ویژه کنید
عکس و تصویر نام رمان: تنها نیستیم نویسنده: مهسا زهیری ژانر : عاشقانه ، اجتماعی مرجان به گوشیم ...

نام رمان: تنها نیستیم
نویسنده: مهسا زهیری
ژانر : عاشقانه ، اجتماعی
مرجان به گوشیم که برای پنجمین بار زنگ می خورد و سایلنتش کرده بودم، نگاه کرد و گفت: چرا جواب نمیدی؟
- ولش کن
- کیه؟
- ...
- مزاحمه؟
- نه. از تهرانه.
با تعجب پرسید: چی شده؟
خودکار رو روی میز گذاشتم و گفتم: فکر می کنند من احمقم!
- درست بگو ببینم چی شده؟
- دو روزه زنگ می زنند که بابات داره میمیره! پاشو بیا. آدرس که نداده بودم، ای کاش شماره هم نمی دادم.
صورت مرجان ناراحت شد و گفت: نکنه راست بگن؟!
- نه بابا!
خودکار رو برداشم که گوشی دوباره ویبره رفت.
- جواب بده. بعداً پشیمون میشی.
عصبی گفتم: پشیمون از چی؟ خب بمیره مگه من دکترم؟!!
مرجان اخم کرد و خواست چیزی بگه که با جواب دادن من به تلفون، سکوت کرد.
این بار عمه پشت خط بود: الو! آتوسا. خودتی؟
صداش توی این 7 سال اصلا تغییر نکرده بود. گفتم: بله. میشنوم!
- کجایی عمه؟ هنوزم نمی خوای بیای خونه؟
- من همون 4 سال پیش گفتم دیگه بهم زنگ نزنید... چی از جون من می خوایید؟
عمه به گریه افتاد و پرستو گوشی رو ازش گرفت: آتو بابات رفت! چشم به راه تو بود. بیا حال و روز مامانت رو ببین! ...
سکوت کرده بودم و گوش می دادم. اصلا فکر نمی کردم حقیقت داشته باشه. نمی دونستم چی بگم. مرجان هم مدام ازم سوال می کرد. کنار پنجره ی اتاق ایستادم و دنبال جمله گشتم. چند ثانیه بعد، گفتم: اومدن من چیزی رو عوض نمی کنه.
- چرا انقد بی رحم شدی؟ ما که حق رو به تو دادیم.
- زندگی من آروم شده. نمی خوام خرابش کنم.
- اینطوری همه ی فامیل فکر می کنند مشکل از توئه.
- خب فکر کنند. به درک!
- نکنه واقعا از رو به رو شدن باهاشون می ترسی؟
- مزخرف نگو
- دل مامانت تنگ شده.
- ...
- بعد از ظهر دفنش می کنند. ماشین نداری؟
- من نمیام.
تماس رو قطع کردم و سر جام نشستم. مرجان که از طرز حرف زدن من متوجه جریان شده بود، دستش رو روی شونه م گذاشت و گفت: کاش زود تر رفته بودی.
یه لحظه یاد بچگی هام افتادم. وقتی همه چی خوب بود. حداقل به این بدی نبود. یاد مسافرت ها و پیک نیک ها یاد اسباب بازی ها، حتی یاد فیلم کلاه قرمزی تو سینمایی که همیشه با بابا می رفتم. یه قطره از چشمم چکید روی کیبورد. مرجان شونه م رو فشار داد. دلم می خواست مامان رو حالا که بابا نبود، ببینم. می تونستم یه هفته برم و زود برگردم ولی فکر رو به رو شدن با خانواده و فامیل هم سخت بود.
مرجان دستم رو گرفت و گفت: بجنب! من به مهیار میگم.
- کجا برم بعد 7 سال؟
- تا ابد که نمی تونی مخفی بشی! مادرت چه گناهی کرده؟
- همه شون سر و ته یه کرباسند.
- اینجوری نگو. زود باش. می خوای منم بیام؟
هر دو مون می دونستیم که من میرم. بلند شدم و گفتم: نه. لازم نیست. من از کسی نمی ترسم!


2
سر کوچه از تاکسی پیاده شدم و تا خونه قدم زدم. هوای خنک نیمه ی آبان صورتم رو نوازش می کرد. حس عجیبی داشتم. یاد وقتی افتادم که با بابا از مدرسه تا خونه پیاده میومدیم و هر بار مجبورش می کردم برام بستنی بخره و به مامان نگه. مامان هم همیشه می فهمید و از ترس سرما خوردنم دعواش می کرد.
روزهای قشنگی رو گذرونده بودیم ولی هیچ وقت تکرار نمی شد. دیگه همه چیز خراب شده بود.
همین چند ساعت پیش خبردار شده بودم و راه افتاده بودم. حتی تا همین سر کوچه هم امیدوار بودم که برای کشوندنم به خونه بهم دروغ گفته باشند، ولی تموم دیوار و در پر از پرده های مشکی تسلیت بود. همه ی فامیلی ها رو میشناختم. چشمم به اسم بابا افتاد و با خودم گفتم «کاش زودتر میومدم.»
دستم رو از روی گلوم بلند کردم و شال گردنم رو محکم تر بستم. نفس عمیق کشیدم. کلید نداشتم. دستم رو به طرف زنگ بردم که در ماشین رو باز شد. از این همه سکوت تعجب کرده بودم. به سمت در رفتم. از دور مردی با بارونی بلند چرم و لباس های سر تا پا مشکی به طرف تویوتای جلوی در اومد. نمی شناختمش. هیکلش به نیما نمی خورد.
پیرمردی کنارش ایستاد و چند جمله صحبت کرد و رفت. حالا من وارد حیاط شده بودم. صندلی ها و میزها رو به دیوارهای حیاط تکیه داده بودند و هر جایی که چشم می چرخوندی سیاه پوش بود.
مرد که به من رسیده بود، عینک دودی ش رو برداشت و گفت: بفرمایید؟
با تعجب گفتم: بهنام!
چشم هاش رو ریز کرد و با دهن باز بهم خیره شد. دوباره گفتم: آره. بینی م رو عمل کردم!
لبخند زد و لپم رو کشید و گفت: خودتی آتو؟
بهم برخورد و عقب کشیدم. قبلاً از این کارها می کرد ولی الان دیگه من 25 سالم بود. بچه که نبودم.
تک سرفه ای کرد و گفت: ببخشید!
- بقیه کجان؟
- قبرستون.
- ...
- آمبولانس چند دقیقه پیش رفت. فکر نمی کردیم بیای.
- کدوم قبرستون؟
- برو چمدونت رو بذار تو خونه، بریم.
چمدون رو گوشه ی پذیرایی گذاشتم و سریع برگشتم. سوار ماشین شدم و حرکت کردیم. هنوز وارد خیابون اصلی نشده بودیم که گفتم: پیرمرده کی بود؟
- به جای حسین آقا اومده. اسمش آقای کرمی ِ
- حسین آقا کجاست؟
- مرد!
دلم گرفت. آدم مهربونی بود. از وقتی یادم میاد به حیاط سر می زد و کارهای باغبونی رو می کرد. گاهی هم که بابا ماموریت می رفت یا مسافرت بودیم، سرایدار خونه بود.
