نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

صبح جمعه که میشه،دلم خیلی هواشو میکنه دلتنگش میشم، برای شیطنت های سر صبحش، برای غلت خوردنای گاه و بیگاهش روی تختخواب که خودشو به خواب میزد و اونقدر چپ و راست غلت میخورد که ...

صبح جمعه که میشه،دلم خیلی هواشو میکنه دلتنگش میشم، برای شیطنت های سر صبحش، برای غلت خوردنای گاه و بیگاهش روی تختخواب که خودشو به خواب میزد و اونقدر چپ و راست غلت میخورد که گاها می افتاد روم و جیغ منو درمیورد...بعد میگفت اِه خوشگلم تو اینجا بودی..؟! موهامو ...

۵۳ دقیقه پیش
4K
#پارت_۸۰ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii نیما: _تو که همیشه از کوه متنفر بودی.. زل زد تو چشمامو گفت: _تنها حس خوبم به کوه ، کوهنوردی های هر جمعه صبح دانیار بود.. اخمام رفت تو هم..با خنده ...

#پارت_۸۰ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii نیما: _تو که همیشه از کوه متنفر بودی.. زل زد تو چشمامو گفت: _تنها حس خوبم به کوه ، کوهنوردی های هر جمعه صبح دانیار بود.. اخمام رفت تو هم..با خنده ی کجی نیگام کردم و گفت: _شخصیت اصلی رمان اسطوره..بهترین رمانی که خوندم! _آها __میدونی ...

۱ ساعت پیش
12K
-ولی من که هیچوقت تنهایی رو انتخاب نکردم. پس چرا تنهام؟ + تنهایی تورو انتخاب کرده.

-ولی من که هیچوقت تنهایی رو انتخاب نکردم. پس چرا تنهام؟ + تنهایی تورو انتخاب کرده.

۲ ساعت پیش
3K
#موقت من از میان واژه‌های زلال « دوستی » را برگزیده‌ام، آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست...💗 سال ۹۲ خیلی اتفاقی با آلاله ویس رو نصب کردیم، ...

#موقت من از میان واژه‌های زلال « دوستی » را برگزیده‌ام، آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست...💗 سال ۹۲ خیلی اتفاقی با آلاله ویس رو نصب کردیم، اولین چیزی که حداقل توجه منو جذب کرد تصاویر پس زمینه ی باغبان بود، لطیفه ...

۲ ساعت پیش
12K
رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم ...

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم بچه ها می فهمیدم که اصلا راضی نبودن این وسط فقط من بودم که شنگول ...

۳ ساعت پیش
24K
#-- #مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت! خوب می دانم که

#-- #مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت! خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت! آنقدر می ترسم از بی رحمی پاییز که ترس من را روز پایانی شهریور ...

۳ ساعت پیش
6K
#پـارت_سـی

#پـارت_سـی " اومد نزدیک و بغلم کرد و گفت: میدونی چقـد نگرانت شدم؟ ادامه داد:بیا بریم بخوابیـم.. با این کارش شوکه شدم و با مِن مِن گفتم:بـ..باشه.. دستم و گرفت و به سمت اتاقش رفتیم ! یه لباس انداخت رو صورتم ک روی سرم اویزون بود.. بعد خنده ی دلبرانه ...

۳ ساعت پیش
17K
تصویر پس زمینه ی گوشیم(:❣ اطی×نیلو #minnqi
عکس بلند

تصویر پس زمینه ی گوشیم(:❣ اطی×نیلو #minnqi "وقتی ناراحتی زجر میکشم،وقتی خوشحالی خیلی حس خوبی بهم دس میده،تا میتونم کمکت میکنم،حتی اگه خودم شکسته باشم❤ " حتی اگع همه ی دنیا ولت کنن من پیشتم،شاید حضوری نباشم ولی تمام فکرم پیش توعه،حتی اگه همه پشتتو خالی کنن من برای دفاع ...

۴ ساعت پیش
5K
با اینکه خسته شدیم ولی ارزششو داشت رفیق مبارکمون باشه موفقیتمون ❤ 😻

با اینکه خسته شدیم ولی ارزششو داشت رفیق مبارکمون باشه موفقیتمون ❤ 😻

۴ ساعت پیش
2K
رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ...

رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ازم فاصله گرفت _وحشی گری ندیدی.اما نگران نباش اونم به زودی می بینی. چپ چپ ...

۴ ساعت پیش
32K
بعد از تو خاطراتت همنشین تنهایی هایم است عزیزِ جان رفته ام تو چه میدانی از دردی که هر شب به جسم بی جانم رسوخ میکند چه میدانی که بعد از تو هیچ بودنی جای ...

بعد از تو خاطراتت همنشین تنهایی هایم است عزیزِ جان رفته ام تو چه میدانی از دردی که هر شب به جسم بی جانم رسوخ میکند چه میدانی که بعد از تو هیچ بودنی جای خالی ات را پر نمیکند... #سونا_محمدی❣

۴ ساعت پیش
4K
رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که ...

رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که گفته بود منتظر بمون از کلاس بیرون زدم .. هر چند نگاه عصبانیش رو روی ...

۴ ساعت پیش
37K
‏ ‏به نام تـــــو ‌در صحنت مینشینم... مرور میکنم زندگیم را... باشد قبول آقا٬ نه من ،نه او... یادمان یکدیگر را فراموش... ‌ اما اجازه آقا؟ چه شود مگر اگر او باشد و من ؟! ...

