ویژه کنید
عکس و تصویر **************************************************** رمان گناهکار قسمت سوم از حموم بیرون اومده بودم و همونطور که زیر لب ...

****************************************************

رمان گناهکار قسمت سوم

از حموم بیرون اومده بودم و همونطور که زیر لب واسه خودم اواز می خوندم موهامو هم خشک می کردم..
تقه ای به در خورد..دستم با حوله روی موهام ثابت موند..
از همونجا گفتم: بله!!..
صدای خودش بود..با اینکه پیر بود و یه پاش لبه گورمونده بود ولی بازم صدای محکم و پرغروری داشت………….. –همون لباسی که برات اوردم و بپوش..فراموش نکن چی گفتم..همه رو مو به مو انجام میدی..شنیدی؟..
نفسمو محکم دادم بیرون..
-باشه ..

دیگه صداش رو نشنیدم..همیشه اینجور مواقع می گفت “بگو چشم” ..
چند بار سرسختی کردم و زیر بار نرفتم تا اینکه اونم مجبور شد دست از سرام برداره..ولی وقتی به چیزی بند می کرد دیگه هیچ جوری از حرفش بر نمی گشت و الا و بلا باید انجامش می دادم..

نمونه ش امشب و لباسی که برای مهمونی باید می پوشیدم..بی خیاله موهام شدم ..رفتم طرفش..تو کاورش بود و گذاشته بودمش رو تخت..کاور و برداشتم..فوق العاده بود..یه لباس مجلسی و بلند به رنگ سرخه اتشین..روی قسمت سینه ش سنگ های نقره ای و شیشه ای کار شده بود..یه نوار همرنگ لباس ولی از جنس ساتن به دور کمرش دوخته شده بود که کمرمو باریکتر نشون می داد..قسمت روی شونه ش نیمه برهنه بود..

این مدت که پیشش کار می کردم برام عادی شده بود که توی مهمونیاش پوشیده نباشم..دیگه برام فرقی هم نمی کرد..ولی در هر صورت یه شال مینداختم رو شونه هام..با این حال هر بار که مردا بهم خیره می شدند حرص می خوردم..
ای کاش می تونستم بهش بگم نه..بگم نمی خوام مثل عروسک تو دستات باشم و تو باهام هر بازی که می خوای بکنی..
ولی فقط ای کاش بود همین..اگه عملی می شد که حتما اینکارو می کردم..

لباس و از روی تخت برداشتم..دامنش کمی پف داشت و پرنسسی بود..همه چیزش بی نقص بود و چشم گیر..یه شال از جنس حریر هم روش بود به همراه یه نقابه براق و سرخ همرنگ لباس..

قبلا تنم کرده بودم..فقط واسه اینکه ببینم تو تنم اندازه ست یا نه..انصافا هم قالبه تنم بود و حتی یه کوچولو هم تنگ یا گشاد نبود..

یه لحظه پیش خودم گفتم نکنه واقعا این پیری بهم نظر داره که اینجوری واسه م خرج می کنه؟!..
ولی بعد جوابه خودمو با تشر دادم برو بابا توهم زدی..جای بابابزرگته بعد بخواد بهت نظر داشته باشه؟!..

بازم شک داشتم..خب اگه حرفی بود که تا الان می زد نه اینکه هر بار واسه ی مهمونیاش و مهمونی رفتناش منو هم دنباله خودش راه بندازه..
دیگه چه دلیلی داشت که براش اینجوری تیپ بزنم و تو چشم باشم؟!..هر چی بیشتر در موردش فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم..

ارایش کردم ..در حدی که نرمال باشه..موهای بلندم و ازادانه روی شونه م رها کردم..مواج بود و نیازی به اتو و فر و این چیزا نداشت..فقط با یه گیره سره نقره ای که نگین های قرمز و شیشه ای داشت تره ای از موهام و بین انگشتام گرفتم و با همون گیره از کنار بستم..

مانتوم و روی لباس پوشیدم ..شال قرمزی که از قبل اماده کرده بودم و هم انداختم رو موهام..بعدم میندازم رو شونه هام که هم به لباس بخوره هم برهنگی ها رو بپوشونه..
کفشای مشکی پاشنه بلندم و پوشیدم..هارمونی جالبی با رنگ لباسم داشت..مخصوصا چند تا از بنداش که به رنگ قرمز اتشین بود و نگین هایی هم که از بغل روش کار شده بود نقره ای و قرمز بودند..

کمی عطر به زیر گردن و مچ دستم زدم..حاضر و اماده بودم..نقاب و گذاشتم تو کیف دستیم واز اتاق رفتم بیرون..
توی هال نشسته بود..نگاهه بی تفاوتی بهم انداخت و با رضایت سر تکون داد..به خودم گفتم دیدی اشتباه می کردی؟!..اگر بهت نظر داشت که میخه هیکلت می شد پس حتما قصدش یه چیزه دیگه ست..

شونه م و انداختم بالا و دنبالش رفتم..اوایل لجبازی می کردم و گوش به حرفاش نمی دادم..ولی کم کم برام شد عادت و بعدم همه چیز کاملا عادی جلوه کرد..جوری که تا می گفت به این مهمونی دعوت شدیم و باید باهام بیای می گفتم باشه..چکار می تونستم بکنم؟..لجبازی فایده ای نداشت..

وقتی حرف تو گوشش نمی رفت خب باید قبول می کردم..یه جورایی هم بهم بد نمی گذشت..اگه نگاه های بده مردای ب*و*ل*ه*و*س رو فاکتور می گرفتم همچین بد هم نبود..
به قوله پری هم فال بود و هم تماشا..
**************************
جلوی ساختمون ترمز کرد..
–چرا نقابت و نزدی؟!..
-حتما باید بزنم؟!..
–اجباره..زود باش..

به ناچار از تو کیفم درش اوردم و رو صورتم بستم..تو اینه که به خودم نگاه کردم خیلی خوشم اومد..واقعا عالی بود..چشمای خاکستریم ازپشت نقاب خیلی خوب خودشون رو نشون می دادن..

پیاده شدم..یه مرد که از روی لباسش فهمیدم یکی از خدمه های همین خونه ست سوئیچ و ازش گرفت تا ماشین و ببره تو پارکینگ..

با فاصله ازش قدم بر می داشتم..شده بودم عین اشراف زاده ها..اگه بابامم منو می دید عمرا نمی شناخت..
باز یادش افتادم..صدای داد و هوارش هنوزم توی گوشم بود..
سرم و اروم تکون دادم..نباید بهش فکر کنم..چه دلیلی داشت که بخوام با این افکاره پوچ و بیهوده خودم، خودمو ازار بدم؟..

تو حیاط ویلا که خبری نبود..فقط چند تا مرد و زن ایستاده بودن و گپ می زدن..نگاهی به اطرافم انداختم..درختای سرسبز و زیبا که زیرشون ردیف به ردیف گل کاری شده بود..
اونطرف تر یه استخر بزرگ قرار داشت که به زیبایی نقشه سیاهی شب و حلاله درخشانه ماه درش افتاده بود..واقعا زیبا بود..

به ویلا نگاه کردم..نماش تماما سنگ بود..ستون های بلند و پر نقش و نگاری که توش کار شده بود خیره کنند ست..
عجب جاییه..
رفتیم تو..به به چه خبرررره..همه شیک و اتو کشیده..زنا و مردای پیر و جوون گوشه به گوشه ی سالن ایستاده بودن..با ظاهری فخار و شیک..
گروهی هم وسطه سالن مشغوله رقص بودند..کلا این برنامه و صحنه ها تو همه ی مهمونیا تکرار می شد..اَه..چه حوصله سر بَر..

با چند نفر اشنا سلام و علیک کردیم..بقیه رو هم من نمی شناختم ولی اون با همشون اشنا بود و گرم برخورد می کرد..
انگار دخترش بودم که همراهش پا به مهمونی می ذاشتم..هر کی که ازش می پرسید من چه نسبتی باهاش دارم با لبخند و پر غرور جواب می داد ” دختر خونده م “..چیزی که باعث می شد تا سرحده مرگ تعجب کنم..

من نه دخترش بودم و نه دخترخونده ش..پس چه دلیلی داشت که منو با خودش به این مجالس بیاره و رو به همه منو دخترخونده ش معرفی کنه؟!..

گوشه ای از سالن درست مرکز دید ایستاده بودیم..اون که داشت با کنار دستیش خوش و بش می کرد..منم مشغول دید زدن بقیه و صد البته به دوش کشیدن نگاه های ه*ر*ز*ه و مستقیم مردانه حاضر در سالن بودم..

آی که چقدر دلم می خواست چشماشون و با همین ناخنام از کاسه در بیارم بندازم کف دستشون بگم برو به سلامت هر چی چشم چرونی کردی بسه..
ولی حیف که نمی شد..

زنایی که توی این مهمونی حضور داشتن همگی به صورتاشون نقاب زده بودند..ولی مردا نه..خیلی جالب بود..پس واسه ی همین اصرار داشت نقاب بزنم..

به مردی که کنارش ایستاده بود و باهاش حرف می زد نگاه کردم..یه مرده تقریبا ۴۰ ساله که مقدار کمی از موهای کنار شقیقه ش سفید شده بود..جذاب نبود ولی با نگاهش درسته ادم و قورت می داد..

با لبخند درحالی که نگاش به من بود گفت: دختر خونده ت خیلی کم حرفه بهمن جان..
نگام کرد..جوری که با همون نگاه بهم گفت عادی باش و انقدر خودتو نگیر..
ولی این دیگه تو کتم نمی رفت که اویزونه هر ننه قمری بشم و باهاشون گپ بزنم..فقط به یه لبخند مصنوعی رو لبام بسنده کردم..

جوابش و داد : دلارام همیشه همینطوره..دختر خوب ومهربونیه ولی خب..زود جوش نیست..
با بی تفاوتی به حرفای تکراریش گوش می دادم..

نگاهی به اطراف انداختم تا یه سوژه واسه ی انالیز پیدا کنم..کاری که همیشه تو همه ی مهمونیا می کردم..از بس حوصله م سر می رفت می گشتم دنبال یکی که حرکتاش و زیر نظر بگیرم و این می شد سرگرمیم..

کاره دیگه ای هم مگه می تونستم بکنم؟!..دیگه خیلی بی حوصله می شدم می رفتم بین جمعیت در حال رقص و می رقصیدم..ولی بازم حوصله ش و نداشتم..ادم یه همپای درست و حسابی نداشته باشه همون سنگین تره بتمرگ سره جاش..

اطراف و نگاه می کردم که همهمه ها کم شد..

ظاهرا فقط خانما ساکت شده بودن..نه همشون..یه عده که بیشتریاشون جوون و خوشگل بودن..نکنه دسته جمعی برق گرفتتشون؟!..
مسیر نگاهشون و دنبال کردم و رسیدم به پله ها..وای خدااااااااا..
قلبم اومد تو دهنم..
این..
این که..این..
زبونم بند اومده بود..
خودش بود..اره..خوده خودش بود..
اینجا چکار می کرد؟!..خدایا خوابم یا بیدار؟!..

سِت کت و شلواره خوش دوخت ِ مشکی..حتی پیراهنی هم که به تن داشت مشکی بود..کراوات صدفی و موهای مجعد و مشکیش رو به بالا شونه زده بود..چشمای مشکی و نافذش و با نگاهی بی تفاوت یه دور اطراف سالن چرخوند..اخم کمرنگی رو پیشونیش داشت که جدی تر نشونش می داد..

نمی تونستم چشم ازش بگیرم..مثله بقیه..ولی من از یه چیزه دیگه متعجب بودم..
جوری که تن و بدنم یخ بسته بود..اصلا باورم نمی شد اونم امشب اینجاست..خدا رو هزار بار شکر که نقاب به صورتم داشتم وگرنه حتما منو می شناخت..
با ژسته خاصی از پله ها پایین اومد..محکم و با نگاهی مغرور..اصلا غرور و تکبر از سر تا پای این بشر می بارید..
ولی انصافا بهش می اومد ..
واقعا جذاب بود..