بهنام بهم نگاه کرد و با پوزخند گفت: بیشتر از مرگ بابات ناراحت شدی!!
- همین مونده به تو جواب پس بدم!
- چرا این جوری شدی؟
- من جوری نشدم. تو به من طعنه می زنی!
- تو فرق شوخی و طعنه رو نمی فهمی؟
- ...
- تا خودت نگفتی، نشناختمت.
- منم تو رو نشناختم. مثلاً 7 سال گذشته.
- تو واقعاً عوض شدی. بیشتر از یه عمل بینی!
خندیدم و گفتم: عقده شده بود برام.
- جدی؟
نگاهش کردم و با طعنه گفتم: ظاهراً همه اینطوری می پسندند!
- بیشتر از 7 سال بزرگ شدی. وقتی رفته یه دختربچه ی مظلوم بودی.
- مرسی از تعریفت!!!
نیم ساعت بعد بین قبرها قدم می زدیم و هر لحظه صدای گریه و مداح بیشتر می شد. با دیدن جمعیت پاهام سست شد و یه لحظه خواستم برگردم و به طرف در بدوم. بهنام انگار که بخواد بچه رو از خیابون رد کنه، دستم رو گرفت و راهنمایی کرد. عصبانی شدم. دستم رو کشیدم و با اخم نگاهش کردم. همون لحظه پرستو اومد و مثل قدیم که رگباری حرف می زد، گفت: می دونستم میای! چقد عوض شدی. بیا اینجا بابات رو ببین. تسلیت میگم...
همین چند جمله کافی بود که همه ی جمعیت به طرف من برگردند. بعضی با بهت نگاهم می کردند. بعضی با تمسخر. بعضی با ترحم. مامان با دیدن من هر دو دستش رو جلوی دهنش گرفت و مثل همیشه بی صدا گریه کرد.
آناهیتا که مشخص بود انتظار دیدنم رو نداشته با چشم های قرمز و پف کرده نگاهم می کرد. حتی نمی خواستم تو صورت نیما نگاه کنم.

بهنام به طرف شوهر عمه م رفت که به دخترش اشاره کرد من رو حرکت بده. پرستو برای پدرش سر تکون داد و گفت: بیا بریم آتو. بابات اونجاست.

و به جای من زیر گریه زد. من اصلا نمی دونستم باید چکار کنم. عکس بابا رو روی اعلامیه دیدم و همه ی خاطره ها به ذهنم هجوم آورد. حالم بد شده بود ولی نمی خواستم جلوی مردم بروز بدم. وزنم رو روی پرستو انداختم و گفتم: من رو ببر یه جایی بشینم.
با هم به طرف تابوت روی زمین که مامان و آنا و عمه کنارش بودند، رفتیم. خواستم بشینم که آنا با پالتوی مشکی مارکدارش به طرفم اومد. مامان سریع دستش رو گرفت و گفت: نه!
از همون فاصله هم چشم های عصبانی آنا پیدا بود. گفت: الان وقت اومدنه؟! الان؟!
تا همین دو ثانیه پیش نمی دونستم چقدر ازش متنفرم. آخرین باری که دیده بودمش با یه بچه توی شکمش، روی پله های داخل خونه ایستاده بود. وقتی چمدونم رو به طرف در می کشیدم. حتی همون روز هم یه «ببخشید» خشک و خالی نگفته بود. سرم رو برگردوندم. لیاقت جواب دادن هم نداشت.
مامان بلند گفت: بشین آنا!
عمه به سمتم اومد و با بغض گفت: بیا اینجا بابات رو ببین!
می دونستم همه نگران دلخوری من از بابا بودند و می خواستند موقع دفنش چیزی توی دل من نمونده باشه. به آنا که مثل اژدهای محافظ بالای تابوت ایستاده بود، نگاه کردم. به صورتی که شبیه بابا بود. با همون موهای روشن تر از مشکی، همون چشم های آبی و بینی خوش فرم! کاش هیچ وقت نیومده بودم.
به عمه نگاه کردم و گفتم: نمی خوام ببینمش.
چند نفری که اطرافمون بودند با تعجب نگاهمون کردند. مامان با همون صدای آروم همیشگی گفت: آتو! بیا با بابات خدافظی کن.
- من 7 سال پیش خدافظی کردم.
آنا داد زد: پس چرا برگشتی؟
بقیه سعی کردند آرومش کنند و من بدون اینکه بهش نگاه کنم بلند شدم و کمی دور تر ایستادم. حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد. فقط صدای گریه های آنا و عمه و صلوات بود که پخش می شد.
موقع برگشت خواستم تاکسی بگیرم که بهنام نذاشت. تمام طول مراسم دفن روی اتفاق های بد و بدبختی هایی که تحمل کرده بودم تمرکز کردم که به گریه نیفتم. نمی خواستم حتی یه قطره اشک جلوی بقیه بریزم. توی ماشین نشستیم و بهنام راه افتاد. چشم هاش کمی قرمز شده بود و مشخص بود که واقعاً عزاداره.
خیلی بیشتر از یه شوهرخاله بابا رو دوست داشت. از بچگی توی خونه ی ما رفت و آمد زیادی داشت. حتی بعد از فوت خاله م یه مدت با ما زندگی می کرد. البته مطمئناً بعد از ازدواج آنا دیگه کمتر سر می زد. هیچ چیز از این 7 سال نمی دونستم. در واقع بی خبری کامل!
- خیلی خونسردی! این همه سرسختی برای چیه؟
به طرفش برگشتم و گفتم: تو از سرسختی چی می دونی؟
- ...
- تو چه می دونی به یه دختر 18 ساله ی تنها تو شهر غریب چی میگذره؟!
- درسِت رو تموم کردی؟
- آره.
- رشته ت چی بود؟
- حسابداری.
دوباره سکوت شد. بعد از 10 دقیقه پرسیدم: تو بالاخره تخصص گرفتی؟
خندید و گفت: فوق تخصص.
پوزخند زدم و به خیابون نگاه کردم. با خودم گفتم «هر چی آدم حسابی تو این شهر هست، خواستگار آنا بوده».
چند دقیقه بعد به خونه رسیدیم. کارگرها آخرین صندلی ها رو به داخل ساختمون می بردند. ماشین هنوز توی حرکت بود که پیاده شدم. داد زد «چه خبرته؟!!».
جوابش رو ندادم. حالم از مرد هایی که عقلشون توی شرتشون بود به هم می خورد. به طرف خونه رفتم. نیما داشت با کارگرها حرف می زد. تا نزدیکشون شدم روم رو برگردوندم. داخل خونه، عمه و مامان کنار هم نشسته بودند. به طرفشون رفتم و گفتم: چمدون من کجاست؟
- گفتم نسرین بذاره تو اتاقت!
پس هنوز اتاقم سر جاش بود. یکی از اتاق های طبقه ی اول که نزدیک آشپزخونه بود و بالکنی رو به حیاط پشتی داشت. وسایل خودم هنوز توی اتاق بود. همون پرده ها هم آویزون بود.
سردم شده بود. کنار شوفاژ نشستم و بهش تکیه دادم. اصلاً نمی دونستم برای چی این همه راه از اصفهان تا اینجا اومدم و کار و زندگیم رو ول کردم. گوشی م رو در آوردم و شماره ی مرجان رو گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد: بله؟
- سلام
- سلام عزیزم. خوبی؟ نگرانت بودم ولی نمی خواستم تو این موقعیت مزاحمت بشم.
