ویژه کنید
عکس و تصویر ******************************************* رمان گناهکار قسمت هفدهم مشکوک نگام کرد..هیچی نگفت..فقط همون نگاه برام بس بود تا ...

*******************************************

رمان گناهکار قسمت هفدهم

مشکوک نگام کرد..هیچی نگفت..فقط همون نگاه برام بس بود تا بگم: اخه می دونی چیه؟..فرهاد و پری اتفاقی همو تو بیمارستان می بینن..وقتی که پری رفته عیادتت دوستش..فرهاد پری رو می رسونه ولی بین راه میگه که می خواد در مورد من باهاش حرف بزنه..به پیشنهاد پری میرن رستوران ..تموم مدت کیومرث یکی رو گذاشته بوده که امار لحظه به لحظه ی پری رو بهش بده..اون بیچاره هم خبر نداشته..
وقتی کیومرث می بینتش حرفای بدی بهش می زنه..در صورتی که پری بی گناه بوده..اون به خاطر من همراه فرهاد رفته بود..فرهاد هم رفتار معقولی داشته….. بعد از اینکه کیومرث پری رو می زنه تهدیدش می کنه که داغ فرهاد و به دلش میذاره..از اون موقع به بعد خبری از فرهاد نیست.. راستش هم من نگرانشم هم پری..هر چی هم بهش زنگ می زنم خاموشه.. با دقت به حرفام گوش می کرد.. –کیومرث گفته داغش و به دل دوستت میذاره؟..چرا؟..مگه چیزی بینشون بوده؟.. -نه..یعنی از طرف فرهاد نه..ولی پری.. لبخندم پررنگ شد..خودش منظورم و فهمید .. سرش و تکون داد و با اخم گفت:اینا به من چه ربطی داره؟.. -خب می دونی؟..من پیش خودم گفتم تو شایان و می شناسی..حتما کیومرث و هم که دوست شایان ِ می شناسی..واسه همین..گفتم شاید بدونی کیومرث با فرهاد چکار کرده.. — کارای کیومرث به من ربطی نداره .. اخم ملایمی نشست رو پیشونیم.. -شاید تو بتونی کمکمون کنی تا پیداش کنیم..می ترسم اون عوضی بلایی سرش اورده باشه.. تکیه ش و از وان برداشت و کامل برگشت طرفم.. کنارش زانو زدم و دستم و به لب ِ وان گرفتم.. –برات مهمه؟.. – معلومه که مهمه..نمی دونی وقتی شنیدم چه حالی شدم.. –چه حالی شدی؟.. – نگرانشم..فرهاد بنده خدا این وسط بی گناهه.. — و گناهکار کیه؟.. – کیومرث.. –از کجا می دونی کار اونه؟..شاید خونه ش باشه..یا حتی می تونه رفته باشه مسافرت.. – پس چرا گوشیش خاموشه؟..چرا خبری ازش نیست؟..حتی اون بیمارستانی که توش کار می کنه؟.. — مگه امار اونم داری؟.. – پری بهم گفت.. با ژست خاصی که دلم و بی تاب ِ خودش می کرد دست به سینه تکیه ش و به کناره ی وان داد و به حالت نیمرخ برگشت و نگام کرد..پوزخند زد و با لحنی که درش بیزاری موج می زد گفت: این یارو دکتره..عجب مهره ی ماری داره که دخترا در به در عاشقش میشن؟..معلومه اینکاره ست.. اخم کردم.. – اصلا اینجوری که میگی نیست..فرهاد هم اقاست هم با شخصیت..دخترا هم عاشقش نشدن فقط پری این حس و بهش داره.. به ارومی با یه خیز اومد سمتم و آرنجش و به لب وان تکیه زد..جدی زل زد تو چشمام وگفت: فقط پری؟.. اب دهنم و قورت دادم..نمی تونستم برم عقب..نگاهش مجذوبم کرد.. -پس کی؟!.. — شاید تو.. – مثل اینکه یادت رفته ..من بارها گفتم فرهاد و مثل برادرم می دونم.. –ولی تو جلو چشم اون مثل خواهرش نیستی.. – حالا هر چی..مجبوره فراموش کنه.. — و اگه نخواد؟.. -بایــد فراموش کنه.. — مگه نمیگی اقا و متشخصه؟..پس واسه چی ردش می کنی؟.. سکوت کردم..خیره شدم تو چشماش..سکوتم و که دید گفت: زن یه ادم متشخص شدن مگه ارزوی هر دختری نیست؟.. -هست..ولی نه من.. — پس ارزوی تو چیه؟.. – من هیچ ارزویی ندارم..ارزویی که تحقق پیدا نکنه رویاست..رویا هم همون رویا بمونه بهتره.. — اگه روزی خواستی ازدواج کنی چی؟..بازم میگی تمومش یه رویاست؟.. قلبم داشت از جاش کنده می شد.. اینا چیه می پرسه؟..نمیگه من بی جنبه م پس میافتم؟.. – فعلا که قصدشو ندارم..قصدش و پیدا کردم اونوقت در موردش فکر می کنم..اگرم خیلی اصرار داری می خوای در مورد فرهاد بیشتر فکر کنم؟.. و با خباثت ابروم و انداختم بالا و یه لبخند مکش مرگ و ما تحویلش دادم.. اخمش غلیظ تر شد ..فک منقبض شده ش و روی هم محکمترکرد.. — تو اینکارو بکن ببین بعدش من باهات چکار می کنم.. – مثلا چکار می کنی؟.. — امتحانش برات مجانی ِ..ولی تاوانش خیلی سنگینه.. لبخندم اروم اروم محو شد.. چرا انقدر جدی حرف می زنه؟..داشتم سر به سرش میذاشتم.. تک سرفه کردم.. – من سر حرفم هستم..اصلا کاری به این حرفا ندارم..کمکمون می کنی؟.. چند لحظه هیچی نگفت..نفس عمیق کشید..به حالت اولش برگشت.. با تمسخر گفت: به خاطر عشقی که دوستت بهش داره یا علاقه ی خواهرانه ی تو؟.. منم لبام و با مسخرگی کج کردم و گفتم: تو فک کن هر دو.. پوزخند زد.. –پیدا کردنش برای من کاری نداره..منتهی یه شرط داره.. – چه شرطی؟!.. مکث کرد.. –اگه زنده بود و تحویلت دادم..باید کاری کنی فکر تو رو برای همیشه از سرش بیرون کنه.. وگرنه کار نیمه تموم کیومرث رو خودم تموم می کنم.. جدی بود.. خواستم بپرسم چرا ولی ترسیدم بزنه زیر همه چیز.. – باشه..باهاش حرف می زنم.. — قانعش کن که خودش و بکشه کنار.. – پری فرهاد و دوست داره..لیاقت همو دارن..اگه بشه یه جوری کیومرث و از پری دور کنیم و این نامزدی بهم بخوره پری می تونه به فرهاد نزدیک بشه ..اونوقت شاید یه اتفاقایی این وسط افتاد.. سرش و تکون داد.. — آتو گیر اوردن از کیومرث کار چندان مشکلی نیست..فقط ظاهرش ِ که نشون میده ادم سرسختیه..ولی به راحتی میشه از دور خارجش کرد..هر ادمی یه نقطه ضعفی داره.. – ولی کیومرث از پری عکس داره..به هوای اونا پری رو نگه داشته و می خواد به زور عقدش کنه.. –مشکلی نیست.. لبخند زدم..نتونستم جلوی ذوق زدگیم رو بگیرم.. – یعنی کمک می کنی پیداش کنیم؟..واااااااای مرسی آرشام.. دستام و با خوشحالی زدم به هم..اصلا حواسم به این نبود که آرشام با یه نگاه خاص خیره شده بهم و حرکاتم و زیرنظر داره.. به خودم که اومدم متوجه نگاهش شدم..لبخندم اروم اروم کمرنگ شد.. از تو وان بلند شد..فک کردم می خواد بیاد بیرون..رفتم حوله رو از رو جالباسی که به دیوار نصب بود برداشتم و گرفتم جلوش..نگرفت.. ترسیدم سرما بخوره..مخصوصا حالا که گردنش هم گرفته بود..خودم انداختم رو شونه ها ش..از وان اومده بود بیرون.. دستم و اوردم پایین..بین راه گرفتش..جفت دستام و گرفت..با تعجب نگاش کردم تا دلیل کارش و بفهمم..نگاهش همونطور خاص به من خیره بود.. محو اون چشما و اون نگاهه جذابش بودم.. نفهمیدم چی شد که پشتم و چسبوند به دیوار..دیوار کاشی کاری شده ی حموم واقعا سرد بود..ولی من از درون داغ بودم.. رو به روم ایستاد..صورتش و به قدری به صورتم نزدیک کرد که چشم تو چشم همو نگاه می کردیم ..از همون فاصله ی کم..خیلی کم…. زمزمه کرد:شایان و ارسلان پس فردا راه میافتن..تاخیرشون به خاطر وضعیت شایان ِ.. – مگه شایان چی شده؟!.. — بعدا بهت میگم..مسئله ی مهم اینه که چیزی تا اجرای نقشه مون نمونده.. دستاش و گذاشت رو بازوم..و دست راستش حرکت داد.. –باید خودت و اماده کنی..کل نقشه رو فرداشب مرور می کنیم..بخش های مهم و حتی جزئی که هنوز در موردشون بهت چیزی نگفتم.. سرم و تکون دادم..ترسم به نگرانی تبدیل شد..نگران از نبودن آرشام..این مدت پیشم بود..تنها نبودم..و از همه مهمتر حسی که بهش دارم.. از نگام فهمید که حالم گرفته ست.. فاصله ش و کمتر کرد..حوله رو شونه ش بود..سرش و خم کرد و زیر گوشم اروم گفت:همه چیز طبق نقشه پیش میره.. با بغض گفتم: خدا کنه..وگرنه من…. –هیسسسس..هیچی نمیشه..اینو من دارم بهت میگم.. – ای کاش یه راه دیگه پیدا می کردی..یکی دیگه جای من می رفت..چه می دونم هر چیزی به غیر از اینکه من برم بین یه مشت ادم پست وعوضی.. — فکر می کنی هیچ کدوم از اینا به فکر خودم نرسیده؟..ولی تو بهتر از هر کس دیگه ای می تونی از پسش بر بیای..شایان اونقدرا احمق نیست که اون مدارک و بذاره دم دست.. – پس من چطوری می تونم؟..من که نه بلدم از خودم دفاع کنم و نه تجربه ی اینکارا رو دارم.. — می تونی..اگه ترس به خودت راه بدی همه ی تلاشمون به هدر میره.. -نگرانم..اگه تو یه فرصت کارش و بکنه چی؟..اگه مست کنه؟..اگه تو یه خلوت گیرم بیاره؟..اگه همون شب اول منو بی حیثیت کنه چی؟..اگه من…. کنار صورتم تشر زد: بس کن دلارام.. تنم لرزید..ساکت شدم.. نمی دونم از چی بود..از ترسی که با گفتن تک تک جمله هام نشست تو دلم و یا از تشری که آرشام بهم زد و این شد بهونه ای واسه شکستن سد ِاشکام..و قطره قطره رو صورتم نشستن.. -به خدا نمی تونم..اول که قصد انتقام داشتم کله م باد داشت حالیم نبود..بعد که دیدم چه ادم گرگ صفتیه فهمیدم تنهایی از پسش بر نمیام..برای همین ازت کمک خواستم..ولی حالا که پای عمل اومده وسط نه از انتقام می ترسم نه از اینکه اون اشغال رو به سزای عملش برسونم..همه ی هراس و نگرانیم از اینه که روح و جسمم توسط اون شایان و یا حتی ارسلان ِ بی شرف به کثافت کشیده بشه..می ترسم نتونم جلوشون و بگیرم.. به هق هق افتادم..دستام و ناخداگاه اوردم بالا و گذاشتم رو شونه هاش..از روی حوله فشار دادم..گونه ی ملتهبش رو به صورت خیس از اشکم چسبوند..صورت اونم از اشکای من خیس شد..بازوهای مردونه ش دورم احاطه شد..دستش و تو موهام فرو برد..سرم و گذاشت رو سینه ش..وبا همون حرکت به راحتی صدای کوبش قلبش و شنیدم..به قدری بلند که انگار بیرون از سینه ش ضربان داشت.. صدای تپش قلب خودمم می شنیدم..هر دو در هم امیخته شدند.. دوست داشتم تو اغوشش حل بشم.. دستای ظریفم و دور کمرش حلقه کردم..سرش و روی شونه م گذاشت.. — ولی راهیه که باید تا تهش بریم..تنها نیستی که این اتفاقا بخواد برات بیافته..اره می دونم..از شایان هیچ کاری بعید نیست..ولی من ادمای خودم و اونجا میذارم..کل اون خونه زیر نظر ِ منه..شنود و ردیاب بهت میدم…. منو محکم به سینه ش فشار داد..زیر گوشم با لحن خشنی گفت: کسی حق نداره اذیتت کنه..نمیذارم این اتفاق بیافته.. صدای هق هقم بلندتر شد..اینکه آرشام و داشتم برام دنیایی ارزش داشت..ولی ای کاش پیشم بود..خیلی جلوی خودم و گرفتم که اینو بهش نگم..اما نتونستم.. قفسه ی سینه ش از اشکای من خیس شد.. – نمیشه تو هم اونجا باشی؟.. — امکانش حتی یه درصدم نیست..