نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت۱۰ بین راه چشمم به نوشت افزار بزرگی افتاد، یه لحظه سرجام ایستادم و به نوشت افزار خیره شدم، با فکری که به ذهنم رسید سریع وارد نوشت افزار شدم، به سمت قفسه ها رفتم. ...

#پارت۱۰ بین راه چشمم به نوشت افزار بزرگی افتاد، یه لحظه سرجام ایستادم و به نوشت افزار خیره شدم، با فکری که به ذهنم رسید سریع وارد نوشت افزار شدم، به سمت قفسه ها رفتم. یه بوم بزرگ ورداشتم، یه بسته رنگ روغن هم ورداشتم، بخاطر اینکه بعضی از قلموهام ...

۱۹ شهریور 1398
980
#پارت41: مامان با صورت سرخ شده به سمتمون اومد. هر دو با ترس از تخت پریدیم. دستش رو بلند کرد و محکم به صورت ارمیا زد که سرش به سمت راست خم شد. با بهت ...

#پارت41: مامان با صورت سرخ شده به سمتمون اومد. هر دو با ترس از تخت پریدیم. دستش رو بلند کرد و محکم به صورت ارمیا زد که سرش به سمت راست خم شد. با بهت دستم رو روی دهنم گذاشتم. نکنه نکنه صدامون رو شنید؟ وای خدا بدبخت شدیم. مامان ...

۷ شهریور 1398
374
#پارت41: مامان با صورت سرخ شده به سمتمون اومد. هر دو با ترس از تخت پریدیم. دستش رو بلند کرد و محکم به صورت ارمیا زد که سرش به سمت راست خم شد. با بهت ...

#پارت41: مامان با صورت سرخ شده به سمتمون اومد. هر دو با ترس از تخت پریدیم. دستش رو بلند کرد و محکم به صورت ارمیا زد که سرش به سمت راست خم شد. با بهت دستم رو روی دهنم گذاشتم. نکنه نکنه صدامون رو شنید؟ وای خدا بدبخت شدیم. مامان ...

۷ شهریور 1398
329
#پارت18: مامان و بابا سراسیمه و با وحشت از اتاق بیرون اومدن. نگاهشون بهم افتاد که کنار میز کز کرده بودم و از ترس می لرزیدم. مامان با نگرانی و اضطراب گفت: - یا خــ ...

#پارت18: مامان و بابا سراسیمه و با وحشت از اتاق بیرون اومدن. نگاهشون بهم افتاد که کنار میز کز کرده بودم و از ترس می لرزیدم. مامان با نگرانی و اضطراب گفت: - یا خــ ـ ـدا! الینا چی شده؟ چرا این موقعه ی شب این جایی؟ سوال مامان و ...

۲۹ مرداد 1398
1K
#پارت6: سپهر: با دقت پرونده های روی میز و بررسی می کردم. منقبض شدن رگ های گردنم رو حس کردم. سرم و به پشتی صندلی تکیه و گردنم رو ماساژ دادم. به سمت پنجره رفتم. ...

#پارت6: سپهر: با دقت پرونده های روی میز و بررسی می کردم. منقبض شدن رگ های گردنم رو حس کردم. سرم و به پشتی صندلی تکیه و گردنم رو ماساژ دادم. به سمت پنجره رفتم. اوایل پاییز بود؛ آسمون ابری و گرفته بود. به آدم هایی ک در رفت و ...

۲۹ مرداد 1398
225
#پارت6: سپهر: با دقت پرونده های روی میز و بررسی می کردم. منقبض شدن رگ های گردنم رو حس کردم. سرم و به پشتی صندلی تکیه و گردنم رو ماساژ دادم. به سمت پنجره رفتم. ...

#پارت6: سپهر: با دقت پرونده های روی میز و بررسی می کردم. منقبض شدن رگ های گردنم رو حس کردم. سرم و به پشتی صندلی تکیه و گردنم رو ماساژ دادم. به سمت پنجره رفتم. اوایل پاییز بود؛ آسمون ابری و گرفته بود. به آدم هایی ک در رفت و ...

۴ مرداد 1398
221
★ هر شب موقعی که ما از خط می آمدیم پشت خط؛ می آمد پیش ما و خیلی به من علاقه پیدا کرده بود. می آمد سرش را می گذاشت روی سینه ام و دراز ...

★ هر شب موقعی که ما از خط می آمدیم پشت خط؛ می آمد پیش ما و خیلی به من علاقه پیدا کرده بود. می آمد سرش را می گذاشت روی سینه ام و دراز می کشید. می گفت: صالح، از بهشت برام بگو. راستی، بهشت چه جور جاییه؟ خدا ...

۶ آبان 1397
4K
#پارت147 در اتاق را باز کرد و داخل رفت . _فرشید ؟ بهنام ؟ خوابید؟ بهنام_نه برادر بیداریم ! روزبه به سمت چمدانش که گوشه ی اتاق بود رفت و لباس هایش را زیر و ...

#پارت147 در اتاق را باز کرد و داخل رفت . _فرشید ؟ بهنام ؟ خوابید؟ بهنام_نه برادر بیداریم ! روزبه به سمت چمدانش که گوشه ی اتاق بود رفت و لباس هایش را زیر و رو کرد. _بهتره که بخوابید ! فردا میخوایم بریم . بهنام نشست و دستی به ...

