ویژه کنید
عکس و تصویر رمان گناهکار قسمت شانزدهم -کجا؟.. –حرف نزن..راه بیافت.. قدماش به قدری بلند و محکم بود ...

رمان گناهکار قسمت شانزدهم

-کجا؟..
–حرف نزن..راه بیافت..

قدماش به قدری بلند و محکم بود که تقریبا دنبالش کشیده می شدم..

– منو کجا می بری؟..ول کن دستمو، چرا می کشی؟..

جوابم و نداد..تو راهرویی که انتهاش در خروجی ویلا قرار داشت ایستاد..جعبه ی کوچیکی که تو دیوار کار شده بود رو باز کرد..نصف کلیدای برق رو یکی یکی زد..چراغای باغ تمومش خاموش شد…..

و همزمان صدای پارس سگا بلند شد..برقای ویلا هنوز روشن بود.. از صدای بلند سگا وحشت کردم..

دستم و کشید تا از ویلا بریم بیرون که با شنیدن صدای خدمتکار برگشتم.. مضطرب بود.. –آقا چی شده؟..دزد اومده؟.. آرشام رو بهش تشر زد: برو سرکارت..به بقیه بگو حق ندارن از ویلا برن بیرون.. — چـ..چشم آقا..حتما.. دستم و کشید.. تو این تاریکی کجا داره میره؟..حتی جلوی پامو نمی دیدم..جوری که چندبار نزدیک بود بخورم زمین .. – تو رو خدا بگو کجا میری؟..چرا برقا رو قطع کردی؟.. بازم سکوت.. دستش و تکون دادم..ولم نمی کرد.. -با تو بودم..چرا جوابم و نمیدی؟.. درختای بلند توی اون تاریکی وهم انگیز بودن..بدتر از اون صدای پارس سگا بود که به وحشتم دامن می زد.. داشتم زهرترک می شدم..دستمو ول کرد..تو تاریکی گمش کردم..بین درختا..ظلماتی از شب.. کم مونده بود قلبم بایسته.. دور خودم چرخیدم..همه جا تاریک بود….خدایا.. لرزون گفتم: آرشام..کجا رفتی؟!..این دیگه چه بازی ای ِ..داری منو می ترسونی.. صداش و از پشت سر شنیدم.. –ترس از چی؟!.. تند برگشتم..نبود..یا انقدری تاریک بود که نبینمش..بین اون همه درخت که اطرافم و چون حفاظ احاطه کرده بودن بایدم تو دل شب گم بشم.. -کجایی؟!.. –اون ترسی که از شایان داری بیشتر ازترسی ِ که الان داری تجربه ش می کنی؟.. صداش و می شنیدم ولی از خودش حتی یه سایه هم نمی دیدم..بازوهام و بغل گرفتم..سرد نبود ولی من از ترس می لرزیدم.. -تو رو خدا تمومش کن..دارم سکته می کنم.. –باید بتونی بهش غلبه کنی..توی این راه اگه پات بلغزه با سر رفتی ته چاه و کسی هم نیست بخواد درت بیاره..خودت باید بتونی.. اینجا رو ببین..اطرافت و تاریکی وسیاهی پر کرده..می دونی چرا؟..چون می ترسی..چون ترس تونسته بر شجاعت چیره بشه..اون گستاخی که تو وجودت دیدم با ترسی که حالا تو چشمات می بینم جور در نمیاد.. با بغض گفتم: خواهش می کنم لااقل سگات و ساکت کن.. –ارسلان وشایان وقتی مثل همین سگا به جونت بیافتن می خوای چکار کنی؟..با ترس خودت و در اختیارشون میذاری؟.. گفتم راهنمات میشم..و راهنماییت هم می کنم..ولی الان فقط مثل یه سایه می مونم..شایدم یه صدا….می شنوی اما نمی تونی ببینی.. حرفایی که الان می زنم بعدها ممکنه به دردت بخوره..پس به جای اینکه بترسی سعی کن ازش فرار کنی..اگه دنبالت اومد اونو تو وجودت خفه کن..نذار پیشروی کنه.. بی هدف با چشم دنبالش می گشتم..اطرافم و نگاه کردم..نبود..نمی دیدمش..خدایا دارم دیوونه میشم.. -اینا رو می تونی تو آرامش و روشنایی هم بهم بگی..پس تو رو قرآن تمومش کن..دستی دستی داری منو به کشتن میدی.. — دارم نجاتت میدم..الان نمی فهمی ولی بعد که تو چنین وضعیتی گیر افتادی می تونی درک کنی چی دارم میگم.. نالیدم: همین الانشم می فهمم چی میگی..ولی باور کن دست خودم نیست.. حضورش و پشت سرم حس کردم..برگی هم روی زمین نبود که از صدای خش خش ِ اونها هم که شده بتونم تشخیص بدم کدوم طرفم ایستاده….ولی الان.. این دستای گرم آرشام بود که روی شونه هام قرار گرفت..با ترس تو جام پریدم و خواستم جیغ بکشم که دو دستی جلوی دهنم و گرفتم.. زمزمه ش رو زیر گوشم شنیدم….خدایا نفساش چقدر داغ ِ.. — همه چیز دست خودته..منتهی نمی خوای پس در نتیجه نمی تونی.. نفسم و با استرس و آه بیرون دادم.. زمزمه کردم: تو میگی چکار کنم؟!.. دستش و از روی مچ تا بالای بازوهام کشید..روی شونه م نگه داشت و لباش و به گوشم نزدیک کرد..و اون حرارت..صدبرابر شد.. نرم گفت: بهش غلبه کن..این راه به تاریکی ِهمینجاست..خونه ی شایان دیواراش به بلندی همین درختاست..سگایی که به دستور من بسته شدن می تونی وجود نحس و کریهه شایان و ارسلان رو درونشون ببینی.. اگه آزاد بشن با یه اشاره ی من تیکه و پاره ت می کنن..فعلا فقط صداشون و می شنوی و ترسیدی..ولی اگه نتونی باهاشون مقابله کنی و به نوعی از خودت دفاع کنی، تهش همونی که گفتم میشه..اونا تو رو مثل دو تا گرگ گرسنه میدرن و عین خیالشونم نیست…. -ولی هراسی که تو دلمه .. –آرومش کن.. -اگه نشد.. –اگه بخوای میشه..مثل الان.. -الان چی؟!.. –ارومی؟.. به خودم اومدم..اروم بودم؟!.. به اون سیاهی و درختا نگاه کردم..صدای پارس سگا رو هنوز می شنیدم..پس چرا وقتی ارشام نزدیکم شد حس کردم هیچ چیزی و نمی شنوم جز صدای اون..انگار همه جا از سکوت پر شده بود.. فقط من بودم و.. اون.. اره اروم بودم..وقتی پیشم بود ترسی تو دلم نداشتم.. سرمو به نرمی تکون دادم..به زبون نیاوردم..ولی برای اینکه بهش نشون بدم ارومم همین حرکت کافی بود.. دستاش و سوق داد پایین و از روی کمرم رد کرد و اورد جلو..انگشتای کشیده و مردونه ش رو تو هم قلاب کرد..حصار دستای نیرومندش راحتی منو به در بر گرفت..صورتم و برگردوندم تا بتونم ببینمش ولی نشد..در عوض اون صورتش و کمی کج کرد .. از اون فاصله ی نزدیک چهره ی جذابش رو تو هاله ای از تاریکی می دیدم ..صداش کاملا واضح بود….اروم و در عین حال جدی…. — و چرا آرومی؟.. -نمی دونم!.. — می دونی.. -آرشام……… تنگ تر منو تو اغوشش گرفت..یه حس خوبی بهم دست داد.. — مهم اینه که ارومی..از تاریکی..از این درختا و از پارس سگا وحشت نداری؟.. -انگار نه.. — پس بگرد دنبال منبع این ارامش..و تو این هدف اولین ملاک برای رسیدن به پیروزی قرارش بده..اینکارو می کنی؟.. – آره.. اگه می خواستم شک کنم که آرشام هم متقابلا حسی بهم نداره با این کاراش منو بدجور به شک مینداخت..رفتارای ضد و نقیضش هر لحظه منو گیج تر می کرد.. حق با آرشام بود..باید منبعش و پیدا می کردم.. که نیازی به گشتن نبود..حضورش ..صداش..نگاهش..همه ی اینا به راحتی منو به ارامش می رسوند.. آرشام همون منبعی بود که دنبالشم..اگه میگه همه چیز تحت کنترلش ِ حتما همینطوره..نباید ناامیدش کنم.. می دونم که می تونم..می تونم از پسش بر بیام.. به قول آرشام…. فقط باید بخوام..

به موبایلی که تو دستام بود نگاه کردم..
–از این به بعد باید اینو همرات داشته باشی..
-مگه رو اینم شنود کار گذاشتین؟..
— افراط توی کار جواب معکوس میده..قرار نیست تو هر چیزی شنود و ردیاب کار بذاریم..
-موبایل خودم و بهم نمیدی؟..

–دیگه موبایلی در کار نیست..گوشی سابقت و همون شبی که اوردمت ویلا از بین بردم..
با شیطنت نگاش کردم وبا لبخند ابروم و انداختم بالا..
-اشکال نداره شماره ها رو از حفظم..
از گوشه ی چشم نگام کرد..
–منظور؟..
بی خیال شونه م و انداختم بالا..