وقتی تو رو به زور از اینجا ببرن اونوقت من چطور می تونم پامو بذارم تو ویلای شایان؟.. پس من چکار کنم؟..این نگرانی دست از سرم بر نمیداره.. انقدرتو همون حالت موندیم تا چشمه ی اشکم خشک شد..هق هقام ریز شده بود..از اغوشش اومدم بیرون..اخماش تو هم بود..شونه هام و گرفت.. –هنوزم می خوای بدونی کی اون شب پرتت کرد تو اب؟.. -پیداش کردی؟!.. — برو حاضر شو.. – واسه چی؟! — حاضر شو می فهمی..می خوام ببرمت پیشش.. – اما..مگه کجاست؟!.. — دور نیست.. از تو جیبش کلیدو در اورد..درو باز کرد..رفت بیرون..منم پشت سرش رفتم..رفت سمت کمدش..بدون اینکه برگرده و به من نگاه کنه در حالی که به لباسای تو کمدش دست می کشید تا یکی رو انتخاب کنه گفت: تو که هنوز اینجایی.. به خودم اومدم.. -الان حاضر میشم.. — پایین منتظرم.. تند رفتم تو اتاقم..همونطور که داشتم دکمه های مانتوم و می بستم به این فکر می کردم اون ادمی که پرتم کرد تو اب کیه؟!.. دل تو دلم نبود.. از تو اینه به خودم نگاه کردم..دکمه هام و بستم..به قفسه ی سینه م دست کشیدم..یاد آرشام افتادم ..وقتی منو کشید تو بغلش .. ناخداگاه لبخند دلنشینی نشست رو لبام..با همون لبخند شالم و انداختم رو سرم ..یه چشمک بامزه از تو اینه به خودم زدم.. یعنی داره میشه؟!.. همون چیزی که می خواستم؟!.. خدایا یعنی شدنیه؟!.. وای اگه بشه چی میشـــــه؟!.. صداش هنوزم تو سرم تکرار می شد..صدایی که خشونت درونش موج می زد.. ولی برای من مملو از آرامش بود..چون می تونستم احساس رو درونش درک کنم..قلبم اینو می فهمید.. (کسی حق نداره اذیتت کنه..نمیذارم این اتفاق بیافته..) مخلصتم در بست خدا جــــون.. کاری کن دلش نرمتر بشه..جوری که بهم بفهمونه چی تو دلش می گذره.. نفس عمیق کشیدم.. از اتاق رفتم بیرون.. «آرشام» جلوی در آهنی انبار ایستادم.. رو به نگهبان غریدم: بقیه کجا گم و گور شدن؟.. با نگاهی از سر ترس جوابم و داد: قربان جایی نرفتن همینجان..طرف زیادی کولی بازی راه انداخته بود بچه ها بردنش ته انبار.. -باهاش که کاری نکردین؟.. — نه قربان..شما دستور دادین کاری باهاش نداشته باشیم..ولی پدرسگ بد جفتک میندازه.. برگشتم..نگاهش کردم..ترسیده بود..اینو خیلی راحت از نگاهش خوندم..وحشت از مکان و موقعیتی که درش بود..و این اضطراب تو حرکاتش مشهود بود.. دستاش و به خاطر سردی هوا درهم مشت کرده بود و گاهی نگاهش و از روی من به اطراف می چرخوند.. -نترس، اینجا کسی به تو کاری نداره.. کنارم ایستاد.. –خیلی تاریکه..سردمم هست.. دستش و گرفتم..نگام کرد.. در اتاقک و باز کردم..بردمش تو..با کنجکاوی به دیوارای ریخته شده ی اتاقک خیره شد.. -همینجا بمون تا وقتی هم نگفتم بیرون نمیای..فهمیدی؟.. با ترس نگام کرد.. — نه تو رو خدا..منو تنها اینجا ول نکن.. – یکی رو می فرستم دنبالت..گفتم که نترس اینجا برای تو امن ِ.. — دست خودم نیست..اصلا اینجا کجاست منو اوردی؟..پس اونی که منوانداخته تو اب …. – می تونی به من اعتماد کنی؟.. زل زد تو چشمام..خاکستر چشماش توی اون نور کم درخشش خاصی داشت.. –بحث این حرفا نیست من…. – فقط جواب منو بده..می تونی اعتماد کنی یا نه؟.. بعد از مکث کوتاهی سرش و تکان داد..تو درگاه اتاقک ایستادم..به طرفم اومد ولی بین راه ایستاد.. – پس همینجا بمون تا خبرت کنم..زیاد طول نمی کشه.. لباش ازهم باز شد ولی قبل از اینکه چیزی بگه در و بستم.. بیشتر از این نمی تونستم لفتش بدم..الان وقتش نبود.. از راهروی تنگ و تاریک گذشتم..به قسمتی رسیدم که کارتونای خالی، کنار دیوار با فاصله روی هم چیده شده بودند.. از بینشون رد شدم.. – کجاست؟.. –اونطرف قربان..خیلی جیغ و داد می کنه.. با خشم از همون فاصله بهش نگاه کردم..هار شده کثافت.. – همه رو صدا کن..کسی تو انبار نباشه.. –چشم قربان.. -وایسا جلو اتاقک و مراقب باش کسی نره تو..غیر از این بشه دودش تو چشم خودت میره.. –چشم آقا خاطرتون جمع حواسم شیش دونگ بهش هس.. – بهت زنگ می زنم میگم کی بیاریش..دستت بهش بخوره روزگارت سیاهه حشمت..هیچ حرفی ام بهش نمی زنی..با احترام میاریش پیش من ..گرفتی چی گفتم؟.. — بله قربان، حالیمه.. با رفتن بچه ها انبار خلوت شد..همه ی چراغا رو خاموش کردم به جز یکی از اونا که نور بیشتری داشت و تو دیوار کار شده بود..دقیقا پشت سرم..و اون مقابل من به صندلی بسته شده بود..به خاطر جهتی که نور می تابید و من جلوی اون بودم قادر به شناسایی چهره م نبود.. صدای قدم هام رو شنید..سرش و بلند کرد..نور چشماش و زد..نگاهش و از روی من برداشت..چشماش و باز کرد.. داد زد: تو دیگه کدوم خری هستی؟..چی می خوای از جونم؟.. – تو بگو شیدا صدر..تو از من چی می خوای؟.. صدامو شناخت..از جلوی نور کنار رفتم..نور مستقیم اذیتش می کرد..نمی تونست سرش و بلند کنه..اون تو قسمتی از تاریکی غرق شده بود و این نور باعث ازارش می شد.. –من جونت و می خوام لعنتی..همه ی زندگیت و..همه ی هست و نیستت و کثافت.. پوزخند زدم..به طرفش رفتم..کنارش ایستادم..سرش و کج کرد و خواست نگام کنه که موهاش و از روی شال تو چنگ گرفتم و کشیدم.. صدای ناله ش بلند شد.. -خواستی چی و ازم بگیری؟..این غلطا به تو نیومده، هنوز اینو نفهمیدی؟.. نالید: این فقط واسه شروع بود..هنوز کارم باهات تموم نشده.. -ببند دهنتو .. عین ِ پدرت کفتارصفتی.. — حق نداری به پدرم توهین کنی اشغال..کفتارصفت تویی وهمه ی دور و بریات….با غیض گفت:آرشام اومدم که نابودت کنم..گفته بودم هر ادمی یه نقطه ضعفی داره.. موهاش و محکمتر کشیدم..جیغ زد.. – ولی من نقطه ضعف دست هیچ کس نمیدم..تو که واسه من هیچی هم به حساب نمیای.. –هرجور می خوای فکر کن..ولی من دست بردار نیستم..من مثل اون دخترایی که سرشون کلاه گذاشتی نیستم پست فطرت..من بلدم چطوری حقم و ازت بگیرم.. -خفه شــو.. و صدای سیلی محکمی که فضای مسکوت انبار رو پر کرد..موهاش و رها کردم..نفس زنان شماره گرفتم.. –بله قربان.. -بیارش.. — چشم.. به طرفش رفتم..گوشه ی لبش پاره شده بود..ردی از خون تا زیر چونه ش به چشم می خورد.. – هر بلایی که به سرت اوردم حقت بود….برات کم گذاشتم..اگه تو هم مثل قبلیا واسه یه چیز کشیده می شدی سمتم بیشتر طولش می دادم..حالا که چی؟..هار شدی می خوای پاچه کیو بگیری؟.. — کار از پاچه و این حرفا گذشته..اره من هار شدم..مراقب خودت و اون خانم کوچولوت باش..میخوام اتیشش بزنم..اینبار باهاش کاری می کنم که داغش به دل خیلیا بمونه..مخصوصا تو.. پوزخند زد.. با خشم فریاد کشیدم و سیلی دوم و تو صورتش خوابوندم..به قدری شدتش زیاد بود که همراه صندلی پرت شد رو زمین.. صدای دلارام رو شنیدم..برگشتم.. از لابه لای کارتونا رد شد و به طرفم اومد..کنارم ایستاد..با تعجب به شیدا نگاه کرد.. به حشمت اشاره کردم..شیدا رو به حالت اولش برگردوند..جای انگشتام رو گونه ش مونده بود..از گوشه ی لبش خون زده بود بیرون..نگاه مملو از نفرتش به سمت دلارام کشیده شد.. -حشمت بازش کن.. –ولی آقا.. -مگه خوب نگشتیش؟.. –چرا قربان..یه چاقو ضامن دار تو کیفش بود..دیگه چیزی نداشت.. – لباساش و چی؟.. — گشتم قربان.. -بازش کن..هیچ غلطی نمی تونه بکنه.. –چشم اقا.. دستاش و باز کرد..شیدا از روی صندلی بلند شد..چشم از دلارام نمی گرفت..تعجب تو چشمای دلارام هر لحظه بیشتر می شد.. زمزمه کرد: تو منو انداختی تو آب؟!.. شیداخندید..خنده ش عصبی بود که به قهقهه تبدیل شد..با فاصله رو به روش ایستاد.. — وای چقد تو باهوشی دختر..پس چی فک کردی؟..اومدن به اون مهمونی کار چندان سختی نبود..فقط برام کلی خرج برداشت..همه ی اون دردسرا رو کشیدم واس خاطره اینکه تو رو سر به نیست کنم..خودم پرتت کردم..با همین دستام.. دستاش و اورد بالا و جلوی صورت دلارام تکون داد.. خنده ش قطع شد..اخم کرد و وحشیانه فریاد کشید: ولی تو سگ جون تر از این حرفایی..توی کثافت الان باید زیر خروارها خاک باشی ولی حالا.. به طرف دلارام حمله کرد..سد راهش شدم..به سینه م مشت زد..دستاش و گرفتم..تلاش کرد تا ازادشون کنه ولی مچ هر دو دستش بین مشت های گره کرده ی من در حال خُرد شدن بود.. –ول کن عوضی.. هولش دادم عقب..به پشت نقش زمین شد..دلارام به بازوم چنگ زد.. نفس زنان نگاهش کردم..ترسیده بود..زیر لب زمزمه کرد: چرا ..چرا اون کارو با من کرد؟.. درخشش اشک رو تو چشماش دیدم..هیچی نگفتم..فقط نگاش کردم..قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید..به شیدا نگاه کرد.. از روی زمین بلند شد..با نفرت به ما نگاه کرد.. دلارام قدمی به جلو برداشت.. — ولی من با تو کاری نداشتم..نفرتت از من به خاطر چیه؟.. -دلارام بیا کنار…. برگشت و نگام کرد.. – بذار بهم بگه..مگه میشه یکی بخواد الکی کسی رو بکشه؟.. – این دختر دیوونه ست..برگرد اینجا.. صدای قهقهه ی شیدا بلند شد.. — اره راست میگه، من یه دیوونه م..هر کاری ازم بر میاد..هر کاری.. — چرا خواستی منو بکشی؟.. — تو یه وسیله ای احمق..هنوز خودت نفهمیدی؟.. صدای دلارام می لرزید.. –وسیله؟..چرا من؟.. شیدا به حالت هیستریک خندید و با دست به من اشاره کرد.. — اینجا وایساده..چرا از خودش نمی پرسی؟..به تو یکی که باید راستش و بگه..مهندس آرشام تهرانی صاحب اون همه دم و دستگاه و تشکیلات بالاخره دم به تله داد..بعد از…. — خفه شو شیـــدا.. با سر به حشمت اشاره کردم..دستای شیدا رو از پشت گرفت و نگهش داشت..شیدا تقلا می کرد.. دست دلارام و گرفتم.. –بیا بریم.. – نه بذار باهاش حرف بزنم.. — گفتم بریم.. – ولی من نمیام..باید…. فریاد زدم: دلارام.. ساکت شد..با بغض نگام کرد.. راه افتادیم ولی صدای شیدا هنوزم می اومد.. شیدا _من به همین اسونی ساکت نمیشینم..اون بیرون منتظرم باش..دیر یا زود میام سر وقتت..تو نمی تونی منو اینجا نگه داری..نمی تونــــی.. از در انبار اومدیم بیرون.. دستش و کشیدم..بردمش سمت ماشین.. تو خودش بود.. «دلارام»

خدایا یعنی منظور شیدا از اون حرفا چی بود؟..یعنی چی منم یه وسیله م؟..خدایا دارم دیوونه میشم..