- این چه حرفیه.
- اوضاع چطوره؟
- همونطور که انتظار داشتم.
- تسلیت میگم.
- ممنون
- بیا با مهیار حرف بزن.
چند ثانیه بعد صدای مهیار توی گوشی پیچید: تسلیت میگم خانوم هاشمی. مرجان تازه بهم گفت.
- ممنون. به مرجان گفتم مرخصی رد کنه.
- مشکلی از این بابت نیست. خیالت راحت باشه.
صدای در اومد. تشکر کردم و قطع کردم. مامان وارد اتاق شد. روی تخت نشست و گفت: سردته؟
- نه!
چند دقیقه هر دو توی سکوت به هم خیره شدیم. اشکش رو پاک کرد و گفت: بیا بیرون. همه ی مهمون ها اومدند.
دلم نیومد بگم «حوصله ندارم.». بلند شدم و باهاش به پذیرایی رفتم. کنار پرستو نشستم و به سرامیک های تیره ی کف خیره شدم که 7 سال پیش نبود. چند دقیقه بعد به آشپزخونه رفتم تا نسرین رو ببینم. وقتی من رو دید بغلم کرد و تا چند ثانیه ولم نمی کرد. بعد بغضش ترکید و روی صندلی نشست و گفت: انگار همین دیروز بود.
-می دونم.
-آقا دو روز میشد که محتضر بود.
سرم رو پایین انداختم که ادامه داد: کاش میومدی.
چیزی نگفتم. چی باید می گفتم؟! صدای بهنام از حیاط بلند شد: به تو چیکار داره؟
نیما عصبانی گفت: آروم تر!! سر راه پارک کردی.
کنار پنجره ایستادیم و آنا رو دیدیم که به طرفشون میره.
-جای همیشگیشه!
-چرا نمی بری بیرون؟
آنا بهشون رسید و سعی کرد آرومشون کنه.
-من از تو دستور نمی گیرم!
آنا دست نیما رو به طرف ساختمون کشید و اجازه نداد جواب بهنام رو بده. خودش رو بهش چسبوند و از پله ها بالا اومدند. سریع از کنار پنجره دور شدم و روی صندلی نشستم. تا آخر مجلس حتی برای شام بیرون نرفتم و به نسرین که یه عالمه کار رو سرش ریخته بود کمک کردم.

3
بسته ی مسکن رو از یخچال بیرون آوردم و یکی خوردم. لیوان رو شستم و شروع کردم به مرتب کردن آخرین ظرف ها و آشپزخونه که واقعا به هم ریخته بود. سرم درد می کرد. نسرین ظرف رو از دستم گرفت و گفت: آتوسا خانوم برو استراحت کن. خیلی زحمت کشیدی.
-من خوبم. همه رفتند.
-بله رفتند. برو پیش مادرت.
دست هام رو شستم و به پذیرایی رفتم. بهنام کنار مامان نشسته بود و شونه هاش رو می مالید. طبق عادت همیشگیش داشت خودش رو براش لوس می کرد.
مامان لبخند بی جونی زد و گفت: خودت خسته تری مادر! یه دقیقه استراحت کن.
روی یکی از کاناپه ها نشستم. مامان بهنام رو از ما بیشتر دوست داشت. نیما و آنا وارد خونه شدند. صدای ماشین رو نشنیده بودم. دنبالشون دختربچه ی خواب آلودی میومد. روی موهای روشنش که همرنگ آنا بود و چشم های تیره ش که به نیما رفته بود زوم کرده بودم و بچه با کنجکاوی نگاهم می کرد.
آنا کنار مامان، نیما دقیقا رو به روی من نشست. بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. آنا گفت: این که هنوز اینجاست؟!
به طرفش برگشتم و گفتم: قصد رفتن نداشتم.
از حرفی که ناگهان از دهنم پریده بود تعجب کردم چون همین چند دقیقه ی پیش تصمیم گرفته بودم که صبح برگردم به اصفهان.
مامان رو به دختربچه گفت: شادی برو به خاله ت سلام کن.
و به من اشاره کرد. آنا سریع گفت: مامان چی میگی! بیا اینجا شادی!
- نترس قصد کشتنش رو ندارم.
شادی که ترسیده بود کنار مادرش نشست.
مامان: بچه ها تمومش کنید. تا کی می خوایید ادامه بدید؟!
و اشکش روی صورتش چکید.
بهنام: آتوسا! برگشتی که مادرت رو عذاب بدی؟
آنا: کار دیگه ای هم بلده؟
چشم هام رو بستم و سعی کردم آروم باشم. آنا واقعا نفرت انگیز بود. حداقل برای من! با کاری که با من کرد چطور می تونست انقدر عادی رفتار کنه! مستقیم به بهنام نگاه کردم و گفتم: هنوز عذاب اصلی مونده!
مامان: چی میگی آتوسا؟
خودم هم نمی دونستم چی دارم میگم. من بدون هیچ برنامه ای فقط سوار اتوبوس شدم و اومدم ولی این جمله رو اگر نمی گفتم روی دلم می موند.
به طرف اتاقم رفتم و با خستگی و سردرد مانتوم رو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم.

طبق معمول ساعت 6 صبح بیدار شدم و به آشپزخونه رفتم. قرار نبود سر کار برم ولی عادت به خوابیدن زیاد و علافی نداشتم. چای دم کردم و نون و پنیر رو روی میز گذاشتم. چند دقیقه بعد مامان با تعجب جلوم ایستاده بود.
گفتم: چیه؟
-خوابت نمی بره؟
-همیشه همین ساعت بیدار میشم.
-قبلا که از این عادت ها نداشتی. ساعت 6:30 !!!
لقمه رو قورت دادم و گفتم: زندگیم رو با اجی مجی نمیگذرونم!
مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشه، سکوت کرد و با ترحم زل زد به صورتم.
-این طوری نگاه نکن.
-چطوری؟
یه جرعه از چای خوردم و شونه بالا انداختم: تو چرا بیداری؟
-چطور خوابم ببره؟!!
از یخچال آبمیوه و کره و عسل درآورد و گفت: چرا نون خالی می خوری؟
پنیر رو نشون دادم و گفتم: همینش هم خیلی وقت ها گیر آدم نمیاد!
وقتی دیدم سکوتش طولانی شد، نگاهش کردم. داشت گریه می کرد. این مامان هم که آدم رو به غلط کردن مینداخت. گفتم: فقیر ها رو میگم.
-می دونم.
ساعت از 11 گذشته بود که بقیه کم کم توی پذیرایی جمع شدند. حتی عمه و پرستو هم اومده بودند. شادی و آنا کنار مامان نشسته بودند و من تنها کنار شومینه بودم. حوصله ی گوش دادن به حرف ها و خاطره هایی که بیشتر حال مامان رو بد می کرد، نداشتم. از یه طرف دلم می خواست الان توی شرکت، کنار مرجان باشم. از طرف دیگه باید چند روزی می موندم و تکلیف این ماجرا رو روشن می کردم.
