نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

سلام سلام شرمنده دیر شد امروز مدرسه داشتم و امتحان زیست نشد بزارم الان گذاشتم امیدوارم دوسش داشته باشین ممنون که هستین ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ...

سلام سلام شرمنده دیر شد امروز مدرسه داشتم و امتحان زیست نشد بزارم الان گذاشتم امیدوارم دوسش داشته باشین ممنون که هستین ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ...

۹ ساعت پیش
28K
#اشک حسرت #پارت ۹۶ آسمان: دستی به گل هاش کشیدم وگفتم : اینم می تونی بدی به خاله ات یادخترش آیدین : این مال توه عزیزم حوصله ای جم خانواده آیدین رو نداشتم یه مشت ...

#اشک حسرت #پارت ۹۶ آسمان: دستی به گل هاش کشیدم وگفتم : اینم می تونی بدی به خاله ات یادخترش آیدین : این مال توه عزیزم حوصله ای جم خانواده آیدین رو نداشتم یه مشت آدم تازه به دوران رسیده که انگار از دماغ فیل افتادن خونه ای پدری آیدین ...

۱۲ ساعت پیش
36K
.پارت اول. از زبان جینی: صبح از خواب بیدار شدم و بعد پوشیدن لباسام که یه سوییشرت و کلاه کپ و شلوار مشکی لوله ای بود از خونه بیرون زدم. یونا رو هم بیدار نکردم. ...

.پارت اول. از زبان جینی: صبح از خواب بیدار شدم و بعد پوشیدن لباسام که یه سوییشرت و کلاه کپ و شلوار مشکی لوله ای بود از خونه بیرون زدم. یونا رو هم بیدار نکردم. بزار بخوابه بچم دیشبو تا صبح این جیمین دست از سرش برنداشت. کوله مو رو ...

۱۷ ساعت پیش
37K
#دوقلوهای_شیطون #پارت13 چان دستشو گرفتم تو دستم به سمت ماشین رفتیم روشنش کردم سمت رستوران رفتم پیاده شدیم واین باعث سیل عکاس و خبرنگار شدش من:ببخشید میشه بعد از غذا خوردنمون به سوالهاتون جواب بدیم ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت13 چان دستشو گرفتم تو دستم به سمت ماشین رفتیم روشنش کردم سمت رستوران رفتم پیاده شدیم واین باعث سیل عکاس و خبرنگار شدش من:ببخشید میشه بعد از غذا خوردنمون به سوالهاتون جواب بدیم آنیسا:با این کارتون به حریم خصوصی ما احترام میزارید ممنونم خبرنگارا رفتن مام نشستیم پشت ...

۲ روز پیش
25K
رو بم کرد و گفت «یادمه اوایل که به یکی از رفیقام گفتم دوسِت دارم بهم میگفت: عشق خوبه ولی حواست باشه زیاد وابسته نشی چون در اون صورت دلتنگی میکشَتِت.. اونموقه خندیدم و گفتم ...

رو بم کرد و گفت «یادمه اوایل که به یکی از رفیقام گفتم دوسِت دارم بهم میگفت: عشق خوبه ولی حواست باشه زیاد وابسته نشی چون در اون صورت دلتنگی میکشَتِت.. اونموقه خندیدم و گفتم منو وابستگی؟! ولی الان تازه رسیدم ب حرفش.. تازه میفهمم چی می گفت! نگام کردو ...

۲ روز پیش
14K
کامران__خوردنی شدی با تمام نفرتی ک تاالان تو دلم کوچ کرده بودم بهش خیره شدم __ب احترامه زنی ک داری ا اون هوس لعنتیت دست برادر کامران__من ک چیزی نگفتم __سکوتتو میخوام پلیزز مستر کامران ...

کامران__خوردنی شدی با تمام نفرتی ک تاالان تو دلم کوچ کرده بودم بهش خیره شدم __ب احترامه زنی ک داری ا اون هوس لعنتیت دست برادر کامران__من ک چیزی نگفتم __سکوتتو میخوام پلیزز مستر کامران __من باید باهات حرف بزنم __پلیزز هیسس داشتم یواش یواش دیوونه میشدم انگارم کامران فهمیده ...

