نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۲ HANA: خب باشه دوست داشتن که زوری نمیشه دوسم نداری خب چرا اذیتت کنم : سلام من 2 ماهی نبودم و میدونی خب توی این 7 ماهه زندگیم به کل بهم ریخته از روابط خانوادم با فامیل گرفته تا تا حال پدر و مادرم وضع خودم از ...

۲ روز پیش
83K
#بخونید هواسرده تابستون بارشوبسته وپاییزباتمام زیباییاش ازراه رسیده پاییزرودوست دارم ‌گویاعاشق شده🍁 🍃 🍂 🌿 شب اول پاییزه هواکمی خنکه وروبه سردیه راه میرم بی سروصدا توی خیابون زیرنور چراغای شهر⚡ ساعت ازنصفه شبم گذشته⏳ ...

#بخونید هواسرده تابستون بارشوبسته وپاییزباتمام زیباییاش ازراه رسیده پاییزرودوست دارم ‌گویاعاشق شده🍁 🍃 🍂 🌿 شب اول پاییزه هواکمی خنکه وروبه سردیه راه میرم بی سروصدا توی خیابون زیرنور چراغای شهر⚡ ساعت ازنصفه شبم گذشته⏳ ⌛ ⏳ جزمن وپیاده رو و برگای خشکه درختاونوره چراغای شهر خبرازهیج عابره دیگه ای ...

۱ هفته پیش
20K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت_۳۵ برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم. باید یکم با خودم حرف میزدم باید کنار میومدم با این موضوع که یه عاشق شدن چطوری گند زد به زندگیم. خسته بودم...از همچی. با همون لباسای بیرونیم خودمو انداختم رو تخت. چشامو بستم و سعی کردم بخوابم ولی مگه میشد؟ ...

۲ هفته پیش
124K
#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای ...

#پارت_۳۴ #رمان_گرداب #نویسنده_خاموش اصلا همچی عوض شده بود.... اوایل مهر ماه که امین گفت برگشته که همه چیو جبران کنه. برگشته ک بعدا نگم نامرد بود...برگشته که تاوان بده... همون موقع بود که همه پسرای زندگیم جز علیرضا و امین رو حذف کردم و بعدش بخاطر علیرضا امین رو حذف ...

۳ هفته پیش
85K
سلام یارو دکتر خوشتیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام،ولی من میگم به شما،شما که هر کی نیستی، سلام جات خالی،پریشب باد زد برگ درخت پیره رو ریخت رو حیاط آسایشگاه،یهو دیدم همه جا ...

سلام یارو دکتر خوشتیپه گفته به هر کی میرسم نگم سلام،ولی من میگم به شما،شما که هر کی نیستی، سلام جات خالی،پریشب باد زد برگ درخت پیره رو ریخت رو حیاط آسایشگاه،یهو دیدم همه جا شد برگای چروکِ زرد و نارنجی،خسسّه ی خسّه، فهمیدم پائیز شده،پائیز یهو میاد،میدونی که،وقتی میاد ...

۴ هفته پیش
177K
#عشق_باطعم_تلخ #part97 سعی کردم کل حواسم به تلویزیون باشه؛ اما بار دوم و سوم زنگ زد، هی چشمم می‌رفت سمت صفحه‌ی گوشی که روشن و خاموش می‌شد! کل حواسم به گوشیم بود تا تلویزیون. چند ...

#عشق_باطعم_تلخ #part97 سعی کردم کل حواسم به تلویزیون باشه؛ اما بار دوم و سوم زنگ زد، هی چشمم می‌رفت سمت صفحه‌ی گوشی که روشن و خاموش می‌شد! کل حواسم به گوشیم بود تا تلویزیون. چند بار دیگه زنگ زد، کلافه تلویزیون رو خاموش کردم پوفی کشیدم چی می‌خواست از جونم؟ ...

۲۸ شهریور 1398
44K
#همسر_اجباری #۳۷۴ دکترو صدا زدمو اون برگشت رفتم وازش خواستم اجازه بده خودم به آنا بگم... رفتم داخل اتاق آروم و بی صدا رفتم سمتس چشمشو بسته بود... -آنا.... چشماشو باز کرد...و نگاهی بهم انداخت ...

#همسر_اجباری #۳۷۴ دکترو صدا زدمو اون برگشت رفتم وازش خواستم اجازه بده خودم به آنا بگم... رفتم داخل اتاق آروم و بی صدا رفتم سمتس چشمشو بسته بود... -آنا.... چشماشو باز کرد...و نگاهی بهم انداخت -جانم... -من...ینی چیزه من... من....بابا....تو...ینی....آنامامانی شدی.. آنا چشماشو با تعجب باز کردو بهم دوخت ...چی... ...

۲۷ شهریور 1398
58K
#همسر_اجباری #۳۶۳ آنا جان حرف شما درست اما به احتمال زیاد...با این حرفایی که تو زدی...و عالئمی که گفتی.االن زنگ میزنم میرم دنبالش بیاد ویزیتت کنه.اما مطمئنم که اون عوضی نتونسته... اومد و کنارم نشست. ...

