ویژه کنید
عکس و تصویر **************************************** رمان گناهکار قسمت پانزدهم « آرشام » ارسلان _ یهو کجا غیبتون زد؟!..دلارام کجاست؟!.. ...

****************************************

رمان گناهکار قسمت پانزدهم

« آرشام » ارسلان _ یهو کجا غیبتون زد؟!..دلارام کجاست؟!.. — به تو ربطی نداره..بکش کنار.. خواستم از سالن برم بیرون که صدای جیغ ِ بلند یه دختر در جا میخکوبم کرد.. به خودم اومدم..بی درنگ از سالن زدم بیرون..صدای دلارام بود..شک نداشتم که خودش بود….. رو عرشه رو نگاه کردم..نبود..به طرف همونجایی که ایستاده بود دویدم..با وحشت از روی نرده ها خم شدم..موج هایی که روی اب دریا نقش بسته بود..و همزمان یه حس بد.. از سر وحشت با چشمانی بازتر از حد معمول به دریا زل زده بودم..بدون معطلی کتم و در اوردم..رو عرشه شلوغ شده بود.. ارسلان به طرفم دوید که همزمان با فریاد چند نفر که سعی داشتند جلوم و بگیرن نفسم و حبس کردم و شیرجه زدم تو اب.. تاریک بود..نمی دونستم باید چکار کنم..تقریبا زیر اب و توی اون تاریکی هیچ چیز مشخص نبود.. مطمئنم پرت شده..نقش اون موج ها بی دلیل روی اب نیافتاده بود.. اروم اورم داشتم نفس کم می اوردم .. نور کمی به داخل اب افتاد..نور کشتی بود.. شدت نور خیلی کم بود ولی باید تموم سعیم و می کردم.. حواسم رو کامل جمع کردم..نگاهم دقیق اطراف رو می کاوید که یه چیزی نظرم و جلب کرد.. به طرفش شنا کردم..قفسه ی سینه م می سوخت..به اکسیژن نیاز داشتم..نخواستم که برای ذره ای اکسیژن به روی اب برم.. بی حرکت زیر اب شناور بود..چشمای خاکستریش رو بسته و دستاش به سمت پایین رها شده بود.. با حرص بغلش کردم..اگه زود نمی جنبیدم ممکن بود خودمم در اثر کمبود اکسیژن غرق بشم..به سمت بالا شنا کردم..محکم نگهش داشتم..با یک جهش سرم و از اب بیرون اوردم و نفس حبس شده م رو به شدت بیرون دادم.. چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..نگاهش کردم..بیهوش بود..رنگ صورتش مهتابی تر از همیشه بود.. به طرف کشتی شنا کردم.. چند نفر قایق نجات رو به همراه یک نفر که تو قایق بود توسط طناب ضخیمی به سمت پایین هدایت کردند.. ************************ با وحشت جسم بی جونش رو کف کشتی خوابوندم.. نبضش رو از روی گردن گرفتم..نمی زد..یا حداقل انقدری کند بود که نشه حسش کرد.. تنش سرد بود.. دستامو حلقه وار زیر شکمش بردم..کمی بلندش کردم و گذاشتمش رو زانوهام ..بهش فشار اوردم..باید اب رو از ریه ش خارج می کردم..کمی اب از دهنش بیرون زد..ولی کافی نبود.. خوابوندمش کف عرشه ..دستامو گذاشتم روی سینه ش و پی در پی با مکث کوتاهی فشار دادم..تکرار کردم..فایده نداشت..باید اب رو بیرون می داد تا راه تنفسش باز بشه.. کمی اب از دهنش زد بیرون ..ولی همه ش رو بیرون نمی داد..نبضش و گرفتم تونستم حسش کنم ولی بی نهایت کند می زد.. مردم هیاهو کنان دوره م کرده بودند..می خواستم تمرکز کنم ولی توی اون سرو صدا نمی تونستم.. با خشم سرمو بلند کردم و با صدایی بلند فریاد زدم:خفه خون بگیرین لعنتیا.. صداها کمتر شد ولی زمزمه ها قطع نشد..نفس نفس می زدم..دستام لرزش محسوسی داشت.. خواستم بهش تنفس مصنوعی بدم که صدای فریاد ناخدا رو شنیدم: رسیدیم اسکله.. و در کسری از ثانیه دلارام رو در اغوش کشیدم و بلند شدم..اگه می خواستم تنفس مصنوعی بدم کم ِ کم تا یک ربع باید این عمل رو ادامه می دادم..یعنی تا زمانی که تنفسش نرمال بشه..و این یعنی ریسک که اگه جواب نده جونش و از دست می داد.. صدای شایان و ارسلان رو می شنیدم..داشتن دنبالم می اومدن ولی من بی توجه به اونها فقط دنبال راهی می گشتم که بتونم از شر اون کشتی لعنتی خلاص بشم.. ارسلان _ آرشام کجا می بریش؟..د یه چیزی بگو لعنتی؟.. دلارام و گذاشتم تو ماشین..از روی خشم سر تا پام به لرزش افتاده بود و توی این موقعیت کنترلی روی خودم نداشتم.. پشت سرم بود..زدم به سیم آخر..به سرعت برگشتم و مشت گره شده م رو تو صورتش فرود اوردم..هر چی دق و دلی داشتم با همین یه مشت سرش خالی کردم.. براش غیرمنتظره بود ..نتونست خودش و کنترل کنه و اگه شایان به موقع بازوشو نگرفته بود ارسلان نقش زمین می شد.. با خشونت در ماشین و باز کردم و نشستم پشت فرمون..با سرعت می روندم..هر از گاهی بر می گشتم و بهش نگاه می کردم.. نمی دونستم کار کی بوده..کسی پرتش کرده؟..خودش افتاده؟.. از اینکه چیزیش بشه…………. کلافه نفسم و بیرون دادم..با خشم مشتم و رو فرمون کوبیدم.. لعنتی..چرا باید اینطور می شد؟.. چرا؟.. چــــرا؟.. ************************* – حالش چطوره؟.. دکتر _ شما همسرشون هستید؟.. – دکتر فقط سوالم و جواب بده..حال دلارام چطوره؟.. مکث کرد.. — ما تموم تلاشمون و کردیم..اب زیادی وارد ریه ش شده..اگه بعد از افتادن به داخل اب دست و پا می زد وبه جای اکسیژن اب تنفس می کرد بعد از 2 یا 3 دقیقه حتما جونش و از دست می داد..ولی ظاهرا در اثر شوک زیادی که بهش وارد شده نتونسته تقلا کنه و..قبل از اینکه اب رو به ریه ش بفرسته بیهوش شده…. -زنده می مونه؟.. — من تشویش و نگرانی شما رو درک می کنم..ولی در حال حاضر باید جهت اندازه گیری گازهای خونی (اکسیژن و دی اکسیدکربن).. و اندازه گیری الکترولیت های خون و فاکتور عملکرد کلیوی از ایشون آزمایش های لازم گرفته بشه..در ضمن برای کنترل وجود آب در ریه یا شکستگی گردنعکس رادیولوژی از ریه و گردن هم لازمه که انجام بشه.. نوار قلب و کنترل میزان اکسیژن خون از اقدامات نهایی هست که تا پیش از زمان ترخیص باید انجام بشه..ما همه ی تلاشمون رو می کنیم.. -حالش خوب میشه؟!…. –در حال حاضر بیهوشه ولی خوشبختانه تونستیم علائم حیاتیش رو حداکثر نرمال نگه داریم..ولی اینها می تونه موقتی باشه..و تا جواب ازمایش نیاد نمی تونم نظر قطعیم رو بدم.. ضمن ِ اینکه باید درنظر داشته باشین گاهی علائم و عوارض غرق شدگی چند ساعت بعد از خارج شدن از آب به وجود میاد و نباید در ترخیص از بیمارستان عجله کرد..فقط صبور باشید.. – اما اب زیادی وارد ریه ش شده..من تموم تلاشم و کردم اما.. — خوشبختانه ما اب رو خارج کردیم..نگران نباشید..و دلیل مهمی که باعث شده این خانم جوان تا الان دوام بیاره بلعیدن اب دریا بوده..که اگر قائدتا اب استخر یا رودخونه وارد ریه ش شده بود بدون شک تا الان دوام نمیاورد..علتشم این هست که چون آب دریا فشار اسمزی برابر خون داره.. اتفاقات فوق رخ نمیده و فقط به دلیل نمک موجود در اون کمی سدیم و کلر خون بالا میره که علایم خفیفی را به وجود میاره..با این حال جای نگرانی نیست..بعد از اینکه جواب ازمایشات مشخص شد تشخیص قطعی رو میدم.. دستش رو به ارومی روی شونه م زد و با لبخند از کنارم رد شد.. ازپشت پنجره ی شیشه ای نگاهش کردم..زیر اون همه دستگاه چشماش و بسته بود..چشمایی که مملو از ارامش بود..

سرم و به شیشه تکیه دادم..چشمام و بستم..چرا نمی تونم این صحنه رو ببینم؟..چرا با دیدنش توی این وضعیت حس کلافگی وسردرگمی میاد سراغم؟..

چشمام و باز کردم..
این دختر چی داره؟..چی تو وجودش نهفته که من رو این همه مشتاق ِ خودش می کنه؟..
کششی که هر لحظه نسبت بهش حس می کنم و از روی همون حس ِ لعنتی پس می کشم و نمی خوام که اون کشش رو باور کنم..
ولی بازم برام غیرارادی میشه..
وقتی نگام می کنه..
وقتی اسمم و صدا می زنه..
حرکاتش..
بی پروایی هاش..
ارامشی که تو نگاه و رفتارش می بینم..

همه و همه..این حس رو در من تشدید می کنه..
نباید این اتفاق میافتاد ولی……….
افتاد..
*******************************
همیشه یه دست لباس کامل تو ماشین نگه می داشتم..
لباسای نمناکم و با اونها عوض کردم..
گوشیم تو ماشین بود که بر داشتم..
چندین تماس از طرف ارسلان……..
********************************
بالاخره جواب ازمایشات اومد..مشکل خاصی نداشت..ولی بر اثر یکسری علائم و نتایجی که تو ازمایش دیده شده بود دلارام تا 48 ساعت دیگه باید تحت نظر باشه..