بی توجه به مهمونا از ویلا بیرون رفت..با رفتنش یه نفس راحت کشیدم..همهمه ها از سر گرفته شد..
یعنی بیشتره این سر و صداها از طرف خانماست؟!..عجبا!!..
ولی..
با تعجب بهشون نگاه کردم..همه داشتن از ویلا می رفتن بیرون..
کنار گوشم گفت: بریم بیرون..مهمونی اونجا برگزار میشه..
– خب چه کاریه؟!..همینجا هم..
–بریم..
با حرص لبامو رو هم فشار دادم و همراهش رفتم..
خدایا امشب و بخیر بگذرون.. همگی رفتن قسمته پشتی ویلا.. فکر نمی کردم پشت ساختمون خوشگل تر و دلبازتر از قسمت جلویی ویلا باشه.. یه فضای خیلی بزرگ و باز که دور تا دورش بوته های گل در رنگ ها و نوع های مختلف کاشته شده بود.. درست کنارشون با فاصله میزو صندلی چیده بودند که روی هر میز وسایله پذیرایی محیا بود..یه میز خیلی بزرگ هم درست نقطه ی انتهایی از اون قسمت قرار داشت که روش پر بود از شیشه های نوشیدنی که خوب می دونستم نیمی از اونها شراب وشامپاین و در کل مشروب هست..ولی نیمی دیگرش شربت و نوشابه بود.. گروه ارکستر سریع تو جایگاهشون قرار گرفتن و همین که صدای موزیک بلند شد مهمونا ریختن وسط و دو به دو شروع کردن به رقصیدن.. همراهش رفتم و پشت یکی از میزها نشستیم..سنگینی نگاه های گاه و بی گاه و بلکن مستقیم مهمونا معذبم کرده بود.. لباسم هم زیادی تو چشم بود..مخصوصا که جنس دامنه لباسم براق بود و توی اون نور کم و رویایی به زیبایی می درخشید..قسمته سنگ دوزی شده ی لباس که دیگه جای خودشو داشت..حتی نقابمم براق بود..در کل سر تا پام می درخشید و این درخشندگی چشمِ خیلیا رو گرفته بود.. ای کاش میذاشت یه چیزِ ساده تر بپوشم..ولی حتی اون هم دوست داشت به چشم بیام..هیچ کس مثل من لباس نپوشیده بود..همه یا یه نیم تنه ی فوق العاده باز به تن داشتن یا یه تاپ و شلوار یا حتی تاپ و دامن .. ولی تنها کسی که همچون یک پرنسس در بین مهمانها لباس پوشیده بود من بودم..فقط یه تاج کم داشتم.. از این فکر لبخند زدم و تو دلم گفتم باز رفتی تو خیالت وَرِت داشت دلارام ؟!..فانتزی نزن دختر…انقدر به خودت نگیر..اینا همه ش فرمالیته ست.. اره خب..همه ش ظاهری بود..این مردایی هم که بهم خیره می شدن همه ظاهرم و می دیدن و عاشقه قد و هیکلم می شدن نه خودم و باطنم..ای که برن گمشن همه از دَمممم.. نگام اطراف و می کاوید..دنبالش می گشتم که بالاخره پیداش کردم..بین این همه مرد واقعا جذابترینشون بود..چه از نظره تیپ و هیکل چه ظاهر و قیافه..در کل بیست بود لامصب.. بخوره تو سرش.. هر چیش رو بشه تحمل کرد اون غروره بیخودش و هیچ رقمه نمیشه .. کنجکاو بودم بدونم صاحب مهمونی کیه؟!..این جنابه مغرورالسلطنه ی خوش قد و بالا یا یه کسه دیگه؟!.. سرمو چرخوندم و به بهمن نگاه کردم شاید بتونم ازش بپرسم ولی حواسش به من نبود..داشت با همون یارو چشم چرونه حرف می زد و گرمه صحبت بود.. باز رفتم تو نخه شازده که دیدم یه دختره خوشگل و قد بلند کنارش ایستاده و دارن خوش و بش می کنن..ولی دریغ از یه لبخنده خشک و خالی.. دختره داشت خودشو جر می داد این یه لبخند تحویلش بده ولی یه پوزخند هم رو لباش نبود چه برسه به لبخند..این دیگه کیه؟!..حتی به دخترا هم توجه نداشت.. حس می کردم اون دختر با بقیه فرق می کنه..اخه با اینکه دخترای دیگه با حسرت نگاش می کردن و گاهی به طرفش می رفتن ولی اون فقط همون دختر رو تحویل می گرفت.. داشتن با هم نوشیدنی می خوردن و گپ می زدن..یه دونه انگور گذاشتم دهنم..اومممم چه شیرینه..رفتم تو کاره پرتقاله که بدجور بهم زل زده بود..عیبی نداره تو خیره بشی بهتر از این مردای بی مزه و تلخ مزاجه..لامصب قده هندونه درشت بود..روشو زمین ننداختم و برش داشتم.. همونطور که داشتم پوستشو می گرفتم تا از خجالتش در بیام یه سایه افتاد روم..قلبم ریخت..با خودم گفتم لابد خودشه.. نگاهمو با تردید و دلهره اوردم بالا ولی با دیدن مرد غریبه ای که کنارم ایستاده بود یه اخیش گفتم که خداروشکر زیر لبی بود نشنید.. به سر تا پاش یه نگاهه سرسری انداختم..یه جوونه ۲۴ یا ۲۵ ساله ..بسیاااار خوش پوش بود و به روم لبخند می زد..چشم و ابرو مشکی..موهای فشن کرده..کت و شلوار نوک مدادی اسپرت..از بوی تنده ادکلنش دماغم سوخت.. عینه طلبکارا بالا سرم وایساده بود و هیچی نمی گفت..نگاش از پرتقاله توی دستم به روی صورتم چرخید..لابد بنده خدا پرتقال می خواد..وا خب این همه پرتقال چشم دوخته به این یه دونه که تو دسته منه؟!! .. واسه اینکه شرش کم بشه پرتقاله پوست کنده رو گرفتم جلوش..چشماش از تعجب گرد شد.. ریلکس گفتم: بفرمایید.. با تعجب: چی؟!.. -پرتقال.. –نه مرسی.. مردد دستمو کشیدم عقب.. -چیزی می خواین؟!.. — نه!.. حرصم گرفت..انگار منگول بود بیچاره.. -طلبکاری؟!.. همچین بهش توپیدم بدبخت مات موند.. من من کرد:نه!..چطور مگه؟!.. -گفتم اگه طلبی دسته من دارید بدم دیگه اینجا واینستید خدایی نکرده خسته می شید خب.. لحنم پر از تمسخر بود..اولش با تعجب نگام کرد ولی بعد غش غش زد زیر خنده.. چشمام گشاد شد..بلند می خندید..خب دررررد..خنده ت دیگه واسه چیه؟!.. صداش انقدر بلند بود که نگاهه اطرافیان به سمتمون چرخید ..حتی اون..با اخم زل زده بود به ما..اوه اوه انگار بدش اومد.. خوب که خنده هاش و کرد کمی خودشو جمع و جور کرد..دیگه داشت ابروش می رفت که نیششو بست.. –میشه کنارتون بشینم؟!.. با اخمی که پشت نقابم مخفی شده بود گفتم: نه.. بازم تعجب کرد. –حتما جای کسیه؟!.. عجب سیریشیه ها..روی کَنه رو سفید کرده..مجبور شدم دروغ بگم تا بره رد کارش: بله!.. به بهمن نگاه کردم..اینبار داشت با یه خانمه خوشگل و شیک پوش حرف می زد..درست کناره ما روی صندلی نشسته بود و به سر تا پاش طلا و جواهرات اویزون کرده بود.. با صدای مزاحم نگام به طرفش چرخید : می تونم ازتون درخواست کنم که منو همراهی کنید؟!.. – کجا؟!.. خندید: رقص.. تازه منظورش و فهمیدم..اره خب اولش با رقص شروع میشه بعدم مخمو می زنه که عمرا بتونه بزنه..دیگه بعدش هم که..بعلــــه!!.. واسه ی همین خیلی جدی رو بهش کردم وگفتم: متاسفم من همپای خوبی نیستم.. بدجور خورد تو پَرِش..به درک..دنبال دختری واسه مخ زدن؟!..د اخه من از اوناش نیستم خوش تیپ.. بگرد دنباله اهلش.. قیافه ش داد می زد قصدش همینه..انقدری که مهمونی رفته بودم و از این درخواستا ازم شده بود فوته اب بودم که الان تو سرش داره چی می گذره.. یه اخمه کمرنگ نشوند رو پیشونیش .. زیر لب یه “با اجازه” گفت و رفت اونطرف..با چشم دنبالش کردم..دیدم داره میره سمت میزی که چند تا دختره جوون دورش نشسته بودن.. ناخداگاه پوزخند زدم.. مشغول خوردنِ پرتقاله بی نوا بودم که موزیک لایت شد..مهمونا زوج زوج رفتن وسط و اروم شروع کردن به رقصیدن..نگام به بهمن افتاد که دستِ اون خانمه رو گرفت و با هم رفتن وسط.. من و چند نفر از هم ردیفیای خودمون تنها نشسته بودیم و داشتیم به اونایی که می رقصیدن نگاه می کردیم.. یه دفعه متوجهش شدم..همون دختره مو بلوند و قد بلند رو تو اغوشش داشت و داشتن می رقصیدن..نرم و اروم.. لبای دختر کنار گوشش بود و زمزمه می کرد..اون هم اروم و گه گاه با تکون دادنِ سر حرفاش و تایید می کرد ولی بازم اثری از لبخند رو لباش دیده نمی شد.. بابا غروررررت تو حلقم کوتااااااه بیا..یخم بود تا الان با این همه ناز وعشوه اب شده بود.. انقدر محوشون شده بودم که حواسم نبود دارم لبخند می زنم..وقتی چرخیدن حالا اون بود که رو به روی من قرار گرفته بود.. نگاهش چرخید و روی صورته خندونه من ثابت موند..وقتی نگاهه سرد و مستقیمش رو روی خودم دیدم لبخند اروم اروم از روی لبام محو شد..بدبختیش اینجا بود نقاب فقط چشما و بینیم و می پوشوند..لبام کاملا معلوم بود.. عین عصا قورت داده ها سیخ سرجام نشستم..ولی هنوز سنگینی نگاهش و روی خودم حس می کردم.. نمی دونم چرا گرمم شده بود..از هیجان بود نمی دونم..شاید هم ترسیدم..ولی ترس نداره فوقشم فهمید من کیم همون بلایی و به سرش میارم که دفعاته پیشم از دست و پنجه م نوشه جان کرده بود.. نمی دونم دختره تو گوشش چی گفت که نگاش و از روم برداشت و چرخید..هر دو رفتن و یه گوشه نشستن.. همون موقع موبایلم زنگ خورد..از تو کیفم درش اوردم و به صفحه ش نگاه کردم..فرهاد بود.. با لبخند از جام بلند شدم و رفتم لا به لای درختا..از بس صدای موزیک بلند بود که صدا به صدا نمی رسید.. سر راه یه لیوان شربت برداشتم..رنگ سرخش بهم چشمک می زد .. یه قلوپ از شربتم خوردم و جواب تلفن و دادم..
-الو..سلام فرهاد..
–سلام خانمه بی خیال..خوبی؟..
-مرسی تو خوبی؟..حالا چرا بی خیال؟!..
–خوبم..چرا دیر جواب دادی؟!..دیگه داشتم قطع می کردم..
-دستم بند بود..
–به چی؟!..
خندیدم..اونم خندید..
-به لیوانِ شربت..تو مهمونی ام..
–با رئیست؟!..
-اره..بازم منو دنبال خودش کشونده..
–خب نرو دختر خوب..
پوزخند زدم: بعدش که انداختم بیرون کجا برم؟..یه چی میگی ها..
خندید و به شوخی گفت: خب بیا خونه ی من..درش طاق به طاق به روت بازه..
خندیدم: دستت درد نکنه..امره دیگه باشه؟..
–عرضی نیست..
-دیوونه..

بلند خندید..فرهاد پسر دایی مادرم بود..پدر و مادرش تو یه تصادف فوت شده بودن..اون هم تنها زندگی می کرد..
همیشه اصرار داشت که پیش اون زندگی کنم ولی هیچ وقت حاضر نشدم اینکار و کنم..هم درست نبود هم اینکه دوست نداشتم سربارش باشم ومردم برای هر دوتامون حرفای ناجور در بیارن..

حتی یه بار به شوخی بهم گفت: می برم عقدت می کنم که دیگه کسی چیزی نگه..
منم با خنده در جوابش گفته بودم: من زن هر کس نمیشم ..
اونم می گفت: من هر کسم؟!..
وقتی می گفتم: نه تو همه کسمی..لبخندش اروم محو می شد و سرشو می نداخت پایین..اون موقع منم یه جورایی معذب می شدم..
ولی دروغم نگفتم..فرهاد تنها کسی بود که من داشتم..

باهاش شوخی می کردم و هیچ کدوم از حرفام جدی نبود..از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و یه جورایی صمیمی بودیم..ولی بعد از مرگه مادرم رفت و آمدا کم شد و در نتیجه صمیمیت ها هم کمرنگ تر ..
ولی بعد از اون اتفاق باز هم من و فرهاد مثل گذشته ها گرم رفتار می کردیم..مثل یه برادر دوستش داشتم..چون جای برادرم و تا به الان پر کرده بود و خودشم از این بابت ناراضی نبود..

–الوووووووو..کجایی دختر؟!..الو..قطع شد؟!..دلارام..
حواسم جمع شد..
-نه قطع نشد ..خب کاری داشتی؟!..
— نه فقط خواستم حالتو بپرسم..مزاحمت نمیشم..برو به مهمونیت برس..
-مهمونی من که نیست..تو هم هیچ وقت مزاحم نیستی..همیشه مراحمی..
سکوت کوتاهی کرد وگفت:باشه..خوشحال شدم صداتو شنیدم..مواظب خودت باش..شبت بخیر..
-تو َم همینطور..شب بخیر..

گوشی رو از کنار گوشم اوردم پایین و یه قلوپ از شربتم خوردم..هنوز خنک بود..
کمی عقب رفتم .. بی هوا برگشتم که ” اخ “..
وااااااااای خودش بود..نصفه شربتم خالی شده بود رو کت و شلواره خوش دوختش..
مات مونده بودم سر جام..سرم پایین بود و نگام به لباسش که از شربت خیس بود..ولی چون رنگ کتش مشکی بود دیده نمی شد..

جرات نداشتم سرمو بلند کنم..صدای نفس های بلندش و می شنیدم..نگام اروم کشیده شد رو قفسه ی سینه ش که یکی از دکمه هاش باز بود .. عضله های سینه ش نمایان بود و به تندی بالا و پایین می شد..وای خدا این یعنی خیلی عصبانیه..
یه گردنبند صلیب هم به گردنش داشت..خوشگل بود..

بالاخره جرات کردم و نگاش کردم..یاااااا پنج تن..حالا کدوم وَری در برم؟!..

فکش منقبض شده بود و دندوناش و روی هم فشار می داد..رگه گردنش برجسته شده بود..صورتش کمی به سرخی می زد..وای چشماش که ادمو اتیش می زد..مشکی ِخالص و نافذ..

زبونم بند اومده بود ولی به زور بازش کردم..
-ب..ببخشید..وای..اصلا حواسم نبود..من..
صداش بلند نبود ولی همچین زیر لب غرید که از صد تا صدای بلندم بدتر به تن و بدنم رعشه انداخت..
–بســـه خانم..نیازی به توضیح نیست..
-و..ولی..من..
با عصبانیت تقریبا بلند..
— گفتم ساکت شو..

خفه خون گرفتم..ولی بازم کارم و در اون حد نمی دیدم که بخواد اینجوری باهام برخورد کنه..انگار همین نهیب کوچیک کافی بود که دلم قرص شه ..برگشتم به جلده دلارامه اصلی که کسی جرات نداشت بهش پرخاش کنه..

صاف و صامت وایسادم و از پشت نقاب زل زدم تو چشماش که لامصب وجود هر کس و به اتیش می کشید..
جدی و سرد ..
– گفتم که از عمد نبود..این برخورده شما اصلا درست نیست..
توپید: درست نیست؟!..خانم محترم لیوان شربتتون و خالی کردید رو لباسم..بعد هم جلوم می ایستید و می گید رفتارم درست نیست؟!..پس میشه بدونم من الان باید با شما چه رفتاری داشته باشم؟!..

همه ی اینار و سرد و جدی به زبون میاورد..حالا چی بهش بگم؟!..خدا وکیلی اگه یکی همین کارو با من می کرد عینه روزنامه باطله از وسط جرش می دادم مچاله ش می کردم می نداختمش تو سطل اشغال..کلا به این چیزا حساس بودم..

