نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

. یک سال از اومدنِ رحمان به روستا میگذشت.. دیگه حسابی از زندگیِ هم خبر داشتیم.. رحمان دوتا خواهر داشت که از خودش کوچیکتر بودن اما ازدواج کرده بودن.. پدر و مادرش هر دو معلم ...

. یک سال از اومدنِ رحمان به روستا میگذشت.. دیگه حسابی از زندگیِ هم خبر داشتیم.. رحمان دوتا خواهر داشت که از خودش کوچیکتر بودن اما ازدواج کرده بودن.. پدر و مادرش هر دو معلم بودن.. اصالتشون واسه تبریز بود اما تو تهران به دنیا اومدن و بزرگ شدن.. من ...

۴ ساعت پیش
13K
#ویرانگران_رنگی پارت۲۴ فلوریا* +پرستار:ولی اون داخل کماست اقای دکتر! (خدا نکنه یونگی تو کما باشه) +لی :چیییی چیمیگی جدی ک نمیگی؟؟؟ +پرستار:اون داخل اتاق ای سیوعه! _لی بدون توجه ب من با عجله رفت بیرون ...

#ویرانگران_رنگی پارت۲۴ فلوریا* +پرستار:ولی اون داخل کماست اقای دکتر! (خدا نکنه یونگی تو کما باشه) +لی :چیییی چیمیگی جدی ک نمیگی؟؟؟ +پرستار:اون داخل اتاق ای سیوعه! _لی بدون توجه ب من با عجله رفت بیرون دکترم نشست روی صندلی کنارم و شروع کرد ب سوال پرسیدن!! لارینا* +میچا:لارینا صدامو میشنوی!؟؟ ...

۱۱ ساعت پیش
10K
❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــــق.... پارت 67 نیلوفر: محسن : چیه مگه به نیلوفرم حسودی می کنی فربد : نه فقط نمی دونم این نیلوفرمهره ای مارداره همه دوسش دارن محسن : محیا : نامزادت ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــــق.... پارت 67 نیلوفر: محسن : چیه مگه به نیلوفرم حسودی می کنی فربد : نه فقط نمی دونم این نیلوفرمهره ای مارداره همه دوسش دارن محسن : محیا : نامزادت خیلی حسوده محیا : نه بابا شوخی می کنه محیا : فربد بریم تاب لیلی ...

۱ روز پیش
34K
#بخونید ;) چی میشد اگر بلد بودیم حسمونو همونجور که واقعا هست درک کنیم و همونقد صادقانه به زبون بیاریمش؟ چی میشد اگر علاقه‌مونو به اونکه شب و روزمون شده، میرفتیم میگفتیم و مطمئنم بودیم ...

#بخونید ;) چی میشد اگر بلد بودیم حسمونو همونجور که واقعا هست درک کنیم و همونقد صادقانه به زبون بیاریمش؟ چی میشد اگر علاقه‌مونو به اونکه شب و روزمون شده، میرفتیم میگفتیم و مطمئنم بودیم اونم حرف واقعی دلشو بهمون میزنه؟ مثلا عاشق یکی میشدیم، میرفتیم میگفتیم فلانی چند وقته ...

۲ روز پیش
75K
یادم رفت که خستم انقدر خندیدم که از چشمم اشک از چشمام میومد. با صدایی که هنوز خنده توش بود گفتم: دقیقا همین امشب بچه میخوای؟ لجوجانه گفت: بله دقیقا همین امشبِ امشب. یکم سعی ...

یادم رفت که خستم انقدر خندیدم که از چشمم اشک از چشمام میومد. با صدایی که هنوز خنده توش بود گفتم: دقیقا همین امشب بچه میخوای؟ لجوجانه گفت: بله دقیقا همین امشبِ امشب. یکم سعی کردم جدی با شم و گفتم : اما عزیزم من خیلی خستم ، اجازه بده ...

۲ روز پیش
95K
و من حض کردم ! مثل همیشه... کیان پر از انرژی بود.من یکم هم خسته شده بودم، اونم به خاطر لباس و آرایش و بند و بساطی بود که کیان نداشت . اما اون یه ...