–ذهنتو با حرفای بیخود شیدا درگیر نکن..اون تو فکر انتقامه..
– چرا انتقام؟..چرا از من؟..

نگام کرد و باز به جاده خیره شد..چند لحظه چیزی نگفت..
— از تو نه..از من..
– اگه می خواد از تو انتقام بگیره چرا من شدم هدفش؟..
–دختره ی احمق خیالات برش داشته ..

– پس چرا اینا رو بهش نمیگی؟..اگه تهدیداش و عملی کرد چی؟..
— نگران نباش با تو کاری نداره..
– منظور من به خودم نبود..اگه تو رو….


ساکت شدم..داشتم زیاده روی می کردم..
آرشام یه گوشه نگه داشت..تو اتوبان بودیم..
کامل برگشت طرفم..با استرس انگشتام و تو هم فشار می دادم و گوشه ی لبم و می جویدم..

— اگه منو چی؟..
-هیچی..
— بگو..
-فقط نگرانم همین..
— گفتم که به تو کاری نداره..
– اما..
–دلارام حرفت و بزن..
— اگه یه وقت..یه وقت خدایی نکرده خواست بلایی سر ِ..جفتمون بیاره چی؟..


با زدن این حرف محکمتر گوشه ی لبم و گزیدم و سرمو انداختم پایین..نوک انگشتام بس که سرد بود گِزگِز می کرد..

از گوشه ی چشم نگاش کردم..همون لبخند کج رو لباش بود..بعد از امشب و اتفاقات تو حموم احساس می کردم بهش نزدیک تر شدم..حس می کردم می تونم رفتارای ضد و نقیضش و ندید بگیرم..

می تونم حس کنم اونم به من بی میل نیست..ولی داره فرار می کنه..اره این حس قوی تره که آرشام داره از یه چیزی فرار می کنه..این رفتارا و این نگاه ها..حتما به خاطر همینه..

راه افتاد..
— من کارمو بلدم..
– حتما اونم بلده..
–از کجا می دونی؟..
– من نمی دونم..ولی احتمال میدم..شیدایی که امشب دیدم زمین تا اسمون با اون شیدای افاده ای وسیریشی که قبلا دیده بودم فرق داشت..
— فعلا که تو دستای من اسیر ِ..کاری ازش ساخته نیست..
– اگه فرار کرد چی؟..
— همچین شهامتی رو نداره..
-ولی تهدید کرد..
— توجه نکن..
-مگه میشه؟..
–میشه..
-می خوای باهاش چیکار کنی؟..
— فعلا کارم با شایان از هر چیزی مهمتره..

وای خدا باز یادش افتادم..
دیگه تا خود ویلا لام تا کام هیچی نگفتم..
خدایا پس این دردسرا کی می خواد تموم بشه؟..
*************************
بعد از خوردن صبحونه داشتم از آشپزخونه می اومدم بیرون که صدای مکالمه ی بتول خانم و مهری رو شنیدم..پشت دیوار مخفی شدم..صداشون از بیرون می اومد..تو اشپزخونه هیچ کس جز من نبود..


بتول خانم _ بس کن دختر..کم از این بنده خدا بد بگو..استغفرالله..
مهری _ مگه چی میگم بتول خانم؟..چرا جوش میاری؟..بد میگم؟..نه تو رو خدا خودت دیشب دیدی کی برگشتن..دو تاشون با هم بودن..
— خب به من و تو چه دختر؟..به کارت برس..

— پس به کی چه؟..هرچی نباشه من خیلی وقته دارم اینجا کار می کنم..اولش به بهونه ی مریضی گندم پاش باز شد اینجا..بعدشم تقش در اومد گندم رفته خونه ی یکی از دوستای آقای مهندس مشغول شده و دیگه بر نمی گرده..پا میشه با اقا میره مسافرت و مهمونی و گردش..اونم با چه سر و شکلی..مگه اینجا خدمتکار نیست؟..مگه جا گندم نیومده؟..پس این عشوه خرکیا چیه واسه آقا میاد؟..

–کم پشت سرش غیبت کن..هر چی که هست به خود آقا مربوط میشه نه من و تو..اقا صلاح کار خودش و می دونه..حتما یه چیزی هست تو چه کار به این کارا داری اخه؟..

— همین دیگه..منم میگم حتما یه چیزی بینشون هست..دختره خیر سرش بَر و رو داره..اقا هم که ماشاالله از ظاهر و تیپ و سر و شکل و موقعیت کم نداره..این دختره هم از خدا خواسته افتاده دنبالش..اقا هم که بدش نمیاد..خب مرده چکار کنه؟..من مطمئنم هر چی هست زیر سر همین دختره ی مارمولکه..

— بسه مهری..بذار به کارم برسم..
— وا بتول خانم..من چکار به شما دارم..حرفای دلمو به شما نزنم برم به کی بزنم؟..
— دختر تو که یه نفس داری غیبت می کنی..
— حالا اسمش هر چی که می خواد باشه..ولی من نظرخوبی به این دختره ی هفت خط ندارم..

— اتفاقا دخترخوب وخانمی ِ..اگرم چیزی بینشون باشه خیلی ام بهم میان..دختره خوشگله هزار ماشاالله عینهو پنجه ی آفتاب می مونه..می بینی که آقا وقتی از سفر برگشته اخلاقش چقدر عوض شده..دیگه به چیزی گیر نمیده..همیشه قبل از رفتن کلی دستور می داد ولی الان آسته میره و آسته میاد..کاری هم به کسی نداره..

–همین دیگه..آقا به کل عوض شده..معلوم نیست این دختره باهاش چیکار کرده خواب وخوراک و ازش گرفته..دیگه مثل سابق با اشتها غذا نمی خوره..الان 2 روزه برگشته اما نکرده یه سر به خدمتکارا بزنه ببینه در نبودش چه خبر شده..

— پس شکوهی اینجا چکاره ست؟..امار تک تک چیزا رو به آقا میده..وقتی هم نبود مرتب با هم تلفنی در تماس بودن..
— اینا رو خودمم می دونم..ولی این همه تغییر به نظرت طبیعیه؟..
— هر چی که هست دل من روشن ِ..اگه به خاطر این دختر باشه که به خدا باید شکر کنیم..دختر به این خوبی، مطمئنم می تونه روحیه ی آقا رو عوض کنه..

–می خوام صد سال سیاه نکنه..من میگم چشم ندارم ببینمش اون وقت تو…..
با تک سرفه ی من صداش بند اومد..
به صورت مهربون بتول خانم لبخند زدم..با خوشرویی جواب لبخندم ..
-صبحونتو خوردی مادر؟..
-بله دستتون درد نکنه..

مهری پشت چشم نازک کرد..
–چیه دیگه دست به سیاه و سفید نمی زنی؟..اولا خودت کارات و می کردی ولی از وقتی برگشتی انگار نه انگار خدمتکاری..

بتول خانم بهش چشم غره رفت ولی مهری عین خیالش نبود..
به روش پوزخند زدم..

– اولا من وظیفه ندارم جواب تو یکی رو بدم..دوما اگه خیلی فضولی بهت فشار اورده برو از خود آقا بپرس..ولی شک دارم جوابتو بده..

با نفرت نگام کرد..
رو به بتول خانم با لبخند گفتم: بتول خانم من میرم بالا..یه کم کار دارم..
–باشه دخترم برو..آقا امروز زود بر می گرده..گفت ناهار خونه ست..

سرم و تکون دادم..بدون توجه به قیافه ی عصبانی مهری از پله ها بالا رفتم..
دختره داره از حسودی می ترکه اونوقت زِر ِ مفت می زنه..عجب ادمیه..هر چی دلش بخواد میگه و هر نسبتی بخواد بهم می چسبونه اونوقت طلبکارم هست..حالا خوبه همه ی کاراش حرف ِ..

نگران امشب بودم..امروز عصر هواپیماشون می شینه..یا امشب یا فردا میان سراغم..
قرار بود امروز بعد از ناهار آرشام باهام حرف بزنه..دیشب تاکید کرده بود..

دلم برای خودش..برای این خونه..برای تموم خاطراتی که توی همین مدت کم اینجا داشتم تنگ می شد..

دیشب ازش در مورد فرهاد پرسیدم گفت پیگیره و به زودی خبرش و بهم میده..با پری هم در تماس بودم..اونم نگران فرهاد بود..
گوشیش هنوزم خاموشه..

تا ظهر 3 ساعت مونده بود..پس وقت داشتم یه کم تو ویلا بچرخم..به تک تک اتاقا..سالن..باغ..به همه جا سرک کشیدم..به غیر از دو تا اتاقی که آرشام همون روزای اول تاکید کرده بود سمتشون نرم..
اتاقی که طبقه ی پایین بود..قفل بود..هر چی دستگیره رو کشیدم باز نشد..بی خیالش شدم..و اتاقی که طبقه ی بالا بود..یه در قهوه ای روشن داشت..چند بار دستگیره رو حرکت دادم ..ولی اینم قفل بود.. نمی دونم چرا ولی بی اندازه فضولی بهم فشار اورده بود..تا الان اینکارو نکردم چون فرصتش و نداشتم..
به موهام دست کشیدم و اطراف راهرو و از نظر گذروندم..دیگه پیش آرشام شال نمینداختم..

چه کاری بود؟..خودمو مسخره کردم؟..
تا وقتی ارسلان تو کیش پیشمون بود به خاطر حضور نحسش مجبور بودم..چون نگاهش بی تفاوت رو من نمی چرخید..برام سنگین بود..
ولی تو این مدت که پیش آرشام بدون شال و روسری می گشتم حتی لحظه ای نگاهش رو موها و اندامم ثابت نمی موند..گاهی تو صورتم خیره می شد..بیشتر موقع غذا خوردن و حرف زدن..اما نگاهش نه از روی ه*و*س بود که اذیتم کنه نه برام سنگین تموم می شد..
اگه عصبیش نمی کردم کاری بهم نداشت اما خب..از قدیم گفتن کرم از خود درخته….

اون اوایل که نمی دونستم بهش احساس دارم مثل یه غریبه رفتار می کردم ولی الان همه چیز فرق می کرد..بی بند وبار لباس نمی پوشیدم ودر حد خودم پوشش داشتم ولی جوری هم رفتار نمی کردم که جلوی چشمش زیاد از حد ازاد به نظر برسم..

یادمه یه بار که در مورد این دو تا در از بتول خانم پرسیدم گفته بود هیچ کس کلیداشون و جز خود اقا نداره..حتی خدمتکارا هم نمی تونن برن اونجا واسه نظافت..

پس حتما یه چیزایی این تو هست..خواستم بی خیالش بشم ولی نتونستم..پیش خودم گفتم من که فوقش تا فردا بیشتر اینجا نیستم پس لااقل این حس سرکش و کنجکاوم و ارضا کنم بعد..

خودمم می دونستم بهونه م الکیه اما خب مثلا یه جورایی به خودم تلقین می کردم ..

اونجا هم که چیزی نبود..جز چندتا تابلو که به دیوار بود..نخواستم برم تو اتاقش..نمی دونم چرا ولی همچین اجازه ای رو به خودم نمی دادم ..

این سمت فقط همین یه در قرار بود..خب اینجاها که چیزی نیست..به فکرم رسید پشت تابلوها رو هم بگردم..همینکارو کردم..ولی نبود..اخرین تابلو سمت در نصب شده بود..کجش کردم تا بتونم پشتش و نگاه کنم..چیزی ندیدم..سنگین بود نتونستم برش دارم..فقط همونجوری دستم و بردم جلو و کشیدم پشتش..کمی بالاتر دستم به یه چیزی خورد..یه کلید که تو دل قاب چسبیده بود..به سختی وهزار بدبختی اوردمش بیرون..