ترجیح دادم جوابشو ندم تا بیشتر از این ۳ نشده برم رده کارم..
خواستم از کنارش رد شم.. ولی ازحرفی که بهم زد وحشت کردم: صدات خیلی برام اشناست..

با وحشت به رو به روم نگاه کردم..خاک تو سرت دلی که بدبخت شدی..فهمیــــد..
خودمو نباختم..سعی کردم اروم باشم..
– ولی من اینطور فکر نمی کنم..حتی تا حالا شما رو ندیدم..
مشکوک نگام کرد..خداروشکر این نقاب به صورتم بود وگرنه به ۳ سوت هم نمی کشید که رسوا می شدم..
–مطمئنی؟!..

فقط سرمو تکون دادم و زدم به چاک..وای خدا رحم کرد و بخیر گذشت..
ولی تموم مدت نگاش و روی خودم حس می کردم..

چند دقیقه گذشت..گشنه م بود ولی انگار حالا حالاها شام بده نیستن..بازم داشتم کم حوصله می شدم که خواننده یه اهنگه شاد خوند..
همیشه عاشقه رقص بودم..تا حدودی َم از همه مدل یه کمیش و بلد بودم..
الان هم دلم ضعف می رفت برم اون وسط یه تکونی به خودم بدم..

شلوغ شده بود حسابی..مغرورالسلطنه رو ندیدم..لابد رفته رخت و لباسه شربتیشو عوض کنه..وای که چقدر حال میده حالش و یه جوری بگیری..درسته تا مرز سکته رفتم و برگشتم ولی می ارزید..

خرامان خرامان رفتم وسط و شروع کردم به رقصیدن..انقدر اون قسمت نور کم بود و جمعیت زیاد که داشتم خفه می شدم..ولی اهنگش بدجور ادمو وادار به رقص می کرد..
از اینکه یه گوشه بشینم ملت و دید بزنم که بهتر بود..تهش هم خیلی خوش شانس بودم به اون مرتیکه ی جذابه سگ اخلاقه مغرووووور برخورد می کردم..همینجا باز بهتره..

جا کم بود نمی تونستم راحت برقصم ..هر کی تو حاله خودش بود .. عده ای مست کرده بودن و داشتن با رقص و حرکاته تند انرژیشون و تخلیه می کردن..بعضی هام که مشروب نخورده بودن سرحال می رقصیدن و دخترا هم تو بغله مردا ناز و عشوه می اومدن..
منم که کلا مستمع آزاد .. نه مردی بود که بچپم تو بغلش تا محضه عُقده ای نشدن دو تا ناز و غمزه هم براش بیام..نه اینکه می خواستم..

تو حال و هوای خودم سیر می کردم که یه دفعه حس کردم یکی دستش رو کمرمه..بعد هم دستاش و از پشت اورد جلو و دور شکمم حلقه کرد..یا خدااااا..مو به تنم سیخ شد..
اول به دستای مردونه ش نگاه کردم..چه خوش فرمه.. تند برگشتم تا ببینم خودش کدوم خریه که با دیدنش خشکم زد.. بدون اینکه لبخند بزنه با اخم زل زده بود تو چشمام..

گیج و منگ و مات و مبهوت زل زده بودم تو صورتش و چشماش..عینه مجسمه صاف تو بغلش بودم..
محکم منو به خودش فشار داد و زیر گوشم جدی و خشن گفت: فکر کردی نشناختمت؟!..من رو صداها خیلی حساسم و حافظه ی قوی دارم..فکر نمی کردم سومین ملاقاتمون اینجا باشه..واقعا جالبه..

حس می کردم دیگه جونی برام نمونده..حتی نمی تونستم وایسم..انقدر کمرم و سفت فشار می داد که احتمال می دادم هر ان خرد و خاکشیر بشه..
عجب زوری داشت..منو به خودش می فشرد و نفس های داغش پوست صورتمو می سوزوند..
نگام از پشته نقاب با ترس توی چشماش میخکوب بود..
نفهمیدم چی شد که..نقاب و با یک حرکت از رو صورتم برداشت.. قلبم توی دهنم می زد..تنم یخ بسته بود..همه ی وجودم شده بود چشم و زل زده بودم تو چشمای مشکی و نافذش که مشکوفانه تو صورتم می چرخید .. خواستم خودمو بکشم عقب که با پوزخند محکمتر منو به خودش فشار داد.. خونسرد و جدی زیر گوشم گفت: کجا؟!.. التماس نکردم ولی اروم گفتم: بذار برم..اصلا گذشته رو فراموش کن خب؟..بی خیاله من شو.. –نه..من هیچ وقت الکی بی خیاله چیزی نمیشم..در حقیقت بی تفاوت از کناره خیلی چیزها نمی گذرم.. لباش و به گوشم چسبونده بود و با حرارت نجوا می کرد..وای نفسش انقدر داغ بود که حس می کردم گوشم از حرارتش داره می سوزه.. از طرفی هم حالم داغون بود..ترس و دلهره و..حسه داغی ..همگی با هم سمتم هجوم اورده بودن و اصلا حال ِ خودمو نمی فهمیدم.. شالم کنار رفته بود و بازوهای برهنه م تو دستای نیرومندش در حاله خرد شدن بود..و تنه لرزونم که تو اغوشش اروم و قرار نداشت.. از طرفی قلبم که دیوانه وار خودشو به سینه م می کوبید و ضربانش رو تا توی حلقم حس می کردم..وای که دارم می میرم.. به خودم که اومدم دیدم داره باهام می رقصه..همچین سفت منو چسبیده بود که عمرا نمی تونستم جُم بخورم ..عین یه عروسکه بی جون تو دستاش بودم و اون منو حرکت می داد.. سرش هنوز هم کنار سرم و لباش زیر گوشم بود.. -د..داری..چکار می کنی؟!.. خونسرد گفت: می رقصیم!!.. -اما.. –هیسسسسس..فقط ساکت شو..بعد به خدمتت می رسم..بعد.. از کلام سرد و لحن خشنش یه حالی شدم.. دستامو به زور اوردم بالا و گذاشتم رو سینه ش..به عقب هولش دادم ولی دریغ از یه میلیمتر فاصله..انگار با چسب چسبونده بودنش به من..نقابم دستش بود و تو همون حالت نرم و اروم منو به رقص وا می داشت.. من که هیچ حرکتی نمی کردم..ولی اون معلوم بود از اون هفت خطای ماهره..اگه می خواستم جوری جلوش می رقصیم که تا عمر داره یادش نره و خودش که هیچ هفت جد و ابادش هم اون لحظه رو فراموش نکنن..ولی نه می خواستم و نه می تونستم..از طرفی هم عینه کنه بهم چسبیده بود و توانه هر کاری رو ازم گرفته بود.. اروم و لرزان ولی با حرص گفتم: ولم کن ..با تو َ م روانی.. سکوت کرده بود..چرا اغوشش انقدر گرمه؟!.. دست راستشو از روی شونه م به سمت پایین کشید..بازوم..ارنج..و..مچ دستم و دراخر انگشتای کشیده و مردونه ش بین انگشتای ظریفه من قفل شد.. دستش صد برابر از اغوشش داغ تر بود..باز هم تقلا کردم..حتی خواستم دستمو از تو دستش بیرون بیارم ولی نذاشت..انگار اسیرش شدم.. حتی صدای موزیک و هم نمی شنیدم..حالم یه جوری بود..دیوونه کننده..حس کردم داره با انگشتای دستم بازی می کنه..اره..داشت همین کارو می کرد.. بدنم کم کم داشت شل می شد..گرمایی که اغوشش داشت..حرارتی که دستش داشت و کارایی که باهام می کرد..حتی هرمه گرم نفساش هم باعث شده بود که حال و روزه خودمو درست نفهمم.. چشمام و بستم..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..اَه..فایده نداشت.. یه دفعه منو از خودش جدا کرد..قلبم ریخت..با وحشت چشم باز کردم ..همزمان برم گردوند و حالا پشت به اون ایستاده بودم ولی همچنان بهم چسبیده بود.. دست راستش و که تو پنجه هام قفل شده بود گذاشت رو شکمم و صورتش و تو گودی گردنم فرو کرد.. خدایا چرا فضای اینجا انقدر تاریکه؟!..چرا هیچ نوری نیست؟!..یکی هم پیدا نمیشه من و با این ببینه بر حسب ِ ابرو و ابروداری هم که شده بکشه کنار.. ولی خب از اونجایی که خوش شانس لقبه من بود عمرا اگه یک کدوم از اینا برعکس می شد..همه دست به دست هم داده بودن که یه حال ِ حسابی ازم بگیره.. وای خدا اصلا حالم خوب نیست..چه خاکی تو سرم بریزم ؟!..چرا ولم نمی کنه؟!.. با غیض زیر گوشم زمزمه کرد.. –به روی آرشام چاقو می کشی و زخمیش می کنی؟!.. دستتو روی من بلند می کنی دختره ی احمق؟!.. اهانت؟..اونم به من؟!..کسی که چنین جراتی رو حتی به نزدیک ترین ادمای اطرافش هم نمیده چه برسه به یه دختره غریبه ی بی سر و پا..بد کردی دختر..چه با خودت و چه..با زندگیت.. از حرفاش یه جورایی ترسیده بودم..نمی فهمیدم منظورش چیه؟!.. -چی داری میگی؟..دیوونه شدی؟!..هر کاری هم کردم حقت بوده..خودت خواستی اونجوری بشه..ولم کن دیوونه..چی از جونم می خوای؟!.. محکمتر منو به خودش فشرد..اخ دلم..عجب وحشی بود.. -خفه شو..هنوز کارم باهات تموم نشده.. پوزخند زد و با لحن خاصی ادامه داد: در اصل هنوز شروع نشده..دیگه وقتی هم برای اماده شدن نداری.. پرتم کرد..به موقع خودمو کنترل کردم..با اون کفشای پاشنه بلندم معجزه بود که تونستم بایستم..برگشتم تا هر چی از دهنم در میاد بارش کنم ولی نبود.. با تعجب اطراف و کاویدم..نه..انگار اب شده و رفته بود تو زمین.. یعنی کجا غیبش زد؟!..اونم با این سرعت.. ***************** سر میز شام بودیم..به به اینجا رو بااااااش..چه کرررردن.. داشتم با حض و خوشی به غذاهای متنوعی که روی میز چیده بودن نگاه می کردم که صدای بهمن و درست زیر گوشم شنیدم: آرشام بهت چی می گفت؟!.. سیخ توجام وایسادم..یعنی ما رو دیده بود؟!.. بدون اینکه نگاش کنم یه تیکه جوجه چپوندم تو دهنم..به بهونه ی لقمه کمی طولش دادم ..بی صاحاب پایینم نمی رفت..بالاخره با نوشابه ردش کردم.. برگشتم دیدم هنوز کنارم وایساده..با اخم نگام می کرد..نخیر انگار دست بردار نیست.. به ناچار گفتم: هیچی..درخواست رقص داد..منم قبول کردم.. –زیر گوشت چی می گفت؟!.. چشمام گرد شد..عجب چشماااایی داشت..از اون فاصله متوجه شده بود ما داریم با هم حرف می زنیم.. بدون اینکه هول یا دستپاچه بشم گفتم: هیچی..داشت ازم تعریف می کرد.. حالا اون بود که با تعجب نگام می کرد.. –آرشام از تو تعریف می کرد؟!.. -مشکلش چیه؟!.. پوزخند زد و نگاش و به بالای میز دوخت.. –از آرشام بعیده..با یه دختر..اصلا نمیشه باور کرد.. تند نگام کرد و گفت: راستش و گفتی؟!.. -چرا باور کردنش براتون انقدر سخته؟!.. اخم کرد و جوابی نداد..در عوض دیگه چیزی نگفت و مطلقن سکوت کرد.. چرا تعجب کرد؟!..درسته تعریف نکرده بود ولی اگرم می کرد انقدر تعجب داشت؟!.. به سر میز جایی که مسیر نگاهه بهمن بود نگاه کردم.. خودش بود..کنار همون دختر ایستاده بود و هر دو اروم غذا می خوردن..گه گاه دختر تو گوشش پچ پچ می کرد و اونم سر تکون می داد.. بی خیاااال دلی..غذاها رو بچسب..به به..ادم نمی دونه کدومو بخوره..همه شونم خوشمزه بودن.. زرشک پلو با مرغ..چند جور سالاد..خورش فسنجون..باقالی پلو با گوشت..سوپ..کباب..جوجه.. وای که چه حالی میده از هر کدوم یه کم بخوری..همین کار و هم کردم..از همه ش یه مقداره خیلی کم ریختم تو بشقابم..چه چیزی شد..یه بشقاب که توش همه جور غذایی پیدا می شد..فقط یه کم سالاد کم داشتم که متاسفانه تو همین بشقاب جا نشد بریزم.. یه ظرفه کوچیک برداشتم وکمی سالاد ریختم توش..همونجا کنار میز شروع کردم به خوردن..اومممم.. فسنجونش حرف نداشت..به به زرشک پلوشونوووووو..کلا نمی ذاشتم به شکمم بد بگذره.. داشتم یه کوچولو کبابی که جویده بودم رو قورت می دادم که با شنیدن صدایی از پشت سر تو جام پریدم.. — بشقابِ بزرگتر هم هست..بگم براتون بیارن؟!.. به سرفه افتادم..یه قلوپه بزرگ از نوشابه خوردم..وای ..داشتم خفه می شدم.. برگشتم و نگاش کردم..پشت سرم با پوزخند ایستاده بود و نگاش توی صورتم خیره بود..دیگه نقاب نداشتم و مردها ازادانه نگام می کردن..بعضی ها هم که به روم لبخند می زدند با یه اخمه برق اسا اون لبخنده بیخودشون رو تار و مار می کردم.. با پررویی جلوی چشمش یه تیکه جوجه گذاشتم دهنم وبا ولع خوردمش..نگاش پر از تعجب شد.. با لبخند لقمه م رو قورت دادم و گفتم: خب از اول همون بشقابای بزرگتون و می ذاشتید سر میز که مهموناتون اذیت نشن..مجبور شدم سالادمو بریزم تو یه ظرفه دیگه..حالا اگه لطف کنید بیارید که ممنونتونم میشم.. هیچی نمی گفت و فقط با تعجب نگام می کرد..این کلا خصلته من بود..ذاتا همینجور بودم..طرف بهم تیکه می نداخت..به ثانیه نمی کشید یه دونه تپــــل میذاشتم تو کاسه ش..خوب و بد همین بودم.. لیوان نوشیدنیش رو کمی تو دستش تکون داد..یه قدم اومد جلو که انگار یه چیزی به پاش گیر کرد نیمخیز شد طرفه من که همزمان نصف نوشیدنیش خالی شد تو یقه م.. وای خنکی بی حد و اندازه ش باعث شد مور مورم بشه..هول شده بودم..یقه ی لباسمو گرفتم جلوم که خیسیش اذیتم نکنه..تو جام اروم بالا و پایین می شدم..واااااای چه سرده..زیر لب هر چی لایقش بود نثارش کردم.. با اخم یه نگاه به خودم و یه نگاه به اون عوضی انداختم..ولی دیگه نبود..مثل اونبار غیبش زده بود..روحه سرگردانه؟!..یا شایدم جن ِ..د اخه چرا یهو غیبش می زد؟!.. غذام که کوفتم شد حالا با این لباس چکار کنم؟!..خیلی ضایع بود..مخصوصا سینه هام که حسابی از نوشیدنی خیس شده بودن و اذیتم می کرد.. حتم داشتم این کارش از قصد بود..شاید هم اتفاقی..نمی دونم.. ولی انقدر شدید نیمخیز نشده بود که نصف لیوانش خالی بشه رو من..اونم دقیق تو یقه م .. فعلا وقته فکر کردن به این چیزا نبود..باید تا کسی حواسش نیست یه گلی به سرم بگیرم.. اروم رفتم تو ساختمون..این خراب شده یه اتاق نداشت ؟!..تند تند دور خودم می چرخیدم و دنبال یه اتاق می گشتم که بالاخره پیداش کردم.. یه دره قهوه ای تیره..بازش کردم..تاریک بود..دستمو کشیدم رو دیوار..چند دقیقه طول کشید تا کلید برق و پیدا کنم.. در و بستم و بی توجه به اطرافم و وسایلِ تو اتاق یه راست رفتم جلوی ایینه ایستادم..انقدر هول شده بودم که یادم نبود در و قفل کنم.. شال حریر و نازکمو پرت کردم رو تختی که تو اتاق بود..با هزار مکافات و تقلا زیپ لباسم و پایین کشیدم ..کامل از تنم در نیاوردم..فقط تا روی شکمم کشیدم پایین..یه دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و شروع کردم به پاک کردن نوشیدنی ..لامصب پاک هم نمی شد..پوست سفیدم سرخ شده بود.. خیسیش از بین می رفت ولی بوش نه..بی خیالش شدم..لباسم و نمی تونستم کاریش کنم.. بهترین راه همین شال بود..باید رو شونه ها و قسمت جلوی لباسم کیپ می کردم..همینو میندازم رو لباسم تا لکه ش معلوم نباشه.. حالا با این چکار کنم؟!..بوی مشروب می دادم.. هنوز کمی خیس بود..لامصب انگار کل لیوانش و خالی کرده بود رو من..چرا هر چی دستمال می کشم پاک نمیشه؟!.. همچنان با دستمال و پوست ِ بیچارم در جدال برای از بین بردن خیسی نوشیدنی بودم که یه دفعه در اتاق طاق به طاق باز شد..همچین جیغ کشیدم و با ترس پرت شدم عقب که قلبم اومد تو دهنم.. به پشت افتاده بودم رو تخت..تند و سریع شال حریر رو کشیدم روم و دستامو هم گذاشتم روش که معلوم نباشه.. خوده عوضیش بود..تو درگاه ایستاده بود و منو نگاه می کرد..تو نگاش هیچ چیز و نمی شد خوند.. در اتاق و که پشت سرش بست چشمام از ترس گرد شد..به طرفم که قدم برداشت قلبم برای یه لحظه ایستاد..وای خدا چقدر من بد شانسم و اون عوضی خوش شانس.. کم کم پوزخنده مرموزی رو لباش جا خشک کرد و نگاش رنگ گرفت..مرموز بود ..یعنی چی تو سرشه؟!.. روبه روم..کنارتخت ایستاد..نگاهم وحشت زده روی صورتش میخکوب بود..نگاهه خیره ش و توی چشمام دوخته بود.. کمی خودمو عقب کشیدم که گوشه ی حریر و تو دستش گرفت.. محکم نگهش داشتم..مکث کرد..ولی هنوز گوشه ی حریر تو دستش بود..هر چی کشیدم رهاش نکرد..
اب دهنم و با وحشت قورت دادم..چشمام گشاد شده بود..نکنه خر بشه کار دستم بده؟!..از فکرشم تا سر حد مرگ وحشت داشتم..