و من حض کردم ! مثل همیشه... کیان پر از انرژی بود.من یکم هم خسته شده بودم، اونم به خاطر لباس و آرایش و بند و بساطی بود که کیان نداشت . اما اون یه سره خوشحالی می‌کرد و دم به دقیقه بوسم می کرد. آخر بهش گفتم: کیان تا ...

۲ روز پیش
101K
بعد از رفتن کیان از ایران و از دست دادن بچم توی یه خلسه ی بزرگ فرو رفتم و حتی بدتر از قبل! بهار به زور منو به یه روانشناس معرفی کرد . هر هفته ...

بعد از رفتن کیان از ایران و از دست دادن بچم توی یه خلسه ی بزرگ فرو رفتم و حتی بدتر از قبل! بهار به زور منو به یه روانشناس معرفی کرد . هر هفته سر ساعت می اومد و منو میبرد ، اما دکترم از دستم خسته شده بود ...

۲ روز پیش
63K
#پارت_21 بعد از اون روز و به هوش اومدنم توی اتاقم...تصمیمم برای این که شکستشون بدم جدی تر شد...ولی گزاشتم به وقتش... . دو روز گزشت و تا امروز به نظر جنگ تمام شده میومد ...

#پارت_21 بعد از اون روز و به هوش اومدنم توی اتاقم...تصمیمم برای این که شکستشون بدم جدی تر شد...ولی گزاشتم به وقتش... . دو روز گزشت و تا امروز به نظر جنگ تمام شده میومد و من شکست خورده... . ولی من منتظر فرصت مناسبش بودم...تا به روش خودم حالشونو ...

۲ روز پیش
58K
دلم یکم آروم گرفت . بلند شدم دوش گرفتم و رفتم باشگاه، یه کم خرید کردم و برگشتم خونه! ناهار خوردم و داشتم فیلم میدیدم که گوشیم زنگ خورد. اول فکر کردم کیانه ، ولی ...

دلم یکم آروم گرفت . بلند شدم دوش گرفتم و رفتم باشگاه، یه کم خرید کردم و برگشتم خونه! ناهار خوردم و داشتم فیلم میدیدم که گوشیم زنگ خورد. اول فکر کردم کیانه ، ولی یه شماره خارج از ایران بود و البته ناشناس.... جواب دادم: بله؟ یه صدایی که ...

۲ روز پیش
45K
بعد از مراسم چهلم از اطرافیان خواستیم لباس های مشکی شون رو در بیارن ، اما خودمون نمی تونستیم! مامان به من و بهار می‌گفت: شما شوهرتون جوونه، باید حواستون به زندگیتون باشه، به خودتون ...

بعد از مراسم چهلم از اطرافیان خواستیم لباس های مشکی شون رو در بیارن ، اما خودمون نمی تونستیم! مامان به من و بهار می‌گفت: شما شوهرتون جوونه، باید حواستون به زندگیتون باشه، به خودتون برسید! با مشکی پوشیدن و عزاداری کردن برای عزیز، اون خدا بیامرز برنمیگرده!!! بهار بعد ...

۲ روز پیش
55K
ولی من توجهی نکردم. خودمو از دست کیآن رها کردم و با شتاب رفتم داخل. چشمم هیچی نمی دید، گوشام هیچی نمی شنید! نگاهم فقط به جسم پوشیده در ملحفه سفیدی بود که رو به ...

ولی من توجهی نکردم. خودمو از دست کیآن رها کردم و با شتاب رفتم داخل. چشمم هیچی نمی دید، گوشام هیچی نمی شنید! نگاهم فقط به جسم پوشیده در ملحفه سفیدی بود که رو به قبله خوابونده شده بود! این عزیزی که همه براش مویه می کردن تا دیشب گل ...

۲ روز پیش
40K
کیان عاشق تمام مراسم هایی بود که باید به جا می آوردیم . یعنی عید دیدنی ها رو از بعد از ناهار شروع کرد. رفتیم خونه عمو جهان و چند ساعتی کنارش بودیم. چون بزرگ ...