با لبخند نگاش کردم و عین کسایی که می خوان برن دزدی اطرافم و پاییدم..کسی نبود..
خب معلومه این موقع از روز همه سرگرم کاراشونن..بدون اینکه وقت و از دست بدم کلید و انداختم تو قفل و با یه تیک..
باز شد..
***************************
تاریک بود..درو سریع بستم..دنبال کلید برق گشتم که کمی بعد پیداش کردم..با زدن کلید لامپای لوستری که وسط اتاق بود روشن شد..
چشم چرخوندم..با دهن باز اطرافم و نگاه کردم..
اوهو..اینجارو..

یه اتاق پر از اسباب و وسایل ..بوم نقاشی..وسایل نقاشی وتابلوهایی که کنار هم چیده شده بودن ..پنجره هایی که با پرده های سرمه ای ضخیم پوشونده بودن..یه کمد قدیمی کنار دیوار..یه میز و صندلی و یه چراغ مطالعه درست رو به روی وسایل..رنگ دیوارا آبی تیره بود..کلا فضای اتاق و دیوارا و رنگ پرده ها جوری با هم ترکیب شده بودن که اتاقو تاریک کرده بود ..بدون روشنایی لامپ نمی شد راحت جایی رو دید..

رو یه سری از تابلوها رو پوشونده بود..روشون و برداشتم..با تعجب نگاهشون کردم..تابلوهایی با زمینه ی مشکی..که انگار رنگ قرمز و روشون پاشیده بودن..چند تا لکه ی سفید هم رو بعضی از تابلو ها دیده می شد..و یه سایه..
اره یه سایه ی خاکستری از یه ادم..معلوم نبود مرد ِ یا زن..فقط سایه ی یه ادم بود..و این سایه رو هر کدوم از تابلوها یه جور بود..
یه جا نشسته..یه جا در حال حرکت..یه جا..خوابیده بود..

و یه نقاشی از یه زن..یه زن فوق العاده زیبا..یه لباس حریر مشکی تنش بود..موهاشو شینیون کرده بود و با چشمای ابی و افسونگرش از توی تابلو به من نگاه می کرد..

یعنی اینا رو کی کشیده؟..این زن با اون چشمای درشت و ابروهای کمونی و لب های قلوه ای و سرخ..بینی قلمی و خوش تراش و پوست سفید..

این تابلوهای سیاه و مبهم..این نقاشی های درهم و برهم که یکسری هاشون تصویر یه جنگل و یکی از اونها تصویر یه خیابون و نشون می داد..یه اتاق..یه تخت..و اون یکی یه ماشین ..یه ماشین شیک و مدل بالای مشکی..

خدایا اینا چیه؟..یعنی آرشام اینا رو کشیده؟..بعضی از تابلوها رو که واقعا می تونم بگم به بهترین شکل ممکن طراحی شده بودن..مناظری رو خلق کرده بود که چشم هر بیننده ای رو خیره می کرد..

باورم نمیشه تموم اینها کار آرشام باشه..بعضیاشون انگار روح داشتن..
ولی خیلیاشون بی روح و وحشتناکن..

به طرف کمد رفتم..درش و باز کردم..لباسای زنونه و مردونه ای که مرتب کنار هم چیده شده بود..مانتو..شلوار..

یه قاب عکس اونجا بود..برداشتم..روش گرد و خاک نشسته بود با کف دست اونها رو زدودم..یه زن و مرد با دو تا بچه..انقد کوچولو بودن که معلوم نبود پسرن یا دختر..ولی چشمای زنه می خندید..دقت که کردم فهمیدم تصویرهمون زنی ِ که رو تابلو نقاشی شده ش رو دیدم..و اون مرد..خیلی جذاب بود..قد بلند و چهارشونه..یکی از بچه ها رو بغل گرفته بود..قاب عکس و برگردوندم سر جاش..ترسیدم بفهمه خاکای روش و یه نفر پاک کرده..واسه همین یکی از لباسا که در حین مرتب بودن مملو از خاک بود رو کمی روی قاب تکون دادم..ردی از گرد و خاک نشست روش..برش گردوندم سر جاش..

یه پاکت تو طبقه ی دوم کمد بود..یه پاکت کرمی رنگ..اوردمش بیرون..درش باز بود..نشستم رو زمین و دستم و بردم توش..یه کلید ..یه دفتر یا شایدم سررسید..هر چی که بود نسبتا قطور بود..یه سی دی قرمز رنگ که روش به لاتین حرف A نوشته شده بود..

سرم و بلند کردم..دنبال یه چیزی می گشتم تا بتونم سی دی رو گوش کنم..اگه این سی دی اینجاست شاید یه دستگاه پخشم تو اتاق باشه..

نزدیک 5 دقیقه داشتم می گشتم تا اینکه رو میز پیداش کردم..یه پارچه ی ضخیم کشیده بود روش ..
دوشاخه ش رو زدم تو پریز و سی دی رو گذاشتم تو پخش..چند لحظه هیچ صدایی نیومد..نشستم رو صندلی..صدا، صدای غمگین یه مرد بود..چقدر آشناست..
یعنی این صدا متعلق به..
آرشام ِ؟!..


نمی دونم ازکجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه میشه سر به سر من میذارن تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دل ها قایم بشم، کمین کنم ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام یه دروغگو می شم و همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم؟! با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم؟! من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره؟! توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟!

صدای پیانو هم پخش می شد..انگار خودش نمی زد..مثل این می موند که صدای خودش با صدای پیانو با هم ضبط شده باشه ولی صدای پیانو از یه جای دیگه پخش می شد..
2 بار به صدا گوش دادم..گیج و منگ بودم..

دفتر و برداشتم..یه جلد قهوه ای چرم..بازش کردم..یه دفتر قطور که صفحات اولش نشون می داد نو نیست..
صفحاتش و ورق زدم..نیمه بیشتر صفحات پر شده بود..به اخرین برگه و تاریخ پایین نوشته ها نگاه کردم..واسه قبل از سفرمون به کیش بود..

به ساعتم نگاه کردم..وای چیزی تا ظهر نمونده..سریع همه چیزو مرتب کردم و دوشاخه ی پخش و از برق کشیدم..همون پارچه رو انداختم روش..خواستم پاکت و برگردونم تو کمد ولی..اینکارو نکردم..
دفتر و اون سی دی رو برداشتم..اون کلیدو هم انداختم تو پاکت و گذاشتمش سرجاش..
*******************************
بعد از ناهار صدام زد تو اتاقش..می دونستم می خواد در مورد شایان باهام حرف بزنه..
از وقتی دفتر و سی دی رو برداشته بودم اضطراب و استرس افتاده بود به جونم..یعنی کارم درسته؟..مطمئنا نه..