کنارم نشست..هیچی نمی گفت..همه ش سکوت بود و نگاهه خیره ی اون به من..
بیشتر خودمو کشیدم عقب ولی گوشه ی حریر تو دستش و به کمکه همون نگهم داشته بود..زورشم انقدر زیاد بود که نمی تونستم هیچ جوری از دستش خلاص بشم…

کم کم همه رو جمع کرد تو مشتش..در همون حال که با اخم توی چشمام خیره شده بود به طرفم اومد..
داشت روم نیمخیز می شد..من که حواسم سر جاش بود پامو اوردم بالا که پیشروی نکنه ولی اون زرنگ تر از این حرفا بود ..با اون یکی دست پامو محکم نگه داشت و بعد هم با یه حرکت خوابوندش..واااااای که بدجور دردم گرفت..

اب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و وحشت زده گفتم: چی از جونم می خوای لعنتی؟..انقدر کینه ای هستی که کارمو باید یه جوری تلافی کنی؟!..
پوزخند زد: تلافی؟!..تلافی هم واسه ش کمه..بهتره بگی تاوان..

دیگه کامل روم نیمخیز شده بود ..قلبم دیوانه وار خودش و به سینه م می کوبید..ترس و وحشت سرتا پامو گرفته بود..تن و بدنم یخ بسته بود و همه ی وجودم می لرزید..
از این همه استرس تنها با خیرگی تو چشماش نگاه می کردم..منتظر حرکت بعدیش بودم که دیگه رسما تموم کنم..
حاضرم نبودم ازش معذرت بخوام..شاید قبول نکرد پس چرا خودمو الکی کوچیک کنم؟!..
روی صورتم خم شد..در همون حال بلند سرم داد زد:پس چرا لال مونی گرفتی؟..
از ترس لرزیدم..صداش انقدر بلند و نزدیک بود که حتم داشتم پرده ی گوشم جر خورد..
-چ..چی..بگم؟!..
–معذرت خواهی کن..التماس کن تا ببخشمت..هرطور که می تونی..هر جوری که بلدی..فقط خواهش کن..بگو..

دهنم باز مونده بود..این مرتیکه ی عُقده ای چی بلغور می کرد؟!..التماس؟!..خواهش؟!..
معذرت خواهی؟!..
به کل انگار موقعیتی که درش بودیم و فراموش کرده بودم که باز شیر شدم و بلند گفتم: برو بابا خیالات برت داشته؟..هه..من بیام التماستو بکنم؟!..که چی بشه؟!..مرتیکه خوده تو مقصربودی..اونی که باید معذرت بخواد تویی نه من..

می خواست با زور و به کار بردن حیله و نیرنگ.. غرورم و خورد کنه..
تموم مدت که سرش داد می زدم نگام تو چشماش بود..من موندم این همه جسارت و از کجام میارم؟!..
کارد می زدی خونش در نمی اومد..حتی نبض کنار شقیقه ش رو هم می دیدم که تندتند می زنه..انقدر محکم دندوناشو رو هم می سایید که گفتم هر ان می شکنه می ریزه تو دهنش..

یه دفعه بلند نعره کشید و همزمان حریر رو با یک حرکت از رو بدنم برداشت..جیغ کشیدم و سریع دستمو گرفتم جلوم..تو دلم به غلط کردن افتاده بودم ..
از تو جیبش یه چاقوی کوچیکه جیبی بیرون اورد ..به نفس نفس افتادم..وای خدا نکنه می خواد همینجا دخلمو بیاره؟!..
لال بمیری دلی که ۲ دقیقه نمی تونی جلوی اون زبونه وامونده ت و بگیری..حالا که قیمه قیمه ت کرد می فهمی هر جا و جلوی هر ننه قمری نباید اون زبونه درازه ۶ متریت و به رخ بکشی..علی الخصوص جلوی مردای دیوونه و مشکل دار..

ای کاش دستمو نگرفته بود تا اون موقع جلوی لباسمو می کشیدم رو تنم..ولی با گرفتن دستام نمی ذاشت هیچ کاری بکنم..
چاقو رو گرفت بالا..درست جلوی صورتم..با خشم زیر لب غرید:که معذرت نمی خوای اره؟..التماس و خواهشی هم درکار نیست درسته؟..بسیار خب..می دونی این چیه؟..
تیغه ش برق زد..دلم ریخت..
–چاقو..درست مثل همونی که اونشب باهاش بازوم و زخمی کردی..زخمی که هنوزم جاش هست..یادگاری از ضرب دسته یه دختره جسور که با گستاخی جوابه هر مردی رو میده..

-ج..جوابتو دادم..چون حقت بود..چرا انکارش می کنی؟..مگه همین خوده تو..نبودی که داشتی اذیتم می کردی؟..ناچار شدم اون کارو بکنم..چون پای پاکی و نجابتم در میون بود..
پوزخندش عمیق تر شد..سرشو اورد پایین..
–نجـــابــت؟!..هه..جالبه..نمی دونستم با چنین واژه ای هم اشنایی ..
با اخم نگاش کردم ..
-تو حق نداری به..
همچین سرم داد زد که چهارستون بدنم لرزید..
–من حق دارم هر کار که دلم می خواد بکنم..شیرفهم شد؟..

وحشت زده نگاش کردم ..جرات نداشتم هیچ حرکتی بکنم..
غرید: میگی پاکی و نجابت؟!..این مزخرفات رو به رخه من نکش..همه تون عینِ همدیگه اید..اونا از تو بدتر تو از اونا صد پله بدتر..همگی ه*ر*ز*ه و…….چیه؟..حقایقیه که اگه خودتم نمی دونی بهتره یکی بهت یاداوری کنه..
خواستم محکم بخوابونم زیر گوشش.. ولی هم دستمو گرفته بود و هم اینکه می ترسیدم با هر عمله من اون هم تحریک بشه و دیگه..واویلاااااا..

تیغه ی چاقو رو اورد پایین..سردیش و به روی بازوم حس کردم..با ترس چشمامو بستم..
لحنش سرد بود..حتی کمترین لرزش یا حتی احساس درش ندیدم..خدایا این چه موجودیه؟!..

–این پوست نرم و سفید..اگر یه خراشه عمیق روش بیافته چی میشه؟..به نظرت خون سرخی که بزنه بیرون به درخشندگیِ پوستت میاد؟..

کمی فشار داد ولی چیزی نشد..وحشت زده چشمامو باز کردم..محکم خودمو کشیدم عقب..همونطور دستامو به حالت ضربدر گذاشته بودم رو سینه هام..تو جام نشستم..پشتمو به بالای تخت تکیه دادم..دنبالم اومد..با کمترین فاصله ازم نشست..فکر می کردم تو فکرش اینه که بخواد بهم دست درازی کنه..ولی حالا..در کمال تعجب قصد جونمو کرده بود..

–چرا فرار می کنی؟..از چی؟..من یا این چاقو؟..فکر نمی کنم دختره گستاخی مثل تو از من بترسه..از این چاقو هم شک دارم..دختری که به راحتی با خودش چاقو اینور و اونور می بره..پس حتی دیدنش هم براش یه چیزه معمولیه..
چسبید بهم..صورتمو برگردوندم و جیغ کشیدم..
داد زد: مگه عاشقه اینکار نیستی؟..اونشب خیلی خوب از خودت دفاع کردی..حالا چی شده؟..چرا ساکتی؟..چرا تلاش نمی کنی تا از دستم فرار کنی؟..این بار سومه..پس راهی برای برگشت نداری..باید برای خودت متاسف باشی..

انقدر ترسیده بودم که نفهمیدم اشکام صورتمو خیس کردن..اروم اروم به هق هق افتادم..
-تو..تو یه روانیه به تمام معنایی..
بدجور بهش برخورد..فریاد زد: اره..من روانیم..دیوونه م..کلا یه ادمی هستم که با همه چیز و همه کس مشکل داره..و تو هم جزوی از اون ادمایی..
-باشه..ولم کن..اگه با معذرت خواهی دست از سرم برمی داری میگم که معذرت می خوام..حالا بذار برم..

به صورتم دست کشید..داغی دستش صورت خیسم و اتیش زد..
اروم ولی جدی گفت: من از ادمای ساده و منزوی به شدت متنفرم..ولی تو..خیلی زرنگ و گستاخی..از تو بیزارم..با این تفاوت که اخلاق و رفتارت رو ندید می گیرم..

به بازوهای برهنه م دست کشید..نفسم تو سینه حبس شد..چشمامو محکم روی هم فشار دادم..دیگه تو دستش چاقو نبود..برای همین ازادانه بازوهامو تو دست داشت..کمی فشرد..بیشتر..و باز هم فشار دستشو بیشتر کرد..دردم اومد ولی دم نزدم..
–نرم..ظریف..و نازک..خیلی شکننده ای..بهت نمی خوره ولی هستی..به راحتی می تونم استخوناتو توی مشتم خورد کنم..همینو می خوای؟..اره؟..
تندتند به نشونه ی ” نه ” سرمو تکون دادم..

گرمی نفسش و به روی گردنم حس کردم..کاری نمی کرد ولی اون گرما بینمون بود و من حسش می کردم..
زیر گوشم با خشم غرید: تازه پیدات کردم و فهمیدم کجایی..دیگه نمی خوام ببینمت..و اگه دیداری تو کار باشه بهتره بی سر و صدا و به دور از هر اتفاقی باشه..در غیراینصورت..به هیچ عنوان ولت نمی کنم..تا به التماس نندازمت رهات نمی کنم..پس بهتره حواست و خیلی خوب جمع کنی..حالیته که چی میگم؟!..
مکث کردم..با سر حرفشو تایید کردم..
هم بغض داشتم و هم ترسیده بودم..ای کاش اشک نمی ریختم ولی از ترس بود..بی دفاع در مقابلش نشسته بودم..چکار باید می کردم؟..اصلا کاری ازم ساخته نبود..
از رو تخت بلند شد..نگام نمی کرد..بدون هیچ حرفی پشتش و بهم کرد و با قدم های بلند از اتاق بیرون رفت..همچین درو به هم کوبید که لرزیدم و تند چشمامو بستم..حالم دگرگون بود و ظاهرم عینه بدبختا..
چشمامو باز کردم..پست فطرته عوضی..امیدوارم اگه بناست دوباره همدیگرو ببینیم جوری باشه که بال بال زدنت و به چشم ببینم..نامرده کثافت..

