نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

✨ آموختم

✨ آموختم " تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد. " آموختم " گاهی از زیاد نزدیک شدن است که فراموش می شوی. " آموختم " تا با کفش کسی راه نرفتم راه رفتنش را قضاوت نکنم. 💫 " آموختم " گاهی برای بودن باید محو شد. " آموختم " ...

۱ ساعت پیش
2K
#حرفـ_دلـ #‌کپیحـ🚫 #دسنویسـ #بخونـ_بعد_لایڪ بعد از مدت ها دیدمشـ ، دیگه اون ادم سابق نبود... نمی تونستم زول بزنمـ تو چشماش اما همون نگاه گذراهمـ کافی بود تا سرخی چشاشو گودی و سیاهی زیر چشماشو ...

#حرفـ_دلـ #‌کپیحـ🚫 #دسنویسـ #بخونـ_بعد_لایڪ بعد از مدت ها دیدمشـ ، دیگه اون ادم سابق نبود... نمی تونستم زول بزنمـ تو چشماش اما همون نگاه گذراهمـ کافی بود تا سرخی چشاشو گودی و سیاهی زیر چشماشو تشخیص بدمـ... موهاشـ ..!¡ موهاشـ پخش و پلا بود ... یع لباس استین بلند تنش ...

۳ ساعت پیش
17K
رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم ...

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم بچه ها می فهمیدم که اصلا راضی نبودن این وسط فقط من بودم که شنگول ...

۴ ساعت پیش
27K
#-- #از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ... زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد وقتی که فلک ؛ ...

#-- #از چهره مهتاب ؛ لکش قسمت ماشد از عشق ؛ غم مشترکش قسمت ما شد هی فال گرفتیم در آیینه تقدیر ... زنگار گرفت و ترکش ؛ قسمت ما شد وقتی که فلک ؛ حکم به تنهایی ما داد ’بر خورد ورقها و تکش ؛ قسمت ما شد عمریست ...

۴ ساعت پیش
6K
رمان عروس استاد پارت_17 آفرین حالا کارتو بگو . _تو تاحالا عاشق شدی؟ قیافش در هم رفت،بدون اینکه نگاهم کنه سرد و خشک جواب داد: _نه طوری اخماش در هم رفته بود که جرئت نکردم ...

رمان عروس استاد پارت_17 آفرین حالا کارتو بگو . _تو تاحالا عاشق شدی؟ قیافش در هم رفت،بدون اینکه نگاهم کنه سرد و خشک جواب داد: _نه طوری اخماش در هم رفته بود که جرئت نکردم چیزی بگم . شام رو که خوردیم میز رو جمع کردم،تهرانی دوباره رفت سراغ برگه ...

۴ ساعت پیش
19K
قسمت نوزدهم😘 کویاگا به هوش اومد که ناگهان صدای در اومد ناتالی و نیکو همینجور که غش کرده بودن از خنده اومدن تو ناتالی به ویاتو سلام کرد اما ویاتو چیزی نگفت ناتالی با نیشخند ...

قسمت نوزدهم😘 کویاگا به هوش اومد که ناگهان صدای در اومد ناتالی و نیکو همینجور که غش کرده بودن از خنده اومدن تو ناتالی به ویاتو سلام کرد اما ویاتو چیزی نگفت ناتالی با نیشخند گفت چیه میخوای یادت بدم سلام کنی نی نی جونی ویاتو با عصبانیت گفت نه ...

۴ ساعت پیش
9K
#پارت_بیسـت_و_نـهم

#پارت_بیسـت_و_نـهم " با نفس نفس زدناش من و گذاشت پایین و دستم و گـرفت.. توی خیابون ها راه میرفتیم و حرف میزدیـم که یه لحظه شوگای عصبانی از بینمون رد شد و باعث باز شدن حلقه ی دستمون شد.. سرش پایین بود و گام های بلندی بر میداشت و مطمئن ...

