نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

پارت چهل و سه #ســـورن : شرکت مث همیشه تعطیل شد از اتاقم اومدم بیرونو از خانوم محمدی خداحافظی کردمو رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه . بوق زدم ک مشتی ...

پارت چهل و سه #ســـورن : شرکت مث همیشه تعطیل شد از اتاقم اومدم بیرونو از خانوم محمدی خداحافظی کردمو رفتم پارکینگ و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت خونه . بوق زدم ک مشتی درو باز کرد و رفتم تو و ماشینو تو پارکینگ پارک کردم . پیاده شدمو: ...

۳ دقیقه پیش
518
#اشک حسرت #پارت ۹۵ آسمان :‌ با صدای در رومو برگردوندم طرف پنجره می دونستم آیدین - پاشو آسمان باید بریم خونه ای بابااینا مهمون دارن چه رویی داشت برگشتم نگاهش کردم وگفتم‌: اینجوری بیام ...

#اشک حسرت #پارت ۹۵ آسمان :‌ با صدای در رومو برگردوندم طرف پنجره می دونستم آیدین - پاشو آسمان باید بریم خونه ای بابااینا مهمون دارن چه رویی داشت برگشتم نگاهش کردم وگفتم‌: اینجوری بیام تا بهم بخندن آقای عاشق آیدین : من عذر خواهی کردم - ممنون که عذر ...

۲۸ دقیقه پیش
5K
کامران__خوردنی شدی با تمام نفرتی ک تاالان تو دلم کوچ کرده بودم بهش خیره شدم __ب احترامه زنی ک داری ا اون هوس لعنتیت دست برادر کامران__من ک چیزی نگفتم __سکوتتو میخوام پلیزز مستر کامران ...

کامران__خوردنی شدی با تمام نفرتی ک تاالان تو دلم کوچ کرده بودم بهش خیره شدم __ب احترامه زنی ک داری ا اون هوس لعنتیت دست برادر کامران__من ک چیزی نگفتم __سکوتتو میخوام پلیزز مستر کامران __من باید باهات حرف بزنم __پلیزز هیسس داشتم یواش یواش دیوونه میشدم انگارم کامران فهمیده ...

۳۴ دقیقه پیش
3K
#اشک حسرت #پارت ۹۴ سعید : پانیذ رو تختی که تو اتاق بود خوابید دایی ام نتونست زیاد زیر آرامبخش دوام بیاره وخوابش برد از اتاق اومدم بیرون وتو راه رو بخش نشستم دیدم وکیل ...

#اشک حسرت #پارت ۹۴ سعید : پانیذ رو تختی که تو اتاق بود خوابید دایی ام نتونست زیاد زیر آرامبخش دوام بیاره وخوابش برد از اتاق اومدم بیرون وتو راه رو بخش نشستم دیدم وکیل دایی داره میاد با دیدنم گفت : سعید دایی ات چی شد ؟ - گفت ...

۵۰ دقیقه پیش
8K
اشک حسرت پارت۹۳ با گریه اومد تو بغلم وسرشو گذاشت رو سینم - پانیذ چیزی نشده که می تونی بابات رو ببینی بیا ازش فاصله گرفتم واتاق دایی رو نشونش دادم باهم رفتیم تو اتاق ...

اشک حسرت پارت۹۳ با گریه اومد تو بغلم وسرشو گذاشت رو سینم - پانیذ چیزی نشده که می تونی بابات رو ببینی بیا ازش فاصله گرفتم واتاق دایی رو نشونش دادم باهم رفتیم تو اتاق دایی درد داشت داشت ناله می کرد پانیذ باز اشکش سرازیر شده بود دایی سعی ...

۱ ساعت پیش
7K
#اشک حسرت #پارت ۹۲ سعید : برگشتیم خونه خیلی خسته بودم می خواستم برم بخوابم مادر صدام زد رفتم اتاقش داشت آماده می شد بخوابه - جونم مادر کارم داشتی مادر : می دونم مشکل ...

#اشک حسرت #پارت ۹۲ سعید : برگشتیم خونه خیلی خسته بودم می خواستم برم بخوابم مادر صدام زد رفتم اتاقش داشت آماده می شد بخوابه - جونم مادر کارم داشتی مادر : می دونم مشکل داری پسرم ولی داری خودتو نابود می کنی دستی دستی خودتو نابود کردی یه عشق ...

۱ ساعت پیش
9K
پارت چهاردهم●■□ قسمت دوم: لرزش گوشی ام رو روی شیشه ها که رو زمین ریخته بودن حس کردم ...خم شدم و گوشیم رو تو یه دستم و یه تیکه شیشه رو تو دست دیگم گرفتم ...

پارت چهاردهم●■□ قسمت دوم: لرزش گوشی ام رو روی شیشه ها که رو زمین ریخته بودن حس کردم ...خم شدم و گوشیم رو تو یه دستم و یه تیکه شیشه رو تو دست دیگم گرفتم و دستم و مش تک کردم و شیشه رو تو مشتم فشار دادم ....قطره های ...