-هیچی..من فقط با دو نفر در ارتباط بودم یکی فرهاد یکیم پری دوستم، که واجبه به هر دوشون زنگ بزنم..مخصوصا فرهاد که خیلی وقته ازش بی خبرم..
از روی صندلیش بلند شد..اروم به طرفم اومد..چشماش و باریک کرد..
— تو انگار خیلی خوشت میاد هر دقیقه با هر جمله ای که از دهنت در میاد پا رو اعصابه من بذاری اره؟..
-نه..چرا؟!..
گوشی رو از دستم گرفت..تو هوا تکونش داد و تقریبا بلند گفت: اینو ندادم دستت که باهاش حال و احوال ِ این و اون و بپرسی..مطمئن باش اگه مجبور نبودم همچین کاری رو هیچ وقت نمی کردم..
– مگه اسیر گرفتی؟!..
اخمام و جمع کردم و روم و ازش گرفتم..

–انگار یادت رفته، تا دیروز یه جورایی اسیرم بودی..
زل زدم تو چشماش..
– اشتباه نکن، اسیرت نبودم خدمتکارت بودم..گفتی برگردیم ازادم پس چه اینجا و چه تو تهران مطمئن باش بی گوشی نمی مونم..

با نوک انگشتم زدم رو گوشی که بین انگشتاش داشت خرد می شد و با غیض گفتم: این ماسماسکم ارزونی خودت..

از کنارش رد شدم..
— باز که رم کردی..
خونم و به جوش اورده بود..انگار با اسب طرفه..

برگشتم سمتش و با حرص گفتم:فقط بذار پام برسه به تهران اونوقت ببین چطوری رم می کنم..
از حاضر جوابیم انگار خوشش اومد که اون لبخند کج رو لباش اینبار هم همونجا جا خشک کرد..
— کاری نکن از کرده م پشیمون بشم..

دست به کمر رفتم تو سینه ش..
-مثلا می خوای چکار کنی؟..تحویلم بدی به شایان؟..
دستش و برد تو جیبش و مغرور نگام کرد..
— بدتر از اونم میشه..
گنگ نگاش کردم..
-چی؟!..

نگاهش می درخشید..یه جوری از گوشه ی چشم نگاهه چپ بهم انداخت که دلم و لرزوند..
ولی بازتابش لبخند رو لبام نبود اینبار اخمی بود که بین ابروهام نشست و این درست خلاف اون چیزی رو که تو دلم داشتم نشون می داد..

گوشی تو دستش و گرفت جلوم….
— بگیر..

دست به سینه سرم و انداختم بالا و عین بچه تخسا گفتم: نمی خوام..ازاد که شدم حتما می خرم..بی منت..
جلوم ایستاد..گوشی رو در همون حالت تو دستش تکون داد..
— بهت گفتم بگیرش..
– منم گفتم نمی خوامش..چه اجباریه؟..

خواستم از اتاق برم بیرون که راهم و سد کرد..
خیلی اروم جلوم ایستاد و در نهایت محکم شونه ش رو به در تکیه داد که دیگه نتونم کاری کنم..
منم به تبعیت از اون به در تکیه دادم و دست به سینه نگاش کردم..

— بدون گوشی حق نداری پات و از این در بذاری بیرون..
– گوشی رو که نتونم به هر کی که دلم خواست زنگ بزنم و نمی خوام..اون دیگه اسمش گوشی نیست یه وسیله واسه کنترل کردن منه..
— مگه غیر از اینه؟..
– یعنی چی؟!..می خوای با این کنترلم کنی؟!..
— از اولم با همین قصد بهت دادم..

بدفرم اذیتم می کرد..انقدریم جدی بود که نتونم بگم داره سر به سرم میذاره..شونه ش و گرفتم و خواستم بکشمش کنار ولی عین سنگ سفت بود و چسبیده بود به در..

-برو کنار..انگار من و تو نمی تونیم تو هیچ زمینه ای به توافق برسیم..
— به خاطر یه گوشی؟..
-گوشی نه و کنترل از راه دور..

انداختش تو بغلم که اگه به موقع نگرفته بودم تیکه هاش هر کدوم یه طرف افتاده بود..
–تماسات و چک می کنم..
-پس می تونم زنگ بزنم؟..
–معنی جمله م و نفهمیدی؟..
– یعنی زنگ بزنم دیگه؟..

سرش و تکون داد ..
–فراموش نکن که گفتم چکت می کنم..
واسه اینکه کم نیارم گفتم: باشه چون یکی دو روز بیشتر دستم نمی مونه مشکلی نداره..
–چرا یکی دو روز؟!..

بی تفاوت نگاهم و یه دور تو صورتش چرخوندم و گفتم: پام برسه تهران خودم یکی می خرم..اونوقت دیگه کسی نمی تونه تماسام و چک کنه..

اخماش و کشید تو هم و تکیه ش و از در برداشت..لبخند زدم و خواستم درو باز کنم اینبار مچم و گرفت..با تعجب نگاش کردم..
نگاه و کلامش کاملا جدی بود..

— تو همون کاری رو می کنی که من ازت می خوام..اگه همین اول کار بخوای لج کنی منم بلدم جوابت و بدم..پاسخ م*ح*ر*ک و فراموش نکن..ممکنه برات گرون تموم بشه..
– که چی؟!..
–تنهایی..تو تاریکی..بین اون همه سگ و گرگ..دووم میاری؟..
اب دهنم و با سر و صدا قورت دادم..
-تهدیدم می کنی؟!..

— مختاری هرجور که دوست داری فکر کنی..فقط خواستم روشنت کرده باشم..
با حرص دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و درو باز کردم..تو همون اتاق به اصلاح ویژه داشتیم بحث می کردیم و حالا این گوشی که تو دستم بود..
خب من جز فرهاد و پری کسی رو نداشتم که بخوام ازشون خبر بگیرم..
تموم حرفاش و یه بار پیش خودم مرور کردم..از چه تلخی هایی تو زندگیش حرف می زد؟..
آرشام چه سختی هایی رو متحمل شده بود که وقتی ازشون حرف می زد حالت ادمای مغموم رو به خودش می گرفت؟..
وقتی داشت به اسمون نگاه می کرد انقدری محوش شده بود که تموم جملاتش عمیق از بین لباش بیرون می اومد..
دوست داشتم سر از کاراش در بیارم..هم کنجکاو بودم..هم اینکه واقعا برام مهم بود بدونم..کلا هر چیزی که به ارشام مربوط بشه برای من اهمیت داره..

دوستیش با شایان، به خاطر رسیدن به کدوم هدف؟..
اون گفت ما تو این زمینه مثل همیم..پس یعنی اونم به خاطر انتقام داره خودش و به اب و اتیش می زنه؟..انتقام از چی؟..به خاطر کی؟..

خدایا چقدر سوال تو سرم ردیف شده..
باید بدونم چی آرشام رو این همه بهم ریخته که دنبال ذره ای ارامش می گرده..هنوزم نگاهه اون شبش و تو اتاق فراموش نکردم..


نفس عمیق کشیدم..از فکر و خیال بیرون اومدم..حالا چکار کنم؟!..
بدون فوت وقت شماره ی فرهادو گرفتم..خاموش بود..ای بخشکی شانس..یه بار دیگه امتحان کردم..
واقعا خاموش بود..

با مکث کوتاهی شماره ی پری رو گرفتم..جواب نداد..
تو سالن با دلهره قدم می زدم و تندتند شماره ش و می گرفتم..تا اینکه بالاخره جواب داد..

–الو..
-الو، سلام ..کجایی تو دختر؟..عجب اومدی دیدنم..دستت درد نکنه..
تا چند لحظه سکوت بود..ولی بعد صداش پر از خوشحالی شد ..
— سلام دیوونه..این شماره ی تو ِ..
-اره..بگو ببینم خوبی؟..

دیگه نمی شد خوشحالی رو تو صداش حس کرد….
–بد نیستم..تهرانی؟..
– نه هنوز..ولی اگه خدا بخواد دیگه دارم بر می گردم..تو چی؟..
— من تهرانم..دیروز برگشتیم..
-پس چرا نیومدی پیشم؟..
–باور کن نتونستم..باید ببینمت تا واسه ت بگم..اون شب تو کشتی وقتی ازت جدا شدم رفتم پیش کیومرث ولی ..


ادامه نداد..
-الو..پری..حالت خوبه؟..
با گریه گفت: نه دلی..خوب نیستم..به خدا خسته شدم..
صدای هق هقش و شنیدم ..با ناراحتی گفتم:اروم باش عزیزم..من فردا دارم بر می گردم..به محض اینکه رسیدم می خوام ببینمت..ادرس و که داری؟..
–اره دارمش..به خدا دارم دق میکنم دلی..یکی رو می خوام به دردای دل وامونده م گوش کنه………وبا مکث گفت: از فرهاد خبر داری؟..

از سوال بی موقعش تعجب کردم..پری چکار به فرهاد داشت؟!..
-فرهاد؟!..چطور؟!..چرا پرسیدی؟!..
–مگه توخبر نداری؟!..بهت نگفته؟!..
-چی شده پری؟!..
با ترس گفت: یعنی حتی یه زنگم بهت نزده؟!..وای خدا..