صدای بهنام از کنار گوشم من رو به حال برگردوند: دیشب مشکلی پیش نیومد وقتی من رفتم؟
بدون اینکه نگاهم رو از آتیش بگیرم، گفتم: نمی دونم. من تو اتاق بودم.
-می دونی خاله حالش زیاد خوب نیست؟
-تو دکتری، نه من!
-گفتم که حواست باشه، اذیتش نکنی.
-نگران نباش.
گوشم رو گرفت. با تعجب به طرفش برگشتم که همزمان گفت: حالا چرا نگاهم نمی کنی؟
وقتی چشم های عصبانی من رو دید ول کرد.
-این کارها یعنی چی؟
-قبلاً که ناراحت نمی شدی!!
-قبلا من دبیرستانی بودم و تو برام آدم بزرگ بودی.
مامان سریع گفت: بچه ها بیایید اینجا.
و کنار خودش جا باز کرد. بهنام به من اخم کرد و کنار مامان نشست.
صدای نیما رو شنیدم: جای تو نبود دکتر!
-چه فرقی می کنه؟
همین مونده بود که نیما از من طرفداری کنه. از دیروز که اومده بودم حتی یکبار هم به صورتش نگاه نکرده بودم. چیزی نگفتم و به طرف حیاط رفتم. صدای بحث نیما و بهنام هنوز هم شنیده میشد که تیکه بار هم می کردند. احتمالاً از وقتی آنا، نیما رو ترجیح داده بود خروس جنگی شده بودند.
روی پله ها نشستم و به حوض خالی نگاه کردم که چند تا برگ خشک داخلش افتاده بود. تابستون ها حوض رو پر از آب می کردیم و روی تخت های کنارش می نشستیم. بابا همیشه دوست داشت حالت کلاسیک خونه حفظ بشه. که البته بی ارتباط با این نبود که آنا بهش گفته بود معماری و هنر ایرانی نباید از بین بره!!
نزدیک ظهر بود و آفتاب با وجود هوای سرد حس خوبی بهم می داد. یه توپ بادی روی پله ها قل خورد و نزدیک پام ایستاد. به بالای پله ها نگاه کردم و شادی رو دیدم که به من خیره شده. هیچ حسی بهش نداشتم. این بی تفاوتی خیلی برام گیج کننده بود. بچه ای که مسیر زندگیم رو عوض کرده بود رو به روم بود.
گفتم: بیا برش دار!
چند تا پله پایین اومد و ایستاد. دوباره گفتم: می ترسی؟
عکس العملی نشون نداد. توپ رو از زمین بلند کردم و به طرفش گرفتم. سنش کمتر از 7 سال نشون میداد.
-مدرسه میری؟
-نه!
-چرا؟
توپ رو گرفت و گفت: سال دیگه میرم.
پرستو روی ایوان اومد و گفت: بچه ها ناهار حاضره.
مامان و آنا سر میز نبودند. احتمالا توی این شرایط نمی تونستند چیزی بخورند. بهنام هم آماده ی رفتن بود و غذا نخورد. به آشپزخونه رفتم و همون جا یه چیزی خوردم.

4
کنار صندلی مامان نشسته بودم و از اقوامی که برای ختم اومده بودند تشکر می کردم.
مسجد کاملا پر شده بود. یه عده ی زیادی از همکار های نیما یا دوست های آنا توی انجمن های هنری مختلف بودند. هر کس که من رو میشناخت سعی می کرد با من عادی برخورد کنه.
شادی که جعبه ی دستمال کاغذی رو به مامان و چند زن اطراف تعارف کرده بود، جلوی من رسید. دستمال لازم نداشتم. جلوی جمع نمی تونستم گریه کنم ولی یکی برداشتم. چشمم به صورتش افتاد و چشم هایی که دقیقاً شبیه نیما بود. دلم گرفت. نه اینکه هنوز تاثیری روم داشته باشه ولی گاهی که به یاد روزهای جوونیم میفتادم، همه ی خاطره ها برام زنده می شد. شادی هنوز بهم خیره بود. یه قطره از چشمم چکید که سریع پاکش کردم.
آنا دست شادی رو کشید و کنار خودش نشوند. انگار چند قرن از اون روزها می گذشت!
موقع برگشت به تعارف مامان که با ماشین شوهرعمه م می رفت، روی صندلی ماشین بهنام نشستم. با اینکه از دیروز باهاش حرف نزده بودم و انگار با من قهر بود ولی باز هم بهتر از ماشین پرستو بود. 5 دقیقه گذشته بود و حتی سلام هم نکرده بودیم.
داخل خیابون پیچید که گفتم: تنها زندگی می کنی؟
-تقریباً
-چرا نمیای پیش مامان؟
پوزخندی زد و گفت: با وجود آنا حتی نمی تونم زیاد به خاله سر بزنم!
پس حدسم درست بود. آنا تو همین خونه زندگی می کرد.
-خونه ی نیما چی شد؟
-مثل اینکه دادند به مستأجر. بابات نمی خواست...
حرفش رو بریدم و خودم ادامه دادم: آنا ازش دور باشه.
بهم نگاه کرد و گفت: این همه وقت چیکار می کردی؟
-زندگی!
-دارم جدی حرف می زنم.
-من هم جدی بودم. فکر می کنی زندگی فقط کنار خونه های بزرگ و شوهر های پولداره؟
آهی کشید و گفت: زندگی هیچ جا نیست.
فقط 9 سال از من بزرگ تر بود. برای این جور حرف زدن خیلی جوون بود.
-مثلاً دکتر ها باید به همه روحیه بدن!
-اون ها روانپزشکند! نصف عمر من با بچه های در حال مرگ میگذره.
همون لحظه مزدای نیما از کنارمون رد شد. بهنام با حرص سرعتش رو بیشتر کرد و ازش سبقت گرفت. نیما سرعتش رو با ما هماهنگ کرد و برای یه لحظه هر دو راننده به هم نگاه کردند. نیما سبقت گرفت و جلوی ما پیچید. بهنام دستش رو روی بوق گذاشت و تا من که اعصابم تحریک شده بود، دستش رو نکشیدم، برنداشت.
داد زدم: این چه وضع رانندگیه؟
-به تو ربطی نداره!
-من هم تو این ماشین نشستم!
-فقط مونده بود بچه ها تو کارهام دخالت کنند!
نیما دیگه تو دید نبود و بهنام سرعتش رو پایین آورده بود ولی هنوز عصبانی بود. باید تکلیف این «بچه» گفتن رو همین جا مشخص می کردم.
-این بچه ای که میگی 7 سال خودش گلیمش رو از آب بیرون کشیده. کاری که هیچ کدوم از شما بدون کمک خانواده نتونست.
با اخم به طرفم برگشت. اخمی که چشم های قهوه ای ش رو درشت تر از همیشه نشون می داد. سرم رو به طرف خیابون برگردوندم و اون هم تا خونه حرفی نزد.
ماشین رو توی حیاط پارک کرد و پالتو و کیفش رو برداشت. خواست حرکت کنه که با دیدن من که هنوز ایستاده بودم، پرسید: چیه؟
-نمی خوام مامان چیزی از اتفاق توی راه یا بحث ما بدونه. فهمیدی؟!