یه بار پلکاش لرزید..ولی چشماش و باز نکرد..منتظر بودم..نگاهم و از روی صورتش نمی گرفتم..

ویبره ی گوشیم رو حس کردم..از تو جیبم در اوردم..شماره ی ارسلان بود.
رد تماس زدم..ولی ول کن نبود..


-چی می خوای؟..
صداش کمی مضطرب بود..
— لعنتی چرا جواب نمیدی؟..یه اتفاقی افتاده..
– چی شده؟..
— شایان..وقتی داشتیم از اسکله بر می گشتیم تو مسیر تیراندازی شد..
-چی؟..کامل بگو ببینم چی شده؟..

— من با ماشین خودم پشت سر ماشین شایان حرکت می کردم..خیابونا هم خلوت بود..رسیدیم تو کوچه یه ماشین مدل بالای مشکی که شیشه های دودی داشت کنار ماشین شایان حرکت می کرد..اونی که پشت سر راننده بود شیشه رو کشید پایین و با اسلحه به طرف شایان شلیک کرد..صدا خفه کن روش نصب بود واسه همین بی سر وصدا کارشون و کردن و در رفتن..

– الان شایان کجاست؟..
–تو اتاق عمل..دکترا میگن وضعیتش اصلا نرمال نیست..بدجور تیر خورده..

مکث کرد..
— دلارام چطوره؟..
نفسمو عمیق بیرون دادم..
بی حوصله جوابشو دادم..

– 2 روز دیگه مرخص میشه..
–پس حالش خوبه..خوشحالم..
– خیلی خب باید قطع کنم..

–باشه..ادرس بیمارستانی که شایان رو اوردم واسه ت اس ام اس می کنم..فعلا..
تماس و قطع کردم..

متفکرانه و بی هدف به دیواری که رو به روم بود خیره شدم..
چه شبی ِ امشب..
پر از تشویش و اضطراب..
***************************

— یعنی کسی هولت داد تو آب؟..
نگاه خاکستری و خمارش رو تو چشمام دوخت..صداش ریز به گوشم رسید..
-اره..یکی که انگار زورشم زیاد نبود..کاملا معلوم بود..

دستام و گذاشتم رو تخت و کمی به طرفش مایل شدم..
— نتونستی ببینیش؟..
-نه..مهلت نداد برگردم..بی معطلی هولم داد….کی می تونم برگردم خونه؟..

به ساعتم نگاه کردم..
— دقیقا تا 32 ساعته دیگه..
لبخند کم جونی نشست رو لباش..
– چه دقیق و حساب شده..


تو سکوت نگاش کردم..می خواستم یه چیزی بگم..
شاید اینکه از زنده بودنش……..

نمی تونستم چیزی رو ابراز کنم..اصلا تو خودم نمی دیدم..به این حالت ِ سنگیم خو گرفتمه بودم..نمی خوام این لایه رو از بین ببرم و در مقابلش نرم باشم..
ولی می دونستم که حرفام با عملم نمی خونه..حرفام از روی عقل بود و کارام از روی…….

نمی خواستم که باشه..
چرا به اینجا رسیدم؟..
اصلا چطور شد که به اینجا رسیدم؟..
*****************************

— قربان تا پشت تلفن گفتین باهام کار فوری دارید جَلدی خودمو رسوندم..فرمایش قربان..همه جوره در خدمتم..کسی رو باید نفله کنم؟..زیراب بزنم؟..تعقیب؟..

– میری به این ادرسی که بهت میدم..امار دقیق مسافرایی که پنجشنبه شب سوار کشتی مسافربری اطلس شدن رو برام در میاری..نتیجه رو که دیدم میگم باید چکار کنی..
— اطاعت میشه..سه سوت واستون ردیفش می کنم قربان..

*********************************
بالاخره پیداش می کنم..کسی نمی تونه از دست من فرار کنه..اون ادم هرکی که می خواد باشه بالاخره به چنگم میافته ..
سوالات زیادی تو سرم پشت سر هم ردیف شدند..

برای یکسری از اونها جواب داشتم ولی خب..واسه بقیه ش هم دنبال جواب می گشتم..
و تا زمانی که اون ادم رو پیدا نکنم نمی تونم به جوابایی که می خوام برسم..
که اونم خیلی زود تو چنگم میافته..
خیلی زود.. «دلارام»

انگار از زندون ازاد شدم..
همیشه از محیط بیمارستان بیزار بودم..ادم اگه سالمم باشه یه شب و تو بیمارستان بگذرونه کارش تمومه..

داشتم می رفتم تو ساختمون از پشت سر صدای بسته شدن در ماشین آرشام رو شنیدم..هنوز احساس سرگیجه داشتم..
دکتر گفته بود به خاطر احساس خفگیی هستش که موقع غرق شدن بهم دست داده و به مرور با مصرف دارو برطرف میشه..


چشمام سیاهی رفت..دستمو به درگاه گرفتم..مکث کردم..چشمام و بستم و باز کردم..
تار می دیدم ولی می تونستم بقیه ی مسیر رو تا تو اتاقم..اونم طبقه ی بالا طی کنم؟!..

باید تحمل کنم..دستمو به حصار پله ها گرفتم که یکی بازومو گرفت ونگهم داشت..
— کجا؟..
آرشام بود..با بی حالی برگشتم طرفش و نگاش کردم..
-بالا..تو اتاقم..

فهمید حالم زیاد رو به راه نیست..اخم نداشت ولی فوق العاده جدی بود..دستمو کشید..
–خیلی خب میری تو اتاقت..منتهی نه بالا..

داشت می بردم سمت سالن..
– کجا میری؟..به خدا حالم خوب نیست..بذار استراحت کنم..
–حرف نباشه..


تو دلم نالیدم و خواستم فحشش بدم که دم اخری زبونم و گاز گرفتم..
برخلاف تصورم مقصدش سالن نبود..یه در، درست کنار درگاه مهمونخونه قرار داشت که بازش کرد..
دستشو گذاشت پشتم و اروم هدایتم کرد داخل..
— برو تو..
مطیع به حرفش گوش کردم..پشت سرم اومد ..تو درگاه ایستاد..خدمتکار و صدا زد..


منم با کنجکاوی اطرافم و نگاه می کردم..حواسم نبود که آرشام داره با خدمتکار حرف می زنه..
محو زیبایی اتاق شده بودم..یه تخت دو نفره که فلزش چون طلا می درخشید..جنس پارچه ی روتختی از ساتن و حریر کرم شکلاتی بود..مثل حجله می موند..دور تا دور تخت با حریر طلایی حفاظ شده بود..
وای محشره..تموم دکور اتاق از میز و کمد و میزآینه و عسلی بگیر تا سِت صندلی و راحتی و در و پنجره و پرده ها..همگی تو همین رده از رنگ بندی قرار داشتن ..طلایی..کرم شکلاتی و سفید..

وای خدا منو یاد اتاق پرنسسا میندازه..
عجب چیزیه خدا..رنگ دیوارا سفید درخشان بود..واقعا زیر نور لامپای لوستری که از سقف اویزون بود می درخشید..

–چرا ایستادی؟..
من که هنوز تو حال وهوای خودم و این اتاق بودم گیج نگاش کردم وسرم و تکون دادم..
-چکار کنم؟..
حس کردم پی برده که چقدر منگ ِ این اتاقم..
با همون لبخند کج از کنارم رد شد..رفت سمت پنجره..پرده ها رو کشید..هنوز غروب بود..
نور فضای اتاق و روشن کرد..
همونطور که به طرفم می اومد دستش و برد تو جیبش و گفت: این اتاق میشه گفت یه اتاق ویژه ست..ویژه نه به این خاطر که زیبایی خاصی داره..علاوه بر اون به این دلیل که برای من………


ادامه نداد..تموم مدت که حرف می زد انگار حواسش اصلا تو این اتاق نبود..وقتی به خودش اومد جمله ش رو قطع کرد..
کلافه تو موها و پشت گردنش دست کشید ..نگام کرد..

— فردا راه میافتیم..دیگه بیشتر از این نمی تونیم اینجا بمونیم..و امروز تا می تونی استراحت کن که فردا تو هواپیما دوباره حالت بد نشه..

-من حالم خوبه..یه کم استرحت کنم بهترم میشم..فقط یه سوال..
چشمای درشتش و کمی باریک کرد..
–بپرس..
– اونی که منو هول داد تو اب..به نظرت بهتر نیست در موردش به پلیس بگیم؟..

کمی نگام کرد..اخم کمرنگی نشست رو پیشونیش..
— خودم می دونم باید چکار کنم..
-می خوای چکار کنی؟..
— اون ادم و پیدا می کنم..
با تعجب نگاش کردم..
-واقعا؟!..مگه می دونی کیه؟!..
–من گفتم می دونم؟..
-اخه همچین مطمئن حرف زدی که گفتم شاید بشناسیش..

نیم نگاهی به صورتم انداخت .. به طرف در رفت..تو درگاه ایستاد..نگام کرد..
— بعد از استراحت خبرم کن باید باهات حرف بزنم..

سرمو تکون دادم..از اتاق بیرون رفت..
نشستم رو تخت..به حریرش دست کشیدم..چه لطیفه..ادم بیشتر از اینکه مشتاق باشه روش بخوابه دوست داره بشینه و نگاش کنه..
تا حالا نمونه ش رو هیچ کجا ندیده بودم..رو میز عسلی 2 تا قاب کنارهم بود با چند بیت شعر از حافظ..

(قاب اول)
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم

(قاب دوم)
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی مارا یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بند توام آزادم


عجیب دوسشون داشتم..این چند بیت بدجور به دلم نشست..قاب شعرا رو برگردوندم سر جاش..
گفت می خواد باهام حرف بزنه..با اینکه کنجکاو بودم حرفاشو بشنوم ولی خب حالمم خوب نبود و باید استراحت می کردم..

تقه ای به در خورد..با (بفرما)ی من در باز شد و خدمتکار سینی به دست وارد اتاق شد..
سینی رو گذاشت رو میز و همونجا ایستاد..بلند شدم رفتم سمتش..نگام به سینی افتاد که به ترتیب یه لیوان شیر و یه ظرف عسل وخرما کنار هم چیده شده بود و همینطور یه بشقاب پر از میوه که به طرز ه*و*س انگیز و زیبایی میوه ها پوست گرفته و حلقه شده بودند..