پاهام سست شد..ترسی که تو صدای پری بود دلشوره م و بیشتر کرد..نشستم رو صندلی..
-بگو ببینم چی شده؟..تو که منو دق دادی دختر د ِ یه حرفی بزن..
با گریه گفت: به خدا همه ش تقصیر من بود..نمی خواستم اینجوری بشه..

کم مونده بود منم بزنم زیرگریه..
من که حتی یه گوشی هم نداشتم این مدت فرهاد بهم زنگ بزنه..هر وقتم که باهاش تماس گرفتم یا در دسترس نبود یا خاموش بود..
حالا ….با این حرفا….

— دلی کیومرث اومده اینجا..نمی تونم حرف بزنم..مامان داره صدام می کنه..فردا که رسیدی خبرم کن میام دیدنت..رو در رو بهت بگم بهتره..
صداش بغض داشت..

-باشه ولی من تا فردا دق مرگ نشم خیلی ِ..نگرانم کردی..
— امیدوارم اتفاقی نیافتاده باشه..فعلا باید برم..
-باشه..سلام به خانواده ت برسون..خداحافظ..
–قربونت..مراقب خودت باش..خدانگهدار..

تماس که قطع شد سریع شماره ی فرهاد و گرفتم ولی بازم خاموش بود..
خدایا یعنی چی شده؟!..
*************************
پامو که گذاشتم تهران یه نفس راحت کشیدم..
تموم مدت تو هواپیما حواسم پرت بود..یه لحظه از فکر فرهاد و پری بیرون نمی اومدم..همه ش دعا می کردم چیزی نشده باشه..

آرشام چند باری خواست از زیر زبونم حرف بکشه تا بفهمه چمه ولی هر بار من با جوابای کوتاهی که بهش می دادم مسیر بحث رو منحرف می کردم..اما اون زرنگ تر از این حرفا بود..هیچ رقمه کوتاه نمی اومد..

به پری اس ام اس دادم که رسیدم و غروب بیاد پیشم..باید به آرشام هم می گفتم..یه بار بی اجازه ش مهمون دعوت کردم اوضاع قمر درعقرب شد اینبار با اینکه مهمونم و از قبل دعوت کردم ولی خبرش کنم بهتره..
پشت در اتاقش بودم..
دستم و اوردم بالا تا در بزنم که صدای داد و هوارش و از تو اتاق شنیدم..به قدری صداش بلند بود که قلبم ریخت..

آرشام_ یعنی انقدر احمقی که فکر کردی با یه تهدید بچگانه جا می زنم و دو دستی دلارام و تقدیم شماها می کنم؟………………داد نزن گوش بگیر ببین چی بهت میگم من یه قول و قراری با شایان گذاشتم..طرف حسابمم خود ِ اون ِ نه تو..پس بتمرگ سرجات زر زر ِ زیادی هم واسه من نکن……………….غلطه زیادی..از مادرزاده نشده کثافت..


و بعد صدای برخود و شکستن شیشه..مات و مبهوت با وحشت به در اتاقش خیره شدم..
تردید داشتم..که در بزنم یا نزنم..الان وقتش بود؟..ولی اگه الان نرَم تو و خبرش نکنم بعدا ممکنه حسابی از دستم عصبانی بشه..

از ظاهر امر مشخصه این داد و هوارا به خاطر شایان و ارسلان ِ..انگار فهمیدن و بهش زنگ زدن..


چشمام و بستم و با یک نفس عمیق باز کردم..آرامشت و حفظ کن دختر نمی خُورَدِت که..
تقه ای به در زدم..صداش و بعد از چند لحظه گرفته و سنگین شنیدم..
— بیا تو..


درو باز کردم..لای در وایسادم..پشتش بهم بود و صورتش رو به پنجره..با یه حرکت رو پاشنه ی کفشش چرخید و نگاهه پرجذبه ش رو تو چشمام دوخت..
اروم رفتم تو و درو بستم..

-چیزی شده؟..
به طرفم اومد..
–فال گوش وایساده بودی؟..

نمی دونم چرا هول شدم..شاید به خاطر اون اخم غلیظ وسط پیشونیش بود..
-فال گوش؟!..نه، ولی صدات خیلی بلند بود..واسه همین….مکث کردم: خواستم در بزنم صدای فریادت و شنیدم….و با تردید گفتم:ارسلان بود درسته؟..


کلافه سرش و تکون داد و جلوم ایستاد..نگاهش و چرخوند رو زمین..همزمان منم همین کارو کردم..روی خرده کریستال هایی که رو زمین پخش شده بود و گوشی آرشام که درش باز شده و افتاده بود کنار یه تیکه ی بزرگ از گلدون کریستال..


کمی ازم فاصله گرفت..
–راه میری مراقب باش پات رو شیشه نره..الان میان جمع می کنن..


صداش گرفته بود..رفت پشت پنجره..بیرون و نگاه می کرد..
انگار حواسش نبود..چون من کفش پام بود و اگه رو شیشه ها راه می رفتم چیزی نمی شد..


ترجیح دادم فعلا بذارم تو خودش باشه..هیچی نگفتم..
خبر کرد خدمتکار اومد و خرده شیشه ها رو جمع کرد..بعد از رفتن خدمتکار صداش زدم..
صورتش و به طرفم برگردوند..

لبخند زدم..محو لبام و لبخند دلنشینی که روش نشسته بود شد..سعی کردم لحنم آروم باشه..که جدیدا همینطورم شده بود..زیاد اروم بودم..که خب این مختص به خود ِ آرشام بود نه هر کس دیگه..


-دختری که اون شب تو کشتی دوستم معرفیش کردم رو یادته؟..
چهره ش متفکر شد.. به نشونه ی مثبت سرش و اروم تکون داد..
چشماش و باریک کرد و گفت:خب که چی؟..

— اون روز بهش ادرس اینجا رو دادم و گفتم بیاد ببینمش..یه مشکلی داره که می خواد باهام در موردش حرف بزنه..امروز بهش خبر دادم که رسیدم تهران..اونم الان تهران ِ..ازش خواستم بیاد اینجا..خواستم….

سرمو زیر انداختم..
-یعنی اولش خواستم ازت اجاره بگیرم منتهی موقعیت جوری بود که نتونستم..

به طرفم قدم برداشت..جلوم ایستاد..دست به سینه سرش و تکون داد و با پوزخند گفت: عادت داری منو تو عمل انجام شده قرار بدی؟..

با تعجب نگاش کردم..
–هر کار بخوای همون و انجام میدی..و بعد تازه یادت میافته باید منو هم درجریان میذاشتی..اونوقت الان توقع داری من چی جوابت و بدم؟..


لباش و روی هم فشار داد..با اون اخمای درهمش ترکیبی ایجاد کرده بود که دل بی جنبه ی منو سمت خودش منحرف می کرد..
ای که چقدر دلم می خواست اینجور مواقع یه بوس از لپش بکنم و با ناز دستم و دور گردنش حلقه کنم تا کم کم اون اخمای خوشگلش از هم باز بشن..


سرمو نامحسوس تکون دادم..منم رسما خل شدم..ولی نه دلم که می خواد..اره خیلیــــم می خواد..یعنی میشه؟!..


— سوالم جواب نداشت؟..
هول شدم..صدام می لرزید ولی با یه تک سرفه صافش کردم..
-حق داری..من معذرت می خوام..باور کن از روی عادته..
–فقط چون معذرت خواستی می تونم بگم اینبارو ندید می گیرم..منتهی سعی کن این عادت و از بین ببری..


با لبخند و نازی که تو نگاهه بی قرارم ریختم زل زدم تو چشماش و با صدای ظریفی که ذاتا همینطور بود گفتم: تَرک ِعادت موجب مرض ِ ..اونوقت میگی به کل از بین ببرش؟..یعنی شدنیه؟..


خیره نگام کرد..نگاه خواستنیش روی تموم اجزای صورتم چرخید و نرمشی رو تو این نگاه حس کردم که تا به حال ازش ندیده بودم..
قلبم و گرم کرد..نمی دونم چرا ولی از اینکه می خواستم تنهاش بذارم و از پیشش برم ناخداگاه قلبم گرفت..
لبخند به ارومی از روی لبام محو شد و جاش و به نم اشکی داد که توی چشمام حلقه بست..
چرا به اینش فکر نکرده بودم؟..
بدون آرشام..این مدت طولانی..چکار کنم؟..


قطره اشکی که ناخواسته از چشمام چکید و چونه م که در اثر بغض تو گلوم لرزید توان نگاه کردن به اون دو تا چشم سیاه و نافذ که تعجب درونش هر لحظه بیشتر می شد رو ازم گرفت..
سرم و انداختم پایین و با دکمه ی لباسم ور رفتم..انگشتای سردم لرزون دکمه رو بین خودشون گرفته بودن واز روی تشویش فشارش می دادم..


فاصله ش و باهام کم کرد..بازوهام و گرفت..فشرد..صداش تو گوشم پیچید..خدایا ..یعنی باید با صداشم خداحافظی کنم؟..
چرا الان؟..چرا الان دارم به این قضیه فکر می کنم؟..چرا زودتر از اینا به فکرش نیافتادم؟..

— این اشکا واسه چیه؟..
تو دلم داد زدم همه ش به خاطر تو ِ..اصلا همه ی اینا تقصیر تو ِ..