یهو زد زیر خنده و من گیج نگاهش کردم. به طرف خونه حرکت کردیم و گفت: یه بار هم وقتی کوچیک بودی به من و آنا همین طوری گفتی. ما اون روز از خنده ترکیدیم.
-چی گفتم که خودم یادم نیست؟!
-معلومه! تو فقط 6-7 سالت بود.
عصبانی نگاهش کردم که اصلا برنگشت تا ببینه. گفتم: چرا مزخرف میگی؟
با خنده به طرفم برگشت و گفت: دقیقاً یادمه. گفتی «نمی خوام مامان چیزی از تشک و پتوم بدونه. فهمیدی؟»
جمله ی آخر رو با ادا و اصول گفت که بیشتر حرصم رو درآورد.
-امکان نداره. من از این جور بچه ها نبودم!
دوباره خندید و گفت: از آنا بپرس!
توقف کردم. روی پله ها بود که به سمتم برگشت و احتمالا صورتم، عصبانیتم رو نشون می داد چون بقیه ی پله ها رو دوید و من هم دنبالش کردم. وارد خونه شد و خواست در رو ببنده که بهش رسیدم و در رو هول دادم.
با خنده گفت: جوجو! فکر می کنی زورت به من می رسه؟
در رو بیشتر هول دادم و گفتم: من هر کاری بخوام می کنم.
لای در باز شده بود. خودم رو پرت کردم داخل. از این حرکات مسخره ای که می کردیم و خارج از شأن هر دو مون بود، خنده م گرفته بود. گفت: چه جوری رد شدی؟
به کمرم اشاره کرد و ادامه داد: نشکنی جوجو؟!
-فعلا که همین جوجو زورش به توُ ی هرکول رسید!
-دلم برات سوخت. هوا سرد...
نیما وسط حرفش پرید: توی خیابون که خیلی عجله داشتی دکتر! مثل اینکه بیرون کاری داری؟ مزاحمت نباشیم.
به طرف جمع کوچیک که گوشه پذیرایی بود، برگشتیم. فکر نمی کردم هر 4 نفر اینجا باشند!
بهنام با خونسردی گفت: استاد! نمی خواستم خاله ی عزیزم رو منتظر بذارم!
مامان به طرفش رفت و مجبورش کرد که خم بشه تا صورتش رو ببوسه . آنا با عصبانیت گفت: خوبه والا! بابای من همین یه هفته پیش تو این سالن قدم می زد. خجالت نمی کشید اینطوری می خندید؟
بغض کرد و از پله ها بالا رفت. تو دلم گفتم «خوبه خودت گفتی بابای من!». احتمالا طبقه دوم زندگی می کردند.
بهنام ناراحت شد و گوشه ای نشست و سرش رو پایین انداخت. انتظار داشتم نیما دنبال آنا بره ولی کنار شومینه نشست و شادی رو بغل کرد. به طرف اتاقم رفتم و لباس هام رو درآوردم.
چند دقیقه بعد نسرین در زد و خبر داد که میز شام رو چیده. گرسنه بودم ولی اشتها نداشتم. با بی حالی بلند شدم. اولین بار بود که جمع انقدر خودمونی میشد ولی نمی دونستم باید شال سرم کنم یا نه. قبلا که خیلی راحت بودم. اما با وجود این 7 سال خیلی احساس غریبی می کردم. به خصوص که نیما هم اینجا بود.
با یه بافت خاکستری و شال همرنگش بیرون رفتم. روی دورترین صندلی از نیما و آنا نشستم و کمی برنج کشیدم. مامان هنوز یه قاشق هم نخورده بود. بهنام دستش رو گرفت و گفت: خاله! ظهر بهت چی گفتم؟!
-اصلا از گلوم پایین نمیره.
-فقط چند تا قاشق.
-میل ندارم.
بهنام قاشق مامان رو پر کرد و به طرف دهنش برد و گفت: بگو آااا
مامان لبخند زد و نیما گفت: مادر رو اذیت نکن! اینجا بیمارستان نیست.
مامان قاشق رو از دست بهنام گرفت و خورد.
بهنام: وقتی خاله بچه بازی درمیاره، من هم مجبورم از تخصصم استفاده کنم!
و به مامان لبخند زد که مامان موهای مشکی ش رو ناز کرد.
همیشه با خودم می گفتم اگر ما پسر می شدیم، مامان خیلی خوشحال تر بود.
سرم رو با غذام گرم کرده بودم و به این فکر می کردم که وقتی برگردم چقدر کار عقب افتاده دارم. تازه باید با هاجر خانوم هم تماس می گرفتم که نگران خونه نرفتن من نشه. تا همین الان هم دیر کرده بودم.
صدای گریه ی آنا من رو به خودم آورد. مامان هم آروم گریه می کرد. آنا قاشقش رو روی بشقابش که هنوز پر بود گذاشت و با دست چشم هاش رو پاک کرد. احتمالا داشت به جای خالی بابا فکر می کرد که من اصلا یادم نمیومد. وقتی گریه می کرد خیلی مظلوم میشد. چشم های آبی ش دریا رو تداعی می کرد. به بهنام نگاه کردم که محو صورت آنا بود. نیما دستش رو دور شونه های آنا انداخته بود که آرومش کنه.
بهنام یه بسته دستمال جیبی درآورد و به طرف آنا گرفت و با لحن بچگونه گفت: بگیر آنا کوچولو!
تنها چیزی که به آنا نمی خورد با این 32 سال سنش، «کوچولو بودن» بود. آنا خواست یکی برداره که نیما بسته رو از دست بهنام گرفت و به آنا تعارف کرد. آنا اشک هاش رو پاک کرد. به این مسخره بازی هاشون خیره بودم. آنا با همین حرکت های آرتیستی می تونست 20 تا مرد رو از پا دربیاره. کاری که من هیچ مهارتی توش نداشتم. بعد از 4 سال کار کردن تو شرکت مهیار، حتی یه نگاه غیر معمولی هم، نه از اون، نه از بقیه ی کارمند ها ندیده بودم.
نیما به طرفم برگشت و دستش رو از شونه ی آنا برداشت. برای اولین بار توی این چند روز، بعد از 7 سال چشم تو چشم شدیم. من با بی تفاوتی نگاهم رو برگردوندم که به صورت بهنام افتاد. با ابروی بالا رفته اول به من، بعد به نیما نگاه کرد.
قاشق و بشقاب و لیوانم رو برداشتم و به آشپزخونه رفتم. با وجود غرغر نسرین ، شستمشون و توی قفسه ها گذاشتم و گفتم: نمی خوام برات اضافه کاری باشم!
از در کنار آشپزخونه وارد ایوان شدم. هوا سرد بود. دست هام رو جلوی سینه جمع کردم و رو به نرده ها ایستادم. ماه پشت ابر بود و فضای شب مات شده بود. سیگاری از بسته بیرون کشیدم و با فندکی که یادگاری یکی از بچه های دانشگاه بود، روشنش کردم. پک عمیقی زدم و چند ثانیه نگه داشتم. به طرح شلوغ روی فندک نگاه کردم. یاد روزهایی افتادم که از بی پولی سیگار هم نمی تونستیم بخریم و تا ته اش می کشیدیم. صورت خونی ش روی سنگ فرش دانشگاه جلوی چشمم اومد و اشکم روی فندک چکید. درست روز فارق التحصیلی! یه پک دیگه زدم که کتی روی شونه هام افتاد و بهنام رو به روم به نرده ها تکیه داد و گفت: خاله میگه بیا تو. سرما می خوری.
