نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

لات محل ما، شَل‌ْ بود؛ مادر زاد. یک پایش کوتاه‌تر بود و زانویش را نمی‌توانست خم کند. اما با همان یک پای سالم هم، امان نمی‌گذاشت. همیشه بطریِ شیری دستش بود که توش شیر نبود. ...

لات محل ما، شَل‌ْ بود؛ مادر زاد. یک پایش کوتاه‌تر بود و زانویش را نمی‌توانست خم کند. اما با همان یک پای سالم هم، امان نمی‌گذاشت. همیشه بطریِ شیری دستش بود که توش شیر نبود. آقاجون می‌گفت «زهرماری است.» شَلْ لات از صبح اول وقت می‌ایستاد وسط چهارراه، یک قلپ ...

۱ هفته پیش
7K
سر ما همیشه دعواست. سر ما آدم های معمولیِ مهربان، که یاد گرفته ایم محبت کنیم بی‌منت، رفیق باشیم بی‌توقع و مونس باشیم بی‌دلیل. سرِ ما که احساسمان را فریاد می زنیم، دوست داشتنمان را ...

سر ما همیشه دعواست. سر ما آدم های معمولیِ مهربان، که یاد گرفته ایم محبت کنیم بی‌منت، رفیق باشیم بی‌توقع و مونس باشیم بی‌دلیل. سرِ ما که احساسمان را فریاد می زنیم، دوست داشتنمان را نشان می‌دهیم و بدی‌ها را با اولین لبخند، دور می‌ریزیم. ما که می‌توانیم هزار بار ...

۴ هفته پیش
7K
₪ پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می ...

₪ پرسیدم: «چند تا مرا دوست نداری؟» روی یک تکه از نیمرو، نمک پاشید. گفت: «چه سوال سختی.» گفتم: «به هر حال سوال مهمیه برام.» نشسته بودیم توی فضای باز کافه سینما. داشتیم صبحانه می خوردیم. کمی فکر کرد و گفت: «هیچی.» بلند بلند خندید. گفتم: «واقعا؟» آب پرتقالم را ...

۴ هفته پیش
4K
آقاجون، صبح های زود اذان می گفت ... وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش ... بلند می گفت: الله اکبر ... تشدید روی «ل» الله را محکم می ...

آقاجون، صبح های زود اذان می گفت ... وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش ... بلند می گفت: الله اکبر ... تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت , و «بَر» را یک جوری غمگین و بریده ناله می زد که دل ...

۲۷ اردیبهشت 1397
6K
و حالا که روبان های قرمز و صورتی، دور سبزه های بلند خوشرنگ، گره خورده اند و ماهی قرمزهای بازیگوش، جُفت شده اند توی تنگ شیشه ای و شکوفه های صورتی، از لای قهوه ای ...

و حالا که روبان های قرمز و صورتی، دور سبزه های بلند خوشرنگ، گره خورده اند و ماهی قرمزهای بازیگوش، جُفت شده اند توی تنگ شیشه ای و شکوفه های صورتی، از لای قهوه ای خیس شاخه ها به ابرهای پنبه ای و سفید سلام کرده اند، آرزو می کنیم ...

۲۹ اسفند 1396
4K
ماشین را جلوی کلانتریِ نزدیک میدان دربند، پارک کردم. گفتم: «بالا که نمی‌خوایم بریم. حداقل بیا از اینجا تا دم رستورانِ کنار رودخونه یا جلوی جیگرکیِ بعد از دو راهی، قدم بزنیم. من که عین ...

ماشین را جلوی کلانتریِ نزدیک میدان دربند، پارک کردم. گفتم: «بالا که نمی‌خوایم بریم. حداقل بیا از اینجا تا دم رستورانِ کنار رودخونه یا جلوی جیگرکیِ بعد از دو راهی، قدم بزنیم. من که عین خرس شدم تو این مدت.» با آن چشم‌های غمگینش لبخند زد. گفت: «آره. ما حتا ...

۲۷ دی 1396
8K
پیش‌تر هیچ‌گاه از آذر ننوشته‌ام. یعنی اگر امروز هم تاریخ را نمی‌دیدم، هیچ یادم نبود چنین آدمی توی زندگی‌ام بوده. با آن موهای مشکی کوتاه و چشم‌های مشکیِ درشت و لاک مشکی ناخن‌هاش. رابطه‌مان، بیشتر ...

