نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان روی دیگر زندگی #پارت_هشتم مامان خونه نبود و بابا هم سرکار بود ، سریع به آرشین گفته بودم بیاد اینجا تا بهم بگه باید چیکار کنم. کلی آرایشم کرد ، موهام درست کرد و ...

رمان روی دیگر زندگی #پارت_هشتم مامان خونه نبود و بابا هم سرکار بود ، سریع به آرشین گفته بودم بیاد اینجا تا بهم بگه باید چیکار کنم. کلی آرایشم کرد ، موهام درست کرد و لباس تنم کرد و بعد کلی زدن تو سر همدیگه آرشین گفت: خب ببین برای ...

۱ هفته پیش
108K
#دوقلوهای_شیطون #پارت10 جینیونگ از اعصبانیت نمیدونستم چیکار کنم خیلی دلم میخواست بدونم این دختره کیه که اینقدر راحت باهام کل کل میکرد جکسون:چیشده جونی فکرت درگیرع من:بیینم این دختره جدید کیه؟ جکسون:نمیدونم ولی فک کنم ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت10 جینیونگ از اعصبانیت نمیدونستم چیکار کنم خیلی دلم میخواست بدونم این دختره کیه که اینقدر راحت باهام کل کل میکرد جکسون:چیشده جونی فکرت درگیرع من:بیینم این دختره جدید کیه؟ جکسون:نمیدونم ولی فک کنم مدل جدید باشه مدیر راجبش گفته بود یه چیزایی من:خیلی پرو تشریف داره بم بم:اوهوک ...

۴ هفته پیش
75K
#دوقلوهای_شیطون #پارت9 آیسان ای ننه ای ننه مو دیگه شور نمیخوام من یه شور کره ای میخوام دیش درن دیش درن نیناینا نیناینا هو هو چه روز خوبی بود هرچند مسخره بازی هایی موزیک ویدیو ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت9 آیسان ای ننه ای ننه مو دیگه شور نمیخوام من یه شور کره ای میخوام دیش درن دیش درن نیناینا نیناینا هو هو چه روز خوبی بود هرچند مسخره بازی هایی موزیک ویدیو هم عالی از آب دراومد خخ چقدر حرص میخوردن بووم من:آخ خدا دماغم له شد ...

۴ هفته پیش
83K
#دوقلوهای_شیطون #پارت7 آنیسا من:بچه ها آیسان کوش رفته سرکار میا:هان دیشب یادم رفت بگم دیروز انگار شرکته میخواست یکسال بدون حقوق از آیسان بیگاری بکشه اونم امضا نکرد امروز فک کنم رفتع یه کمپانی دیگه ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت7 آنیسا من:بچه ها آیسان کوش رفته سرکار میا:هان دیشب یادم رفت بگم دیروز انگار شرکته میخواست یکسال بدون حقوق از آیسان بیگاری بکشه اونم امضا نکرد امروز فک کنم رفتع یه کمپانی دیگه من:بزار بهش زنگ بزنم بیاریمش پیش خودمون میرا؛اوهوم واقعا حیف میشه هرچی زنگ زدم جواب ...

۴ هفته پیش
77K
#خواننده_شیطون #پارت63 «آنیسا» خدایا استرس دارم میا:آنیسا آماده ای من:نه نمیدونم چه لباسی بپوشم آخه؟! میرا:میگم اون لباس آبی بلندت بود اونو بپوش من:نه اگه خواستن آهنگ اجرا کنیم چی مارنی:آنیسا گاهی بد بانمک میشی ...

#خواننده_شیطون #پارت63 «آنیسا» خدایا استرس دارم میا:آنیسا آماده ای من:نه نمیدونم چه لباسی بپوشم آخه؟! میرا:میگم اون لباس آبی بلندت بود اونو بپوش من:نه اگه خواستن آهنگ اجرا کنیم چی مارنی:آنیسا گاهی بد بانمک میشی مکنه لیدر معلوم که نمیخوان بیا بریم مام لباس مهمونی پوشیدم من:آره آره کیه که ...

