نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#the_moon_is_for_me #part_3 /دوماه بعد/ #امیر الان دوماهه با عشق قدیمیم دوستم . آیرینم منو دوست دارع و این خیلی منو خوشحال میکنه. باهم رفتیم توی کافه. نشستیم که ته یئون اومد پیشمون نشست. _برا چی ...

#the_moon_is_for_me #part_3 /دوماه بعد/ #امیر الان دوماهه با عشق قدیمیم دوستم . آیرینم منو دوست دارع و این خیلی منو خوشحال میکنه. باهم رفتیم توی کافه. نشستیم که ته یئون اومد پیشمون نشست. _برا چی اومدی. ته یئون : اومدم درباره ی یه موضوعی باهاتون صحبت کنم. آیرین : چی؟ ...

۱۶ مرداد 1398
0
#پارت دویست و شانزده... #جانان.. من: خیلی دوستم داره که روزی چند وعده کتکم میزنه.. شبا هم رابطه بدون هیچ ملایمتی.. یک ماهه دارم دوست داشتن کارن رو تجربه مکنم... عادل : نمیدونم چی بگم ...

#پارت دویست و شانزده... #جانان.. من: خیلی دوستم داره که روزی چند وعده کتکم میزنه.. شبا هم رابطه بدون هیچ ملایمتی.. یک ماهه دارم دوست داشتن کارن رو تجربه مکنم... عادل : نمیدونم چی بگم ....فقط شرمنده هستم.. من: چرا تو شرمنده ای ...اونی که باید نیست ...تو واسه چی ...

۶ مرداد 1398
0
پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس ...

پارت هشتادو سه تا خواستم دوباره شمارشو بگیرم یه ماشین کنارم زد رو ترمز که دیدم یاشاره، اشاره کرد سوار شم که بی حرف سوار شدمو راه افتاد سمت خونمون، ذهنم درگیر اون فرد ناشناس بود که یاشار محکم زد رو فرمونو با اخم گفت : + دیگه پامو تو ...

۱۶ فروردین 1398
0
پارت هشتاد - کاری که من میکنم به نفع همون رئیسه، دیگه زنده موندن اون جز ضرر چیزی واسمون نداره چون اختیار دهنشو نداره حرفمو تاکید کردو سیگارشو روشن کرد که مساوی شد با خارج ...

پارت هشتاد - کاری که من میکنم به نفع همون رئیسه، دیگه زنده موندن اون جز ضرر چیزی واسمون نداره چون اختیار دهنشو نداره حرفمو تاکید کردو سیگارشو روشن کرد که مساوی شد با خارج شدن من از اتاق، امشب واسم یه شب رویاییه چون بلاخره از شره اون تانیای ...

۱۵ فروردین 1398
0
پارت هفتادو هفت + برعکس ظاهرش خیلی خوشمزس خندیدمو گفتم : - مثل خونت که ظاهرش بده ولی باطنش حرف نداره، بعد از مدت ها جایی اومدم که توش خیلی آرامش دارم، احساس میکنم حالم ...

پارت هفتادو هفت + برعکس ظاهرش خیلی خوشمزس خندیدمو گفتم : - مثل خونت که ظاهرش بده ولی باطنش حرف نداره، بعد از مدت ها جایی اومدم که توش خیلی آرامش دارم، احساس میکنم حالم از قبل خیلی بهتر شده لبخندی به روم پاشیدو تا اومد چیزی بگه گوشیم شروع ...

۱۴ فروردین 1398
0
پارت شصتو چهار + زهره ترک شدم یاشار خان، تو اتاق عمله یکم صبر کن عملش تموم شد بهش میگم که دنبالش میگردی موقع حرف زدن اصلا نگام نمیکردو کلا سرش پایین بود، تو این ...