۱۰ شهریور 1397
47
داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم :

داشتم از گرما می مُردم. به راننده گفتم :" دارم از گرما می میرم! " راننده که پیر بود گفت: " این گرما کسی رو نمی کُشه! " گفتم: "جالبه ها... الان داریم از گرما کباب می شیم، بعد شش ماه دیگه از سرما سگ لرز می زنیم! " راننده ...

۲۴ بهمن 1396
74
#پارت۱۳۱ بعد ازینکه سوار ماشین شدم کیان هم سوار شد. بارون میومد و هوا یکم سرد بود. پاییز بود دیگه. من عاشق این فصل بودم. کیان بخاری رو زد و شیشه ها رو که خیس ...

#پارت۱۳۱ بعد ازینکه سوار ماشین شدم کیان هم سوار شد. بارون میومد و هوا یکم سرد بود. پاییز بود دیگه. من عاشق این فصل بودم. کیان بخاری رو زد و شیشه ها رو که خیس شده بود با برف پاک کن تمیز کرد. لبخندی زد و همون طور که ماشین ...

۲۵ تیر 1396
13
وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو داداشی صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون ...

وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو داداشی صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد. خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط ...

۲۷ خرداد 1395
129
یادم میاد بچه که بودم ، بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم... که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود ، که روی فرش ریخته شده بود... من حسابی ...

یادم میاد بچه که بودم ، بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم... که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود ، که روی فرش ریخته شده بود... من حسابی به این کارش می خندیدم... چون می گفتم ما که هم جارو داریم هم جارو ...

۱۰ بهمن 1394
65
قسمت آخر پتو رو تا روی گردنم کشیده بودم و به سقف زل زده بودم. طولانی ترین روزهایی که توی عمرم تجربه کرده بودم، تموم شده بود. بدون هیچ برنامه ریزی و نقشه ای برای ...

قسمت آخر پتو رو تا روی گردنم کشیده بودم و به سقف زل زده بودم. طولانی ترین روزهایی که توی عمرم تجربه کرده بودم، تموم شده بود. بدون هیچ برنامه ریزی و نقشه ای برای آینده منتظر بودم که ساعت 10 بشه و بهنام بیاد دنبالم تا به دفترخونه بریم. ...

۱۵ آذر 1394
103
قسمت 3 افتتاحیه ی نمایشگاه آنا بود. همه رفته بودند. حتی نسرین هم از خلوتی خونه استفاده کرده بود و دیشب مرخصی گرفته بود. تو سه روز گذشته سعی کردم جلوی آنا و نیما آفتابی ...

قسمت 3 افتتاحیه ی نمایشگاه آنا بود. همه رفته بودند. حتی نسرین هم از خلوتی خونه استفاده کرده بود و دیشب مرخصی گرفته بود. تو سه روز گذشته سعی کردم جلوی آنا و نیما آفتابی نشم. حرف های بهنام که دیروز توی دفتر نشر بهم زده بود دوباره توی سرم ...

۱۵ آذر 1394
170
قسمت 2 چند دقیقه بعد مرد بیرون رفت. بهنام پوشه رو روی میز خودش گذاشت و به صورتش دست کشید. خودکار رو کنار طرح های بی هدفی که گوشه ی کاغذ کشیده بودم انداختم و ...

قسمت 2 چند دقیقه بعد مرد بیرون رفت. بهنام پوشه رو روی میز خودش گذاشت و به صورتش دست کشید. خودکار رو کنار طرح های بی هدفی که گوشه ی کاغذ کشیده بودم انداختم و گفتم: این چه رفتاری بود؟! -اتفاقا خوب شد که دید! گیج نگاهش کردم که گفت: ...

۱۴ آذر 1394
187
یادم میاد بچه که بودم: بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم که ساعت ها، با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته بود من حسابی به این کارش ...

یادم میاد بچه که بودم: بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم که ساعت ها، با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته بود من حسابی به این کارش می خندیدم چون می گفتم ما هم جاو برقی داریم و هم جارو دستی. چند ...

۱۵ مرداد 1394
158
یادم میاد بچه که بودم: بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم که ساعت ها، با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته بود من حسابی به این کارش ...

یادم میاد بچه که بودم: بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم که ساعت ها، با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته بود من حسابی به این کارش می خندیدم چون می گفتم ما هم جاو برقی داریم و هم جارو دستی. چند ...

۱۴ مرداد 1394
183
وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو

وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو "داداشی" صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد. خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط ...

۲۵ تیر 1394
86
دوستانم مواظب عکسایی که میذارین باشین این مطلب رو بخونین روزی احمد با تعداد زیادی مجله که تصاویر خواننده ها و رقاصه روی اون بود اومد خونه، مامان گفت: احمد جان اینا چیه آوردی ؟چرا ...

دوستانم مواظب عکسایی که میذارین باشین این مطلب رو بخونین روزی احمد با تعداد زیادی مجله که تصاویر خواننده ها و رقاصه روی اون بود اومد خونه، مامان گفت: احمد جان اینا چیه آوردی ؟چرا خریدی؟ احمد رفت طرف باغچه و مجله ها رو اتیش زد و گفت مامان اینا ...

۱ دی 1393
21