عذاب وجدان گرفته بودم..ولی داشتم می مردم از فضولی تا بفهمم توش چی نوشته..با این اوصاف تصمیم گرفتم شب که همه خواب بودن برش گردونم سرجاش..
اینجوری با خیال راحت از اینجا میرم.. -یعنی همه ی اینکارا رو باید انجام بدم؟..مطمئنی بو نمی برن؟.. — هیچ وقت تو یه همچین کاری نمیشه از موفقیت صددرصد حرف زد..ولی خب ریسکش زیاده.. -نقشه ت خیلی دقیق و حساب شده ست..می ترسم نتونم از پسش بر بیام، اونوقت چی؟.. –پشیمون شدی؟.. -اصلا و ابدا..فقط.. — همینایی رو که بهت گفتم اگه انجام بدی بقیه ش با من.. سکوت کردم..فقط برای چند لحظه..مردد نگاش کردم.. – حرفای شیدا بدجور ذهنم و به خودش مشغول کرده.. دقیق کل اجزای صورتم و از نظر گذروند.. –چطور؟!.. -نمی دونم..فقط اینو می دونم حرفاش یه جوری بود..اینکه گفت منم یه وسیله م..منظورش چی بود؟.. مکث کرد..نفسش و عمیق بیرون داد.. –گفتم که داشت شر و ور می گفت..تو چرا باور کردی؟.. – نگفتم باور کردم..هیچ کدوم از حرفاش و نتونستم معنی کنم..همینش گیجم کرده.. — اون دختر دیوونه ست..حرکاتش و که دیدی.. -اره ..خودم همه ی اینا رو می دونم..ولی بازم سر در نمیارم این کاراش واسه چیه؟..مطمئنم اونقدرام علاقه ش شدید نبوده که با یه پس زدن بخواد قصد جون من یا تو رو بکنه..خب حدس می زنم خواسته منو از سر راه برداره چون نقش دوست دخترت و بازی کردم و اونم باور کرد..خواست با این کارش بهت ضربه بزنه..ولی نمی فهمم چرا انقدر مُصر ِ انتقام بگیره؟..اونم اینطور بی رحمانه.. — برای سوالات جوابی وجود نداره..از یه ادم دیوونه هر کاری ساخته ست..این بحث و همینجا تموم کن.. چند لحظه نگاش کردم.. حس می کردم داره یه جورایی طفره میره..ولی اینو هم مطمئنم اگه خودش نخواد تا هر چقدرم اصرار کنم بازم لب از لب باز نمی کنه و چیزی نمیگه.. -گفتی امروز عصر می رسن؟.. سرش و تکون داد .. — یه چیزی رو باید بدونی.. -چی؟!.. –اون شبی که بردمت بیمارستان تو راه برگشت از اسکله به شایان شلیک میشه..حالش وخیم بوده ولی ظاهرا جون سالم به در برده..به همین خاطر برگشتشون با تاخیر مواجه شد.. با تعجب زل زدم بهش.. -کار کی بوده؟!.. — مشخص نیست..ولی من به تنها کسی که بیش از بقیه مشکوکم.. منصوری ِ.. – چرا اون؟!..مگه پیداش شده؟!.. — همیشه عادت داره که حضورش و غیرمنتظره اعلام کنه..تا وقتی به شایان نزدیک بودم دشمن خونی منم محسوب می شد..چون زیردستاش از همه طرف بهم ضرر رسوندن..منو با شایان یکی می دونست..جنگ منصوری وشایان تموم شدنی نیست..نفرت منم ازش هنوز پابرجاست..ولی دیگه شدتش مثل سابق نیست..نمی دونم..شاید به این خاطره که دیگه راهم و از شایان جدا کردم.. – یعنی چی؟!..مگه تو هم.. ادامه ندادم..که گفت: اره..منم یه زمانی یکی بودم مثل همین شایانی که می بینی..ولی با اخلاقیات خاص خودم..راه من باهاش یکی بود ولی اهدافمون فرق می کرد..اخلاق و روحیات شایان با من جور نبود..بهش دِینی داشتم که باید ادا می کردم..یه قول وقراری بینمون بود..سر همون 10 سال باهاش کنار اومدم.. ماتم برد..ابروهام از فرط تعجب بالا رفت.. -10 ســـال؟!..باور کن الان گیج ِ گیجم..یعنی تو یکی بودی مثل شایان؟..به همین..رذلی؟.. پوزخند زد..صورتش و برگردوند..به چونه ش دست کشید.. دل تو دلم نبود..با شنیدن حرفاش صدها سوال همزمان تو سرم ردیف شد.. نگام نکرد..جدی گفت:بهت گفتم..اهدافمون مشترک نبود..من هر کاری رو براش انجام نمی دادم..رذالت شایان زبانزده..منم پاک نیستم..منم ……… نگام کرد..عمیق و کوتاه.. –منم یه گناهکارم..ولی به روش و از دید خودم.. – نمی تونم حرفات و درک کنم.. از جا بلند شد..دستش و برد تو جیبش و تو اتاق قدم زد.. — الان حق داری تعجب کنی..به وقتش همه چیزو می فهمی.. ایستاد..رو پاشنه چرخید و نگام کرد..چند لحظه طول کشید تا صداش و شنیدم.. — وقتی برگشتی خیلی حرفا دارم که باید بهت بزنم..از خیلی چیزا.. قلبم لرزید..نگاهش عمیق و کلامش جدی بود.. این نگاه مثل همیشه نبود که بخواد بهم تفهیم کنه حرفاش عادی ِ.. نه….مطمئن بودم یه جورایی خاص و غیرمنتظره ست.. -از چی حرف می زنی؟!.. — تو برگرد..اونوقت می فهمی.. خندیدم..بی حرکت بهم زل زد.. – واسه خاطر اینکه بفهمم شده باشه نیمه جون برگردم میام پیشت تا حرفات و بشنوم.. اخماش یه نمه رفت تو هم..رو دسته ی مبل نشست..کمی به جلو خم شد.. –تو نیمه جون بر نمی گردی..سالم میری، سالمم بر می گردی..اینو من دارم بهت میگم.. لبخندم پررنگ شد..سرم و زیر انداختم.. دقیق سر بزنگاه دلم و اروم می کرد و به افکار درهمم مهلت پیشروی نمی داد.. ************************** آرشام بعداظهر برگشت شرکت..انگار فقط واسه اینکه با من حرف بزنه اومده بود خونه.. الان همه یا سرگرم کاراشونن یا خوابیدن..بهترین فرصت بود واسه اینکه دفترو برگردونم تو اتاق..اطرافم و پاییدم..کلید و برداشتم..فرز درو باز کردم و بستم.. وای خدا قلبم..به در تکیه دادم..دستمو گذاشتم رو قلبم که با چه شدتی می زد..نفس عمیق کشیدم..بجنب دختر .. بدون اینکه اطرافم و نگاه کنم یک راست رفتم سر وقت کمد..با دست لرزونم پاکت و اوردم بیرون و دفتر و سی دی رو گذاشتم توش..در کمد و بستم.. تو دلم به خودم فحش می دادم..اینکه خواستی بذاری سرجاش دیگه چه مرگی بود که برداشتیش؟..به این همه دردسرش می ارزید؟.. اون موقع نتونستم جلوی خودم و بگیرم..از روی فضولی برش داشتم..ولی الان.. چون قرار بود این ویلا رو ترک کنم مجبور بودم برش گردونم..در غیر اینصورت آرشام می فهمید و این برای خودمم بد می شد.. حالا که همه چیز داره خوب پیش میره من دیگه چرا آتو بدم دستش؟.. همونجور که وایساده بودم ..دست به کمر نگاهم و یه دور تو اتاق چرخوندم..همه جا رو از نظر گذروندم..تا اینکه………… نگام روی زمین ثابت موند..زیر میز..درست رو به روم..اروم رفتم طرفش..رو زمین خم شدم..برش داشتم..پر از خاک بود..روش و تکون دادم و دست کشیدم.. یه دفترچه..نه کوچیک بود نه بزرگ..گوشه ش از زیر میز معلوم بود..مشخص ِ خیلی وقت این زیر افتاده.. پس یعنی آرشام یادش رفته..یا شایدم گمش کرده.. بازش کردم..چند صفحه ی اولش که به حالت دکلمه نوشته شده بود..بقیه شم چندتا شماره تلفن و یه سری یادداشت.. برگه های اخرش و نگاه کردم..چند خط دست نوشته..انگار خط خودش بود..چون اخرنوشته ها امضا کرده بود ” آرشام “.. و یه کاغذ نسبتا کوچیک تا شده که تو جلدش بود..خواستم لااقل اینو بردارم..مطمئنم نمی فهمه..چون اولا که افتاده بود زیر میز..ازخاکی که روش نشسته بود معلومه خیلی وقته اون زیر ِ و آرشام ندیده.. پس یا بی خیالش شده یا گمش کرده.. حالا که من پیداش کردم..فضولیمم نمی تونم نادیده بگیرم.. لبخند زدم..دفترچه رو گذاشتم تو جیب سارافنم.. هوا داشت تاریک می شد..پشت پنجره ی اتاقم بودم..دل تو دلم نبود..مرتب دستای سردم و به هم فشار می دادم و تو اتاق راه می رفتم.. گاهی می رفتم پشت پنجره وبه اسمون نگاه می کردم که خورشید چطور زردی خودش رو به سرخی غروب می داد.. خدایا.. نکنه امشب بیان سراغم..خدایا خودت بهم شهامت بده..ترس و از تو دلم بردار.. نقشه ی آرشام حساب شد ست ولی هر چیزی امکان داره اتفاق بیافته..خودم و به تو سپردم خدا.. اشک می ریختم..پر بودم..پر از نگرانی و هراس..هراس ازدست دادن شرف و ابروم.. داشتم میون یه گله گرگ قدم می ذاشتم..تو یه سرنوشتی پا می ذاشتم که پر از سیاهی بود..می ترسیدم تو این سیاهی گم بشم..محو بشم..آرشامم نتونه پیدام کنه..گفت مراقبمه ولی می ترسم نتونه بمونه.. خدایا این چه عذابیه؟..کم واسه خاطر خودش دارم بال بال می زنم حالا این دردم به بقیه ی دردام اضافه شده.. رو تخت نشستم..خودمو از زور استرس تکون می دادم ولی اروم نمی شدم.. ********************* -ولم کن احمق بی شعور.. قهقهه زد.. — نگو اینو خوشگله..تو سوگلی منی..از این به بعد همینجا پیش خودم می مونی.. – بکش کنار دستت و..ازت متنفـــرم .. با یه خیز افتاد رو تخت و بغلم کرد..خواستم قلت بزنم ولی منو گرفت..زیر تنش داشتم له می شدم..نفساش که تو صورتم خورد حالم و بد کرد..نتونستم پسش بزنم..وحشیانه به جونم افتاده بود.. سوزشی روی لبم حس کردم..جیغ می زدم..ازته دل فریاد کشیدم.. – نکن آشغال..با من اینکارو نکن..برو کنار..نکن..نـــه..نــــــــه .. خیس عرق از خواب پریدم..رو تخت نشستم..نفس نفس می زدم..قفسه ی سینه م می سوخت..حس می کردم واقعا اونو از روم پس زدم.. با وحشت رو تخت و نگاه کردم..نبود..نفس راحت کشیدم..ولی از ترسم کم نکرد..اتاقم تاریک بود..پس یعنی شب شده.. ناخداگاه زدم زیر گریه..سرمو کوبیدم رو تخت..مشت زدم..چنگ زدم..رو تختی رو تو مشتم فشار دادم..اگه حقیقت پیدا کنه.. اگه شایان یه جا تنها گیرم بیاره؟..مگه واسه همین منو نمی خواد؟.. خدایا نکنه همون شب اول کارم و بسازه؟.. از ترس می لرزیدم..یکی رو می خواستم دلداریم بده..با حرفاش اروم جونم بشه..تو این موقعیت، سخت به یه نفر احتیاج داشتم..یه نفر که فقط اون بتونه قلبم و به ارامش دعوت کنه.. با گریه و دلی نااروم ازرو تخت بلند شدم..رفتم سمت در..دستم رفت سمت دستگیره..اولش تردید داشتم..به هق هق افتادم..تردید و پس زدم..با خشونت دستگیره رو گرفتم کشیدم..داشتم خفه می شدم..تو راهرو دویدم..می خواستم از پله ها برم پایین ولی نرفتم..نگام چرخید سمت اتاقش..مثل دیوونه ها دور خودم می چرخیدم.. دستمو گرفته بودم جلوی دهنم که صدای گریه م تو راهرو نپیچه..خواستم در بزنم که صدای مهری رو از پشت در تشخیص دادم.. — اقا خودم دیدم اطراف اتاق پرسه می زد..ولی بتول خانم صدام زد نتونستم بفهمم اونجا چکار داره.. – کم چرت و پرت بگو..برو سر کارت.. – اقا به خدا دارم راستش و میگم..من…. — گفتم برو بیرون..همین حالا.. صدای قدم های مهری رو شنیدم که به در نزدیک می شد..رفتم تو سالن و پشت گلدون بزرگی که گوشه ی اتاق بود مخفی شدم..سرم و کج کردم..مهری از پله ها پایین رفت.. با اون حرفش داغ دلم و تازه کرد..خدایا من چقدر تنهام..یعنی آرشام حرفاش و باور کرد؟..ولی صداش اینو نشون نمی داد.. اهسته رفتم سمت اتاقش..خواستم در بزنم..صدای آهنگ شنیدم..از پخش بود..صداش یه جوری بود که غم تو دلم و چند برابر کرد..دیگه کسی نبود جلوی هق هقم و بگیره.. چشمات آرامشی داره , که تو چشمای هیشکی نیست می دونم که توی قلبت , بجز من جای هیشکی نیست چشمات آرامشی داره , که دورم می کنه از غم یه احساسی بهم میگه , دارم عاشق میشم کم کم تو با چشمای آرومت , بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو , داری یاده منم میدی تو با لبخند شیرینت , بهم عشقو نشون دادی تو رویای تو بودم که , واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی ، میخوام , باشی تو کل ، رویاهام تا جون بگیرم ، با تو , باشی امیده ، فرداهام چشمات آرامشی داره , که پابند نگات میشم ببین تو بازیه چشمات , دوباره کیش و مات میشم بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی کن بمون و عاشق من باش , بمون و مهربونی کن تو با چشمای آرومت , بهم خوشبختی بخشیدی خودت خوبی و خوبی رو , داری یاده منم میدی تو با لبخند شیرینت , بهم عشقو نشون دادی تو رویای تو بودم که , واسه من دست تکون دادی از بس تو خوبی ، میخوام , باشی تو کل ، رویا هام تا جون بگیرم ، با تو , باشی امیده ، فرداهام صورتم از اشک خیس بود..حالم بدتر شد.. الان دوست داشتم بدون اینکه در بزنم برم تو و نگاهم و محو چشمای خوشگلش کنم..چشمای سیاه و نافذی که قلبم فقط نیازمند یه نگاه هر چند کوتاه از همون چشما بود.. دستم و گذاشتم رو دستگیره ولی قبل از اینکه درو باز کنم خودش باز شد..یعنی آرشام بازش کرد و هر دو رو به روی هم قرار گرفتیم.. صورت خیسمو دید..درخشش اشک رو تو چشمای بی قرارم دید..خدایا یعنی حس نیاز به ارامش و اروم شدن رو هم تو این چشما می تونه ببینه؟..

با دیدن اشکام اخماش جمع شد..بوی عطرش بینیم رو نوازش داد..چشمامو بستم و با شنیدن صداش باز کردم..

— چی شده؟!..
همین کافی بود که چونه م بلرزه و نشون بده که چه بغض بزرگی داره به گلوم چنگ می زنه..
رفت کنار..رفتم تو..درو بست..پشتم بهش بود..یاد خوابم افتادم..سعی کردم صدای گریه م بلند نشه ولی نتونستم جلوی هق هقم و بگیرم..

گرمی دستش و رو بازوی راستم حس کردم..خواست که برگردم..چشمام و روی هم فشار دادم..نیاز داشتم..بهش..به دستاش..به اینکه ارومم کنه..به آرشام نیاز داشتم.. با تموم وجود..داشتم ازپیشش می رفتم..به ناکجا ابادی که ….می ترسم دیگه ازش برنگردم..دیگه نبینمش..

با این فکر طاقتم و از دست دادم و سریع برگشتم سمتش و بدون هیچ مکثی خودم و پرت کردم تو بغلش و دستام و دور کمرش حلقه کردم..

از پشت به پیراهنش چنگ زدم..گرمای اغوشش وقتی شدیدتر شد که دستای مردونه ش دور کمرم پیچ خورد..چونه ش و گذاشت رو موهام..زمزمه کرد..
— این کم طاقتیت از چیه دلارام؟..ترس ِ تو نگاهت….دلارام چت شده؟..

بریده بریده با هق هق گفتم: به خدا ..می ترسم ازش..اون..اون می خواد..منو….خواب دیدم..اون با من..رو تخت………………..با گریه تو بغلش ضجه زدم و اسمشو صدا زدم..
جسم لرزونم و تنگ تو اغوشش گرفت..
–سرت و بلند کن..

اروم صورتم و از روی سینه ش برداشتم..نگاهمون تو هم گره خورد..دست راستش و اورد بالا..گذاشت رو چشمام ..بستمشون..انگارکه می خواست اشکام و پاک کنه..ولی من احساس رو از تموم حرکاتش می فهمیدم..

به چشمام دست کشید..دستش و برداشت..بازشون کردم..نگاهم و دوختم تو اسمون شب چشماش..صورتش و به صورتم نزدیک کرد..

اروم گفت:از هیچی نترس..تا وقتی شهامتت رو حفظ کنی ذهنت باز می مونه که بتونی فکر کنی..من که گفتم تموم مدت زیر نظر خودمی..
– اما تو نمی تونی حالم و درک کنی..به قرآن نمی تونی..اون لاشخور منو بگیره ……….

سرمو به سینه ش چسبوند..نذاشت ادامه بدم..
–هیسسسسس..بسه..من شایان و خیلی خوب می شناسم..نقطه ضعفاش و بهت گفتم..ارسلان و هم همینطور..گفتم چکار کنی..می دونم خطرناکه..ریسکش بالاست..اگه پشیمونی همین الان بهم بگو..ترتیبش و میدم همین امشب منتقلت می کنم به جایی که نه شایان بتونه پیدات کنه نه ارسلان..

هق هق نمی کردم ولی از طرفی اشکامم بند نمی اومد..
-نه..از همون اولش گفتم هستم پس تا تهش می مونم..من تو فکر انتقامم..ولی این فکر عین خوره افتاده به جونم..چکارش کنم؟..
–پسش بزن..
-خواستم..نشد..
— سعیت و نکردی..
– می ترسم برم تو اون خراب شده و دیگه نتونم برگردم..

کمی ازش فاصله گرفتم..نگاهش کردم..
–تو برمی گردی..
با بغض گفتم: به چه امیدی برگردم؟..کسی واسه زنده بودن تلاش می کنه که یه امیدی تو زندگیش داشته باشه..ولی من تنهام..بی کس موندم و بی کسم میرم..رسم زمونه همینه که قسمت منم شده..

