواب دید من با لباس عروس دست سروین را گرفته ام و دارم می آیم طرفش. هراسان از خواب پرید و تا صبح خوابش نبرد.
روز بعد هم همین ماجراها تکرار شد. وقتی کاری برای انجام دادن باقی نماند، گوشی تلفن را برداشت و زنگ زد به شیراز و با هرمینه احوال پرسی کرد. بعد به عقربه های ساعت نگاه کرد و دوباره تلفن را برداشت و به خاله مینو زنگ زد. یک ساعت هم همین طور گذشت و بعد ناهار با سروین. به او اصرار کرد بروند خرید و چند ساعتی هم توی بازارها گشت و گذار کرد ولی همین که پایش به خانه رسید و خودش را در محاصره دیوارهای تکراری خانه دید مشوش شد.
سروین هم حوصله نشستن کنار مامان را نداشت و خزید توی اتاقش تا وقت شام. شام خورده شد، ظرف ها شسته شدند و دوباره خواب با قرص آرامبخش.
در تمام این مدت بابا حواسش به حرکات مامان بود ولی چیزی نمی گفت.
روز سوم فرا رسید. کمی متفاوت تر از روز قبل. مادر احسان زنگ زد تا بابت همراهی اش تشکر کند. مامان دیگر برای همدردی با او راحت نبود. دلش می خواست زودتر مکالمه را تمام کند و برای همین خیلی رسمی سر و ته قضیه را هم آورد. تا شب همان کارهای تکراری را انجام داد اما در تمام این مدت از وقتی چشم باز می کرد یک فکر مثل خاری که توی گوشت تن فرو رفته باشد آزارش می داد. این که احسان به خاطر سارا پشت میله های زندان است. به خاطر آنها. هرچه سعی می کرد آن را از ذهنش پاک کند نمی توانست. نیروی عذاب وجدان قوی تر از آن بود که ذهن مشوش مامان بتواند با آن کنار بیاید. این که اگر احسان می مرد بار سنگین آن روی دوش مامان می ماند.
شب وقتی به خاطر بی خوابی مدام پهلو به پهلو می شد بابا سر حرف را باز کرد: فریده؟
- هوم
- این دو سه روزه چته؟
مامان تکان کوچکی خورد اما رویش را برنگرداند: هیچی
- به من دروغ نگو...شدی مرغ سر کنده. همش دور خودت می چرخی
- توی فکر این بیچاره ها هستم
- همین؟
- هوم
بابا آرنجش را ستون کرد و به پهلو نیم خیز شد: به من نگاه کن ببینم
مامان صاف خوابید. رو به سقف اما توی چشم های بابا نگاه نکرد. بابا موهای مامان را از کنار گوشش عقب زد: حرفی زدند که ناراحتت کرده؟
- نه
- پس چی؟
مامان نفس عمیقی کشید: مادر پسره یک کاره برگشته می گه اگه کسی حاضر شد بشه زن پسر شما من هم می بخشمش
ابروهای بابا بالا پریدند. بلند شد تکیه داد به تخت: چه ربطی داره به هم؟
مامان هم بلند شد نشست: چه می دونم. گمونم مادر احسان قبلاً یه حرف هایی زده بود راجع به روز عروسی .... سارا و این چیزها .... اون هم عروسش رو نشون داد گفت اینا هم می خواستن عروسی کنن نگذاشتین.بچه هم داشت دختره. من که سر درنیاوردم چه جوری عروسی نگرفتن ولی بچه داشتن. کوچیک هم بود بچه شون. دیگه نمی شد بپرسم سردربیارم. گفت اگه بچه شما قسمتشه زنده بمونه و این قدر که گفتین خوبه خب براش آستین بالا بزنید من هم می بخشمش
بابا دستی به پشت موهایش کشید: حالا کسی رو سراغ ندارن؟
- مادرش که می گفت نداریم. امروز هم زنگ زد تشکر کرد همراهش رفتم.
هومن خندید: الان بابات هم وسواس گرفت
مامان من و من کرد و بعد گفت: می گم کاش ...
بابا دراز کشید: کاش چی؟
- هیچی. بخواب
- بگو خب چی؟
- نمی شه با سروین حرف بزنیم. یه عقد مصلحتی که بیشتر نیس
بابا لحاف را کشید روی پاهایش: حرفش رو هم نزن. اسمش بره توشناسنامه سروین ....
- عوضش زنده می مونه. من خواب دیدم...سارا
- بس که فکر و خیال کردی. بخواب. اگه قسمتش باشه زنده می مونه
مامان آه کشید و گفت: ولی به خاطر سارا ....
بابا جوابش را نداد. مامان آن شب هم خوابش نبرد حتی با قرص خواب.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست و پنج
سروین از طریق هرمینه از ماجرا باخبر شد. یک هفته بعد از گفت و گوی شبانه مامان و بابا. صبر نکرد. هیجان زده خودش را رساند خانه میترا. او خانه نبود ولی آدرس داد کلید زاپاس را کجا پیدا کند و سروین در را باز کرد و رفت داخل. یکی دوساعتی طول می کشید تا میترا بیاید. مثل تمام این شش ماه که وسواس تمیز کردن گرفته بود افتاد به جان خانه میترا. اگرچه او خودش هم کمی وسواس بود ولی سروین هرجا را که از قلم افتاده بود تمیز کرد تا میترا رسید.
در را که باز کرد نگاهی به خانه انداخت، کیسه پلاستیک میوه ها را زمین گذاشت و گفت: بابا کدبانو
سروین دستش را گرفت و نشاندش روی مبل: بیا بشین دارم دیوونه می شم
- ها؟ بگو. چی شده
- هرمینه زنگ نزد به تو
- چرا ولی سرم شلوغ بود خیلی. گفتم شب برگشتم زنگ می زنم. بگو خب
- مامان زنگ زده بوده به دایی شاهرخ که بهش بگه رفتن خونه ی هومن خبیری. شرط گذاشتن اگه احسان زن بگیره از قصاص بگذرن. هرمینه به من خبر داد.
چشم های میترا هر لحظه گردتر می شدند: واه؟ پناه بر خدا. این مدلیش رو ندیده بودیم.حالا مامانت این وسط چکاره بوده؟
- گفتم که با مامانم رفته بودن. مامانم زنگ زده به دایی بگه اینا همچین شرطی گذاشتن و من از اون روز از خواب و خوراک افتادم. هرمینه می گفت مامان خیلی کلافه بوده زنگ زده با دایی حرف بزنه بلکه اون یه راهی پیش پاش بگذاره. راست می گه از روزی که برگشت همش کلافه بود تا دیشب که توی خواب همچین جیغ کشید من و بابا هردوتامون از خواب پریدیم. صبح هم زنگ زده به هرمینه گفته می خوام با سروین حرف بزنم اگه راضی بشه ...
میترا غش غش خندید: بیا... وقتی می گن عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد یعنی این
- حالا گوش کن.... بابا گفته حرفش رو هم نزن...مامان زنگ زده دایی که اول بابا رو راضی کنه بعد هم من رو
- تو هم که چقدر ناراضی
سروین پوست لبش را با دندان کند: هرمینه گفت خودت با مامانت حرف بزن بگو من مشکلی ندارم. این جوری بابا هم راضی می شه
- خب پس ...
- یعنی اگه من خودم حرف بزنم کار خراب نمی شه
- نه بابا. مامانت خیالش راحت می شه دیگه
سروین نفس راحتی کشید و از جا بلند شد. میترا گفت: کجا؟
- من باید برم. نمی تونم یک جا بشینم
- بله دیگه...
سروین خواست بنشیند اما میترا خندید: شوخی کردم. برو
سروین برگشت خانه تا با مامان حرف بزند ولی دید که مامان و بابا دارند با هم پچ پچ می کنند. حدس می زد که به توافق رسیده باشند. ترجیح داد صبر کند. رفت توی اتاق و لباس هایش را عوض کرد و برگشت بیرون.
هومن گفت: بیچاره بابات
می دانستم بابا مطمئن است که سروین با قضیه مخالفت می کند. بابا هنوز فکر می کرد سروین نسبت به احسان کینه دارد و بدش نمی آید این جوری حالش را بگیرد. او حتی از پادرمیانی سروین برای احسان هم خبر نداشت. مامان چیزی بهش نگفته بود.
سروین که آمد بابا گفت: بیا اینجا دختر کارت دارم
مامان بلند شد رفت توی آشپزخانه و بابا گفت: مامانت که خبر داری رفته بوده پادرمیونی کنه برای احسان آصفی
سروین سر تکان داد. بابا ادامه داد: یه شرط مسخره گذاشتن ...
سروین حس کرد بابا می خواهد قضیه را به نفع خودش تمام کند برای همین کار را یک سره کرد: هرمینه به خودم گفت من مشکلی ندارم
مامان توی آشپزخانه چرخید به طرف آنها، بابا دهانش نیمه باز ماند و سروین بلند شد رفت توی اتاقش و خوابید روی تخت خودش. روی تخت من. این طور بود که خواستگاری دوم احسان رقم خورد. بی آن که خودش خبر بشود خانواده همسرش بله را گفتند.
مامان روز بعد زنگ زد به مادر احسان. هنوز ته دلش امیدوار بود کسی پیدا شده باشد. حتی یک لحظه به تصمیمی که گرفته بود شک کرد. به این که کاش کمی صبر می کرد شاید ... ولی در آن لحظه گوشی توی دستش بود و باید چیزی می گفت.
سروین بالای سر مامان ایستاده بود و سعی می کرد هیجانش را پنهان کند. مادر احسان به روال چند ماه گذشته مغموم و افسرده بود. گفت که نمی دانند چکار کنند. گفت یکبار دیگر هم با هانیه رفته اند و مادر هومن عصبانی شده و گفته تا یک ماه دیگر اگر احسان داماد شد که هیچ وگرنه بیخیال شوند. با این شرط تازه مامان نمی توانست بیشتر صبر کند پس ماجرا را به مادر احسان گفت و او از خوشحالی نمی دانست چکار کند. اشک ریخت و یک ساعت بعد خانه ما بودند. سروین ساکت نشسته بود و بابا گفت که فقط عقد مصلحتی و هانیه هم مدام اطمینان خاطر می داد که بعد از این که احسان آزاد شد می روند طلاق می گیرند و اسم ها از توی شناسنامه هردوشان پاک می شود.
من، هومن و سروین تنها کسانی بودیم که از این شرط خوشحال بودیم.
/////////////
خب دوستان کم کم به جاهای حساس داستان می رسیم. من دارم سعی می کنم بنویسم و حتماً تا نوزده مهر این داستان تموم می شه. آخر فصل سه یه بخشی از دلایلم رو می گم و ته داستان هم بقیه دلایلم رو. پس باز هم همراهم باشین.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست و شش
امروز احسان مشت به دیوار کوبید. تنها کسی که همه مان خیالمان ازش راحت بود از پیشنهاد مادرش عصبانی شد. امروز مادرش نگذاشت کسی به ملاقات پسرش برود. می خواست خبر خوشحالی را خودش به او بدهد. رنگ رخش باز شده بود. لبخند بعد از ماه ها باران چشم میهمان لب هایش شده بودند وقتی پشت حصار شیشه ای نشست و پسرش را دید. چشمان تب دار و خسته اش را دید. در خیال او را در آغوش کشید و بر موهای مشکی و پریشانش بوسه زد. احسان نشست و در همراهی با مادرش لبخند بر لب نشاند. گوشی را برداشت و در همان حال که علت خوشحالی مادرش برایش سوال شده بود با او سلام و احوال پرسی کرد. مادرش فرصت نداد او حرف بزند، گفت: راضی شدند
ابروهای احسان بالا رفتند: وکیلم که چیزی نگفت
مادرش ذوق زده گفت: خب برای این که نگفتیم بهش
- چرا؟
- می خواستم اول به خودت بگم
احسان ساکت ماند. در بهت خبری که بهش رسیده بود مانده بود. مادرش گفت: ولی شرط گذاشتن
بعد آرام آرام شرح ماجرا داد. احسان حرف نزد. مادرش گفت و گفت تا رسید به آنجایی که خانواده آقای مختاری قبول کردند با سروین عقد کنی تا دهن شاکی ها را ببندند.