سر و وضعم و مرتب کردم..حریر و انداختم جلوی یقه م تا لکه ی نوشینی معلوم نباشه..مطمئن بودم اینکارش از عمد بوده..
اینکار و کرد تا بیام اینجا و..منو تا سر حد مرگ بترسونه..واقعا که پست بود..پست و رذل..
اون شب سر درد و بهانه کردم ..بهمن که دید حال خوشی ندارم قبول کرد برگردیم..خودشم حسابی خسته شده بود و موقع خوردن داروهاش بود ..
تو ماشین بودیم..سرمو به شیشه ی پنجره تکیه دادم..تو فکر بودم..
خدا کنه دیگه هیچ وقت چشمم به چشمای نافذ و سردش نیافته.. “آرشام”

با عصبانیت پرونده رو کوبیدم رو میز..منشی با این حرکت وحشت زده نگام کرد..دستام و مشت کردم و از اتاق زدم بیرون..صورتم از عصبانیت عرق کرده بود.. زیر لب غریدم:گردنش و خُرد می کنم..مرتیکه ی پست فطرت.. در اتاقش و با خشم به شتاب باز کردم..پشت میزش بود و با تلفن حرف می زد..با عجله از رو صندلی بلند شد..نگاهش که به صورت سرخ شده از خشم من افتاد با ترس گوشی رو گذاشت.. –ق..قر..قربان..چیزی شده؟!.. صدای خانم منشی باعث شد با خشم برگردم و سرش فریاد بزنم.. –اقای رئیس من که.. -خفه شو و برو بیرون..د ِ یالاااا.. با رنگی پریده همراه با ترس عقب گرد کرد و پشت میزش نشست.. دندونام و روی هم فشار دادم و درو محکم پشت سرم بستم..نگاش کردم..صورتش به سفیدی می زد..بی رنگ و مات.. از سر خشم پوزخند زدم..کلافه دور خودم چرخیدم..صداش عذابم می داد..عذاااااب.. –ق..قربان چرا..من که.. خودشم نمی دونست چی می خواد بگه..می ترسید..هراس داشت..از کاری که کرده بود.. کنترلم و از دست دادم..نعره ای از سر خشم کشیدم و به طرفش رفتم..قبل از اینکه کاری بکنم از ترس عقب عقب رفت.. به دیوار چسبید.. یقه ش و تو دست گرفتم..دستام مشت شده بود..فشار دادم..محکم..به طرف گردنش..دوست داشتم خُردش کنم..بشکنم و از هستی ساقتش کنم.. فریاد زدم: کثـــافت..از کی دستور می گیری؟..بگو تا خفه ت نکردم..حبیب تا همینجا دخلتو نیاوردم بنال و بگو کاره کی بوده؟..خودت یا کسِ دیگه؟.. وحشت زده لباش و تکون می داد ولی حرفی نمی زد..انگار لال شده بود.. بلندتر داد زدم: چرا خفه خون گرفتــــی؟..بگو تا جنازه ت و کف همین اتاق پهن نکردم..چرا بهم خیانت کردی؟..چرااااا؟.. با دادی که سرش زدم به حرف اومد..تنش گوشه ی دیوار می لرزید و یقه ش تو مشتم بود.. وحشت زده لب باز کرد وگفت: به خدا کار من نبود قربان..من.. محکم تکونش دادم و کمرش و کوبیدم به دیوار..فریادش بلند شد..مشت محکمی به صورتش زدم..انقدر قوی که خون تو دهنش جمع شد و با مشت دوم به هوا پاشیده شد..دیوار سفید اتاق از خون حبیب رنگین شد.. با دو تا مشت توان و مقاومتش تحلیل رفت و روی زمین افتاد ..ولی ول کُنش نبودم..باید اعتراف می کرد که اون اشغال کیه؟!.. گردنش و گرفتم..با خشم فریاد زدم و سرش وکوبیدم رو میز ..بلند نالید..به گردنش فشار اوردم.. -بگو پست فطرت..از کی دستور می گرفتی؟..چرا تو گروهه من نفوذ کردی؟..بگو کثافت..بگوووووو تا خردش نکردم.. به گریه افتاد..یک مرد تقریبا ۴۰ ساله..۲ سال برای من کار می کرد و ۱ سال بود که بهش اعتماد کرده بودم..ولی نه در هر زمینه ای از کارم..فقط اون چیزایی که بهش مربوط می شد..ولی حالا دستش برام رو شده بود..اینکه تموم مدت ادمه یکی دیگه بود و به من خیانت می کرد.. فشار دستم و بیشتر کردم..صدای “تیریک.. تیریک” مهره های گردنش و به راحتی شنیدم.. با خشم غریدم: می دونی سزای کسی که به من و افرادم خیانت می کنه چیه؟..می دونــــی؟.. صداش اروم به گوشم رسید..نالید و گفت: براتون..توضیح ..میدم.. لبام و به گوشش نزدیک کردم..با خشم ولی زیر لب گفتم: نترس..الان نمی کشمت..نه تا وقتی که بهم نگفتی اون کیه..ولی اگه بگی..نمی دونم چی میشه..دو تا احتمال وجود داره..یا زنده ت میذارم و یا..به درک واصلت می کنم..همه چیز بستگی به خودت داره..پس بگو..اون کیه؟..د حرف بزن اشغال ِ بی همه چیز.. سرشو بلند کردم..رو به روم نگهش داشتم..چشماش باز نمی شد..از گوشه ی پیشونیش خون جاری بود.. زیر لب و ناتوان همراه با لکنت گفت:با..باشه.. م..میگم.. او..اون..م..منصوری ِ…. او..اون..رئیسه ..منه.. با شنیدن اسمش خشمم دو برابر شد..اتیش گرفتم..واین حرارت و التهاب شعله ور شد و کنترلم و از دست دادم..فریاد زدم و خیلی محکم پرتش کردم سمت دیوار..کمرش محکم با دیوار برخورد کرد..نالید و نقش زمین شد.. برگشتم..صورتم خیس از عرق بود..کلافه چشمام و بستم..نفس نفس می زدم..نمی خواستم اروم باشم..نمی خواستم با چند تا نفسِ عمیق خودم و از این التهاب خلاص کنم..این اتش ِخشم باید همینطور شعله ور باقی بمونه..بهش نیاز داشتم..برای خلاص شدن از شر کسایی که مخالفم بودن باید خشمم و دو برابر می کردم.. می کشمت منصوری..نابودت می کنم..تلاش ۱ ساله ی من و به تباهی کشوندی..ازت به همین اسونی نمی گذرم.. زنگ زدم دو تا از بچه های گروه اومدن و جسمِ نیمه جونش و از تو اتاق بردن..به بقیه هم سپردم اونجا رو مرتب کنن.. ******************* رو تختم نشستم..به ارومی دراز کشیدم..یه چیزی تو تنم فرو رفت..یه شیء کوچیک ولی نوک تیز.. با تعجب برگشتم و نگاش کردم..گیره ی سر؟!.. برداشتم و تو دستم گرفتم..مشکوکانه نگاهش کردم..کی روی تختِ من خوابیده بود؟!..این گیره ی زنونه.. و خیلی زود به خاطر اوردم..این گیره متعلق به اون دختر بود..دخترِ گستاخ و زبون درازی که با نگاهه مغرور و بی پرواش به روی هر کس شلاق می کشید..ولی روی من جواب نمی داد..چون می تونستم همه ی وجودش و توی مشتم بگیرم و کنترلش کنم.. گیره رو تو دستم چرخوندم..چرا رهاش کردم؟..چرا تا سرحد مرگ عذابش ندادم؟.. وقتی سرش فریاد کشیدم حس ارامش بهم دست داد..وقتی نگاه وحشت زده و گریانش و دیدم حس کردم اون چیزی که می خواستم و ارومم می کرد در من ارضا شد..و اون چاقو..بی نهایت دوست داشتم که روی بازوش حتی شده یک خراش ِعمیق ایجاد کنم..کاری که اون با من از روی ترس کرد من با اگاهی و از عمد بکنم.. ولی فقط تونستم به دستم فشار بیارم..برعکس همیشه اینبار تردید کردم و افکاری که تو ذهنم داشتم رو عملی نکردم.. گیره رو تو دستم مشت کردم و فشردم..انگار داشتم گردن اون دختر رو تو دستام فشار می دادم..ولی اون تردیدم و بعد هم رها کردنش با قصد بود..اگه همون موقع زجرش می دادم لذتش آنی بود و..تموم می شد ولی ذره ذره..به نظرم ایده ی عالیی بود..مخصوصا الان که برای این ایده دلیل داشتم.. اون دختر حالا حالاها نمی تونه از دست من فرار کنه..باهاش خیلی کارا دارم..نه از سر انتقام..نه.. من انتقامم و همون شب روی همین تخت گرفتم..ولی کاری که مِن بعد باهاش داشتم..فراتر از این حرف ها بود.. آرشام هیچ کاری رو بی دلیل و بی بهانه انجام نمیده..و زمانی که انجامش داد..هیچ کس از دستش رهایی نخواهد داشت..هیچ کس.. *************** پاکتا رو تو دستم فشردم و به شایان زل زدم.. –دیدیش؟.. سرمو تکان دادم.. –توضیحات رو هم خوندی؟..اون از همه برای من مهمتره.. -جزء به جزء..می دونم باید چکار کنم..هر دوی ما هدف مشترکی داریم.. –چطور؟!..موضوعه جدیدی پیش اومده؟!.. -منصوری ظاهرا هنوزم دست از تلاش برنداشته..اینبار جوری حرفه ای عمل کرد که من طی دو سال متوجه نشدم یکی از زیر دستاش با هدف وارد شرکت من شده ..حالا با برملا شدن قصد و نیتش پی بردم که تمومه مدت یک پنجم از موقعیت و مسائل ِ مربوط به من و بقیه ی گروه و می دونه.. –خب در این صورت تو هم با هدف پیش میری.. -اره..اینبار می دونم باید چکار کنم.. –مطمئنم مثل همیشه از پسش بر میای..تو الان مثل شیرِ زخمی هستی که در فکر انتقامه..فقط مراقب باش و بدون اون کسی که زخمیت کرده فرده معمولی و سُستی نیست..باید قوی باشی و انگیزه داشته باشی تا بتونی قوی تر از خودت رو نابود کنی..از کی شروع می کنی؟.. زل زدم تو چشماش..پوزخند ِ خاصی روی لبام نقش بست..پوزخندی که افکار و ذهنیتم رو می تونست به راحتی نشون بده.. -فردا.. سر تکون داد..باید خودم و اماده می کردم..مقابله با منصوری برای دیگران راحت نبود ولی من..از پسش بر می اومدم.. داشتم خرابکاری های حبیب و ماست مالی می کردم ..مرتیکه ی اشغال تمومه زحماتم و به باد ِ هوا داد.. با پرونده ها سر و کله می زدم که منشی از حضور یکی از زیر دستام توی شرکت با خبرم کرد.. -بگو بیاد تو.. –بله قربان.. بعد از چند لحظه وارد اتاق شد..با دیدنش تند از جام بلند شدم و پرسیدم:بگو..چی شد؟.. با تردید و کمی ترس اب دهنش و قورت داد.. –قربان انگار اب شده رفته تو زمین..هر جا رو که بگین دنبالش گشتیم ولی هیچ اثری ازش نیست.. با خشمی ناگهانی از شنیدن ِاین خبر دستم و مشت کردم و محکم روی میز کوبیدم ..به طوری که شماعی یک قدم به عقب رفت.. سرم و تند تند تکون دادم .. در حالی که نگاه ِ مستقیمم به نقطه ای نامعلوم بود غریدم: باید هر طور که شده پیداش کنی و کت بسته بیاریش همونجایی که گفتم.. نگاش کردم و ادامه دادم: چندتا حرفه ای و کارکشته از بین افرادت انتخاب کن و مخصوص این کار بذار..اگه بتونید پیداش کنید پاداش خوبی پیش من دارید..در غیراینصورت دماری از روزگارتون در میارم که اسم خودتونم از یاد ببرید.. بلندتر فریاد زدم: شنیدی چی گفتــــم؟.. نگاه ِ مرددی بهم انداخت..ترس رو تو نگاهش خوندم.. –ق..قربان.. ما شما رو قبول داریم..ولی منصوری هم کم ادمی نیست..باور کنید چند باری که گفته بودید تعقیبش کنیم و چشم ازش بر نداریم من چند تا حرفه ای رو گذاشته بودم واسه اینکار ولی مرتیکه همه ی مارو دور زد .. اصلا نفهمیدیم ۱ ساعته داریم دور خودمون می چرخیم و اون ادم منصوری نیست..اصلا نمی دونم چطوری جاشو با یکی دیگه عوض کرد..برای همین میگم پیدا کردنش وقت می بره.. پشت میزم نشستم..دستام و در هم گره کردم و به پشتی صندلی تکیه دادم..متفکرانه نگاش کردم ..به ظاهر خونسرد ولی از درون پر از خشم.. – یعنی هیچ کدوم از شما مفت خورا نمی تونه از پسه یه کار بر بیاد؟!..خوبه مثلا چند تا حرفه ای استخدام کردم..نمی دونستم فقط به درد ِ لای جرز می خورید..برام پیداش کن..تا ۱۰ روز مهلت داری..وگرنه.. هراسون میان حرفم پرید: و..ولی.. قربان..من.. داد زدم: همین که گفتم..تا ۱۰ روز..می تونی بری.. لال شده بود ..با سری زیر افتاده از اتاق بیرون رفت.. سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم.. کجا در رفتی پست فطرت؟..زیر سنگم که باشی پیدات می کنم.. هه….در به در شدی اره؟..فهمیدی می خوام پیدات کنم دنباله سوراخ موش می گردی؟..ولی فکر نکنم اینبار راه ِ گریزی برات پیدا بشه…. بیچاره ت می کنم منصـــــوری.. با حرص لبام و روی هم فشردم.. تو فکر بودم که بی اجازه در اتاقم باز شد ..با تعجب به فردی که وارد شده بود نگاه کردم..شیدا.. با لبخندی به ظاهر دل فریب به من زل زده بود..منشی وحشت زده نگام کرد.. -قربان به خدا بهشون گفتم بذارید اول از رئیس اجازه بگیرم ولی.. -بسیار خب..برو بیرون.. با تردید نگام کرد.. اگه جای شیدا هر کس ِ دیگه ای اینطور بی اجازه وارد اتاق شده بود بی شک باهاش محترمانه و با روی خوش رفتار نمی کردم..درست برعکس..به طوری که اگه شماره شناسنامه ش و فراموش می کرد به هیچ عنوان در زدن قبل از ورود به اتاقم و کسب اجازه از جانب خود من رو فراموش نمی کرد.. این هم یکی از قوانینه آرشام بود.. منشی از اتاق بیرون رفت..نگاه ِ مستقیمم به شیدا بود و لبخندی که به لب داشت.. جلو اومد و دستش و دراز کرد..