انگشت اشاره ش و گذاشت زیر چونه ی مرتعشم و سرم و بلند کرد..وادارم کرد نگاش کنم..نگاش کردم..اخماش بیشتر رفت تو هم..اشکام و دید و چشماش بین جفت چشمای من چرخید..

دلم گرفته بود..باید یه جایی رو پیدا می کردم تا بتونم این اشکای لعنتی رو بریزم بیرون..دوست داشتم برم تو بغلش و سرم و بذارم رو سینه ی ستبرش.. بزنم زیر گریه و تا می تونم هق هق کنم..

خدایا تنها بودم..آرشام رو سر راهم گذاشتی..الان باید ازش جدا بشم..برم جایی که نمی دونم برگشتی توش هست یا نه..چرا می خوای ازم بگیریش؟..چرا می خوای بازم تنها بشم؟..بدون آرشام….نــه..نمی تونم..

حتی اگه ازش یه سایه در کنارم داشته باشم..بازم اون سایه وجود خودش نمیشه..اون سایه شاید ترسم و از بین ببره ولی وجودش به دلم ارامش میده..

نرم تکونم داد..با حرص زیر لب زمزمه کرد: چته تو؟..پرسیدم چرا گریه می کنی؟..
با بغض از پشت پرده ی اشک که تصویر آرشام رو با هر بار پلک زدن محوتر می کرد گفتم:میذاری برم پیش خانواده م؟..


مات موند..با تعجب و کمی خشم که تو صداش بود محکمتر تکونم داد و اینبار بلندتر گفت:یعنی چی که بری پیش خانواده ت؟..

فهمیدم بد متوجه شده..دلم خواست لبخند بزنم ولی این بغض مزاحم که تو گلوم جا خشک کرده بود نذاشت..

-می خوام برم بهشت زهرا..پیش پدر ومادرم..دلم براشون تنگ شده..
و با گریه صورتم و پوشوندم و گفتم: تو رو خدا بذار برم..


دستش و برنداشت..باید می رفتم ..اونجا همونجایی بود که می تونم خودم و خالی کنم..اشک بریزم..هق هق کنم..پیشونیم و رو سنگ سرد قبرشون بذارم و هر چی تو دلم هست رو بگم..
به مادرم..به مادری که همیشه پای درد و دلام می نشست ..
دوستم بود..
خواهرم بود..
اون مادرم بود..

دلم براشون تنگ شده..
و صدای ارومش که به نظرم کمی مرتعش اومد تو گوشم پیچید..
–برو حاضر ش و..پایین منتظرتم..


نخواستم صورت خیسم و ببینه..بدون اینکه سر بلند کنم برگشتم .. دستام و از روی صورتم برداشتم..درو باز کردم و رفتم بیرون..


هنوزم وقتی داشتم لباس می پوشیدم هق هق می کردم..به صورتم تو اینه نگاه کردم..چشما و نوک بینیم سرخ شده بود..
یاد ِداشته ها و نداشته هام افتادم..آرشامی که داشتم و خانواده ای که نداشتم..

دستام و گذاشتم رو میز ِ اینه و خودم و به جلو خم کردم..با بغض تو چشمام خیره شدم..سرگردون بودن..

این سرخی که سفیدی چشمام و پرکرده بود داد می زد تو دلم چه خبره..
خودم می فهمیدم..منی که توی این شرایط عاشق شدم و حالا دارم قدم به جایی میذارم که تهش به ناکجا اباد ختم میشه..نمی دونم چی در انتظارمه..

کاش قبلش می فهمیدم ارشام هم منو می خواد یا نه..نگاهش یه جور ِ و کلامش یه جور ِ دیگه..گیجم می کنه..باعث میشه به شک بیافتم..

ای کاش این شک رو از بین می برد..حتی اگه یه اشاره ی کوچیک هم بکنه من راضی ام..
بهم بفهمونه..حالیم کنه که تو دل اونم همون چیزی می گذره که حال وهوای منو عوض کرده..

**************************
فاتحه فرستادم..
رو به قبر بابا لبخند تلخی زدم و زیر لب گفتم:می بینی بابا؟..می بینی باهامون چکار کردی؟..این چه معامله ای بود بابا؟..دزد ناموس اوردی تو خونت؟..نشوندی پای سفره ی زن و بچه ت؟..چشم ناپاک نشوندی روبه روی زنت و نفهمیدی؟..
بابا بد کردی..بابا خدا بیامرزدت ولی زندگی تک تکمون و تباه کردی..من از چشم تو می بینم چون تو پای شایان و به زندگیمون باز کردی..اون کفتار فکرای شومی تو سرش داشت ولی تو نفهمیدی بابا..
از ناموست نتونستی اونطور که باید مواظبت کنی..بد کردی بابا..بد کردی….


سرم و خم کردم و سنگ قبرش و بوسیدم..بابام بود..با همه ی اینا هنوزم صداش می کردم بابا..مگه خدا نگفته پدر و مادر به قدری احترام دارن که اگه نامسلمون بودن نباید بگی مسلمون شو..احترامی که فرزند موظفه در حق پدر و مادرش داشته باشه..

ولی حیف و صد حیف که بابام با یه عمل اشتباه و با یه ندونم کاری همه ی مارو به تاریکی سوق داد..

سنگ قبر شسته ی نیما رو بوسیدم ..برادری که دلم خوش به غیرتش بود که نداشت..برادری که بچگی کرد..نادونی کرد..رفت دُم ِ شیرو قیچی کنه ولی ندونست عاقبت خودش طعمه ی همون شیر میشه..
گفتم اگه بابام معتاده و حواسش به دخترش نیست نیما رو دارم که مراقبم باشه..ولی نشد..
اونطور که فکر می کردم نبود و نشد..
نیما هم تنهام گذاشت..

به قبر مادرم دست کشیدم..اروم اروم اب رو ریختم روی سنگش ..روی قبر هر سه نفرشون گلاب پاشیدم..قبر مامان رو بوسیدم..

گلا رو پرپرکردم و ریختم رو قبرشون.. به روی اسم مامان دست کشیدم..ماه بانو.. باهاش حرف زدم..از همه و همه براش گفتم..از هر اونچه که تو دلم داشتم..از آرشام و این حس شیرین تو دلم ..ولی خبر نداشتم تو دل اون چی می گذره.. -مامان دختر یکی یه دونه ت می خواد انتقام بگیره…….. لبخند تلخی زدم.. -می بینی مامان؟..اگه بودی می گفتی دخترتو رو چه به انتقام؟..اینکارا واسه تو فیلماست..واسه تو کتاباست مگه تو که یه دختری می تونی از پس اینجور کارا بر بیای؟.. اونم از کی؟..شایان ِ بزرگ..یه ادم خوک صفت..کسی که رذالت از سر و روش می باره..مامان اگه بودی چی می گفتی؟.. ای کاش بودی..اونوقت دیگه شایانی تو زندگیمون نبود..باز می شدیم همون خانواده ی 4 نفره ای که خوشبخت کنار هم زندگی ارومی داشتیم.. تو و بابا مثل همه ی زن و شوهرا با هم بحثتون می شد ولی اون مشاجره شیرین بود..اره شیرینیش به تلخی اون دعواها و کتک کاری ها ارزش داشت.. مامان دخترت می خواد برای اولین بار تو عمرش دست به کارایی بزنه که تا حالا نزده..یادته هر وقت زبون درازی می کردم می زدی به بازوم و می گفتی دختر ِ منو باش، با وجود ترسی که تو دلش داره ولی از اونور خدا زبون درازی بهش داده.. همیشه نصیحتم می کردی که همه جا زبون درازی نکنم..می گفتی واسه دختر زشته.. یادته کوچیک که بودم موهای بلندم و شونه می زدی و منم چند تارش و تو دستای کوچولوم می گرفتم و تاب می دادم تو هم با لبخند شونه رو می کشیدی تو موهامو می گفتی..کی برسه تو رخت سفید عروسی ببینمت مادر به قربونت بره.. همیشه این مَثَل رو لبات بود که « دختر بشینه اروم ..خواهان بیان از کِرمون».. این ضرب المثل هنوز که هنوزه یادمه..ولی من اروم نبودم..دختر گوشه گیری نبودم..جنب و جوش داشتم..سر و زبون دار بودم..ولی تو جوری تربیتم کردی که بدونم در کنار این رفتارا باید خانم باشم..متین رفتار کنم.. نذاشتن مامان..نذاشتن اروم باشم..بهم زخم زدن..مادرم و.. خانوادم و ازم گرفتن………….. کف دستامو به چشمام فشار دادم..با هق هق گفتم: زخمی نشوندن رو این دل لامصبم که با هیچ مرهمی درمون نمیشه..هنوزم یادش که میافتم جیگرم اتیش می گیره.. اون از خدا بی خبر شماها رو ازم گرفت………….. دستامو از روی چشمام برداشتم.. – به دعای هر سه نفرتون نیاز دارم..می دونم کار بابا خواسته ی خودش نبود..اصلا خبر نداشت همچین چیزی میشه..واسه همینم بخشیدمش.. دست شماها از این دنیا کوتاست..ولی تو اون دنیا دستاتون پیشه..پس کمکم کنید..بذارید دعاتون بدرقه م باشه.. منو با خودتون نبردین..پس حالا که موندم انتقامتون و از این ادمای پست می گیرم..عدالت رو باید اجرا کرد..این ادم دم کلفت تر از این حرفاست.. به قانون اینجا عدالت اجرا نمیشه..ولی به قانون انتقام و به جرم گناه ..من اون ادم رو قصاص می کنم.. تنها نیستم..اون مردی که نگاهش و حتی کلامش بهم فهمونده همراهمه، کمکم می کنه..نمی خوام تنهاش بذارم ولی باید اینکارو بکنم.. اینو هم من می خوام و هم..آرشام…. ***************************** تموم مدت که بالا سرقبر خانواده م بودم و باهاشون درد و دل می کردم آرشام با فاصله ی زیادی از من به یکی از درختای اونجا تکیه داده بود و نگام می کرد.. خوب بود که تنهام گذاشت..به این تنهایی وخلوت نیاز داشتم..حالا اروم و سبکم..ولی هنوز نتونستم با خودم کنار بیام..با خودم و دوری از کسی که قلبم و تصاحب کرد.. صورتم و برگردوندم و نگاش کردم..مسلط رانندگی می کرد..عینک افتابی شیکی به چشماش داشت..یه بلوز پاییزه به رنگ قهوه ای سوخته و یه شلوار جین مشکی.. فوق العاده جذاب بود..جذابیتی که چشم هر دختری رو به راحتی خیره می کرد..تیپ همیشه سنگین و تیره ای که می زد و غرور خاصی که همیشه و همه جا تو چشماش داشت.. آرشام هیچی کم نداشت..فقط از نظر من زیاد از حد مغرور بود..و مطمئنا برای این رفتارش دلیل داشت.. دلیلش هر چی که باشه این مرد رو بی نهایت پرجذبه و محکم کرده.. و من این مرد مغرور و خواستنی رو .. دوست داشتم.. **************************** -وای دختر نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم.. لبخند زد.. –منم همینطور..شاید حتی بیشتر از تو.. نگاهش کردم..انگار یه جورایی اضطراب داشت..انگشتاش و تو هم گره می کرد و باز می کرد..کف دستاش و به هم می سایید و از تو نگاهش نگرانی رو واضح می دیدم.. بعد از برگشتن ما دقیقا نیم ساعت بعد پری اومد دیدنم.. قبلش به آرشام گفتم که الاناست پری برسه اونم بدون اینکه نگام کنه از پله ها رفت بالا و گفت:به خدمتکار بگو می خوام استراحت کنم فعلا کسی مزاحمم نشه.. همین که باز گله نکرد خودش خیلی بود..سفارشی که کرده بود رو عملی کردم و به خدمتکار گفتم.. بعد از اومدن پری رفتیم تو اتاق من .. روی تخت نشسته بودیم..دستای سردش و تو دست گرفتم..با چشمای خیسش نگام کرد.. – تو رو خدا یه چیزی بگو پری..به خدا دقم دادی..چرا هر چی به فرهاد زنگ می زنم خاموشه؟..هیچ وقت سابقه نداشت.. –همه چیزو برات میگم..همه چیزو.. یه برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشت و اشکاش و پاک کرد..