۳ روز پیش
27K
اوف امروز واقعا خستم شدماشین گذاشتم تو گراژچشمم بهفراری ساشا افتاد گوشیمو از جیبم بیرون اوردم ساعت تازه هشت ساشا معمولا ساعت ده ده نیم میاد حالا چی شده که زود امده خدا می دونه ...

اوف امروز واقعا خستم شدماشین گذاشتم تو گراژچشمم بهفراری ساشا افتاد گوشیمو از جیبم بیرون اوردم ساعت تازه هشت ساشا معمولا ساعت ده ده نیم میاد حالا چی شده که زود امده خدا می دونه کلیدارو از کولم اوردم بیرون و درو باز کردم خونه تاریک تاریک بود که یک ...

۳ روز پیش
32K
. دلم تنگه برا اون وقتا که مامان رو علاالدین غذا درست می‌کرد اون وقتا که همه دور هم جم می‌شدیم کنار سفره‌ی کوچیک و دوست داشتنی که مامان رو زمین انداخته بود اوشین نگاه ...

. دلم تنگه برا اون وقتا که مامان رو علاالدین غذا درست می‌کرد اون وقتا که همه دور هم جم می‌شدیم کنار سفره‌ی کوچیک و دوست داشتنی که مامان رو زمین انداخته بود اوشین نگاه می‌کردیم و غذا می‌خوردیم آخ که چقد دلم برای اون سفره‌ی کوچیک برای دستپخت مامان ...

۴ روز پیش
12K
#پارت_نهم #بک_کیونگ #لونا و از روی زمین بلند شد و از سالن غذا خوری بیرون رفت . نگران به بک کیونگ نگاه کردم و که منظورمو فهمید و غذاشو کنار گذاشت و رفت دنبالش . ...

#پارت_نهم #بک_کیونگ #لونا و از روی زمین بلند شد و از سالن غذا خوری بیرون رفت . نگران به بک کیونگ نگاه کردم و که منظورمو فهمید و غذاشو کنار گذاشت و رفت دنبالش . لونا : نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم مشتمو روی درخت روبه روم خالی نکنم ...

۴ روز پیش
25K
#رمان_مثلث_برمودا پارت ④⑥ بغل یه مغازه نگه داشت رفتیم تو اه چه بوی گندی میومد +شهاب اینجا چرا انقد بو میده —عوضش غذاش خوشمزس رفتیم رویه میز نشستیم شهاب به مرده گفت:یه زبون یه چشم ...

#رمان_مثلث_برمودا پارت ④⑥ بغل یه مغازه نگه داشت رفتیم تو اه چه بوی گندی میومد +شهاب اینجا چرا انقد بو میده —عوضش غذاش خوشمزس رفتیم رویه میز نشستیم شهاب به مرده گفت:یه زبون یه چشم و دوتا بناگوش همینجور مونده بودم یعنی خود انسان ها زبون و چشم خودشونو میخورن ...

۴ روز پیش
68K
زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود:

زیر یکی از پست هایم کامنت گذاشته بود: "یه پسر با شخصیت بیاد دایرکت" جوابش را توی همان کامنت ها دادم: "امثال شما آبروی هرچی دختر رو بردن" دیگر چیزی نگفت،من هم پیگیر نشدم؛ حوالی ساعت دوازده شب بود که ویبره تلفن همراهم یکسره شد! همان که نوشته بود "یک ...

۵ روز پیش
108K
تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست ...

تجربه متفاوت ... اولین بار که با سبک زندگی متفاوتی با خانواده خودم، اطرافیان،فامیل و اغلب جامعه اون زمان، مواجه شدم نوجوان بودم و خیلی برام تجربه جالبی بود! دبیرستانی بودم با یک دختری دوست شده بودم و همینطور هر روز قرار بعد مدرسه و قدم زدن تو کوچه پس ...

۶ روز پیش
188K
پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در ...

پارت دوازدهم__قسمت دوم *وی : از همین الان دلم براش تنگ شده...دلم میخواد صداش رو بشنوم ....دباره بهش بگم که اشتباه میکنه و ازش بخوام منو ببخشه ...دباره بهش بگم چقدر دوسش دارم...گوشیم رو در اوردم و بهش زنگ زدم ..~~~رد تماس ... کم مونده بود گریم در بیاد که ...