پیش‌تر هیچ‌گاه از آذر ننوشته‌ام. یعنی اگر امروز هم تاریخ را نمی‌دیدم، هیچ یادم نبود چنین آدمی توی زندگی‌ام بوده. با آن موهای مشکی کوتاه و چشم‌های مشکیِ درشت و لاک مشکی ناخن‌هاش. رابطه‌مان، بیشتر مردانه بود تا عاشقانه. حتا دوسه باری هم که توی خانه تنها شدیم، یا داشتیم ...

۲۷ آذر 1396
9K
#داستانک بابا محسن، پروردگار ضدحال زدن بود. مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم. با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ...

#داستانک بابا محسن، پروردگار ضدحال زدن بود. مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم. با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ریموت را برمی‌داشت و می‌زد راز بقا. می‌گفت «عجب میمونی. قیافه‌ش آشنا نیست؟» موقع شام ...

۶ آذر 1396
11K
بابا محسن، پروردگار ضدحال زدن بود. مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم. با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ریموت ...

بابا محسن، پروردگار ضدحال زدن بود. مثلن تمام هفته منتظر دربی بودیم. با سوت داور، بابا از اتاقش می‌آمد بیرون، می‌رفت دستشویی، برمی‌گشت، با حوله دست و ریشش را خشک می‌کرد، می‌نشست کنار ما، ریموت را برمی‌داشت و می‌زد راز بقا. می‌گفت «عجب میمونی. قیافه‌ش آشنا نیست؟» موقع شام هم ...

۱۸ آبان 1396
8K
من بارها رفته‌ام توی اتاق انتهایی و او را - که با سری افتاده و دلی شکسته پشت در ایستاده - صدا کرده‌ام. راستش را بخواهید هیچ دلم نخواسته توی جمع دعوایش کنم و گوشش ...

من بارها رفته‌ام توی اتاق انتهایی و او را - که با سری افتاده و دلی شکسته پشت در ایستاده - صدا کرده‌ام. راستش را بخواهید هیچ دلم نخواسته توی جمع دعوایش کنم و گوشش را بپیچانم. می‌دانم که هر غلطی می‌کند، از قلبی است که دارد به جای مادرش ...

۱۰ شهریور 1396
9K
:) نمی‌دانم تا حالا بره‌ای که ترسیده باشد را دیده اید یا نه. سال ها پیش، من یکیشان را دیدم. رفته بودیم سر قنات پشت جاده اصلی که دبه‌هایمان را پر از آبِ معدنی کنیم. ...

:) نمی‌دانم تا حالا بره‌ای که ترسیده باشد را دیده اید یا نه. سال ها پیش، من یکیشان را دیدم. رفته بودیم سر قنات پشت جاده اصلی که دبه‌هایمان را پر از آبِ معدنی کنیم. من صورتم را گرفته بودم زیر قطرات خنکی که از رخنه توی کوه بیرون می ...

۲۹ مرداد 1396
5K
#عاشقانه موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتری

#عاشقانه موقع خداحافظی بود. نشسته بودیم توی سواری بین راهی. 5 کیلومتری "خان ببین". گفت: «دستتو بنداز دور گردنم.» بلد نبودم؟ دستم را آرام از بالای مقنعه اش رد کردم. ساعدم گرفت به گل سرِ ورم کرده اش. انگشت هایم که به شانه اش رسید، لرزیدم. صدای بابا تو سرم ...

۳ مرداد 1396
13K
آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» ...

آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» را یک جوری غمگین و بریده ناله می زد که دل آدم کنده می شد. ...

۷ تیر 1396
15K
آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» ...

آقاجون، صبح های زود اذان می گفت. وضو که می گرفت، می ایستاد وسط حیاط، دست می گذاشت کنار گوشش. بلند می گفت: الله اکبر. تشدید روی «ل» الله را محکم می گفت و «بَر» را یک جوری غمگین و بریده ناله می زد که دل آدم کنده می شد. ...

۷ تیر 1396
6K
🍃 🌹 🍃 از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار ...

🍃 🌹 🍃 از همان روز اول قرار گذاشتیم که اگر رابطه‌مان خوب پیش نرفت، برگردیم همین‌جا. بنشینیم زیر همین آلاچیق. توی چشم‌های هم نگاه کنیم و از لحظه‌های خوب‌مان‌ بگوییم. بعد برای آخرین بار همدیگر را به آغوش بکشیم و بگوییم به امید دیدار. آن روز، هیچ فکرش را ...

۱۸ اسفند 1395
7K
🍃 🌹 🍃 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: ...

🍃 🌹 🍃 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم.... یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد... به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ... فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، ...

۱۸ اسفند 1395
7K
🔸 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم. یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض ...

🔸 داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم. یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، ...

۶ اسفند 1395
7K