احسان گفت: نه
مادرش ساکت ماند. توقع چنین حرکتی را نداشت. سعی کرد به خودش مسلط شود: نه این که زن و شوهر بشین. فقط یه عقد مصلحتی. خودشون زنگ زدن..ما نگفتیم
- مامان تو که این قدر بی انصاف نبودی
نمی فهمید این حرف ها چه ربطی به انصاف دارند. پرسید و جواب شنید: من یک بار رفتم در خونه این ها این طور شد باز ...
- کی گفت باز بشی دامادشون. گفتم مصلحتی
همان طور که این چیزها را می گفت رنجیده خاطر لب هایش را فشار داد مبادا گریه اش بگیرد. آمده بود خبر خوشحالی بدهد و می دید پسرش عین خیالش هم نیست. عین خیالش هم نیست که دارند او را می برند پای چوبه دار و اگر برود بالای دار مادرش هم می میرد. دلخور بود از پسرش که بیشتر از آن که در بند به دست آوردن دل مادرش باشد نگران آبروی خانواده ای است که همین توی زندان بودنش محض خاطر دختر آنهاست.
احسان آه کشید. نمی توانست غصه مادرش را ببیند. گفت: دخترشون راضی نمی شه
مادرش دوباره امیدوار شد: خودش گفته مشکلی ندارم
- به شما گفت؟
- بله مادر جان خودش گفت. من ازش پرسیدم. خدا نگهش داره برای مادرش. این قدر که این دختر مهربونه.خانومه.
- پس بگین بیاد ببینمش
- باشه. دیگه نه نیاری ها وگرنه من می میرم
احسان لبخند غمگینی زد و سری به تایید تکان داد و ملاقات تمام شد تا روز بعد.
در همان لحظه هایی که احسان توی تختش نشسته بود و سیگار پشت سیگار دود می کرد سروین کنار میترا خوشحال و ذوق زده می خندید.
هومن می گفت: دیوانه است شوهرت
گفتم: همین زودی ها می شه شوهر خواهرم
بعد پر کشیدم و رفتم نوک برج زندان نشستم. کنار سرباز تنهایی که برای خودش از فراغ یار می خواند. احسان را می دیدم که زیر لب چیزی می گوید. سروین خوشحال بود اما دلش شور می زد. دل هایشان به هم راه داشت و سروین حس می کرد فال هرمینه آخرش راست در می آید و بر خودش می لرزید.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست و هفت
شب کم کم رنگ باخت و روز جایش را گرفت. هانیه و شوهرش با هم برای بردن سروین آمدند. بابا هم خانه بود و غمگین به دخترش نگاه می کرد. برای او هم سخت بود. سخت بود ببیند دخترش را دست کسی می سپارد که امانت دار خوبی نبوده است. وقتی سروین رفت هم مامان و هم بابا گریه کردند و به هم دلداری دادند. من هم برایشان اشک ریختم اگرچه چشم هایم نامرئی و بی اشک بودند.
سروین به ظاهرش نرسید تا مامان و بابا خبر از دل بی تابش نشوند. باز چادر سرش انداخت. مادر شوهرم گونه اش را بوسید و او را روانه کرد. روانه دیوارهای بلندی که پسرش را اسیر کرده بودند. گویی ناجی اش را به آنجا می فرستاد. سروین می رفت و مادر ... شوهرم برایش ان یکاد می خواند.
داخل شد و پشت شیشه نشست. احسان آمد ولی دیر.
نشست اما سرد و سنگی.
لبخند روی لب سروین ماسید. گوشی را برداشت و سلام کرد. احسان سر تکان داد. سروین عجول بود. حال احسان را نمی فهمید. خندید: دیدی آخر؟ همه چی درست شد
احسان سرد نگاهش کرد. داشت کلمه ها را جفت هم می نشاند تا رگبارشان کند. این بار بیزار آمده بود. بیزار از همه ی آن هایی که داشتند تلاش می کردند بماند. بیزار از خواهرم.
سروین ناز کرد: حرف نمی زنی؟
احسان لب باز کرد: حرف؟ مگر کار تموم نشده؟ مگر پسند نشدم؟ دیگه چی بگم؟ عاقد می آوردین عقدم کنند. اومدی شرط بگذاری؟
سروین بهت زده فقط نگاه کرد و احسان گفت: مرد می خواستی؟ این جور؟ عشق می خواستی؟ به زور؟ من که دیگه مرد نیستم. عاشق هم نیستم. فقط یه مادر دارم که هلاک زنده بودنمه همین. می خوای همچین مردی؟ دوست داری؟ این قدر بدبخت، ذلیل که زن بیارن براش زنده بمونه؟ از اون بی پدر و مادرهایی که پای دار بخشیده شدن هم کمتر بودم که این جور برگردم به زندگی؟ ها؟
نفسش بالا نمی آمد. درد داشت. درد توی تک تک سلول هایش رخنه کرده بود. این جور ماندن را نمی خواست. این جور خواسته شدن را دوست نداشت.
مغرور بود مرد من.
جانش را هم قمار می کرد برای مردانگی اش.کسی را کشته بود، شرافتش را باخته بود و آمده بودند غرورش را هم بگیرند ازش. پوچ می شد و می مرد اگرچه جانش را می بخشیدند. نمی خواست این طور عشقی را که اگر خواسته بود حالا سروین این طور جلوی رویش ننشسته بود. که اگر می خواست پشت پا می زد به همه ی آنچه بر سر خودش آورده بود. همان لحظه، همان ثانیه که دلش برای سروین لرزیده بود دست هایش را می گرفت و مثل همه ی مردهای پوشالی قصه ها به عشق تقلبی اش لبخند می زد. نخواسته بود و زجر تمام این سال ها را بر دوش کشیده بود. می فهمیدمش. نمی توانست قبول کند کسی بی اجازه ی خودش آن بار را از دوشش بردارد. که اگر اجازه می داد مردانگی اش تمام می شد. بخشیده شدن را می خواست اما بی واسطه. بی منت.
سروین کم کم اشکش جاری می شد. احسان گفت: گریه کن....گریه هم داره بدبخت
از جا بلند شد و دوید . یک نفس دوید. می خواست برود حمام. می خواست تن خودش را دوباره بشوید. هق هق کنان رفت توی آغوش اولین کسی که جلوی رویش بود. توی آغوش زنی دیگر. توی آغوش مادر شوهرش...خواهرم وصله ی ناجور زندگی احسان شده بود.
توی راه کنارش نشستم. سر گذاشتم روی شانه اش. ضبط ماشین ترانه می خواند. ترانه اش عجیب مال ما بود. مال احسان هم
من قهرمانت نیستم از داستان جا مانده ام
مثل اتاق رو به رو درخویش تنها مانده ام
گاهی درخت بی ثمر انجیر می بندد به خود
شیری که پوشالی شده زنجیر می بندد به خود

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست و هشت
دو روز بعد عقدشان کردند. توی اتاق سرد و بی ریخت رییس زندان. سروین چادر سپید پوشیده بود. چشم هایش حتی یک بار هم روی صورت احسان نچرخید. فرقی هم نمی کرد. او هم نگاه نمی کرد. شانه هایش فرو افتاده بودند و سرش زیر بود. بابا همراه سروین آمد و نشست. برای اولین بار گذاشته بودند احسان لباس دیگری بپوشد. دور دست و پایش زنجیر نبود. اصلاح شده بود و توی بند خبرچینی خبر برده بود یک اعدامی داماد می شود. برایش گلریز کردند و مثل آدمی بی کس و کار میان یک مشت قاتل جانی نشست تا برایش هلهله کنند. به سبک خودشان و به مرام خودشان. پوزخند زد به همه ی این مفاجاتی که گرفتارش شده بود. که از میان یک پراید قراضه مثل جنازه بیرون کشیده شده بود و آمده بود تا میان اینها که روزی کارش دستبند زدن بهشان بود. سر بلند کرد به پنجره کوچک گوشه سالن نگاه کرد و آه کشید. می دانم داشت خدا را صدا می کرد. این یکی را خوب می دانستم.
عاقد همان روحانی زندان بود. یک مثنوی از مبارک بودن ازدواج روضه خواند.از مبارک بودن اتفاقی که برای احسان نفرین بود.
احسان کم حوصله پا به پا می شد. پدرش کنارش نشسته بود با یک جعبه شیرینی بی قابلیت. سروین حتی گل هم توی دست نداشت. احسان التماس کرده بود کسی خبر را بیرون درز ندهد و التماسش به جایی نرسیده بود. تا عاقد خطبه را جاری کند همه ی سایت های اینترنتی پر شدند از قصه پر غصه اش. هومن و من مغموم نگاهشان می کردیم. سروین ابر بود. ابر آبستن بارش. اما گریه نمی کرد. می خواست کار را تمام کند و برود. برود خودش را آن قدر بشوید که محو شود. ناپدید شود.
عاقد خطبه را خواند و پرسید آیا وکیلم؟ سروین همان اول بله را داد. او عروسی نبود که سر سفره عقد نازش را بخرند. شوهرش نمی خواستش. خودش هم خودش را نمی خواست دیگر. ایستادم بالای سرش و تور از هم گسسته ام را گرفتم روی سرش و جای مامان برایش دعا خواندم. سروین بله را داد و کار تمام شد. احسان شد شوهر خواهرم. سروین به عشق ممنوعه اش رسید. همه نفس راحتی کشیدند و آنها را بردند به حجله.
توی تمام عمرم حجله ای از این جهنمی تر ندیده بودم. از این تحقیرآمیزتر. تختی زهوار در رفته گوشه اتاقی چرک و کثیف. چند ملافه رنگ و رو رفته انداخته بودند رویشان که معلوم نبود دستمال تن چند گناهکار بوده است. رفتند داخل اتاق و درب آهنی اش را قفل کردند و سربازی پشت آن گوش ایستاد. حقارت تک تک آجرهایش را رنگ زده بود. احسان نشست روی تخت و دستش را جلوی صورتش گرفت. گریه نکرد اما از درون فرو ریخت.
سروین چون کنیزی آماده خدمت گوشه اتاق ایستاده بود. بی حرف. ساکت. بلندگوی زندان چیزی می گفت و سکوتشان را خط می انداخت. احسان بلند شد شروع کرد به قدم زدن. طول و عرض اتاق را با قدم هایش رج زد و چند دقیقه بعد در را کوبید تا بازش کنند. قفل روی در تلق و تلوقی کرد و در باز شد. سروین بیرون رفت و بعد احسان را بردند توی بند. همانجا که همه برایش کف زدند و متلک های رکیک را مثل شوخی های عادی نثارش کردند. رگ های گردنش برآمده بودند و بیخود می خندید. چه می کرد جز خندیدن؟ از مرگ رسته بود آن هم با امضای عقدنامه ای که مادرش برایش جور کرده بود. مردی اش را دید که آب می شود. تمام می شود. پوچ و توخالی می شد. داشت می شد یک روح سرگردان که دیگر هیچ دلخوشی برای ماندن نداشت.
هومن گفت: تاوان که می گن همینه
گفتم: خفه شو
رفتم دنبال سروین که توخالی تر از همیشه داشت برمی گشت خانه پدری اش. خانه ای که فکر می کرد یک روز با شوق ترکش خواهد کرد. اما من مرده بودم. سروین لگدمال شده بود و دیگر آن خانه برای هیچ کسی خانه نمی شد.
