نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

*نفس* ....... سر میز شام بودیم نمی دونستم چی بردارم خیلی هم گشنم بود - برات بکشم برگشتم بهش نگاه کرد لبخند زدوگفت : نکنه باهام قهری - چرا قهر باشم پس چرا یه بارم ...

*نفس* ....... سر میز شام بودیم نمی دونستم چی بردارم خیلی هم گشنم بود - برات بکشم برگشتم بهش نگاه کرد لبخند زدوگفت : نکنه باهام قهری - چرا قهر باشم پس چرا یه بارم نیومدی خونم - وقت نداشتم درس هامم زیاده از نگاهش فرار کرد ورفتم کنار شیرین ...

۱۰ ساعت پیش
56K
#مصاحبه_باخدا 💢 خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید. خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که ...

#مصاحبه_باخدا 💢 خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟ پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشید. خدا لبخندی زد و پاسخ داد: زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟ 🔹 من سؤال کردم: چه چیزی در آدم ها شما ...

۱۳ ساعت پیش
32K
*شیرین* ...... شما دوتا یه وقت خسته نشید نفس : ما که نکشیدیم بخوایم برای بازدید کنندگان گرامی توضیح بدیم مخصوصا اون تابلو آخریه اون پسره یه ساعته داره نگاه تابلو می کنه فکر کنم ...

*شیرین* ...... شما دوتا یه وقت خسته نشید نفس : ما که نکشیدیم بخوایم برای بازدید کنندگان گرامی توضیح بدیم مخصوصا اون تابلو آخریه اون پسره یه ساعته داره نگاه تابلو می کنه فکر کنم گیج شده بدبخت برو به دادش برس - دستت درد نکنه نفس خانم به سمت ...

۱ روز پیش
97K
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن ...

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات. روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا ...

۲ روز پیش
86K
#معجزه_عشق #Prt_54 ♡•♡•♡•♡ نجوا: من که زیاد گریم کردن بلد نبودم ولی برای این که مارک اذیت کنم شروع کردم به درست کردن صورتش وقتی که تموم شد تمام پسرا از خنده غش کردن مخصوصا ...

#معجزه_عشق #Prt_54 ♡•♡•♡•♡ نجوا: من که زیاد گریم کردن بلد نبودم ولی برای این که مارک اذیت کنم شروع کردم به درست کردن صورتش وقتی که تموم شد تمام پسرا از خنده غش کردن مخصوصا هستی و کامیلا که از بس خندیدن دل درد گرفتن با اون مسخره بازی نجوا ...

۳ روز پیش
119K
#becharkh_ta_becharkhim #part_28 رفتم سمت مجسمه ..خداروشکر داتام نبود و می تونستم کارم و با خیال راحت و در کمال آرامش انجام بدم . سعی کردم بلندش کنم خیلی سنگین بود اما به هر جون کندنی ...

#becharkh_ta_becharkhim #part_28 رفتم سمت مجسمه ..خداروشکر داتام نبود و می تونستم کارم و با خیال راحت و در کمال آرامش انجام بدم . سعی کردم بلندش کنم خیلی سنگین بود اما به هر جون کندنی بود بلندش کردم . صدای چرخیدن کلید توی قفل میومد. وا ...مگه جز داتام کس ...

۵ روز پیش
109K
-الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائید. -میخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنید. -خیلی چیزها میخواستم بگم ولی الان همش یادم رفت.پس هر وقت یادت اومد زنگ بزنید. -میشه براتون نامه بنویسم.آره چرا نمیشه. -منو شناختید علی ام خونمون یه ...

-الو سلام بهارخانوم؟بله بفرمائید. -میخواستمم بگم....................خوب حرفتونو بزنید. -خیلی چیزها میخواستم بگم ولی الان همش یادم رفت.پس هر وقت یادت اومد زنگ بزنید. -میشه براتون نامه بنویسم.آره چرا نمیشه. -منو شناختید علی ام خونمون یه گوچه پائین تر از خونه شماست. -آره شناختم. -من با اجازه شما فردا نامه رو ...

۶ روز پیش
126K
#پارت پنجاه و چهار.... #کارن... اومدم برم توی اتاقم که عمو صدام زد.... عمو : کارن خان میشه اگه نمیخوای بخوابی کمی با هم حرف بزنیم.... من: بله عمو جون حتما شما برید توی اتاق ...

#پارت پنجاه و چهار.... #کارن... اومدم برم توی اتاقم که عمو صدام زد.... عمو : کارن خان میشه اگه نمیخوای بخوابی کمی با هم حرف بزنیم.... من: بله عمو جون حتما شما برید توی اتاق من لباس عوض کنم میام پیشتون.... عمو سری تکون داد و رفت اتاق خودش منم ...

۷ روز پیش
162K
توبه نصوح : نصوح مردی بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی می کرد و کسی از وضع ...