دست چپش و گذاشت رو گونه م..با اخم، جدی گفت: مگه نگفتم منتظرتم؟..مگه نگفتم باهات حرف دارم؟..پس باید برگردی..
–ولی هیچ چیز تو این دنیا دست خودمون نیست..نه به دنیا اومدنمون نه از دنیا رفتنمون..اگه تعیین و تکلیفش دست ما بود که الان..

سرمو زیر انداختم..می خواستم بگم حاضر بودم ثانیه ای با عشق نگام کنی و اون موقع همه ی دنیا و عمرم و می دادم..
ولی دست من نیست..ای کاش بود..

بازومو گرفت..به نرمی تکونم داد..
–دختر تو امروز چته؟..می دونم اهل جا زدن نیستی..
حرصی شدم..هی هر چی من میگم سخته..یه دخترم..برام حتی فکر کردن بهشم عذاب اوره، باز حرف خودش و می زد..


تقریبا بلند به حالت گریه گفتم: تو انگار حرفای منو نمی فهمی..اصلا بیخود اومدم پیشت..حق داری درکم نکنی..تو یه مردی..چه می فهمی من چی میگم؟..تو چی می فهمی وقتی یه دختر ترس از مورد تعرض قرار گرفتن بیافته به جونش و هر لحظه تا سر حد مرگ پیش بره و همه ی لحظاتش پر از فکر و خیال باشه یعنی چی؟..تو نمی تونی منو درک کنی..منه احمق و بگو اومدم پیش کی..نمی دونستم این کار در برابر ادمی مثل تو یه جُو غیرت می خواد و یه اَرزَن همت..

محکم پسش زدم..خیز برداشتم سمت در و بازش کردم ولی دستی که محکم رو در قرار گرفت با صدای مهیبی بستش و به همون سرعت و به همون فاصله ی کم منو از پشت نگه داشت یا بهتره بگم تو بغلش قفلم کرد..

تقلا کردم..نذاشت بیام بیرون..گرمی نفساش کنار صورتم..و ارامش صداش زمزمه وار زیر گوشم پیچید..
–اروم باش….اون بارم بهت گفتم اَنگ بی غیرتی بهم بزنی من می دونم و تو..از بی غیرتیم نیست که میگم از فاصله ی نزدیک هوات و دارم..مگه بهت نگفتم؟..به همین زودی یادت رفت؟..
متقابلا منم اروم گفتم: یادمه..ولی چرا درکم نمی کنی؟..
–درکت می کنم..
-نمی کنی..
–هیچ کس بهتر از من درکت نمی کنه دلارام..اینو بفهم..


سکوت کردم..از زور تقلا نفسام نامنظم بود..مخصوصا با وجود اون همه هیجان..
— اومدی دنبال ارامش؟..
-نه..
–می دونم که اومدی..دیگه انکار کردنش واسه چیه؟..

اب دهنمو قورت دادم..می خواست مچم و باز کنه..
– اون اهنگ و که شنیدم نتونستم طاقت بیارم..به خاطرهمون خواب حالم خوب نبود..فقط همین..
–از اون اهنگ خوشت اومد؟..

صادقانه گفتم: اره..خیلی..
صداش ارومتر شد..یه جور خاصی زیر گوشم زمزمه کرد:از من ارامش می خواستی؟……. که قلبم از هیجان زیاد درجا ایستاد..

به من من افتادم..
-من..من..نه…من فقط..فقط می خواستم که….
–می دونم..
-نه نمی دونی..من..
— چرا دلارام..می دونم که می دونی هر دوی ما به این ارامش نیاز داریم..
-چطوری؟..
–خودمم جوابش و نمی دونم..
ناخداگاه خندیدم..
صداش بم و جذاب تو گوشم پیچید..
— شایدم همینطوری..
منظورش به خنده م بود..خدایا الحق که آرشام بالاترین و بهترین مرهم تو دنیا، به روی تموم دردای زندگیم بود..


-فرض کن الان اروم شدم..تو چی؟..
— من چی؟!..
-ارومی؟..
— اینطور به نظر نمی رسم؟..
– نمی دونم..تو همیشه همینجوری هستی..

و لباشو به گوشم چسبوند و نجوا کرد: همیشه همینقدر ارومم؟..همیشه همینطور با آرامش حرف می زنم؟..بدون اخم..بدون اینکه صدام بلندتر از این باشه؟..

خندیدم..
– انصافا نه..
حلقه ی دستاش و که روی شکمم قفلش کرده بود تنگ کرد..با حرصی که تو صداش بود گفت: پس هیچی نگــو..


باخنده و کمی ناز که چاشنی حرکاتم کرده بودم سرم و بردم عقب..چسبوندم به شونه ی راستش..گونه ش و به گونه م چسبوند..
اونم احساس داره..فقط از روی غرور بیش از اندازه ای که داشت نمی خواست رو کنه..

دیگه کمتر رفتار ضد و نقیض ازش می دیدم..اینم خودش جای امیدواری داشت..
سرمو به همون حالت نیمرخ چرخوندم سمتش..صورتم رو به روی صورتش بود..سرش و خم کرد تا بهتر بتونه صورتم و ببینه..نگاهش بیشتر توی چشمام می چرخید..کشیده شد پایین..به نرمی روی لبام ثابت موند..

با تردید نگاه کوتاهی تو چشمام انداخت..ولی باز نگاهش محو لبام شد..لبایی که لبخند ِ روش با این حرکت آرشام اروم اروم کمرنگ شد..صورتم داغ شد..گونه م بی شک رنگ گرفت..چشمام و از تو چشماش گرفتم..خواستم سرمو برگردونم ولی با خشونت خاصی پنجه هاش تو موهام فرو رفت و سرم و نگه داشت..
تنم لرزید..

اخم داشت..نگاه جذابش گاهی تو چشمام و گاهی رو لبام میخکوب می موند..زمزمه وار نالیدم :آرشام..
نگام کرد..فقط تو چشمام..

همزمان صدای گوشیش بلند شد..قلب هر دوتامون تندتند می زد..تو بغلش بودم..اینو حس کردم..
مردد ولم کرد..انگار دلش نمی خواست..ولی مجبور بود..
در حینی که به سمت موبایلش می رفت تو موهاش چنگ زد و به گردنش دست کشید..گوشی رو برداشت..با صدای گرفته جواب داد..

–بگو………..
برگشت سمت من..زل زد تو چشمام..جواب مخاطبش و داد..
–بذار بیاد تو..نمی خواد جلوش و بگیری…………….
تماس و قطع کرد..کلافه بود..

-چی شده؟..
–ارسلان اینجاست..

با وحشت نگاش کردم..
وای خدا..
یعنی شروع شد؟..

به طرفم اومد..دستم و گرفت..
– نه..من الان نمیام..
— بیا بریم..من هستم..
-می دونم..ولی….
— دلارام سعی کن اروم باشی..بذار همون دلارامی رو ببینم که با گستاخی جواب همه رو می داد..امشب همون و نشونم بده..طبیعی باش..