رفت و توی اتاق خودش را حبس کرد. روز اول مهر بود و بارانی بی وقت به شهر نم می زد. هدفونش را چسباند توی گوشش و شادمهر خواند:
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با این که بی تاب منی بازم منو خط می زنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
احسان روی تخت دراز کشیده بود و به چشم هایی فکر می کرد که ویرانشان کرده بود. سیگاری از زیر تشک برداشت و روشن کرد. به فندکش نگاه کرد و شعله لرزانش توی چشم هایش مات شد.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش بیست و نه


مادر احسان هم عقدنامه را برد هم سروین را. می خواست مطمئنشان کند که آنچه دنبالش بوده اند درست انجام گرفته است. رفتند داخل و نشستند جای همیشگی. روبه روی مرضیه. عقدنامه را بی هیچ حرفی گذاشت روی میز و به سروین اشاره کرد: این هم عروسم
مرضیه به سروین نگاه کرد و عقدنامه را برداشت و خواند. خبیری هم بود و ساکت حرکات زنش را دنبال می کرد. می خواست ببیند بالاخره کی دست از آزار دادن خانواده بیچاره ام می کشد. مرضیه عقدنامه را گذاشت روی میز و به خدمتکارشان گفت شیرینی بیاورد برای پذیرایی. چایی ها و شیرینی که روی میز گذاشته شد گفت: پس یک روز معین کنید بریم دکتر برای معاینه
سروین رنگ به رنگ شد. لب های مادر...شوهرش سفید شدند. خبیری زیر لب غری زد و مرضیه گفت: من باید خاطرم جمع بشه که بچه شما داماد شده وگرنه این کاغذپاره ها که پول بدی همه جا برات فراهم می کنند.
مادر احسان می لرزید. سروین هم همین طور. نتوانست تحمل کند از جا بلند شد: شما خدا رو هم می شناسی؟
مرضیه چشم هایش را جمع کرد: بله .... من قسم خوردم به جان هومن که رضایت بدم ولی شما هم اون قدر برای آرزوی یک مادر حرمت قائل هستید که با چهارتا کاغذپاره سرش کلاه نگذارید؟
سروین لب برچید و دست مادرشوهرش را گرفت: بریم
مادر احسان نمی خواست برود. پاهایش سست شده بودند. سروین به زحمت بلندش کرد. بعد گفت: هروقت خواستید زنگ بزنید به مادرشوهرم وقت معین کنید
مادر احسان حیران به سروین نگاه کرد. مرضیه گفت: نامه از هرجا آوردی قبوله
سروین رفت توی حیاط. خبیری صم بکم نشسته بود. مادر احسان هم دنبال سر عروسش رفت. باغبان داشت نوای سوزناکی را بلند چهچهه می زد.
از حیاط بیرون زدند. باد سری می وزید و سوز می دوید زیر چادر مادر احسان. لرزش گرفته بود. تنش عرق نشسته بود. سربالایی را آرام می رفتند ولی نتوانست تحمل کند. نشست کنار دیوار و همان جا زار زار گریه کرد. سروین نگذاشت بیش از این خودش را زجر دهد. گفت: عیب نداره. فردا موقع ملاقات خصوصی ....
مادر احسان با چادر صورتش را پاک کرد: خدا از سرش نگذره
سروین دستپاچه گفت: نفرین نکنید تو رو خدا
- من چه کنم حالا؟ تو امانتی دست ما
- من خودم خواستم حالا هم تا آخرش میرم. فقط به مامان و بابا چیزی نگید
نگاهش سرشار از درماندگی و قدرشناسی بود. به زحمت از کنار دیوار بلند شد و بقیه راه را بدون حرف رفتند. موقع جدا شدن گفت: حلالم کن مادر....
سروین لبخند کم رنگی زد و رفت داخل. مامان منتظر نشسته بود. سروین نگاهی به صورتش توی آیینه آسانسور کرد و سعی کرد کمی آن را شاد نشان دهد.
وارد خانه شد و لبخند به لب رفت سراغ مامان و گونه اش را بوسید. مامان عجله داشت. پرسید: چی شد؟ تموم شد دیگه؟
سروین سری تکان داد: بله. گفتند بقیه کارها رو می کنند. فقط ...
- ها؟
انگار مامان هم باور نمی کرد به همین راحتی ها قبول کرده باشند. سروین گفت: فقط باید تا وقتی رضایت بدن صبر کنیم.
مامان نفس راحتی کشید و سروین را توی بغل گرفت: قربونت بره مامان. حلالم کن مامان جان. به خاطر خواهرت بود
سروین خنده اش گرفت. همه از او حلال بودی می خواستند و احسان برعکس همه طلبکارش بود. خودش را از بغل مامان جدا کرد و رفت توی حمام. آنجا تنها جایی بود که می توانست با خیال راحت غصه هایش را بشوید. ازچشم هایش...از بدنش.
از حمام که فارغ شد به مامان گفت: می شه امشب برم پیش میتی؟
مامان اخم کرد: دقت کردی هرشب یک سر می ری پیش میتی؟ حالا یک امشب رو با ما بد بگذرون
دست حلقه کرد دور گردن مامان و گونه اش را بوسید. مامان زل زد به سفیدی به سرخی نشسته چشم های سروین: بازشامپو رفت توی چشمت؟
می دانست سروین توی خلوت گریه می کند و گاهی طعنه اش می زد بلکه سروین لب باز کند و دردل هایش را بیرون بریزد.
سروین خندید: صدبار گفتم گلرنگ بچه بگیرین برام. گوش نمی دین که...حالا برم؟
- این میتی کس و کار نداره تو همش پلاسی اون جا؟
- نه....
مامان از توی کمد یک ظرف بیرون آورد و پر از کلوچه تازه کرد و داد دست سروین: برو. فقط فردا دیگه زود بیا. من تنهایی غصه ام می شه.
- چشم
دوید توی اتاق و دراورش را باز کرد و یک تاپ چسبان مشکی برداشت و گذاشت توی کیفش. چند تا از وسایل آرایشی اش را هم جدا کرد و انداخت ته کیف. ظرف کلوچه ها را چپاند روی چیزهایش. به میترا زنگ زد و راهی آنجا شد. می خواست روز بعد با خیال راحت برود ملاقات احسان.
به خانه میترا که رسید میترا گفت: خب؟ شیری یا روباه؟
سروین نشست روی مبل: فکر کردی اینا با یه عقد ساده راضی می شن؟
میترا چشم هایش گرد شد: نـــــــــــــــه یعنی؟
سروین در کلوچه ها را باز کرد: زنک احمق فکر کرد خیلی زرنگه. حالا فردا اول می رم ملاقات احسان پشتش هم می رم دکتر زنان نامه می گیرم می برم براشون ببینم راضی می شن
میترا حیران از بی خیالی سروین گفت: احسان هم حتماً از خداشه....من بودم اون روز اشک ریز و هلاک اومدم اینجا گفتم تحــــقیرم کرده
سروین پوزخند زد: به احسان که دخلی نداره....چه بیاد چه نیاد من نامه رو می تونم بگیرم
میترا ساکت ماند. به سروین نگاه کرد: می فهمی که داری چکار می کنی؟ فردا اگه زد زیرش ....
- کی احسان؟ پوفـــــــف نه نمی زنه زیرش
میترا دیگر حرفی نداشت بزند. فقط گفت: سروین اگر یک وقت اومد سراغت ...
- نمی یاد .من می گم نگاهم هم نمی کنه . تو می گی ....
- حالا....می گم یه وقت حالت بد نشه. تو هنوز خودت نمی فهمی چه بر سرت اومده....
- من نمی فهمم؟
- آره. نمی فهمی. فکر کردی این در و دیوار سابیدن هات، حموم رفتن هات، توی خواب حرف زدن هات مال چیه؟ که اگه یکی بی حواس دست بگذاره روی شونه ات سه متر می پری فکر کردی به خاطر چیه؟ خواستم بگم حواست باشه خودت رو الکی به اون راه نزن
سروین شانه بالا انداخت و گفت: باوووشه
هردومان نگرانش بودیم. هم من و هم میترا ولی کاری ازمان ساخته نبود.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش سی

تا احسان بیاید سروین تاپ خوش دوخت و مشکی را پوشید و دستی به سر و صورت خودش کشید. موهای بلند و خرمایی رنگش را باز کرد و چند رشته از آن را ریخت یک سوی شانه اش. بعد ملافه هایی را که میترا برایش گذاشته بود با دقت باز کرد و روی تخت چرک و کثیف کشید. مانتو و شلوار گشادش را تا زد و گذاشت روی صندلی گوشه اتاق. شلوار جینش را پوشید. لب هایش را به هم مالید تا رژ لب خوب پهن شود. در صدای غیژی کرد و باز شد.
احسان نگاهش به زمین بود. چشم هایش سر خوردند روی کفش های سروین که جفت شده بودند جلوی تخت. بعد همین طور رفتند بالا روی تخت که با ملافه های یک دست سفید و آبی پوشانده شده بود و دختری سیمن تن با پیراهنی مشکی با موهایی پریشان نشسته بود روی آن.
همان جا جلوی در میخ شد. نه پای آمدن داشت نه دل رفتن. بی حس، با صورت سنگی زل زده بود توی چشم های عسلی رنگ و خسته ی سروین.
توی چشم های سروین که مثل عروسکی مومی نشسته بود و منتظر عکس العمل احسان بود. هیچ کدام تکان نخوردند. احسان نفس های سنگینش را به سختی فرو داد . چرخید طرف در. سروین گفت: زدند زیر شرطشون.گفتن باید حتماً ثابت کنی زن و شوهر هستین
احسان انگشت هایش را مشت کرد و فشار داد به پای خودش. سروین بلند شد پاورچین رفت پشت سرش. رایحه عطر تنش پیچید توی بینی احسان. سرش را برد کنار گوش احسان و آرام گفت: شنیدی؟
احسان منقلب شد. در یک حرکت برگشت سروین را چسباند به دیوار. سروین کوتاه تر بود. ظریف تر و شکننده تر. فاصله شان یک بند انگشت بود. از بالای سر زل زد توی چشم هایش. شانه اش را چنگ انداخت و هلش داد روی تخت. سینه اش بالا و پایین می شد ولی یک کلمه هم حرف نمی زد.
یکی توی سرم می خواند:
مجنون شهر ما چرا افسانه سازی می کند
عشق است لیلا خواهی اش یا نقش بازی می کند؟
سروین مچاله شد توی خودش. می لرزید. احسان اهمیت نمی داد. همانجا لب تخت ایستاد و گفت: جمع کن این ....
سروین خودش را کشید به انتهای تخت. لب هایش زیر رژ لب هم بی رنگ به نظر می آمدند. عقب عقب رفت تا نزدیک صندلی و همان طور که می لرزید مانتوش را پوشید. حالت تهوع داشت و توی دلش آشوب بود. دانه های درشت عرق پوست تنش را خیس و براق کرده بود. احسان آرام گرفته بود. پشت به سروین نشسته بود لبه تخت و حرف نمی زد. من این احسان را نمی شناختم. این شیر خسته و زخمی احسان من نبود. یک مرد تازه بود در قالبی کهنه
سروین تا نزدیک در رفت و بعد نفس گرفت تا بتواند از میان بغضی که گیر کرده بود توی حنجره اش حرف بزند. به احسان نگاه نکرد زل زد به نقش های بی معنی روی در آهنی. یادگاری های زن و شوهرهای گناهکاری که توی این اتاق به هم پیچیده بودند. گفت: من مشکلی با شرط اونا نداشتم. پیش تو هم نمی اومدم باز گواهی گرفتن کاری نداشت توکه می دونی... ازچی... حرف می زنم. گفتم فقط ... فردا شکایت نکنی که این تن به کام یکی دیگه لجن مال شده و به اسم تو تموم شده
چادرش را سفت گرفت. دست دراز کرد طرف در و آن را بی رمق کوبید.
