ویژه کنید
عکس و تصویر رمان گناهکار قسمت پنجم یه مدت خونه ی اون بودم و مثل یه برادر هوامو ...

رمان گناهکار قسمت پنجم

یه مدت خونه ی اون بودم و مثل یه برادر هوامو داشت..
دوست داشتم بدونم بابام و نیما الان کجان؟..فهمیدن من خونه نیستم یا نه؟..
دست به دامن ِ فرهاد شدم و اونم رفت جلوی خونمون که امارش و در بیاره..و تا وقتی که برگشت دلم مثل سیر و سرکه می جوشید..
وقتی اومد چهره ش درهم بود..و با صدایی لرزون بهم گفت که بابام در اثر مصرف بیش از حد مواد همون شب تموم کرده و جالبیش اینجا بود که تو خونه تنها بوده..و کسی هم شایان رو ندیده……. بازم به عزا نشستم و اینبار واسه بابام..بماند که چقدر اذیت شدم و چه شب ها که کابوس می دیدم و فرهاد دلداریم می داد..
اونم کسی رو نداشت..نسبتش با من این می شد که پسر دایی مادرم بود و پدر و مادرش رو تو یه تصادف از دست داده بود..ولی یه جوونه فهمیده و با شعور بود..همه چیز داشت..رفاه و ارامش..چهره ی جذاب و خصوصیات اخلاقی خوب و ایده ال..

ولی با این حال تنها بود.. و خودش می گفت «به این تنهایی اُنس گرفته»..
می گفت« تو که اینجا باشی تنهایی جرات نمی کنه قدم جلو بذاره و خلوتمو پرکنه»..
بهش می گفتم : با این حرفت یعنی من برم که به اُنس و دلبستگیت برسی؟..
می خندید و نگام می کرد..می گفت «نه دختر خوب این چه حرفیه که می زنی؟..من اینجوری خوشحال ترم..تا الان تنهایی رو تو خلوتم راه می دادم از الان به بعد نه»..
می گفتم : واسه اینکه من ناراحت نشم که اینو نمیگی؟..
با خنده می گفت «نه مطمئن باش..تو هم بری باز یه کاری می کنم که تنها نباشم»..

و من هم همراه خودش می خندیدم..
فرهاد که کنارم بود لبخند به لبم می اومد.. و یه دنیا ازش ممنونم که منو به خودم برگردوند و با گذشت زمان و با کمک اون تونستم بشم همون دلارامی که فرهاد دلی خانمی صداش می زد و می گفت «بخند تا دنیا هم به روت بخنده..گریه کنی هوای دل ِ این دنیا هم می گیره و بارونی میشه..اونوقت یه دنیا رو سیل می بره ..اینو می خوای دلی خانمی؟»..
و من با خنده می گفتم «نه»..

از برادرم نیما خبر نداشتم..چند جا رو با فرهاد دنبالش گشتم ولی انگار اب شده بود رفته بود تو زمین..
به پلیس خبر دادم..در مورد شایان هم گفتم ولی نتیجه ای نداشت..هر بار به در بسته می خوردم..

تا اینکه گفتن یه سری جوونه الکلی شبونه تو جاده ی شمال تصادف می کنن و میرن ته دره..
و وقتی به پزشکی قانونی مراجعه کردیم من یکی از دوستاش رو طبق مشخصاتی که بهم داده بودن شناختم ظاهرا اون راننده بوده.. و بعد هم مشخصات برادرم نیما رو شناسایی کردم..همه شون مرده بودن که برادر منم جزوشون بود..
همون موقع دیگه طاقت نیاوردم و به خاطر این همه فشار که روم بود از حال رفتم که در اخرین لحظه خودمو تو بغل فرهاد دیدم..و این هم سومین اتفاق ِ شوم توی زندگی من بود..
چقدر بدبخت بودم..

همه ی اینا رو از چشم پدرم می دیدم..با اینکه مرده بود ولی اون بود که باعث این همه بدبختی شد..اون بود که نتونست مسئولیت پذیر باشه و خانواده ش رو به طرف فلاکت و بیچارگی سوق داد..پدر..کسی که الان چیزی جز اه ِ حسرت و اشک ِ دل شکستگی برام به جای نذاشته..

پدرم مقصر بود..اون مقصره این همه بلایی ِ که به سرمون اومد..
چه مادرم که از غصه ی کارای بابام دق کرد و مرد..
چه از برادرم که به خاطر بی توجهی های پدرم و نبودن ارامش و گرما تو خونواده به اون روز افتاد..
و اون هم از خودش که به بدترین شکل ممکن زندگیش و نابود کرد..

و.. این هم از من……….
که اواره شده بودم و بی خانمان..بازم هزار بار خداروشکر می کردم که فرهاد بود..می تونستم بگم هنوزم بی کس نشدم..

فرهاد اصرار داشت خونه ش بمونم ولی مگه می شد؟..نگاهه همسایه ها..مردم تو کوچه و بازار..هر کی فرهاد و می شناخت منو هم شناخته بود..
یه دختر که تو خونه ی یه پسر جوون و مجرد داره زندگی می کنه..اصلا صورت ِ خوشی نداشت..با اینکه فرهاد سعی داشت این افکار رو از تو ذهنم دور کنه و بگه بی خیال باشم ولی نمی تونستم..

برای همین رفتم دنبال کار..ولی کار کجا بود؟..منی که دیپلمم و به زور گرفتم..
انقدر معلما به خاطر مرگ مادر و پدرم بهم ارفاق کرده بودن که تونستم مدرک دیپلمم و بگیرم..
خداییش اینم معجزه بود..وگرنه هیچ جوری نمی شد..چون درسم خوب بود نمی خواستن تلاشم بی نتیجه بمونه..واسه همین کمکم می کردن..

برای کار یه اطلاعیه نظرم و جلب کرد..به یه پرستار برای مراقبت از یه پیرمرد ۶۰ ساله نیاز داشتن..و اون پیرمرد همین بهمن منصوری بود..
فرهاد مخالف بود..ولی این زندگی من بود و خودم باید از نو می ساختمش..اون هم با تلاش و زحمت خودم..

خلاصه تونستم اونجا مشغول بشم و خوبیش به این بود که اون پیرمرد تنها زندگی می کرد و بچه هاش ازش دور بودن..
به خاطره اینکه تو شغلم بمونم رفتم چند دوره اموزش ِ نکات ِکلیدی تو زمینه ی پرستاری رو دیدم..

مثل تزریقات و گرفتن فشار خون و یادگیری و اموزش کمک های اولیه و……
و شدم اینی که الان هستم..

و حالا اینجا گرفتاره یه مشت ادم ِ از خدا بی خبر شدم که یکیشون همون مرتیکه ی رذل شایان ِ..
خیلی دوست داشتم با دستای خودم خفه ش کنم..همونی که باعث و بانی از بین رفتن خانواده م شد..
پدرم در حقمون نامردی کرد ولی این مرد مُسَبِبش بود..



خنکایی که به صورتم خورد باعث شد به گونه م دست بکشم.. داشتم گریه می کردم..
مثل همیشه که یاد گذشته ها می افتادم ..یه گوشه چمباتمه می زدم و اشک می ریختم..
فکر می کردم به کجای این دنیا بر می خورد که منم خوشبخت باشم؟..
چی می شد الان پدر و مادر و برادرم در کنارم بودن و شاد و خوشحال زندگیمون و می کردیم؟..

خدایا چرا نباید بعد از تحمل ِ کلی مشکلات برای یه لحظه دنیا به کامِمون باشه و با تلخی و سردیش بهمون نفهمونه که یه همچین روزگاری هم هست؟..
و چرا همیشه نباید انتظار خوشبختی رو داشته باشیم ؟چون دقیقا بعدش می فهمیم که برعکسش به سرمون اومده..

فهمیده بودم که فاصله ی بین خوشبختی و بدبختی به نازکی ِ یه تار مو ِ ..و چه اسون این تار ِ مو پاره شد و من به قعر چاه کشیده شدم..
ولی هنوزم برای نجات خودم دارم تلاش می کنم..

تو حال و هوای خودم بودم که صدای چرخیدن کلید تو قفل در رو شنیدم..هول شدم..بازوهامو بغل گرفتم و سرمو چرخوندم سمت در..
سعی کردم اروم باشم ولی نبودم..دروغ چرا اصلا اروم نبودم..همه ی اینا هم از روی تظاهر بود..
در روی پاشنه چرخید و.. با دیدنش شوکه شدم..جلوی چشمای پر از وحشتم با لبخند ِکریهی اومد تو و در و بست..خودمو جمع کردم و با نفرتی امیخته به ترس نگاش کردم..

خندید..ولی بیشتر شبیه ِ پوزخند بود..
–سلام خانم خانما..مشتاق دیدار؟..
و همراه با قهقهه بلند گفت: اینو تو چشات می خونم..پس نگو نه..

انگار زبونم چسبیده بود به سقم ، ولی نباید نشون بدم که ازش ترسیدم..به اندازه ی کافی ازش نفرت داشتم..
خدایا چرا الان نمی تونم کاری کنم؟..چرا بهم نیرویی نمیدی که از روی زمین نیست و نابودش کنم؟..