-همه ی اینا رو واسه من اوردی؟..
مطیع سرش و زیر انداخت..
— آقا فرمودن همه ش و باید میل کنید..
-آرشام؟!..
–بله..
-ولی اینا خیلی زیاده..همون شیر کافی بود..
سرش و بلند کرد..ملتمسانه با لحن ارومی گفت: خانم لطفا هر چی اقا گفتند و انجام بدید..وگرنه ایشون از چشم من می بینن..
-چرا از چشم تو؟!..خب اگه این همه رو بخورم که می ترکم..
— ایشون تاکید کردن که باید همه شون و بخورید..


نفسم و بیرون دادم..
– خیلی خب..می خورم..فقط اگه دیدیش بگو خوابش می اومد نخورد..
با ترس نگام کرد که اروم و با لبخند اطمینان بخشی گفتم: نگران نباش..
— خانم شما مگه اقا رو نمی شناسید؟..اگه بفهمن اوامرشون اجرا نشده خون به پا می کنن..
– واسه یه غذا خوردن یا نخوردن من خون به پا نمیشه نترس..
— ولی اخه..
— اما و اخه نداره..تو همون کاری رو بکن که من میگم..باشه؟..
– آقا عصبانی میشن..
— نمیشه نترس..اونش با من..خودم بهش میگم که من ازت خواستم..


با تردید نگام کرد که با اطمینان به روش لبخند زدم وسرم و تکون دادم..
از اتاق که رفت بیرون مطمئن بودم همون کاری رو می کنه که ازش خواستم..باز شیطنتم گل کرده بود..
حتی الان که حالم زیاد تعریفی نیست بازم دوست دارم اذیتش کنم..
اگه اونطور که خدمتکار می گفت عصبانی بشه پس چهره ش تماشایی ِ.. حالت تهوعی که داشتم کمتر شده بود..با دیدن اون خوراکیا بایدم از بین می رفت..هر اونچه که تو سینی بودو تا ته خوردم..
سینی خالی رو گذاشتم زیر تخت دهنم هنوز داشت می جنبید که رو تخت دراز کشیدم..وای چه حس خوبی..


رو تخت وایسادم و حریر رو انداختم پایین..
شد عین حجله ی عروس و دوماد..
لبخند زدم..

به پهلو دراز کشیدم..به بالشتی که کنار بالشتم بود دست کشیدم..تو فکر بودم..چرا گفت این اتاق برام خاص ِ؟..البته خاص که بود..لنگه ش رو هیچ کجا ندیدم..
ولی آرشام جوری تو خودش فرو رفته بود و ازش حرف می زد که انگار..
انگار..
انگار ازش خاطره داره..


گردنم و کج کردم ونگاهم و یه دور از پشت حریر طلایی اطراف اتاق چرخوندم..
چه خاطره ای؟!..با کی؟!..


اون خوره ای که داشت میافتاد به جونم رو پس زدم..
چرا منفی بافی می کنم؟..

یعنی الان با خدمتکار حرف زده؟..
بهش گفته من لب به خوراکیا نزدم؟..

نقشه م این بود بکشونمش تو اتاق..اینکه عکس العملش و ببینم..
اصلا براش مهم هستم یا نه؟..
ولی تا الان که خبری نشده..


نیم ساعتی گذشته بود و من منتظر بودم اون دستگیره ی لعنتی یه تکونی بخوره..اما دریغ از یه اشاره..
بی خیال انگار نمیاد..اصلا شاید خدمتکاره ترسیده بهش نگفته..اَه بخشکی شانس..اصلا مگه من شانسم دارم؟..اگه داشتم که وضع و اوضاعم اینجوری قاراشمیش نبود..


تو جام نشستم..یه مانتوی لیمویی تنم بود..می خواستم مرخص بشم دیدم یه کیسه داد دستم که توش لباس بود..
اینجا که لباس ندارم..بعدا به خدمتکار میگم لباسام و از بالا برام بیاره..یه امشب که بیشتر اینجا نیستیم..

مانتوم و در اوردم..زیرش یه تیشرت سفید استین کوتاه پوشیده بودم..تو موهام دست کشیدم..کج ریختم یه طرفم..
اروم دراز کشیدم..موهام رو بالشت پخش شد..حس می کردم رو تختی بوی گل یاس میده..وقتی بو کشیدم دیدم واقعا همین بو رو می داد..

قفسه ی سینه م هنوز کمی درد می کرد….
به قول دکتر معجزه بود که زنده بمونم..که خب اگه آرشام چند دقیقه منو دیرتر از اب می کشید بیرون حتما تا الان نظاره گر ِ اون دنیا بودم..
زندگیمو مدیونشم..
مدیون کسی که عاشقانه خواهانشم..


دیگه هوا داشت تاریک می شد..به نیت خوابیدن چشمامو بستم ولی چند لحظه نگذشته بود که صدای درو شنیدم..دلم ریخت ولی چشمامو باز نکردم..لبه های پتو که تو دستم بود رو فشار دادم..
یعنی خودشه؟!..

صدای قدمهای مردونه ش تو گوشم پیچید..لحظه به لحظه هیجانم بیشتر می شد..حس کردم حریر رو کنار زد..تخت خیلی خیلی نامحسوس تکون خورد..نشست کنارم..صورتم جهت مخالفش بود..

چند تار از موهام ریخته بود تو صورتم..بوی عطرش مثل همیشه نبود..شک کردم..خواستم چشمام و باز کنم که گرمی دستش و به روی گونه م احساس کردم..
چند تار از موهام و به نرمی کنار زد..گرمی نفساش و رو گونه م حس کردم ….با اون گرما بیگانه بودم..

چشمامو تا اخرین حد باز کردم و خودمو کشیدم کنار..با وحشت نگاش کردم..
-ارســــــلان؟؟!!….
نگاهه شیفته ش رو از روم برنداشت..لبخند زد..
–تعجب کردی عزیزم؟..


با اخم و تَخم نفس زنون در حالی که پتو رو تو بغلم جمع کرده بودم گفتم: اینجا چی می خوای؟..
خندید..دستشو به بازوم کشید..با غیض خودم و جمع کردم..
-دستتو بکش..
— خیلی خب ..چت شده؟..می بینی که کاریت ندارم..
-برو بیرون از اتاق..
— اومدم عیادتت دیگه چرا بیرونم می کنی؟..این رسمشه؟..
– آرشام خبر داره اومدی اینجا؟..


اخماش رفت تو هم..
— چرا باید خبر داشته باشه؟..خدمتکار گفت اینجایی اومدم عیادتت..به کسی چه ربطی داره؟..
-اینجا خونه ی اونه..عیادتم کردی حالا پاشو برو..

اخماش باز شد..
-می ترسی سر و کله ش پیدا بشه و با هم گلاویز بشیم؟..
– بهت میگم پاشو برو..چرا نمی فهمی؟..
–اتفاقا می فهممت…………..و چهار دست و پا اومد طرفم و با لحنی که به هیچ عنوان به دلم نمی نشست گفت: فقط نمی تونم بفهمم چرا اینقدر بد داری باهام تا می کنی؟..

رفتم عقب..ولی دیگه جا نبود..
-نیا جلو..وگرنه جیغ می کشم…………….و دهانم و باز کردم اما ارسلان با یه خیز به سمتم با دست جلوی دهنم و محکم گرفت..
به تقلا افتادم تا دستشو برداره ولی اینکارو نکرد….

در با صدای وحشتناکی طاق به طاق باز شد..فهمیدم آرشام ِ..ندیدمش چون این لندهور جلوی دیدم و گرفته بود..از طرفی چشمام داشت تار می شد.. اون حس خفگی که کم کم داشت برطرف می شد اومد سراغم..
چشمام داشت از حدقه می زد بیرون که با وحشت دستش و برداشت یا شایدم به خاطر حرکت آرشام بود که به عقب کشیده شد……
به سرفه افتادم..سینه م خس خس می کرد وبا هر سرفه نفسم می رفت و بر می گشت..صورتم خیس از اشک شده بود..در حالی که تند تند اب دهنمو قورت می دادم و به قفسه ی سینه م مشت می زدم صداها تو سرم می پیچید..


با هم گلاویز شدن.. آرشام با زدن چند مشت ارسلان رو نقش زمین کرد..فریاد زد و یکی از نگهبانا رو صدا زد..
از پشت پرده ی اشک تقلا کنان می دیدمش ولی صداها برام گنگ بود..حس می کردم گوشم کیپ شده..
یه مرد قد بلند و چهار شونه که یکی از نگهبانا بود اومد تو اتاق..ارسلان که افتاده بود رو زمین رو بلند کرد و با خودش برد بیرون..

داشتم جون می دادم..حس تلقین به خفه شدن..عوارض غرق شدن تو دریا که هنوز تو بدنم مونده بود و از همه بدتر اون حس خفگی و درد تو قفسه ی سینه م که بهم فشار می اورد..
سرفه می کردم..می خواستم نفس بکشم واسه خاطره یه ذره اکسیژن تقلا می کردم..دست و پام یخ بسته بود..
خودم و تو یه جای گرم حس کردم..اغوش آرشام..منو به سینه ش فشار می داد..ولی من تو بغلش بال بال می زدم..
نفسای بلند و ممتد پشت سر هم….چشمام تا اخرین حد گشاد شده بود..دست و پا می زدم ولی اون مچ جفت دستامو محکم نگه داشت..منو خوابوند رو تخت..تقریبا نشست رو پاهام تا تکون نخورم..دستامو ول کرد..روتختی رو تو مشتم گرفته بودم و فشار می دادم..

داد می زد ( اروم باش..سعی کن نفس بکشی ) ولی من حس می کردم دارم خفه میشم..نمی دونم تلقین بود..یا از روی وحشت..هر چی که بود بهم می گفت دیگه نمی تونی نفس بکشی..داری خفه میشی..


لبام و از هم باز کرد..لبام سرد بود..یخ..بی روح..ولی لبای اون از جنس اتیش بود..حرارتی که به وجودم دمید..نفس خودش رو با شدت بیشتری تو دهنم بیرون داد..حس کردم قفسه ی سینه م مثل بادکنک با هر دم و بازدم پر و خالی میشه..
نفسی که نفسم بهش بسته بود..نفسی که سعی داشت زندگی رو بهم برگردونه..