احسان انگار تازه یادش افتاده بود به سروین و دردی که می کشید. توی این چند روز آن قدر درگیر غرور خودش مانده بود که یادش رفته بود چه بر سر سروین آمده است. تازه می فهمید خواهرم چرا ترسیده است. چرا مچاله شده است توی خودش. پیشانی اش را چسباند به دیوار و آن قدر فشار داد که درد تا رگ و پی اش دوید.
سروین آمد بیرون و مادر شوهرش همراه هانیه کمکش کردند سوار ماشین شود. خیال می کردند از زفاف برگشته است و سروین درد می کشید. از این که همه چیز را باید توی خودش می ریخت. توی خودش حل می کرد و آن قدر دم برنمی آورد تا آب شود. تمام شود. مادر شوهرش گفت: بریم خونه یه کم استراحت کنی قربونت برم؟
هانیه مغموم نگاهش کرد. سروین هیچ نگفت. هانیه جایش جواب داد: آره با این حال که نمی شه برگرده.
سروین مچاله شد توی خودش. با کدام حال؟
هومن هم کنارم بود. پرسید: خب؟
گفتم: تو بگو...
شانه بالا انداخت: چی بگم. جز فحش به زمین و زمان.
- هیچی. همون جور که حدس زده بودی
رفتیم خانه احسان. مادر شوهرش کمک کرد برود توی اتاق احسان بخوابد. گفت: اونجا دم راه نیست. راحت بخواب
سروین دراز کشید روی تخت شوهرش. روی تخت احسان. بینی اش را فرو کرد توی ملافه ها و نفسش را حبس کرد. چشم بست و مچاله شد توی خودش. نتوانست بخوابد. هانیه را صدا زد: می شه برم حمام؟
هانیه سر به زیر رفت و با یک حوله تمیز برگشت. سروین رفت توی حمام و آب داغ را باز کرد و نشست زیر آن. آن قدر نفس عمیق کشید تا آرام شد بعد موهایش را خشک کرد و چشم لغزاند روی آیینه. اولین بار بود که بعد از این همه مدت بدن خودش را توی آیینه نگاه می کرد. جای انگشت های احسان روی شانه اش باقی مانده بودند. لباس پوشید و آمد پایین. هرچه التماسش کردند نماند. حتی نگذاشت برسانندش. تاکسی دربست کرد و رفت خانه میترا. خانه میتی جانش. چون دیگر جایی را نمی شناخت که توی آن خودش را تحمل کند.

عروس مرده
فصل سوم: جزیره ها
بخش سی و یک
اول می خواست همراه هانیه برود بعد نظرش عوض شد و فکر کرد به میترا بگوید ولی آخر سر تصمیم گرفت خودش تنها کار را یکسره کند. رفت دکتر زنان و معاینه اش کردند. نامه را گرفت. مهر و موم شده. دکتر شفاهی گفت که توی آن چه نوشته است. اصرار سروین بود مهر و موم شود. ماشین گرفت و رفت خانه خبیری. جمعشان جمع بود. همه بودند. حتی مجید و وحید. در زد و کمی منتظر ماند تا در باز شد. رفت داخل. نمی خواست وارد خانه شود اما مرضیه او را برد داخل. کنار خودش نشاند و پیشانی اش را بوسید. نامه را داد سپیده و گفت: بخونسپیده بغ کرد. خبیری اخم کرد. با ابرو اشاره کرد به پسرهایش بروند. بچه سپیده روی زانوهای مادربزرگش خوابیده بود. سپیده نامه را آرام خواند. مرضیه آن را تا زد و داد دست سروین.
سروین ساکت نگاهش کرد. مرضیه گفت: فردا به وکیل زنگ می زنم خودم.
سروین دیگر کاری آنجا نداشت. بلند شد و بی خداحافظی بیرون زد. مرضیه بچه را داد دست خبیری و بلند شد. رو به سپیده گفت: می خواستم ببینی وقتی یکی عاشقه تا آخرش هم پا می شه با جفتش
سپیده سرش را پایین انداخت. مرضیه سالن را رد کرد و جلوی در که رسید بلند گفت: بایست کارت دارم
سروین ایستاد. آه کشید. چرخید طرف مرضیه که داشت جلو می آمد. این پا و آن پا کرد. مرضیه رسید. دست سروین را گرفت و بوسید. بعد گفت: همون روز که اومدی می دونستم دلت پیش این پسره هست. می خواستم ببینم تا کجا باهاش می ری. از دستم ناراحت نباش. حلالم کن
سروین پوزخند زد. آهی را که تا روی لبش آمده بود فرو خورد: خداحافظ
از در بیرون زد وسربالایی خیابان را تند بالا رفت.
هومن آرام گفت: بریم نوک برج؟
نگاهش کردم. دنبال سرش پر کشیدم تا نوک برج. ایستاد کنارم و گفت: از دستم دیگه دلخور نیستی؟
می دانستم فکرهایم را می خواند. می دانستم که می بیند دارم از خودم می پرسم ناراحت؟ دلخور؟ مگر مرده ها هم از هم دلخور می شوند؟
- یادته گفتی کاش می شد رفت خواب یکی...من رفتم خواب مامانم....با لباس دومادی....دست تو هم توی دستم بود....کار بیشتری از من برنمی اومد...خبر داری که.... مردیم هردوتامون
نگاهش کردم. خندیدم: خب! به قول میترا عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد
- اینا آخرش مال هم می شن. حالا ببین کی گفتم
آسمان باز ابری بود. داشت چرت و پرت سرهم می کرد.
گفتم: اینجوری؟
- جور دیگه می شد که من شرطم رو می باختم
جوابش را ندادم. باران شروع شد. اول دانه دانه بعد جل جل. برگشتم چیزی بگویم دیدم رفته است. نمی دانم کجا ولی رفته بود. حسی ناشی از درک حقیقت می گفت که برای همیشه رفته است. دیگر توی این دنیا کاری نداشت. رفته بود. شاید به بهشت. حالا اطرافیانم چون جزیره های جدا از هم هرکدام در گوشه ای افتاده بود. فاصله ها را می دیدم. محسن رفته بود. میترا رفته بود. هرمینه رفته بود. سروین ... احسان ... دورتر از هم حتی دورتر از خودشان جدا از هم .... هومن غیب شده بود. گم اما نه!
باورم نمی شد. جای خالی اش را حس می کردم. مثل زنده ای که عزیزی را از دست داده باشد. تنها شده بودم و ویلان میان زنده ها چرخ می خوردم. کاش می شد من هم بروم. کجایش فرق نمی کرد. فقط دلم گرفته بود از این دنیا.
آرام زیر لب برای هومن خواندم:
سفرت به خیر اما
تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را
پایان فصل سوم
سروین به صفحه موبایلش که خاموش و روشن می شد نگاه کرد شرم زده به مخاطبش نگاه کرد: حالا خوبه پنج ساعت دیگه راه می افتیم اینا از حالا شروع کردن به زنگ زدن
مخاطبش پسری دوست داشتنی بود. من هم مثل سروین دوستش داشتم. سعید فنجان قهوه را با دو انگشت آرام هل داد طرف سروین: این رو بخور بعد برو
سروین فنجان را برداشت و کمی از قهوه اش را مزه مزه کرد. بعد دست کرد توی کیفش و دسته کلیدهایش را بیرون آورد: بیا. فقط یادت نره به گل هام آب بدی
سعید خندید و کلیدها را برداشت: آب می دم ولی قول نمی دم تا برگردی سالم مونده باشن. می دونی که بچه ها می گن هرکی می خواد گل هاش رو خشک کنه بسپاره دست سعید. گل بده گلدون تحویل بگیره
سروین اخم کرد: بیخود. به خدا اگه خراب بشن می کشمت. تو که می دونی من اینا رو چقدر دوست دارم. تازه با هرمینه کل کل داریم. قرار شده تا عید ببینیم گلخونه کدوممون بزرگ تر می شه
صفحه موبایل دوباره خاموش و روشن شد. سروین از جا بلند شد:پاشو تا اینا سر من رو نخوردن
بلند شدند و از کافه بیرون زدند. سوار ماشین شدند. سعید گفت: نمی خوای واسه دوستت سوغاتی بخری؟
سروین از پنجره ماشین به بیرون نگاه کرد: نه. هرمینه اندازه یه قوم و قبیله سوغاتی خریده. تازه میترا این قدر سر گرم جفت و جور کردن سور و سات عروسیشه عمراً حواسش نیست ببینه کی براش چی آورده. الکی خودم رو تو خرج بندازم که چی بشه
سعید خندید و سرش را تکان داد. بعد گفت: به هر حال مراقب خودت باش. هفته دیگه که برگشتی یه برنامه می گذارم با بچه ها بریم دریاچه پریشون
سروین ذوق زده گفت: حتماً. من پایه ام
تا برسند هرمینه باز هم زنگ زد، وقتی ماشین جلو در پارک کرد گوشی را جواب داد: اومدم بابا، کشتین من رو
از ماشین پیاده شد و رفت طرف در. سعید بوق زد و سروین برگشت. سعید از ماشین پیاده شد و چمدان را از صندلی عقب پایین آورد. سروین آرام کوبید توی کله خودش: حواس نمی گذارن واسه آدم
چمدان را برداشت و برگشت زنگ در را زد. درب آهنی مغز پسته ای باز شد و سروین با چمدان وارد شد. هرمینه حیاط را آب پاشی کرده بود و نسیم خنکی برگ گل های توی باغچه را تکان تکان می داد. نفس عمیقی کشید تا بوی خاک نم دار مشامش را پر کند. تا جلو در برسد بنیامین پسر هرمینه نوک پا دوید توی حیاط. هرمینه جیغ زد: بنی پا برهنه؟
سروین خودش را رساند به پسرک کوچک مو فرفری و او را توی بغل گرفت و بلند کرد. توی راهرو گذاشت زمین و گفت: خب خاله جون حالا بوس
بنیامین سرش را عقب کشید. سروین محکم گرفتش: زودباش انتخاب کن بوس اتوبوسی می خوای یا بوس آب لنبویی؟
بنیامین دست و پا زد و آخر تسلیم شد: بوش اتوبوشی
س میان دندان هایش گیر می کرد و بامزه اش می کرد. سروین از کنار گوش راست بنیامین شروع کرد و بوسید تا برسد به گونه چپش. بنیامین جیغ کشید و سروین غش غش خندید و او را ول کرد تا مثلاً فرار کند. سروین هم دنبالش دوید تا وسط سالن و کف پاهایش چسبید روی زمین. خنده روی لب هایش ماسید. چشم گرداند دنبال یک آشنا اما کسی نبود. چندبار پلک زد تا مطمئن شود آنچه دیده درست است.
درست بود. خواب نبود. احسان ایستاده بود کنار کتابخانه دایی و وقتی سروین رسید وسط سالن، کتابی را که برداشته بود آرام سرجایش گذاشت و سلام کرد.
سروین جوابش را زیر لب داد و یک راست رفت توی اتاق بنیامین. هرمینه هم پشت سرش رفت. سروین نگاهی به شکم برجسته هرمینه انداخت و بعد به صورتش زل زد: این اینجا چکار می کنه؟
هرمینه سنگین قدم برداشت تا کنار تخت پسرش و به زحمت نشست: تقصیر خودته. صدبار زنگ زدم بهت بگم. جواب نمی دی که
سروین گارد گرفت: اس ام اس می زدی
- اِ راست می گیا
سروین می دانست هرمینه بیخود می گوید. زنگ زده بود زودتر او را بکشاند خانه.
چرخید طرف هرمینه: کی اومده؟
- یک ساعت پیش. شاهرخ زنگ زد گفت داره میاد
- چکار داره؟
- نمی دونم
سروین دلخور به هرمینه نگاه کرد: نمی دونی؟ جون خودت
هرمینه دست سروین را گرفت: جون بنی اخم نکن...
