نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم ...

رمان عروس استاد پارت_18 از خدا خواسته برگه رو جلوی روم گذاشتم و آهسته جوابا رو نوشتم .. همزمان با تموم شدن آخرین سوال وقت امتحان هم تموم شد . از قیافه ی در هم بچه ها می فهمیدم که اصلا راضی نبودن این وسط فقط من بودم که شنگول ...

۳ ساعت پیش
23K
رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ...

رمان عروس استاد پارت_16 _نکنه دوست داری منم مثل اون طاهر خشن باشم ؟ هوم؟ پشت بند حرفش لپم رو چنان گازی گرفت که اشک توی چشمم نشست.با عصبانیت گفتم _وحشی . پوزخندی زد و ازم فاصله گرفت _وحشی گری ندیدی.اما نگران نباش اونم به زودی می بینی. چپ چپ ...

۳ ساعت پیش
31K
رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که ...

رمان عروس استاد پارت_15 سری تکون دادم،نگاه خیره ی بدی بهم انداخت و در نهایت مشغول درس دادن شدکلاس که تموم شد زودتر از همه وسایلامو جمع کردم و بی اعتنا به حرف تهرانی که گفته بود منتظر بمون از کلاس بیرون زدم .. هر چند نگاه عصبانیش رو روی ...

۴ ساعت پیش
36K
رمان عروس استاد پارت_13 _فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی؟چنان بلایی امروز به سرت بیارم که به گه خوردن بیوفتی هانا.مثل سگ باید سرویس بدی مثل سگ گریه و التماس فایده نداشت ...

رمان عروس استاد پارت_13 _فکر کردی می تونی از دست من فرار کنی؟چنان بلایی امروز به سرت بیارم که به گه خوردن بیوفتی هانا.مثل سگ باید سرویس بدی مثل سگ گریه و التماس فایده نداشت وقتی خون جلوی چشماشو گرفته بود. این بار به زور سوار ماشینم کرد و خودشم ...

۵ ساعت پیش
22K
🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۴۰ #-بفرما الان که قراره برام خواستگار بیاد داره دوروبرم میپلکه.. امیر خندیدو گفت از دست تو. (عرفان) سمت اتاقی که برای منو امیروکیانوش بود راه افتادم داخل اتاق ...

🌹 🌹 من دوستت دارم دیونه #پارت۴۰ #-بفرما الان که قراره برام خواستگار بیاد داره دوروبرم میپلکه.. امیر خندیدو گفت از دست تو. (عرفان) سمت اتاقی که برای منو امیروکیانوش بود راه افتادم داخل اتاق شدمو خودمو رو تخت انداختم...اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد...باتکونای شدیدیکی جستی زدم. ...

۲ روز پیش
2K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۹ برا سحر همچیو گفتم که درسامو افتادم و.... با حرفی که زد انگار یه بار دیگه کلی انرژی گرفتم. :هانا،من دبیر هندسه و آمارتون هم هستم! -چی؟؟؟؟جدی؟؟؟؟خدا وکیلی؟؟؟؟؟ ای جانننن. خلاصه که ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۹ برا سحر همچیو گفتم که درسامو افتادم و.... با حرفی که زد انگار یه بار دیگه کلی انرژی گرفتم. :هانا،من دبیر هندسه و آمارتون هم هستم! -چی؟؟؟؟جدی؟؟؟؟خدا وکیلی؟؟؟؟؟ ای جانننن. خلاصه که یه استارت فوق العاده برا روز اول مدرسه بود. یک هفته گذشته بود و حالا ...

۲ روز پیش
2K
#حرفـ_دلـ #کپیحـ🚫 #دسنویسـ<👩 🏿 ‍💻 🔗 > تو حالـ خرابیاتون بودم!

#حرفـ_دلـ #کپیحـ🚫 #دسنویسـ<👩 🏿 ‍💻 🔗 > تو حالـ خرابیاتون بودم!" تو تناییاتون بودم!" دلداریتون دادم!" ارومتونـ کردم!" خندوندمتون!" ب حرفاتون گوشـ کردم!" نمخوام منت بزارمـا!" فق نمیدونم چر وقتی داغونم هیچکدومتون نیستین!" نمیدونم چر باید خودم با اهنگام اروم شم!" باید اینقد تو مجازی الکی بچرخم تا یادم بره!" ...

۴ روز پیش
72
رمان پلیسی و معمایی که که انتظار شما از یک رمان پلیسی را بر اورده خواهد کردبعدم بدونه اینکه منتظر حرف دیگه ایی باشم اومدم بالا خونه منو داداشم یه خونه دو طبقه تو بهترین ...

رمان پلیسی و معمایی که که انتظار شما از یک رمان پلیسی را بر اورده خواهد کردبعدم بدونه اینکه منتظر حرف دیگه ایی باشم اومدم بالا خونه منو داداشم یه خونه دو طبقه تو بهترین محله شهر ونکورکانادا هست قبلا تورنتو زندگی میکردیم پنح سال اول ولی بعدش پیشنهاد ما ...