سرمو تکون دادم..
دیر یا زود اینکار باید انجام بشه..لااقل جلوی ارسلان و شایان باید به صورتم نقاب بی تفاوتی بزنم..
درونم شکننده ست..ولی ظاهرم نباید اینو نشون بده..
با یه نفس عمیق همراهش از اتاق بیرون رفتم.. ارسلان وسط سالن داشت رژه می رفت و دو تا قُلچماقم با خودش اورده بود..دروغ چرا حسابی وحشت کرده بودم ولی از طرفی همه ی سعیم و کردم تا خودم و بی تفاوت نشون بدم.. آرشام_ چیه عین یابو سرتو انداختی پایین و اومدی تو خونه ی من؟.. ارسلان_ تو یکی خفه شو که بدجور از دستت شِکارم..شایان اینجوری می گفت قول آرشام قول ِ ؟..پس چی شد؟.چرا جا زدی؟…………….و بلندتر داد زد: به چه حقی اون و با خودت برداشتی اوردی تهران؟.. — ببُر صداتو..تو یکی حرف از قول و قرار و حق و حق خوری نزن که هفت خط تر از تو، خودتی و عموی شارلاتانت.. ارسلان با صورتی برافروخته و چشمای سرخ شده از خشم خیز برداشت سمتم که آرشام راهش و سد کرد و جلوم ایستاد.. –بکش کنار..محض اطلاعت اومدم امانتی شایان و با خودم ببرم.. — کسی اینجا امانتی نداره..هِــری.. — نذار اون روی سگم بالا بیاد..وگرنه.. — وگرنه چی؟..هـــان؟..چه غلطی می کنی؟..ببینم اصلا وجودش و داری؟.. با هم گلاویز شدن..اون دوتا دویدن سمتشون و به دفاع از طرف ارسلان ریختن سر آرشام..از صدای فریاد اونا و جیغای وحشتناکی که من می کشیدم نگهبانا ریختن تو ویلا ..از هم جداشون کردن..هنوز داشتن داد و هوار می کردن و واسه هم شاخ و شونه می کشیدن.. این وسط منم با ترس و چشمای از حدقه در اومده زل زده بودم بهشون..اصلا انگار خشک شده بودم.. از گوشه ی لب آرشام خون می اومد..ارسلان و اون دوتا همدستش خودشون و از دست نگهبانا کشیدن بیرون و ارسلان به حالت تهدید دستش و اورد بالا و تکون داد..روی صحبتش با آرشام بود.. — ببین چی دارم بهت میگم..به نفعته از همین حالا که می خوام دلارام و با خودم ببرم تو هم پات و از این ماجرا بکشی بیرون و حد و مرزت و بشناسی..اونجوری نه خانی اومده و نه خانی رفته..نمی دونم چکار کردی و شایان ازت چی دیده..ولی بدجور دَمِ چشمشی و نمی خواد از دستت بده..پس باهامون راه بیا تا برات گرون تموم نشده جناب مهندس.. کنار آرشام ایستادم..آرشام خواست به سمتش حمله کنه که از پشت بازوش و چسبیدم..نگرانش بودم..به حالت نیم رخ برگشت و نگام کرد..ولی کوتاه بود و خیلی زود نگاه عصبی و پر از خشمش عایِد ارسلان شد.. بازوش و از تو دستم کشید بیرون..یه قدم رفت جلو.. — طرف حساب ِ من شایان ِ نه تو..پس زر مفت نزن از خونه ی من گمشو بیرون.. ارسلان پوزخند زد.. –حال شایان اونقدرا رو به راه نبود که بخواد باهام بیاد..ولی بی صبرانه منتظره تا سوگلیش و واسه ش ببرم.. و نگاه چندش اوری به من انداخت که مو به تنم سیخ شد.. به آرشام قول داده بودم در برابرش بی تفاوت باشم ..نمی خواستم ناامیدش کنم..دوست نداشتم جلوش یه دختر بی دست و پا به نظر بیام.. می ترسم..اینو انکار نمی کنم..ولی این کارو هم باید انجام بدم..چون..هدف من و آرشام به یک مسیر ختم می شد.. کنار آرشام وایسادم..با تمام وجود هر چی که نفرت در خودم از ارسلان و شایان سراغ داشتم ریختم تو چشمام و و سرش داد زدم: من با توی کثافت هیچ قبرستونی نمیام.. — چرا قبرستون؟..جای تو اون بالا بالاهاست..خودم می برمت..فقط کافیه دستای خوشگلت و بذاری تو دستای من.. بهم نزدیک شد..عقب رفتم..فهمیده بودم وقت اجرای نقشه ست.. -نیا جلو..دستت بهم بخوره روزگارت و سیاه می کنم عوضی.. — کاریت ندارم دختر..از من می ترسی؟.. می لرزیدم ولی کوتاه نیومدم: از تو بترسم؟..خر ِ کی باشی.. دستم و گرفت..کشید سمت خودش..به حالت التماس با صورتی که خیس از اشک بود به بازوش چنگ زدم ولی نامرد جفت دستمام و گرفت و کشید ..داشت به زور منو دنبال خودش می برد.. -ولم کن..من با تو هیجا نمیام..دستمو ول کن..تو رو خدا ولم کن..دست از سرم بدار..نمی خوام بیام..چی از جونم می خواااااای؟……آرشام..خواهش می کنم یه کاری بکن..نذار منو با خودش ببره..آرشام تو رو خدا بیا نذار منو ببره..آرشااااام.. تموم مدت سرش و برگردونده بود تا صورتش و نبینم..جزو نقشمون بود اینکارا..نباید می اومد جلو..نباید دخالت می کرد..باید می ذاشت ارسلان منو ببره.. اولش با یه مشاجره شروع بشه و یه زد و خورد کوچیک..بعدم که یه جواب قانع کننده از ارسلان گرفت جلوش و نگیره.. به خداوندی خدا حرکاتم و حرفایی که با جیغ از گلوم خارج می شد تمومش حقیقت داشت..ضجه هام راست بود..گریه ها و فریادام مصنوعی نبود.. خدمتکارا با ترس به ما نگاه می کردن..ارسلان داشت منو از در بیرون می برد و اون دوتا نرغول هم عین حصار دوره م کرده بودن که یه وقت فرار نکنم .. با صدایی که از بلندیش خودمم وحشت کردم جیغ کشیدم و اسم آرشام و صدا زدم..نباید می اومد و جلوی ارسلان و می گرفت ولی انگار اونم توی اون لحظه کنترلشو ازدست داده بود .. بالاخره طاقت نیاورد.. کاری رو انجام داد که جزو نقشمون نبود..با اون دوتا گلاویز شد..نگهبانا رفتن کمکش..اونارو ول کرد ..نفس زنان مثل شیر زخمی به ارسلان حمله کرد..ارسلان ولم کرد.. آرشام با هر فریادی که می کشید یه مشت حواله ی صورت ارسلان می کرد..3تا مشت که خورد انگار به خودش اومد..اونم به آرشام حمله کرد.. با گریه به منظره ی خشونت باری که جلوی روم بود نگاه می کردم..نتونستم بمونم و هیچ کاری نکنم..رفتم جلو ..آرشام افتاده بود رو زمین و ارسلان یقه ش و چسبیده بود.. هیکلش از آرشام تا حدودی درشت تر بود..ولی ضرب دست آرشام از صورت خون الود ارسلان مشخص بود.. یقه ی ارسلان و از پشت گرفتم..داد می زدم ولش کنه..کشیدمش..زورم بهش نرسید..موهاش و تو چنگ گرفتم..صدای فریادش بلند شد..موهای بلندش و عین دیوونه ها می کشیدم و فحشش می دادم..برگشت و با عصبانیت هولم داد..عقب عقب خوردم به دیوار..آخ….از درد نالیدم و لبم و به دندون گرفتم..چشمام داشت سیاهی می رفت…. هیچ کدوم از اینکارا جزو نقشه ی آرشام نبود ولی چرا آرشام دخالت کرد؟.. داشتم از درد به خودم می پیچیدم .. آرشام از موقعیتی که با کشیدن موهای ارسلان براش فراهم کرده بودم استفاده کرد و ارسلان رو با لگد پرتش کرد عقب..افتاد زمین ..ظاهرا پاش بدجور درد گرفت.. آرشام بدو اومد سمتم..از درد خم شده بودم.. –حالت خوبه؟..دلارام.. نالیدم: خوبم..فقط مواظب خودت باش..چرا اومدی جلو؟.. –طاقت بیار، خیلی زود تمومش می کنم..اصلا فکرش و نمی کردم انقدر برام سخت باشه.. سرم و به ارومی اوردم بالا..خواستم تو چشماش نگاه کنم که ارسلان نذاشت و آرشام و ازم دور کرد..یکی از مردای ارسلان منو انداخت رو دوشش..با همون وضعی که داشتم سرش داد زدم..بی جون به شونه ش مشت زدم ولی اون مستقیم منو برد سمت ماشین..یه ماشین مشکی مدل بالا.. پرتم کرد تو ماشین و نشست کنارم..خیز برداشتم درو باز کنم که اون یکی نرغول هم نشست و هر دوشون دو طرفم قرار گرفتن.. راننده پشت فرمون بود..ارسلان نفس زنان نشست جلو و سریع گفت حرکت کنه..در ویلا باز بود..ماشین به سرعت راه افتاد..نگهبانا که با نوچه های ارسلان درگیرشدن پس جلوی در نبودن تا درو ببندن.. تقلا کردم وبا گریه برگشتم ازشیشه ی عقب ماشین ویلا رو نگاه کردم..آرشام چند قدم دنبال ماشین دوید..نفس زنان ایستاد و دستاش و به زانو گرفت..ماشین که پیچید و رفت تو کوچه دیگه ندیدمش.. ارسلان_ بسه ..اگه حرفم و گوش بگیری نمی ذارم اتفاقی واسه ت بیافته..البته فقط از جانب شایان.. با هق هق داد زدم: خفه شو عوضی.. — چرا مگه درد تو همین نیست؟..غصه ش و نخور عزیزم..تا منو داری از هیچی نترس.. و مستانه قهقهه زد..زیر لب جوری که نشنوه گفتم: الهی همه تون و سینه ی قبرستون ببینم..تو و اون عموی بی شرفت که آرامشم و ازم گرفتین..بدبختم کردین.. و با بغض نالیدم و اسم ارشام و اوردم..تو کمرم تیر کشید..به خاطر همون ضربه بود..یاد حرف آرشام افتادم و بغضم سنگین تر شد.. (–طاقت بیار، خیلی زود تمومش می کنم..اصلا فکرش و نمی کردم انقدر برام سخت باشه..)………… ******************************** به خاطر تقلاهایی که می کردم ارسلان با عصبانیت پرتم کرد کف سالن..دستام سرامیکای سرد و لمس کرد..سرم و بلند کردم..شایان روی مبل لم داده بود..با نفرت نگاش کردم..خندید..از قیافه ش حالم بهم می خورد.. –خوش اومدی عزیزم..خیلی وقته که منتظر چنین لحظه ای َم..باید به ارسلان افرین گفت، فکر نمی کردم بتونه تو رو از چنگ آرشام در بیاره.. همراه ارسلان قهقهه زد..فقط سکوت کردم..و همون نگاه که آتیش بیزاری درونش شعله می کشید.. — چرا ساکتی خوشگلم؟از این به بعد خوشحال باش..قرار ملکه ی قصرم باشی..می دونم ارزوت همینه.. نتونستم زبون به دهن بگیرم و داد زدم: من بمیرمم تن به این ذلت نمیدم..همه ی این در و دیوارای شیک و وسایل انتیکت خراب شه رو سرت که با مردن تو انگار یه دنیا به آرامش می رسن.. با خشم دندوناش و روی هم فشار داد..به ارسلان اشاره کرد..بلندم کرد..خواستم دستم و بکشم نذاشت..محکمتر منو گرفت.. –ببرش تو اتاق.. –به نگهبانا سپردم حواسشون باشه.. شایان زل زد تو چشمام و خندید.. –پنجره های اینجا حفاظای محکمی داره خانم کوچولو..مثل ویلای آرشام نیست.. و بلندتر زد زیر خنده..ارسلان با لبخند چندش اوری منو دنبال خودش کشید..از پله ها نرفت بالا..زیر راه پله یه در بود..رفتیم تو اتاق..درو بست.. -تو حق نداری با من این رفتار و کنی..
–خودمم اینو نمی خوام ولی مجبورم می کنی..اگه اون همه تقلا نمی کردی ………….
– چی از جونم می خواین؟..
— فعلا هیچی عزیزم..خیلی شانس اوردی که شایان به خاطر حالش نمی تونه نزدیکت بشه..ولی من عموی خودمو خوب می شناسم..به عشق تو هم که شده خیلی زود سرحال میشه..

-امیدوارم که هیچ وقت رنگ ارامش و سلامتی رو نبینه چون لیاقت نداره..نه اون..نه تویی که دست کم از اون عموی بی همه چیزت نداری..

با غیض زل زد تو چشمام..چونه م و گرفت تو دستش و با فشار کمی که بهش اورد گفت: ببین چی دارم بهت میگم..من کار به کار ِ عموم ندارم که می خواد چکار کنه ..در حال حاضر برای من تو مهمی که نذارم قبل از من گیر یکی دیگه بیافتی..

با خشم لبام و جمع کردم ..
-خیلی پستی..

خندید..عصبی بود..
–اره تو اینطور فکر کن..من پستم..پس از یه ادم ِپست توقع ِ رفتارای درست نداشته باش..
چشمام و باریک کردم..
-تو چی می خوای؟..

چونه م و ول کرد..پوزخند زد..
–چیز زیادی نمی خوام..فقط اینکه با من باش..
-یعنی چی؟!..
–واضحه..هر دوی ما دور ِ شایان و خط می کشیم..

با نفرت نگاش کردم..
-من با اون کفتار کاری ندارم که حالا بخوام دورش و خط بکشم..شماها آسایش و از من گرفتین..وگرنه که من داشتم زندگیم و می کردم..اون عموی بی همه چیزت همه چیزم و ازم گرفت..

–کارای شایان برای من مهم نیست..شانس جفتمون زده که الان حال و روزش رو به راه نیست..مطمئنا همبستر شدن با من برات زمین تا اسمون فرق می کنه تا اینکه بخوای به قول خودت همه ی دارایی و هستیت و شایان بگیره..اینطور نیست؟..

-از جفتتون متنفرم..تو هم دست کمی از اون اشغال نداری..
پوزخند زد..
–چی فکر کردی؟..اینکه یکی باشم مثل شایان بیشتر از اینا به نفعمه تا یه بزدل و ترسو لنگه ی آرشام..آرشام حتی عرضه نداشت تا وقتی پیششی ازت استفاده ببره..از اولش می دونستم حس مرد بودن رو تو خودش کشته..آرشام به زن ا کشش نداره..این حس و خیلی وقته که تو خودش سرکوب کرده..ولی فکر می کردم با وجود تو و این همه زیبایی نتونه طاقت بیاره..

لبخند بدی رو لباش خودنمایی می کرد..
به قدری مطمئن و از روی نفرت جملاتش و نسبت به آرشام به زبون می اورد که حیرت زده مونده بودم و فکر نمی کردم داره چه مزخرفاتی تحویلم میده..
–تعجب کردی؟..چیز جدیدی نیست کارای آرشام خیلی از دخترا رو سوپرایز می کنه..دخترایی که چشمشون فقط دنبال یه نگاه از طرف این ادم ِ..ولی اون احمق خیلی راحت ازشون دریغ می کنه..

زل زد تو چشمام..
–چطور این چشما رو دیده و کاری نکرده؟..بدون دلبری هم زیبایی ..می تونی هر مردی رو بکشونی سمت خودت..آرشام واقعا کور بوده و تو رو ندیده..این همه زیبایی که تو وجود ِ تو می بینم..مگه میشه ازش گذشت؟..

دستم و گرفت..از حرص پر شدم..
-دستتو بکش عوضی..
— وقتی دستت و گرفتم و از تو خونه ی آرشام کشیدمت بیرون یعنی برای همیشه گرفتمت و قصد ندارم ولت کنم..تو به قدری برام جذابیت داری که نتونم با یه هم اغوشی ِ ساده فراموشت کنم..
با حرص ادامه داد: بفهم دختر..من واقعا می خوامت..چرا عشقم و باور نداری؟..


پوزخند زدم..با نفرت ..
– هه..عشق؟!..کدوم عشق لعنتی؟..این اسمش عشقه؟..خفه خون بگیر و بیشتر از این با چرت و پرتایی که می پرونی واژه ی عشق و به گند نکش..

با حرص ولم کرد..کشید عقب..
–حالیت می کنم..بالاخره باور می کنی..مجبوری که باور کنی..هیچ راه فراری برات باقی نمونده ..دلارامی که یه روز آرشام ادعای مالکیتش و می کرد..کسی که یه روز عنوان معشوقه رو به خودش گرفته بود الان تو اغوش من بین پنجه های ارسلان اسیر ِ..هر چی بیشتر تقلا کنی..بیشتر تو اغوشم غرق میشی..

سرخوش خندید..خنده ای که به قهقهه تبدیل شد..
و جواب من بهش تنها سکوت تلخی بود که از سر ناچاری تحویلش دادم..
باید حساب شده پیش می رفتم..برای همینم اینجام..

عقب گرد کرد..خواست از اتاق بره بیرون که دم در ایستاد..رد لبخند هنوز رو لباش بود..
— راستی خیالت راحت اینجا اتاقت نیست..از دوربینم خبری نیست..اوردمت اینجا تا بتونم حرفام و بدون مزاحم بهت بزنم..می فرستم دنبالت..بازی داره شروع میشه خوشگلم..من که خیلی وقته امادگیم و اعلام کردم..به نفعته هر چه زودتر رام آغوشم بشی..درسته که از دخترای سرکش خوشم میاد..ولی من ادم احساساتی هستم..

خندید و چشمک زد..اینبار کمی ارومتر ولی سرمست بود..
تموم مدت با نگاهی تیز و فکی منقبض شده زل زده بودم بهش .. هر چی نفرت تو وجودم داشتم ریختم تو چشمام..
ولی اون نمی دید..شایدم می بینه و داره با مهارت خودش و کور جلوه میده..
ولی من چشمای تک تکتون و به روی این نفرت باز می کنم..

****************************
«آرشام»

در آپارتمان و باز کردم..از صدای بسته شدن در یکی از بچه ها مسلح جلوم ایستاد..
– همه حاضرن؟..
–بله قربان..تواتاقن..

درو باز کردم..بچه ها با دیدنم از پشت مانیتورها بلند شدن..با دست اشاره کردم..به حالت قبل برگشتن..

به کیوان اشاره کردم بیاد نزدیک..
– کی رسیدن؟..
— نیم ساعتی میشه..
-همه چیز تحت کنترله؟..
–اره مشکلی نیست..فقط باید صبر کنیم تا شنود و پیدا کنه..