- هی می بینم این چند روزه زنگ می زنین حالم رو می پرسین. یه سر مامان زنگ می زنه یه سر دایی
- خب حالا لباست رو عوض کن بیا بیرون. برات لباس گذاشتم
به در کمد بنیامین که نیمه باز مانده بود اشاره کرد. پیرهن ساده و شلوار مثل آدم های معطل آویزان مانده بودند به در کمد. ازجا بلند شد و لنگ لنگان از در بیرون رفت. چهار ماه دیگر دخترش به دنیا می آمد و سنگینی شکمش پایش را اذیت می کرد. سروین خودش را کشید تا نزدیک دیوار و تکیه کرد به آن. شالش را کند تا کمی خنک شود. خون آن قدر تند توی رگ هایش جریان یافته بود که تنش عرق نشسته بود.
اگرچه هومن سه سال بود که رفته بود و کسی نبود فکرهای سروین را برایم باز کند اما لازم نبود کسی توی ذهن سروین برود تا بفهمد به چه فکر می کند. سروین بیست و نه ساله داشت به گذشته اش فکر می کرد. به تمام این سال ها که گذشته بودند. خوب یا بد گذشته بودند و فکر می کرد تمام شده است. حالا سروین آرام و متین دنیای خودش را ساخته بود و به آن راضی بود. به تنهایی شیرینی که در لحظه هایش جاری شده بود.
صدای دایی که مثل همیشه خوش رو و خندان داشت با احسان احوالپرسی می کرد او را به خود آورد. از جا بلند شد و مانتویش را کند. دایی در اتاق را زد. سروین گفت: بفرمایید
دایی داخل شد: چرا خودت رو حبس کردی؟
سروین سعی کرد خودش را عادی جلوه بدهد: داشتم لباس عوض می کردم
دایی چرخید طرف در: ببخشید. مزاحم نمی شم
سروین آرام گفت: دایی؟
دایی شاهرخ دستش به دستگیره بود. سر چرخاند طرف سروین: بله؟
- این اینجا چه کار می کنه؟
- این یعنی چی...اسم داره «این»
کمی مکث کرد بعد گفت: آقای آصفی اینجا چکار می کنه؟
دایی لبخند غمناکی زد و گفت: یک ماه پیش زنگ زد به من حرف زدیم. گفت کار و بارم معلوم شده، زندگیم مرتب شده می خوام بیام دنبال زنم
سروین اول پوزخند زد بعد بی صدا خندید: زنش؟
دایی برگشت و نشست روی سه پایه صورتی رنگ بنیامین: بابات خبر نداره ولی مامانت می دونه. گفت همدیگه رو دیدن. با هم حرف زدن. مامانت خواست اول با تو حرف بزنم ولی می دونستم جوابت چیه. گفتم خودش بیاد با هم حرف بزنید. سه سال پا در هوایی فکر کنم دیگه بس باشه. برین تکلیفتون رو معلوم کنین. اگه نمی خوای بمونی باهاش هیچ عیبی نداره. زحمتش فقط یه محضر رفتنه
- من حرفی باهاش ندارم. بگین حالا که اومده خودش وقت بگیره بریم محضر ....
- حالا که اومده اینجا. خودت بهش بگو
از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
سروین نفس عمیقی کشید و مانتوش را دوباره پوشید. شالش را روی سر انداخت و از اتاق بیرون آمد. بنیامین دوید جلوی پایش: خاله بریم پیش خاکتوسم؟
سروین خنده اش گرفت. به این که بنیامین می خواست برود پیش کاکتوسش ولی خبر نداشت خاله اش حالا خودش یک کاکتوس گنده دارد که باید تکلیفش را روشن کند.
هرمینه پسرش را صدا زد و بنیامین رفت پیش مادرش که لباس پوشیده کنار دایی ایستاده بود. خواست بگوید کجا که دایی گفت: ما بریم بیرون یک سری چیز هرمینه لازم داره بخریم. زود برمی گردیم
سروین یادش به آن روزی افتاد که با میترا و هرمینه آمده بودند خانه دایی شاهرخ و دنبال بهانه ای می گشت دایی را بفرستد بیرون تا خانه اش را تمیز کند. خانه را که نه، می خواست حس کثیفی را که ذهنش را آزار می داد، پاک کند. ابرویی بالا اندخت و در جواب خداحافظی شان زیر لب گفت به سلامت.
احسان مطمئن لبخند می زد. صورتش دیگر تکیده نبود. جا افتاده و زیبا شده بود. شلوار جین سورمه ای بدن تراشیده اش را برازنده تر کرده بود و پیراهن چهارخانه ریز سورمه ای و آبی با آستین هایش که تا آرنج لوله شده بودند خیلی بهش می آمد. سروین همه این ها را در یک نظر دید و مطمئنم که احسان هم از دیدن سروین همین قدر جا خورده بود. سروین بلند قد که غم درون چشم هایش لانه کرده بود. لبخندش متین تر شده بود و صورتش اگرچه دیگر شیطان نبود اما ملاحت و آرامش خواستنی ترش می کرد. هردوشان جا افتاده بودند.
سروین پرسید: چایی بیارم براتون؟
احسان گفت: براتون؟ این قدرها هم غریبه نیستم. روسری چرا انداختی؟
سروین حرصش گرفت. حق داشت. توقع نداشت بعد از سه سال احسان یک کاره برگردد و جوری حرف بزند انگار همین دیروز از هم جدا شده اند.
صبر نکرد. یک راست رفت سر اصل مطلب: کاری داشتین با من؟
احسان قدم برداشت طرف سروین و در چندقدمی اش ایستاد: آره....اومدم دنبالت برگردیم
سروین پوزخند زد و هم زمان سرش کمی عقب رفت. بعد انگار جوک خنده داری شنیده باشد بلند بلند خندید. احسان ساکت نگاهش کرد تا خنده اش تمام شود بعد گفت: تموم شد؟
- نه!
- خب صبر می کنم تا تموم بشه
رفت طرف کتابخانه و مشغول وارسی کتاب ها شد. سروین بلاتکلیف مانده بود وسط سالن و نمی دانست چکار کند. یک دقیقه معطل ماند. حتماً داشت فکر می کرد چه بگوید ولی حرفی توی ذهنش نبود. می دانم.
برگشت توی اتاق و در را بست. همان طور که حدس می زدم احسان آمد توی اتاق. سروین از جایش بلند نشد. آرنجش را گذاشته بود روی چشم هایش ولی خوب می دانستم که گوشش منتظر صدای احسان است.
احسان رفت نشست روی سه پایه کنج اتاق، همان جایی که دایی نشسته بود. دست هایش را قفل کرد توی هم و گذاشت روی زانوهایش و در سکوت زل زد به سروین. می دانم سروین داشت به چه فکر می کرد. می دانم و چکیده اش می شد همین یک تکه از ترانه ای که مدام با خودش تکرار کرده بود:
همه ی خاطره ها رو دوره کن مثل من امشب
ده دقیقه گذشت. ده دقیقه ای که به اندازه ده سال طول کشید. سروین در همان حال گفت: اگر حرفی داری بزن
احسان گفت: پس بلند شو بشین. نگاه کن. این قدر که ارزش دارم دیگه
سروین بلند شد نشست اما چشم دوخت به استیکری که پشت سر احسان به دیوار چسبیده بود. احسان به همین هم قانع بود. راست نشست و حرف زد. آرام. شمرده. همه اش را تمرین کرده بود. جمله به جمله اش را، واژه به واژه اش را. از روزهایی گفت که تازه از زندان بیرون آمده بود. از بلاتکلیفی های بعد از آن. از این که نمی خواسته بیاید دنبال سروین تا تکلیفش را با خودش معلوم کند. با زندگی اش و همه این ها سه سال طول کشیده بود. از خودش گفت که حالا کار دارد. توی خانه خودش زندگی می کند و ...
حرفش به این جا که رسید سروین گفت: اگه نرفتم درخواست طلاق بدم واسه خاطر اون مشکل ... بود. نه مامانم نه بابام نمی دونن قضیه چی بوده. می دونستم اگه طلاق بگیرم و بفهمند اسمت از شناسنامه ام پاک نمی شه باز غصه شون می گیره. ترسیدم بیان در خونه تون دعوا و مرافعه راه بندازن واسه چیزی که تقصیر تو نیست. من ظرفیت یک مکافات تازه نداشتم. با چندتا وکیل حرف زدم گفتند کاریش نمی شه کرد ... گفتند اگه درخواست طلاق بدم ممکنه قبول نکنند
- نمی خواد به من بگی چرا طلاق نگرفتی...گرفتم منظورت رو....دوستم نداری می دونم
سروین ساکت ماند. «دوستش نداشت؟» حتی من هم نمی دانستم.
احسان از جا بلند شد: می دونستم کجایی و چه کار می کنی. خیال نکن نیومدم دنبالت ازت بی خبر بودم. خبر می گرفتم ازت
- از میترا؟
- میترا هم بود. حالا از کارت راضی هستی؟
- خوبه. دوست دارم
- از زندگیت؟
- اونم خوبه. اینجا همه چی خوبه. مرتبه
- خدا رو شکر...
باز ساکت شدند. نمی دانستند چه به همدیگر بگویند. یا چطور بگویند. باز هم احسان بود که حرف زد: می دونم دیر شده ولی ببخش که اون طور ناراحتت کردم. اون موقع حال من اصلاً خوب نبود
سروین نفس عمیقی کشید و صورتش را به پرده حریر بالای سرش که توی باد می رقصید، مالید: من شکایتی ندارم. فقط وقتی رفتیم طلاق گرفتیم به کسی چیزی نگو. بابام فکر می کنه کار رو یک سره کردم. مامان هم حرفی نمی زنه. ترجیح می ده ندونه چی گذشته و چی شده. فکر کنم بعد از سه سال دیگه هیچ کسی دنبال دردسر نمی گرده. من هم که اینجا هستم مدام جلوی چشمشون نیستم که گیر بدن چرا عروسی نمی کنی.
- حالا کی گفت اومدم برای طلاق دادنت؟
سروین پوفی کرد و از جا بلند شد: پس چی؟ نکنه می خوای راه بیفتم بیام دنبال سرت تهرون؟
- آره واسه همین اومدم دنبالت. گفتم که زندگیم مرتب شد دیگه خیالم راحته
- لابد بعد هم بریم کنار هم خوش و خرم زندگی کنیم. فکر نمی کنی فکرهات خیلی فانتزیه؟
خواست برود توی سالن، احسان هم بلند شد جلوی راهش را گرفت: می دونستم داری میایی تهرون واسه عروسی. نمی خواستم بیایی اونجا بعد ببینمت. باید خودم می اومدم دنبالت
این «باید» خیلی برای سروین سنگین بود. برای خاطر این «باید» خیلی صبر کرده بود. به احسان گفت: بایدی نداریم. بیخود راه افتادی اومدی
احسان از جلوی راهش عقب رفت: حداقل این سفر رو با من برگرد تهرون....
رفت توی سالن: ما امشب راه می افتیم. شما هم که تازه رسیدی خسته ای...من هم برنامه ریزی کردم...ببخشید ولی نمی شه
آن قدر طبیعی حرف می زد انگار داشت تعارف یک دوست معمولی را با دست پس می زد. احسان خونسردی اش را حفظ کرد. مطمئن گفت: من تازه نرسیدم. دیروز رسیدم. خسته هم نیستم. خودم می برمت تهرون اگه هنوز روی حرف خودت بودی می ریم محضر طلاق می گیریم. مهریه ات چقدر بود؟
ابروهای سروین در هم گره خورد. طول سالن را طی کرد و رفت توی آشپزخانه: چایی می خورین؟
- نه دیگه باید برم. شب میام دنبالت
بی خداحافظی رفت. سروین نشست روی صندلی و به قوری لعابی روی میز نگاه کرد. مهریه اش چقدر بود؟ چهارده تا سکه. خوب بود. می ارزید. قرارداد خوبی بود. چهارده تا سکه سهم سروین می شد از معامله ای که کرده بود. آن قدر خندید که آخر گریه اش گرفت.
