نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_هفتاد_و_سه #میجو #بک_کیونگ خواستم از بغلش بیام بیرون که محکم تر گرفتم و گفت : دودقیقه وول نخور. سرمو اروم تکون دادم که گفت : از سه روز بعد که قراره بری دانشگاه منم همراهت ...

#پارت_هفتاد_و_سه #میجو #بک_کیونگ خواستم از بغلش بیام بیرون که محکم تر گرفتم و گفت : دودقیقه وول نخور. سرمو اروم تکون دادم که گفت : از سه روز بعد که قراره بری دانشگاه منم همراهت میام. حق نداری تنها بری. اروم باشه ای گفتم و به خیره نگاه کرد. یکهفته ...

۷ ساعت پیش
13K
صبح که بلند شدم!.... پنجره را دیدم که به آسمان اشاره داشت که چه ضیافت دیده بود برای مهمان ها آری فقط ابرها دعوت شده بودند. لباس هایم را به تن کردم به این فکر ...

صبح که بلند شدم!.... پنجره را دیدم که به آسمان اشاره داشت که چه ضیافت دیده بود برای مهمان ها آری فقط ابرها دعوت شده بودند. لباس هایم را به تن کردم به این فکر افتادم شاید امروز شبنم ها مهمان گلها شوند و خورشید چند صباحی دور بماند تا ...

۸ ساعت پیش
14K
🍂 گفتم:«یادته اولین بار به کی دوستت دارمو گفتی» چشمهایش را بست انگار میخواست به یاد بیاورد چند ثانیه یک دقیقه دو دقیقه فکر کردم خوابش برد با دست تکانش دادم گفتم کجایی؟ چشمانش را ...

🍂 گفتم:«یادته اولین بار به کی دوستت دارمو گفتی» چشمهایش را بست انگار میخواست به یاد بیاورد چند ثانیه یک دقیقه دو دقیقه فکر کردم خوابش برد با دست تکانش دادم گفتم کجایی؟ چشمانش را باز کرد خیره به چشمانم شد خیره تر زل زد به نگاهم گفتم:« اقا من ...

۹ ساعت پیش
14K
کنار تیر چراغ برق ، زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون ...

کنار تیر چراغ برق ، زیر شاخه های درخت بیدی که از خانه ای قدیمی بیرون زده بود ایستاده بودم و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به زمین منتظر بودم از خانه بیرون بیاید. باران گرفته بود همه جا را ، چشم دوخته بودم به پنجره ی اتاقش ...

۱۰ ساعت پیش
23K
پارت ۲۲ فیک عشق بی نهایت از اینکه بغل سهون بخوابه میترسید و خجالت میکشید . توی فکراش بود که سهون دستش رو گرفت و کشید و انداختش روی تخت که صورتشون رو به روی ...

پارت ۲۲ فیک عشق بی نهایت از اینکه بغل سهون بخوابه میترسید و خجالت میکشید . توی فکراش بود که سهون دستش رو گرفت و کشید و انداختش روی تخت که صورتشون رو به روی هم قرار گرفت . نیارا یکم صورتش رو کشید عقب و گفتن _یا اوه سهون ...

۱۰ ساعت پیش
28K
قسمت سیزدهم😘 ناتالی رفته بود بیرون یه گشتی بزنه هینامی و کو تا اون نیومده خونه رو تمیز میکردن از لای وسایلهای ناتالی عکس نیکو افتاد بیرون که زیرش نوشته شده بود ازت متنفرم اونم ...

قسمت سیزدهم😘 ناتالی رفته بود بیرون یه گشتی بزنه هینامی و کو تا اون نیومده خونه رو تمیز میکردن از لای وسایلهای ناتالی عکس نیکو افتاد بیرون که زیرش نوشته شده بود ازت متنفرم اونم خوشخت و با رنگ قرمز هینامی متوجه نشد یهو کو در اتاق رو باز کرد ...

۱۱ ساعت پیش
8K
#رمان_ماهک #پارت_114 + دست خودم نیست ماهک، تو کاری نکردی، از دست توهم ناراحت نیستم، فقط فقط واسم سخته روزی که دیگه نباشی سخته که حس کنم میخوان ازم بگیرنت، سخته ماهک سخته چشمامو به ...