تا چند دقیقه این عمل رو تکرار کرد..تا اینکه با یک نفس عمیــــق و بلند سرم و از روی تخت بلند کردم..نفس کشیدم..هوا رو استشمام کردم..حس زندگی و زنده بودن..چقدر می تونه توی اون لحظه برات ل*ذ*ت بخش باشه..

سرفه می کردم..ولی اینبار از روی برگشتن حس زندگی به درون تک تک سلول های بدنم..نفس زنان خودم و پرت کردم رو تخت..
به صورتم دست کشیدم..اشکام و پاک کردم..دستام و همونجا رو صورتم نگه داشتم..نفس کشیدم..حالم بهتر شده بود ولی قفسه ی سینه م هنوز می سوخت..
دستام و گرفت از روی صورتم اورد پایین..نگاهش کردم..توی چشمای مشکی و نافذش ترس نشسته بود..

صورتش خیس از عرق بود.. دستاش و مثل ستون کنار بازوهام گذاشت و خودش هم روی صورتم خم شد ..
نفساش نامنظم بود..

–تازه برگشتی دختر….چرا جلوی صورتت و می گیری؟..
راست می گفت..حس می کردم تازه به زندگی برگشتم..اون موقع که افتادم تو دریا و دکترا تونستن برم گردونن چیزی حس نکردم..ولی امشب….

با وجوده آرشام و نفسی که بهم زندگی بخشیده بود تونستم ل*ذ*ت زنده بودن و با عشق زنده شدن رو کاملا حس کنم..
صدام ریز شده بود..
– ممنونم..مـ..

انگشت اشاره ش رو گذاشت رو لبام………ساکت شدم..نگاهش سرگردون توی چشمام در چرخش بود..
آهسته انگشت و برداشت..
— نمی خواد چیزی بگی..فقط سعی کن اروم باشی..
– من حالم خوبه..و اینو مدیونه توام..ارسلان که..
— اسمش و نیار..فعلا سپردمش دست بچه ها تا بعد برم ببینم اینجا چه غلطی می کرده..
-می گفت اومده عیادت ِ من..


طره ای از موهام و گرفت تو دستش و لمسشون کرد..با اینکارش حس ارامش نشست تو دلم..
— غلط کرده….نسبتش با تو چیه که بخواد بیاد عیادتت..

با غیض جملاتش و به زبون می اورد و نگاه از نگاهم نمی گرفت..
لبخند زدم..چشماش چرخید رو لبام که به لبخند دلنشینی از هم باز شده بود..نمی خواستم نگام بهش جوری باشه که راز دل بی قرارم رو برملا کنه..
ولی خب با این حال نتونستم شیفتگی رو هم از توشون بدزدم..پاشیدم تو چشماش..حرفاش تو اون اتاقک هنوز یادم هست..اینکه گفت مراقبمه..مثل یه سایه..

دیگه نمی خواستم به اون شدت سابق در برابرش سرسختی نشون بدم..غرورم و حفظ می کنم..واسه همینم حرفی نمی زنم..ولی اگه بخوام باهاش سر ناسازگاری بذارم و توی هر موردی سرتق بازی در بیارم پس چطور اونو عاشق خودم کنم؟..
چطور می تونم وقتی که باهاش بحث ودعوا راه انداختم اونو هم شیفته ی خودم کنم؟..

فهمیده بودم آرشام دنبال آرامش می گرده..میگه اون و تو چشمام دیده..پس یعنی ارامش زندگیش رو پیدا کرده..
اگه بتونم کاری کنم عشق رو هم در من پیدا کنه اون وقته که می تونم به این احساس امیدوار باشم..تا اینجاش که پیش رفتم..پس اگه بخوام با ندونم کاری به همه چیز پشت پا بزنم..این وسط بیشتر از همه دودش تو چشمای خودم می رفت..


نرم و اروم جوابش و دادم..
– نمی دونم..ولی لابد پیش خودش یه چیزایی برداشت کرده..
با حرص نگاش تو کل صورتم چرخید..صورتشو کج کرد..
زیر گوشم با همون حرص تو صداش گفت: مثلا چه برداشتی؟..

قلبم تندتند می زد..از روی هیجانی که آرشام خواسته یا ناخواسته به وجودم ریخته بود..
– اینکه من نسبت بهش ..بی میل نیستم..
–نیستی؟..
– هستم..
–چی هستی؟..
– همونقدر که از عموش بیزارم از ارسلان هم بدم میاد..چه فرقی می تونم بینشون بذارم؟..

سرش و بلند کرد..فاصله ش و باهام کمتر کرده بود..زل زد تو چشمام..درخششی رو تو نگاهش دیدم که برام تازگی داشت..

— امشب با هم حرف می زنیم..
-در مورد چی؟!..
— بعدا خودت می فهمی..
سرمو تکون دادم: باشه..

چرا حس می کنم نگاهه اونم به من گاهی از روی بی قراری ِ..گاهی التماس رو تو چشماش می بینم..اره..یه جور التماس که می خواد بهم چیزی رو بفهمونه..ولی به قدری برام مبهم و گنگ ِ که قادر به معنا کردنش نیستم..

به ارومی ازم فاصله گرفت..به خیال ِ اینکه داره از رو پاهام بلند میشه خواستم تو جام بشینم که یه دفعه بدون حرکت تو همون حالت نیمیخز موند منم بی هوا خوردم به سینه ش که باز دماغم درد گرفت..
دستم و گذاشتم روش..اشک تو چشمام حلقه بست..به آخ و اوخ کردن افتادم..ولی اون چیزی نمی گفت..

از پشت پرده ی اشک نگاش کردم با همون لبخند کج تو صورتم زل زده بود..
-ببخشیدا خوردم بهتون..
— اگه دیگه تکرار نشه مشکلی نداره..

عجبا..رو که رو نیست زیر و رو ِ..
نالیدم: تکرارش کنم چی میشه ؟..
نشستم اونم از روم کامل بلند شد..دستمو از روی دماغ قرمز شده م برداشت و با سر انگشت ِ اشاره ش زد به نوک دماغم که از درد سِر شده بود..
با لحنی که لرزه به دل و جونم می انداخت گفت: اونوقت عواقبی داره که فقط و فقط پای خودت نوشته میشه گربه ی وحشی..


صاف جلوم ایستاد..با اخم دستش و برد تو جیبش..
–خدمتکار گفت قبل از اینکه چیزی بخوری خوابیدی..بهش گفته بودم که حتی شده مجبورت کنه همه ش و بخوری..

با شیطنت لبخند زدم..ابروم و انداختم بالا و دست به سینه نگاش کردم..
از گوشه ی چشم مشکوک نگام کرد..
–و این حرکت چه معنی میده؟..
-مگه باید معنی ِخاصی داشته باشه؟..
— حس من هیچ وقت بهم دروغ نمیگه..
– خب حستون اینبار داره سرتون کلاه میذاره زیاد بهش توجه نکنین..
–چرا هر بار این تو هستی که از دستوراتم سرپیچی می کنی؟..
– یعنی فقط منم که اینجوریم؟..
–فقط تو..

لبخندم پررنگ شد..
-واقعا؟!..
اخماش و بیشتر کشید تو هم..و تشر زد: خنده ت واسه چیه؟..
لبخندم و که درسته خوردم هیچ اب دهنمم پشت سرش قورت دادم که دیگه برنگرده ..
چه خشن..

-اخه یه وقتایی دیگه دستور نمیدی، زور میگی..
–منظور؟..
-همین دیگه..ادمو مجبور به کاری می کنی که نمی خواد..
— شاید تو نخوای..ولی برای من این مهمه که خودم چی می خوام..
-خب این یعنی کمال خودخواهی..
–که قبلا هم بهت گفته بودم این خودخواهی رو قبول دارم..
-اخه چرا؟!..

–این بحث و همینجا تموم کن..خدمتکارو می فرستم تو اتاق و اگه ببینم اینبارم سرپیچی کردی تا فردا تو تهران از غذا خبری نیست..

و خواست عقب گرد کنه و از اتاق بره بیرون که صداش زدم..ایستاد وبا مکث برگشت طرفم..
سینی رو از زیر تخت اوردم بیرون و گرفتم سمتش..با تعجب به دستم که سینی توش بود نگاه کرد..
-پس بی زحمت حالا که داری میری بیرون اینو هم با خودت ببر..
–این چیه؟..
-معلوم نیست؟..
-درست جوابم و بده دلارام..


وقتی اینجوری با حرص اسممو صدا می زد می تونستم با اطمینان بگم قیافه ش جذاب تر می شد..یا من خُلم اونم از فرط ِ عاشقیت..یا این شازده زیادی جذاب تشریف داره..

-خب دستور فرمودین بخورم، خوردم….نمی گیریش؟..دستم افتاد..
با اخم نگام کرد و لباشو به روی هم فشرد..پشتشو بهم کرد وبا همون خشم کنترل شده گفت:خدمتکار و صدا می زنم..

و بعد هم رفت بیرون..خندیدم..وای که من عاشق ِ خشونتای بی موقعشم..
خدمتکار که اومد ازش پرسیدم آرشام چیزی بهش نگفت؟..اونم با لبخند گفت که چیزی نگفته ..فقط اخماش حسابی تو هم بوده..
اره خب منو هم یکی سرکار بذاره همینجوری اتیشی میشم..

می دونست همه ی این کارا زیر سر منه..همونطور که من تا حدی اونو شناختم و با اخلاق و روحیاتش اشنا شدم اونم در مقابل حتما همین شناخت رو از من پیدا کرده..


ولی اینکه امشب چی می خواد بهم بگه بدجور ذهنمو به خودش درگیرکرده بود..
با ارسلان می خواد چکار کنه؟..

مرتیکه ی عوضی سرش و انداخته پایین و اومده تو ..حتما چشم آرشام و دور دیده بود.. نگاهموبه زمین دوختم..با دیدن سوئیچ ماشینش از رو تخت بلند شدم..برش داشتم..شاید وقتی با ارسلان درگیر شده از جیبش افتاده..