////////////////////////////////////////////
4/2
سروین نشسته بود توی اتاق بنیامین و به امروز فکر می کرد. به این که تا همین سه چهار ساعت پیش خوشحال بود. می خواست برود تهران و توی جاده آن قدر سر به سر بنیامین بگذارد تا جیغش دربیاید. مطمئن نبودم به این چیزها فکر کند ولی دلم می خواست فقط به این چیزها فکر کند. که دوباره خوشحال باشد. که این طور غصه دار زل نزند به تاریکی روبه رویش.
دایی و هرمینه داشتند شام می خوردند. انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده باشد. حق هم داشتند. برای آنها زندگی جریان یک نواخت و زیبای خودش را داشت چه می فهمیدند حال سروین را.
نگاهی به موبایلش کرد. دل دل می کرد به سعید زنگ بزند ولی نمی دانست چه بگوید. بگوید کسی که این طور پا گذاشت روی دلش برگشته دنبالش؟ بگوید احسانی که حرفش را با هم زده بودند برگشته است؟ همان کسی که سعید کمک کرده بود درد حرف هایش را تحمل کند و بعد فراموشش کند؟ موبایل را انداخت روی تخت و کلافه دراز کشید. چشم هایش را بست و سعی کرد فکر کند. شاید هم داشت تصمیم می گرفت با احسان برود. حتماً همین طور بود. آرام زیر لب گفت اگه تا ده شمردم و اومد باهاش می رم اگه نه ...
داشت دوباره سرنوشتش را با یک زنگ رقم می زد. زنگ در، آرام شروع کرد به شمردن ...یک ....
معلوم بود دلش می خواهد همراهش برود وگرنه نمی گفت تا ده
دو ...
از همان اول که چشمشان به هم افتاد فهمید دلش تنگ بوده است
سه ...
فهمید که منتظر بوده است
چهار ...
وگرنه چرا حالا نشسته بود توی تاریکی؟
پنج ...
چرا کلافه بود؟ مگر او نبود که هزاربار با خودش تمرین کرده بود اگر برگشت ...
شش...
اگر برگشت ... اگر آمد خیلی بی تفاوت بگوید خب کی برویم محضر؟
هفت ...
برویم برای طلاق؟
هشت ...
روی هشت مکث کرد. مطمئن شدم که دوستش دارد
نه ....
باز هم مکث کرد. دلش نمی خواست بگوید ده ...
اما گفت: ده
هرمینه در اتاق را باز کرد: پاشو بیا شام بخور
نفسش را بیرون داد و یک ضرب از جا بلند شد. هرمینه گفت: احسان جلوی در منتظرته
تنش لرزید. گفت: کی اومد؟
- نرفته بود که برگرده. برگشتنی دیدم جلوی در توی ماشین نشسته. گفت منتظر می مونم همین جا
نرفته بود که برگردد.
سروین هم داشت به همین یک جمله فکر می کرد. نرفته بود هیچ وقت...فقط پنهان می کرد که رفته است ... توی دل سروین را می گویم.
رفت نشست پای میز شام و دایی شاهرخ گفت: زنگ بزنم بیاد داخل شام بخوره؟
سروین یک لقمه کوچک کوکو گرفت: خونه شماست
دایی رو کرد به هرمینه ولی سروین گفت: نه
دایی خندید. هرمینه گفت: تو رو خدا مواظب باشید توی راه. من از همین الان دلم شور می زنه
سروین لقمه را به زور فرو داد و یک لیوان آب ریخت برای خودش. بنیامین گفت: خاله من می شینم جلو پیش بابا
از همین حالا داشت محدوده اش را معلوم می کرد. سروین از روی میز خم شد و لپ گرد و نرم بنیامین را کشید: نه خیر. تو می شینی عقب. تو که پاهات به زمین نمی رسه. ها ها ها
بنیامین اخم کرد و لب برچید: می رشه
سروین لیوان آب را تا ته سرکشید: تازه چه جوری می خوای بشینی جلو جات نمی شه
بنیامین چشمهایش گرد شد. نمی فهمید منظور سروین چی است. سروین گفت: اون جا من می خوام بشینم
بنیامین بغض کرد و ملتمسانه به مادرش نگاه کرد. سروین خندید: ها ها ها
هرمینه انگشت کرد میان حلقه های درشت موهای پسرش: چکار داری به بنیِ مامان؟ ولش کن مامان جون. اصلاً نمی یاریمش با خودمون خوبه؟
بنیامین عذاب وجدان گرفت: نه بیاریمش. بسینه عقب پیش تو و سالا
منظورش به خواهرش بود که هنوز به دنیا نیامده بود. می خواستند اسمش را بگذارند سارا. اسم من را بگذارند روی دخترشان.
سروین دست کشید روی سرش و گوشش را کشید. دایی گفت: بسه دیگه دایی جون. پاشو
سروین ساکت ماند. هرمینه دستش را گرفت و نشست کنارش: شاهرخ ولش کن. شاید نخواد بره. بگذار خودش تصمیم بگیره
هردو چشم دوختند به خواهرم. سروین یک لیوان دیگر آب خورد و از جا بلند شد. هرمینه گفت: غذا می گذارم ببر با هم ... بخورین
- نه
رفت توی اتاق و چمدانش را برداشت. دایی و هرمینه دنبالش آمدند. بنیامین دو تا چنگال را گرفته بود رو به روی هم و توی خیال آنها را به جنگ واداشته بود. چشم های سروین سر خورد روی دوتا چنگال که شاخ به شاخ شده بودند. از راهرو رد شد. هرمینه گفت: مراقب باشین
دایی سفارش کرد: لج نکن با خودت
سروین جوابشان را نداد. آرام گفت: شما هم مواظب باشین. برین داخل. بنی می فهمه بهونه می گیره
گونه اش را بوسیدند و دنبال سرش تا دم در آمدند. سروین در را باز کرد و دایی پیشانی اش را بوسید. احسان آن طرف توی ماشین تکیه داده بود به صندلی و خوابش برده بود. هرمینه گفت: خوابه؟ شاهرخ تو رو خدا بگو اگه خسته است ...
دایی رفت آن طرف کوچه و تقه ای به شیشه زد. احسان چشم باز کرد و راست نشست. خواب نبود.
از ماشین پیاده شد و با دایی دست داد. دایی داشت با دست به سمتی اشاره می کرد. داشتند آدرس خروجی شهر را با هم چک می کردند.
سروین کنار هرمینه ایستاده بود، آرام گفت: شما کی راه می افتین؟
- فردا صبح پرواز داریم
برگشت و متعجب به هرمینه نگاه کرد. هرمینه خندید: چیه نکنه فکر کردی با این شکم گنده می شینم توی ماشین تا تهرون میام؟
سروین حرصش گرفت: پس همه چی رو از قبل ...
- حالا
- من رو بگو دلم شور می زد دایی چطور تا تهرون بکوب می خواد رانندگی کنه
هرمینه نرم خندید. دایی و احسان با هم آمدند جلوی در. احسان چمدان را بی آن که از سروین بپرسد برداشت و برد طرف ماشین. دایی دست زد به بازوی سروین: برو. مراقب باشین. رسیدی حتماً زنگ بزن
احسان کنار ماشینش ایستاده بود. سروین با دایی و زنش روبوسی کرد و راه افتاد طرف ماشین. احسان از همان جا خداحافظی کرد. سروین نشست توی ماشین و همان دم پره بینی اش تکان خورد. این عطر لعنتی که دیگر هیچ چیز ازش توی خاطر من نمانده هنوز هم بوی خاطره های کهنه می دهند. بوی یک عشق قدیمی و فراموش شده.
احسان نشست پشت فرمان مزدای سیاهش و بی هیچ حرفی راه افتاد. سروین برگشت و برای آخرین بار برای دایی و زنش دست تکان داد و توی تاریکی گم شدند.
//////////////////////////////////////////////////////////
4/3
هیجان تنها چیزی بود که توی ماشین در جریان بود. صدای قلبشان را می شنیدم. نامنظم می زد و این تنها چیزی بود که شنیده می شد. سکوت و صدای نرم موتور ماشین که خیابان های تاریک را آرام رد می کرد. سروین چشم دوخته بود به تیرهای چراغ برق که یکی یکی از کنارش رد می شدند. احسان میخ شده بود به روبه رو. دستش روی فرمان بود. سروین شالش را کمی جابه جا کرد. دکمه را فشار داد تا شیشه پایین بیاید. تنش گرم بود و باد گرم مرداد ماه داغ ترش می کرد.
احسان آرام سرچرخاند طرفش و دوباره زل زد به رو به رو. شیشه را بالا کشید و کولر را زد و آن را گذاشت روی درجه آخر. بعد همان طور که یک دستش به فرمان بود دریچه ها را تنظیم کرد روی سروین که چشم بسته بود و تن داغش را سپرده بود به خنکای کولر.
می دانم دلش می خواست بخوابد اما حضور احسان تمرکز و آرامشش را برهم می زد. گوشی موبایلش بیب بیب کرد. آن را از ته کیفش بیرون آورد و صفحه اش را نگاه کرد. صورت خندان سعید رو به رویش بود. بالای صورتش اسمش نشسته بود said joooon پیامک را باز کرد. نوشته بود: راه افتادین؟
لبخند محوی روی لبش نشست. صفحه سفیدی باز کرد و نوشت: آره. رفتی به گل هام آب بدی؟
زود جوابش رسید: حالا؟
دوباره لبخند زد. نوشت: آره. ظرفهام رو هم بشور قربون دستت
موبایلش دوباره بیب بیب کرد. نوشته بود: نوکر بابات غلوم سیاه. یک باره بگو برم رخت هات رو هم بریزم تو لگن بشورم
خندید. احسان معذب بود اما تحمل کرد. سروین نوشت: آره فقط رنگی ها رو جدا کن قربون دستت ... یک صورتک زبان دراز هم کنارش گذاشت و آن را فرستاد.
دوباره بیب بیب موبایل: باشه. با لباسای خودم می شورم
سروین بلند خندید. زود نوشت: نه تو رو خدا لباسهای نازنینم شپش می گذاره
جواب پیامکش یک صورتک خندان و یک صورتک زبان دراز بود. ماشین سرعتش کم شد. احسان نگه داشت. سروین نگاهش کرد. بی توضیح پیاده شد و از دکه کنار خیابان آدرس خروجی را پرسید. سعید یک پیامک دیگر فرستاد: بنی خوابیده؟
سروین مردد شد. دوباره به احسان که داشت چیزی می خرید نگاه کرد و جواب پیامک را داد: آره. من هم می خوام بخوابم.
سعید جواب فرستاد: باشه خوب بخوابی بوس. همراه یک صورتک که دست توی بینی اش کرده بود.
سروین فقط یک صورتک فرستاد. صورتکی سبز که داشت بالا می آورد.
احسان برگشت توی ماشین و کیسه خوراکی ها را گذاشت روی صندلی عقب و دوباره راه افتاد. موبایل سروین بیب بیب کرد. سعید جواب فرستاده بود: صبح می زنگم
سروین خواست جواب بدهد که احسان گفت: می خوای تا صبح اس ام اس بازی کنی؟
سروین بی تفاوت جواب را فرستاد: باشه. بای بای
بعد موبایلش را گذاشت توی کیفش و گفت: نه می خوام بخوابم
احسان ضبط را روشن کرد. صندلی سروین را خم کرد عقب و دوباره در سکوت فرو رفتند. ترنم گیتار و بعد صدای خواننده که آرام می خواند.
