نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#و_خدایی_که_همین_نزدیکیست! ❤ ️ دو تا بچه بودن توی شکم مادر. اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که میتونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم. اولی: ...

#و_خدایی_که_همین_نزدیکیست! ❤ ️ دو تا بچه بودن توی شکم مادر. اولی میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که میتونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم. اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی ...

۱۸ مرداد 1398
15K
#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه ...

#پارت ـ چهارده دو تا بازو هام رو تویه دستاش گرفت و فشار داد .. خیلی دردم گرفت ، ولی به رویه خودم نیوردم سهیل ـ شما همیشه زمانی که یه مسولیت بزرگ رو دوشتونه فرار میکنین؟ + میشه واضح بحرفی متوجه نمیشم ... ـ میگـم واجـب بـود بری عروسیه ...

۵ فروردین 1398
304K
رمان همزاد پارت ۶9 #آراز آستین مانتوشو گرفتم و ب سمت بیرون کشیدمش ک با عصبانیت گفت:داری چیکار میکنی؟چرا نزاشتی برم اون آردو شتکش کنم ها... -خیلی خوب خانوم جنگجو..یکم تنهاشون بزار تازه نور همه ...

رمان همزاد پارت ۶9 #آراز آستین مانتوشو گرفتم و ب سمت بیرون کشیدمش ک با عصبانیت گفت:داری چیکار میکنی؟چرا نزاشتی برم اون آردو شتکش کنم ها... -خیلی خوب خانوم جنگجو..یکم تنهاشون بزار تازه نور همه چیو یادش اورده... سرشو تکون داد ک گفتم: -گرسنت نیس؟ سریع سرشو بلند کردو با ...

۲۹ اسفند 1397
55K
ادامه داستان دروازه های فلزی و بزرگ مدرسه کتی را یاد زندانهای داخل فیلم انداخت و کلا حس خوبی برای کتی نداشت پیرمردی بسمت در آمد تا در را باز کند پیرمردی ژنده پوش و ...

ادامه داستان دروازه های فلزی و بزرگ مدرسه کتی را یاد زندانهای داخل فیلم انداخت و کلا حس خوبی برای کتی نداشت پیرمردی بسمت در آمد تا در را باز کند پیرمردی ژنده پوش و ریشویی که آلفرد نام داشت و بنظر مرد مهربانی می آمد برای کتی دستی تکان ...

۱۰ اسفند 1397
292K
مکالمه دو جنین در شکم مادر: ⇩ اولی: تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ 🔹 ‍ دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم 🔹 ‍ ...

مکالمه دو جنین در شکم مادر: ⇩ اولی: تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ 🔹 ‍ دومی: آره حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم 🔹 ‍ اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون ...

۵ اسفند 1397
3K
#مکالمه دو #جنین در شکم #مادر: ⇩ اولی: تو به زندگی بعد #زایمان #اعتقاد داری؟ 🔹 ‍ دومی: آره #حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با #دهن چیزی بخوریم 🔹 ‍ ...

#مکالمه دو #جنین در شکم #مادر: ⇩ اولی: تو به زندگی بعد #زایمان #اعتقاد داری؟ 🔹 ‍ دومی: آره #حتما. یه جایی هست که می تونیم راه بریم شاید با #دهن چیزی بخوریم 🔹 ‍ اولی: امکان نداره. ما با #جفت #تغذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون ...

۵ اسفند 1397
5K
#هدف_از_خلقت موضوعی که برای این جلسه انتخاب کردم ، موضوع خلقت هست 💢 می خواهیم ببینیم ما چه هستیم ❓ به چه دردی می خوریم❓ و چه باید بکنیم ❓ اولین سؤالی که در ذهن ...

#هدف_از_خلقت موضوعی که برای این جلسه انتخاب کردم ، موضوع خلقت هست 💢 می خواهیم ببینیم ما چه هستیم ❓ به چه دردی می خوریم❓ و چه باید بکنیم ❓ اولین سؤالی که در ذهن انسانی که حتی مقدار کمی عقل داره . بوجود می یاد این هست که من ...

۳ اسفند 1397
361K
Lately I’ve been hard to reach تازگیا من به سختی قابل دسترسم I’ve been too long on my own خیلی وقته تو خودمم. . Everybody has a private world هرکسی یه دنیای شخصی واسه خودش ...

Lately I’ve been hard to reach تازگیا من به سختی قابل دسترسم I’ve been too long on my own خیلی وقته تو خودمم. . Everybody has a private world هرکسی یه دنیای شخصی واسه خودش داره Where they can be alone جایی که می تونه تنها باشه Are you calling ...

۳ دی 1397
51K
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
929K
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
1M
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
1M
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
1M
با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! ...

با گذشتن دو روز که خونه عمورضا وپیش ستایش بودم بدجوری دلم برای عمارت وعلی الخصوص نیما تنگ شد...ستایش پای کتابای ارشدش نشسته بود و درس میخوند: -میگم مهسا جون یه سوال بپرسم جوابمومیدی؟ -بپرس! -چرا عوض شدی؟ -عوض شدم؟ -آره دیگه...یه جوری شدی! -چه جور؟...متوجه نمیشم... -شدی شبیه اون ...

۶ آذر 1397
1M
#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک ...

#پارت_۱۸_۱۹_۲۰ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور بهراد شب عقدش😉 ) منتظر کامنتای محترمانه تون هستم😊 ملک گوشه حیاط به دیوار تکیه دادم سر خوردم زمین عماد اومد کنارم نشست +قبلا انقد ب این چیزا حساس نبودی -فک کردی چون با خودت بودم قرارع با همه اونجوری باشم؟خیلی بیشعوری موزاییکای کف حیاط سرد ...

۴ آذر 1397
157K
#پارت_۱۲-۱۳ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور عماد) بدون در نظر گرفتن اتفاقاتی که بعد از تصمیم من می افتاد فقط وفقط به فکر اذیت کردن عماد بودم به بعدشم فکر نمی کردم عمه اینا که رفتن بابا ...

#پارت_۱۲-۱۳ #بی_نهایت_عشق (عکس کاور عماد) بدون در نظر گرفتن اتفاقاتی که بعد از تصمیم من می افتاد فقط وفقط به فکر اذیت کردن عماد بودم به بعدشم فکر نمی کردم عمه اینا که رفتن بابا شروع کرد به حرف زدن بابا(متین):دخترم میدونی که خیلی دوست داریم و به فکرتیم و ...

۲ آذر 1397
59K