انقدر تو دلم گله کردم و این حرفا رو به خودم زدم که نتونستم خودمو کنترل کنم و بلند سرش داد زدم: خفه شو پست فطرت..تو یه رذلی..یه انگل..یه ادمی که .. نه اصلا ادم هم نیستی..تو یه حیوونی..حیوووووون..

هم داد می زدم و هم از زور ترس به نفس نفس افتاده بودم..
دیگه نمی خندید..فکش منقبض شده بود و لباشو با عصبانیت به روی هم فشار می داد..جلوی دیدم تار شده بود..اَََََه..این اشکای لعنتی از کدوم گوری پیداشون شد؟..
نه , نمی خوام گریه کنم..نمی خوام ضعیف باشم..برای رسیدن به اینی که هستم تلاش کردم نباید بذارم این مرتیکه ی رذل همه ی اون چیزی که برام مونده رو هم ازم بگیره..

با دادی که سرم زد ناخداگاه چشمامو بستم و دستامو مشت کردم..
— خفه شو دختره ی هیچی ندار..نـــه، می بینم که توی این مدت خوب روی اون زبون ِ درازت کار کردی..اونوقتا که می اومدم خونتون مثل ِ یه موش ِ ترسو می رفتی و یه گوشه قائم می شدی..چیه حالا دم در اوردی؟..

قطره اشکی که از گوشه ی چشم راستم چکید باعث شد چشمامو روی هم فشار بدم بعد هم بازشون کنم..
هیچی نمی گفتم فقط نگاهه پر از نفرتمو دوخته بودم تو چشمای ه *ر* ز* ه ش که حریصانه از صورت تا نوک انگشتای پامو از نظر می گذروند..
صدام گرفته بود ولی داد زدم: موش ِ ترسو توی کثافتی که بابامو با اون وضع ولش کردی و زدی به چاک..که چی؟..گیر نیافتی کثافت؟..تویی که همه ی ما رو به روز سیاه نشوندی..

با خشونت به طرفم حمله کرد..ناخواسته جیغ کشیدم و رفتم عقب..به حالت نیمخیز نشست رو تخت و با چشمای سرخ نگام کرد..
— پدره بی بوته ت خودش خواست به اون روز بیافته..بهش هشدار داده بودم که زیادروی کنه دخلش اومده ولی تو حالت خماری هر چقدر که خواست کشید و تهش هم نشئه شد افتاد یه گوشه..
-تو موادیش کردی..تو معتادش کردی عوضی..
— خفه شو نکبت..حرف مفت نزن..اون از قبل معتاد بود..بعدشم اومد پیش ِ من و مشغول شد..
– چرا گذاشتی تا اونجا کشیده بشه؟..چرا بدبختمون کردی؟..
فریاد زد: چون عاشق مادرت بودم!!..

دهنم کیپ تا کیپ بسته شد..
از بهت که اومدم بیرون تو صورتش تف انداختم و با گریه داد زدم: خفه شو ..تو غلط زیادی کردی..مگه..
سیلی محکمی که خوابوند تو صورتم باعث شد خفه خون بگیرم..

— ببند دهنتو..وقتی خاطرخواش شدم که بابای بی غیرتت تو زندگیش بود..پدرت اون وسط یه مزاحم بود ..خواستم تو خونتون نفوذ کنم که تونستم..پاتوقم شد خونتون و فقط به خاطر مادرت می اومدم..
دهنمو باز کردم تا سرش داد بزنم و بگم خفه شو پست فطرت ولی با سیلی دومش گوشه ی لبم پاره شد و خودم خفه شدم..

–لال شو بهت میگم..شنیدی؟..لاااااااال شو..مگه نمی خوای بدونی؟..پس خوب گوش بگیر ببین چی میگم..فکرشو نمی کردم مادرت بمیره..می دونی مرگ مادرت همچین زیاد هم طبیعی نبود؟..
با تعجب نگاش کردم..دستم روی دهنم بود و نگام پر از اشک..

خندید..بلند و نفرت انگیز..
— اره عزیزم..شب قبلش خونتون بودم..تو هم مثل همیشه چپیده بودی توی اتاقت ..بابات اون شب حسابی مست بود..منم بودم..ولی نه اونقدر که نفهمم اطرافم چه خبره..مادرت تو اتاق نمی اومد..دلم می خواست ببینمش ولی هر دفعه بابات می رفت وسایل عشق و حالمون و می اورد..وقتی دیدم تو حال و هوای خودش ِ زدم از اتاق بیرون..تو اشپزخونه گیرش اوردم..چون اشپزخونتون اُپن نبود در و بستم ولی کلید روش نبود تا قفلش کنم..تو عالمه مستی سرم داغ کرده بود و فقط اونو می خواستم..وقتی تو بغلم گرفتمش شوکه شد..


دستامو گذاشتم روی گوشام تا نشنوم..خدایا مادرم..مادره نازنینم..خدااااااا..
ولی صدای نحسش و می شنیدم..دستامو محکم تر رو گوشام فشار دادم ولی اون نامرد دستامو تو مشتش گرفت و از هم جدا کرد..می خواست بشنوم تا زجر بکشم..
–چیه دیگه نمی خوای بشنوی؟..ولی باید بشنوی..حالا که رسیدم به جاهای خوبش می خوای کَر شی؟..


دستامو محکم نگه داشت..گریه می کردم و سرمو تکون می دادم..با بغض می گفتم که چیزی نگه..ولی اون عوضی تر از این حرفا بود..
— خیلی خواستنی بود..خوشگل و دلنشین..چشمم بدجور دنبالش بود و حالا تو بغلم اسیر بود..بوسیدمش..
داد زد: شنیدی دختــــر؟..من مادرتو بوسیدم..زار می زد و به سر و صورتم چنگ می نداخت ولی زورش نمی رسید کاری کنه..خوابوندمش کف اشپزخونه و..

-خفه شووووو عوضی..لال شو..نگوووووو..دیگه نگوووو..
هر کار می کردم دستام و از تو دستاش ازاد کنم نمی شد..حس می کردم دنیا داره جلوی چشمام تار میشه ولی چرا نمی میرم؟..چرا خدا؟..
نمی خوام حرفاشو بشنوم..نمی خوام بشنوم خدا..نمی خواااااااام..
هق هقم یک دقیقه بند نمی اومد..

خنده ی عصبی کرد و ادامه داد: بدنش لطیف بود..پوستش مثل بلور صاف و شفاف بود..همونطور که تصور می کردم..لمسش کردم..واقعا زیبا بود..تو اوج ِ ه*و*س بودم و داشتم ازش کام می گرفتم که احمق گوشه ی رومیزی و گرفت تو دستش و منم حالیم نبود داره چه غلطی می کنه..وقتی کشید هر چی که روش بود افتاد رو زمین و صدای شکستن ِ گلدون و ظرفایی که روی میز بود باعث شد با ترس خاصی به اطراف اشپزخونه نگاه کنم..
ترسیدم کسی سر وصداها رو بشنوه و بیاد که ببینه چه خبره..
سریع از روش بلند شدم..ولی قبلش یه سیلی محکم خوابوندم تو صورتش..لعنتی اگه چند دقیقه دیرتر اینکارو می کرد من به خواستم رسیده بودم..