۱ ساعت پیش
11K
پارت چهارده □■ قسمت اول جین : باید به کوکی خبر بدیم نامجون : نه دیگه کوکی رو وسط نکش یونگی: حالا از کجا بفهمیم کجاست ؟ نامجون : نمیدونم. ...... مدیر هم اونقدر اعصبانی ...

پارت چهارده □■ قسمت اول جین : باید به کوکی خبر بدیم نامجون : نه دیگه کوکی رو وسط نکش یونگی: حالا از کجا بفهمیم کجاست ؟ نامجون : نمیدونم. ...... مدیر هم اونقدر اعصبانی شد که آموزش ما رو هم لغو کرد ...حا لا اون مهم نیست.....الان تیهونگ مهمه ...

۱ ساعت پیش
12K
#دوقلوهای_شیطون #پارت10 جینیونگ از اعصبانیت نمیدونستم چیکار کنم خیلی دلم میخواست بدونم این دختره کیه که اینقدر راحت باهام کل کل میکرد جکسون:چیشده جونی فکرت درگیرع من:بیینم این دختره جدید کیه؟ جکسون:نمیدونم ولی فک کنم ...

#دوقلوهای_شیطون #پارت10 جینیونگ از اعصبانیت نمیدونستم چیکار کنم خیلی دلم میخواست بدونم این دختره کیه که اینقدر راحت باهام کل کل میکرد جکسون:چیشده جونی فکرت درگیرع من:بیینم این دختره جدید کیه؟ جکسون:نمیدونم ولی فک کنم مدل جدید باشه مدیر راجبش گفته بود یه چیزایی من:خیلی پرو تشریف داره بم بم:اوهوک ...

۱ ساعت پیش
14K
#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۶ خیلی بهش فکر کردم ولی نتیجه ای نگرفتم! حس بدی داشتم بخاطر شادی... تابستون هم روبه تمومی بود و منم دیگه کلاسام تموم شدن... امتحانا رو هم که تموم کردم از اونجایی ...

#رمان_گرداب #نویسنده_خاموش #پارت۴۶ خیلی بهش فکر کردم ولی نتیجه ای نگرفتم! حس بدی داشتم بخاطر شادی... تابستون هم روبه تمومی بود و منم دیگه کلاسام تموم شدن... امتحانا رو هم که تموم کردم از اونجایی که دبیرستان فرزانگان معدل بالای ۱۵ میخواس منم که به خودم امیدی نداشتم فرم انتقالیمو ...

۲ ساعت پیش
14K
این توپ، توپِ شیطونکِ تو دست هرکی بمونه، باید یه #سوره بخونه😊 . 🍃 روایت اولین مهمانی دیشب به دعوت یه دوست عزیز رفتم مهمانی جشن ولادت #حضرت_محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم)... چون اونجا کسی رو نمی‌شناختم، با ...

این توپ، توپِ شیطونکِ تو دست هرکی بمونه، باید یه #سوره بخونه😊 . 🍃 روایت اولین مهمانی دیشب به دعوت یه دوست عزیز رفتم مهمانی جشن ولادت #حضرت_محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم)... چون اونجا کسی رو نمی‌شناختم، با تأسی از #پیامبر_مهربانی با ۱۵ تا بادکنکی که از قبل ویژه بچه‌ها خریده بودم رفتم ...

۳ ساعت پیش
17K
پارت ۸ فیک معجزه ی عشق شب شده بود و سهون و ناره تازه به خشکی رسیده بودن . چادرشونو برپا کردن و چند تا وسیله بیرون گذاشتن برای نشستنشون . ناره بدجوری گشنش بود ...

پارت ۸ فیک معجزه ی عشق شب شده بود و سهون و ناره تازه به خشکی رسیده بودن . چادرشونو برپا کردن و چند تا وسیله بیرون گذاشتن برای نشستنشون . ناره بدجوری گشنش بود و شکمش همش صدا میداد و سهون میخندید . دوباره شکمش صدا داد که باعث ...

۵ ساعت پیش
48K
#رویای_غیرممکن #پارت10 #قسمت1 توضیحات درباره این رمان : خب هممون میدونیم که کمپانی های بلک پینک و بی تی اس‌ متفاوتن ولی خب تو این رمان تصور کنین تو یه کمپانی هستن ;-);-) سرمو به ...

#رویای_غیرممکن #پارت10 #قسمت1 توضیحات درباره این رمان : خب هممون میدونیم که کمپانی های بلک پینک و بی تی اس‌ متفاوتن ولی خب تو این رمان تصور کنین تو یه کمپانی هستن ;-);-) سرمو به نشونه بله تکون دادم و تعظیمی کردم که داور ها هم ازم خداحافظی کردن و ...