–اون روز تا اونجایی برات تعریف کردم که کیومرث اون عکسای لعنتی رو ازم انداخت وبه بهونه ی همونا خواست عقد کنیم..ولی من با این وجود بازم کله شقی کردم و گفتم نه..

یکی از دوستام تصادف کرده بود..رفتم عیادتش..و همون روز بعد از عیادت فرهاد رو اتفاقی تو بیمارستان دیدم..بعد از سلام و احوال پرسی خواستم از بیمارستان بیام بیرون که ازم پرسید ماشین دارم یا نه منم گفتم نه….چون خراب شده بود گذاشته بودم خونه .. فرهاد گفت داره میره خونه و سر راه منو هم می رسونه..اولش تو رودروایسی یه کم من من کردم ولی بالاخره موافقت کردم و همراهش رفتم.. تو مسیر ازش حال تو رو پرسیدم..دیدم دمق شد و رفت تو خودش..گفت حالت خوبه و چیز دیگه ای نگفت.. نگران شدم..این مدتم به گوشیت زنگ می زدم خاموش بود..بهش اصرار کردم اگه چیزی شده به منم بگه.. یه دفعه نمی دونم چی شد گفت می خواد یه چیزیی رو باهام در میون بذاره ..منم قبول کردم..گفت کجا بریم منم پیشنهاد رستوران و دادم.. خیلی خوب رفتار می کرد..کاملا مردونه و متین..درخور ِشخصیتی که داشت.. بعد از اینکه کیک و قهوه سفارش دادیم پیشنهاد کرد یه کم حرف بزنیم..احساس کردم می خواد حرفی رو بهم بزنه که تو زدنش تردید داره.. دروغ چرا فکرم به خیلی چیزا کشیده شد ولی خب وقتی چهره ی گرفته ش و می دیدم خط باطل می کشیدم رو تموم افکارم.. گفت تو رو دوست داره و بهت از عشقش گفته ولی تو دست رد به سینه ش زدی..ازت خواسته در موردش فکرکنی و بعد جوابش و بدی.. قطره های اشک تند تند صورتش و خیس کردن.. دستمو گذاشتم رو شونه ش..با بغض نگام کرد..رنگش پریده بود.. – چرا گریه می کنی؟!.. –هیچی.. – نه بگو می خوام بدونم..حتما یه چیزیت هست..به من نگو نه که خوب می شناسمت.. با بغض و صدایی که انگار از ته چاه در می اومد گفت: بهم فرصت بده.. نفسم و فوت کردم بیرون..از روی ناچاری گفتم: خیلی خب مجبورت نمی کنم..بقیه ش و بگو..فرهاد چی گفت؟.. بغضش و قورت داد..اشکاش و پاک کرد.. — ازم خواست باهات حرف بزنم..فکر کرد می دونم تو کجایی..واسه همین از نشونی و این حرفا چیزی نگفت..منم نمی دونستم رفتی تو اون ویلا وگرنه حتما ادرس و ازش می گرفتم..فرهاد داغون بود..دل سنگ به حالش اب می شد چه برسه به من که…. ساکت شد.. – اخه تو چته پری؟..راست و حسینی هر چی تو دلت هست و بریز بیرون.. با بغض گفت: چی بگم؟..درد من یکی دو تا نیست دلارام..خیلی کم شانسم..نه اصلا شانس ندارم.. وگرنه چرا اون کسی رو که عاشقشم منو نخواد و در عوض خواهان ِ بهترین دوستم باشه؟!..چرا دلارام؟!.. و با هق هق سرش و انداخت پایین..دهنم از تعجب باز موند..چند بار پشت سر هم پلک زدم تا حواسم جمع شد.. زمزمه کردم:چی؟!..تو..یعنی فرهاد و…. سرش و تکون داد..از زور هق هق شونه هاش می لرزید..خودمو کشیدم جلو و بغلش کردم..سرش و نوازش کردم.. – پس چرا اینارو زودتر بهم نگفتی؟….از کی؟.. — از بار دومی که دیدمش..فهمیدم نمی تونم از فکرش بیام بیرون..فرهاد واقعا همون کسی ِ که می تونم بهش تکیه کنم..ولی اون دلش با من نیست.. هق هق کرد و صورتش و به شونه م فشار داد.. – من به فرهاد گفته بودم مثل برادرم دوسش دارم..حتما تو رو یکی دو روز بعد از اینکه با هم حرف زدیم دیده و چون هنوز داغ بوده اون حرفا رو بهت زده..مطمئنم الان همه چیزو فراموش کرده.. اروم خودش و کشید عقب..اشکاش و پاک کرد.. — مگه میشه دلی؟..عشق به همین اسونی از دل ادم بیرون نمیره.. -عشق یکطرفه زود از بین میره..می دونی چرا؟.. منتظر نگام کرد.. با لبخند کمرنگی جوابش و دادم: چون مهری از طرف مقابلش نمی بینه که بخواد به این عشق دلگرم باشه..اگه دو نفر متقابلا عاشق هم باشن دلشون همیشه باهمه و این گرما با هر بار شعله کشیدن عشقشون گرمتر میشه.. ولی وقتی یکی گرم باشه و یکی سرد بالاخره یکی از اونها بر دیگری چیره میشه..یا می زنه و طرفم عاشقش میشه..یا اینکه نه..اونی هم که عاشق شده پشیمون میشه..براش سخته ولی به زمان نیاز داره.. حالا هم اگه فرهاد از من سردی ببینه مطمئن باش فراموش می کنه.. سرش و زیر انداخت..با دستمال تو دستش ور می رفت.. — ولی اگه دل تو رو هم گرم کرد چی؟..خودت گفتی دو تا احتمال داره..مگه میشه از مردی مثل فرهاد گذشت؟.. -اگه عاشقش نباشی می گذری.. –اگه عاشقش شدی چی؟.. خندیدم.. -نمیشم.. — چرا نشی؟.. دستم و گذاشتم رو سینه م با شیطنت اروم گفتم: چون یه مرد ِ مغرور ِ کله شق ِ خودخواه ِ یه دنده ی از خود متشکر تو این دل وامونده م جا خشک کرده هیچ رقمه هم بیرون برو نیست..یعنی عمرا اگه بیرونش کنم.. مات و مبهوت زل زد تو چشمام..لبخند اروم اروم مهمون لباش شد..با تعجب جلوی دهنش و گرفت.. ریز گفت: نـــــه.. خندیدم.. -آرههههههه.. — بگو جون پری.. – وا دروغم چیه؟..به قول خودت، دلی ِاتیش پاره ی زبون دراز، بالاخره دلش و به یکی باخت.. با لبخند دستم و گرفت..با خوشحالی گفت: وای دلی طرف کیه؟..اینجور که تو ازش تعریف کردی مطمئنم ادم خاصی ِ.. -خاص، چه جــــورم.. — جونم در اومد بگو کیه؟!.. – نمی شناسیش.. عین لاستیک پنچر شد.. –جدا؟..پس ندیدمش؟..خب یه روز قرار بذار منم…. یه دفعه چشماش گشاد شد و دهنش باز موند..از اون طرف لبخند رو لبام پررنگ تر شد.. مات و مبهوت گفت: نکنه..نکنه همون و میگی؟!.. با خنده گفتم: کدوم؟.. زد به بازوم.. -اره؟!..همون یارو بداخلاق جذابه تو کشتی؟!..که وسط حرفامون سر رسید دستت و کشید و به زور با خودش برد.. — نه بابا کجا به زور؟.. خندیدم..پری هم خندید.. – پس خودشه..آرشام بود اسمش اره؟..گفتی مهندس ِ.. — اوهوم، مهندس آرشام تهرانی..