رفتم سمت پنجره..از قصد این واحد و انتخاب کردم..درست رو به روی ویلای شایان..
کارها از قبل انجام شده بود..می دونستم کدوم اتاق می برنش..بار اولم نبود..شایان هر دختری رو که به خونه ش می اورد تا وقتی که بخواد باهاش باشه اون و تو یه اتاق مخصوص نگه می داشت..

دخترایی که با وعده های پوچ و توخالی ِیه همچین ادمی اراده و حیثیتشون سست می شد و خیلی راحت خودشون رو تسلیم می کردن..
نمی ذارم این بلا به سر دلارام بیاد..بیشتر مواقع شاهد کثافتکاری های این چنینی شایان بودم..می دونستم چی در انتظار دلارام ِ..مخصوصا با وجود ارسلان ریسکش بیشتر از این حرفا بود..
هر دوی اون بی شرفا رو می شناختم..از روی همین شناخت نقطه ضعفشون دستم بود..


–قهوه؟..
کیوان بود..سرم و تکون دادم و فنجون قهوه رو از دستش گرفتم..
مزه ی تلخش و دوست داشتم..در همون حال که مزه ش می کردم نگاهم و به ویلا دوختم..

–اروم و قرارو ازت گرفته؟..
-منظور؟!..
–خودت خوب می دونی چی دارم میگم..سالهاست که دارم باهات کار می کنم..دیگه بعد از این همه مدت رنگ نگاهت و می شناسم..

برگشتم..با اخم نگاش کردم..
— کیوان حرفت و بزن..همونی که می خوای بگی ولی واسه گفتنش تردید داری..

خندید..قهوه ش رو مزه کرد..سر تکون داد..
–نه خوبه..خوشم اومد پس معلومه منو خوب شناختی..

پوزخند زدم..
-بذار پای تجربه..
–غیر از اینم نمیشه………اون دختر..
-دلارام..

خندید..از گوشه ی چشم نگام کرد..
–اره خودشه..تو چه جایگاهی ِ؟..
-قرار نیست جایگاهه خاصی داشته باشه..
— این همه سال که باهات کار کردم یک بار ندیدم از یه دختر کمک بگیری..حتی چند بار خودم بهت پیشنهاد دادم ولی قبول نکردی..حالا چی شده؟..این دختر کیه؟..

-فضولیش به تو نیومده..فقط کارت و بکن..
با خنده سر تکون داد..
–اون که سر جای خودش..فقط..
نگاهش کردم..ادامه داد: آرشام داری فرار می کنی..ولی هنوزم نمی خوای بگی از چی؟..

نفسم و عمیق بیرون دادم..به ویلای شایان خیره شدم..
–تو فکر کن از گذشته..
-چی رو تو گذشته جا گذاشتی؟..
–جا نذاشتم..رهاش کردم..
–ولی من حس می کنم هر چی که هست..گمش کردی..
به ویلای شایان اشاره کرد..
–گمشده ت همینه ؟.. اخمام جمع شد..دستاش و به حالت تسلیم بالا برد.. – خیلی خب بابا من طرف تو َم.. -تو اینجور مسائل دخالت نکن..می دونی که عواقبش چیه؟.. خندید.. –تازه کار که نیستم..اگه تو 10 ساله وارد این حرفه شدی من 7 سالش و صادقانه باهات همکاری کردم..کم چیزی نیست.. -رو همین حساب موندم..تو این مدت خیلیا بهم خیانت کردن.. –ولی طرفم و شناختم که تونستم باهاش همکار بشم..نصب شنود و میکروفن و هک ِ دوربینا خوراکه 12 سالمه.. باز به ویلا خیره شدم.. – نباید حتی برای یه لحظه ازشون غافل بشیم..اون دختر به من اعتماد کرده.. — از کی تا حالا اعتماد کردن یه دختر برات این همه مهم شده؟.. -واسه تنوع بد نیست اینو هم ببینی.. –اره خب..تنوع بعد از این همه سال..واقعا هم بد نیست….برات با بقیه فرق داره درسته؟.. نگاش کردم..بعد از مکث کوتاهی سرم و تکون دادم..لبخند روی لباش پررنگ شد.. کیوان با بقیه برام فرق داشت..صمیمیتی تو رفتارش و صداقتی تو کارهاش دیده بودم که بعد از این همه سال تونسته بود اعتمادم و نسبت به خودش جلب کنه.. همیشه سرش شلوغ بود..بیشتر همدیگرو تو ماموریتا می دیدیم..از شایان دل خوشی نداشت..ولی با من همکاری می کرد..فرد فوق العاده باهوشی بود.. انگشت اشاره ش و تو هوا تکون داد.. –پس حدسم درست بود..این دختر با بقیه فرق داره.. نفس عمیق کشیدم..به پنجره تکیه دادم.. -و شاید همین تفاوتش ِ که ذهنم و از خیلی وقت پیش به خودش مشغول کرده.. –عاشق شدی.. پوزخند زدم.. -عشق؟……..و زمزمه کردم: عشق….حس می کنم نمی شناسمش.. –می شناسیش..فقط نمی خوای قبولش کنی.. سکوت کردم..بعد از چند لحظه در حالی که نگام مستقیم به ویلا بود گفتم: امشب که ارسلان داشت اون و با خودش می برد، یه حال عجیبی داشتم..وقتی که جیغ کشید..تقلا کرد..همه رو می دیدم..خواستم جلو نرم..باید همین کارو می کردم..باید طبق نقشه عمل می کردم..ولی نکردم..همه چیز اونطور که باید پیش نرفت.. خواستم نذارم..از روی قصد..از روی عمد رفتم جلو..با اون حرومزاده گلاویز شدم..دلارام ترسیده بود..اشک و تو چشماش دیدم..بهش گفتم تمومش می کنم..نمی دونستم این اتفاق می تونه این همه برام سخت باشه..فکر می کردم مثل همیشه ادامه ش میدم….ولی نشد.. –باورم نمیشه این تو هستی که اینطوری از یه دختر حرف می زنی.. – نمی دونم..شاید بازم باور نکنی ولی اینا رو حتی پیش خودمم اعتراف نکردم..این همه مدت در پی اثباتش بودم.. –با این وجود چطور حاضر شدی بفرستیش تو دهن شیر؟.. – چون اگه من اینکارو با فکر و نقشه نمی کردم خودش دست به کار می شد..اون وقت بدون کمک من راه به جایی نمی برد..ممکن بود جون خودش و به خطر بندازه.. –پس همه ی این کارا به خاطر دلارام ِ ؟.. – قبلش قصد داشتم خودم اون مدارک و به دست بیارم..تو فکر راه و چاهش بودم که فهمیدم دلارام هم قصد انتقام داره..نفرتی که تو چشماش دیدم بهم فهموند این دختر از پسش بر میاد..اینجوری هر دوی ما به اونچه که می خواستیم می رسیدیم..دلارام انتقامش و می گرفت..اونم با کمک من و تحت نظر من..دختر ِ یه دنده و لجبازی ِ ..می دونستم ساکت نمی شینه و کارخودش و می کنه.. –به نظرم بهترین فکرو کردی.. -اون موقع اره..ولی الان.. — پشیمونی؟.. – نمی تونم بگم نه.. خندید.. – نخواستم این حرفا رو بهت بزنم..ولی نمی دونم چی شد که خود به خود برات گفتم..شاید..نیاز داشتم که حرفای تو دلمو بریزم بیرون..اعتمادی که بهت دارم..بهم ثابت شده.. — از اون حالی که وقتی داشتن می بردنش برام گفتی..شک ندارم ذهنت و بدجور به خودش مشغول کرده..حس می کنم دیگه آرشام سابق نیستی.. سکوت کردم..نمی دونم چی می خوام.. خواستم فراموشش کنم ..اما نشد.. خواستم از خودم دورش کنم..بازم نتونستم.. کم کم برام مهم شد..شاید از همون اول..از همون دیدار اول ذهنم و درگیر خودش کرد.. با بقیه برام فرق داشت..همون موقع هم گفتم این دختر گستاخ و بی پروا منو با کاراش به فکر میندازه.. خواستم تحت کنترل بگیرمش..ولی حالا چی شد؟.. حالا این دلارام ِ که منو به این روز انداخته.. الان مصمم تر از سابق می خوام کارم و به اتمام برسونم..حالا که جراتش و پیدا کردم پیش خودم اعتراف کنم نمی تونم ازش بگذرم.. مراقبشم..تو هر شرایطی.. یعنی این حس می تونه به قدری قوی باشه که یه ادم رو از اهدافش دور کنه و مرگ و زندگی رو جلوی چشماش ناچیز بدونه؟.. اسمشو چی بذارم؟..عشق؟؟!!.. برام اسون نبود..راحت قبولش نکردم..با گذشته ای که من دارم.. با زندگی که در حال حاضر برای خودم تشکیل دادم.. واقعا می تونم با این حس کنار بیام؟.. زمان.. همه چیز و به زمان می سپرم.. ************************* – یه گیره ی مو رو میز تو ظرف مخصوص هست..قرمز رنگه..اونو همیشه به موهات داشته باش..این گوشواره ها رو هم هیچ وقت از گوشات در نیار..کافی ِ پشتش و لمس کنی تا ارتباط برقرار بشه..همه چیز اماده ست..طبق همون چیزی که گفتم عمل کن.. — باشه ولی اینا خیلی تیزن آرشام..به بهونه ی دستشویی اومدم دارم باهات حرف می زنم..ارسلان می گفت تو اتاق دوربین کار گذاشتن.. -همه ی اینا رو می دونم..تو نگران چیزی نباش..لازم نیست تو اتاق کاری کنی..اگه طبق اون چیزی که بهت گفتم بتونی اعتماد ارسلان و جلب کنی دستت بازتر ِ.. — ولی اون اشغال بدتر از عموش رفتار می کنه..نمی دونی چه حرفایی بهم می زنه.. سکوت کردم..چند لحظه چشمام و بستم و باز کردم..خودت و کنترل کن.. -می دونم دلارام..می دونم چی داری میگی..ارسلان و خیلی خوب می شناسم..فقط همون کاری که گفتم و بکن..مطمئن باش اینجوری کاری از دستش ساخته نیست..هر وقت خواستی باهام حرف بزنی برو تو دستشویی یا حموم..اونجاها دوربین نداره.. صدای خنده ش و شنیدم..یه جوری شدم..که باعث شد گره ی اخمام به نرمی از هم باز بشه.. — وای فکرش و بکن اونجاها هم بخوان دوربین کار بذارن..مخصوصا حموم..فک کنم نگهبانا به جای رویت مانیتوراشون اونم تو بخشای دیگه ی ویلا تمام مدت گیر بدن به حموم و اون بدبختی که داره دوش می گیره..فقط شانس بیاره بخار جلوی دیدش و بگیره..اونوقت دیگه شیر اب گرم و نمی بنده.. و صدای خنده ش تو گوشم پیچید..کسی تو اتاق نبود..ناخواسته لبخند کمرنگی به روی لبام نشست..ولی صدام اینو نشون نمی داد.. – بسه دختر..یه وقت صدات و می شنون.. — نه این دستشویی ِ دو تا در داره..اینجا همه چیزش عجیب غریبه.. – درست مثل ادماش.. — اوهوم..خب من برم..می ترسم شک کنن.. -مرتب با من در تماس باش..در ضمن….بیشتر مراقب خودت باش.. مکث کرد..صداش نرم تو گوشم پیچید.. – نمی دونم باید این و بگم یا نه….ولی دلم تنگ شده.. چرا با شنیدن این جمله ی هر چند کوتاه از جانب این دختر حس می کنم ضربان قلبم از نظم خودش خارج شده؟..این سکوت لعنتی از سر چیه؟.. -آرشام…. –دلارام دیگه برو.. -آرشام تو هم مواظب خودت باش.. لب باز کردم تا چیزی بگم که صدای سوت ممتدی تو گوشم پیچید .. ارتباط و قطع کرده بود..سریع گوشی و از رو گوشم برداشتم..تو سرم تیر کشید.. چشمام و بستم و باز کردم..باز یادش افتادم..کلافه تو موهام دست کشیدم.. رفتم پشت پنجره..از این اتاق ویلا زیاد مشخص نبود..ولی می تونستم ببینمش..به دیوار تکیه دادم.. — چی از جون من می خوای تو دختر؟!.. چرا اومدی تو زندگیم؟!.. چرا موندی؟!.. چرا منو از خودم دور کردی؟!.. چرا با حضورت ذهنم و پرکردی و هدفم و ازم گرفتی؟!.. چرا قلب سنگی آرشام و نرم کردی؟!.. چرا سرما رو از وجودم بیرون کردی؟!.. اصلا چطور شد که به زندگی تلخ و سوزناک آرشام قدم گذاشتی؟!.. دلارام……. چرا اومدی؟!………. ادامه دارد…

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...