پارت شصتو چهار + زهره ترک شدم یاشار خان، تو اتاق عمله یکم صبر کن عملش تموم شد بهش میگم که دنبالش میگردی موقع حرف زدن اصلا نگام نمیکردو کلا سرش پایین بود، تو این مدت که بیشتر باهاش هم کلام شدم فهمیدم هنوزم دخترایی که کمرو و خجالتی بودنشون ...

۶ فروردین 1398
0
یلدا بانو کیمیا از در رفت بیررون هق هقم شدید تر شد. سهیل اومد نزدیکم .. سهیل ــ من نمـ داد زدم +خفه شوورو نمیخوام صدات رو بشنومممم... بزور دستام و گرفت و من رو ...

یلدا بانو کیمیا از در رفت بیررون هق هقم شدید تر شد. سهیل اومد نزدیکم .. سهیل ــ من نمـ داد زدم +خفه شوورو نمیخوام صدات رو بشنومممم... بزور دستام و گرفت و من رو نشوند رویه کاناپه .. یه ریز اشکام میودن.. صدام و بردم بالا + اخـه تو ...

۶ فروردین 1398
0
پارت پنجاهو نه فوری با کف دستام‌ محکم زدم رو گونه هام که ببینم واقعا بیدارم یا نه که دیدم‌‌ بله بیدارم، یعنی قسمت بوده من یه سال پیش سر امتحان شهری با ساشا و ...

پارت پنجاهو نه فوری با کف دستام‌ محکم زدم رو گونه هام که ببینم واقعا بیدارم یا نه که دیدم‌‌ بله بیدارم، یعنی قسمت بوده من یه سال پیش سر امتحان شهری با ساشا و تانیا آشنا شم بعدم‌ باهم دوست بشیم بعدش با یاشار آشنا شمو شریک کاریم بشیم ...

۲ فروردین 1398
0
پارت سیو یک - آهان، خب حالا که اومدین بهتره بریم داخل من جلو تر از اونا رفتم داخلو همین که اونا اومدن دیدم مهرداد با دیدن شقایق لبخندی زدو بهم سلام کردن، ساشا و ...

پارت سیو یک - آهان، خب حالا که اومدین بهتره بریم داخل من جلو تر از اونا رفتم داخلو همین که اونا اومدن دیدم مهرداد با دیدن شقایق لبخندی زدو بهم سلام کردن، ساشا و تانیا هم با نگرانی به گلرو نگاه میکردنو از شقایق میپرسیدن چیشده که محضر دار ...

۱ اسفند 1397
0
پارت بیستو نه - آره احتمالا + پس دوستمم داری؟ به اطرافم نگاه کردمو گفتم : - یه چیزی نیست بکوبمش تو فرق سرت پررو، نخیر تو هنوز به مرحله دوست داشتن نرسیدی یه رفیق ...

پارت بیستو نه - آره احتمالا + پس دوستمم داری؟ به اطرافم نگاه کردمو گفتم : - یه چیزی نیست بکوبمش تو فرق سرت پررو، نخیر تو هنوز به مرحله دوست داشتن نرسیدی یه رفیق ساده ای + حدس میزدم، وقتی اون همه دوست پولدار دورته چه نیازی به منه ...

۲۹ بهمن 1397
0
پارت بیستو یک + دیوونه ای به خدا، آخه قبول نشدن این همه ذوق داره؟ از سایت خارج شدو دره لپ تاپمو بست - واسه من آره دستامو به حالت التماس بهم فشردمو در حالی ...

پارت بیستو یک + دیوونه ای به خدا، آخه قبول نشدن این همه ذوق داره؟ از سایت خارج شدو دره لپ تاپمو بست - واسه من آره دستامو به حالت التماس بهم فشردمو در حالی که بالارو نگاه میکردم گفتم : - خدا جونم یه کاری کن بابام از خر ...

۲۰ بهمن 1397
0
پارت پانزده آهنگش حسابی روم تاثیر گذاشته بود، جاهایی که خواننده اوج میگرفت یه جوری سرعتمو زیاد میکردم که یاشار از ترس چشماشو میبست، همش داشتم به رفتارای عجیبش فکر میکردم، تو اولین دیدارمون یکم ...