دستام و ول کرده بود..سرمو تو بالشت فرو کرده بودم و بلند گریه می کردم..
خدایا پس مادرم به خاطره کار این مرد و بی غیرتی بابام دق کرده بود؟..
خدایا من تا حالا چی فکر می کردم و الان از زبون ِ این نامرد چیا دارم می شنوم..
کاش کَر بودم و نمی شنیدم..
کاش این مرتیکه لال می شد و بهم چیزی نمی گفت..
ای کاش باورهامو خراب نمی کرد..می ذاشت با همون خیالات پوچم سر کنم..
خدایاااااااااااا.. –تو از خیلی چیرا بی خبری خانم کوچولو..پدرت هیچ وقت نفهمید من به مادرت نظر داشتم..واسه همین هرکار می خواستم انجام می داد و به جهالتش می خندیدم.. نمی دونی چه کیفی می کردم ولی خب وقتی مادرت مرد مدتی ساکت بودم..یه جورایی بهش علاقه داشتم ..از روی ه و س بود ولی بازم می خواستمش.. می خواستم برادرت و هم بِکِشم سمت خودم ولی نشد..اونم مثل تو از من خوشش نمی اومد..یه بار بدجوری تو روم وایساد که خب بچه ها از خجالتش در اومدن.. انقدری اون روز جلوی اشناها و پولدارای سرشناس خارَم کرده بود که برای کشتنش انگیزه پیدا کنم..اون چندتا جوونه خام و بی تجربه پیشه من الکل خوردن و مست کردن.. نمی دونستن زیر سر ِ منه..فکر می کردن مهمونیی که رفتن یه پارتی معمولیه..ولی هر کی به شایان زخم بزنه زخم نمی بینه..بلکه نابود میشه.. خودم برادرتو نابود کردم..وقتی خوب خودشونو تو الکل خفه کردن زدن به جاده و.. قهقهه زد..صدای خنده هاش عصبیم می کرد..شونه م از زور گریه می لرزید و انقدر صورتمو تو بالشت فشار داده بودم که حس می کردم هم دستام که بالشت و فشار می داد و هم صورتم بی حس شدن.. به بازوم دست کشید که تنم لرزید..با ترس و صورت ِ غرق در اشک نگاش کردم.. — اون شب خیلی تقلا می کردی..وقتی مادرت مرد چشمم چرخید سمت ِ تو..می دونستم اینبار می زنم به هدف و تو رو می تونم به دست بیارم..تو که جوون تر و شاداب تر بودی..ولی فکر نمی کردم اونقدر تیز باشی و بخوای فرار کنی..ضربه ت زیاد کاری نبود….ولی همونجا قسم خوردم که اگه پیدات کردم..حتی شده تو یه لحظه کارتو بسازم.. چشماش مثل چشمای یه گرگ ِ وحشی و گرسنه برق می زد.. اب دهنم و با وحشت قورت دادم و چشمای از حدقه بیرون زده م رو دوختم تو چشمای پر از ه*و*س و ش*ه *و*ت*ش.. نـــه.. نــــــه.. نـــــــــه.. ********************** «آرشام» –نمی دونی امشب چقدر خوشحالم آرشام .. -چطور؟.. اروم و لوند تو بغلم می رقصید.. — تو اینجایی..کنارم..و این همه نزدیک به من..اصلا باورم نمی شد که بیای..اخه اون روز انگار یه جورایی تردید داشتی.. -ولی اومدم.. –اره..همینم خوشحالم می کنه.. نگاهم رو از روی صورتش گرفتم و به اطراف دوختم..هماهنگ با اهنگ ِ لایتی که پخش می شد می رقصیدیم.. –مثل اینکه بابام داره به من اشاره می کنه.. رد نگاهش و دنبال کردم..پدرش در حالی که لیوان شرابش رو تو دست داشت با لبخند برامون سر تکون داد و به شیدا اشاره کرد.. –من برم پیشش..زود بر می گردم عزیزم.. چیزی نگفتم..به طرفش رفت..نگاهم مستقیم به اونها بود.. پدرش جلو افتاد و به طرف ساختمون اصلی حرکت کرد.. مهمونی تو محیط باز برگزار شده بود و هر کدام از مهمان ها زوج ، زوج وسط ِ پیست می رقصیدند.. به طرف بار رفتم و یه گیلاس شراب برداشتم..تو یه همچین مهمونی هایی قسمتی رو به سرو نوشیدنی های مختلف اختصاص می دادند.. رفتم تو ساختمون..جوری که دیده نشم نگاهی سریع و با دقت به اطراف سالن انداختم..چند نفر اونجا ایستاده بودند.. دنبال ِ اون دو می گشتم که بالاخره پیداشون کردم..کنار یه مجسمه گوشه ای از سالن ایستاده بودند.. مجسمه ای که نمادی از یک مرد رومی بود.. اتاقی باریک از پشت سالن مشرف به اونطرف می شد و توسط یک در ِ باریک خیلی راحت می شد بدون اینکه جلب توجه کنم وارد سالن بشم.. از همون راه رفتم و پشت همون مجسمه ایستادم..نگاهم به رو به رو بود ولی تمام حواسم به پشت اون مجسمه.. — کارت به کجا رسید؟.. — یعنی چی بابا؟..من که.. — بسه کم شعار بده..تو سالی ۱۰ بار عاشق میشی و۲۰ بارم فارغ..بگو چکار کردی؟.. — چرا این حرف و می زنی بابا؟..من اینبار واقعا عاشقش شدم.. — خیلی خب تونستی رامش کنی؟.. — می تونم..فقط باید یه کم دیگه صبر کنیم.. — باشه صبر می کنم..ولی باید بتونی آرشام و بکشونی سمت خودت..چه می دونم یه جوری خامش کن.. — نه بابا من کاری می کنم که واقعا عاشقم بشه..چون خودمم بهش علاقه دارم.. — من کاری به علاقه ی تو ندارم دختر..فقط آرشام واسه م مهمه.. — فکرکردی برای من مهم نیست؟..آرشام بدون ثروتش هیچه.. –هه..چیه جا زدی؟..تو که تا الان دم از عشقش می زدی؟.. — هنوزم میگم دوسش دارم بابا..ولی اول خودش بعد ثروتش.. — پس دست بجنبون دختر..ارشام زرنگ تر از این حرفاست.. — هنوز منو نشناختی بابا.. –شناختمت که فرستادمت جلو دخترم.. — پس وایسا و تماشا کن.. انقدر که لیوان کریستال رو تو دستم فشار داده بودم امکان می دادم هر ان بشکنه..از همون راه برگشتم.. در حالی که با خشم دندونام و روی هم فشار می دادم لیوان رو تو دستم خاک کردم.. دستم اغشته به شراب شد و خرده های شیشه هر کدوم یک طرف افتاد..به قدری عصبانی بودم که سوزش دستم و حس نکردم..چیز مهمی هم نبود.. با قدمهایی بلند از ساختمون بیرون امدم و از توی جیب کتم یک کاغذ و خودکار بیرون اوردم.. نوشتم « من باید برم..شب خوب وبه یادماندنـــی بود..تا بعد» کاغذ و تا زدم و دادم دست یکی از خدمتکارا و گفتم به دستش برسونه.. دیگه نفهمیدم خودمو چطور رسوندم به ماشینم و از اون ویلای لعنتی زدم بیرون.. چند بار روی فرمون کوبیدم و فریاد زدم: هـ ـــ *ر*ز*ه ..همتون یه مشت کثافتین.. می خواستی به من رو دست بزنی اره؟..تُوی کثافت چه می دونی که من خدای این کارام؟.. فقط ای کاش حس انتقام در من اونقدر قوی نبود..اونوقت راحت می تونستم خودش و پدر ِ بی وجودش رو به اتیش بکشم..ولی دیر یا زود اینکارو می کنم..حالیتون می کنم با کی طرفین..من آرشامم..آرشــــام..حالیتون می کنم..به وقتش.. جلوی ویلا محکم زدم رو ترمز که صدای کشیده شدن لاستیک های ماشین به روی اسفالت سکوت کوچه رو شکست.. رفتم تو و به سرایدار گفتم : ماشین و ببر تو پارکینگ.. –چشم آقا.. وارد سالن که شدم راهمو کشیدم سمت پله ها ..می خواستم برم تو اتاقم که صدای جیغ و فریاد شنیدم..با تعجب ایستادم و نگاهم به همون سمت کشیده شد.. صدا از اتاق ِ اون دختر …….پس چرا هیچ نگهبانی جلوی در نیست؟؟!!.. بدون معطلی به طرف اتاق دویدم ..دستگیره رو با یک حرکت کشیدم ..در طاق به طاق باز شد و محکم خورد به دیوار.. تو درگاه ایستادم و با چشمانی مملو از تعجب به صحنه ای که پیش روم بود خیره شدم.. شایان افتاده بود به جونه اون دختر و اونم با ترس جیغ می کشید و تقلا می کرد.. نفس نفس می زدم..هیچ کس حق نداشت بدون اجازه ی من به اینجا بیاد..حتی شایان.. پس چطور جرات کرده بود؟.. فریاد زدم: تــو اینجـــا چکـــار می کنـی؟.. شایان از حرکت ایستاد..اروم از روی دختر بلند شد ..پشتش به من بود..دستی به لباسش کشید.. نگام به اون دختر افتاد که تو خودش مچاله شده بود و می لرزید.. رو به شایان که هنوز پشت به من بود با صدایی بلندتر از قبل فریاد کشیدم: با تــو بودم..اینجــا..توی ویلای من چکــار می کنی؟.. برگشت.. نیم نگاهی به من انداخت و باز به اون دختر خیره شد..سرش و به ارومی تکون داد و به طرفم اومد.. کمی از درگاه فاصله گرفتم..نگاهی کوتاه بهم انداخت و نفسش رو محکم بیرون داد..کاملا رو به روم ایستاده بود.. به اون دختر نگاه کردم..صورتش و توی بالشت فرو برده بود و گریه می کرد.. با اخم رو به پله ها داد زدم: گندم.. چند لحظه طول کشید تا از پله ها بالا امد..مطیعانه رو به روم ایستاد و سرش رو زیر انداخت.. –بله اقا.. با حرکت اروم ِ سرم بهش اشاره کردم و گفتم: برو پیشش.. — چشم اقا.. رفت تو و در و بستم.. شایان نفس زنان فریاد زد: دیوونه شدی آرشااااام؟..اون تو گروهه منصوری ِ..این یعنی دشمن..چرا به خدمتکارت.. – بسه شایان..تو هنوز جواب سوالم و ندادی.. کاملا جدی بودم و نگاهم این رو به وضوح نشون می داد.. از منقبض شدن فکش متوجه اوج عصبانیتش شده بودم..ولی برام مهم نبود..برامم فرقی نمی کرد که الان کی جلوم ایستاده.. –انگار یادت رفته من کیم.. خونسرد جوابش و دادم: نه..خوب یادمه کی هستی..ولی ظاهرا تو فراموش کردی اینجا کجاست و متعلق به کیه.. — چی داری میگی آرشام؟..من رئیسه تو هستم..تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی.. با صدای بلند رو بهش کردم و محکم و قاطع گفتم: برای هزارمین بار میگم شایان..تو رئیسه من نیستی..همون اولم بهت گفته بودم ولی ظاهرا تو نمی خوای اینو قبول کنی..تو فقط منو توی این حرفه اموزش دادی ..همین و بس.. — ولی من بودم که به اینجا رسوندمت..و بلندتر فریاد زد: مـــن.. – خودم خواستم که به اینجا رسیدم..اون انگیزه ای که ثانیه به ثانیه در من رشد می کرد باعث شد بشم اینی که هستم.. — حالا که چی؟..می خوای چکار کنی؟.. پوزخند زد و ادامه داد: نکنه می خوای ازادش کنی و بگی هِرررری به سلامت؟.. کلافم کرده بود.. سعی کردم خونسرد باشم و گفتم: فقط بهم بگو تو برای چی با وجود ِ اینکه می دونستی من امشب ویلا نیستم اومدی اینجا؟.. — اون دختر طرف حساب ِ منم هست..امشب هم شب ِ تسویه حسابه.. فریاد زدم: در نبود ِ من؟..با وجود اینکه می دونستی هیچ کس بدون اجازه ی من حق نداره پا به حریمم بذاره؟.. با عصبانیت داد زد: من هر کس نیستم پسر..فراموش کردی؟.. – می دونی که برام فرقی نمی کنه..منم برای خودم یه سری قوانین دارم..باید بهش توجه بشه..بایــــد.. — یادت نره کی بودی و الان کی هستی..این من بودم که گفتم اون دختر و بیاری اینجا.. – من آرشام تهرانی بودم و الانم همون آرشام تهرانی هستم..هیچ چیز در من تغییر نکرده جز همونی که می خواستم تغییر کنه.. پیشنهاد اولیه ی این نقشه از من بود..که دخترخونده ی منصوری رو بگیریم و بفهمیم کدوم گوری مخفی شده..و زمانی که با تو در میون گذاشتم ازش استقبال کردی.. — اره استقبال کردم چون همینو می خواستم..چون من با اون دختر علاوه بر اینکه دخترخونده ی منصوری ِ جور دیگه ای هم باید تسویه حساب می کردم..باید به دستش می اوردم ولی تو امشب همه ی نقشه هام و نقش ِ بر آب کردی…. – اون دختر تا زمانی که تو ویلای منه تحت کنترل ِ منم می مونه..همون اول با هم قرار گذاشتیم که دختر ِ اینجا باشه چون تو ویلای تو رفت و امد بیشتر از اینجاست.. ولی اینجا تا وقتی که من نخوام کسی نمی تونه واردش بشه.. جمله ی اخرم رو بلندتر به زبون اوردم..نگاهم جدی بود و لحنم قاطع.. اروم وشمرده گفتم: اگه باهاش خرده حساب داری که می خوای تسویه ش کنی جاش اینجا نیست.. اینجا تحت کنترل ِ منه..واین من هستم که دستور میدم چه کسی چه کاری رو انجام بده..امیدوار بودم لااقل تو اینو بدونی..ولی الان.. نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم: دارم برعکسش رو می بینم.. چند لحظه سکوت کرد..نگاهی اجمالی به اطرافش انداخت و نفسش رو بیرون داد..سرش و به ارامی تکون داد و تو چشمام نگاه کرد.. –باشه..چون از قبل یه قول و قراری با هم گذاشتیم میگم که سرش وایسادم..ولی باید ..دارم تاکید می کنم آرشام «بایــد» همینجا بهم قول بدی که وقتی کارت باهاش تموم شد و ازش اعتراف گرفتی بدیش دست ِ من.. تو سکوت نگاش کردم..چشمام و باریک کردم و تو چشماش به دنبال دلیل این خواسته ش می گشتم..ولی اون زیرک تر از این حرفا بود.. ظاهرش همیشه جوری بود که به راحتی شخص مقابل رو فریب می داد..ولی برای من نمی تونست نقش بازی کنه.. – خرده حسابت باهاش چیه؟.. — نه دیگه نشد..تو فقط به من قول بده همین..کاری به اونش نداشته باش.. مشکوکانه نگاهش کردم و پرسیدم: چرا؟.. — چون کاملا شخصی ِ.. – ولی توی این نقشه هیچ چیز ِ شخصی وجود نداره.. — این جزو ِ نقشه نیست.. یک تای ابروم رو بالا دادم و پوزخند زدم.. – جالبه.. کلافه سرش رو تکون داد و گفت: آرشــام..قول میدی بعد از اینکه ازش اعتراف گرفتی اونو به من تحویل بدی؟.. بدون تردید جوابش رو دادم: نــه.. چشماش از تعجب بازتر شد و پرسشگرانه تکرار کرد: نــــه؟..یعنی چی که نه؟.. در حالی که از پله ها پایین می رفتم جواب دادم: تا دلیلش و ندونم هیچ قولی نمیدم.. کنارم قدم برداشت .. — بعد از اعترافی که ازش می گیری دیگه به چه دردت می خوره؟..آهان نکنه.. توی پاگرد ایستادم و تیز نگاش کردم.. قهقهه ی بلندی سر داد و گفت:چرا زودتر نگفتی پسر؟..گفتم ارشام جایی نمی خوابه که اب زیرش بره..پس بگو به فکر ِ خودتی.. صدای خنده ش عصبیم می کرد..با صدای فریادم صدای قهقهه ش قطع شد.. – هر چیزی که تو سرم باشه مثل ِ خرده حساب ِ تو کاملا شخصیه..هیچ اَحَدی حق نداره حتی اونو به زبون بیاره.. راه افتادم و وارد سالن شدم..سر جای همیشگیم نشستم و دست راستم و رو دسته ی مبل تکیه گاه کردم و سر انگشتام و روی پیشانیم گذاشتم.. سرمو بلند نکردم ولی صداش و شنیدم.. — من اون دختر و می خوام..به هر قیمتی که شده.. بی حوصله جوابش و دادم: برای بعد ، «بعد» تصمیم می گیرم..از اینکه بیخود و بی جهت بخوام قول بدم هیچ خوشم نمیاد.. صدای نفسهای بلندش رو می شنیدم..این یعنی بیش از حد عصبانی ِ.. — خیلی خب..از همون اول نباید میذاشتم که بیاریش اینجا..ولی هنوزم دیر نشده.. اینبار سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.. — بالاخره اونو از اینجا می برم..دیر یا زود..زمانش برام مهم نیست ولی مطمئن باش بالاخره اینکار و می کنم.. جوابم به اون تنها سکوتم بود..نگاهی بی تفاوت بهش انداختم.. با لبخندی خاص نگاهم کرد و گفت: شاید به قول ِ خودت رئیست نباشم..ولی ما یه جورایی با هم همکاریم..منتهی من بی هدف و تو با هدف و انگیزه..هر جا لازمت داشته باشم به خاطر دِینی که بهم داری اون کار و انجام میدی..و در عوض منم همین کار و برای تو می کنم..اینجوری بی حساب میشیم..تا وقتی که ازش اعتراف بگیری کاری باهاش ندارم..چون توی نقشه و قول و قرارمون همین بود..ولی وقتی کارت باهاش تموم بشه اون موقع دیگه باید بشی همون آرشامی که به دستور من هر کاری می کنه.. دیگه لبخند نمی زد..کاملا جدی بود.. — آرشام..فراموش نکن که الان تو چه جایگاهی هستی..تو هم یکی هستی عین ِ خودم..تو حرفه ی ما مرام و معرفت و دلسوزی جایی نداره..پس حواست و خوب جمع کن که می خوام تا اخرش همینی که هستی باقی بمونی..می فهمی که چی میگم؟.. دوباره سرم و به دستم تکیه دادم و باز هم سکوت کردم.. صداش بلند بود و رسا..مثل وقتایی که حس پیروزی بهش دست می داد.. — به حرفام فکر کن مطمئن باش ضرر نمی کنی..شب خوش.. و صدای قدم هاش به روی سرامیک ها باعث شد چشمام و به ارومی ببندم و زیر لب زمزمه کنم: لعنت به همتون.. «دلارام»

