نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس ...

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس بود که یاشار محکم زد رو فرمونو با اخم گفت : + دیگه پامو تو ...

۱۶ فروردین 1398
575K
پارت شصتو شیش + تو برو خونه استراحت کن خبری شد بهت میگیم - نمیخوام اونقدر محکمو قاطع گفتم که یاشار دهنش بسته شد، یهو شقایق دست از گریه زاری برداشتو گفت : + نکنه ...

پارت شصتو شیش + تو برو خونه استراحت کن خبری شد بهت میگیم - نمیخوام اونقدر محکمو قاطع گفتم که یاشار دهنش بسته شد، یهو شقایق دست از گریه زاری برداشتو گفت : + نکنه رفته خونشون؟ شهرام متعجب گفت : + خونه کی؟ شقایق اخم کردو گفت : - ...

۷ فروردین 1398
467K
به نام آنکه جان را فکرت آموخت دوست دختر آره یا نه ؟ قطعا نه اما چرا ؟ [میتونه دسته بندی های مختلفی داشته باشه قبلا هم گفتم] حتما با دقت مطالعه کنین ... قسمت ...

به نام آنکه جان را فکرت آموخت دوست دختر آره یا نه ؟ قطعا نه اما چرا ؟ [میتونه دسته بندی های مختلفی داشته باشه قبلا هم گفتم] حتما با دقت مطالعه کنین ... قسمت اول؛ یکی از انگیزه های مهم برای ایجاد رابطه با جنس مخالف، پاسخگویی به نیازهای ...

۲۷ اسفند 1397
635K
پارت چهلو چهار از زبان گلرو یک هفته بعد ♬اگه بازم بیای قول میدم تموم شهرو از صدای خندمون خسته کنم اگه بازم بخوای قسم میخورم مثل قدیم باز تورو وابسته کنم من خسته شدم ...

پارت چهلو چهار از زبان گلرو یک هفته بعد ♬اگه بازم بیای قول میدم تموم شهرو از صدای خندمون خسته کنم اگه بازم بخوای قسم میخورم مثل قدیم باز تورو وابسته کنم من خسته شدم انگار همه درا به روم بسته شدن من خسته شدم میخوام بیای جوری عاشق بشم ...

۱۳ اسفند 1397
58K
پارت بیستو یک + دیوونه ای به خدا، آخه قبول نشدن این همه ذوق داره؟ از سایت خارج شدو دره لپ تاپمو بست - واسه من آره دستامو به حالت التماس بهم فشردمو در حالی ...

پارت بیستو یک + دیوونه ای به خدا، آخه قبول نشدن این همه ذوق داره؟ از سایت خارج شدو دره لپ تاپمو بست - واسه من آره دستامو به حالت التماس بهم فشردمو در حالی که بالارو نگاه میکردم گفتم : - خدا جونم یه کاری کن بابام از خر ...

۲۰ بهمن 1397
70K
رمان همزاد پارت ۳۸ بامعصومیت نگاش کردم،فکر کنم اینجوری نگاش کنم تحت تاثیر قرار بگیره و از اتاق بره بیرون.. لبخند شیطونش وچشمای شیطونش از بین رفت و جای خودشو به اخم ریزی دادوسریع پشت ...

رمان همزاد پارت ۳۸ بامعصومیت نگاش کردم،فکر کنم اینجوری نگاش کنم تحت تاثیر قرار بگیره و از اتاق بره بیرون.. لبخند شیطونش وچشمای شیطونش از بین رفت و جای خودشو به اخم ریزی دادوسریع پشت به هم نشستوگفت: -نوچ نوچ..گولتو نمی خوم..دودیقه بهت وقت میدم تا آماده شی..اینجوری هم که ...

۱۳ بهمن 1397
35K
پارت هفده - مسیح جان از دوستای خیلی صمیمی منه که تو کارای مزون بهم کمک میکنه متعجب به سرتاپای مسیح نگاه کرد که دیدم مسیح چپ چپ نگام میکنه که تازه فهمیدم چه گندی ...

