نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

امیر با عصبانیتی که ازش بعید نبود گفت ـ خفه شو عوضیی،دستت بهش بخوره زندت نمیزارم به اناهید اشاره کرد بره یکم یلدا رو ازیت کنه وای خدا دیگه مردم از خنده،آناهید هی به گردن ...

امیر با عصبانیتی که ازش بعید نبود گفت ـ خفه شو عوضیی،دستت بهش بخوره زندت نمیزارم به اناهید اشاره کرد بره یکم یلدا رو ازیت کنه وای خدا دیگه مردم از خنده،آناهید هی به گردن و صورت یلدا دست میکشید و یلدا میگفت ـ به من دست نزن عوضی و ...

۲۱ اردیبهشت 1398
22K
یلدا بانــــو رویه صندلی میز نشستم و تویه فکر بودم که گوشیم زنگ خورد اسم

یلدا بانــــو رویه صندلی میز نشستم و تویه فکر بودم که گوشیم زنگ خورد اسم "اَشی خُله"رویه صفحه اومد.. تماس رو برقرار کردم.. +الـ ـ مگه من به تو نگفتم که اگر اون دزد لعنتی زنگـ زد به من خبر بده هااا؟ +اگر اجازه بدی من به تنهایی این کار ...

۲۹ فروردین 1398
31K
#پارت_140 #رمان_اقای_سریع + طبیعتا به خاطر تنهاییم از همون سن کم خودم تنها با همه مشکلات رو به رو شدم خوابیدن توی پارک گشنگی کشیدن کارای سنگین انجام دادن ... گذشته منو سرسخت کرد هر ...

#پارت_140 #رمان_اقای_سریع + طبیعتا به خاطر تنهاییم از همون سن کم خودم تنها با همه مشکلات رو به رو شدم خوابیدن توی پارک گشنگی کشیدن کارای سنگین انجام دادن ... گذشته منو سرسخت کرد هر مشکلی بود من بودم و خدام همیشه هر اتفاقی میافتاد میگفتم بیخیال احسان بالاتر از ...

۲۶ فروردین 1398
102K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
800K
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
759K
ـ شرط چیه؟ +حالا تا اون وقت... فت بال شروع شد و همچنان صفر صفر.. گوشیم زنگـ خورد .. نوشته شده بود..

ـ شرط چیه؟ +حالا تا اون وقت... فت بال شروع شد و همچنان صفر صفر.. گوشیم زنگـ خورد .. نوشته شده بود.. "جان جانان در حال تماس " لعنتی... من هنوزم اسمت و تغییر ندادم چون هنوزم عاشقتم.. برداشتم.. +بله ـ سلام،باید برایه آخرین باز ببینمت... + مگ تو نرفته ...

۹ فروردین 1398
217K
#نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون .. اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه. گیسو بلند ...

#نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون .. اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه. گیسو بلند گو رو برداشت.. گیسو ـ سلام من گیسو هستم.. میخوام اعترافاتی بکنم... تویه روز ۱۱/۳/۱۳۸۷دقیقا ...

۸ فروردین 1398
333K
رمان همزاد پارت ۷۱ #نور وارد هایپر شدیم؛آنچنان شلوغ نبود شاید برای بزرگ بودنش زیاد نشون نمیداد آدرینا سریع ی سبد جدا برای خودش گرفت و سریع رفت سمت آبنبات ها و پاستیل ها ،اشکان ...

رمان همزاد پارت ۷۱ #نور وارد هایپر شدیم؛آنچنان شلوغ نبود شاید برای بزرگ بودنش زیاد نشون نمیداد آدرینا سریع ی سبد جدا برای خودش گرفت و سریع رفت سمت آبنبات ها و پاستیل ها ،اشکان هم سمتش رفت به سمت آدین برگشتم دیدم داره ب ی جایی خیره شده ب ...

۴ فروردین 1398
120K
┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور ...

┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور رفت باز نمیشه که .... دستاش که به بدنم میخورد مور مورم میشد ... بعد ...

۳ فروردین 1398
223K
رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک .. دستش و برد پشتم و در و باز کرد. یه نگاه چپی ...

رمان : نالوطی پارٺ : دوازده به قلم : یلـدا بانو ـــــــــــــــــ سهیل اومد نزدیکم ، نزدیڪ و نزدیک تر خیلی نزدیک .. دستش و برد پشتم و در و باز کرد. یه نگاه چپی بهش انداختم و پیاده شدم ، شیشه رو داد پایین . ـ خوب میبینمت +خدانگهدار ...

۳ فروردین 1398
262K
کپشن.....دردل ساده ای هس که نوشتم از بس ناراحت بودم اگه دوس دارید بخونید....لطفا آروم بخونید....ممنون یه سلام از جنس تنهایی.. یه سلام بدون آب و رنگ.. یه سلام خشک و خالی... به همه کسایی ...

کپشن.....دردل ساده ای هس که نوشتم از بس ناراحت بودم اگه دوس دارید بخونید....لطفا آروم بخونید....ممنون یه سلام از جنس تنهایی.. یه سلام بدون آب و رنگ.. یه سلام خشک و خالی... به همه کسایی که الان زحمت میکشند که این درد دل ساده رو بخونند...خیلی حرفها هست که نمیشه ...

۲۹ اسفند 1397
84K
رمان همزاد پارت ۶9 #آراز آستین مانتوشو گرفتم و ب سمت بیرون کشیدمش ک با عصبانیت گفت:داری چیکار میکنی؟چرا نزاشتی برم اون آردو شتکش کنم ها... -خیلی خوب خانوم جنگجو..یکم تنهاشون بزار تازه نور همه ...

رمان همزاد پارت ۶9 #آراز آستین مانتوشو گرفتم و ب سمت بیرون کشیدمش ک با عصبانیت گفت:داری چیکار میکنی؟چرا نزاشتی برم اون آردو شتکش کنم ها... -خیلی خوب خانوم جنگجو..یکم تنهاشون بزار تازه نور همه چیو یادش اورده... سرشو تکون داد ک گفتم: -گرسنت نیس؟ سریع سرشو بلند کردو با ...

۲۹ اسفند 1397
60K
و تو اقایه ســـپهری + از این که فڪر میکنی از همه سری و مغرور بازی در میاری و یه چیزی میگی و بعد میزنی زیرشـ ـ من کی زدم زیر حرفم + اون روز ...

و تو اقایه ســـپهری + از این که فڪر میکنی از همه سری و مغرور بازی در میاری و یه چیزی میگی و بعد میزنی زیرشـ ـ من کی زدم زیر حرفم + اون روز لب ساحل یادت نیس؟ ـ اون یه چرت و پرت و یه حرـف الڪی بود ...

۲۹ اسفند 1397
307K