صاحب همین ویلا.. – تو گلوت گیر نکنه دختر عجب لقمه ی چرب و چیلی هم برداشتی.. با شیطنت پشت چشم نازک کردم.. – نترس واسه جویدنش دندونای تیزی دارم..تو گلوم نمی مونه.. — یه مرد مغرور و بداخلاق با یه دختر شیطون و زبون دراز..اوه اوه چه اعجوبه ای از اب در بیاین شماهاااااا.. – چشم حسودا از دَم کــــور.. — هوی، منم؟.. – مگه تو حسودی؟.. دمق شد..آه کشید و گفت: نه ..هیچ وقت به زندگی بهترین دوستم حسودی نمی کنم..ارزومه خوشبخت بشی..ولی کِی خوشبختی قسمت منم میشه؟.. دستمو انداختم دور شونه ش.. -خیلی زود….از فرهاد بگو..چرا نگرانش بودی؟.. دوباره ترس و نگرانی نشست تو چشماش.. — اون روز خبر نداشتم کیومرث برام به پا گذاشته و اون امارم و ثانیه به ثانیه بهش میده..طرف حتی وقتی تو رستوران بودیم از من وفرهاد عکسم انداخته بود.. وقتی اومد خونمون مامان گفت با دوستش داره میره بیرون و زود برمی گرده..از همون اول دیدم کیومرث اخم کرده ..ولی به روی خودم نیاوردم..ولی همین که مامان رفت برزخی شد و صداش و انداخت پس کله ش که اون پسره کدوم خریه که داشتی باهاش ل*ا*س می زدی؟.. حرفایی بهم زد که فقط لایق خودش بود و جد و ابادش.. منم بلند شدم و جلوش وایسادم..هر چی از دهنم در اومد گفتم و تهشم فهمید من فرهاد و می خوام..وقتی دو تا سیلی ازش خوردم ویه لگد تو پهلوم زد گفت داغش و به دلم میذاره..گفت هنوز به من حال ندادی رفتی زیر یکی دیگه خوابیدی؟.. حرفایی زد که شرمم میشه حتی واسه تو بگم..واسه اینکه مامان وقتی برگشت نفهمه اینجا چه خبر بوده رفتم حموم و پهلوم و با اب گرم ماساژ دادم..درد داشتم ..اومدم بیرون و به بهونه ی سردرد یه مسکن خوردم خوابیدم.. همون شب بابا گفت بلیط گرفته واسه کیش، بریم یه مدت اب و هوا عوض کنیم..اون مارصفت هم سریع زنگ می زنه به بابام و میگه منم تو کیش کار دارم باهاتون میام.. نمی دونی وقتی کنارمه چقدر زجر می کشم.. روز قبلش بهم گفته بود یکی از دوستای نزدیکش یه مهمونی تو کشتی ترتیب داده و جلوی بابام ازم خواست باهاش برم..بهونه اوردم و گفتم رو اب باشم حالم بد میشه ولی از بس اصرار کرد و خودش و جلوی بابام به موش مردگی زد اونم اجازه داد ..و وقتی هم بابام اجازه بده دیگه حرفی نمیشه زد.. مامان قبلش یه قرص بهم داد که اونجا حالم بد نشه..می دونی که رو کشتی باشم حالت تهوع بهم دست میده.. -اره یادمه..بهم گفته بودی.. –ولی کی بود که گوش کنه؟..منم از ترس اون عکسا باید می گفتم چشم..مخالفت می کردم ولی اخرش مجبورم کردن..اون شب حالم خوش نبود اونم پیله کرده بود که چرا با دوستاش خوب برخورد نمی کنم..بعدشم که تو رو دیدم.. ولی بالاخره اون شب بیشتر از اون طاقت نیاوردم و حالم بد شد..اصلا تو حال خودم نبودم..همه ش یه گوشه رو صندلی افتاده بودم و سرم رو میز بود و چشمام بسته.. اون قرص یه جورایی خواب اور بود..راضی بودم چون اینجوری قیافه ی نحسش و نمی دیدم..کاری َ م بهم نداشت و با دخترای تو مهمونی یکی از یکی جلف تر ل*ا*س می زد.. بعدشم برگشتیم تهران و الانم که اینجام..من شماره ی فرهادو ندارم..ولی وقتی گفتی زنگ می زنی خاموش ِ ترس افتاد تو دلم.. با نگرانی دستام و مشت کردم.. – نمی دونم والا..من از تو بدترم..خیلی نگرانشم..اون کیومرثی که تو ازش میگی و من چندباری دیدمش ازش بعید نیست کاری کرده باشه..ولی گفتی با میزبان اون مهمونی یعنی شایان اشناست؟.. — شایان؟!………..کمی فکرکرد..سرش و تکون داد……….. اره اره..اسمش همین بود..کیومرث وِرد ِ زبونش این بود که این مهمونی ِ جناب شایان ِبزرگه.. -باشه من یه کاریش می کنم..فک کنم بتونم پیداش کنم..البته به کمک یه نفر.. مشتاقانه نگام کرد.. — کی؟!.. -صبر کن بعد بهت خبر میدم..راستی شماره ی منو که داری..شماره ی فرهاد و هم میگم سیو کن تو گوشیت شاید یه وقت به درد خورد.. –باشه، بگو سیو کنم.. شماره رو گفتم.. تو سرم یه فکرایی داشتم..کیومرث دوست شایان بود..آرشام هم شایان و دوست و رفیقاش و حتما خیلی خوب می شناسه.. یعنی کمکم می کنه فرهاد و پیدا کنم؟!.. حتما تو این یکی دو روزه سر و کله ی شایان و ارسلان هم پیدا میشه..باید هر چه زودتر دست بجنبونم وگرنه دیر ِ.. بعد از رفتن پری همه ش به این فکر می کردم که چطوری به آرشام بگم؟.. خدا خدا می کردم کمکم کنه..

در بزنم؟..نزنم؟..لابد تا الان بیدار شده..اره خب 2 ساعت گذشته..
بالاخره دلم و یکی کردم و در زدم..جواب نداد..دستمو اوردم بالا تا دومی رو هم بزنم که صداش باعث شد دستم رو هوا بمونه..

–بیا تو..
دستم و اوردم پایین و گذاشتم رو دستگیره..درو باز کردم..داخل اتاقش سرک کشیدم..رو تخت دیدمش..دراز کشیده بود ولی چشماش باز بود..آروم رفتم تو و درو بستم..همونجا وایسادم..

حرکتی نکرد..حتی نگامم نمی کرد..همونطور که قدمام و کوتاه به طرفش برمی داشتم گفتم:میشه چند دقیقه با هم صحبت کنیم؟..

سرش و برگردوند و نگام کرد..کمی به طرفم نیمخیز شد و جدی گفت: واسه همین اومدی اینجا؟..
سرم و تکون دادم..

خواست رو تخت بشینه که اخماش جمع شد..آه کوتاهی کشید و دستش و گذاشت رو گردنش..
— در رابطه با چه موضوعی؟..
-مفصله..وقتش و داری؟..
سرش و به نشونه ی مثبت تکون داد..ولی اخماش جمع تر شد..دستشو به گردنش فشار می داد..

-چیزی شده؟..
نگاهشو که انداخته بود رو تخت کشید اورد سمت پاهام و اوردش بالا تا توی چشمام نگه داشت..
یه قدم رفتم جلو..با 2 قدم دیگه می رسیدم کنار تختش..ولی همونجا وایسادم..
-گردنت درد می کنه؟..

خیره تو چشمام گفت:به نظرت طبیعی نیست؟..وقتی یکی مثل من شب برای نجات جون یه دختر شیرجه بزنه تو آب طبیعتا عضلاتش نمی گیره؟..