۴ ساعت پیش
25K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت174* ★فصل دوم★ صدای مهیبی پیچید تو اتاق و بعدش.... ن..... مامااااااننننن....پشت سرت... تا مرده به خودش بیاد مامانم زد تو سرش ، _مامان.... +(با گریه )جان مامان ، _مامانم..... ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت174* ★فصل دوم★ صدای مهیبی پیچید تو اتاق و بعدش.... ن..... مامااااااننننن....پشت سرت... تا مرده به خودش بیاد مامانم زد تو سرش ، _مامان.... +(با گریه )جان مامان ، _مامانم..... یه قدم بلند سمتش برداشتـم و تو آغوش ارامش بخشش فرو رفتم. گونه ام رو ...

۵ ساعت پیش
23K
رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که ...

رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که گفته بود منتظر بمون از کلاس بیرون زدم .. هر چند نگاه عصبانیش رو روی ...

۵ ساعت پیش
39K
یک دانشجوی عاشق دختر همکلاسیش بود.😋 بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر ...

یک دانشجوی عاشق دختر همکلاسیش بود.😋 بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد.😧 بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، ...

۶ ساعت پیش
22K
🌎 ماجرای جالب دوی ماراتن ! یکی از بزرگترین جنگ‌های میان هخامنشیان و یونانیان، نبرد “ماراتن” در سال ۴۹۰ قبل از میلاد بود. در این جنگ که در زمان داریوش بزرگ روی داد، نیروی نظامی ...

🌎 ماجرای جالب دوی ماراتن ! یکی از بزرگترین جنگ‌های میان هخامنشیان و یونانیان، نبرد “ماراتن” در سال ۴۹۰ قبل از میلاد بود. در این جنگ که در زمان داریوش بزرگ روی داد، نیروی نظامی هخامنشیان برای اولین بار از یونانیان شکست خورد ! دلیل نبرد میان هخامنشیان و یونانیان، ...

۶ ساعت پیش
5K
رمان قهوه قجری پارت۶۹: دوماه بعد... «فرهاد» کلافه در دفترم رو باز کردم و رفتم داخل و روی صندلی نشستم، از این دفتر و از این شرکت متنفر بودم ولی باید تحمل می‌کردم...باید تحمل می‌کردم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۹: دوماه بعد... «فرهاد» کلافه در دفترم رو باز کردم و رفتم داخل و روی صندلی نشستم، از این دفتر و از این شرکت متنفر بودم ولی باید تحمل می‌کردم...باید تحمل می‌کردم تا به هدفم برسم...به هدفی که هرروز ازش دورتر می‌شدم ولی من هنوز هم داشتم ...

۶ ساعت پیش
22K
رمان قهوه قجری پارت۶۷: با همون لبخند کجش نگاهم کرد و گفت: -مگه خانواده مهمه؟! -نه ولی تو یجوری حرف می‌زنی انگار صدتا دشمن داری. -دشمن ندارم شهرزاد، ولی زخمی که دوست می‌زنه از زخم ...

رمان قهوه قجری پارت۶۷: با همون لبخند کجش نگاهم کرد و گفت: -مگه خانواده مهمه؟! -نه ولی تو یجوری حرف می‌زنی انگار صدتا دشمن داری. -دشمن ندارم شهرزاد، ولی زخمی که دوست می‌زنه از زخم دشمن کاری‌تره. سکوت کردم و دیگه ادامه ندادم، من با شاهرخ هم عقیده نبودم، محال ...

۶ ساعت پیش
20K
سر به شانه‌ات گذاردَم؛ گریستم، خندیدم. چه شام‌ها، چه بام‌ها که با تو، بی خود، بی هیچکس سپَردَم آنجا که کلام، آهنگِ پایان داشت، تو سر به آغاز. آنجا که هیچ نداشتم، که هیچ نخواستم؛ ...