خواستم بذارم واسه بعد ببرم بهش بدم..ولی یه حسی باعث شد همین الان اینکارو بکنم ..حتما زیاد از اتاق دور نشده..
گذاشتمش تو جیب شلوارم ودر اتاق و باز کردم..


حدسم درست بود..همزمان که رفتم بیرون دیدم از در ویلا خارج شد..پشت سرش رفتم..خواستم صداش بزنم ولی..

نمی دونم چرا اینکارو نکردم..کنجکاو بودم ببینم داره کجا میره..از لابه لای درختا رد شد و رفت پشت ویلا..
یه در ِ بزرگ سفید رنگ اونجا بود که بازش کرد و رفت تو..اهسته قدم برداشتم..هیچ پنجره ای هم رو دیوارش نبود که بتونم داخل رو دید بزنم..چاره ای نبود باید می رفتم تو..
حالا می تونستم بگم فضولیم بدجور گل کرده بود..اینکه آرشام اومده اینجا چکار؟!..


دستگیره رو گرفتم وکشیدم سمت خودم..باز شد..از لای در سرک کشیدم..شبیه به یه اتاق بود..یا شایدم انباری..رفتم تو ولی درو نبستم..
یه راهروی کوچیک که وقتی خواستم اونو هم رد کنم درست سمت راستم یه اتاق دیگه رو دیدم که ارسلان و همون نگهبان ِ و آرشام رو به روی هم ایستاده بودن..سرمو کشیدم عقب..پس ارسلان رو اورده اینجا..

پشتشون به من بود..و هر وقت که بر می گشتن خودمو پشت دیوار مخفی می کردم..صداشون رو واضح شنیدم..آرشام نگهبان رو مرخص کرد..چسبیده به دیوار تو قسمت تاریکی از اون مخفی شدم..
نگهبان با قدم های بلند از در بیرون رفت ..صداشون رو شنیدم..کج شدم و نگاهشون کردم..ارسلان کلافه دور خودش می چرخید و آرشام دست به سینه با خشم نگاهش می کرد..


آرشام_ مگه بهت نگفته بودم که دیگه حق نداری پاتو اینجا بذاری؟..
ارسلان پوزخند زد..
— از کی قرار گذاشتیم که هر چی رو تو امر کردی من بگم چشم؟..ظاهرا فراموش کردی به نگهبانت بگی منو تو ویلات راه نده چون تا بهش گفتم آرشام خبر داره درو باز کرد..خدمتکارت گفت دلارام تو کدوم اتاق ِ و منم اومده بودم عیادتش..حالا تو با این قضیه مشکل داری پای خودته نه من..

سینه به سینه ی هم ایستاده بودن..
— ببند دهنتو..تو با دلارام چه صنمی داری که به بهانه ی عیادت جرات کردی پاتو بذاری تو ویلای من؟..
— جرات ؟!..اومدم چون دلم خواست..اگه من صنمی باهاش ندارم تو هم نداری پس حرف زیادی نزن..


آرشام یقه ش و چسبید که ارسلان زرنگی کرد و مشت محکمی خوابوند تو صورتش..با این حرکت دندونام و روی هم فشار دادم و از بابت ِضربه ای که خورده بود تو صورتش چهره م جمع شد..

آرشام بهش حمله کرد..با هم گلاویز شدن..ارسلان با مشت محکم آرشام نقش زمین شد..
— انگار فراموش کردی من کیم..

ارسلان به فکش دست کشید..با پوزخند جواب آرشام و داد..
–نه اتفاقا ..تنها چیزی که تو زندگیم نمی تونم ازش بگذرم و یا حتی فراموشش کنم تویی..بهتره زیادی جوش نزنی..دلارام با تو نسبتی نداره..اون خدمتکارته که از حالا به بعد دیگه نیست..یادت نره اون معشوقه ی شایان عموی منه..


آرشام با خشم یقه ی ارسلان و گرفت و از روی زمین بلندش کرد..با غیض سرش داد کشید..
— انگار هنوز شیرفهم نشدی..نذار یه جور دیگه حرفام و حالیت کنم……و با خشم بلندتر گفت: تا دخلت و نیاوردم بزن به چاک عوضی..

— تا دلارام و با خودم نبرم از اینجا تکون نمی خورم..بزن..انقدر بزن تا خسته شی..منم بلدم از خودم دفاع کنم..ولی تهش به هیچی نمی رسی..شایان زنده ست..همون روزی که دلارام و بردی بیمارستان شایان رو هم عمل کردن، امروز اوردنش بخش..یکی دو روز ِ دیگه مرخص میشه..وِرد ِ زبونش دلارام ِ..من امروز فقط اومده بودم ببینمش..ولی حالا که تا اینجا اومدم اونو هم با خودم می برم..

آرشام همونطور که یقه ی ارسلان رو تو مشتش داشت پشتشو کوبوند به دیوار ..در حالی که با خشونت تکونش می داد داد زد:ببینم تو رو سننه..قول وقراره من با شایان بوده نه تو..هنوز تا پایان 1 ماه چند روز مونده..این قضیه به تو یکی هیچ ربطی نداره..پس بکش کنار وگرنه به صرفت تموم نمیشه ارسلان..

ارسلان با حرص دستای آرشام و از یقه ش پایین کشید..
— چیه گلوت پیشش گیر کرده اره؟..عین من..عین شایان..خب پس بگو دردت چیه..می خوای دودره اش کنی واسه خودت ..ولی کور خوندی، انگار هنوز شایان و نشناختی..

— این شما دوتایین که هنوز ارشام و درست و حسابی نشناختین..من با این دختر کاری ندارم..نمی دونم کی این چرت و پرتا رو تحویلت داده..حتما اون عموی بی همه چیزت.. ولی من هدفم یه چیزه دیگه ست..شایان هم خبر داره..

پوزخند زد..
— اره می دونم..از سیر تا پیازش و شایان برام گفته..دیگه چیزی این وسط ازم پنهون نیست..پس اگه میگی هدفت یه چیز دیگه ست این دختر برات پشیزی ارزش نداره.. دیگه چرا ولش نمی کنی تا بیاد سمت ِ من؟..

غرید : تو یا شایان، کثافت؟..
ارسلان با خباثت خندید..
— چه دخلی به تو داره؟..این دیگه بین عمو و برادرزاده ست..تو ردش کن اینطرف، من باور می کنم که هنوز همون ارشام ِ سابقی..

— من همونی که بودم هستم..بدون کوچکترین تغییری..دلارام و نگهش داشتم چون جسور بود و به کمکه همین جسارتش تونستم شر اون دختره ی مزاحم و از زندگیم کم کنم..

ارسلان سرشو تکون داد..هنوز همون لبخند نفرت انگیز رو لباش خودنمایی می کرد..
— پس بگو..هنوز همون ارشامی هستی که جایی نمی خوابه آب زیرش بره..کسی که جنس مخالف براش مثل اسباب سرگرمی می مونه..

و آرشام وحشتناک فریاد زد : کثافت داری می بینی دیگه چی میگی؟..دخترا چه ارزشی می تونن برای من داشته باشن؟..می گیرمشون و بازیشون میدم..حالیت میشه چی دارم میگم؟….

— این همون آرشامی ِ که من می شناختم..
–هیچ کس نمی دونه تو سرم..تو دلم..تو زندگی سراسر پر رمز و رازم چه خبره..کسی هم جرات اینکارو نداره که بخواد تو زندگی من سرک بکشه..قبلا بهت هشدار داده بودم که پاتو بکشی کنار..ولی انگار اینجوری فایده نداره..


دیگه حرکاتشون رو نمی دیدم چون پشتم و به دیوار تکیه داده بودم و با چشمای بسته فقط صداشون رو می شنیدم..اینایی که آرشام میگه ..حقیقت داره؟!.. ارسلان_ دیگه کاری به گذشته و تو و زندگی مزخرفت ندارم..اگه اینجام فقط به خاطر دلارامه..و تا اونو با خودم نبرم ساکت نمی مونم..
— جدا؟..بذار از گرد راه برسی بعد رو دست عموی هفت خطت بلند شو..
— همون عموی هفت خطه من بود که تو رو به اینجا رسوند..

— کسی منو به اینجا نرسوند احمق..اگه تونستم محکم بشم خودم خواستم و واسه ش تلاش کردم..عموی تو چی می تونست به من یاد بده جز عیش ونوش وخلاف و بردگی؟..

— تو که بدت نیومده بود..همه کاری واسه ش می کردی..
— واسه رسیدن به اهدافم بهش نیاز داشتم..گفت دِینت و ادا کن منم با بهانه اینکارو کردم..ولی پامو جایی نذاشتم که واسه خودمم گرون تموم بشه..

— زیاد مطمئن نباش..شایان و نمیشه دست کم گرفت جناب مهندس..اون فکر همه چیزو می کنه..
— دیگه برام اهمیت نداره..این بازی خیلی وقته که تموم شده..
–و هدفت؟..

سکوت کرد..
— از ویلای من برو بیرون ارسلان..
— بدون دلارام؟..
— بدون دلارام اومدی بدون اونم میری..
— بدون اون اومدم تا با خودم ببرمش..دست خالی از اینجا بیرون برو نیستم..مگه نمیگی برات مهم نیست؟..مگه کارت باهاش تموم نشده؟..پس چه بهتر..ردش کن بیاد..

سکوت..سکوتی عذاب اور..قلبم به تندی توی سینه م می زد..
آرشام_ قبل از اینکه برگردیم تهران تحویلت میدم..به تو و اون عموی بی شرفت ثابت می کنم هیچ دختری برای ارشام ارزش نداره..

لحنش به قدری جدی بود که جسم و قلب و روحم و درهم شکست..
— هیچ اعتمادی بهت ندارم..
فریاد کشید: به جهنم..حرف من همینه..بعد از اون میدم دستت هر کجا که خواستی میتونی با خودت ببریش..

–واسه داشتنش لحظه شماری می کنم..شایان فقط اونو واسه یه رابطه ی کوتاه و یه شبه می خواد..می دونم اولش که میشه اتیشش تنده ولی کم کم فروکش می کنه..تا الان هیچ کدوم از رابطه هاش به دوبار نکشیده..ولی خب منم بلدم چطور دلارامو از چنگش در بیارم..اینو بدون بد جایی نمی افته..