#رمان_ماهک #پارت_114 + دست خودم نیست ماهک، تو کاری نکردی، از دست توهم ناراحت نیستم، فقط فقط واسم سخته روزی که دیگه نباشی سخته که حس کنم میخوان ازم بگیرنت، سخته ماهک سخته چشمامو به زمین دوختم. صدام کرد منتظر نگاهش کردم. لب زد، تکلیف این زندگی چیه ماهک حست ...

۱۱ ساعت پیش
24K
#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت173* ★فصل دوم★ \هوداد\ صداش میزدم ولی تکون نمیخورد ، اینقدر فکر کرد و به خودش فشار آورد که از بینیش و گوشش خون جاری شد.... _غوغا.... غوغا...... میکشمت اگر ...

#_فرمـ👑 ـانروای مغرور 🔱 * پارت173* ★فصل دوم★ \هوداد\ صداش میزدم ولی تکون نمیخورد ، اینقدر فکر کرد و به خودش فشار آورد که از بینیش و گوشش خون جاری شد.... _غوغا.... غوغا...... میکشمت اگر بلایی سر غوغا بیاد هر چی تکونش دادم ، داد زدم هیچ تعغییری نکـــــرد یه ...

۱۱ ساعت پیش
31K
جای روی تصورم نقش گرفت

جای روی تصورم نقش گرفت "آوا" قد بلند بود و کشیده با چشم هایی که... چشم هایی که علیرضا روز و شب های زیادی از گیرایی و درشت بودن و رمز و راز های مختلفشون پیشم حرف میزد ولی بار اولی که توی اون چشم های عسلی خیره شدم هربار ...

۱۱ ساعت پیش
26K
#خان_زاده #پارت223 دنبال موبایلم گشتم.خداروشکر که توی کیفم بود. شماره ی اهورا رو گرفتم که بعد از کلی معطلی جواب داد _بله؟ با عصبانیت داد زدم _این چه مسخره بازیه؟چرا منو آوردی این‌جا؟ _چون لازم ...

#خان_زاده #پارت223 دنبال موبایلم گشتم.خداروشکر که توی کیفم بود. شماره ی اهورا رو گرفتم که بعد از کلی معطلی جواب داد _بله؟ با عصبانیت داد زدم _این چه مسخره بازیه؟چرا منو آوردی این‌جا؟ _چون لازم بود یه مدت اونجا بمونی! صدام بی اختیار بالاتر رفت _تو حق نداری برای من ...

۱۳ ساعت پیش
17K
قسمت دوازدهم😘 ناتالی دیگه گریه نمی کرد اخه مگه با وجود هینامی چان گریه معنایی داره؟؟ کویاگا دراز کشون رو تخت افتاده بود ویاتو اروم در گوشش گفت حالت خوبه قرصاتو خوردی؟؟ کویاگا گفت آره ...

قسمت دوازدهم😘 ناتالی دیگه گریه نمی کرد اخه مگه با وجود هینامی چان گریه معنایی داره؟؟ کویاگا دراز کشون رو تخت افتاده بود ویاتو اروم در گوشش گفت حالت خوبه قرصاتو خوردی؟؟ کویاگا گفت آره خوبم قرصامم خوردم یراسا کجاس ؟؟ویاتو حرصش گرفت سعی کرد اروم باشه دندان هایش را ...

۱۳ ساعت پیش
14K
+دوسش داشتی؟ -نه +پس مهم نی.. -معلومه که دوسش نداشتم..عاشقش بودم.. -اون چی؟ اوایل نه اما بعدش چرا دوسم داشت اما الان نه! +کسی رو جایگزینت کرد؟ -اره .. +اهوم..حق داری -معلومه که حق دارم..هر ...

+دوسش داشتی؟ -نه +پس مهم نی.. -معلومه که دوسش نداشتم..عاشقش بودم.. -اون چی؟ اوایل نه اما بعدش چرا دوسم داشت اما الان نه! +کسی رو جایگزینت کرد؟ -اره .. +اهوم..حق داری -معلومه که حق دارم..هر دفع از یکی ضربه میخورم +بهش فرصت نمیدی؟ -دادم همین امروز..اما.. +اما چی؟ -اجازه دادم ...