پارت پانزده آهنگش حسابی روم تاثیر گذاشته بود، جاهایی که خواننده اوج میگرفت یه جوری سرعتمو زیاد میکردم که یاشار از ترس چشماشو میبست، همش داشتم به رفتارای عجیبش فکر میکردم، تو اولین دیدارمون یکم زیادی صمیمی رفتار کردو باعث شد ترسی بیوفته به جونم که نکنه ازوناش باشه، تو ...

۱۲ بهمن 1397
0
پارت پنجم پشت میز کارم نشستمو یه لباس طراحی کردم، با اینکه مثل شقایق مدرک طراحی و دوخت لباس ندارم ولی مثل خودش استاد این کارم، همیشه درساشو میومد خونه ما میخوندو باهم کار میکردیم، ...

پارت پنجم پشت میز کارم نشستمو یه لباس طراحی کردم، با اینکه مثل شقایق مدرک طراحی و دوخت لباس ندارم ولی مثل خودش استاد این کارم، همیشه درساشو میومد خونه ما میخوندو باهم کار میکردیم، دوسال ازم بزرگتره و بهش به چشم خواهر بزرگترم نگاه میکنم و از مهم ترین ...

۳ بهمن 1397
0
پارت ۳۵*رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 برگشتم با مشت زدم تو دستش سریع برم گردوند طرف خودش ،اع این که متین ، بعد این که اون عوضی رفت دستشو برداشت از رو دهانم رو کردم ...

پارت ۳۵*رمان آغوشت آرامش جهانست 🔱 برگشتم با مشت زدم تو دستش سریع برم گردوند طرف خودش ،اع این که متین ، بعد این که اون عوضی رفت دستشو برداشت از رو دهانم رو کردم سمتش و سرش دادم زدم :متیــــن چـ‍ـــرااااااااااااااااا چراااااااا..... جلومو گرفتی هاااااان .... واگر نه الان ...

۲۴ دی 1397
0
رمان همزاد پارت۱۶ #آراز توهوای سربرفی استانبول قدم میزدم و فکر می کردم به خودم،به ماهان،به مامان و بابا،به.... دیگه خسته شدم یک ساله که تو ی منطقه غریب...توی شهرغریب...توی کشورغریب...باید برگردم حال ماهان هم ...

رمان همزاد پارت۱۶ #آراز توهوای سربرفی استانبول قدم میزدم و فکر می کردم به خودم،به ماهان،به مامان و بابا،به.... دیگه خسته شدم یک ساله که تو ی منطقه غریب...توی شهرغریب...توی کشورغریب...باید برگردم حال ماهان هم که بهترشده... دستاموروهم می ثابم تا گرم شه،باشنیدن صدای ناله مانندی به سمت صدا میرم ...

۱ دی 1397
0
هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
0
صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
0
متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم ...

متعجبرسیدم: -این...این چیه آقا؟ --باز کن خودت میفهمی! پاکتا رو تو دستم گرفتم...اولیش بلیط دوسره شیراز بود!خدای من!شیراز؟!یعنی... خدایا اینهمه شادی واسه یه روز؟نمیگی من جنبه ندارم؟اشک تو چشمام حلقه زده بود.پاکت دوم رو هم باز کردم.بلیط کنسرتش بود... نگاه شادمو بهش دوختم و گفتم: -آقانیما من...من نمیدونم چی باید ...

۹ آذر 1397
0
8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو ...

8ماه ازروزی که من وارد این خونه شدم میگذشت.مدتی که برام بعضی وقتا سخت و گاهی اوقات شیرین و لذت بخش بود... صبح زود از خواب بیدارشدم تا برای صبحانه همه چیز آماده باشه...نیما رو هم بیدارکردم چون باید دنبال خانوادش میرفت... ستایشم بعد صبحانه بهم زنگ زد وگفت اونام ...

۸ آذر 1397
0