-...
-چند وقته می کشی؟
-نگران خودت باش.
-بابا فهمیدیم مستقل شدی ولی مستقل بودن ربطی به سرما نخوردن نداره!
پوزخند زدم. کتش رو روی نرده ی کنارش پرت کردم و گفتم: وقتی امید مرخصی گرفتن نداشته باشی، حق سرما خوردن هم نداری!!
حرکتم بهش برخورده بود. کتش رو روی دستش تا کرد و گفت: این که تو توی زندگیت بدشانسی آوردی تقصیر بقیه نیست.
-اتفاقاً من خیلی هم خوش شانسم که کار دارم. یکی از دوست هام به خاطر بی کاری خودکشی کرد.
چند دقیقه سکوت کردیم. سیگار رو روی نرده های فلزی خاموش کردم و پرت کردم وسط شن های زیر ایوان.
دوباره به حرف اومد: کجا کار می کنی؟
-شرکت برادر دوستم!
-چند وقته؟
-از سال آخر دانشگاه
-قبلش چیکار می کردی؟
-تدریس خصوصی، خیاطی تو تولیدی، آشپزخونه ی رستوران، فروشگاه مانتو، تمیزکاری آپارتمان...
وقتی دهن باز و چشم های گرد شده ش رو دیدم، ادامه ندادم و گفتم: چیه؟
نگاهش رنگی از ناباوری و ترحم گرفته بود و حرفی نمی زد. از این رفتار و نگاه خوشم نمیومد.
گفتم: شوخی کردم!
سرش رو پایین انداخت و معلوم بود که شوخی بودنش رو باور نکرده.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: من به کت کسی رو شونه هام احتیاجی ندارم.
سرش رو بلند کرد. متوجه منظور حرفم شده بود. گفت: نمی خوای از آدم هایی که باعثش بودن انتقام بگیری؟
-خودت که گفتی. از بدشانسی خودم بوده.
-پس برای چی اومدی؟
-همین روزها برمی گردم.
تکیه ش رو از نرده ها برداشت و بهم نزدیک تر شد. با صدای آروم تری گفت: من دیدم تو این سه روز چطوری بهت نگاه می کرد.
به صورتش نگاه کردم که ببینم منظورش رو درست فهمیدم. صورتش خیلی جدی شده بود.
گفتم: من که چیزی ندیدم.
خواستم به خونه برگردم که دستم رو گرفت و متوقفم کرد.
-چون اصلاً نگاهش نکردی!
-قصد نگاه کردن هم ندارم. من برنگشتم که زندگی کسی رو به هم بریزم.
-پس زندگی به هم ریخته ی من و تو چی میشه؟ کی تاوانش رو میده؟
خیلی واضح بود که هنوز هم چشمش دنبال آناست. از این همه حماقت حالم به هم می خورد.
-بعد از این همه سال، هنوز عاشقشی؟
سکوت کرد. دستم رو بیرون کشیدم و گفتم: منتظری طلاق بگیره و بیاد طرف تو؟
-...
پوزخند زدم و به سمت خونه رفتم.

5
مامان دوباره مظلوم نگاهم کرد و گفت: تو که به آنا گفتی قصد برگشتن نداری.
-یه چیزی گفتم! کار و زندگیم مونده رو هوا.
-همه ش سه روزه که اومدی! نمیشه مرخصی بگیری؟
-اینجا بمونم که چی بشه؟ از 6 صبح تا نصفه شب تو خونه قدم بزنم؟!
-تو یه کم بیشتر بمون. من درستش می کنم.
لحنش خیلی ناراحت بود که اعصابم رو خرد می کرد. حتما دفعه ی بعد هم می خواست همین طوری کنه ولی دلم نیومد چیزی بگم. به خصوص که یه هفته مرخصی داشتم.
صدای زنگ بلند شد و چند ثانیه بعد صدای آنا اومد: عمه ست!
فقط من و مامان و آنا تو خونه بودیم. گوشیم رو برداشتم و به گوشه ی پذیرایی رفتم. شماره ی هاجر خانوم رو گرفتم که خیالش رو راحت کنم. وسط های گفتگو بودم که چشمم به پسری خورد. از همون فاصله هم مشخص بود که باید حسام باشه . پسر ِ شریک شوهرعمه م بود که پدر و مادرش وقتی 3 ساله بود توی تصادف مرده بودند. کسی رو نداشت و توی خونه ی عمه م بزرگ شده بود ولی از همون بچگی هم با من و پرستو و آنا خیلی صمیمی بود.
هاجر خانوم توی گوشم گفت: پس مراقب خودت باش.
-چشم.
-سلام هم برسون.
-چشم. من دیگه باید برم.
خدافظی کردم و به طرف جمع رفتم. حسام داشت به مامان می گفت: خلاصه اینکه ببخشید نبودم زن دایی.
-مادرت قبلا گفته بود ایران نیستی... اونی که رفته دیگه رفته عزیز.
صورتش دوباره خیس شد. به من اشاره کرد و ادامه داد: حسام! آتوسا رو دیدی؟
حسام به طرف من برگشت و گفت: اوه اوه . دماغ عملی هم که هستی؟
خودش و پرستو آروم خندیدند و من بدون لبخند روی کاناپه نشستم. حالا یه سری هم باید اینو توجیح می کردم!
-بی خیال! ما به خواستگارات نمیگیم!
اگر همون آدم سابق بودم با پرتغال توی سرش می زدم ولی چیزی نگفتم که باعث تعجب همه بود.
چند دقیقه بعد وقتی بقیه به طبقه ی آنا رفتند، کنارم روی کاناپه نشست و گفت: ناراحت شدی؟
-نه.
-چه خبر؟ کجا بودی؟ چیکار می کردی؟
و نگاهش روی صورتم خیره موند و ادامه داد: چقدر عوض شدی!
اخم کردم. دیگه حالم از این جمله ی «چقدر عوض شدی» به هم می خورد.
با خنده رو به پله های طبقه ی بالای دوبلکس داد زد: زن دایی! دختر خوشگله ت رو کجا قایم کرده بودی؟
صدای خنده ی پرستو از بالا اومد و عمه عصبانی داد زد: حسام! چند بار بگم «درست صحبت کن» ؟
به من چشمک زد و گفت: مگه چی گفتم؟
-این حرف یه آدم تحصیل کرده ست؟ اصلا بیا بالا ببینم.
-خب حالا!
از این برخورد جا خورده بودم. قبلا انقدر پر رو نبود. بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. چند دقیقه بعد پرستو وارد شد و گفت: می دونم. حسام خیلی زود خودمونی میشه ولی دلش خیلی پاکه... خودت که می دونی.
-ناراحت نشدم ولی بهش یادآوری کن که من با کسی شوخی ندارم.
-اهل این حرف ها نیست. تو هم اگه عکس های قدیمت رو ببینی، متوجه منظورش میشی.
لبخند زدم و گفتم: من فقط بینی م رو عمل کردم. همین!