بلند خندید..
و صدای بی تفاوت آرشام مثل پوتک رو سرم فرود اومد..
–هر کار خواستین باهاش بکنید..فقط می خوام برای همیشه شرتون از زندگیم کنده شه..

صدای خنده ی بلند و مستانه ی ارسلان تنم و لرزوند..
— شایان بفهمه دلارام قراره برگرده پیشش حالش زودتر از اینا خوب میشه..منتهی کیه که بخواد همچین لُعبتی رو بسپره دستش..واقعا حیف نیست؟..

با نفرت دستام و مشت کردم و به دیوار سردی که بهش تکیه داده بودم فشردم..صورتم خیس از اشک بود..
بی صدا گریه می کردم ..
خدایا آرشام امشب منو نیست و نابود کرد..


— تا نظرم برنگشته بزن به چاک..
— دیگه برگشتی تو کار نیست رفیق قدیمی..
– بین ما دوستی نیست..دلارام رو که تحویلتون دادم دیگه نمی خوام یک ثانیه هم باهاتون رو به رو بشم..

— نگران نباش.. من که از اولم کاری با تو نداشتم..وقتی تو مهمونی دیدمش بدجور چشمم و گرفت..زیبایی ذاتی و نگاهه جذابش می تونه هر مردی رو از پا در بیاره..موندم چطور تا الان رو تو جواب نداده؟..

و با یک قهقهه ی بلند جواب خودش و داد………….اره خب تو از جنس سنگی..نمی تونی اون نگاه و اون زیبایی و اون همه لطافت رو تو این دختر ببینی..ولی من مثل تو نیستم..عشقی که من به دلارام دارم تو یه لحظه اتفاق افتاد ولی موندگاریش حالا حالاها تو دلم هست..دلارام باید مال کسی بشه که لیاقتش و داره..

سرم و خم کردم..از پشت پرده ی اشک نگاشون کردم..ارسلان با لبخندی که اصلا دوستانه نبود دستش و رو شونه ی آرشام زد وهمزمان که داشت از کنارش رد می شد گفت: هر چیزی لیاقت می خواد رفیق..بسپر به اهلش..

و خنده کنان از کنار آرشام رد شد..سرمو دزدیدم..تو همون قسمتی که بودم مخفی شدم..صدای بسته شدن در توسط ارسلان برای بار هزارم وجود سست شده و خرد شده م رو به لرزه انداخت..

دلم جوری ضعیف شده بود که با هر صدا می لرزید..دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشه..سرمو کج کردم..آرشام دست راستش و مشت کرده و گذاشته بود رو دیوار و پیشونیش و بهش تکیه داده بود..

از ژستی که به خودش گرفته بود بر خلاف دلی که لگدمالش کرده بود همون حس رو تو خودم دیدم..
انگار این عشق نمی خواد دست از سرم برداره..
ولی کدوم عشق؟..عشقی که یکطرفه ست مگه میشه بهش گفت عشق؟..
زهر ِ نه عشق..


از دیوار فاصله گرفتم..می خواستم ببینه که من همه چیزو شنیدم..با چشمای خودم دیدم و دیگه چیزی نیست که بخواد پنهونش کنه..

چند لحظه طول کشید که از دیوار کنده شد..گریه م هنوز بند نیومده بود..چطور جلوی قطره قطره ی اشکام رو بگیرم؟..
با حرفایی که شنیدم مگه می تونستم؟..
سخت بود..اصلا غیرممکن بود.. کلافه تو موهاش دست کشید و نفس عمیقش رو از سینه بیرون داد..برگشت طرفم..سرش پایین بود که به نرمی بلندش کرد..منو تو درگاه اتاق دید..به وضوح جا خورد..نگاهش محو چشمای اشک الودم شد..

و تنها یه جمله بود که از گلوی بغض گرفته م خارج شد..
– خیلی پستی آرشام..خیلی پستی..

نگاهه طوفانیم و از روش برداشتم ..صداش و بلند و رسا که اسممو فریاد می کشید از پشت سر شنیدم ولی نایستادم..دویدم..قفسه ی سینه م می سوخت و تیر می کشید..
اره..
واسه من از دست دادن آرشام کم از مصیبت نداشت..


— دلارام..صبر کن بهت میگم..صبر کن دختر باید باهات حرف بزنم..
دیگه جلوی هق هقم و نگرفتم..رفتم تو اتاق و خواستم درو ببندم که پاش و گذاشت لای در..
فشار دادم ..زورم بهش نرسید..درو هول داد..خیلی راحت اومد تو..نفس نفس می زد..منم همینطور..
چون گریه هم می کردم نفسام منظم نبود..


زل زدم تو چشماش و با گریه جیغ کشیدم: برو بیرون لعنتی..برو بیرون..
درو محکم پشت سرش هول داد و بست..خواست بازوهام و بگیره نذاشتم..اومد سمتم ولی من عقب رفتم و رو تخت نشستم ..

سرم و گرفتم تو دستام..در حالی که خودم و تکون می دادم با هق هق زیر لب زمزمه کردم: تو یه عوضیی..مرد نیستی..تو مرد نیستی ..از هر چی نامرد ِ تو این دنیا پست تری..
صدام رفته رفته بلندتر شد..سرمو بلند کردم..وسط اتاق ایستاده بود..

— چی داری میگی؟..کی بهت..
– به خاطر خدا خفه شـــــو..همه چیزو شنیدم..از اول تا اخرش..پس قصدت همین بود لعنتی اره؟..می دونستم..می دونستم من یه وسیله ام واسه از سر راه برداشتن دخترایی که تو مسیرتن..هدفت چیه؟..چیه که باعث شده منو به اینجا بکشونی؟..اون هدف لعنتی که با ارسلان ازش حرف می زدی و بهش افتخار می کردی چیه که باعث شده دخترا تو مشتت باشن و مثل عروسک باهاشون بازی کنی؟..منم یکی از اونام اره؟..منم یه اسباب بازی بودم برات اره؟..ارهههههه؟..


هیچ کدوم از کارام دست خودم نبود….بلند شدم..با استرس و تشویش تو اتاق قدم می زدم..بازوهام و بغل گرفتم..
با بغض و گریه گفتم: اینجوری می خواستی کمکم کنی؟..اینجوری؟..سرمو گرم کردی که بعدش خیلی راحت منو تحویل شایان و اون برادرزاده ی اشغالش بدی اره؟..ای کاش زودتر از اینا دستت و خونده بودم..

با اخم نگام می کرد ولی چشماش اون جدیت همیشگی رو نداشت..سرخ شده بود..
– اینجا دیگه جای من نیست..چرا تا قبل از اینکه سوار هواپیما بشی برم پیشش؟..همین الان میرم….


به طرف در هجوم بردم که بازش کنم ولی اون سرعتش بالاتر از من بود و بازوم و تو چنگ گرفت و کشید سمت خودش..

بازوم تو مشتش بود..محکم نگهم داشت..داد زدم..به سینه ش مشت زدم ولی ولم نکرد..
با خشم زیر لب غرید: کجا میخوای بری دختره ی احمق..
— احمق تویی نه من..نامرد دستمو ول کن..گوشه ی خیابون بخوابم بهتر از اینه که یه لحظه هم اینجا بمونم و ادمی مثل تو رو تحمل کنم..دیگه اسباب ِ سرگرمیت نمیشم..دیگه عروسکی نیست که بخوای هر کار خواستی باهاش بکنی..

تقلا می کردم ولی راه به جایی نمی بردم..
— چرا خفه خون نمی گیری تا منم حرفم و بزنم؟..

اشکامو با پشت دست پس زدم..قلبم اتیش گرفته بود..
– دیگه چی مونده که بگی؟..گفتنی هارو که به ارسلان گفتی و هر چی که باید می شنیدم و شنیدم..مگه چیزی هم واسه گفتن باقی گذاشتی؟..می خوای بگی بدبختم؟..می خوای بیشتر از این خردم کنی؟..دیگه تموم شد جناب مهندس..ول کن دستمو..


از تقلا کردنم خسته شد و جفت بازوهام و گرفت تو دستش..چسبوندم سینه ی دیوار..احساس کردم مهره های کمرم دونه به دونه خرد شد..برای چند لحظه درد بدی تو کمرم پیچید ولی با فشار دادن لبام به روی هم دردم رفته رفته ساکت شد..
محکم تکونم داد..
— چرا لالمونی نمی گیری؟..برای رفتن پیش اون کفتار عجله داری؟..مگه نمی دونی خواسته ی اون چیه؟..

با گستاخی زل زدم تو چشمای سرخش..
— چرا می دونم..می دونم و می خوام برم..شاید اونجا کسی باشه که براش مهم باشم..ولی اینجا واسه هیچ کس پشیزی ارزش ندارم..خودت همین و گفتی ..اره تو گفتی و منم همه ش و شنیدم..دیگه حرفی ام مونده؟..

–اره مونده..چرا نمی خوای بفهمی؟..من اون حرفا رو زدم..چون باید می زدم..
گریه م بی صدا بود..ولی کنترلی رو اشکایی که خود به خود از چشمام جاری می شد نداشتم..

– اره باید می زدی..تا لحظه ی اخر ازم استفاده بردی..به ارسلان گفتی دلارام و میدم بهتون فقط برای همیشه شرتون و از سرم کم کنین..می بینی؟..اینجا هم ولم نکردی و باهام بازی کردی..دیگه چرا بمونم؟..چه الان چه 1 ساعت چه 10 ساعته دیگه بالاخره باید گورم و از اینجا گم کنم یا نه؟..اینکه کنار یه نامرد نباشم ثانیه شم واسه م ارزش داره..

مشتشو محکم کوبید به دیوار..درست کنار سرم..و با صدای وحشتناکی سرم فریاد کشید: د لعنتی ببند اون دهنتو..انقدر نگو نامرد..نذار بلایی به سرت بیارم که اونوقت بفهمی نامردی کردن یعنی چی..


قفسه ی سینه ش با خشم پر و خالی می شد..نبض کنار شقیقه ش به تندی می زد..قطره های عرق روی پیشونیش خودنمایی می کرد و نفسای داغی که از سر خشم و عصبانیت تو صورتم پخش می شد..

