نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

بابا محسن، پروردگار ضدحال زدن بود. مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم. با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ریموت ...

بابا محسن، پروردگار ضدحال زدن بود. مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم. با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ریموت را برمی‌داشت و می‌زد راز بقا. می‌گفت «عجب میمونی. قیافه‌ش آشنا نیست؟» موقع شام هم ...

۱ هفته پیش
6K
دختر را کریمی گرفته بود. از پایین پله‌ها صدای خش‌خش بی سیم و التماس می‌آمد. من تازه نمازم را خوانده بودم که دختر را هل داد توی شبستان. خودش رفت دفتر پایگاه. گفت «چشمت بهش ...

دختر را کریمی گرفته بود. از پایین پله‌ها صدای خش‌خش بی سیم و التماس می‌آمد. من تازه نمازم را خوانده بودم که دختر را هل داد توی شبستان. خودش رفت دفتر پایگاه. گفت «چشمت بهش باشه، نمازمو بخونم زنگ بزنم بیان ببرنش.» از لای در دختر را نگاه کردم. آوار ...

۲ هفته پیش
3K
من بارها رفته‌ام توی اتاق انتهایی و او را - که با سری افتاده و دلی شکسته پشت در ایستاده - صدا کرده‌ام. راستش را بخواهید هیچ دلم نخواسته توی جمع دعوایش کنم و گوشش ...

من بارها رفته‌ام توی اتاق انتهایی و او را - که با سری افتاده و دلی شکسته پشت در ایستاده - صدا کرده‌ام. راستش را بخواهید هیچ دلم نخواسته توی جمع دعوایش کنم و گوشش را بپیچانم. می‌دانم که هر غلطی می‌کند، از قلبی است که دارد به جای مادرش ...

۱۰ شهریور 1396
7K
:) نمی‌دانم تا حالا بره‌ای که ترسیده باشد را دیده اید یا نه. سال ها پیش، من یکیشان را دیدم. رفته بودیم سر قنات پشت جاده اصلی که دبه‌هایمان را پر از آبِ معدنی کنیم. ...

:) نمی‌دانم تا حالا بره‌ای که ترسیده باشد را دیده اید یا نه. سال ها پیش، من یکیشان را دیدم. رفته بودیم سر قنات پشت جاده اصلی که دبه‌هایمان را پر از آبِ معدنی کنیم. من صورتم را گرفته بودم زیر قطرات خنکی که از رخنه توی کوه بیرون می ...

۲۹ مرداد 1396
4K
#عاشقانه موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتری

#عاشقانه موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتری "خان ببین". گفت: «دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم. ساعدم گرفت به گل سرِ ورم کرده اش. انگشت هایم که به شانه اش رسید، لرزیدم. صدای بابا تو سرم ...

۳ مرداد 1396
11K
آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» ...

آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» را یک جوری غمگین و بریده ناله می زد که دل آدم کنده می شد. ...

۷ تیر 1396
13K
آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» ...

آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» را یک جوری غمگین و بریده ناله می زد که دل آدم کنده می شد. ...

۷ تیر 1396
4K
آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار ...

آش را دربند خورده بودیم. با کشک فراوان و پیازداغ حسابی. کاپشنم را انداخته بودم روی دوشش و تماشایش می‌کردم که چطور رشته‌ها را هورت می کشد. قاشقش را که توی ظرف تکان می‌داد، بخار آش سرخی گونه‌هایش را می پوشاند. باران، تازه بند آمده بود و از مشمای روی ...

۲۴ اردیبهشت 1396
7K
🍃 🌹 🍃 از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار ...

🍃 🌹 🍃 از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار. آن روز، هیچ فکرش را ...

۱۸ اسفند 1395
6K
🍃 🌹 🍃 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: ...

🍃 🌹 🍃 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، ...

۱۸ اسفند 1395
6K
🔸 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم. یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض ...

🔸 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم. یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، ...

۶ اسفند 1395
4K
به اسیرهای فراموش شده فکر کنید. به صیدهای صیاد رفته به معشوق ها که عاشقشان دیگر نیست یا اگر هست، آنِ دیگریست به آدم‌های خیره به دیوار و مبهوت به تلویزیون های خاموش به آن ...

به اسیرهای فراموش شده فکر کنید. به صیدهای صیاد رفته به معشوق ها که عاشقشان دیگر نیست یا اگر هست، آنِ دیگریست به آدم‌های خیره به دیوار و مبهوت به تلویزیون های خاموش به آن ها که کتاب را سرو ته دست می گیرند و ساعت‌ها، خیره می مانند به ...

۲۹ بهمن 1395
3K
از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به ...

از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار. آن روز، هیچ فکرش را نمی‌کردیم که وقت ...

۲۸ بهمن 1395
11K
اصل موضوع اینست: ما خودمان را دیدیم که ریخت. خودمان را که قرن ها سوخته بودیم زیر آتش فراغ ها، حسرت ها و خیال ها. خودمان را که ایستاده نشان داده بودیم؛ محکم و زیبا. ...

اصل موضوع اینست: ما خودمان را دیدیم که ریخت. خودمان را که قرن ها سوخته بودیم زیر آتش فراغ ها، حسرت ها و خیال ها. خودمان را که ایستاده نشان داده بودیم؛ محکم و زیبا. خودمان را که کسی نفهمید آب شده ایم در دوزخ نبودنش و خم شده ایم ...

۲ بهمن 1395
5K
بعضی روزها باید با خودت مهربان باشی. دست خودت را بگیری و ببری بیرون. جلوی پارک ملت، بستنی قیفی متری بخری، از هر طرفش که لیس بزنی، از آن طرف بستنی شره کند، بریزد روی ...

بعضی روزها باید با خودت مهربان باشی. دست خودت را بگیری و ببری بیرون. جلوی پارک ملت، بستنی قیفی متری بخری، از هر طرفش که لیس بزنی، از آن طرف بستنی شره کند، بریزد روی لباس هایت. به خودت چپ چپ نگاه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی. با ...

۱۱ مرداد 1395
7K
و از دیگر قابلیت های تلگرام، امکان ویرایش پیام های ارسال شده است. آنگاه که آدمِ دلتنگ، بعد از تماشای همه عکس های پشتِ همِ کنارِ نام، دل به دریا می زند و می نویسد ...

و از دیگر قابلیت های تلگرام، امکان ویرایش پیام های ارسال شده است. آنگاه که آدمِ دلتنگ، بعد از تماشای همه عکس های پشتِ همِ کنارِ نام، دل به دریا می زند و می نویسد «سلام.» اینتر می زند. خط بعد می پرسد «خوبی؟» و سطر بعد را این گونه ...

۲۲ تیر 1395
5K
تلگرام یک قابلیت دارد به اسم سکرت چت. برای این ساخته شده که حرف های آدم ها با هم از یک درگاه امن، از جایی که چشم کسی بهش نخورد، گوش کسی نشنود و دست ...

تلگرام یک قابلیت دارد به اسم سکرت چت. برای این ساخته شده که حرف های آدم ها با هم از یک درگاه امن، از جایی که چشم کسی بهش نخورد، گوش کسی نشنود و دست کسی نرسد، منتقل شود. همین قابلیت، یک قابلیت دیگر در خودش دارد که به فارسی ...

۱۳ بهمن 1394
2K
داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض ...

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، ...

۲۱ دی 1394
4K