مکث کردم و ادامه دادم: که اگر اون موقع روحیه ی الانم رو داشتم، نمی کردم.
مامان هر چی اصرار کرد برای شام نموندند. حسام آخرین نفر بیرون رفت و قبلش برگه ی تبلیغ فست فودی رو به من داد و گفت: حتما بیا. مهمون منی. البته قبلش به من زنگ بزن که خودم باشم.
-...
-زندایی شماره ی منو بهش بده.
مامان با نگاه عجیبی به ما خیره شد و سر تکون داد. وقتی رفت برگه رو روی میز گذاشتم و رفتم. از این همه هول هول زدن خنده م گرفته بود. همون سال ها هم خیلی شکمو بود. اصلا ازش بعید نبود که فست فود بزنه.

6
مامان در اتاقم رو باز کرد و گفت: خوابی؟
روی تخت نشستم و گفتم: نه. دراز کشیده بودم.
-دیشب با بهنام حرف زدم.
-خب؟
-نصف روزهای هفته رو میره دفتر نشر پزشکی.
-به من چه ارتباطی داره!!
-مال خودشه. بهش گفتم بری اونجا باهاش کار کنی تا حوصله ت سر نره.
-چی؟ من حسابدارم! تو دفتر نشر چکار کنم؟
-نمی دونم. ولی سرت گرم میشه. انقد حرف رفتن نمی زنی.
-مامان مرخصی من تا سه روز دیگه ست. باید برگردم.
دوباره صورتش غمگین شد و کنارم روی تخت نشست. ساعت 9 صبح بود و صدای جیک جیک گنجشک ها از حیاط پشتی میومد. با صدای گرفته گفت: کار می خوای برای چی؟ بمون پیش من. آنا و نیما میرن خونه ی خودشون.
تقه ای به در خورد و بهنام وارد شد. رو به من گفت: چرا آماده نشدی؟
کنار مامان نشست و با پشت دست اشکش رو پاک کرد. با اخم به من نگاه کرد. گفتم: من راهم رو انتخاب کردم.
اخمش بیشتر شد و گفت: حالا نمیشه یه ذره کجش کنی؟
-اصلا تو اینجا چکار می کنی؟
دستم رو کشید که باهاش بیرون برم. همین که در رو بست، گفت: می میری چند روز پیش مادرت بمونی؟ مگه نمی بینی شرایطش بده!؟
-بالاخره که چی؟ ده سال هم که بمونم، موقع رفتن وضع همینه. یادش رفته که خودشون باعث رفتنم شدند!
-خاله باعث رفتنت شد؟!!
-جلوم رو هم نگرفت!
-چیکار باید می کرد؟ تو مثلاً رفتی دانشگاه که دیگه گم و گور شدی.
-اوایل که خوابگاه می رفتم.
-چند بار اومدند سراغت؟ تو حتی جواب تلفون ها رو هم نمی دادی. پول نمی گرفتی. بعد هم که یهو غیبت زد.
-همین آدم ها منو فراری دادند. بابا آخرین باری که دیدمش ازم طلبکار بود. بهم فحش داد. تهدیدم کرد. اینجوری یه دختربچه رو برمی گردونند؟؟!!
-پدرت بود. انتظار داشتی با دختری که معلوم نیست خرج دانشگاهش رو از کجا درمیاره، چیکار می کرد؟!
مامان در رو باز کرد. به چارچوب تکیه داد و ناراحت نگاهمون کرد. بهنام رو به من گفت: حداقل یه ماه!
نفسم رو با صدا بیرون دادم و به طرف اتاق رفتم.
-کجا؟
-میرم آماده شم. اگر فرمایش دیگه ای نیست.
نیم ساعت بعد با جین و سوئیشرت مشکی توی ماشینش بودم و به ترافیک پشت چراغ قرمز نگاه می کردم.
-من توی انتشارات چکار کنم؟
-همین که دل خاله خوشه. کافیه!
پوزخند زدم که ادامه داد: می تونی متن ها رو ویرایش کنی. البته کمی تخصصی هستند ولی به جز تو ویراستار دیگه ای هم داریم که ازش کمک می گیری.
دقیقاً متوجه منظورش شدم که قرار بود اونجا نخودی باشم تا یک ماه تموم بشه. چند دقیقه بعد وارد پارکینگ یه بیمارستان خصوصی شد و پارک کرد.
-مگه نگفتی انتشارات!
-باید اینجا یه مریض رو ببینم. بعد میریم.
-...
-طول نمی کشه.
با آسانسور به طبقه ی سوم رفتیم. توی راه با همه احوالپرسی کرد. از پرستارها گرفته تا خدمه. من هم مجبور شدم به همه سلام بدم. در اتاقی رو باز کرد و تعارفم کرد.
روی صندلی نشستم و بهنام سریع روپوش سفید پوشید و گفت: می خوای با من بیای؟
با تعجب گفتم: من؟!
-آره تو همین طبقه ست.
بدم نمیومد ببینم موقع ویزیت کردن، قیافه ش چه شکلی میشه. سرم رو تکون دادم و باهاش بیرون رفتم. بازوم رو گرفت و با خنده گفت: لیز نخوری! من آبرو دارم اینجا.
یه لحظه نگاهش کردم تا یادم افتاد منظورش چیه. وقتی مامان مریض بود منو موقع لیز خوردن رو سنگ های کف راهروی بیمارستان دیده بود و من همون لحظه زمین خورده بودم.
بازوم رو جدا کردم و خیلی جدی گفتم: حافظه ی خوبی داری.
-بعضی چیزها انقد ضایع ست که به یاد آدم می مونه.
دوباره خندید و وارد اتاقی شد که پرده ها و تخت های آبی داشت. من و یه پرستار همزمان وارد شدیم. کنار تخت دوم ایستادند و درباره ی چیزهایی که من نمی دونستم حرف زدند. یه پسر 5- 6 ساله به پنجره زل زده بود. تا چشمش به بهنام افتاد، لبخند زد و سلام کرد. بهنام موهاش رو به هم ریخت و گفت: احوال آقا پویا؟
-خوبم.
-دلت دیگه درد نمی کنه؟
و لباسش رو بالا داد و با دست معاینه کرد. بعد از چند بار فشار آروم، مطمئن شد که دردی نیست. عینکش رو زد و برگه های آزمایش و کاغذهایی که دستش بود رو خوند.
- عمو کی میرم خونه؟
- از دست ما خسته شدی؟
- نه. حوصله م سر رفته.
- فردا میری خونه. خوبه؟
- میای خونه مون فوتبال بازی کنیم؟
بهنام خندید. به من اشاره کرد و گفت: اگه خاله اجازه بده.
پویا به طرفم برگشت و گفت: اگه پسر خوبی باشه میذاری؟
بهنام شیطون نگاهم می کرد. لبخند زدم و گفتم: باید از خاله آناهیتاش اجازه بگیره. نه من!
پویا سرش رو تکون داد. بهنام چیزی یادداشت کرد و پیشونیش رو بوسید. سر راه یادداشت رو به ایستگاه پرستاری داد. سفارش های لازم رو کرد و گفت: اتفاقی افتاد تماس بگیرید.
همون پرستاری که توی اتاق مدام نگاهم می کرد، به من اشاره کرد و گفت: مبارک باشه دکتر!