کیان عاشق تمام مراسم هایی بود که باید به جا می آوردیم . یعنی عید دیدنی ها رو از بعد از ناهار شروع کرد. رفتیم خونه عمو جهان و چند ساعتی کنارش بودیم. چون بزرگ فامیل بود توی این چند ساعت خیلی ها اومدن و رفتن که باعث شد ما ...

۲ روز پیش
54K
فردای اون روز سونیا تصمیم گرفت بره ویلای دوستش. حالا این دوستش از کجا پیداش شد؟ من که نفهمیدم ! ولی خیلی ، هم خوشحال شدم ، هم خیلی استقبال کردم ! یاشارو می شد ...

فردای اون روز سونیا تصمیم گرفت بره ویلای دوستش. حالا این دوستش از کجا پیداش شد؟ من که نفهمیدم ! ولی خیلی ، هم خوشحال شدم ، هم خیلی استقبال کردم ! یاشارو می شد تحمل کرد، اما سونیا رو اصلاً. یاشار هرچی میگفت میذاشتم پای اروپایی بودنش. اهمیت نمیدادم! ...

۲ روز پیش
40K
پارت ۶۶ : رفتم سمت در حیات و رفتم پیشش نشستم گفتم : وی چرا تو خودتی وی خیلی آروم گفت : نمیتونم فراموشش کنم من : مگه تو حلم دادی ؟؟؟؟ وی : نه ...

پارت ۶۶ : رفتم سمت در حیات و رفتم پیشش نشستم گفتم : وی چرا تو خودتی وی خیلی آروم گفت : نمیتونم فراموشش کنم من : مگه تو حلم دادی ؟؟؟؟ وی : نه من : پس من‌ خودم انداختم وی : ببین میخواستم صبح یک چیزی بگم من ...

۳ روز پیش
50K
یه تای ابروش و داد بالا..یه کم رو صندلیش جا به جا شد و خودش و با غذاش مشغول کرد.. –اوهوم..کی؟کِی؟.. با بدجنسی لبخند زدم: شما جنابه اقای متین و متشخـــــص..همین چند دقیقه پیش.. یه ...

یه تای ابروش و داد بالا..یه کم رو صندلیش جا به جا شد و خودش و با غذاش مشغول کرد.. –اوهوم..کی؟کِی؟.. با بدجنسی لبخند زدم: شما جنابه اقای متین و متشخـــــص..همین چند دقیقه پیش.. یه نگاه کوتاه بهمون انداخت و گفت:خب حتما اشتباه می کنی..من همین جوری نگات کردم..در اصل ...

۳ روز پیش
62K
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه آخر کلاس ...

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم ...

۳ روز پیش
7K
❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــــــق.... پارت 61 نیلوفر : از درد نمی تونستم تکون بخورم محیا کنارم بود وسعی می کرد آرومم کنه پرستاراومد تو اتاق وگفت : چی شده باز درد داری ؟ - ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشـــــــــق.... پارت 61 نیلوفر : از درد نمی تونستم تکون بخورم محیا کنارم بود وسعی می کرد آرومم کنه پرستاراومد تو اتاق وگفت : چی شده باز درد داری ؟ - خیلی دردداره محیا : چرا مسکن نمی زنید پرستار : مسکن زدیم زیادیش خوب نیست ...

۴ روز پیش
86K
❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــــق.... پارت 60 مهرداد : یه مقدارداز موهاش بیرون بود خودم جم کردم براش وبااعتراض گفتم :اینجوری بیمارمی برید اتاق عمل پرستارلبخندی زدوگفت : کلا به همه چیز اعتراض دارید شما ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــــق.... پارت 60 مهرداد : یه مقدارداز موهاش بیرون بود خودم جم کردم براش وبااعتراض گفتم :اینجوری بیمارمی برید اتاق عمل پرستارلبخندی زدوگفت : کلا به همه چیز اعتراض دارید شما - این حق رو دارم یانه پرستار : بله ببخشید چشم مراقب خانمتون هستیم پرستار ...

۴ روز پیش
77K