چند بار پشت سر هم سرمو کوبوندم رو بالشت.. – لعنتی..عوضی ِ پست..شایان توی کثــــافت خوده شیطانی ..خود ِ شیطــــان.. خدایا این چه عذابیه که منه بیچاره رو گرفتارش کردی؟.. دستی نشست رو شونه م که با ترس سرمو بلند کردم و رفتم عقب.. با دیدن زن جوونی که کنارم نشسته بود اب دهنم و قورت دادم و با تعجب زل زدم بهش .. با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم: چی می خوای؟!.. صدام گرفته بود..از بس جیغ و داد کرده بودم که گلوم می سوخت.. اون زن که بهش می خورد سی و خورده ای سالش باشه با نگاهی سرد گفت: دستور ِ اقاست.. خواست دستمو بگیره که نذاشتم.. – کدوم اقــا؟..شما دیوونه ها چی از جونه من می خواین؟..ولم کنین دیگه.. — کاری بهت ندارم..فقط می خوام سر و وضعت و مرتب کنم.. با شنیدن حرفش به سر و وضعم نگاه انداختم..مانتوم کاملا از وسط جر خورده بود و شال روی سرم نبود.. یقه ی مانتوم تا بالای استینم پاره شده بود و شونه ی راستم افتاده بود بیرون..و جای خراش ِناخن به وضوح معلوم بود.. نگاش کردم و گفتم: من چیزیم نیست..برو بیرون.. همونطور سرد جوابم و داد: من از تو دستور نمی گیرم..اقا گفتن که.. – مردِشور ِ تو و اقاتون و همه رو با هم ببره..بهت گفتم نمی خوام ، برو بیرووووون.. بی توجه به من رفت سمت کمد..با نگام تعقیبش می کردم.. یه دست بلوز و شلوار آبی تیره بیرون اورد..به طرفم امد و پرت کرد جلوم..البته به ظاهر اروم انداختشون رو تخت ولی تابلو بود حرصش گرفته.. –اینا رو بپوش.. – نمی خوام..همینا که تنم ِ خوبه..و به لباسای رو تخت اشاره کردم و گفتم: نیازی بهشون ندارم.. پوزخند زد و گفت: هر جور مایلی..ولی مطمئن باش من از این در برم بیرون اقا خودشون شخصا میان تو و مجبورت می کنن..پس بهتره لج نکنی و بپوشیشون.. به طرف در رفت..دستش رو دستگیره بود که صداش زدم.. -صبر کن.. به ارومی برگشت و نگام کرد.. بهش دقیق شدم..صورت باریک و چشم و ابرو مشکی .. پوست سبزه و لبای نسبتا گوشتی..چهره ش بد نبود ..خوبیش به این بود اخم نمی کرد..فقط سرد بود..هم کلامش و هم نگاهش.. به لباساش نگاه کردم که مثل خدمتکارا لباس نپوشیده بود..ولی کاملا معمولی بود.. یه سارافن سرمه ای با یه بلوز سفید که لبه ی استینش نوار سرمه ای داشت..دکمه های سارافن به رنگ سفید بودن ..و ترکیب جالبی داشتن..سفید و سرمه ای.. مثل لباس فرم بود..لابد سرخدمتکاری چیزیه.. بی تفاوت نگاش کردم .. -خیلی خب می پوشم..ولی فقط یه سوال داشتم..بپرسم؟.. سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد.. – راست و حسینی بگو توی این اتاق دوربین کار گذاشتین؟.. یه کم نگام کرد..و بازم پوزخند نشست رو لباش..دستگیره رو گرفت و درو باز کرد.. — من چیزی نمی دونم.. و تا اومدم یه چیزی بگم رفت بیرون و در و بست..ای تو روحــت..معلوم بود می دونه ولی نمی خواست بگه..اَه.. یه نگاه به اطرافم انداختم..خب اگه دوربین بود که تا حالا پیداش کرده بودم.. نه خب میرم تو حموم..اصلا میرم تو دستشویی عوض می کنم.. اَه.. جا قحطه؟.. کاریش نمی شد کرد..یا حموم ، یا دستشویی.. ولی دستشویی مطمئن تر بود.. ******* لباسامو عوض کردم و اومدم بیرون..بلوزش یه تونیک نسبتا بلند بود.. مانتوم و شلوارم که دیگه به دردم نمی خوردن..انداختمشون گوشه ی اتاق و نشستم رو تخت..شالمو انداختم رو سرم و بازم چمباتمه زدم.. داشتم به حرفای شایان..به اتفاقات ِ امشب فکر می کردم که حس کردم چشمام داره سنگین میشه..خوابم گرفته بود.. اروم تو جام دراز کشیدم..نمی دونم چرا یه دفعه احساس سرما کردم..پتو رو کشیدم دورم و تو خودم مچاله شدم.. تو سرم انواع و اقسام ِ فکر وخیالات رژه می رفتن و منو سردرگم می کردن.. هم عصبی بودم و هم می خواستم که خونسرد باشم.. لرز خفیفی بهم دست داده بود و انقدر به یه نقطه زل زدم و پتو رو تو دستم محکم نگه داشتم که نفهمیدم کی چشمام رو هم افتاد و خوابم برد.. ******* صبح شده بود..به ساعتم نگاه کردم..۹:۰۰ بود.. کنار پنجره ایستاده بودم.. دستمو به روی شیشه کشیدم.. خواستم پنجره رو باز کنم که .. کلید تو قفل در چرخید و بعد هم به ارومی باز شد.. همچین با ترس برگشتم و از پشت چسبیدم به پنجره که شیشه ش لرزید.. همون مرد ، آرشام بود..اره اسمش آرشام بود..ولی مرتیکه با اون اخم و نگاهه یخ زده ش به خون آشاما بیشتر شبیه بود ِ.. هه..چه شباهتی..آرشام و.. خون آشام.. از اینکه دیدم شایان همراهش نیست نفس حبس شده م و دادم بیرون.. با اتفاقی که دیشب بینمون افتاد یه جورایی بیشتر از قبل ازش می ترسیدم..ارزوم این بود که دیگه چشمم تو چشمای نحسش نیافته..بره به دررررک.. همون جلوی در یه نگاه به سر تا پام انداخت و با اخم اومد تو..در و بست و با قدم های اروم کاملا خونسرد به طرفم اومد.. وسط راه ایستاد و به طرف چپ رفت..تموم مدت با نگاهم دنبالش می کردم..صندلی جلوی میز ِ اینه رو برداشت و گذاشت وسط اتاق.. کمی ازش فاصله گرفت و رو به من جدی و محکم گفت: بیا بشین.. نگام از توی چشماش لغزید رو صندلی..باز تو چشماش نگاه کردم..هم اخم داشت و هم جدی بود.. حرکتی نکردم که اینبار بلندتر داد زد: با تو بودم..بیا اینجا.. با فریادی که کشید سکوت اتاق شکسته شد و یه دفعه با ترس تو جام پریدم و نگاش کردم.. با عصبانیت یه قدم به طرفم برداشت که تند رفتم جلو و رو صندلی نشستم.. مرتیکه اول صبحی هوس عربده کشیدن به سرش زده.. دست به سینه با اخم به زمین نگاه می کردم که صداش تو گوشم پیچید.. — می دونی که برای چی اینجایی؟.. سر بلند کردم و نگامو دوختم تو چشمای سردش.. با مسخرگی گفتم: که جای پدرخونده ی عزیزمو بهتون بگم؟..
یه کم نگام کرد و گفت: خوبه که خودت می دونی چی ازت می خوام..