۱۱ آبان 1398
71K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑤③ دکتر جانی بهم زنگ زد جواب دادم:بله مرد؟ نه زنده موند فقط هی میگه الیسا کو شما الیسا هستید —بهش بگید دو دیقه پیش رفت گوشیو بهشون بدم —نه نه ولی نشنید ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ⑤③ دکتر جانی بهم زنگ زد جواب دادم:بله مرد؟ نه زنده موند فقط هی میگه الیسا کو شما الیسا هستید —بهش بگید دو دیقه پیش رفت گوشیو بهشون بدم —نه نه ولی نشنید جانی باذوق جواب داد:الیسا الیسا تویی —نه عمشم آخه به تو کدوم خری زنگ میزنه ...

۳۰ مهر 1398
78K
#خان_زاده #پارت182 سرم و بالا گرفتم و با دیدن اهورا تند از جام بلند ‌شدم. نمیدونم چرا اما حس می‌کردم این بار هم می‌خواد منو بدزده! بر خلاف جهتش شروع به دویدن کردم که خیلی ...

#خان_زاده #پارت182 سرم و بالا گرفتم و با دیدن اهورا تند از جام بلند ‌شدم. نمیدونم چرا اما حس می‌کردم این بار هم می‌خواد منو بدزده! بر خلاف جهتش شروع به دویدن کردم که خیلی زود بهم رسید و بازوم و گرفت. تند ازش فاصله گرفتم و گفتم _تو رو ...

۲۲ مهر 1398
61K
#ومپایر_اند‌سیلور‌پارت‌چهارم ************* وانیا: رزا:چطورین پسرااا؟ پسرا واکنش نشون دادن من:عه چرا بدون اینکه به ما خبر بدی حرف زدی؟ زینب:الان ولش بیابریم سرگرم شیم😈 لیا:وااا عجبا چه پسرای بدی هستین شماها ها¡¿ سهون جیغ کشید ...

#ومپایر_اند‌سیلور‌پارت‌چهارم ************* وانیا: رزا:چطورین پسرااا؟ پسرا واکنش نشون دادن من:عه چرا بدون اینکه به ما خبر بدی حرف زدی؟ زینب:الان ولش بیابریم سرگرم شیم😈 لیا:وااا عجبا چه پسرای بدی هستین شماها ها¡¿ سهون جیغ کشید رفت پشت سوهو جاخورد و با ترس گفت :هیونگ اینجا جن دارههههههه😢 😱 من:زرت پسره ...

۲۷ شهریور 1398
46K
#خواننده_شیطون #پارت36 ایسو داشتم تلویزیون میدیدم که دیدم آنیسا ست خدایا این داره چی میگه آنیسا:خوب یو.آنیسا هستم 19سال سنمه قدم173و وزنمم60 تک فرزندم و دوستان مهمم میشه گفت اعضایی بی تی اس و میاوایسو ...

#خواننده_شیطون #پارت36 ایسو داشتم تلویزیون میدیدم که دیدم آنیسا ست خدایا این داره چی میگه آنیسا:خوب یو.آنیسا هستم 19سال سنمه قدم173و وزنمم60 تک فرزندم و دوستان مهمم میشه گفت اعضایی بی تی اس و میاوایسو مثل خواهرام هستند البته دوست زیاد دارم و همشونو دوس دارم تفریحام گشتن بادوستام زدن ...

۲۶ شهریور 1398
74K
#همسر_اجباری #۲۵۶ تو هم تو خلوتت دلتنگه من میشی همین حست برام یه دنیا می ارزه آه میکشم هر روز از اینکه بی هوا رفتی گاهی وقتا حس میکنم با یکی دیگه هستی آه میکشم ...