لبخند زدم..می خواست تیکه بندازه..
-یعنی توی این چند روزم همینطور بودی؟..
–تا حدودی..
-پس چرا من نفهمیدم؟..
جوابم و نداد و نگاهش و از روم برداشت..

خواستم موضوع فرهاد و پیش بکشم که موبایلش زنگ خورد..رو میز کنار تختش بود..خواست کج شه برش داره که من چون نزدیک تر بودم از روی میز برداشتم و گرفتم جلوش..زل زد تو چشمام و گوشی رو از دستم گرفت..
همونطور که نگاهش به من بود جواب داد..ولی نمی دونم کی پشت خط بود که اخم کرد و نگاهش و از روم برداشت..


— بگو می شنوم………..کجا؟……….چند نفرن؟………….باشه………..امشب یه سر می زنم………..مراقب همه چیز باش به بچه ها هم سفارش کن………………..


گوشی رو از کنار گوشش اورد پایین و تماس و قطع کرد..صورتش سرخ شده بود..مرتب نفس عمیق می کشید..چهره ش داد می زد که عصبانی ِ..

یه پیراهن استین کوتاه سرمه ای تنش بود..تو خونه ضخیم نمی پوشید ولی بیرون اکثرا لباساش پاییزه بود..و یه شلوار جین مشکی..
رنگای تیره جذاب ترش می کرد..ولی چی می شد یه کمم واسه تنوع از رنگای شاد استفاده می کرد؟..
واقعا دلیل این کارش و نمی فهمم..

دکمه هاش و از سمت یقه 3 تاش و تا پایین باز کرد..انگار گرمش شده بود..
لب تخت نشست..دستاشو کنارش تکیه داد..دست راستش و اورد بالا و به گردنش کشید..

خواستم لب باز کنم و حرفم و بزنم که جمله ش متعجبم کرد..
همونطور که دستش رو گردنش بود نگام کرد و گفت: تو ماساژ بلدی؟..
-من؟!..واسه چی؟!..
— فقط جوابم و بده..

مکث کردم..
-یه کم، نه زیاد..
سرش و اروم تکون داد..
— همونم خوبه..
با تعجب نگاش کردم که گفت :پس چرا معطلی؟..
-چکار کنم؟!..


به گردن و شونه هاش اشاره کرد..
چهره ش از درد جمع شده بود..
– ولی من اینکاره نیستم..
— گفتی که بلدی..
-اره اما خب، نه زیاد..
— شروع کن..
-اما آخه نمـ ..
— دلارام..


همچین اسممو با تشر صدا زد که تو جام خشکم زد..نگاهم و نرم از چشماش به سمت پایین کشیدم..رو قفسه ی سینه ش..عضله های محکم و ورزیده ش به وضوح مشخص بود..

نگام خیلی کوتاه رو سینه ی ستبرش موند و بعد با هیجان تو چشماش خیره موندم..
یعنی چی آخه؟!..
برم ماساژش بدم؟!..
جونم در میاد که….
دستم بهش بخوره….واویلااااا….

-آخه من..خب این همه ادم تو این ویلاست بگو یکی دیگه بیاد..حتما از منم واردترن..
–زمانی که میگم تو باید انجامش بدی یعنی اگه بهترین ماساژور شهرم بیاد اینجا فقط و فقط تو باید اینکارو بکنی..بی حرف کارت و انجام بده..

به قدری جدی حرف زد که نتونستم لام تا کام چیزی بگم..دوست داشتم برم جلو و همون کاری که ازم خواست و انجام بدم ولی پاهام چسبیده بود به زمین..

دو دل بودم..
نه اینکه نخوام..ولی چرا الان؟!..
من که همینجوریش بی تابش شدم به بهونه ی این دوری کار دست خودم میدم..دیگه هرکی رو نشناسم خودم و که خوب می شناسم..

به خودم که اومدم لبای خشک شده از هیجانم رو با زبون تر کردم..با تردید رفتم طرفش..جلوش وایسادم..نمی دونستم باید چکار کنم..حواسم جمع اون دو تا چشم سیاه شده بود و مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم..

د ِ اخه می مردی نمی گفتی بلدی ماساژ بدی؟!..
اصلا من تا حالا توعمرم کی رو ماساژ دادم؟!..
اره خب مادر خدابیامرزم و..وقتی قلنجش می گرفت به من می گفت کمرش و بمالم..ولی اون مشت و مال کجا و این کجا؟!..


–پس چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟..
صادقانه گفتم: نمی دونم چجوری باید شروع کنم….

نفسش و عمیق داد بیرون..سرش و تکون داد و دستاش و گذاشت لب تخت..
–برو پشتم ..

اروم رفتم رو تخت..پشتش رو زانوهام نشستم..دستام و اوردم بالا..نرسیده به شونه هاش رو هوا نگه داشتم..انگشتام می لرزید..یخ ِ یخ ..نه اصلا سِر شده بودن..چند بار مشتشون کردم..

خواستم دستم و ببرم جلو بذارم رو شونه هاش نفهمیدم کی دکمه هاش و باز کرده بود که با یه حرکت پیراهنش و درآورد..
یه زیرپوش جذب استین حلقه ای مشکی تنش بود..پشت سرش خشک شدم..به حالت قبل برگشت..منتهی اینبار دستاش و کمی عقب تر گذاشته بود و گردنش و به عقب کج کرده بود..

منتظر بود شروع کنم..ولی قلبی که با شتاب تو سینه م می زد و دستایی که از سرمای هیجان یخ بسته بود..بهم اجازه نمی داد..


بالاخره دستام و با تردید گذاشتم رو شونه هاش..حرکت ندادم..چند تا نفس عمیق و کوتاه کشیدم..بوی عطرش دیوونه کننده ست..
دستم و به نرمی از روی زیرپوش به شونه و قسمت پایین گردنش کشیدم..بیشتر شبیه به نوازش بود تا ماساژ..

اگه همینجوری ادامه بدم سه سوت دستم پیشش رو میشه..سعی کردم اروم باشم..سخت بود ولی باید بتونم..

دستم و با فشار ِنسبی روی عضله های سفت و محکمش کشیدم..عین سنگ می مونه..
اخه مگه میشه اینو ماساژ داد؟!..دستم درد گرفت..
یا من کم جونم یا عضله های آرشام زیادی سفته..


گرم کارم بودم و دیگه خبری از سردی دستام نبود..داغ ِ داغ بودم..بدجــــور..
نگاهم و کشیدم بالا ..

نگاهمون تو هم قفل شد..یه اینه ی قدی درست رو به رومون بود که خبر نداشتم آرشام از کی تا حالا از تو همون اینه منو زیر نظر گرفته..
محو حرکات و صورتم شده بود..دستای منم خود به خود رو عضلاتش کشیده می شد..فک می کردم پشت گردنش و که فشار بدم از درد ناله ش در میاد ولی هیچی نگفت..حتی اخماشم جمع نشد..فقط منو نگاه می کرد..


– به نظرم چند دقیقه تو وان آب گرم دراز بکشی بهتر میشی..
بدون کوچکترین تردیدی گفت: اماده ش کن..
با تعجب گفتم: چی رو؟!..
— وان آب گرم..
– من که دیگه خدمتکار نیستم..
— محض کمک که می تونی..
– فقط کمک؟!..
سرش و تکون داد..نفسم و فوت کردم بیرون و شونه م و انداختم بالا..
-خیلی خب باشه..الان اماده ش می کنم..


از رو تخت اومدم پایین و رفتم سمت حموم..وان رو براش پر از آب کردم..گرم و ل* ذ *ت بخش..
کارم که تموم شد برگشتم سمت در حموم که برم بیرون دیدم تو درگاه دست به سینه تکیه ش و داده به دیوار و داره نگام می کنه..

و از همه بدتر اینکه همون زیرپوش ِ ناقابل رو هم از تنش در اورده بود..طپش قلبم بالای هزار می زد..خواستم نگاش نکنم..سرم و تقریبا انداختم پایین و خواستم از کنارش رد شم که انگشتای قوی و مردونه ش دور مچم پیچ خورد..نگهم داشت..سرمو بلند کردم..تو چشماش خیره شدم..تعجب ِ زیادم رو تو چشمام خوند..


— کجا؟..
– وان و اماده کردم..
— دیدم..

خواستم مچم و از حصار انگشتاش ازاد کنم ولی نذاشت..
— عادت داری کارت و نیمه کاره رها کنی؟..
-کدوم کار؟!..


دستم و کشید برد تو و در حموم و بست..مردم و زنده شدم تا دستمو ول کرد..رو به روم وایساد..درست پشت به در..
خیز برداشتم که از کنارش رد شم برم سمت در ولی سینه به سینه م ایستاد و راهم و سد کرد..
سعی می کردم نگام رو عضلاتش کشیده نشه..کنترلش خیلی سخت بود..
با حرص گفتم: بکش کنار..
بی حرف پشت به در وایساده بود و نمیذاشت رد شم..
بازوشو هُل دادم..
– برو کنار، می خوام برم بیرون..
— خیلی خب میری بیرون..منتهی بعد از اینکه کارت و تموم کردی..
– اصلا من بلد نیستم ماساژ بدم دیگه چی میگی؟..برو کنار..


بازوهام و تو چنگ گرفت..تکونم داد و تقریبا چسبوندم به خودش..با حرصی که تو صداش به وضوح دیده می شد نگاه نافذش و دوخت تو چشمام و با پوزخند گفت: اگه تجربه ش نمی کردم می گفتم داری راست میگی..