عجبااااا..شیطونه میگه شیرجه بزن تو شیکمش هر چی لایقش ِ رو بکش به سر تا پاش..
جدی بهش گفتم: چی داری میگی تو واسه خودت؟..من حتی پدر ندارم چه برسه به پدرخونده..این هزار بار..

سریع از کوره در رفت و بلند گفت: دِ نشد..زبون ِ ادمیزاد که حالیته؟..پس همین حالا بنال بگو کجاست؟..هر چی که ازش می دونی رو باید بگی..

صدامو انداختم پس کله م و در حالی که به خودم می لرزیدم بلند گفتم : من که زبونه ادمیزاد خوب حالیمه ولی انگار تو نمی گیری من چی میگم..هی عمو..یارو..آقا..هر چی که هستی و نیستی دارم بهت میگم منصوری پدرخونده ی من نیست..زدی به کاهدون بیچـــاره..

انقدر بلند و تندتند حرفامو تحویلش داده بودم که به نفس نفس افتادم..
خِفتم کرد و همونطور که یقه م تو دستش مشت شده بود منو کشید بالا و با یه حرکت از رو صندلی بلندم کرد..
چشمام کم مونده بود از کاسه بزنه بیرون..

همچین دندوناشو رو هم فشار داد که صدای ساییده شدنشون مو به تنم سیخ کرد..
تو صورتم داد زد: زیادی زِر می زنی دختر.. ببند اون دهنتو تا واسه ت نبستمش..
همچین محکم تکونم داد که مغزمم تو سرم تکون خورد چه برسه به کل ِ هیکلم..

بلند و وحشتناک غرید: زبون ِ درازتو کوتاه کن و از زیر جواب دادن به سوالای من در نرو دختره ی عوضی..وگرنه بلایی به سرت میارم که رغبت نکنی حتی یه نگاهه کوتاه تو اینه به خودت بندازی..

تو دلم گفتم «سگه کی باشی؟»..
ولی زبونی جرات نداشتم.. اب دهنمو قورت دادم بعد هم مستقیم خیره شدم تو چشماش و گفتم: ولی حرفه من همونه که بهت گفتم..چرا نمی فهمی؟..

با عصبانیت تو چشمام براق شد و هولم داد رو صندلی..یا به قولی پرت شدم و افتادم رو صندلی..

به صورتش دست کشید .. نفسش و بیرون داد ..و چشماش و یه بار بست و باز کرد..
سرشو اروم تکون داد و با لحنی که خشم رو توش می شد به راحتی دید ولی پشت نقاب خونسردی مخفیش کرده بود گفت: چیا ازش می دونی؟..معمولا برای مخفی شدن کجاها میره؟..با کیا تماس داره؟..

وقتی دید فقط دارم نگاش می کنم سرم داد کشید: د ِ بنال بگو چیا می دونی ازش؟..