دلم می سوخت..این دل ِ وامونده که هر چی دارم می کشم از دست همین دل ِ اتیش گرفته ست..
چطور فراموشت کنم؟..چطور از امشب نادیده بگیرمت؟..
من که تا امروز فکر می کردم تو هم بهم یه حسی داری حالا باید چکار کنم؟..بذار برم که اگه بمونم تا صبح دووم نمیارم..
لعنتی منو کشتی ..

کنترلم و از دست دادم..صدای هق هقم بلند شد..دردناک بود..صدای این هق هق از روی درد بود..دردی که تو سینه داشتم..

دستام و اوردم بالا و صورتم و باهاشون پوشوندم..شونه هام از روی این درد و سوزش می لرزید..اشکام در کسری از ثانیه کف دستام و خیس کرد..صورتم داغ بود و کف دستام سرد..
وجودم در مقابل آرشام مرتعش بود..

حس کردم دارم از حال میرم..دیگه با چه جونی زنده بمونم؟..کسی که جلوم وایساده و داره سرم داد می زنه منو نمی خواد..
ذره ای احساس نسبت به من تو قلبش نداره..

امشب به یقین رسیدم هیچ قلب ِ سنگی رو نمیشه نرم کرد..نتونستم قلب سرد ِ آرشام رو گرم کنم..نتونستم..نتونستـــــم..


بازوی راستم و گرفت..منو از دیوار جدا کرد..همزمان که دستام و از روی صورتم اوردم پایین گونه م قفسه ی سینه ش و از روی پیراهن لمس کرد..نگاه مسخ شده م به شونه ش بود..و تموم حواسم جمع گرمایی شد که از کف دستای آرشام به کمرم و بعد هم همه ی وجودم تزریق می شد ..
و دستی که دور شونه م پیچ خورد و منو کیپ تو اغوشش جای داد..

یعنی ..الان.. تو بغلشم؟!..
منو کشید تو بغلش؟!..
آرشام؟؟!!.. اگه نمی شناختمش و مطمئن نبودم ادمی نیست که به کسی ترحم کنه الان می گفتم به خاطر گریه هام دلش برام سوخته..ولی ارشام همچین شخصیتی نداشت..

زیر گوشم نرم زمزمه کرد: چی رو می خوای بشنوی؟..
با بغض تو بغلش نالیدم: هیچی..فقط می خوام برم..
— کجا بری؟..
– نمی دونم..شاید همونجایی که قول ِ منو به ارسلان دادی..
محکمتر به سینه ش فشارم داد..دلم لرزید..اینبار نه از روی درد..از روی همون حس لعنتی که از توی قلبم بیرون برو نبود..شایدم واقعا نمی خواستم که بیرونش کنم..

خواستم از بغلش بیام بیرون..خواستم از اغوش گرم و خواستنیش جدا شم ولی نذاشت..نتیجه ش این شد که حصار دستاش و دورم تنگ تر کنه..

– مگه همون شب..تو ویلای شایان نگفتی خونه ی منو به قصر ِ اون ترجیح میدی؟..
بغض داشتم..چونه م می لرزید..پیراهنش از اشکام خیس شده بود..
– اون موقع از قصد و نیت ِتو خبر نداشتم..
— نمی دونستم قراره چی بشه..ولی نگهت داشتم..
– اما تو..
–هیسسسس..اون لبای…………..سکوت کرد و نفس عمیق کشید..ولی چند لحظه بیشتر طول نکشید که ادامه داد……..لبات و واسه چند لحظه هم که شده روی هم نگهشون دار بذار منم حرفام و بزنم..تو حرفایی که بین من و ارسلان رد و بدل شد رو شنیدی ولی نفهمیدی که تموش صحنه سازی بود؟..
-چی؟؟!!..

سرم و بلند کردم تا شاید بتونم صورتشو ببینم..می خواستم صدق گفته هاش و از تو چشماش بخونم..حلقه ی دستاش و یه کم بازتر نمی کرد که راحت بتونم تو بغلش جُم بخورم..انگار می ترسید فرار کنم..شاید اگه ولم می کرد همینکارم می کردم..ولی این تصمیم واسه وقتی بود که آرشام این حرف و نزده بود..

صورتم مماس با صورتش شد..نفسای گرم و منظمش رو تو صورتم پاشید..اروم بود..ولی در عین حال جدی..
خشونت تو حرکاتش و اینکه نمیذاشت ازش جدا بشم کاملا پیدا بود اما..منو رها نمی کرد..


— قرار بود امشب باهات حرف بزنم یادته؟..
سرمو تکون دادم..دیگه گریه نمی کردم ..ولی صدام هم بغض داشت و هم گرفته بود..

— با ورود ارسلان همه چیز بهم ریخت..من باید اون حرفا رو بهش می زدم..که این هم بخشی از نقشه م محسوب می شد..

چشمام گرد شد..
-نقشه؟!..اخه واسه چی؟!..
یه کم تو چشمام زل زد..دستشو از روی کمرم اورد بالا و گذاشت پشت گردنم..به سینه ش تکیه داد و فشرد..
الحمدالله نوازش کردنم بلد نیست..حرکاتش اینو کاملا نشون می داد ولی راهش و بلد نبود..

نالیدم: چکار می کنی گردنم خرد شد..
فشار دستش کمتر شد..قفسه ی سینه ش که بالا و پایین رفت نفس عمیقش لا به لای موهام پخش شد..چونه ش رو به سرم تکیه داد..
— مگه اون شب بهت نگفتم دیگه از روی تعجب چشمات و اینجوری نکن؟..
یه کم مکث کردم و گفتم: دست خودم نیست..

سکوت کرد و چیزی نگفت..به ارومی منو از خودش جدا کرد..نگاهمون تو هم گره خورد..اونو نمی دونم ولی من به هیچ وجه نمی تونستم نگاهم و از اون یه جفت چشم نافذ بگیرم..

زمزمه کردم: از کجا باور کنم که داری راستش و میگی؟..
می دونستم داره حقیقت و میگه..ولی می خواستم عکس العمل خودش و هم ببینم.. نباید به همین زودی بعد از اون همه داد و هوار خودم و در مقابلش ببازم..

–فکر می کنی دارم دروغ میگم ؟..
– شک دارم راست بگی..
— چرا؟..
– بعد از شنیدن اون حرفا..اونم اونطور جدی و با اطمینان توقع داری برداشتم چی باشه؟..

زدم به هدف..اخماش جمع شد..منو ول کرد و سرش و تکون داد..رفت رو تخت نشست..دستاش و تو هم گره زد و گذاشت رو پاهاش و خودش هم کمی به جلو مایل شد..

پاهام می لرزید..واسه خاطر اینکه جلوش رسوا نشم رو به روش رو صندلی نشستم..
مشتاقانه منتظر بودم حرفاش و بشنوم..

–کاری به این ندارم که می خوای حرفامو باور کنی یا نه..ولی من کار خودم و می کنم و حرفایی روکه باید بهت بزنم و می زنم..


چند لحظه سکوت کرد..
یه چیزی عین خوره افتاده بود به جونم که باید ازش می پرسیدم..لااقل خیال خودم راحت می شد..
بی مقدمه گفتم: چرا بغلم کردی؟..
با تعجب سرشو بلند کرد و خیره شد تو چشمام..
–چی؟!..
– همین چند دقیقه پیش..چرا منو گرفتی تو بغلت؟..مگه ازم متنفر نیستی؟..مگه من یه دختر نیستم که فقط بتونی ازم استفاده ببری؟..کسی که از هم جنساش متنفری..پس چرا اون کارو کردی؟..

حیرت زده از این همه رک گویی ِ من با ابروهای بالا رفته نگاهش و تو چشمام دوخته بود ..اینکه ادم رکی بودم بماند ولی اگه اینو نمی پرسیدم اروم نمی گرفتم..

–تو فکر کن دلم برات سوخت..
-نیاز به فکر کردن نیست..چون مطمئنم دلت برای من نمی سوزه..
— چرا اینو میگی؟..
-از روی شخصیتی که داری..ادمی نیستی که به کسی ترحم کنی..
— اره خب..هر کسی….
– پس چرا اون کارو کردی؟..


خم شد طرفم و مشکوفانه نگام کرد..
— چرا این همه مشتاقی که دلیلش و بدونی؟..
– شما فک کن محض ارضای حس کنجکاویم..

— خب از این بابت بذار رو حساب اینکه خواستم دهنت و ببندم تا خودم بتونم حرفام و بزنم..
پوزخندی که رو لبام کاشته بودم درجا خشک شد..
مشکوک نگاش کردم..یعنی داره راست میگه؟..
پس اون ارامشی که تو چشماش دیدم..

ولی هر کار از دست این مرد بر میاد..خدا ازت نگذره خب اگه یه کلام همون حرفی رو می زدی که دلم می خواست بشنوم چی ازت کم می شد؟..
ولی خیال خام..عشق و عاشقی به همین راحتی تو دل این مرد جا نمی گیره..

وقتی دید ساکت شدم و چیزی نمیگم پوزخند زد..
— حالا که جواب سوالت و گرفتی..بذارحرفام و بزنم..
– منظورت همون نقشه ای ِ که حرفش و زدی؟..
سرشو تکون داد..
— دقیقا..

به پشتی صندلی تکیه دادم..باید می شنیدم تا مطمئن بشم حرفاش از روی حقیقته یا.. — اینایی که می خوام برات بگم مطمئن باش تاثیر زیادی روی زندگی و اینده ت داره..حرفایی که تمومش رو نمیشه گفت..

کلافه نفسش رو داد بیرون..از روی تخت بلند شد..در همون حال که یه دستش تو جیبش بود دست دیگه ش رو کشید تو موهاش..
به طرف پنجره رفت..

از پشت سر نگاش کردم..ژستی که به خودش گرفته بود و اون نگاهه عمیقش رو به اسمون ..بیش از اندازه جلوی چشمام خواستنی اومد..
منتظر بودم تا ادامه ی حرفش و بزنه..که با لحن ارومی شروع کرد..

— منم مثل خیلی های دیگه خاطره های تلخ و شیرینی تو زندگیم داشتم و دارم..که بدون اغراق میگم تلخی هایی که این روزگار بهم نشون داده پررنگ تر و دردناک تر از تموم اون شیرینی بود ِ که شاید مدتش به اندازه ی یه خواب یا حتی یک رویا هم به حساب نمی اومد…….بگذریم..