سر به شانه‌ات گذاردَم؛ گریستم، خندیدم. چه شام‌ها، چه بام‌ها که با تو، بی خود، بی هیچکس سپَردَم آنجا که کلام، آهنگِ پایان داشت، تو سر به آغاز. آنجا که هیچ نداشتم، که هیچ نخواستم؛ همانجا، تو بودی همه‌ی آنچه می‌بایست بود. شوقَت، شورَت، روزَت، بر من مبارک! ویولنِ زیبای ...

۷ ساعت پیش
3K
کتابخونمو بخاطر اینکه تمرکزم روی درس بیشتر بشه عوض کردم.. روز اولی بود که میرفتم کتابخانه ملی.. درس شروع کردم و از اینکه میتونستم در سکوووت کامل درس بخونم خیلی خرسند بودم.. پیش خودم گفتم ...

کتابخونمو بخاطر اینکه تمرکزم روی درس بیشتر بشه عوض کردم.. روز اولی بود که میرفتم کتابخانه ملی.. درس شروع کردم و از اینکه میتونستم در سکوووت کامل درس بخونم خیلی خرسند بودم.. پیش خودم گفتم اره همینه کتابخونه باید اینجوری ساکت و خلوت باشه تا بشینی فقط درس بخونی.. تو ...

۷ ساعت پیش
29K
والدین سخت‌گیرتر کودکان دروغگوتری دارند !👶 🏻 ▫ ️نتایج یک تحقیق در کانادا نشان داده است که سخت‌گیری والدین بر دروغگویی کودکان تاثیر مستقیم دارد ▫ ️این خصیصه به طور ویژه در کودکانی مشاهده شد ...

والدین سخت‌گیرتر کودکان دروغگوتری دارند !👶 🏻 ▫ ️نتایج یک تحقیق در کانادا نشان داده است که سخت‌گیری والدین بر دروغگویی کودکان تاثیر مستقیم دارد ▫ ️این خصیصه به طور ویژه در کودکانی مشاهده شد که والدین‌شان به خاطر هر کار اشتباهی آنان را تنبیه می‌کردند + این کودکان در ...

۷ ساعت پیش
3K
شاید باید بر سرِ ماندن داد بزنم و به تنهایی و وفا پرخاش کنم! ناخن بر صورت خاطرات بکشم! چشمانِ منتظر را کور و دلتنگی را عربده باران کنم! شاید هم باید بیش از توانم ...

شاید باید بر سرِ ماندن داد بزنم و به تنهایی و وفا پرخاش کنم! ناخن بر صورت خاطرات بکشم! چشمانِ منتظر را کور و دلتنگی را عربده باران کنم! شاید هم باید بیش از توانم فریاد بزنم تا حنجره ام را بِدَرانم، یا که قلبِ زبان نفهمم را با دستانِ ...

۸ ساعت پیش
9K
روزی تعدادی از کشیشان آمریکایی نزد جرج واشنگتن، اولین رئیس‌جمهور آمریکا رفتند و از علت آزادی زیادی که به مردم داده بود پرسیدند و او را به شدت سرزنش کردند، جرج دستور داد همه آنها ...

روزی تعدادی از کشیشان آمریکایی نزد جرج واشنگتن، اولین رئیس‌جمهور آمریکا رفتند و از علت آزادی زیادی که به مردم داده بود پرسیدند و او را به شدت سرزنش کردند، جرج دستور داد همه آنها را در اتاقی زندانی کنند و به اندازه یک هفته برایشان غذا بگذارند..! ورود و ...

۸ ساعت پیش
5K
سلام مشکل پیش آمده تا حد زیادی رفع شد ایرادات باقی مونده رو بگید که چیزی اط قلم نیافته 🌸

سلام مشکل پیش آمده تا حد زیادی رفع شد ایرادات باقی مونده رو بگید که چیزی اط قلم نیافته 🌸

۸ ساعت پیش
3K
طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد، یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود، لباس زمستانی هم تنش بود و سر ...

طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد، یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود، لباس زمستانی هم تنش بود و سر شهید دیگری را که لای پتو پیچیده شده بود را بر دامن داشت معلوم بود ...

۹ ساعت پیش
6K