ویژه کنید
عکس و تصویر امروز ۹۵/۰۸/۱۸ ۱۸ابان سال ۸۹ بود رفتم سربازی تو خونه که بودم به مامانم میگفتم ...

امروز ۹۵/۰۸/۱۸
۱۸ابان سال ۸۹ بود رفتم سربازی
تو خونه که بودم به مامانم میگفتم فقط باید بیفتم لب مرز سیستان بلوچستان و آموزشی افتادم محمد رسول الله بیرجند وااااای چه روزای سردی بود از مشهد حرکت کردیم هوا خوب بود ولی شب که رسیدیم بیرجند و دم در اموزشی خیلی سرد بود تحملش سخت بود خلاصه گشتنمون رفتیم داخل شب اول ما رو تو نماز خونه خوابوندن و پچ پچی بین سربازا بود صبح بهمون گفتن شانس اوردین شما چون سردار احمدی مقدم میخواد بیاد اموزشی شما تازه واردین و چیزی بلد نیستین میفرستنتون خونه و سربازای قدیمو نگه میدارن ما هم خوشحال لباس و کفشارو گرفتیم اتوبوس اومد و یا علی مشهد😜 😜
اومدم خونه بابام خونه تنها بود گفتم بقیه کجان بابام گفت رفتن خونه ابجیم زنگ زدم به آبجیم گفتم سلاااام گفت روح الله خاااااااک تو سرت مگه بهت نگفتم گوشی نبر😡 منم زود گرفتم گفتم بلند صحبت نکن صداتو بچه ها نفهمند 😂 😂 کلی اعصابش خرد شده بود بعد ۵دقیقه دیگه از خونشون زنگ زدن اون ابجیم که به انگلیس معروفه گفت اومده خونه مارمولک و خلاصه آش پشت پام رو خونه بودم. خخخ
خلاصه ۵روزمونم تموم شد رفتیم به بیرجند و اموزشیمون تو صف بودیم دیدیم فعلا کسی نیست از جام بلند شدم برم سرویس یهووو یه سرباز که بالای سکو بود گفت هوووو کجااااا گفتم دستشویی😐 گفت مگه خونه خاله اینجا همینجا واستین چند نفری بودیم گفت از اینجا تا فلان جا باید سینه خیر برین نق نق کردیم و نرفتیم بعد گفت پس باید پا مرغی برین گفتیم این بهتره رفتیم... خلاصه سه روز پا درد داشتیم روز اول تنبیه شدیم😅 😅
فرمانده هامون داشتن باهم صحبت میکردن یکیشون جوادی بود پرسید اینا بیشترشون کجایی اند اون یکی دیگه گفت مشهدین بیشترشون جوادی گفت😱 😱 😱 اینارو چرا از هم جدا نکردن خب اون فرمانده گفت بیشتر این دوهزارتا سرباز مال خراسانن و از ۴۵۰نفر سرباز ۱۰تا تهرانی بودن و یک اصفهانی بقیه خراسانی بودیم😁 😁 😁
جوادی میگفت وقتی یک مشهدی بشه دوتا اونجا بوی خیانت میاد و اگه تهرانی یکی بشه دوتا اونجا نامه و نامه نویسی میشه.
صبح بعد اذان بیدار میشدیم نماز بعد صبحانه میگرفتیم فقط وقت داشتیم ساندویجش کنیم و بریم واسه نظافت محیط پادگان یه خیابونش دست ما بود ما هم قدم زنان و چرت و پرت گویان تمیز میکردیم ساعت ۷باید به صف میشدیم واسه تمرین رژه تا ساعت ۹ بعدش سر کلاس تا نماز ظهر بعدشم تنبیه میشدیم تا ناهار بعد ناهار باز کلاس تا نماز مغرب بعد نماز مغرب شام بعدشم تنبیه کلا مثل ادم نبودیم صف درست و حسابی نداشتیم مثل لشگر شکست خورده حرکت میکردیم اونا هم تنبیه میکردن یه بار توی تنبیه ها بود که بشین پاشو میرفتیم خیلی خسته شده بودیم یکی از بچه ها بود جزو دلقکای گروهان ما بود این تختش بغل دست من بود و تنبیهاشم پیش من اون میگفت بشین دوستم فهش میداد یواشکی منم خندم گرفته بود اون سرمربی هم مقابل من بود میگفتم ساکت