۵ روز پیش
458
من سیبزمینی هستم #پارت_نهم حین خوردن ماکارونی مجتبی گفت که یه چیزی میخاد بهم بگه... وقتی اسرار کردم که چی گفت بعد غذا بهم میگه. عذا رو که خوردیم ظرفا رو جمع کردمو شستم. مجتبی ...

من سیبزمینی هستم #پارت_نهم حین خوردن ماکارونی مجتبی گفت که یه چیزی میخاد بهم بگه... وقتی اسرار کردم که چی گفت بعد غذا بهم میگه. عذا رو که خوردیم ظرفا رو جمع کردمو شستم. مجتبی هم توی هال با گوشیش ور میرفت. بعد شستن ظرفا رفتم و کنارش نشستم. پرسیدم ...

۱ هفته پیش
249
پارت ۵۱ : ( خودم ) گوشیم زنگ خورد .قبل از اینکه وی بلند شه سریع رفتم تو اتاق که گوشیمو بردارم . روی صفحه گوشیو نگا کردم . شماره ناشناس بود . جواب دادم ...

پارت ۵۱ : ( خودم ) گوشیم زنگ خورد .قبل از اینکه وی بلند شه سریع رفتم تو اتاق که گوشیمو بردارم . روی صفحه گوشیو نگا کردم . شماره ناشناس بود . جواب دادم : بله بفرمائید مامان : سلام خوبی من : اووووو چه عجب بعد پنج سال ...

۱ هفته پیش
254
#رمان_ماهک #پارت_89 جیغی کشیدم گفتم این برا منههههههه ریلکس نگاهی بهم انداخت و گفت دیگه نیست اخرین شانسم رو امتحان کردم و گفتم دهنیهههه باز خونسردانه نگاهی بهم انداخت و گفت خب که چی؟ حرصم ...

#رمان_ماهک #پارت_89 جیغی کشیدم گفتم این برا منههههههه ریلکس نگاهی بهم انداخت و گفت دیگه نیست اخرین شانسم رو امتحان کردم و گفتم دهنیهههه باز خونسردانه نگاهی بهم انداخت و گفت خب که چی؟ حرصم گرفته بود واسه همین زیر لب گفتم زهرمار بخوری +شنیدما _منم گفتم که بشنوی +دلت ...

۱ هفته پیش
45
جاذبه ی چشمات پارت ۱۷۵ ❤ +عرفان -جونم +همیشه هرکی صدات بزنه با جونم جواب میدی ؟ -نه +پس چرا هر وقت صدات میزنم میگی جانم اومدم جواب بدم که گوشیش زنگ خورد تا به ...

جاذبه ی چشمات پارت ۱۷۵ ❤ +عرفان -جونم +همیشه هرکی صدات بزنه با جونم جواب میدی ؟ -نه +پس چرا هر وقت صدات میزنم میگی جانم اومدم جواب بدم که گوشیش زنگ خورد تا به شماره نگا کرپ گفت :میشه جواب بدی نمیخوام حرف بزنم از لحنش فهمیدم کیه واسه ...

۱ هفته پیش
228
#رمان_ماهک #پارت_87 ماهک✍ دستمو محکم دور گردنش گرفته بودم که نیفتم و بلند بلند میخندیدم به محضی که وارد اشپزخونه شدیم سمیرا خانم و مش رحمت دهانشون از تعجب باز مونده بود، باخنده ی ارش ...

#رمان_ماهک #پارت_87 ماهک✍ دستمو محکم دور گردنش گرفته بودم که نیفتم و بلند بلند میخندیدم به محضی که وارد اشپزخونه شدیم سمیرا خانم و مش رحمت دهانشون از تعجب باز مونده بود، باخنده ی ارش سمیرا خانم از شک درومد و با اخم غلیظی شروع کرد به غر زدن به ...

۱ هفته پیش
57
#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_86 چشمای نازش بارونی شده بود و همه ش تقصیر من بود اروم نشستم کنارش و گفتم چیشدی ماهک؟ مث بچه ها با پشت دست بی نیشو پاک کرد و با همون صدای گرفته ...

#رمان_ماهک #پارت_افتخاری_86 چشمای نازش بارونی شده بود و همه ش تقصیر من بود اروم نشستم کنارش و گفتم چیشدی ماهک؟ مث بچه ها با پشت دست بی نیشو پاک کرد و با همون صدای گرفته گفت دلم تنگ شده. تعجب کردم، کم پیش میاد ک ک ماهک از احساسش برام ...

۲ هفته پیش
50
پارت ۴۹ : وای نمیدونستم چیکار کنم . وانمود کنم ندیدمش یا برام آشناست . اتوبوس وایستاد . زمان چه زود گذشت . از اتوبوس پیاده شدم . تو دلم گفتم خانم دانشمند الان واسه ...

پارت ۴۹ : وای نمیدونستم چیکار کنم . وانمود کنم ندیدمش یا برام آشناست . اتوبوس وایستاد . زمان چه زود گذشت . از اتوبوس پیاده شدم . تو دلم گفتم خانم دانشمند الان واسه ی چی پیاده شدی . سرم پایین بود و داشتم ناخن دست راستمو میخوردم . ...

۲ هفته پیش
179