#همسر_اجباری #۲۵۶ تو هم تو خلوتت دلتنگه من میشی همین حست برام یه دنیا می ارزه آه میکشم هر روز از اینکه بی هوا رفتی گاهی وقتا حس میکنم با یکی دیگه هستی آه میکشم هر روز از اینکه بی هوا چرا رفتی حسم میگه که االن با یکی دیگه ...

۲۴ شهریور 1398
71K
#همسر_اجباری #۲۵۵ رفتم لباسامو عوض کردمو اومدم بیرون. ویالنمم اوردموبازش کردم. خیلی وقت بود که بهش نگاهم نکرده بودم.هه... چقد تالش و هزینه کردم که واسه تولد زیبادر عرض یه ماه ویالن یاد گرفتم.دست آخرم ...

#همسر_اجباری #۲۵۵ رفتم لباسامو عوض کردمو اومدم بیرون. ویالنمم اوردموبازش کردم. خیلی وقت بود که بهش نگاهم نکرده بودم.هه... چقد تالش و هزینه کردم که واسه تولد زیبادر عرض یه ماه ویالن یاد گرفتم.دست آخرم چی شد....بی خیال...من االن یا فرشته رو دارم که اون افریته رو از قلبم بیرون ...

۲۳ شهریور 1398
95K
پارت سوم جین یونگ صبح با صدای اواز پرنده ها از خواب بیدار شد و گیج بود وقتی خودش رو تو اون پوزیشن و سوزی رو تو بغلش دید همچی یادش اومد اروم بدون اینکه ...

پارت سوم جین یونگ صبح با صدای اواز پرنده ها از خواب بیدار شد و گیج بود وقتی خودش رو تو اون پوزیشن و سوزی رو تو بغلش دید همچی یادش اومد اروم بدون اینکه سوزی بیدار بشه از کنارش بلند شد به اشبزخونه رفت چندتا چیز رو باهم قاطی ...

۱۹ شهریور 1398
78K
#رمان_همسر_اجباری #پارت_نود وچهارم سرشو برداشت. سالم مهندس نمیای ناهار آریا تنهام بزار معلوم هست چه مرگت شده. نه ب هیچ کی ربط نداره حتی تو رررفیق احسان حوصله این مسخره بازیارو ندارمآ میگی یا نه ...

#رمان_همسر_اجباری #پارت_نود وچهارم سرشو برداشت. سالم مهندس نمیای ناهار آریا تنهام بزار معلوم هست چه مرگت شده. نه ب هیچ کی ربط نداره حتی تو رررفیق احسان حوصله این مسخره بازیارو ندارمآ میگی یا نه آریا این دختره تو خونه شما چکار میکنه. آنا رو میگی نه لعنتی نه همون ...

۱۰ شهریور 1398
62K
بابا : بابا بی بابا باید بیای کارت دارم - چشم تماس از طرف بابا قطع شد هانی با یه سینی اومد نشست وگفت : وای چقدر گشنمه نگاهم به شیلان بود داشت لباسهای منو ...

بابا : بابا بی بابا باید بیای کارت دارم - چشم تماس از طرف بابا قطع شد هانی با یه سینی اومد نشست وگفت : وای چقدر گشنمه نگاهم به شیلان بود داشت لباسهای منو هانی رو جمع می کرد ولی چطور از هم تشخیصشون می داد برام اجیب بود ...

۹ شهریور 1398
30K
راوی:گیسو _________________________________________ امروز چون روز اول عید بود منو و آرمان و خانواده ی آرمان خونه ی مامانم دعوت بودیم.سایه و ترانه توی حیاط بازی میکردن و ما همه مشغول آماده کردن مخلفات ناهار بودیم ...

راوی:گیسو _________________________________________ امروز چون روز اول عید بود منو و آرمان و خانواده ی آرمان خونه ی مامانم دعوت بودیم.سایه و ترانه توی حیاط بازی میکردن و ما همه مشغول آماده کردن مخلفات ناهار بودیم که یاشار از خواب بیدار شد._به به داداشم ساعت 11 ظهره ها ساعت خواب._سلام گیسوی ...