عین بلبل زبون باز کردم و تند و پشت سر هم گفتم: یعنی چی این حرفا ؟..مگه من بادیگارد یا مشاور و دستیارشم؟..من فقط پرستارش بودم..همیشه کاراش و مخفیانه انجام می داد..بدون اینکه بهم بگه کجا میره چمدونش و می بست و تا ۱ ماه هم پیداش نمی شد وقتی هم بر می گشت انگار نه انگار..تلفناش هم زنگ خوراش رو خط ثابتش بودن..کسی به خونه ش زنگ نمی زد..فقط گاهی بچه هاش محض اینکه اعلام وجودی کرده باشن زنگ می زدن و کارشون ۵ دقیقه هم طول نمی کشید..
و بلندتر گفتم: دیگه چی باید بگم که نگفتم؟..

– چطور قبول کردی که دختر خونده ش باشی؟..
به حالت گریه نالیدمو گفتم: ای خــــداااا..منو گیر ِ چه زبون نفهمایی انداختی..دارم بهت میگم اون پدرخونده م نیست..منم پرستارش بودم همین..می دونم تو هر ضیافتی می نشست می گفت دلارام دخترخوندمه ولی به کی قسم بخورم که باورت بشه منم از این حرفش تعجب می کردم؟..کسی هم جرات نداشت ازش بپرسه واسه چی اینو میگی..می ترسیدم سه سوت اخراجم کنه..

هیچی نمی گفت..فقط نگام می کرد..انقدر دقیق و جدی که سرمو انداختم پایین و دستامو تو هم گره کردم..
چند دقیقه همینطوری به سکوت گذشت که بالاخره زبون باز کرد و گفت: دیر یا زود ته و توشو در میارم ومعلوم میشه کی راست میگه و کی دروغ..فقط دارم بهت میگم وای به حالت اگه بخوای منو دور بزنی..اونوقته که حتی اسمی هم ازت باقی نمیذارم..

اخم وحشتناکی تحویلم داد و بلندتر گفت: فکر نکن الان دارم جلوت کوتاه میام و این همه حرفای کلفت تحویلم میدی هیچی بهت نمیگم خبریه..به محض ِ اینکه حقیقت روشن بشه جوابه تموم ِ اهانتات و یک جا ازم می گیری..پس بهتره موقعیت و برای خودت سنگین تر از اینی که هست نکنیش..

با صدایی لرزون و گرفته گفتم: داری تهدیدم می کنی؟..
پوزخند زد: فقط یه جور اخطار..

و در حالی که نمی تونستم حتی نگام رو از صورتش بگیرم از اتاق بیرون رفت و در و محکم به هم کوبید..
چشمامو رو هم فشردم و نفس عمیق کشیدم..

فقط همین و کم داشتم که تهدیدمم کرد.. واقعا جدی حرف می زد..
تموم مدت که جلوش شیر شده بودم از تو داشتم قبض روح می شدم..دست و پامم می لرزید ولی بازم جلوی خودمو گرفتم جلوش سوتی ندم..