#همسر_اجباری #۳۶۳ آنا جان حرف شما درست اما به احتمال زیاد...با این حرفایی که تو زدی...و عالئمی که گفتی.االن زنگ میزنم میرم دنبالش بیاد ویزیتت کنه.اما مطمئنم که اون عوضی نتونسته... اومد و کنارم نشست. ینی راست میگفت ...ینی...اشک تمام صورتم خیس کرد مانیا هم اشکش در اومده بود ...واقعا ...

۲۷ شهریور 1398
54K
#همسر_اجباری #۳۴۸ با خستگی امروز اصال نفهمیدم کی خوابم برده بود... ... با صدای جیغ و دادی چشمامو باز کردم این صدای آنا بود ....ها....آره صدای خودش بود... با عجله از اتاق بیرون رفتم دوییدم ...

#همسر_اجباری #۳۴۸ با خستگی امروز اصال نفهمیدم کی خوابم برده بود... ... با صدای جیغ و دادی چشمامو باز کردم این صدای آنا بود ....ها....آره صدای خودش بود... با عجله از اتاق بیرون رفتم دوییدم سمت اتاق آذین که آنا اونجا بود. هیچ کس خونه نبود کجا بودن... بابای آنا ...

۲۷ شهریور 1398
32K
#همسر_اجباری #۲۷۴ منو آنا داشتیم میخندیدم که بازم داد زد واه جوونای قدیم یکم حیا داشتن. احسان:واال بخدا ... آذین:واه تو که خواب بودی ، -خیال داشتی بیدار نشم... واه آریا دیدی این زلیل مرده ...

#همسر_اجباری #۲۷۴ منو آنا داشتیم میخندیدم که بازم داد زد واه جوونای قدیم یکم حیا داشتن. احسان:واال بخدا ... آذین:واه تو که خواب بودی ، -خیال داشتی بیدار نشم... واه آریا دیدی این زلیل مرده چی بهم میگه ....ایش ایکبیری. آذین :داداشی خیلی وقته احسان منو اذیت میکنه و تو ...

۲۵ شهریور 1398
28K
#همسر_اجباری #۲۵۴ سرشو گذاشت رو سینه ام -ینی هیچ وقت تنهام نمیزاری....آریا این خواب نیست توام منو دوست داری. تک خنده ای کردمو -شیرینی چرا بازم مزه میریزی نمی دونی میخورمت.برو صورتتو بشور خانمم. -نه ...

#همسر_اجباری #۲۵۴ سرشو گذاشت رو سینه ام -ینی هیچ وقت تنهام نمیزاری....آریا این خواب نیست توام منو دوست داری. تک خنده ای کردمو -شیرینی چرا بازم مزه میریزی نمی دونی میخورمت.برو صورتتو بشور خانمم. -نه یه کار مهم تر دارم. با تعجب نگاهش کردمو گفت مگه چیه؟آهاااا فهمیدم میخوای منو ...

۲۳ شهریور 1398
62K
#همسر_اجباری #۲۴۲ رفتیم روبروی در واحد واستاد منم دقیقا پشت سرش واستادم و در باز کرد رفتیم داخل و درو بست یه باره برگشت سمتم .ای خدا این بازم جوجه ی خودمه ها قدش به ...

#همسر_اجباری #۲۴۲ رفتیم روبروی در واحد واستاد منم دقیقا پشت سرش واستادم و در باز کرد رفتیم داخل و درو بست یه باره برگشت سمتم .ای خدا این بازم جوجه ی خودمه ها قدش به زور تارو شونم میرسید انگشت اشارشو اورد باال به نشانه تهدید رو هوا تکون دادو ...

۲۳ شهریور 1398
65K
#همسر_اجباری #۲۴۱ آخه خیلی اذیت شدی....تقصیر من بود ببخشید.... بعد از یکم حرف زدن با آنا و دل داری دادنش. مرخص شدم و از آریا خواستم منو بزاره خونه خودم که آریا:احسان اینا کی بودن!؟ ...

#همسر_اجباری #۲۴۱ آخه خیلی اذیت شدی....تقصیر من بود ببخشید.... بعد از یکم حرف زدن با آنا و دل داری دادنش. مرخص شدم و از آریا خواستم منو بزاره خونه خودم که آریا:احسان اینا کی بودن!؟ مگسای گرد شیرینی داداش. د کوفت االن وقت شوخیه. نه غلط بنده رو بپذیر. غلط...یه ...

۲۳ شهریور 1398
47K
#همسر_اجباری #۲۳۵ آره درسته این خیابونیه که آپارتمان خودم اینجاست. یهویی انگار چیزی یادم افتاده چشمم رفت سمت چپ خیابون لعنتی این همون پارکی بود که آنا اسمشو گذاشته بود تنهایی دونفره. ... سرمو به ...