توبه نصوح : نصوح مردی بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او با سوءاستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی می کرد و کسی از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد و برایش لذت بخش ...

۷ روز پیش
56K
از فاجعه چرنوبیل چه می‌دانی؟ #معرفی_کتاب کتاب: صداهایی از چرنوبیل نویسنده: Svetlana Alexievich. توضیح یکی از خواننده کتاب:جز معدود کتاب های تاریخی بود که توی این چند ساله خوندم . ابتدا علاقه ای به خوندنش ...

از فاجعه چرنوبیل چه می‌دانی؟ #معرفی_کتاب کتاب: صداهایی از چرنوبیل نویسنده: Svetlana Alexievich. توضیح یکی از خواننده کتاب:جز معدود کتاب های تاریخی بود که توی این چند ساله خوندم . ابتدا علاقه ای به خوندنش نشون ندادم اما بعد از پایان کتاب ، متوجه شدم اگر روزی از من بپرسند ...

۱ هفته پیش
96K
لیلی شبی از وادی مجنون گذر کرد با گوشه چشمی به حال او نظر کرد مجنون در آن امواج غم حال خوشی داشت در گیرو دار عشق احوال خوشی داشت فریاد می زد از سرِ ...

لیلی شبی از وادی مجنون گذر کرد با گوشه چشمی به حال او نظر کرد مجنون در آن امواج غم حال خوشی داشت در گیرو دار عشق احوال خوشی داشت فریاد می زد از سرِ سوز و سرِ درد لیلای خود را یک نفس فریاد می کرد لیلی چو حال ...

۱ هفته پیش
56K
#پارت بیستم سرم رو که برگردوندم همون پسره رو دیدم که با شهاب بحثش شده بود تعجب کردم مگه این این برده خریدن خا رو مسخره نمی کرد ... جابر یه چیزهایی بلغور می کرد ...

#پارت بیستم سرم رو که برگردوندم همون پسره رو دیدم که با شهاب بحثش شده بود تعجب کردم مگه این این برده خریدن خا رو مسخره نمی کرد ... جابر یه چیزهایی بلغور می کرد که من چیزی نمی فهمیدم .. شهاب ولی سرسری چیزی پروند و لبخندی زد و ...

۲ هفته پیش
95K
#پارت هجدهم با حرص و بغض گفتم : ولی من که کالا نیستم که چشم اونا رو بگیرم تو که این همه مال داری یکم پول برای من رو می خوای چه کار این کجای ...

#پارت هجدهم با حرص و بغض گفتم : ولی من که کالا نیستم که چشم اونا رو بگیرم تو که این همه مال داری یکم پول برای من رو می خوای چه کار این کجای مال تو رو می گیره؟... بی توجه به من پشت کرد و رفت به سمت ...

۳ هفته پیش
251K
#پارت هفدهم از نگاهاشون سرم رو انداختم پایین از نگاه بعضی از اون عری ها احساس میکردم لخت دارم بین اون ها راه میرم... صورتم مطمئن بودن که الان سرخ شده از بس خجالت کشیدم ...

#پارت هفدهم از نگاهاشون سرم رو انداختم پایین از نگاه بعضی از اون عری ها احساس میکردم لخت دارم بین اون ها راه میرم... صورتم مطمئن بودن که الان سرخ شده از بس خجالت کشیدم .. با صدایی که به سختی قابل شنیدن بود به نقره گفتم که منو واسه ...

۳ هفته پیش
214K
#پارت پانزدهم ادامه داد : بلند شو ببینم تا نگهبان رو خبر نکردم .... با خشم جوابش و دادم و گفتم : شما هم که تا زورتون نمیرسه یاد نگهبان می افتین !!در ضمن کی ...

#پارت پانزدهم ادامه داد : بلند شو ببینم تا نگهبان رو خبر نکردم .... با خشم جوابش و دادم و گفتم : شما هم که تا زورتون نمیرسه یاد نگهبان می افتین !!در ضمن کی گفته من خدمتکارم ؟ مگه منو خریده ؟ من تا چند روز دیگه بر می ...

۳ هفته پیش
107K
#پارت_29 . .. #بهت_میرسم . در نیمه باز اشپزخونه رو باز کردم ک با دیدن دیو ک یکی از خدمتکار های جدید رو چسبونده بود دیوار و با وعضی اسف بار...با ولع از هم کام ...

#پارت_29 . .. #بهت_میرسم . در نیمه باز اشپزخونه رو باز کردم ک با دیدن دیو ک یکی از خدمتکار های جدید رو چسبونده بود دیوار و با وعضی اسف بار...با ولع از هم کام میگرفتند...دستام مشت شد... .دهنم از این همه وقاهت و بیشعوری باز مونده بود...چند بار بهش ...

۳ هفته پیش
35K