کنارم هستی و اما دلم تنگ می شه هر لحظه
خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه
بوی سیگار خورد زیر بینی سروین. همان طور که چشم بسته بود گفت: نمی خوای که تا تهرون سیگار بکشی خفه بشم؟
لحنش سرد و طلبکار بود. احسان دستش را گرفت بیرون و سیگار را انداخت. دوباره شیشه را بالا کشید.
قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حال منو داری می فهمی یعنی چی این حرف
سروین چرخید طرف پنجره و چشم دوخت به منظره بیرون. تاریکی مطلق بود. از شهر بیرون زده بودند و جز چراغ های کنار جاده هیچ چیزی معلوم نبود.
تو هم مثل منی انگار از این دلتنگیا داری
تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خودآزاری
راست نشست و ضبط را خاموش کرد. احسان گفت: خوابم می گیره. بگذار بخونه
سروین چیزی نگفت. احسان دکمه ضبط را زد و آهنگ را رد کرد. آهنگ بعدی ریتمش تند بود.
تمام سالِ من بی تو، پر از سوز زمستونه
سروین گفت: قشنگ همش رو هم با مناسبت انتخاب کرده
احسان پرسید: کی؟
- همون که ازش این سی دی رو خریدی
- بس که خر بوده
سروین خنده اش گرفت اما نخندید. احسان گفت: اگه یخت وا شده چایی بریز بخوریم
سروین شانه بالا انداخت. احسان دهانش را پر و خالی کرد. ماشین را نگه داشت و از وسط صندلی ها فلاسک چایی را بیرون آورد. با دوتا استکان. سروین خودش را چسباند به درب ماشین که به احسان نخورد. احسان برگشت نشست سر جایش و گفت: به خدا جذام ندارم
سروین گفت: ولی من آلرژی دارم
- به من؟
- به همه ی مردها
احسان فقط نفسش را بیرون داد. یک چایی ریخت و گرفت طرف سروین.
- ممنون...نمی خورم
احسان دستش را چند ثانیه همان طور گرفت. سروین خواست استکان را بگیرد ولی احسان دستش را عقب کشید: باشه نخور
سروین حرصش گرفت. حوصله شوخی های احسان را نداشت. موبایل احسان زنگ خورد. استکان را گذاشت توی جای مخصوصش و ماشین را روشن کرد. مادرش بود.
مادرش را می دیدم که نشسته کنار ستون دیوار، قیافه اش تغییر نکرده بود، همان طور گرد و قلنبه. فقط روی پوست صورتش چند رد عمیق جا انداخته بود. این ها همان وقتی که احسان رفت زندان سر و کله شان پیدا شد.
گوشی را جواب داد و آرام برگشت توی جاده: بله مامان؟
از عمد این طور گفت تا سروین هم بداند با کی حرف می زند.
مادر احسان گفت: اومد؟
احسان از گوشه چشم نگاهی به سروین انداخت: بله
- خب؟ چیزی نگفت؟ بداخلاقی نکرد؟
- نه
- خداروشکر. حالش خوبه؟
- بله
- مراقب باش مادرجون
- چشم
گوشی را قطع کرد. سروین به طعنه گفت: اگه راحت نیستی نگه دار من می رم بیرون که راحت حرف بزنی
احسان چایی را برداشت و به لبش نزدیک کرد: فعلاً که تو ناراحتی
- کسی مجبورت نکرده بود همسفر من بشی
- می دونم
چایی را مزه مزه کرد و ادامه داد: وقتی رسیدیم تهرون هرکاری خواستی می کنم ولی حالا که کنارم نشستی این قدر بداخلاقی نکن
سروین لغزید روی صندلی و چشمش را بست: من می خوابم. تو هم رانندگیت رو بکن
احسان لیوان را گذاشت سرجایش: پس ضبط رو روشن می کنم
سروین جواب نداد و احسان ضبط را روشن کرد. صدای گرم خواننده پیچید توی ماشین.
بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
سروین پوزخند زد. اگر هومن کنارم بود می گفت شرط می بندم احسان نشسته دونه دونه این آهنگ ها رو انتخاب کرده
اگر از عاشقی پرسید بدان دلتنگ آن هستم
سروین آه کشید و احسان گفت: چیه؟ اذیتت می کنه
- اون کولر رو خاموش کن. یخ بستم
کولر را خاموش کرد. پنجره ماشین را پایین کشید.
بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم
سروین توی صندلی جا به جا شد و زیر لب فحش داد. احسان نگاهش کرد ولی سروین چشم بسته بود.
همان طور که چشمش را بسته بود دست کرد توی کیفش و موبایلش را درآورد. بعد چشم باز کرد. هدفونش را وصل کرد و آهنگ مورد علاقه اش را باز کرد و هدفون را گذاشت.
این آهنگ را سعید برایش بلوتوث کرده بود و خیلی دوستش داد.
به دادم برس که عمق این نیمه شب قد اتفاق تو کوتاه نیست
به دادم برس از جنون تا زمین دوتا پنجره بیشتر راه نیست
تکان های نرم ماشین، صدای گرم خواننده توی گوشش، چشم هایش سنگین شدند و به خواب رفت.
احسان به صورتش نگاه کرد که معصوم به خواب رفته بود. باد هنوز گرم بود. موهایش چسبیده بودند روی گردنش. شال دور گردنش را آرام باز کرد و کولر را روی درجه کم تنظیم کرد. ضبط را روشن کرد و صدایش را پایین آورد. چشم هایش خسته بودند. می دانم که به سروین دروغ گفته بود. شب قبل تا دیروقت سرکار بود و بعد دوش گرفت و بکوب تا شیراز رانندگی کرد. امروز صبح رسیده بود و چشم هایش می سوختند. یک چایی دیگر برای خودش ریخت و لاجرعه سرکشید. خنکای ماشین پلک هایش را سنگین می کرد. پنجره را پایین کشید و سیگاری آتش زد. دستش را گرفت بیرون تا دود به مشام سروین نخورد. خوابش نمی پرید. سروین را کنارش داشت اما مایوس بود. از رفتارهای سردش، از پیامک زدن هایش، از خوابیدن بی خیالش ولی خودش را آماده کرده بود که تحمل کند. منتظر بیشتر از این بود و حالا به همین قهر هم راضی بود.
دوساعت دیگر رانندگی کرد تا رسیدند به شهرضا. جلوی یک مجتمع بین راهی نگه داشت. چرخ ها که ایستادند خواب سروین تمام شد. گیج و منگ سر جایش نشست. احسان ماشین را یک گوشه پارک کرد و گفت: گرسنه نیستی؟
سروین خمیازه کشید. بی تفاوت: نه
- می خوای بیایی یه کم قدم بزنی؟
- نه
احسان فلاسک را بی حرف برداشت و رفت داخل رستوران. سروین به ساعتش نگاه کرد. هنوز خیلی راه بود. خمیازه کشید و تازه حس کرد مثانه اش در حال انفجار است. از ماشین پیاده شد و رفت طرف دستشویی ها که پشت یک دیوار بلند ساخته شده بود. توی محوطه چند آبخوری برای وضو گرفتن بود. چراغ های محوطه یا سوخته بودند یا خاموش بودند، آنجا تاریک بود. اگرچه هنوز از رفتن به جاهای خلوت و تاریک می ترسید ولی نمی توانست تا تهران صبر کند. کمی این پا و آن پا کرد و با دیدن زنی که همراه بچه اش به سویش می آمدند وارد محوطه شد. جز او و همان زن کسی آنجا نبود. سعی کرد زود برگردد. گوشش به صداهای بیرون بود. زن داشت دست بچه اش را می شست و با لهجه ای که چیزی از آن نمی فهمید بچه اش را دعوا می کرد. وقتی بیرون آمد زن رفته بود. پاهایش سست شدند. دوید طرف آبخوری ها و توی کیفش دنبال صابون مایع گشت. کیفش آن قدر شلوغ بود که نمی توانست شیشه کوچک را پیدا کند. تاریکی آنجا هم علت دیگرش بود. سرش توی کیف بود که دستی به شانه اش خورد. جیغ کوتاهی زد و مثل کسی که به سیم برق وصل شده باشد از جا پرید و بعد در یک حرکت غیرارادی ساعدش را کوبید روی سینه احسان، جایی نزدیک گردنش.
احسان که عقب رفت تازه متوجه شد چه کار کرده است ولی آن قدر هراسیده بود که نمی توانست حرف بزند.
احسان متحیر نگاهش کرد. به خواهرم که هنوز گارد گرفته بود و نفس نفس می زد. دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و آرام نزدیکش شد: نترس منم
سروین دستش را آرام پایین آورد و انگار هم خجالت کشیده بود و هم نمی خواست ترسش را بیش از این هویدا کند. نفسش را حبس کرد و سعی کرد آرام تر آن را بیرون بدهد. بدون صابون دستش را شست.
احسان پشت سرش بود. داشت حرکات دستپاچه سروین را نگاه می کرد. صبر کرد تا کارش تمام شود بعد کمی عقب رفت و اجازه داد تا سروین جلو بیفتد. سروین هنوز نفس می زد و قدم هایش نامتعادل بود. رسیدند جلوی ماشین. درب ماشین را کشید ولی قفل بود. احسان نگاهش کرد. سروین عصبی گفت: بزن این وامونده رو
احسان دست دراز کرد طرف ماشین و قفل را زد. سروین نشست توی ماشین. احسان هم سوار شد. اولین کاری که کرد لمس گردنش بود. جایی که سروین ضربه زده بود.
سروین گفت: ببخشید...
احسان آرام گفت: عیب نداره
بعد ماشین را روشن کرد و راه افتاد. سروین ضبط را روشن کرد تا جبران کرده باشد.
عاشقتم مث من که نفس به نفس با توام همه جا
احسان ولی دیگر نمی خواست چیزی بشنود. به هم ریخته بود. ضبط را خاموش کرد: مطمئنی گرسنه نیستی؟
- نه
- بخواب
- خوابم نمی یاد
- چایی ...
- نه ... رانندگی کن. کاری به من نداشته باش
احسان پایش را فشار داد روی گاز و از اتوبوس جلوی رویش سبقت گرفت. سرعتش را زیادتر کرد و پراید پیش رویش را هم پشت سر گذاشت. سروین عصبی شد: چه خبره آروم برو
ولی احسان گوش نمی داد. همان طور پرشتاب می رفت. عقربه سرعت رسیده بود به صد و نود. سروین دوباره گفت: با توام چه خبره؟
احسان خونسرد گفت: می خوام زود برسیم. نمی خوام زجرت بدم بیشتر از این
سروین روی صندلی جابه جا شد: گفتم که ببخشید. دست خودم نبود. توی کلاس یادم دادن اگه کسی از پشت سر غافلگیرتون کرد این طوری بزنید
احسان سرعتش را کم کرد: کلاس؟
- کلاس دفاع شخصی
- خوب هم یادت دادن
- می دونم
بعد به جای ضربه نگاه کرد. پوست احسان سرخ شده بود. احسان دوباره جای ضربه را با دست لمس کرد: نجنبیده بودم گردنم پریده بود
سروین ریز خندید. احسان لبخند زد و سرعت را کم تر کرد. بعد آرام گفت: دکتر هم رفتی؟
سروین دوباره گارد گرفت: به خودم مربوطه
- باشه. من که چیزی نگفتم
سکوت..... یخ این رابطه نمی شکست. به این راحتی نمی شکست.
احسان گفت: چشمام داره کور می شه
- چیه من که به چشمات کاری نداشتم
برگشت زل زد به سروین و سر تکان داد: چه ربطی داشت بچه
دل سروین لرزید. مثل یک ماهی توی تنگ بلور. اما نخواست کم بیاورد. گفت: بچه خیلی وقته مُرده
- واسه من تو همیشه بچه ای
لب هایش آغشته به لبخند بود ولی چشمهایش غمگین بودند. سروین انگشت هایش را فشار داد توی هم. احسان می دید که سروین توی خودش جمع شده است. گفت: حالا چرا پاهات رو جمع کردی توی هم؟ راحت بشین
- خوابت نبره بریم ته دره.این دفعه دیگه مامان بابام تا جهنم میان دنبالت ها
می خواست حرف را عوض کرده باشد ولی بد حرفی انتخاب کرد.