پارت هفده - مسیح جان از دوستای خیلی صمیمی منه که تو کارای مزون بهم کمک میکنه متعجب به سرتاپای مسیح نگاه کرد که دیدم مسیح چپ چپ نگام میکنه که تازه فهمیدم چه گندی زدم یه پسر ساده پوش مثل مسیح که حتی یه ساعتم دستش ننداخته چطور میتونه ...

۱۳ بهمن 1397
29K
پارت یازدهم مامان گلرخم، لبه میزم نشستمو جواب دادم - به به سلام مامان خوشگلم چه عجب افتخار دادی به من فقیر بیچاره زنگ زدی، جونم سفارشی داری؟ صدای عصبیشو برد بالا و گفت : ...

پارت یازدهم مامان گلرخم، لبه میزم نشستمو جواب دادم - به به سلام مامان خوشگلم چه عجب افتخار دادی به من فقیر بیچاره زنگ زدی، جونم سفارشی داری؟ صدای عصبیشو برد بالا و گفت : + سلام، مزه نریز اصلا اعصاب ندارم زنگ زدم بگم امروز زودتر تعطیل کن بیا ...

۸ بهمن 1397
51K
پارت سوم همین جور که آهنگ پخش میشد شروع کردم به حرف زدن برای فالورای عزیزم، طبق معمول یه عده دارن فحش میدن یه عده هم قربون صدقه میرن یه عده هم پشت سره هم ...

پارت سوم همین جور که آهنگ پخش میشد شروع کردم به حرف زدن برای فالورای عزیزم، طبق معمول یه عده دارن فحش میدن یه عده هم قربون صدقه میرن یه عده هم پشت سره هم سوال میپرسن، تقریبا هرروز میپرسن دوست پسر داری یا نه منم زبونم مو دراورد بس ...

۱ بهمن 1397
46K
لیست 2000 پراستفاده ترین لغات و 30 عبارات در زبان انگلیسی همراه با معنی دری شریک سازید تا به همه برسد 1- the این 2- be بودن 3- and و 4- of از 5- a ...

لیست 2000 پراستفاده ترین لغات و 30 عبارات در زبان انگلیسی همراه با معنی دری شریک سازید تا به همه برسد 1- the این 2- be بودن 3- and و 4- of از 5- a 6- in به 7- to به 8- have داشتن 9- it آن 10- I من ...

۲۶ دی 1397
2M
«....حدود ساعت 10. آقای خامنه ای وارد شد. جمعیت از جا کنده شد. همه به پهنای صورت اشک میریختن و یک صدا شعار می دادن. من هیچی نمیفهمیدم. فقط به هادی نگاه میکردم....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۲۲: ...

«....حدود ساعت 10. آقای خامنه ای وارد شد. جمعیت از جا کنده شد. همه به پهنای صورت اشک میریختن و یک صدا شعار می دادن. من هیچی نمیفهمیدم. فقط به هادی نگاه میکردم....» #سرزمین_زیبای_من قسمت۲۲: عطر خمینی💫 پتو رو کشیدم روی سرم و چشمام رو بستم. اما نمیتونستم بخوابم. فکرها ...

۹ دی 1397
22K
یادمان باشد که بهشت با سختی ها بدست و جهنمها و خونها و عرق ها می رسد نه راحتی و آسایش دردنیا و تازه منافق کشته می شود اما راه به نود راه پیدا نمی ...

یادمان باشد که بهشت با سختی ها بدست و جهنمها و خونها و عرق ها می رسد نه راحتی و آسایش دردنیا و تازه منافق کشته می شود اما راه به نود راه پیدا نمی کند و همین است که منافق و اهل تزویر ظاهر با باطن یکی می داند ...

۲۴ آذر 1397
1M
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
1M
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
2M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
2M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
2M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
2M
👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد ...

۲ آذر 1397
2M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
2M
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
737K