–سلام آرشام جان..خوبین؟.. نگام از تو چشماش به پایین کشیده شد..دست ظریف و شکننده ش و به آرومی بین انگشتام فشردم.. نو دلم پوزخند زدم..ظاهرا خیلی دوست داشت صمیمی برخورد کنه ولی از طرفی احوالم و رسمی می پرسید.. باید با من احساس صمیمیت می کرد..باید از چند جانب کوتاه می امدم و از خیلی چیزها چشم پوشی می کردم.. سرد جوابش و دادم..جزئی از خصلتم شده بود..راهی برای تغییر دادنش هم وجود نداشت.. -سلام..ممنونم.. دستش و رها کردم ولی اون به حالت لمس ِ انگشتام کمی مکث کرد و دستش و به کف دستم کشید.. خودم و متوجه نشون ندادم..ولی نگاهه اون بیانگره خیلی حرف ها بود.. به صندلی اشاره کردم..با لبخند و تشکر نشست.. -اقای صدر چطورند؟.. از اینکه مستقیما حال خودش و نپرسیده بودم اخماش و درهم کشید ولی چیزی از ناز ِ صداش کم نشد.. –خوبن ممنون..البته نپرسیدید..ولی دوست داشتم که بگم منم خوبم.. به اجبار لبخند زدم ولی حتی شبیه ش هم نبود.. -بله..ظاهرا فراموش کردم.. –چطور؟!.. به در اتاق اشاره کردم و با طعنه گفتم:دوست داشتم قبل از ورود در بزنید..اینو به همه ی کارکنان ِ اینجا گفتم و همه رعایت می کنند.. با شرمندگی لبخند زد و کمی خودش و جمع و جور کرد.. –اوه ســــاری..واقعا من رو ببخشید آرشام جان..اخه من تو شرکت پدرم که بودم همینطور وارد اتاق خودش و کارکنان می شدم..در کل دختر راحتی هستم..برای همین، بر حسب ِ عادت بود.. بین حرفش اومدم.. -ولی بازم این عمل شما دلیل بر این نمیشه که بی اجازه وارد اتاق بشید..اونجا شرکته پدرتونه و شما رئیسید .. اینجا شرکته منه و رئیسشم خودم هستم..این دو کاملا از هم جدا هستن..اینطور نیست؟.. حق به جانب نگام کرد.. –پس شرکا چی؟.. پوزخند زدم..کاملا مشهود.. -شرکا؟!..اونها تنها در سهامه شرکت شریک هستند نه عمدتا کل ِ شرکت و کارخونه..در ضمن فراموش نکنید که نیمی کثیر از سهامه شرکت به نام ِ شخص خودمه .. نفس عمیق کشیدم و ریلکس به صندلی تکیه دادم.. -در هر صورت این موضوع مسئله ای نیست که بخوام در موردش بیش از حد توضیح بدم..کم کم خودتون متوجه همه چیز می شید.. حالت صورتش نشون می داد که از گفته هاش پشیمون شده ولی به روی خودم نیاوردم تا بحثی صورت نگیره..حتی حرف زدن با این دختر عذابم می داد و ای کاش به این کار مجبور نمی شدم.. اما باید تا اخرش می رفتم..کاری رو که شروع کنم حتما به اتمام می رسونم.. -خب با من کاری داشتید؟..این ملاقات دلیلش چی می تونه باشه؟.. لبخند زد و برگشت به همون حالت ِ قبل.. — راستش کاری که نداشتم..خب به صورت رسمی امروز روز اولی هست که تو این شرکت مشغول به کار میشم و.. – درسته..ولی اتاقه شما اینجا نیست.. پی به نیش کلامم برد..لبخندش جمع شد.. –بله می دونم..ولی خب گفتم اول بیام پیش شما و از خودتون کسب تکلیف کنم.. بلند شدم..با قدمهایی محکم به سمت دیوار شیشه ای رفتم..نیمی ازدیوارهای کناری..درست سمت چپ تماما شیشه کار شده بود..وقتی رو به روش می ایستادم ازهمونجا احساس می کردم نیمی از شهرِ تهران به زیرِ پاهای من قرار داره و این جلوه و نما در شب ستودنی بود.. اروم تر از معمول ولی محکم گفتم: نیازی به کسب تکلیف نبود..می تونید مشغول بشید..در ضمن اشکالی نداره که اگه با من راحت باشید..من این اجازه رو به هر کس نمیدم.. صداش پر شد از شادی .. ولی کاملا مشخص بود که نمی خواد اینو بفهمم..صداش و نزدیک به خودم شنیدم.. درست کنارم.. –ازت ممنونم آرشام..جدا از رفتارت خیلی خوشم میاد..یه جورایی ضد و نقیضه..گاهی حس می کنم ازم خوشت نمیاد و گاهی مثل الان احساس می کنم تمومه افکاری که نسبت بهت داشتم بیخوده و .. ادامه نداد..منم چیزی نگفتم..نه حرفی داشتم که بهش بزنم و نه می تونستم چیزی رو براش بازگو کنم.. درسته..رفتارهای من ضد و نقیض بود ولی کاملا کنترل شده..تنها برای رسیدن به مقصودم.. صداش زمزمه وار شد..نزدیکتر از قبل.. –گفتی که این اجازه رو به هر کس نمیدی!!..پس این یعنی من برای تو با بقیه فرق دارم..درسته؟!.. مکث کردم..به ارومی برگشتم..کاملا نزدیک به من ایستاده بود..به طوری که وقتی برگشتم صورتم شاید یک وجب با صورتش فاصله داشت.. -شاید ..اگه بخوای..و اگه بخوام.. لبخند زد..نگاه سبزش و مخمور کرد و تو چشمام دوخت.. زمزمه وار گفت: من می خوام..تو چطور؟!.. داشت با لحن و شیوه ی خاص زنانه ش منو مجبور به انجامه کاری می کرد که همیشه ازش دور بودم.. بدون اینکه کوچکترین تغییری تو لحن و کلامم ایجاد کنم سرد گفتم: فعلا هیچی نمی دونم و حتی نمی دونم چی می خوام..بهتره بری و به کارات برسی.. با تعجب نگام کرد.. این کارم باعث می شد تشنه تر از قبل، در تمومه کارها ثابت قدم باشه..و حتی پیش قدم.. هیچ حرکتی نمی کردم ولی خودش با اگاهی کامل به من نزدیک می شد.. سرش و به ارومی تکون داد و با صدایی گرفته گفت: بسیار خب..ولی مطمئن باش من صادقانه حرفم و زدم..با اجازه.. از اتاق که بیرون رفت باز برگشتم و از پشت دیوار شیشه ای بیرون و نگاه کردم..شهری شلوغ و پر تردد..نگاهم به بالا کشیده شد..آسمون از پس مه ای رقیق از دود و دم شهر بزرگی چون تهران هنوزم آبی بود .. ای کاش این راه تو زندگی من نبود و به اینجا نمی رسیدم.. حس می کردم خسته م..از این همه هیاهو و جنجال..ولی بازم نوعی عادت و دنبال می کردم..اینها همه برای من حکم ِ عادت داشت و راهی که پیش رو داشتم به انتخاب ِ خودم بود چون باید انتخابش می کردم.. “باید” از اول هم تو زندگی من ریشه داشت و تا به الان که قصد داشت به ثمر برسه.. باید شایان و هم در جریان تصمیمم قرار می دادم.. اینبار تو باغ روی صندلی درست زیر درخت بید مجنون نشسته بود.. رو به روش ایستادم..با اخم کمرنگی به استخر زل زده بود..سیگاری که بین انگشتاش گرفته بود ژستش و تکمیل می کرد..خشک و پر ابهت.. مسیر نگاهش و دنبال کردم..۳ تا دختر با مایو توی استخر شنا می کردن..این تفریح همیشگی ِ شایان بود..اون برخلافه من به این چیزا شدیدا اهمیت می داد.. نگام و که سمت دخترا دید صدام زد..لبخنده خاصی تحویلم داد..فکرشو خوندم..ولی علاقه ای به عملی کردنش نداشتم.. سیگارش و به ارومی تو جا سیگاری کریستال خاموش کرد..از رو صندلی بلند شد..با وجود سنش مردی شاداب و سرزنده بود..با لبخند به دخترا نگاه می کرد که سر و صداشون کل باغ و برداشته بود.. — نمی دونی وقتی صدای خنده هاشون و می شنوم چه روحیه ای می گیرم.. ناخداگاه پوزخند زدم..متوجه شد..دستش و روی شونه م گذاشت .. –چیه؟..خوشت نیومد؟..اره می دونم..نیازی هم نیست جواب بدی.. دستش و پایین اورد و چند بار پشت سر هم به بازوم زد.. –تا جوونی ، جوونی کن پســـر..نذار این هیکل و اندامه ورزیده مفت و بی استفاده باقی بمونه..ازشون به بهترین شکل ِ ممکن استفاده کن.. خشک گفتم: چه استفاده ای؟.. به دخترا اشاره کردم که حالا تو اب شناور بودن وبه من نگاه می کردن.. رو به شایان با پوزخند ادامه دادم: بدم دسته اینا؟.. کمی نگام کرد..قهقهه زد وسرش و بالا گرفت..دستاش و برد بالا و تکون داد.. بلند گفت:تو با همه فرق داری..همه چیزت عکسه بقیه ست..و این تو رو خاص می کنه.. مستقیم نگام کرد.. — فقط جوونی کن آرشام..خوش گذرونی کن..همه چیز کار نیست..یه وقتاییم باید هدفت و بذاری یه گوشه و بی خیالی طی کنی ..انرژی بگیر..شاد باش.. سکوت کردم..چون به این قسمت از حرفاش اعتقادی نداشتم..پس همون بهتر که چیزی نگم تا با همین باورهای پوچش خوش باشه.. جلو افتاد..پشت سرش رفتم..قسمتی که استخر قرار داشت کمی سرپوشیده بود..یعنی استخری که مستطیل شکل بود فقط از ۲ قسمت باز بود..درست رو به ویلا..و از پشت دید نداشت..دخترا با مایوی دو تیکه توی استخر شنا می کردند و هر کدوم با نگاهی خاص به من و شایان خیره شده بودند.. از لبخندای پر نیازی که تحویلم می دادن نفرت داشتم و از این نگاه های مملو از ه*و*س بیزار بودم..ولی نه می خواستم و نه می تونستم به روم بیارم..باید تظاهرمی کردم..به همه چیز..سال هاست که دارم این کار و می کنم..و بازهم باید به تظاهر کردنم ادامه بدم..فقط از روی عادت.. یه اتاقک با دیواره ای پلاستیکی ولی کدر و تیره گوشه ی استخر درست بالای اون قرار داشت..اتاقک نسبتا بزرگ و مخصوص تعویض لباس بود.. –برو تو اتاق مایو بپوش یه تنی به اب بزن..با وجوده دخترا بد نمی گذره.. جدی گفتم: از اینکار خوشم نمیاد.. ایستاد..با اخم نگام کرد.. –از چی؟..ازشنا؟..یا اینکه بین ِ ۳ تا دختر باشی و از وجودشون لذت ببری؟.. با اخم..درست مثل خودش جواب دادم: برام فرقی نمی کنه.. –ولی باید فرق کنه..باهات کارای مهمی دارم آرشام..پس اینبار باید کوتاه بیای.. ابروهام و جمع کردم و نگاهم و تیز بهش دوختم.. -چی شده؟.. لبخند زد و سرش و تکون داد.. –بهت میگم..فعلا یه تنی به اب بزن..قول میدم دیگه نتونی از لذتش بگذری.. قهقهه ش و سر داد و رفت تو اتاقک..کلافه دور خودم چرخیدم..منتظر بودم بیاد بیرون.. چی می خواد بگه؟.. برگشتم وبه دخترا نگاه کردم..با دیدن ۲ تاشون حال بدی بهم دست داد..همدیگرو در اغوش گرفته بودن و…. با نفرت رو ازشون گرفتم و به در اتاقک نگاه کردم..از چنین محیطی بیزار بودم..مخصوصا چنین کسانی که لایقه نگاه کردن هم نبودن.. ولی باید بهش تن می دادم..مثل خیلی از کارا که به میلم نبود ولی به اونچه که می خواستم مربوط می شد..این هدف یا بهتره بگم اهداف دستم رو بسته بودند..به روی خیلی چیزها.. لباسام و با لباس شنا تعویض کردم.. وقتی از اتاقک اومدم بیرون چشمم به شایان افتاد که یکی از دخترا با شراب و میوه ازش پذیرایی می کرد..دو تای دیگه هم تو اغوشش بودند ..از یکیشون کام می گرفت و دیگری نوازشش می کرد..موزیک ِ لایت و ارامش بخشی تو فضا پخش بود.. با دیدن من لبخند زد و به داخل استخر اشاره کرد..توجهی بهشون نداشتم..با یک جهش و به صورت کاملا حرفه ای پریدم تو استخر..همون زیر شناور بودم..رفتم انتهای استخر.. اب نه سرد بود و نه گرم..باعث شد رخوتی نوازشگر تنم و اروم کنه.. سرم و از اب بیرون اوردم ونفس عمیق کشیدم..قطرات اب از روی موهام به روی شونه و قفسه ی سینه م می چکید..پوله زیادی خرج این عضله ها کرده بودم.. دستامو از هم باز کردم و لبه ی استخر گذاشتم..سرمو به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم..چند لحظه گذشته بود که حس کردم یکی کنارم ِ..چشم باز کردم..سردی شراب به روی قفسه ی سینه م باعث شد نگاش کنم..