۱۳ ساعت پیش
17K
#پارت_هجدهـم

#پارت_هجدهـم " هرروز به یه بهونـه ای شوگا رو میدیدم .. اونم روز ب روز بیشتر عذیتم میکـرد.. دیگه بیخیالش شده بودم:) حالا یه کار جدید توی کمپانی دیگه پیدا کردم..دوباره طراح ارشد بودم ولی توی یه کمپانـی دیگه! و برای سلبریتی های معروف لباس طراحی میکردم.. یه سال گذشته ...

۱۳ ساعت پیش
16K
من سیبزمینی هستم #پارت_دهم مامان که امد تو چشمش به مجتبی افتاد، با دوق رفت نزدیکش و گفت : خدایا...ببین کی اینجاس ؟ مجتبی رو بغل کردو گفت : عزیر مامان چقدر دلم برات تنگ ...

من سیبزمینی هستم #پارت_دهم مامان که امد تو چشمش به مجتبی افتاد، با دوق رفت نزدیکش و گفت : خدایا...ببین کی اینجاس ؟ مجتبی رو بغل کردو گفت : عزیر مامان چقدر دلم برات تنگ شده بود. مجتبی هم بغلش کرد... (الان اگه من بودم پرتم میکرد اونور و میگفت ...

۱۴ ساعت پیش
27K
#پارت_۷۹ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii آهو: برگشتم سمت صدا _ببخشید خانوم زن کامل سنی بهم با لبخندش زل زده بود.. _آهو؟ مکث کردم. _شما؟ _فکر نمیکردم اینجا ببینمت در حالی که سردرگم شده بودم با تعجب ...

#پارت_۷۹ #آخرین_تکه_قلبم نویسنده #izeinabii آهو: برگشتم سمت صدا _ببخشید خانوم زن کامل سنی بهم با لبخندش زل زده بود.. _آهو؟ مکث کردم. _شما؟ _فکر نمیکردم اینجا ببینمت در حالی که سردرگم شده بودم با تعجب پرسیدم: _من هنوز شمارو نشناختما! _تو منو نمیشناسی اما من تو رو خوب میشناسم...موهای فرت ...

۱۴ ساعت پیش
24K
#لطفا_خوانده_شود_ممنونم 💎 نظر دانشمندان و هنرمندان غیر مسلمان در مورد حجاب نظر فمینیست ها و دانشمندان غربی درمورد حجاب ✅ Iردکتر هنری مکو: حجاب تایید کننده ی حریم شخصی، انحصار و اهمیت قلمروی خانوادگی است. ...

#لطفا_خوانده_شود_ممنونم 💎 نظر دانشمندان و هنرمندان غیر مسلمان در مورد حجاب نظر فمینیست ها و دانشمندان غربی درمورد حجاب ✅ Iردکتر هنری مکو: حجاب تایید کننده ی حریم شخصی، انحصار و اهمیت قلمروی خانوادگی است. من از ارزش هایی که حجاب نمایان گر آن است، جانبداری میکنم. بویژه اختصاص زنان ...

۱۵ ساعت پیش
18K
قسمت یازدهم😘 ناتالی به خونه هینامی رفت و کلی ازش پذیرایی کردن کو گربه کوچولوشو به ناتالی نشون داد ناتالی هنوز ناراحت بود هینامی لبخندی به ناتالی زد و گفت بیا اینجا ما اتاق اضافی ...

قسمت یازدهم😘 ناتالی به خونه هینامی رفت و کلی ازش پذیرایی کردن کو گربه کوچولوشو به ناتالی نشون داد ناتالی هنوز ناراحت بود هینامی لبخندی به ناتالی زد و گفت بیا اینجا ما اتاق اضافی برای مهمونمون آماده کردیم بعد ساک کوچک ناتالی رو گرفت و گزاشت توی اتاق ناتالی ...

۱۵ ساعت پیش
10K