‏ ‏به نام تـــــو ‌در صحنت مینشینم... مرور میکنم زندگیم را... باشد قبول آقا٬ نه من ،نه او... یادمان یکدیگر را فراموش... ‌ اما اجازه آقا؟ چه شود مگر اگر او باشد و من ؟! در صحن تو سرمای زمستان باشد و گرمای دستان او.. باب الرضا... نگاه به گنبد... ...

۴ ساعت پیش
11K
پارت عروس استاد پارت_14 بی توجه به حرفم برم گردوند،نگاهی به اشکام انداخت و دستاش رو دو طرف یقه م گذاشت و با یه حرکت مانتوم رو توی تنم جر داد . از شانس گندم ...

پارت عروس استاد پارت_14 بی توجه به حرفم برم گردوند،نگاهی به اشکام انداخت و دستاش رو دو طرف یقه م گذاشت و با یه حرکت مانتوم رو توی تنم جر داد . از شانس گندم به خاطر گرمای هوا زیر مانتوم هیچی نپوشیدم.کلا عادت نداشتم. نگاهی به بالا تنه م ...

۵ ساعت پیش
34K
یک دانشجوی عاشق دختر همکلاسیش بود.😋 بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر ...

یک دانشجوی عاشق دختر همکلاسیش بود.😋 بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.😧 بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، ...

۵ ساعت پیش
21K
#خــــــــــــاص 🎐 هـیچ کـس دوسـت نداره تنهـا باشه ولی بعضـی وقتهـا بـهتریـن راهـه..🌱 Nᴏ ᴏɴᴇ ʟɪᴋᴇs ᴛᴏ ʙᴇ ᴀʟᴏɴᴇ ʙᴜᴛ sᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇs ɪᴛs ᴊᴜsᴛ ᴛʜᴇ ʙᴇsᴛ ᴡᴀʏ..

#خــــــــــــاص 🎐 هـیچ کـس دوسـت نداره تنهـا باشه ولی بعضـی وقتهـا بـهتریـن راهـه..🌱 Nᴏ ᴏɴᴇ ʟɪᴋᴇs ᴛᴏ ʙᴇ ᴀʟᴏɴᴇ ʙᴜᴛ sᴏᴍᴇᴛɪᴍᴇs ɪᴛs ᴊᴜsᴛ ᴛʜᴇ ʙᴇsᴛ ᴡᴀʏ..

۵ ساعت پیش
2K
رمان قهوه قجری پارت۶۹: دوماه بعد... «فرهاد» کلافه در دفترم رو باز کردم و رفتم داخل و روی صندلی نشستم، از این دفتر و از این شرکت متنفر بودم ولی باید تحمل می‌کردم...باید تحمل می‌کردم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۹: دوماه بعد... «فرهاد» کلافه در دفترم رو باز کردم و رفتم داخل و روی صندلی نشستم، از این دفتر و از این شرکت متنفر بودم ولی باید تحمل می‌کردم...باید تحمل می‌کردم تا به هدفم برسم...به هدفی که هرروز ازش دورتر می‌شدم ولی من هنوز هم داشتم ...

۵ ساعت پیش
21K
رمان قهوه قجری پارت۶۸: «دلنواز» ساعت سه صبح بود و هنوز درگیر مقاله دانشگاهم بودم. اونقدر به مانیتور خیره شده بودم و تایپ کرده بودم که احساس می‌کردم الان چشمام آتیش می‌گیرن. درگیر مقاله بودم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۸: «دلنواز» ساعت سه صبح بود و هنوز درگیر مقاله دانشگاهم بودم. اونقدر به مانیتور خیره شده بودم و تایپ کرده بودم که احساس می‌کردم الان چشمام آتیش می‌گیرن. درگیر مقاله بودم که یه دفعه صدای نفس‌نفس زدن دانیال رو از اتاقش شنیدم، فهمیدم دوباره همون اتفاق ...

۵ ساعت پیش
14K
هر چه قدر هم با کلمات زیبا تزیین و توصیفش کنیم بازم زندگی یعنی کشتن آرزوها دست کشیدن از همه چی به اون چیزی که بخوای نرسی یعنی درد کشیدن یعنی زجر کشیدن ولی من ...

هر چه قدر هم با کلمات زیبا تزیین و توصیفش کنیم بازم زندگی یعنی کشتن آرزوها دست کشیدن از همه چی به اون چیزی که بخوای نرسی یعنی درد کشیدن یعنی زجر کشیدن ولی من بازم دوست دارم با کلمات قشنگ تو صیفش کنم نمی دونم شاید منم یکی از ...

۵ ساعت پیش
5K
🌹 ☘ همیشه فکر میکردم خوب که باشی ،به مرور زمان همه باهات خوب میشن ولی الان متوجه شدم خوب که باشی ازت انتظار خوب بودن دارن نمیتونی اعتراض کنی چون ازت انتظار ندارن،نمیتونی گریه ...

🌹 ☘ همیشه فکر میکردم خوب که باشی ،به مرور زمان همه باهات خوب میشن ولی الان متوجه شدم خوب که باشی ازت انتظار خوب بودن دارن نمیتونی اعتراض کنی چون ازت انتظار ندارن،نمیتونی گریه کنی چون همه به لبخندت عادت دارن، نمیتونی فریاد بزنی چون همیشه سکوت کردی!! آخرشم ...

۵ ساعت پیش
7K