مکث کرد..
— نه دوست دارم که اون روزها رو دوباره به یاد بیارم و نه حتی می خوام اینا رو برای کسی بازگو کنم..اتفاقاتی که به هیچ کس جز خودم مربوط نمی شدن و جاشون تو عمیق ترین جای از قلبم محفوظه..
می دونی؟..به عقیده ی من تلخی باید بمونه..بمونه و کهنه بشه تا بتونه اثر کنه..هر لحظه با چشیدن مزه ی تلخ چون زهرش به یادت بیاره که اطرافت چه خبره..


پشتش و به پنجره کرد..نگاه عمیقی بهم انداخت..
— هر ادمی با هدف زنده ست..هدف از زنده بودن من تنها یک چیز بوده و هست..نمی خوام جز به جز چیزهایی که تو زندگیم داشتم رو برات بگم ..و اینو مطمئن باش اگه تو چنین وضعیتی به کمکت نیاز نداشتم تا همینجاشم باید سکوت می کردم..ولی خب..
می بینی که ..هم کارم به تو گیر کرده و هم اینکه تو در مقابل شایان دست تنها و بدون راهنما نمی تونی راه به جایی ببری..غیر از اینه؟..


جوابشو ندادم..همون سکوت می تونست برای سوالش بهترین پاسخ باشه..
خودشم متوجه شد و با پوزخند سرش و تکون داد..
تو اتاق قدم می زد..و در همون حال ادامه ی حرفاش و از سر گرفت..
— این مقدمه چینی رو کردم تا با جزئی از قضایا اشنا بشی..و اینو هم باید بگم من برحسب همون هدفم مجبور شدم از شایان کمک بگیرم..خواه ناخواه این کار باید انجام می شد و در این راستا مطمئنم اون مدارکی از من در دست داره که می تونه زندگی من رو به کمک اونها از این رو به اون رو کنه..تموم مدت می دونستم و سکوت کردم..چون تا انتهای این بازی رو باید طی می کردم..و حالا که دیگه کاری باهاش ندارم می خوام اون مدارک رو نابود کنم..


-برای همین می خوای ازم کمک بگیری؟..ولی اخه مگه من می تونم؟..
–می تونی..یعنی فقط تویی که می تونی از پسش بر بیای..
-چرا من؟!..
–جوابش خیلی واضحه..چون تو هم دقیقا عین خودمی..از اون لحاظ که هر دو به دنبال یک چیزیم..تو انتقام به خاطر خانواده ت و من گرفتن مدارکی که باهاشون می تونم اینده م رو تضمین کنم..اگه اون اسناد برملا بشن..شایان می تونه هر کار که خواست انجام بده..کارهایی که به نفع اون و مسلما به ضرر من تموم میشه..
-خب چرا نمیگی یکی از همین زیردستات برات انجامش بده؟..مطمئنا از من واردترن..
— تو به خیلی چیزا دسترسی داری..اگه همونطور که من فکر می کنم پیش بره با ازادی که بهت داده میشه دستت بازتره و اگه بتونی اعتمادشون رو جلب کنی من می تونم کارم و شروع کنم..

-چطور می تونی به من اطمینان کنی؟!..
سوالی که بی نهایت مایل بودم جوابش رو از خود آرشام بشنوم..عمیق نگام کرد..به طرفم قدم برداشت..محکم و جدی..جلوم ایستاد..برای دیدن چشماش باید سرم و بالا می گرفتم..چشمای درشتش رو باریک کرد..

— تو چی فکر می کنی؟..
اب دهنم و قورت دادم..
-در حال حاضر هیچ فکری نمی کنم..چشمات داد می زنه که این اعتماد و بهم داری..فقط می خوام بدونم دلیلش چیه؟..


جلوی پاهام زانو زد..دستاش و از هم باز کرد و لبه های صندلی رو گرفت..نگاه مجذوب کننده ای بهم انداخت..خدایا طاقتم و زیاد کن..قلبم به سرعت نور تو سینه م ضربان داشت..

–جدا؟..خب این چشما دیگه چه چیزایی رو داد می زنه؟..
-منظورتو نمی فهمم..
–می فهمی..کاملا متوجهی چی دارم میگم..

لبامو با نوک زبونم تر کردم..
– نمی خوای جوابم و بدی و برای همین داری سر یه بحث جدید و باز می کنی..
اخماش تا حدودی جمع شد..بلند شد و ایستاد..روی صندلی کنارم نشست..یه دستش و به پیشونیش تکیه داد..
تا چند لحظه سکوت کرد..

— وقتی برگشتیم همون کاری رو می کنی که من ازت می خوام..
– چه کاری؟!..

صورتش و برگردوند طرفم و نگاهش و تو چشمام دوخت..
— فردا با من برمی گردی تهران..
– ولی مگه به ارسلان نگفتی قبل از اینکه برگردی منو تحویلش میدی؟!..

کامل چرخید طرفم..
— و تو باور کردی؟..
– نباید می کردم؟!..

مکث کرد..
— خوب گوش کن ببین چی میگم..ما بر می گردیم تهران..شایان و ارسلان از اینکه بهشون نارو زدم عصبانی میشن و برای پیدا کردنم حتما برمی گردن و اون وقت ِ که تو رو به زور از من می گیرن ..
باهاشون میری..باید جوری رفتار کنی که انگار دارن به این کار زورت می کنن..تموم این اتفاقات باید کاملا حقیقی باشه جوری که کوچکترین شکی به این قضیه نکنن..


– تو رو خدا یه جوری بگو منم بفهمم..اخه چرا می خوای عصبانیشون کنی؟..اینجوری که بدتره..
پوزخند زد..با غرور نگاهش و از روم برداشت و به صندلی تکیه داد..

— فکر کردی به همین اسونی ارسلان خام حرفای من میشه؟..وقتی بهش گفتم دلارام رو تحویلت میدم شک و بی اعتمادی رو تو نگاهش خوندم..وقتی تو رو دو دستی طبق گفته های خودم تحویلش بدم شک می کنه که حتما کاسه ای زیر نیم کاسه ست..ولی وقتی بزنم زیر همه چیز و با خودم برت گردونم می فهمن با همون آرشامی طرفن که حاضر نیست زیر بار حرف زور بره..و این همون چیزی ِ که خیال ارسلان وشایان رو راحت می کنه….بنابراین..


نگام کرد و با همون پوزخندی که رو لب داشت گفت: اگه همه چیز طبق نقشه پیش بره مطمئن باش هم تو به هدفت می رسی و هم من به اون چیزی که می خوام دست پیدا می کنم..

مضطرب جمله م رو به زبون اوردم..
-خب تا اینجای حرفات درست..ولی اگه منو با خودشون بردن و..بعدشم اون بلایی که نباید رو به سرم اوردن چی؟..اصلا من برم اونجا بعدش چه غلطی بکنم؟..


آرنجش و به لبه ی صندلی تکیه داد..متفکرانه به زمین خیره شد..
–توسط شنود با من در ارتباطی..ادمای تعلیم دیده ن و کارشونو بلدن..تا به الان یک قدم از شایان جلوتریم..همین الان که من ،تو و شایان و ارسلان اینجا هستیم ادمای من دارن کارشون و تو تهران انجام میدن..


با تعجب زل زدم تو چشماش ..یه جورخاصی نگام می کرد..
— دوربینا رو نصب کردن و شنود و هم تو وسایل خونه جاسازی کردن ..
– اخه چجوری؟!..
— نیازی نیست همه چیزو بدونی..فقط تا همین قدر بدون که من بین شایان و گروهش نفوذ دارم..ادماش همونقدر که از خودش اطاعت می کنن منو هم رئیس خودشون می دونن..نگران نباش..بچه های من ویلا رو تحت کنترل دارن..کسایی رو اونجا دارم که شایان در ظاهر فکر می کنه از ادمای خودشن ولی در اصل اینطور نیست..با پول هر چیزی رو میشه خرید..حتی ادما رو..

وقتی جمله ش رو تموم کرد دستی که کنار صورتش بود رو مشت کرد و اورد پایین و به لبه ی صندلی فشرد..

– انگار فکر همه جاش و کردی..
— من از قصد به این سفر اومدم..در اصل اینجا کاری نداشتم..همه ی کارای من تو تهران در حال انجام شدن ِ..تا امروز که خبر رسید همه چیز اماده ست..پس دیگه نباید وقت و از دست بدیم..دنبال یه بهونه بودم تا نقشه م رو عملی کنم و ارسلان این فرصت و برام جور کرد..


انگشتای دستم و تو هم گره کردم و سرمو زیر انداختم..
– یعنی..انقدری از این نقشه و به سرانجام رسیدنش مطمئن هستی که من بتونم..بتونم بهت..یعنی هم به تو و هم به اینکه بلایی سرم نیاد…….

حرفمو قطع کرد..
— همه چیز تحت کنترل منه..جای نگرانی نیست..
– اما من..من تا حالا از این کارا نکردم..می دونی چی میگم؟..برام سخته..حتی از ذهنمم که می گذره دلشوره می گیرم..دست خودم نیست..

— می ترسی؟..
هنوز سرم زیر بود..اره می ترسم..بدجورم می ترسم..هر کس دیگه ای هم جای من بود خوف برش می داشت..
درسته از اولم می خواستم از شایان گور به گور شده انتقام خون اعضای خانواده م رو بگیرم ولی اون موقع داغ بودم..فک می کردم شدنیه..نمی دونستم شایان انقدر کله گنده ست که من در برابرش جوجه هم به حساب نمیام..باید یه کم منطقی تر به قضیه نگاه می کردم..


نگام و خیلی کوتاه تو چشماش انداختم..صادقانه سرم و به نشونه ی مثبت تکون دادم..
خب وقتی می ترسم بگم نمی ترسم؟..شاید اینجوری یه فکری هم واسه این موضوع بکنه..الان وقت قُدبازی نیست..بخوام لج بازی کنم تهش چی میشه؟..خب معلومه خودم بدبخت میشم..


با یه حرکت سریع از روی صندلی بلند شد..تا خواستم سرمو بلند کنم ببینم می خواد چکار کنه دست یخ زده م و تو دستش گرفت و مجبورم کرد بلند شم..بی اختیار پاشدم ..
به طرف در رفت..


ادامه دارد…

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...