۶ روز پیش
66K
بیاین برگردیم به گذشته ها، یک سال،نه دوسال‌، نه چهارده سال؛چهارده سال گذشت... چهارده سال پیش همین موقع ی اتفاق افتاد یه اتفاق بزرگ، ی اتفاق بزرگی که هنوزم میتونی حسش کنی، الان میخام از ...

بیاین برگردیم به گذشته ها، یک سال،نه دوسال‌، نه چهارده سال؛چهارده سال گذشت... چهارده سال پیش همین موقع ی اتفاق افتاد یه اتفاق بزرگ، ی اتفاق بزرگی که هنوزم میتونی حسش کنی، الان میخام از اون اتفاق بگم،15تا ستاره؛15تافرشته باهم یه گروهو تشکیل دادن که اسمشو گذاشتن سوپر جونیور،یعنی جوانان ...

۶ روز پیش
79K
رمان قهوه قجری پارت۶۰: -چیشد انقدر زود عقب‌نشینی کردی؟! شک کرد، شهرزاد چرا انقدر نسنجیده حرف می‌زنی!...اضطرابم رو کنار زدم و با لحن آرومی گفتم: -عقب‌نشینی نکردم، فقط می‌خوام ببینم حق با دانیالِ یا تو. ...

رمان قهوه قجری پارت۶۰: -چیشد انقدر زود عقب‌نشینی کردی؟! شک کرد، شهرزاد چرا انقدر نسنجیده حرف می‌زنی!...اضطرابم رو کنار زدم و با لحن آرومی گفتم: -عقب‌نشینی نکردم، فقط می‌خوام ببینم حق با دانیالِ یا تو. انگار شکش برطرف شد چون با لحن مصممی گفت: -باشه بهت ثابت می‌کنم شهرزاد، مطمئن ...

۶ روز پیش
42K
پارت یازدهم _قسمت دوم نامجون : به خودت مسئلت باش ...حدود سه ساعت. دیگه مدیر عامل داره میاد ...اون رو که میشناسی دنبال یه چیزی میگرده تا از گروه یکی رو پرت کنه بیرون ...اگه ...

پارت یازدهم _قسمت دوم نامجون : به خودت مسئلت باش ...حدود سه ساعت. دیگه مدیر عامل داره میاد ...اون رو که میشناسی دنبال یه چیزی میگرده تا از گروه یکی رو پرت کنه بیرون ...اگه پیش اون درست رفتار نکنی باعث میشه دیگه نتونی کوکی رو ببینی ... بیا بریم ...

۶ روز پیش
82K
پارت یازدهم ~~~~قسمت اول نامجون: جیمین میبینی اعصبانی..گمشو بیرون ببینم چشه.. (جیمین رفت ) وی در حال گریه کردنه ** نامجون : گریه نکن بگو ببینم چی شده وی : ولم کن میخوام برم......وایسا ببینم ...

پارت یازدهم ~~~~قسمت اول نامجون: جیمین میبینی اعصبانی..گمشو بیرون ببینم چشه.. (جیمین رفت ) وی در حال گریه کردنه ** نامجون : گریه نکن بگو ببینم چی شده وی : ولم کن میخوام برم......وایسا ببینم کوکی کجا رفت ؟؟؟ نامجون : اون رو یه دفعه مدیر عامل خواست ..اونم رفت ...

۶ روز پیش
66K
#اشک حسرت #پارت ۸۱ حمید: یقینا می تونستم خانوادم رو پیدا کنم باید اخرین جایی که به فکرم می رسیدرو هم می رفتم شرکت دایی بود شاید اون از خانوادم خبر داشته باشه جلو آینه ...

#اشک حسرت #پارت ۸۱ حمید: یقینا می تونستم خانوادم رو پیدا کنم باید اخرین جایی که به فکرم می رسیدرو هم می رفتم شرکت دایی بود شاید اون از خانوادم خبر داشته باشه جلو آینه خودمو نگاه کردم وبرگشتم از روی میز سوئیچ ماشینمو برداشتم واز خونه ام اومدم بیرون ...

۷ روز پیش
84K