تقلا کردم..
– همون که شنیدی..تو هم نمی تونی جلوم و بگیری..
دست چپش و حلقه کرد دور کمرم و دست راستش و فرو کرد تو موهام..سرم و به عقب کشید..صورتشو مماس با صورتم قرار داد..
–خیلی مطمئن حرف می زنی..
-ولم کن….چرا اوردیم اینجا؟..
— خودت چی فکر می کنی؟..


لحنش ه*و*س آلود نبود..جدی بود..
– هر فکری که می کنم به خودم مربوطه..رد شو کنار..


حلقه ی دستش تنگ تر و فشار دست راستش تو موهام بیشتر شد..نمی کشید..فقط محکم نگهشون داشت..
نفسای داغ و ملتهب آرشام گونه م رو اتیش می زد.. حرارت نفسای منم کم از آرشام نداشت..ولی حس می کردم تموم وجودش مثل کوره ای از اتیش می مونه که جسم منو به راحتی درون خودش ذوب می کنه..

دقیقا همین حس رو داشتم..حرارتی که حالا بدون پوشش حسش می کردم..با اینکه لباس تنم بود ولی گرمای بدن آرشام به قدری بود که همونم برای به اتیش کشیدن روح و جسمم بس بود..


اب دهنم و قورت دادم..
-چی می خوای؟..
— می ترسی؟..
– چرا بترسم؟..
— چرا می خوای فرار کنی؟..
– فرار نکردم….جای من اینجا نیست..
— و جای تو کجاست؟..
-بیرون از اینجا..
— ولی من میگم همینجاست..
با حرص گفتم: نیست….تقلا کردم: ولم کن..
— تا الان کسی جرات نکرده رو حرف من حرف بزنه..
-خودت گفتی من اولین کسی هستم که جرات کردم جلوت وایسم..

لباشو اورد زیر گوشم..زمزمه کرد: این همه جرات..تو وجوده یه دختر؟..
نفساش چقدر داغه..یه کم دیگه بمونم نرم میشم دیگه بیرون رفتنم با پاهای خودم نیست..
– جای تعجب داره؟..
–برای من اره..

– بذار برم ..اگه یکی بفهمه بد میشه..
–پس دردت اینه..
-درد من خیلی چیزاست..

سرش و کشید عقب و نگام کرد..
— حس نمی کنی باید به من بگی؟..
-ابدا؟..
–چرا؟..
-گردنت خوب شد؟..

از سوالی که بی هوا ازش پرسیدم جا خورد..کم کم اخماش و کشید تو هم..
— خیلی دوست داری بحث و عوض کنی؟..
– هیچ بحثی وجود نداره..
— پس کارت و ادامه بده..
– چه کاری؟..
–ماساژ..

نالیدم: گفتم که بلد نیستم..داری خفه م می کنی..دستت و بردار..
— من قبلا ماساژور داشتم..ولی کار تو رو هم یه جورایی تایید می کنم..
با تمسخر گفتم: چیه نکنه می خوای استخدامم کنی؟..
— فکر خوبیه….نه به نظرم عالیه..

ابروهام از فرط تعجب خود به خود بالا رفت .. خودم و کشیدم عقب و گفتم: شتر در خواب بیند پنبه دانه..فک کنم خیالاتی شدی..

پوزخند زد..همونطور که منو محکم بین بازوهاش گرفته بود عقب عقب رفت..منو هم دنبال خودش کشید..دستش و برد پشت و خواست در حموم و قفل کنه ..دستم و از زیر بغلش رد کردم تا به کلید برسونم و نذارم قفلش کنه ..ولی اون از من فرزتربود.. درو قفل کرد..کلیدشو برداشت و سریع گذاشت تو جیب شلوارش و اون لبخند کج خواستنیش مهمون لباش شد.. نگاهش یه جورایی بدجنس شد.. — یه شتری نشونت بدم که خودت حض کنی گربه ی وحشی..در ضمن چرا تو خواب؟..تو بیداری هم میشه دید..نه فقط من، هر دومون با هم می بینیم.. جوش اورده بودم: عمرا.. — صبر کن و ببین.. از روی ناچاری نالیدم: یعنی اگه ماساژت بدم حل ِ؟..درو باز می کنی؟.. — تا حدودی شاید.. ولم کرد ولی دستم و گرفت..رفت سمت وان..حالا که در قفل بود نباید ت*ح*ر*ی*ک*ش می کردم..اون موقع خیالم راحت بود یه جوری در میرم حالا که کلید تو جیبش ِ چه غلطی بکنم؟.. وای اگه کسی صدامون و تو حموم شنیده باشه چی میگه؟.. مخصوصا جیغ و دادای منو.. یه دست تو اب زد ..صاف جلوم وایساد و گفت: عوضش کن..سرد شده.. دستمومحکم از تو دستش کشیدم بیرون و دست به سینه گفتم: به من چه..خودت می خوای بشینی، خودتم عوضش کن.. خواست بیاد طرفم .. –اگه خیلی دلت می خواد تو رو هم با خودم می برم.. با حرص نگاش کردم..این چرا همچین می کنه؟.. انگار هیچ رقمه کوتاه بیا نیست.. با اخم درپوش وان و برداشتم..وان که خالی شد درپوش و گذاشتم .. پرش کردم و کشیدم عقب…. بدون هیچ حرفی نشست ..یا بهتره بگم لم داد و دستاشو گذاشت لب وان..سرش و تکیه داد و چشماشو بست..منتظر من بدم.. نگام بین چشمای بسته ش و جیب شلوارش در حرکت بود.. چشم بسته گفت: فکر فرارو از سرت بنداز بیرون.. عجبا.. خیلی خب..حالا که انقدر دلت ماساژ می خواد همچین مشت و مالت بدم که سالهای سال وقتی اسم ماساژ و ماساژور به گوشت خورد با وحشت ازش یاد کنی.. رفتم و بالا سرش وایسادم..اخه یکی نیست بهش بگه من کیه تو میشم که ازم توقع داری اینجا..تو حموم..تنها باهات باشم و از قضا ماساژتم بدم.. چرا انقدر زورمیگه؟..قُد و لجباز ِ..هر کار بخواد می کنه..هر دستوری هم صادر می کنه طرف بی چون و چرا باید بگه چشم.. اگه داشتمش..اگه بهش تعلق داشتم..اونوقت همچین با احساس ماساژش می دادم که کیف کنه..ولی نه الان که تموم کارام یا از روی اجباره یا در همه حال باید معذب باشم.. بدون اینکه نرم کننده بزنم رو پوستش همونطور خشک شروع کردم به ماساژ دادن..اینبار دستم مستقیم با بدنش در تماس بود.. خدایا من می دونم قصدش از این کارا چیه..د ِ می خواد منو با این کاراش بکشــــــه.. همین الان ِ که پس بیافتم.. دندون گذاشتم سر جیگرم و پا گذاشتم رو قلبم و همچین گردن و شونه ش رو فشار دادم که دست خودم درد گرفت چه برسه به گردن اون.. ولی فقط اخماش رفت تو هم و صداش در نیومد.. اره می دونم زیادی مغروری..ولی همینم حالت و جا میاره…. تند تند به عضله هاش فشار می اوردم و تقریبا داشتم له و لَوَردش می کردم..خودم به نفس نفس افتادم ولی اون هیچی نمی گفت..دریغ از یه آه که از سر درد بکشه.. — این عضله ها به همین راحتی زیر اون پنجه های ظریف خُرد نمیشن..بیخود تلاش نکن.. حرکت دستام شل شد..به جای اینکه دردش بگیره به روم میاره.. فرصت و مناسب دیدم حرف فرهاد و پیش بکشم.. انگار حالش خوبه..مرتب داره بهم تیکه میندازه.. – میشه در مورد همون موضوعی که می خواستم باهات در میون بذارم حرف بزنیم؟.. چشماش و باز کرد..نگاهش و به رو به رو دوخت..منم از کنار تموم حواسم بهش بود.. تقریبا نوک انگشتام و می کشیدم به شونه و گردنش.. –می شنوم.. – دوستم پری..همونی که امروز اومده بود اینجا.. –خب.. – نامزد داره..کیومرث یکی از دوستای شایان ِ..می شناسیش؟.. مکث کرد.. –کیومرث نامزد همین دوستته؟.. -متاسفانه اره.. –چرا متاسفانه؟.. -چون ادم نرمالی نیست..بیچاره پری هم دوسش نداره.. و هم مجبوره تحملش کنه.. –چرا؟.. — بماند..فقط اینو می دونم کیومرث مردی نیست که بشه تو زندگی بهش تکیه کرد..یه ادم ب*و*ا*ل*ه*و*س و خوش گذرون که هر کار دلش بخواد می کنه..برای اینکه پری رو مجبور به ازدواج کنه دست به عمل وحشتناکی زده.. صورتش و به ارومی برگردوند سمتم..نگاهمون تو هم قفل شد..چند لحظه بهم خیره موند.. — کیومرث چکار کرده؟.. – پس می شناسیش؟.. –من هر کسی که یه ربطی به شایان داشته باشه رو می شناسم.. لبخند زدم.. -پس عالی شد.

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...