باش الان گیر میده میگه به چی میخندی دیگه پام توان نداشت یهو زدم به سیم اخر که چرا بشین پاشو میدی 😡 😡 گفت بشین 😡 گفتم من نمیرم 😠 گفت لباساتو بپوش وضعیت کامل بیا بیرون رفتم دیدم یکی دیگه هم از بچه ها زد بیرون گفتم تو چرا اومدی گفت از کارت خندم گرفت اونم انداختم بیرون خلاصه افسر نگهبان اومد و گفت بیرون چکار میکنید سرمربیه گفت شاخ شونه میکشه اینجا😏 فرمانده گفت چرا گفتم خیلی بشین پاشو داد پام جون نداشت نرفتم بعد گفت چقدر بشین پاشو مگه داده گفتم زیاد از ارشدمون پرسید اون گفت ۱۰یا۱۵تا بشین پاشو داده گفتم ۱۵تا کجا بوده😕 😕 خلاصه تنبیهم شد تمیز کردن دستشویی ها رفتیم تو بشوریم که چندتا سرباز که همشهریم بودن گفتن چکار میکنید گفتیم تنبیهمون تمیز کردن دستشویی هاست گفت ولش کنید کار ما اینجا همینه برین بخوابین بابا گفتیم دمت گررررررم اومدیم دیدیم و همه خوابن زود خوابیدیم واقعا غنیمت بود خواب.از فردا صبحش این سرمربیه هر چی داد و فریاد میزد که زود باشین من محل نمیدادم اونم کارم نداشت صبحانه رو روی زمین میخوردم با خیال راحت بلند میشدم. کم کم مارو فرستادن واسه نگهبانی واییی خیلی شباش سرد بود اسم اونجا رو گذاشته بودیم جهنم سبز چون همه چی اونجا سبز بود تخت سبز پررنگ دیوار سبز کم رنگ و.....
کم کم رفتیم سر برجکا من معمولا داوطلب بودم واسه نگهبانی برجک چون اونجا چایی زیاد بود و عقده کمبود چاییمونو جبران میکردیم ولی شباش ترسناک بود سرد یادم میاد یه برجکی بودم که به برجک ارواح معروف بود باور کنید هیچیو نمیدیدم کاملا تاریک بود هیچی معلوم نبود یهو دیدم صدای پا داره میاد😱 هیچیم دیده نمیشد کلی صلوات و دعا خوندم تفنگ بدست اماده بودم یهو دیدم سگ بود خواستم بگم بر پدر پدرسگت لعنت کشتی مارو 😐 تو این هوا خر پر نمیزنه تو اینجا چه غلطی میکنی خلاصه پاسبخش اومد و نگهبان و اورد وقتی پاسبخش میادش یا هر کس دیگه ای باشه باید سه بار ایست بکشی ایست سوم باید واسته و ازش بپرسی کیستی اونم میگه پاسبخش بعد میپرسیم رمز شب اونم میگه درست باشه میریم پیشش و صحبت گفت جمع کن بریم پستت تموم شد فقط برو نگهبان بعدیو هم بیار رفتم پیش دوستم سه بار بلند ایست کشید من گوش ندادم رفتم سمتش اونم فحش میداد یواش که واستا و.... خلاصه اسم شبو میگفتیم و میرفتیم سمت اتاقمون واسه استراحت ۲ساعت پست ۲ساعت پاس اماده و ۲ساعت خواب
دوبار میدون تیر رفتیم دفعه اول تیر اندازیم از ۱۰۰شدم ۹۲ولی دفعه دوم گند زدم حدود ۸۰شدم دفعه دوم داستان داشتیم ۱۰تا تیر باید میزدیم و پوکه هاشو هم باید تحویل میدادیم اخر تیر اندازی فرماندمون گفت ۲تا پوکه نیست برین بگردین وگرنه ولتون نمیکنم کلی گشتیم خاکهارو بالا و پایین کردیم ولی نبود از اخر فهمیدیم میخواد تنبیهمون کنه هیچی دیگه از تپه ها بالا و پایین میکردیم خود فرماندمون که مثل بزکوهی از کوها بالا و پایین میجست خیلی فرز بود ما دوتا فرمانده داشتیم جفتشون اموزشی نبودن و بیشتر تو خود مرز فرماندهی میکردن و واقعا مرد بودن.