جام شراب و خم کرده بود و بدنم رو خیس از شرابه سرخ می کرد.. همون دختری بود که داشت از شایان پذیرایی می کرد..موهای بلوند..چشمای مشکی و پوست سفید..لب های سرخ و لبخندی ه*و*س الود .. مسخش شده بودم..شاید چون حضورش برام ناگهانی بود..با همون لبخند کج شد و من تماس زبون گرم و خیسش و رو سینه م احساس کردم..داشت شراب و با لب ها و زبونش از روی پوست سینه م می گرفت و مزه مزه می کرد.. کارش حالم و بد کرد..شاید توی اون لحظه حالت عادیش این بود که در اغوش بگیرمش و چون شایان ازش کام بگیرم..ولی افکار من با اونا فرق می کرد.. شونه ش و تو دستام گرفتم..چشماش خمار شده بود..با این حرکتم لبخندش پررنگ تر شد.. به شدت هولش دادم عقب و به روی افکارش خط باطل کشیدم.. با اخم غلیظی که تحویلش دادم و خشمی که از چشمام شعله می کشید با ترس عقب عقب شنا کرد..دستم و مشت کردم و شلاق مانند به روی اب زدم که به هوا پاشیده شد..رفتم زیر اب..شراب و از روی تنم پاک کردم..بدون کوچک ترین توجهی به شایان از استخر بیرون اومدم.. لباسام و پوشیدم..رفتم تو ویلا..موهام نمناک بود..خدمتکار حوله به دست کنارم ایستاد..حوله رو از دستش گرفتم و رو موهام کشیدم.. تو سالن منتظرش نشستم..فهمیده بود به اندازه ی کافی عصبانی هستم ..از انتظار تو یه همچین موقعیتی نفرت داشتم.. چشمم به شیشه ی کریستال از شراب روی میز افتاد..با اخم رفتم طرفش ..حرکاتم تند و عصبی بود.. از چی؟..یا حتی از کی؟.. شاید از افکارم..شاید هم..از گذشته.. لیوانم و پرکردم.. گذشته ی لعنتی..دست از سرم برنمی داشت.. یه ضرب سر کشیدم.. خاطرات ازار دهنده..لحظاتی چون کابوس.. چشمام و بستم .. مزه ش تلخ بود..چون زهر..ولی نه مثل زهری که روزگار به وجودم تزریق کرده بود.. به گلوم نیش می زد.. ولی نیشی که از گذشته رو تنم باقی مونده کشنده ست.. — زیاده روی نکن پسر..باهات حرف دارم.. لیوان و کوبیدم رو میز ..سرم و خم کردم ودستام و به لبه ی میز تکیه دادم..چشمام و بستم و نفس عمیق کشیدم.. برگشتم و نگاش کردم..حوله ش و به تن داشت و روی مبل نشسته بود.. حوله رو از روی گردنم برداشتم و رو مبل انداختم ..رو به روش نشستم و پا روی پا انداختم.. یه سیگار از تو جعبه در اورد و روشن کرد..به طرفم گرفت..بی حرف ازش گرفتم..بهش نیاز داشتم..باید اروم می شدم.. پک محکمی زدم..با ژست ِ خاصی دودش و بیرون دادم..هنوزم عصبی بودم..ولی رفته رفته اروم می شدم.. از پشت دود ِ سیگار نگاش کردم.. از خونه ی شایان که زدم بیرون به حرف هایی که بینمون رد و بدل شده بود فکر می کردم..خیلی جالب بود..یه جورایی تصمیم ِمن با نظر و حرفای شایان مشابهه هم از اب در اومده بود..به نظرم اینطوری بهترشد..برای به دام انداختن منصوری هر ریسکی رو باید پذیرفت.. ******************* ” دلارام “ عجیب حوصله م سر رفته بود..رئیسمم که طبق معمول رفته بود مسافرت و این وسط مونده بودم که چرا منو نگه داشته؟!..هه..لابد باید بمونم تو خونه از در و دیوار وماهی های توی اکواریوم و اون افتاب پرسته بدقواره ش پرستاری کنم.. خب چیز ِ دیگه ای هم نبود که دلم بهش خوش باشه..باز دم ِ پری گرم که بهم زنگ می زد..از طرفی چند بار تلفنی با فرهاد حرف زده بودم.. هر بار که می گفتم تو خونه تنهام با نگرانی می گفت « چرا انقدرلج می کنی دلی بیا اینجا بمون من که لولوخورخوره نیستم..باور کن کاری باهات ندارم ..نگرانه چی هستی؟!..» اونو قبول داشتم..ولی از حرف مردم می ترسیدم..ای که ادم می مونه اینجور مواقع به خودش فحش بده یا به زمین و زمان و این مردم که هر چی رو می بینن واسه ش حرف در میارن..حتی به خودشون زحمت نمیدن ۲ تا سوال و پرسش کنن ببینن اینی که دهن به دهن می چرخونن راسته یا دروغ!!.. راحت طلبن و همونی که ببینن و قبول می کنن..اگه اینطور نبود که وضعه من الان این نبود..آه.. اره « آه » بکش دلی خانم..بکش که کاره دیگه ای از دستت بر نمیاد.. نشستم جلوی تلویزیون..یه دستم زیر چونه م بود یه دستم به ریموت.. زدم شبکه ی ۱٫٫طبق معمول اخبار..مگه چقدر خبر تو دنیا هست که روزی چندبار تکرارش می کنن؟..مثلا اخباره وگرنه سرش و بزنی و تهش و نگهداری بازم هیچیش به یه خبره درست و حسابی شبیه نیست.. زدم۲٫٫پوووووف..بحث و گفتگو درمورده فلان و فلان و فلانی..زیرنویس داده که سریال ِ (……) چه ساعتی پخش میشه..یه قسمتش رو دیده بودم که از اول تا اخرش یاده بدبخت بیچارگی ها و بی پولی ودر به دری خودم افتادم.. جعبه ی دستمال کاغذی وَره دلم بود و هی فین و فین پشت سر هم و.. خلاصه اولش یارو رو بردن بیمارستان..وسطش رفت تو کما تهش یه راست سینه ی قبرستون..این شد قسمت اول سریال..اولش که این بود خدا اخرش و بخیر کنه.. زدم۳٫٫اَکه هی..داره فوتبال میده..یه بار نشد من بزنم اینجا و مثلا یه برنامه ی اموزشی بده..اونم نه یکی عینه ادم حرف بزنه..اولش فوتبال..اخرش خبر از فوتبال و اخر شب هم نقد و بررسی فوتباااااال..یه وقتایی هم نمی دونم چی می شد درحده معجزه اتفاق می افتاد که یهو راز بقا می داد..ولی از شانسه من الان داشت فوتبال پخش می کرد و کی راز بقا می داد رو خدا داند و مدیرشبکه ش.. بی خیاله ۴ شدم که کلا ول معطل بود..هر وقت این شبکه رو نگاه می کردم میرفتم تو چُرت.. زدم ۵٫٫باریک الله..باز این بهتره..داره لحیم دوزی اموزش میده..نه بابا روبان دوزیه..نه خب شاید بافتنی.. اَه..بی خیال هر کوفتی که هست اموزشیه دیگه.. چشمامو ریز کرده بودم و به دستای اون خانمه نگاه می کردم که تند تند داشت سوزن و تو پارچه ی نرم و ظریفی که تو دستش داشت فرو می کرد که.. اِِِِِ تموم شد؟؟!!..ای بابااااااا..شانس و نیگا تو رو خدا.. از حرصم خاموشش کردم..همون بهتر که آف باشه..والا.. از این ۵ تا کانال یکیش جذبم نمی کنه..ادم بی خوابی به سرش بزنه بشینه پای تلویزیون و برنامه هاش ، سه سوت همچین خوابش می بره که انگار ۶ سال کسری خواب داشته.. ماهواره هم که قربونه نبودنش..از بس روش پارازیت فرستاده بودن که از این همه کانال ۲ تا درست و حسابیش و نشون نمی داد.. هی..حالا چکار کنم؟..با انگشتم رو دسته ی مبل ضرب گرفته بودم و همونطور که لبامو کج کرده بودم دور تا دور خونه رو واسه ی هزارمین بار دید زدم صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد.. شیرجه زدم روش و پیامک و باز کردم..از طرف فرهاد بود.. «سلام خانم خانما..وقتی زنگ می زنم جواب بده نگرانتم».. خواستم جواب و واسه ش بفرستم که زنگ زد..با شیطنت خندیدم و رد تماس زدم..براش نوشتم..«اس بده..حال ندارم حرف بزنم».. جوابش و فرستاد.. «باز تَمبَلیت عود کرده؟».. «نمی دونم شما دکتری..چکارم داشتی؟».. «می خواستم بهت بگم اگه حوصله ت سر رفته منم عینه خودتم پایه ای بزنیم بیرون؟».. یه کم فکرکردم..پیشنهاده بدی نبود.. «باشه حرفی نیست..کِی و کجا؟».. «الان راه میافتم..هر کجا که تو بگی».. «اوکی پس بیا تا اون موقع منم فکرام و می کنم بهت میگم» .. «باشه».. به ساعتم نگاه کردم..۱۱ صبح بود..این موقع روز کجا بریم که بشه حسابی خوش گذروند؟….هیچ کجا مثل ” باغ رویا ” بهمون خوش نمی گذشت..مطمئنم فرهادم قبول می کنه.. در کل باهاش راحت بودم..مثل یه برادر..دوست..یه کسی که سالهاست می شناسمش قبولش داشتم و همه جوره بهش اعتماد داشتم.. تنها فردی بود که از اقوامم برام مونده بود..فرهاد برام بهترین پشتیبان بود..و خوشحال بودم که لااقل اون و دارم و می تونم روش حساب کنم.. همیشه اینو بهش می گفتم.. و اون در جوابم می خندید و می گفت « بهم همه چی میاد الا اینکه حامی توی اتیشپاره باشم.. انقدرمنو بزرگ نکن کوچیکتیم دلی خانم ».. پسر شاد و مهربونی بود..در کنارش بودن ادم و به هیچ وجه خسته نمی کرد..ای کاش می شد به پری هم بگم باهامون بیاد..ولی خب شاید فرهاد خوشش نیاد..یا پری راحت نباشه.. همونطور که با خودم فکر می کردم لباسام و پوشیدم..یه مانتوی سفید که کمی از زانوم بالاتر بود..یه شلوار پارچه ای مشکی و کمی براق ..شال سفیدم که خط های کج و معوج مشکی و طوسی داشت که به رنگ خاکستری چشمام می اومد..کیفم رو مشکی و کفشامو سفید و طوسی انتخاب کردم..رنگ بندیش هارمونی جالبی داشت.. عادت نداشتم موهام و از شال بیرون بذارم..نمی دونم چرا بر خلافه هم سن و سالام از اینکار خوشم نمی اومد.. نه اینکه شالم و تا روی پیشونیم بکشم و..نه اصلا اینطوری نبودم..کمی از موهای جلوم از شال بیرون می زد ولی نه اونطور که همه تا وسط سرشون و بیرون می ریختن و.. همیشه ساده بودم ولی بد فرم لباس نمی پوشیدم..نه جذب و بدن نما .. نه گشاد و افتضاح..در حد تعادل که افراط هم نکرده باشم.. زنگ خونه زده شد..از در ویلا که اومدم بیرون یکی از نره غولاش جلوم و گرفت..مثلا اونجا می ایستادن که از خونه محافظت کنن.. با صدای نکره ش گفت: خانم کجا؟.. حق به جانب نگاش کردم.. -هر کجا..باید به تو هم جواب پس بدم؟.. –خودتون می دونید که اقا چی دستور دادن.. -اره می دونم قبلا ازش اجازه گرفتم.. –ولی کسی به من چیزی نگفت.. رفتم تو شکمش تا بگم ” گفته یا نگفته بکش کنار باد بیاد بینم “..که یکی از هم قُماشای خودش اومد جلو .. — بی خیالش شو ..رئیس به من گفته..بذار بره.. نگاش کرد : مطمئنی؟.. –اره..اون موقع پست ِ تو نبود.. یه کم نگام کرد..بعدم هیکله قِناصش و کشید کنار..بدون اینگه نگاهشون کنم رد شدم.. در مواقعی که خونه نبود و زیر دستاش و می فرستاد مرخصی منم یواشکی با ماشینش می زدم بیرون..اوایل از این جراتا نداشتم ولی خب توی این ۳ سال تونستم اعتمادش و جلب کنم.. البته این ازادی ها هم قانون ِ خودش و داشت..یکیش سرویس دادن به مهماناش و دیگری گوش دادن به تمامه اوامرش ..اونم بدون چون و چرا.. پولی که بهم نمی داد منم باید ازش سواستفاده می کردم..مفت مفتم که نمی شد.. البته نه اینکه هیچ پولی بهم نده..منظورم کارمزد بود..وگرنه که ۱۰۰ سال یه بار چندرغاز مینداخت جلوم که به گدا می دادی قهر می کرد.. توقعیم نداشتم..همون که جا داشتم خودش خیلی بود..به دَرَک که براش خیلی کارا می کردم ولی لااقل بی ابرو نمی شدم.. نون و جا بهم می داد خب به جاش براش کار می کردم..میذاشت برم بیرون که خب حقم بود..گاهی که واسه خرید می خواستم برم بیرون می ذاشت با یکی از مدل پایین ترین ماشیناش بزنم بیرون اونم با تایمی که برام مشخص می کرد که خب در مقابلش می شدم ساقی و کلفت و هزار کوفت و زهرمار دیگه.. گاهیم به روم می اورد ولی باید بی خیالی طی می کردم..کار دیگه ای از دستم ساخته نبود.. همین که از در رفتم بیرون ماشین فرهاد و دیدم که جلوی ویلا ترمزکرد..ماشینش یه پرشیای نقره ای بود..عینک افتابیش به چشماش بود وبا لبخنده جذابی از تو ماشین نگام می کرد.. پاهاش که معلوم نبود ولی یه بلوزه استین کوتاهه مردونه ی سفید تنش بود که وقتی نزدیکش شدم دیدم یه بیت شعر از حافظ گوشه ی سمت چپ از بلوزش نوشته شده .. مثل همیشه خوش تیپ و جذاب بود..پزشک مملکته خب.. نشستم کنارش..با لبخند سلام کردم.. — سلام خانم پرستار..