۵ شهریور 1398
122K
#پارت_سیزدهم #گم_شده_ها نیوشا: با بکهیون داشتم میرفتم هتل.چون عینکو رو چشاشو کلاه رو سرش بود کسی نمیفهمید که کیه...وقتی رسیدیم هتل ازش خدافظی کردمو با اسانسور رفتم بالا.تا درو زدم بابام اومد درو باز کرد. ...

#پارت_سیزدهم #گم_شده_ها نیوشا: با بکهیون داشتم میرفتم هتل.چون عینکو رو چشاشو کلاه رو سرش بود کسی نمیفهمید که کیه...وقتی رسیدیم هتل ازش خدافظی کردمو با اسانسور رفتم بالا.تا درو زدم بابام اومد درو باز کرد. +کجا بودی ها؟ -وا...بزار برسم.چشم میگم... -د بیا تو...زود باش رفتم داخل نشستم. اقا محمد‌(بابای ...

۳۱ مرداد 1398
76K
#خان_زاده #پارت130 سامان بی خیال خندید و گفت _خوب مامان دختر بیچاره رو از خجالت آب کردی. با لحن آرومی گفتم _با اجازه تون. با گونه های گر گرفته به سمت میز مون برگشتم و ...

#خان_زاده #پارت130 سامان بی خیال خندید و گفت _خوب مامان دختر بیچاره رو از خجالت آب کردی. با لحن آرومی گفتم _با اجازه تون. با گونه های گر گرفته به سمت میز مون برگشتم و نشستم. تا آخر شب جز نگاه های گاه و بی گاه اهورا اتفاق خاصی نیوفتاد. ...

۳۱ مرداد 1398
75K
#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۳ رفت سمت مهنا و صورت زیباشو با دستش آورد بالا و گفت:آماده باش که زن من بشی خانوم وکیل بعد این حرف شروع کرد به قهقهه زدن اومد سمت من و منو به ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۹۳ رفت سمت مهنا و صورت زیباشو با دستش آورد بالا و گفت:آماده باش که زن من بشی خانوم وکیل بعد این حرف شروع کرد به قهقهه زدن اومد سمت من و منو به زور برد و نشوند رو صندلی دیگه جون نداشتم بلند شم از جام اردشیر دستشو ...

۲۶ مرداد 1398
61K
#پارت5 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... بلوط: ببخشید به خدا خودم دلم گرفته بود واسه حرف یکی از دخترا اینو گفتم ... من: ول کنید اینو پایه هستین امروز بریم یه حالی کنیم ... عسل: اره ...

#پارت5 رمان تقدیر خاکستری... #هورا... بلوط: ببخشید به خدا خودم دلم گرفته بود واسه حرف یکی از دخترا اینو گفتم ... من: ول کنید اینو پایه هستین امروز بریم یه حالی کنیم ... عسل: اره من یکی که چهار پایت هستم البته دعوت تو دیگه؟؟ من: جهنم و ضرر مفت ...

۲۳ مرداد 1398
58K
راوی :لیلی ________________________________________ حوله ی خودمو در نیاوردم اول لباسای سپهر رو که یه پیراهن سفید با شلوار کرم بود تنش کردم و بعدش لباسای سهیل رو که یه لباس یکسره ی سفید و کرم ...

راوی :لیلی ________________________________________ حوله ی خودمو در نیاوردم اول لباسای سپهر رو که یه پیراهن سفید با شلوار کرم بود تنش کردم و بعدش لباسای سهیل رو که یه لباس یکسره ی سفید و کرم بود تنش کردم و یه کلاه سفید بند دار برای اینکه سرما نخوره سرش کردم ...

۲۲ مرداد 1398
92K