احسان فرمان را محکم گرفت و سیگاری آتش زد.
- باز؟
- دیگه باید تحمل کنی اگر می خوای نبرمت ته دره. گفتم که چشمام از خستگی داره کور می شه
- خب چایی بخور
سرعت ماشین یک دفعه کم شد. دستش را کوبید به پیشانی اش: دیدی چی شد؟ فلاسک رو یادم رفت بگیرم
زد توی جاده خاکی و سروین با حرص گفت: نکنه می خوای واسه یه فلاسک فکسنی برگردیم این همه راه رو؟
احسان کم کم داشت کلافه می شد. توی تاریکی زل زد به چشم های سروین: کلاً با چی حال می کنی، بگو همون کار رو بکنم؟ سیگار نکشم، چایی هم نخورم سرکوفت بی عرضگی هفت هشت سال پیش رو هم می زنی توی چشمم. خب بیا.... نشستم که هرچی دلت می خواد بگی. اصلاً بیا بزن تو گوشم ولی این قدر تلخی نکن. فهمیدم. به خدا فهمیدم ازم متنفری. باشه...قبول... اصلاً من آدم نیستم قبول...فقط این قدر من رو عصبی نکن...
سروین نگاهش کرد. ساکت زل زده بود به مرکب سیاه شب.
نمی دانم چطور جرات کرد این حرف را بزند. ولی دهان باز کرد و گفت: عصبی بشی من رو می کشی؟
احسان نگاهش کرد. سرد. تلخ. دردمند. از ماشین پیاده شد و رفت درب عقب را باز کرد: پاشو بشین عقب. بلند شو
سروین در ماشین را باز کرد و پیاده شد. ازحرفی که زده بود عذاب وجدان گرفته بود ولی نمی خواست کوتاه بیاید. درب سمت خودش را باز کرد و نشست روی صندلی عقب. احسان برگشت توی ماشین و صندلی را عقب داد و گرفت خوابید. سروین ماتش برده بود. پرسید: می خوابی؟
جوابی نشنید. آرام تر با صدای مخملی اش پرسید: کی بیدارت کنم؟
احسان قفل در را زد و ساعدش را سایه بان چشم هایش کرد: خودم بیدار می شم. بخواب
سروین همان طور نشست. خم شد از وسط دوتا صندلی کیفش را برداشت و هدفونش را درآورد توی گوشش گذاشت. می ترسید بخوابد. توی آن جاده تاریک، توی برهوت. روی صندلی عقب.
صدای آهنگی که توی گوشش بود نامفهوم شنیده می شد. احسان گفت: بخواب ... اون رو هم خاموش کن
سروین لج کرد. چند دقیقه ای گذشت. احسان نچی کرد و نفس عمیقی کشید. سروین متوجه اش بود. گفت: خب تو بخواب. چکارت دارم من...می ترسم بخوابم...اگه یکی اومد در رو باز کرد...شیشه رو شکست....
احسان دستش را از روی پیشانی اش برداشت وگردن چرخاند طرف سروین. روی لبش لبخند بود ولی لحنش دلخور بود: تو که این قدر می ترسی چرا این قدر لجبازی می کنی بچه؟
سروین رویش را برگرداند: بچه خودتی
احسان گفت: بیا
سروین متعجب به دست احسان که دراز شده بود نگاه کرد. احسان چرخید و از وسط صندلی ها دست سروین را گرفت.
سروین عصبی گفت: چکار می کنی؟
- پاشو بیا جلو ...
تا سروین به خودش بجنبد از وسط صندلی ها او را کشید جلوی ماشین. سروین عصبی گفت: چه کار می کنی روانی؟
احسان بازوهای سروین را سفت چسبید و او را از روی صندلی فاصله داد. نفسش می خورد توی صورت سروین: پاهاتو بیار جلو دیگه
سروین عصبی و دلخور صورتش را گرفت عقب و به زحمت خودش را کشید جلوی ماشین. نشست روی صندلی اش. احسان مچ دستش را محکم گرفت.
- ول کن دستم رو
احسان دوباره خوابید و دست دیگرش را گذاشت روی چشم هایش: حرف نزن...بخواب...این جوری دیگه کسی اذیتت نمی کنه
پوست دستش درست همان جایی که احسان گرفته بود سفید سفید شده بود. مستاصل گفت: باشه...دستم رو ول کن... دیگه حرف بیخود نمی زنم...نکن...می ترسم
صدایش می لرزید. احسان نگاهش کرد. دستش را شل کرد و لغزاند تا انگشت های سروین.
سروین ساکت بود. از رفتار احسان ترسیده بود. می ترسید تکان بخورد.
انگشت های کشیده اش را نرم گذاشت روی دست سروین و با صدایش که خش دار شده بود گفت: نترس دیوونه نیستم
بعد آرام سر تکان داد و خندید. دستهایش را چسباند به فرمان. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. حرفی نزدند. سروین چشمهایش را بست و تا تهران خواب کوچه تاریکی را دید که دستی از آن بیرون می آمد و او را توی خودش می کشاند. ناله هایش شبیه همان وقت هایی شده بود که چنین خوابی می دید. احسان آرام گونه اش را نوازش می کرد و مجبورش می کرد از خواب بیدار شود بلکه کابوسش تمام شود.
عروس مرده
فصل چهار: سیب و گندم
بخش چهار
سروین چشم گشود و خودش را جلوی یک برج غریبه یافت. ساعتش روی شش صبح ایستاده بود. آسمان تاریک و روشن بود. با صدایی گرفته پرسید: کجاییم؟
- تهرون
ریموت در را زد و چرخید توی پارکینگ. سروین پرسید: صبر کن... چکار می کنی؟
احسان در سکوت ماشین را از پیچ پارکینگ رد کرد و توی جای خودش پارک کرد. بعد دست هایش را کمی عقب برد و سرش را به چپ و راست خم کرد.
- گفتم چکار می کنی؟
احسان با چشم های مست خواب نگاهش کرد: هیچی ... نمی خوای که کله سحر ببرم بگذارمت جلوی خونه تون؟
- آره
لحنش را بچه گانه کرد: آره؟
بعد دوباره جدی شد: پاشو برو بالا. آسانسور رو بزن تا بیام
- جدی گفتم
دهنش را از هوا پر و خالی کرد: منم جدی گفتم
بعد از ماشین پیاده شد و صندوق عقب را زد و چمدان را بیرون آورد. برگشت درب جلو را زد: نشستی که هنوز ... بلند شو
سروین مردد پایش را از ماشین بیرون گذاشت: برام تاکسی تلفنی بگیر خودم می رم
احسان سرش را به عقب خم کرد و بعد خم شد توی ماشین: ببین ... الان اینی که جلوت واساده اگه دو قدم دیگه راه بره از خستگی می میره. پاشو
راست ایستاد و منتظر ماند تا سروین پیاده شود. بعد راه افتاد طرف لابی. برج بزرگ اما خلوتی به نظر می رسید. ایستاد جلوی آسانسور و دکمه آن را زد. زل زد به صورت سروین که میخ شده بود به چراغ قرمز صفحه کلید آسانسور. درب آسانسور باز شد ولی سروین تکان نخورد. گفت: برو دیگه
سروین رفت توی اتاقک وسیع آسانسور. احسان دکمه طبقه یکی مانده به آخر را زد و درب آسانسور بسته شد. سروین کز کرده بود گوشه آسانسور و چشم دوخته بود به کف آن. احسان در گوشه دیگر با چمدان سروین ایستاده بود و به او نگاه می کرد. آرام گفت: نترس ... نمی کشمت
سروین آب دهانش را فرو داد اما به احسان نگاه نکرد. من هم ترسیده بودم. یک لحظه آرزو کردم هومن کنارم بود و فکرهای احسان را برایم می خواند که این طور مثل ناظری بیچاره کنارشان نمی ایستادم.
دینگ دانگ آسانسور که بلند شد احسان گفت: برو
سروین رفت بیرون. دست هایش را آماده کرده بود اگر احسان کاری کرد عکس العمل نشان دهد. احسان با فاصله قدم برداشت تا جلوی درب خانه. دسته کلیدش را بیرون آورد و درب چوبی را باز کرد: بفرمایید
خیالم کمی راحت شد. لحنش مودبانه شده بود.
سروین وارد شد. مقابلمان یک سالن وسیع بود که کف آن با سنگ شیری رنگ پوشانده شده بود. دوتا پنجره وسیع انتهای سالن سمت راست رو به کوچه قرار داشت. جلوی یکیشان یک میز ناهار خوری چوبی سفید و نیمکت های پشت بلند با روکش های مخملی قهوه ای و سفید گذاشته بودند. روی میز یک بونسای کوچک خودنمایی می کرد.
مبل های چرم راحتی وسط سالن را اشغال کرده بود و ال ای دی بزرگی رو به رویش قرار گرفته بود. سمت چپ ورودی آشپزخانه بود و کنار آن راهروی بلندی بود که به بخش خصوصی خانه ختم می شد. احسان راه افتاد طرف راهرو و به سروین اشاره کرد: بیا
دست راست راهروی بلند درب حمام و دستشویی بود و انتهای آن به دو اتاق خواب بزرگ ختم می شد. درب یکیشان باز بود. احسان رفت داخل: بیا دیگه
سروین کیفش را گذاشت روی کانتر آشپزخانه و آرام راهرو را طی کرد تا رسید به اتاقی که احسان واردش شده بود. اتاق خوابش بود. یک تخت کینگ سایز با ملافه های سفید. تا ملافه ها را دیدیم شناختیم. مثل همانی بودند که سروین با خودش به زندان برده بود. آبی روشن با خطوط باریک و پهن سفید. اگر طرح ساقه های پیچک سپیدی که میان خطوط دویده بودند نبود شک می کردم به چیزی که قبلاً دیده بودم. دقیق همان بود.
جای سر روی یکی از بالش ها فرو رفته بود. روتختی سفید پنبه ای نامرتب روی تخت افتاده بود. احسان ساک را گذاشت گوشه اتاق و شلوارک و تی شرتی را که کف اتاق افتاده بود برداشت: ببخشید با عجله اومدم یادم رفت مرتبش کنم
اگرچه کل خانه مرتب و تمیز بود ولی سشواری که روی میز رها شده بود. شیشه ادکلنش و افترشیو میز دراور را درهم ریخته نشان می داد. گفت: من می رم توی سالن می خوابم. راحت باش
سروین بالاخره زبان باز کرد: می خوابی؟
- آره...عیب داره؟
- خب ... مامانم الان منتظره
- گفتم نزدیک ظهر می رسیم. برو بخواب...اگه خواستی دوش بگیری...
- نه
ساکت ماند. از کنار سروین عبور کرد و جلوی در که رسید گفت: در رو ببندم؟
سروین چرخید طرف در: بله
احسان از طرز بله گفتنش خنده اش گرفت. در را بست و رفت روی کاناپه بزرگی که گوشه سالن گذاشته بود خوابید. سروین نمی دانست چکار کند. کمی دور خودش چرخید بعد رفت جلوی آیینه و ادکلن احسان را برداشت و بویید. به ملافه دست کشید و چشم هایش را باز و بسته کرد. بالشی را که استفاده نشده بود برداشت گذاشت روی فرش پرز بلندی که کنار تخت پهن شده بود. مانتو و شالش را کند و گرفت خوابید و خوابش آنقدر عمیق شد که صدای زنگ موبایلش هم بیدارش نکرد.