#همسر_اجباری #۲۳۵ آره درسته این خیابونیه که آپارتمان خودم اینجاست. یهویی انگار چیزی یادم افتاده چشمم رفت سمت چپ خیابون لعنتی این همون پارکی بود که آنا اسمشو گذاشته بود تنهایی دونفره. ... سرمو به پشتی تکیه دادم هیچکی تو پارک نبود.هیچ کس. چراغا روشن بودن و دقیقا باالی اون ...

۲۳ شهریور 1398
54K
#دخترای_لجباز 😒 پسرای_مغرور 😓 پارت سی و سوم 💔 با عصبانیت رفتم کنار و گفتم : هووو . ب تو چ . تو بابامی ؟ مامانمی ؟ داداشمی ؟ شوورمی ؟ دوس پسرمی ؟ تورو ...

#دخترای_لجباز 😒 پسرای_مغرور 😓 پارت سی و سوم 💔 با عصبانیت رفتم کنار و گفتم : هووو . ب تو چ . تو بابامی ؟ مامانمی ؟ داداشمی ؟ شوورمی ؟ دوس پسرمی ؟ تورو صه ننه . با عصبانیت گفت : بگو اون کی بود . دوس پسرت بود ...

۲۲ شهریور 1398
49K
پارت ششم قسمت ۱ باانگشتام بازی میکردم اواکه کنارم نشست نگاهم به نشیمن روبه روافتاد درست همون لحظه دیدم که کریس نشست روی همون نشیمن الان دیگه به خوبی سنگینی نگاهش رواحساس میکردم ،دلم میخواست ...

پارت ششم قسمت ۱ باانگشتام بازی میکردم اواکه کنارم نشست نگاهم به نشیمن روبه روافتاد درست همون لحظه دیدم که کریس نشست روی همون نشیمن الان دیگه به خوبی سنگینی نگاهش رواحساس میکردم ،دلم میخواست به چشماش نگاه کنم حس میکردم فراموش کردم چشماش چه شکلیه دلم میخواست دوباره به ...

۱۷ شهریور 1398
24K
پارت صدو سه هی داشتم ادامه میدادم که یهو دیدم همه میخندنو ننه گرام با چش غره نگام می‌کنه منم لبمو مثه سکتیا کردم و به لبخند خوشل زدم براش و آهنگ گذاشتم و همه ...

پارت صدو سه هی داشتم ادامه میدادم که یهو دیدم همه میخندنو ننه گرام با چش غره نگام می‌کنه منم لبمو مثه سکتیا کردم و به لبخند خوشل زدم براش و آهنگ گذاشتم و همه رفتیم وسط و خودمان را خالی کردیم و آراد به من یه جوری نگاه میکرد ...

۱۵ شهریور 1398
64K
#رمان_گرداب #پارت_بیستوچهارم #نویسنده_خاموش بعد اون حرفش منم مثل یه سگ پریدم بهش که تو غلط کردی درباره من نظر و فکری داشتی و دعوا بالاگرفت و ااسباب خنده امین هم فراهم شد. بعد از چند ...

#رمان_گرداب #پارت_بیستوچهارم #نویسنده_خاموش بعد اون حرفش منم مثل یه سگ پریدم بهش که تو غلط کردی درباره من نظر و فکری داشتی و دعوا بالاگرفت و ااسباب خنده امین هم فراهم شد. بعد از چند ساعت که گذشت و من یکم اروم تر شدم علیرضا اومد پی وی و یه ...

۱۳ شهریور 1398
102K
#پارت 34 رمان تقدیر خاکستری... #آران... که همین که چشمام گرم شد با اون کابوسای لعنتی ... جیغ یه زن و دختر بچه و دادای مردی که التماس میکنه ... جیغای زن هی بلند و ...

#پارت 34 رمان تقدیر خاکستری... #آران... که همین که چشمام گرم شد با اون کابوسای لعنتی ... جیغ یه زن و دختر بچه و دادای مردی که التماس میکنه ... جیغای زن هی بلند و بلند تر میشدن ... نه نکشین نه جیغ نکش ... #طوفان.. از اتاق آران که ...

۱۲ شهریور 1398
63K
#پارت_سی_و_نه #گم_شده_ها سهون: من زود تر از بچه ها اومدم تو اتاقم که بخوابم. ساعت نزدیکای چهار بودو من هنوز خوابم نبرده. حس میکنم یه اتفاقی افتاده. صدای بسته شدن در اومد. چند دقیقه بعد ...

#پارت_سی_و_نه #گم_شده_ها سهون: من زود تر از بچه ها اومدم تو اتاقم که بخوابم. ساعت نزدیکای چهار بودو من هنوز خوابم نبرده. حس میکنم یه اتفاقی افتاده. صدای بسته شدن در اومد. چند دقیقه بعد از اتاق رفتم بیرون. دیدم کایو لوهان دارن میرن بیرون. -دارین کجا میرین؟ دوتاشون برگشتن ...

۱۲ شهریور 1398
57K