۶ ساعت پیش
31K
💫 وقتی یه بار از مخاطب خاصت ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت ...

💫 وقتی یه بار از مخاطب خاصت ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ...

۷ ساعت پیش
3K
من سیـبزمینی هستم #پارت_چهارم زارت ، توجه داشته باشید به معنای واقعی کلمه زاارت 😒 اصلا پشمای مهر مادری ریخت با این حرکتت مادر. گفتم : خیلی ممنون مادر جان.😐 ملت از صب تا شب ...

من سیـبزمینی هستم #پارت_چهارم زارت ، توجه داشته باشید به معنای واقعی کلمه زاارت 😒 اصلا پشمای مهر مادری ریخت با این حرکتت مادر. گفتم : خیلی ممنون مادر جان.😐 ملت از صب تا شب قربون صدقه دخترشون میرن، اونوقت مادر ما اینجور مارو خوار میکنه هیییی... مامان: اخه نکه ...

۱۶ ساعت پیش
61K
من سیـبزمینی هستم #پارت_سوم از اتاقم امدم بیرون و بالای پله ها واستادم.میدونید خونمون دوبلکسه ولی این پله هاش یه جوره که نمیشه روش سر خورد. خیلی دوس داشتم عینهو رمانا از پله ها سر ...

من سیـبزمینی هستم #پارت_سوم از اتاقم امدم بیرون و بالای پله ها واستادم.میدونید خونمون دوبلکسه ولی این پله هاش یه جوره که نمیشه روش سر خورد. خیلی دوس داشتم عینهو رمانا از پله ها سر بخورم ولی به این موضوع اگاهم که این کار مساوی با کله پا شدنمه😐 برای ...

۱۶ ساعت پیش
63K
#رمان_ماهک #پارت_49 با ابروهای بالارفته نگاهش کردم ک گفت +بدت میاد؟ _از چی؟ +اینکه کسی به بالشتت دس بزنه _نه بابا منو چه به این سوسول بازیا راحت باش +همین اخلاقاته که حرفشو خورد شیطنتم ...

#رمان_ماهک #پارت_49 با ابروهای بالارفته نگاهش کردم ک گفت +بدت میاد؟ _از چی؟ +اینکه کسی به بالشتت دس بزنه _نه بابا منو چه به این سوسول بازیا راحت باش +همین اخلاقاته که حرفشو خورد شیطنتم گل کرده بود منتظر نگاهش کردم و گفتم _که چی خودشو جمع و جور کرد ...

۱۷ ساعت پیش
59K
#پارت_76 . روی زمین نشستم ک یهو صدای کوبیدن در اومد... . شادی:خانوم؟...خانوم حالتون خوبه؟...صبحونه نخورده نمیشه برین حموم خوب نیست...خانوم؟...صدامو میشنوید؟...یا خدا خانوم؟...علــــــی؟...علـــــــی بدووووووو..ــ . صدای داد هاو صدا زدن هاش میومد ولی من ...

#پارت_76 . روی زمین نشستم ک یهو صدای کوبیدن در اومد... . شادی:خانوم؟...خانوم حالتون خوبه؟...صبحونه نخورده نمیشه برین حموم خوب نیست...خانوم؟...صدامو میشنوید؟...یا خدا خانوم؟...علــــــی؟...علـــــــی بدووووووو..ــ . صدای داد هاو صدا زدن هاش میومد ولی من بی حال افتاده بودم و جون نداشتم حتی زبونم و به کار بگیرم...بدنم ضعف رفته ...

۱۷ ساعت پیش
61K
پارت چهل و دو #ســـورن : پیام گوشیم بلند شد برش داشتمو دیدم اتریناس . ابروهام ا تعجب بالا رفتو رفتم تو وات ک ببینم چ زری زده . رفتم دیدم نوشته سلام میخوام ببینمت ...

پارت چهل و دو #ســـورن : پیام گوشیم بلند شد برش داشتمو دیدم اتریناس . ابروهام ا تعجب بالا رفتو رفتم تو وات ک ببینم چ زری زده . رفتم دیدم نوشته سلام میخوام ببینمت خواهش میکنم . اوووف ادم تا چ حد پرو . رفتمو مسدودش کردمو گرفتم خوابیدم ...

۱۸ ساعت پیش
29K
(پارت2) تو کسری از ثانیه شاید هزاران فکر و خیال از بستر خاکستری ذهنم گذشت و رفت افکاری که حتی بعضیاشون میتونستن آرامش و لذت رو هم برام به ارمغان بیارن اما از میون همه ...

(پارت2) تو کسری از ثانیه شاید هزاران فکر و خیال از بستر خاکستری ذهنم گذشت و رفت افکاری که حتی بعضیاشون میتونستن آرامش و لذت رو هم برام به ارمغان بیارن اما از میون همه اون افکارر جور واجور، اونی که بیشتر از همه ذهنمو بخودش مشغول کرده بود این ...

۲۱ ساعت پیش
75K