بهنام به من نگاه کرد و به پرستار لبخند زد. بازوم رو گرفت و به طرف اتاقش برد. وقتی در رو بست، گفتم: چی مبارک باشه؟
همون طور که روپوش رو درمیاورد گفت: بی ظرفیت!
-...
-حالا 2 ساعت توضیح می دادم که تو کی هستی؟
با خنده گفتم: به خاطر خودت گفتم که شانس های زندگیت از دست نره.
پالتو پوشید و کیفش رو برداشت. گفتم: عینکی شدی؟
-دکتر بی عینک دیده بودی؟
چیزی از داخل کشو برداشت و در رو باز کرد. من هم مثل جوجه ها دنبالش رفتم. هنوز چند قدم برنداشته بود که عقب عقب اومد و به من خورد. نزدیک بود بیفتم که خودش دستم رو گرفت و در رو بست.
-چرا اینطوری می کنی؟
-صبر کن رد شه.
-کی؟
زنم؟
با تعجب گفتم: زنت؟!!
-زن سابقم.
-پرستار اینجاست؟
-دکتره.
خندیدم و گفتم: ازش می ترسی؟
ابروش رو بالا انداخت و گفت: نه!
2 دقیقه بعد در رو باز کرد که در کمال تعجب یه زن باربی با قد بلند که تا گردن بهنام می رسید و موهای های لایت روشن، جلوی در ایستاده بود و لبخند می زد. معلوم بود که بهنام رو دیده بود.
بهنام سریع خودش رو جمع کرد و گفت: علیک سلام!
-شیفتت رو عوض کردی دکتر؟
-نه. بیمار مخصوص داشتم.
زن به من اشاره کرد و گفت: بیمار مخصوصتون ایشون هستند؟
به جای بهنام جواب دادم: خیر! من از اقوامشون هستم.
با تعجب گفت: پس چرا من تا حالا ندیدمتون؟
-چند سالی از نظر ها پنهان بودم!
-دکتر! فامیل شوخطبعت رو معرفی نمی کنی؟
بهنام به من اشاره کرد و گفت: دختر خاله م آتوسا!
زن با تعجب به بهنام نگاه کرد که بهنام ادامه داد: خواهر آناهیتا!
صورت زن کم کم عصبانی شد و با تمسخر به سر تا پای من نگاه کرد.
بدون اینکه نگاهش رو از من برداره گفت: از خودش ناامید شدی، حالا نوبت خواهرشه؟!
پس از عشق بهنام باخبر بود. سریع خداحافظی کرد و به طرف انتهای راهرو رفت. من هم با تاسف به بهنام نگاه کردم و جلوتر از اون راه افتادم.
وقتی سوار شدیم و حرکت کردیم، گفتم: زندگیت رو به خاطر یه امید واهی خراب کردی؟
-نه. اون اینطوری فکر می کرد.
-زن ها تو این موارد اشتباه نمی کنند!
سکوت کرد و به رانندگی ادامه داد. اینبار ماشینش رو وارد پارکینگ ساختمون دو طبقه ای کرد که طبقه ی اولش خالی بود. وارد طبقه ی دوم شدیم که سالن کوچیکی همراه با چند تا اتاق داشت.
به طرف میز منشی رفت و گفت: خانم صداقت! ایشون همکار جدیدمون خانم هاشمی هستند.
زن نسبتاً جوونی بود که با من خیلی گرم احوالپرسی کرد. با بهنام وارد اتاقی شدیم که یه میز کار داشت. کیف و پالتوش رو آویزون کرد و به من گفت: چرا نمیشینی؟
روی صندلی نشستم. بیرون رفت و 10 دقیقه ی بعد در حالیکه به مردی کمک می کرد تا میزی رو وارد اتاق کنه، برگشت. میز رو کنار میز خودش گذاشت و صندلی هم آورد. چند بار همه رو کشون کشون جا به جا کرد و در نهایت میز ها رو از بغل به هم چسبوند. راهی از طرف دیگه ی هر کدوم از میز ها باز بود و باید پشت به پنجره و رو به در می نشستیم. از حرکاتش یاد پت و مت افتادم و خندیدم.
با نفس نفس گفت: پرنسس اگه زحمتی نیست، به تختتون جلوس بفرمایید!!
با خنده پشت میز رفتم و گفتم: حالا خوبه فقط یه میز و صندلی بود. از کجا آوردی؟
-اتاق بغل
-خب همون جا می رفتم. واسه یه ماه می ارزید؟!
-اونجا 2 تا مرد هستند که کارهای صفحه آرایی و جلد رو انجام میدند.
-مثلا غیرتی شدی الان؟
کنارم ایستاد و گفت: اگه به مستقل شدن شما بر نمی خوره!
و یه سری کاغذ روی میز گذاشت.
خندیدم و گفتم: بهت نمیاد.
- پس من رو نشناختی!
کاغذها رو برداشتم که از دستم گرفت و گفت: صبر کن مرتبشون کنم. چقدر هولی!
-خودم می تونم.
در حال مرتب کردن گفت: بهله می دونم!! شما همه فن حلیفی!!! ولی یه دخیخه صبل داشته باج.
بهش نگاه کردم و گفتم: چرا اینجوری با من حرف می زنی؟ به چی قسم بخورم که باور کنی من بچه دبستانی نیستم؟؟
کاغذ ها رو روی میز گذاشت و دست به سینه نگاهم کرد. من هم شبیه خودش ایستادم و زل زدم به چشم هاش.
بعد از چند ثانیه گفت: لازم به قسم خوردن نیست، غذا بخور!!
-من از هیکلم راضی ام!
-بقیه باید راضی باشند! نه تو.
عینکش رو پایین داد و با چشم های شیطون نگاهم کرد.
ابروم رو بالا انداختم و گفتم: من برای خودم زندگی می کنم. نه بقیه!
پوزخند زد و گفت: پس همیشه تنها می مونی. چون با این استایل بچه ها رو هم تحریک نمی کنی!!!
با چشم و ابرو به سر تا پاش اشاره کردم و در حالیکه به سمت میز می چرخیدم، گفتم: خوشبختانه من با بچه ها کاری ندارم.
با حرص گفت: معلومه! تو دنبال مردهایی هستی که 12 سال ازت بزرگ ترند!
چه حساب سن نیما رو هم دقیق داشت. دوباره نگاهش کردم و گفتم: حالا من شبیه بچه ها هستم یا تو؟ با این حرف های بچگونه!!
بهم نزدیک شد و من عقب کشیدم که به میز خوردم. نزدیک تر شد و بهم چسبید. می دونستم به خاطر پیش کشیده شدن حرف نیما ناراحته.
-آخرین بارت باشه که به من توهین می کنی! وگرنه...
در باز شد و صدای مردونه ای گفت: دکتر این متن ِ ...
با دیدن ما بقیه ی حرفش رو خورد و گفت: عذر می خوام.
و خواست در رو ببنده که بهنام به خودش اومد و ازم فاصله گرفت. با دستپاچگی به طرف مرد رفت و پوشه رو گرفت. من سرم رو پایین انداختم و روی صندلی نشستم. ناراحت بودم که همین روز اول این سوء تفاهم وحشتناک تو محل کارش اتفاق افتاد ولی تقصیر خودش بود.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...