خوبی؟.. – عــالی..اتیش کن بریم.. یه کم از پشت عینک نگام کرد و خندید.. –ای به چشم..اتیش کنم بعدش کجا بریم؟.. با لبخند نگاش کردم.. – اگه گفتی؟.. عینکشو برداشت..چشمای مشکی و خوش حالتش برق می زد ..یه کم تو چشمای خندون و شیطونم خیره شد ..لبخندش رفته رفته پررنگ شد.. سر تکون داد و عینکش و به چشم زد..همونطور که داشت حرکت می کرد گفت: — باغ رویا؟!.. دستمو تو هوا تکون دادم .. – خودشه..دکی جون زدی تو خال، بتازون این یابوی خوشگلت و که دیر ِ.. -تو هنوز یاد نگرفتی به ماشین من نگی یابو؟.. پریدم وسط حرفش.. – چرا خب؟..یابو به این باکلاسی.. و به ماشینش اشاره کردم..غش غش خندید.. –اره خب لابد چون تو میگی.. – دقیقا.. به ضبط ماشینش نگاه کردم و گفتم: تو پخش چی داری؟.. انگشتمو بردم سمت دکمه ش که گفت: پِلی کن همین اهنگی که اولش هست خوبه.. سرمو تکون دادم و دکمه ش و زدم.. سرمو به صندلی تکیه دادم .. از شیشه ی پنجره بیرون و نگاه کردم.. آهنگش حرف نداشت.. ( آهنگ «باورم کن» از محسن یگانه ) نه خودش موند نه خاطره هاش تنها چیزی که مونده جای خالیشه قصه ی دنباله دار رفتنش هنوز شبا مثل یه ستاره از ذهنم رد میشه دل خوشی هامو زیر پاش گذاشت و گذشت حالا فقط منم،منه بی انگیزه کسی که دنیای من بوده یه روز نبودنش داره دنیامو بهم میریزه باور کنم یا نکنم قلبمو جا گذاشت و رفت طفلکی دله سادمو تو غم تنها گذاشت و رفت ** نه خودش موند نه خاطره هاش دلخوشی هامو زیر پاش گذاشت و گذشت هنوز هاج و واجم که چجوری شد هر کاری کردم که از پیشم نره نمیدونستم که از این فاصله ها از این جدایی داره لذت میبره اون که میگفت مثله منه از جنس منه نمیدونستم دلش اینقدر از سنگه چقدر به خودم دروغی میگفتم الان هر جا باشه واسه ی من دلتنگه باور کنم یا نکنم قلبمو جا گذاشت و رفت طفلکی دله سادمو تو غم تنها گذاشت و رفت ******************** رو کردم بهش و با شیطنت خندیدم.. -به به..چه اهنگایی گوش میدی..نکنه عاشق شدی و این وسط ما بیخبریم؟.. نگاهه کوتاهی بهم انداخت و لبخند زد.. –چیه..بهم نمیاد؟.. -گوش دادن به این اهنگا؟.. — نخیر خانمه خوش حواس..عاشقی رو میگم.. یه کم جا به جا شدم و لبامو به نشونه ی فکر کردن جمع کردم.. – نمی دونم..خب بهت که میاد..ولی بستگی داره .. ابروش و انداخت بالا..عینکش و از رو چشماش برداشت و انداخت رو داشبورت.. نیم نگاهی بهم انداخت و جدی گفت: به چی بستگی داره؟.. بیرون و نگاه کردم..کلافه گفتم: چه می دونم..تا حالا عاشق نشدم بفهمم چی میگی.. نگاش کردم..نُچی کرد و با لبخنده کجی سرشو تکون داد.. نفسشو محکم داد بیرون و گفت: آره خب..درده یه عاشق و.. نگام کرد و ادامه داد: یه عاشقه که می فهمه.. – یعنی تو میگی من نمی تونم بفهمم؟.. ابروش و انداخت بالا که یعنی « نه».. پوزخند زدم: پس عااااشقی.. سرشو تکون داد..کنار خیابون نگه داشت و همزمان با گفتنه: شاید…. پیاده شد.. نگاهی به اطرافم انداختم..رسیده بودیم..منم تند پریدم پایین..درا رو قفل کرد..شونه به شونه ش حرکت کردم.. هر دو ساکت بودیم..حرفاش یه جورایی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود..یعنی فرهاد عاشقه کیه؟!.. ولی با دیدن باغ به کل همه چیز و فراموش کردم..«باغ ِ رویا» رو خودم و فرهاد کشف کرده بودیم..البته جایی هم نبود که کسی نشناسه.. یه باغه خصوصی که همه چی توش پیدا می شد.. « سفره خونه ی سنتی – شهر بازی که خیلی کوچولو موچولو بود ولی از هیچی بهتر بود – پارک که اونم کوچیک بود و با صفا – رستوران سنتی که قسمتی ازهمون سفره خونه رو به خودش اختصاص داده بود» جای معرکه ای بود..چون شخصی بود خرجش هم زیاد می شد..ولی می ارزید..هم غذاهاش عالی بود و هم اینکه جای بکر و رمانتیکی محسوب می شد..من که عاشقش بودم.. یه روز اتفاقی گذرمون به اینجا افتاد و منم زودی دلم و دادم بهش و پاگیرش شدم..کی بود که با دیدن اینجا خاطرخواش نشه؟.. — خب حالا چکار کنیم؟.. -اول بریم شهربازی..یه کم بگردیم بعدم میایم رستوران ناهارمی خوریم.. خندید: پس شد اول گردش و تفریح..اوکی بریم.. راه افتادیم سمته شهربازی که شامل ِ یه چرخ و فلکه نسبتا بزرگ و یه قصر ِ بادی می شد .. قسمتی از شهربازی هم حالته استخر بود که توش قایق پدالی گذاشته بودن.. هر وقت می اومدم اینجا امکان نداشت که از خیره قایقاش بگذرم.. واسه همین تا رسیدیم فرهاد گفت: تو برو تو یه کدومش بشین منم الان میام.. رفت سمته بوفه و منم مونده بودم بین اون ۵ تا قایق که کدوم و انتخاب کنم؟.. رنگ و وارنگ بودن..ولی من عاشقه رنگه سرخم.. خواستم یه ضرب بپرم توش ولی ترسیدم موج بگیره پرت شم تو آب.. نشستم لبه استخر..پای راستم و بردم پایین..قایق رو اب تکون می خورد.. پای چپم و اوردم پایین که اونم بذارم تو قایق..دستم لبه ی استخر رو محکم چسبیده بود که یهو یکی از پشت اروم هولم داد..جیغ ِ کَرکننده ای کشیدم و پرت شدم تو قایق..شیرجه زدم و اماده ی پرت شدن تو اب استخر بودم و درهمون حال چشمام درست اندازه ی چشمای قورباغه زده بود بیرون که یکی از پشت مانتوم و گرفت و کشید سمت خودش.. همچین نفس نفس می زدم که گفتم الان هر چی سیستم تنفسی دارم از حلقم می زنه بیرون..بدجور وحشت کرده بودم..وای خدا .. صدای قهقهه ش و که شنیدم با خشم برگشتم و نگاش کردم.. فرهاد در حالی که یه پاکت ِ بزرگه چیپس تو دستش داشت بالا سرم وایساده بود و می خندید..منم عینه ماست اب رفته ولو شده بودم رو صندلی ِقایق و نگاش می کردم.. وقتی به اوج عصبانیت رسیدم همچین سرش داد زدم که خفه خون گرفت بیچاره.. — مــــررررررررررض..مگه سادیسم داری دیوونه؟..یه لحظه مردم و زنده شدم..اگه سکته کرده بودم چی؟..خیر سرت دکتری……. ریلکس با لبخند نشست رو صندلی کنارم و با شیطنت نگام کرد..پاکت باز شده ی چیپس و گرفت جلوم و با لحنه بامزه ای گفت: تا بوده این بوده که بادمجون بم آفت به خودش ندیده پس غمت نباشه بفرما چیپس.. از لحنش هم خنده م گرفته بود و هم تا سر حده انفجاااااااار حرصی شده بودم.. پاکت چیپس و پس زدم طرفش و گفتم: می دونی الان چی دلم می خواد؟.. با تعجب گفت: نه..چی؟!.. دستام و عینه قاتلا اوردم بالا و جلوی صورتش گرفتم..انگار که می خوام خفه ش کنم.. -اینکه گردنت و بگیرم تو دستام و خرخره ت و تا می تونم بجوَم.. آب دهنش و با ترس ظاهری قورت داد.. دست مو یه کم بردم جلو که سرشو کشید عقب..چشمای مشکی ونافذش شیطون تر از همیشه شده بود.. لرزون گفت: دختر تو فیلمه ادمخورا رو زیاد نیگا می کنی انگار..اصن من منصرف شدم..قایق سواری بخوره تو سرم ..جونم واجب تره.. دستشو گرفت لبه استخر و خواست از جاش بلند شه که بلوزشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم..باز نشست.. وقتی لبخند رو رو لبام دید..اروم خندید .. چشمک با مزه ای زد و عین بچه ها گفت:بریم آب بازی؟.. منظورش و فهمیدم..همیشه وقتی می رفتیم وسطای استخر مشتش و پر از اب می کرد و می پاشید به سر و صورتم..منم که می دیدم دلش یه دل سیر اب تنی می خواد براش کم نمیذاشتم و خوب خیسش می کردم.. -اوکی ولی نه تا حدی که خیس بشیم..می ترسم مثل اون دفعه شدید سرما بخورم نتونم از پسه کارام بر بیام.. — باشه خانم پرستار..هوات و دارم.. شروع کردیم به پدال زدن و بینش هم چیپس خوردن.. گاهی اذیتم می کرد و جهت قایق و عوض می کرد که یهو محکم می خوردیم به دیواره ی استخر و منم تا نصفه پرت می شدم جلو و باز بر می گشتم عقب..دل و روده م پیچیده بود تو هم بس که اینکار و تکرار کرد.. – نکن فرهاد.. با لبخند نگام کرد..حال و روزم و که دید لبخندش محو شد.. –چی شد دلی؟.. محکم زدم به بازوش.. – مرض و چی شد..این چه وضعش اخه؟.. –شرمنده خانمی..قصدم شوخی بود.. قایق و به عقب هدایت کرد..دیگه نمی خندید..انگار بدجور زده بودم تو ذوقش.. حالم خوب شده بود..دیدم تو خودش ِ یه مشت اب برداشتم و بی هوا پاشیدم تو صورتش..چون تو باغ نبود انگار که ازخواب پریده باشه چشماش تا اخرین حد گشاد شد و هراسون نگام کرد.. غش غش زدم زیر خنده..درهمون حال نگاش کردم و گفتم:کجایی پسر؟.. هیچی نمی گفت..خنده م با نگاهه مستقیم و نافذش کم و کمتر شد..چرا اینجوری نگام می کنه؟!.. یه کم که خیره شد تو چشمام سرش و چرخوند و گفت: میگم بریم رستوران..حسابی گرسنمه.. – تو حالت خوبه؟.. فقط سرش و تکون داد..منم هیچی نگفتم.. ******************** پشت میز نشسته بودیم..هنوز ساکت بود.. -فرهاد؟.. سرش و بلند کرد..نگاش و دوخت تو چشمام.. -چرا تو خودتی؟..چی شده؟.. بازم سکوت کرد.. خندیدم: ببینم نکنه تو داری با نگات باهام حرف می زنی؟..خب ببین من که زبونش و نمی فهمم..زیرنویس اگه داره بفرست روش ..از کی تا حالا تو خماریش موندم بفهمم دردت چیه؟.. دهنش و باز کرد حرف بزنه که همون موقع گارسون واسه گرفتن سفارش اومد.. جوجه سفارش دادیم مثله همیشه.. گارسون که رفت نگام کرد..انگار تردید داشت .. دستاش و گذاشت رو میز..بهشون نگاه کرد و اروم گفت: دلارام..من می خواستم.. ساکت شد..چشمام و ریز کردم و گفتم: چی می خواستی؟..بگو می شنوم..غریبی می کنی؟.. با این حرفم خندید وسرش و تکون داد.. نگام کرد وگفت: من از هرکی غریبی بکنم با تو راحتم..اینو مطمئن باش.. لبخند زدم: پس چی؟..بگو هم خودت و خلاص کن هم منو..چی شده؟.. مرموز خندید: خیلی دوست داری بشنوی؟.. لبام و جمع کردم .. – امان از کنجکـــاوی.. بلندتر خندید: اره خب..پدره فضولی بسوزه.. خندیدم: مرض دیوونه..خب بگو دیگه.. خنده ش اروم اروم کمرنگ شد..تا اینکه به پوزخند بدل شد .. –میگم..ولی قبلش ازت یه خواهشی داشتم.. ای بابا..معما پشت معما.. همون موقع سفارشمون و اوردن..گارسون که رفت زل زدم بهش تا شاید فرجی بشه و بگه چی می خواد.. و همین که خواست بگه یکی از پشت سرم گفت: دلی خانم شما کجا اینجا کجا؟.. سریع شناختمش..برگشتم و با ذوق گفتم: پـــری.. خودش بود..مثل همیشه شیک پوش و جذاب..یه مانتوی شکلاتی..شال کرمی و شلوار همرنگش..کیف و کفش شکلاتی..عالی شده بود.. همو بغل کردیم وبعد از روبوسی رو بهش گفتم: به به یه پا کیک شکلاتی شدی دختر..ادم دلش می خواد یه گازه اساسی ازت بزنه .. خندید و زد به بازوم.. –برو خدا رو شکر کن که دختری..اگه یه پسر اینو بهم گفته بود اونوقت.. –سلام.. با شنیدن صدای فرهاد هر دو به طرفش برگشتیم..پری با دیدن فرهاد لبخنده پت و پهنی زد و متین وخانومانه جواب سلامش و داد.. واسه سومین بار بود که همدیگرو می دیدن..اون ۲ بارم پری با من بود و فرهاد دیده بودش.. پری نامزد داشت..یه پسره خر پول و گردن کلفت به اسم کیومرث که همه کیو صداش می زدن ..همه ی زندگی این بشر تو پولاش خلاصه می شد و به قوله پری حتی تو خوابم اسکناس می شمرد.. تعارفش کردم ..بدون رودروایسی نشست پشت میز .. قربونش برم همیشه خونگرم وصمیمی بود و با هیچ بنی بشری هم تعارف نداشت.. ادامه دارد…

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...