یه پست نگهبانی مون نگهبانی از اسلحه خانه بود لامصب توی اون فصل خیلی سرد بود باور کنید احساس میکردم خونم تو بدنم یخ زده بس که سرد بود.
کم کم اخرای اموزشیمون بود رفتیم وسط بیابون و بدو به ایست و دویدن تو سنگر ؛سینه خیز و پرش از پشت کامیون روی زمین خوابیدن و نشونه گرفتن به سمت دشمن فرضی.
در حال قدم زدن بودیم و توحال خودمون بودیم منم سرم پایین و سنگ شوت میکردم یهو دیدم یه تیر جلوی پام زده شد نگاه کردم دیدم جوادیه ولی جالبیش این بود تیر مشقیش تموم شده بود و واسه من بدون تیر بود وگرنه قلبم میگرفت کل بچه ها هم زدن زیر خنده واسه بقیه بچه ها اونا که تو فکر بودن و حواسشون نبود نزدیکشون میشد و بقل دستشون تیر مشقی میزد.
تو صف بودیم یهو دیدیم صدایی شبیه صدای سرخ پوستا بلند شده دیدیم یه خرگوش زده وسط ما سربازا حالا بین ۴۵۰تا سرباز فرمانده مونم خل کرده بود داد زد بگیرینش📢 📢 😂 اخرشب هم خواستیم بر گردیم تمرین دید در شب داشتیم توی اوج تاریکی پیاده روی داشتیم جلوی پامون هیچی معلوم نبود بهمونم گفته بودن حواستون به اسلحه و وسیله هاتون باشه که کسی بلند نکنه تو صف بودیم و میرفتیم که یهو دیدم یکی از پشت میزنه زیر لنگم بر نگشتم گفتم شاید پاش خورده شب و دیده نمیشه دیدم نه بابا داره میزنه باز بر گشتم دیدم فرماندمون جوادیه داره کخ میریزه ولی لقبش صدام حسین بود گفت هیسسسس هیچی نگو رفت پشت سر جلویی من به اون کخ ریختن اونم بر گشت و چند تا فحش داد یهووو دید جوادیه یه لحظه خشکش زد😱
خلاصه مثل چیم خسته شده بودیم فقط میخواستیم بریم بخوابیم.(اوایل جوادی خیلی سخت میگرفت بهش گفتیم صدام حسین ولی اخراش خیلی خوب شده بود و اگه نبود دل تنگش میشدیم خیلی جک بود خدا حفظ کنه هر جا هستش)
شب خوابیدن ماهم اینجوری بود سرمربیه میگفت یک دو سه باید توی سه ثانیه تو تختت میخوابیدی و جل جل نمیکردی و گرنه تنبیه میشدیمو بیاین پایین و تنبیه.یا یک تنبیه دیگه سر مربیه این بود پتو بندازی رو کلت و بشین پاشو بری میپختیم خداوکیلی.
وقتی هم میدید تو تنبیه ها منم هستم بیشتر تنبیه میکرد و اخر کارم گفت دلیل تنبیهتون واسه فلان کارتونه بود قابل توجه بعضیا😡 😡 😡
شب اخرمون یه برفی هم اومد تو بیرجند منم خواب بودم دیدم صدای تلق تولوق میاد نگاه کردم دیدم بچه ها نخوابیدن و در حال اماده کردن وسایلشونن یهو یکی از بچه ها اومد ما باهم خیلی صمیمی بودیم که بچه ها میگفتن اینا بدون هم نمیتونن خدمت کنن.اومد گفت روح الله پاشو وسایلتو جمع کن گفتم ول کن بابا بخواب وقت زیاده خوابیدم و صبح اولین نفری بودم که لباس شخصی پوشیده بودم یعنی تنها کسی بودم با لباس شخصی رفتیم محل نظافتمون اومدیم و صبحانه برگه هامونو دادن که ببینیم یگانمون کجا میفته افتادم بیرجند .ولی اعصابم خرد بود دوست داشتم سیستان باشم ولی بیرجند نه.
......

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

کانال رسمی ویسگون در تلگرام

http://telegram.me/wisgoon

ارسال دیدگاه

ادامه‌ی دیدگاه ها
Loading...