نـه..اینجوری نمی شد..باید یه فکر ِ اساسی می کردم..
اینطور که معلومه کمر به قتل ِ من بسته..تازه بازم بفهمن من هیچکاره م و فقط یه پرستار ِ معمولی تو خونه ی منصوری بودم که بازم دخلم اومده..
امکان نداشت صحیح و سالم ولم کنن بگن به سلامت ..
یا خیلی راحت می کشنم..یا یه بلای بدتر به سرم میارن که خودم روزی صد بار از خدا تقاضای مرگ کنم..
پس باید به فکر ِ راه چاره باشم..و..
هیچ راهی هم برام باقی نمی موند جز..
فرار.. ولی خب کشک و دوغ که نیست..چجوری باید از اینجا در برم؟!..مطمئنم این اطراف کلی نگهبان وایسادن کشیک میدن.. اَکه هی..اگه گیرشون بیافتم که دیگه خر بیار و باقالی بار کن ..اونوقت حتما فک می کنن خبرایی بوده که زدم به چاک.. اما اخه بود و نبودم اینجا فرقی نمی کنه..تهش سرمو میذارن رو سینه م..این یارو که حسابی قاطی ِ تا بهش میگی «تو» انگار فحش ناموسی کشیدی به هیکلش..گر چه فک نکنم اینا حالیشون بشه اصلا ناموس چیه!!.. بازم باید یه فکری می کردم..اینجوری هم کُلام پس ِ معرکه ست.. فک کن ، فک کن دلی تا بیشتر از این هوا پَس نشده بتونی از اینجا فرار کنی.. نشستم رو تخت و زل زدم به دیوار..انگار رو اونجا نقشه ی فرارم کشیده شده بود که اونجوری محوش شده بودم.. نگامو چرخوندم سمت پنجره.. ولی ..اره خودشـــــه.. راه فرار..اونم از پنجــــره.. خیز برداشتم سمتش و کنارش وایسادم..پرده که خود به خود کنار بود قفلشو باز کردم ولی با دیدن توری که جلوش نصب شده بود پنچر شدم.. اَه این که حفاظ داره..نمی تونستم خم شم و ببینم به کجا راه داره.. یه دستی به توری کشیدم که حس کردم یکی داره در اتاق و باز می کنه.. دیگه فرصت نشد پنجره رو ببندم واسه همین دویدم و رو تخت نشستم..تا نشستم در باز شد و یه خدمتکار که تو دستش سینی صبحونه بود به همراهه یکی از نگهبانا اومدن تو.. نگهبان تو درگاه ایستاد و خدمتکار سینی رو اورد طرفم..رومو ازش گرفتم .. با دیدن نگهبان که از جلوم رد شد چشمام گرد شد..یه راست رفت سمت پنجره و بستش!!.. بهش توپیدم: هی یارو چرا پنجره رو می بندی؟.. با اون هیکل ِفیل آساش جلوم وایساد و صدای نخراشیده ش و شنیدم که خشک گفت: حق باز کردن پنجره رو نداری .. حالا خوبه پنجره ش قفل خور نیست وگرنه که مطمئنم محکمترین قفل رو می بستن بهش..حالا انگار بزرگترین جاسوس دنیا اینجا حبس ِ.. بلند گفتم: باز می کنم که می کنم..ای بابا ، عجب گیری کردما..حتی اگه داشتم خفه هم می شدم نباید بازش کنم؟..پس این بی صاحاب رو واسه چی اینجا نصب کردید؟!.. بی توجه بهم رفت سمت در و به خدمتکار اشاره کرد بره بیرون.. هر دوتاشون که رفتن لنگه کفشمو از پام دراوردم و محکم پرت کردم که خورد به در پشتش یه داد زدم و گفتم: کری یا لال عوضی؟..الهــــی همتون به درک واصل شین ..کثافتـــــا.. یکی محکم و با ضرب زد به در.. لنگه کفشمو برداشتم و پام کردم..عوضیای بی شرف..انگار با حیوون طرفن.. پنجره رو باز کردم.. کی به کیه؟!..باید این توری رو یه جوری از اینجا بردارم.. کنارش و نگاه کردم..با چسب چسبونده بودن..سرشو گرفتم کشیدم ولی مگه کنده می شد؟!.. یه لحظه مغزم سوت کشید..اوه اوه.. برگشتم یه نگاه تو اتاق انداختم ..علی الخصوص رو سقف.. هنوزم شک دارم اینجا دوربین باشه..باید امتحان کنم.. نگامو چرخوندم تا اینکه روی میز اینه دیدمش.. سریع پنجره رو بستم..حالت کلافه به خودم گرفتم و تو اتاق می چرخیدم.. تو موهام چنگ مینداختم و جوری که انگار عصبانیم.. نشستم کنار تخت و سرمو گذاشتم روش..الکی شونه هام رو می لرزوندم که یعنی دارم گریه می کنم.. ای کاش نقشه م بگیره..الکی به چشام دست کشیدم و به فین فین افتادم.. صورتمو پوشوندم و سعی کردم لااقل دو قطره اشک بریزم ..انقدر تو زندگیم بدبختی داشتم که به ۲ ثانیه نکشید اشکام یکی یکی نشستن رو گونه هام.. حالا داشتم گریه می کردم..سرمو چرخوندم تا مثلا دنبالش بگردم که رفتم طرف میز اینه و شونه ی پلاستیکی رو برداشتم.. لمسش کردم ، خیلی سفت بود..با این حال دو طرفشو گرفتم و از هم بازشون کردم..اخه دو تیکه بود..اکثر شونه های پلاستیکی همینطور بودن.. حالا نازکتر شد ..و می تونستم واسه شکستنش یه کاری بکنم.. بردمش سمت پایه ی تخت و قسمت دندونه دارش و گذاشتم پشت پایه وبا دستم محکم گرفتمش..از اینطرف هم تو دستم بود و به طرف مخالف فشارش دادم.. انقدر که خم شد ولی نشکست.. از جام بلند شدم ودو طرف و خم کردم..فشار دادم و خَم و راستش کردم تا اینکه شکست.. تو دلم خندیدم ولی صورتم خیس از اشک بود..اون هم فقط تظاهر بود.. سرشو گرفتم تو دستم و مثل اینکه بخوام یه خنجر ِ تیز رو فرو کنم تو شکمم بردمش بالا..دستام به حالت نمایشی می لرزید.. با یک حرکت اوردمش پایین و مثلا جیغ کشیدم..ولی نه اونقدر بلند..کاملا نمایشی از درد نالیدم و همونطور که دستم رو شکمم بود نقش زمین شدم.. اگه امکانش بود که الان داشتن با دوربین منو می دیدن پس خیلی زود باید بریزن تو اتاق.. رو شکم افتاده بودم و چند دقیقه بعد دست از لرزش برداشتم.. حتی تا ۱۰ دقیقه از جام تکون نخوردم ولی هیچ کس نیومد.. سرمو بلند کردم و مردد به اطرافم نگاه کردم.. یعنی خداییش هیچ دوربینی اینجا نیست؟!.. با این حال فرار هم کار اسونی نبود.. ************************ داشتم با پنجره کشتی می گرفتم ولی دستام دیگه جون نداشت..خیلی گشنه م بود.. ساعت ۱۲ بود و من تا به الان یه لقمه غذا هم نخورده بودم.. چشمم افتاد به میز عسلی کنار تخت که سینی صبحونه ی روش بهم چشمک می زد ..باید انرژی داشته باشم تا بتونم نقشه ی فرارم و عملی کنم.. نشستم و تا ته صبحونه م و خوردم..چون احتمال می دادم واسه ناهار کسی بیاد تو یا بیان سینی رو ببرن پنجره رو بستم و نشستم رو تخت.. پنجره فقط توسط همون توری حفاظ شده بود که خب کندنش شاید یه کم مشکل باشه ولی شدنی بود..تا شب وقتم و می گرفت اما خدا کنه کسی نیاد سراغم تا بتونم یه کاریش کنم.. چون با چسب چسبیده بود با چند تا ضربه روش و قرار دادن یه اهرم که همون شونه ی پلاستیکی بود کنار توری می تونستم درش بیارم.. البته.. امیدوار بودم که بتونم.. ********************** «آرشام» — یعنی چی که اون دختر فقط پرستارشه؟!..نکنه حرفاش و باور کردی آرشام؟!.. – معلومه که نه..ولی جنبه ی احتیاط و هم در نظر دارم.. — که چی؟!.. – نمیشه فقط رو اینکه این دختر می تونه یه طعمه باشه تکیه کنیم..برای به دست اوردن منصوری و یا گرفتن اطلاعات خیلی کارا میشه کرد.. — مثلا ؟!.. – تا الان به هر کجا که احتمال می دادیم شاید بتونیم رد پایی از منصوری پیدا کنیم سر زدیم ..دیگه الان باید فهمیده باشه که دخترخونده ش پیشه ماست ..اگه واسه ش مهم بود که تا الان یه خبری ازش شده بود..مطمئنم ادمای نفوذی این گوشه و اطراف زیاد داره که تا حالا خبرا رو زود بهش رسونده باشن.. — با این حرفت موافقم..اون سوسمارِ پیر رو من می شناسم..اگه همون شب تو مهمونی اونو گرفته بودیم الان این همه مکافات نمی کشیدیم.. – نه.. اون راهش نبود..منصوری ریسک اون مهمونی رو قبول کرد و اومد در حالی که میزبانش من و تو بودیم..بی شک افراد زیادی ازش محافظت می کردن که اگه کوچکترین تهدید از جانب ما براش صورت می گرفت از طرف ِ اونها خیلی راحت پاتک می خوردیم.. –پیر ِ کفتار فکر همه جا رو کرده بود..منتظر یه فرصت بودم که از جمعیت جدا شه ..اونوقت …………. – ولی اون دست ما رو خوند.. مکث کوتاهی کرد و با خشم گفت: وقتی انبار و به اتیش کشید فهمیدم کار ِ خوده ناکِسِشه..چشمش توی اون جنسا بود..می دونستم دیر یا زود زهرشو می ریزه..فقط منتظرم گیرم بیافته..اونوقته که هم با خودش تسویه حساب می کنم و هم با دختر خونده ی خوشگلش.. و با لحن خاصی که از پشت تلفن هم به خوبی مشخص بود عصبی و ناراحته اضافه کرد: از هر دوشون متنفرم..ولی از اون گربه ی ملوس یه جور ِ دیگه نفرت دارم.. قهقهه زد..همراه با پوزخندی که به لب داشتم نگاهم و اطرافه سالن چرخوندم.. – این دختر نمی تونه تنها مهره ی ما برای رسیدن به منصوری باشه..نباید تمرکزمون فقط روی اون باشه.. — منصوری هم همین و می خواد که یه جوری حواسمون پرت این دختر بشه..می خوای چکار کنی؟.. پوزخندم غلیظ تر شد: کارامو انجام دادم..من از یه راهه دیگه هم می تونم وارد بشم.. — حرفت و واضح بزن آرشام..می دونی که از لفافه خوشم نمیاد…. نفس عمیق کشیدم .. – برای به دام انداختن یه موش ِ ترسو باید براش طعمه در نظر بگیریم..طعمه ای که بتونه همه ی حواسش رو به خودش پرت کنه..جوری که نتونه تله ای که تو وجودش اون طعمه رو داره رو ببینه..و زمانی که طعمه رو تصاحب کرد……. مرگ رو هم به جون میخره.. خندید..اروم و در اخر بلند و مستانه.. –افرین آرشام..می دونستم همیشه می تونم روی تو حساب کنم..توی سرت همیشه فکرها و نقشه های ناب وجود داره..برو جلو پسر..منتظر خبرای خوش هستم.. -تا بعد.. تماس و قطع کردم.. پوزخند روی لبام اروم اروم محو شد..لبامو با حرص روی هم فشردم.. و گوشی رو توی دستم تکون دادم.. خواستم از پله ها بالا برم که صدای خدمتکار رو شنیدم.. — اقا .. برگشتم و نگاهش کردم.. – چی شده؟.. — مهمون دارین.. – کی؟ –خانم شیدا.. یک ان با شنیدن اسمش عصبانی شدم..حرفای دیشبش هنوز توی گوشم زنگ می زد.. با اخم برگشتم و گفتم: بگو نیستم.. –چشم اقا.. پام روی اولین پله بود که سریع برگشتم و گفتم: صبر کن.. برگشت و مطیع نگام کرد: بله اقا.. نفس عمیق کشیدم.. – بگو بیاد تو سالن..منتظرش هستم.. –چشم اقا.. با همون اخم همیشگی برگشتم و به طرف سالن قدم برداشتم.. — چیزی شده آرشام؟!.. خونسرد نگاش کردم .. – نه..چطور؟!.. تو نگاهش تردید موج می زد.. — اخه اون شب وسط مهمونی یهو گذاشتی رفتی..بعد هم اون کاغذ و.. – باهام تماس گرفتن..یه کار مهم داشتم باید می رفتم..همین.. لحنم جدی بود .. با لبخند نگام کرد و گفت:واقعا؟!..وای نمی دونی چقدر نگران بودم.. یک تای ابروم رو بالا دادم و پرسیدم: برای چی نگران شدی؟!.. من من کنان در حالی که نگاهش رو ازم می دزدید گفت:خب..خب هیچی..گفتم شاید ناخواسته کاری کردم که ازم ناراحت شدی ..واسه همین..امروزم نیومدی شرکت بیشتر نگرانت شدم.. – می بینی که..مشکلی نیست.. — پس چرا شرکت نیومدی؟!.. سکوت کردم..حاضر نبودم به هر کس و ناکسی جواب پس بدم ، خصوصا این دختر که ذاتا برام هیچ ارزشی نداشت.. با دیدن سکوت طولانی من لبخندش کمرنگتر شد و نیم نگاهی به اطراف انداخت.. بی مقدمه گفتم: برای فرداشب ترتیب یه مهمونی کوچیک و دادم..خوشحال میشم همراه جناب صدر تشریف بیارین.. با خوشحالی نگاهم کرد وگفت: جدا؟!..وای مرسی حتما میایم..چرا یهویی؟!..همینجا؟!.. -نه ، ویلای پشتی.. یک دفعه این تصمیم و گرفتم.. — عالی ِ..تا حالا اونجا رو ندیدم.. – فرداشب می تونی ببینی.. نگاهه افسونگرش و تو چشمام دوخت و لبخند زد.. چند لحظه نگاش کردم و صورتم و برگرداندم.. به خوبی از قصد و نیتش باخبر بودم..برای همین هیچ کدوم از نیرنگ هاش حداقل روی من تاثیری نداشت.. ********************* «دلارام» تا شب هر کار کردم نشد که نشد.. خوبیش به این بود کسی هم نیومد سراغم.. واقعا مونده بودم اینا واسه چی منو گرفتن اوردن اینجا؟!..خب اگه می خواستن ازم حرف بکشن پس چرا انقدر بی بُخارن؟!.. البته ارزومم نبود که بلا ملا سرم بیارن..همون بهتر که کاری باهام نداشته باشن.. معلوم نیست تا کی اینجا علافم.. الانم که ظهر شده ولی هنوز کسی نیومده بود سراغم..نامردا نکردن یه تیکه نون خشک بهم بدن..دلم بدجور درد گرفته بود.. نکنه می خوان کاری کنن از گشنگی تلف شم؟!..لابد اینم یه جور شکنجه ست.. از دیشب کم کم روی این پنجره و توری ِ لعنتی کار کرده بودم ولی فقط نصفش باز شد.. بقیه شم کاری نداشت اما هیچ نیرویی برام نمونده بود تا بخوام ادامه بدم.. از طرفی هم نهایت سعیم رو می کردم که سر و صدایی ایجاد نکنم..یکی دوبار صدا بلند شد که سریع پنجره رو بستم و نشستم رو تخت..ولی وقتی دیدم خبری نیست رفتم سر وقتش.. افتادم رو تخت..تو خودم مچاله شده بودم و می خواستم لااقل حالا که بهم غذا نمیدن ۲ دقیقه کَپه ی مرگمو بذارم که در باز شد.. حتی حسش و نداشتم تو جام بشینم ولی با دیدنش ترس ریخت تو دلم و اروم نشستم.. بی حرکت بودم..زل زدم تو چشماش..حسابی اخماش تو هم بود..تا اونجایی که یادم میاد همیشه اخمو و بداخلاق بوده..پس جای تعجب نداره.. به طرفم اومد..از جام تکون نخوردم ..جلوم روی به روی تخت ایستاد.. بی مقدمه ازم پرسید: کسی به اسم منوچهری می شناسی؟.. چشام خود به خود گرد شد.. -منوچهری؟!..اره فک کنم ..چندبار اومده بود خونه ی منصوری.. با کنجکاوی نگام کرد..صندلی رو کشید جلو و نشست روش..انگشتای دستش و تو هم گره زد و نگام کرد.. — ادامه بده.. – چی بگم؟!.. –هر چی که ازش می دونی.. — چیز زیادی نمی دونم..توی اون چند تا برخوردی که باهاش داشتم متوجه شدم یه ادم فوق العاده هیز و زبون باز ِ..یه مرد تقریبا ۴۰ ساله با ظاهری شیک و اتو کشیده..اهان اینو هم یادمه که چشماش ابی بود..یه ابی خوش رنگ و نافذ.. اخماش بیشتر رفت تو هم و سرشو تکون داد.. — خب..ادامه ش.. نفسمو با حرص دادم بیرون.. انقدر که نگاش سرد و جدی بود اروم گفتم: چون چشمای خوشگلی داشت و صورتش هم جذاب بود همه رو عاشق خودش می کرد..زبون چرب ونرمی هم داشت که سریع می زد به هدف..به منم چند باری گیر داد..ولی.. با صدای تقریبا بلندی گفت: بسه.. از قیافه ی انتیک و ظاهر بیستش رد شو برس به قسمتای مهمتر.. شاکی شدم و گفتم: گفتی ازش هر چی می دونم بگم منم دارم میگم..مشکلش چیه؟.. کلافه شد ..تو موهاش دست کشید و سرشو تکون داد: خیلی خب ادامه بده.. لبخند پت و پهنی تحویلش دادم و خودمو شل کردم: هیچـــی دیگه..تموم شد.. انگار بدجورعصبانی شد که عین فنر از جاش پرید و داد زد: منو مسخره کردی؟!..یه مشت چرت و پرت تحویلم میدی که اینجوری منو دور بزنی دختره ی …. ادامه نداد و نفسش و فوت کرد بیرون.. با چشمای گشاد شده از تعجب زل زده بودم بهش که با عصبانیت عین یویو تکون می خورد و داد می زد.. -مگه من چی گفتم؟!..خب به من چه که منوچهری کیه؟!..همینایی که می دونستم و گفتم.. یهو خیز برداشت طرفم و نشست رو تخت..انقدر یهویی و محکم خودشو پرت کرد که صدای قیژ قیژ تخت بلند شد.. با ترس نگاش می کردم که سرم فریاد زد: ببین خانم کوچولو ، بهتره خوب گوشاتو وا کنی و حواست و بدی به من ببینی چی دارم بهت میگم..من ازت نخواستم قیافه و ظاهره منوچهری رو واسم شرح بدی چون خودم بهتر از تو می شناسمش..فقط بهم بگو کارش با منصوری چی بــود؟..واسه چی می اومد اونجــا؟.. بلندتر داد زد: گرفتی یا جور دیگه حالیت کنــــــم؟.. چشمامو بسته بودم و وقتی حرفش تموم شد تند تند سرمو تکون دادم.. دوست داشتم منم یه هوار سرش بکشم و یه سیلی جانانه بزنم زیر گوشش بعد هم بتوپم تو شکمش که خفه خون بگیـــــــره ولی می دونستم این در حال حاضر فقط یه ارزو تو دلمه.. – گفتم که نمی دونم..فقط یه بار که واسه شون قهوه بردم وقتی اومدم بیرون و در و بستم صداشون و شنیدم که داشتن در مورد یه ادم حرف می زدن..درست نفهمیدم چی میگن فقط همین یه جمله رو شنیدم که گفت « کاری می کنم ماستش و کیسه کنه و بفهمه دنیا دست کیه» همین..دیگه صداشونو نشنیدم.. مشکوک نگام کرد و گفت: تو که می گفتی پرستارشی پس چرا مثل خدمتکارا واسه شون قهوه بردی؟.. پوزخند زدم و جوابش ودادم.. – همینه که میگم تو هیچی نمی دونی..فقط بلدی هارت و پورت کنی..اون پیرِخرفت عین یه رباط ازم کار می کشید..اول به عنوان پرستارش استخدام شدم..ولی بعدش شدم خدمتکار شخصیش.. — و به خاطر همین علاقه، شدی دختر خونده ش.. اتیشــــی شدم .. – باز که داری تند میری..من راست و حسینی بهت گفتم تو خونه ش جایگاهم چی بوده باز تو داری منو می بندی به اون یارو که چی؟..دخترخونده شم؟!.. فقط نگام می کرد..عمیق و جدی.. اروم ادامه دادم: اره می دونم همه جا می گفت من دخترخوندشم..ولی همه ش دروغ بود..نمی دونم قصدش از این کار چیه ولی هیچ کدوم از حرفاش در مورد من حقیقت نداشت..اون گاهی حتی بدتراز سگ ِخونگیش باهام رفتار می کرد..گاهیم خوب بود و کاری بهم نداشت..در ازای کارایی که براش می کردم یه سری ازادی ها بهم می داد ولی هیچ وقت حق نداشتم تو کاراش سرک بکشم.. هیچی نمی گفت..زیر نگاهه خیره و نافذش معذب بودم.. زیر چشمی می پاییدمش..ولی اون فقط مستقیم زل زده بود به من..حتی برای یه ثانیه نگاش و از رو صورتم بر نمی داشت.. منم از فرصت استفاده کردم و خیره شدم تو صورتش.. چشمای مشکی و فوق العاده نافذ که وقتی نگام می کرد حس می کردم خیلی راحت می تونه درون ِ من رو هم ببینه..به حدی نگاهش در ادم نفوذ می کرد که تن رو به لرزه مینداخت.. ابروهای پرپشت و خوش فرم..که وقتی اخم می کرد باعث می شد گره ی بین ابروهاش بیشتر دیده بشه.. صورت نسبتا کشیده و مردونه.. ته ریشی که داشت بهش می اومد.. نگام چرخید رو موهای پرپشت و مشکی و خوش حالتش که چند تار خودسرانه روی پیشونیش ریخته بودند.. نگام باز چرخید روی صورتش و لبای نه زیاد باریک و نه گوشتی..متناسب بود و خیلی خیلی به چهره ش می اومد..خداییش تیکه ای بود واسه خودش..ولی لااقل اخلاقش اگه سگی نبود خیلی جذاب و خواستنی می شد.. نگامو کشیدم پایین تر و روی گردنش .. همون گردنبندی که اونشب توی مهمونی به گردنش دیدم..یه صلیب که روش نقش و نگارای جالبی داشت.. بلوز استین کوتاه و جذب ِ مشکی که ۲ تا از دکمه های بالای بلوزش باز بود..و شلوارش که یه کتان مشکی بود.. کمربندش چرم تیره بود و فوق العاده براق.. چون تو حال و هوای خودم بودم یهو با شنیدن صداش تو جام پریدم .. سریع نگامو چرخوندم بالا و زووم کردم تو چشماش.. — زمانی که پی به حقیقت ِ این ماجرا ببرم تکلیف تو رو هم مشخص می کنم.. و با زدن این حرف پوزخندی تحویلم داد که پیش خودم هزار جور معنیش کردم.. نکنه می خوان دَخلمو بیارن؟!.. اره دیگه مطمئنا ازادم که نمی کنن.. با نگام تعقیبش کردم که یه راست رفت سمت در و بعد هم از اتاق بیرون رفت.. ماتم زده به پنجره زل زدم .. تو سرم هزار جور فکر و خیال می چرخید که خودمو پرت کردم رو تخت..پوووووووف .. ۱۰ دقیقه از رفتنش گذشته بود و در حالی که داشتم به سمفونی قار و قور کردن شکمم گوش می کردم چشمام کم کم سنگین شد که یکی در اتاق و بازکرد.. با چشمای خواب الود و نیمه بازم نگاش کردم..یکی از خدمتکارا با سینی غذا اومد تو اتاق و بعد ازگذاشتنش کنار تخت بدون اینکه نگام کنه رفت بیرون.. بوی غذا که به مشامم خورد خواب از کله م پرید..تو جام نیمخیز شدم وبه سینی نگاه کردم..کبــــاب بود.. نزدیک بود از زور گشنگی انگشتامو هم بجوم و قورت بدم.. باید تا شب انرژی داشته باشم.. هر جور شده امشب از اینجا فرار می کنم.. ادامه دارد…

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...