ویژه کنید
عکس و تصویر *************************************** رمان گناهکار قسمت هجدهم «دلارام» اوردنم تو یه اتاق دیگه..یه اتاق تقریبا بزرگ و ...

*************************************** رمان گناهکار قسمت هجدهم

«دلارام»

اوردنم تو یه اتاق دیگه..یه اتاق تقریبا بزرگ و شیک..
رنگ دیوارا تماما سفید..یه تخت دو نفره با طراحی فانتزی .. روتختی ساده ای از ترکیب رنگ های سفید و بنفش..و از همین رنگ بندی توی پرده ها هم به کار رفته بود..
یه میز آرایش کوچیک..دو تا کمد کنارهم به رنگ سفید..یه لوستر فانتزی بنفش که از سقف اویزون بود و دو تا میز عسلی کنار تخت ..رنگ اباژورهایی که روشون بودن به رنگ بنفش کمرنگ بود..عجب ترکیب جالبی..ساده و شیک…..

آرشام قبلا بهم گفته بود که شنود به یه جفت گوشواره نصب شده و تو کشوی میز آرایش می تونم پیداش کنم..یه گوشواره ی ساده تک نگین که پشتش درست رو قسمت قفل دستگاه کوچیکی زیر یه نگین میخی جاساز شده بود..
از طریق اون می تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم..فقط کافی بود لمسش کنم..حس گر داشت..

و یه گیره ی مو به رنگ قرمز که هر وقت آرشام بهم گفت باید بزنم به موهام..انگار گفته بود ردیاب یا یه همچین چیزایی ِ ..

مثل اینکه راست می گفت..وقتی ما تو کیش داشتیم با ارسلان و دلربا سر و کله می زدیم زیردستای آرشام اینجا داشتن به دستوراتش عمل می کردن..

عجب فکر بکری..ارسلان وقتی منو از خونه ی آرشام اورد قاعدتا نمی تونستم با خودم ردیاب و شنود بیارم..چون سه سوت می فهمیدن چه خبره..
ولی اینجوری هم طبیعی عمل کردیم و هم اینکه این دستگاه ها رو از تو ویلای شایان رو خودم نصب می کنم..بدون اینکه کسی شک کنه..

آرشام بهم گفته بود تو اون اتاق همه جور وسایلی واسه دخترا فراهمه..از زیورالات گرفته تا لباسای فخار و شیک..از این شایان مارمولک هر کاری بر میاد..

اون دفترچه تو جیبم بود..وقتی ارسلان منو انداخت تو اتاق و رفت تا یکی از نوچه هاش و صدا بزنه و منو ببره تو اتاق مخصوص، پرتش کردم زیر ِ تختی که تو اتاق بود..

گفته بود تو اتاق دوربین نیست پس می دونستم کسی نمی فهمه..وقتی اوردنم تو این اتاق یه زن که خیلی هم خشن بود سر تا پام و بازرسی کرد..بعدشم ولم کردن اینجا..

باید اون دفترچه رو بردارم..ممکنه بیافته دست کسی..اون وقت رسما بدبخت میشم..
دفترچه ی آرشام..بیافته دست یکی از این ادما..دیگه معلومه چی میشه..

به بهونه ی دستشویی، بردنم بیرون..تو دستشویی توسط شنود تونستم با آرشام حرف بزنم..دستگاه شنود به قدری قوی عمل می کرد که با یه پچ پچ ساده هم می تونستم باهاشون حرف بزنم..
اینا رو قبلا آرشام برام گفته بود..

چون تو اتاقم دوربین کار گذاشته بودن سعی کردم از روی کنجکاوی کشوها رو بگردم..و مثلا گوشواره رو پیدا کنم ..چند تا گوشواره اونجا بود که مجبور شدم یک به یکشون و امتحان کنم و مثلا از این خوشم بیاد..نباید اونا رو به شک مینداختم..

از شال و روسری هم خبری نبود..اینجا همچین اجازه ای بهم نمی دادن..تا قبل از اون پیش ارشام برام مسئله ای نداشت ولی حالا….مجبورم کوتاه بیام..

اگه یه دختری بودم که به اینجورمسائل عادت نداشت شاید به بدترین شکل ممکن برخورد می کردم ولی نه..من دیگه به حرف زور شنیدن عادت کردم..

جلوی آرشام کوتاه نمی اومدم..ولی جلوی منصوری مجبور بودم..حالا هم به خاطر انتقام مجبورم کوتاه بیام..
اجبار..
اجبــار….
و باز هم اجبـــــار..
همه ی زندگی من بر پایه ی اجبار بنا شده و من با سرکشی دارم ادامه ش میدم..


مرحله ی دوم نقشه رو باید اجرا می کردم..مرحله ی اول اومدنم به اینجا بود و حالا مرحله ی دوم….جلب اعتماد ارسلان..

ولی به همین اسونی نبود..با حرف می تونستم درستش کنم اما..اونم باید یه حرکتی از خودش نشون می داد..

آرشام بهم گوشزد کرده بود زیاد از حد نزدیکش نشم..
ولی اگه بتونم اعتمادش و جلب کنم ارسلان حاضره شایان رو از میدون به در کنه..
و زمانی که شایان تو گود نباشه..جا واسه بازی کردن ما هم فراهم میشه..
پس مرحله ی سختیه..خدا کنه بتونم از پسش بر بیام..


رو تخت چمباتمه زدم..چونه م و به زانوم تکیه دادم..صدای آرشام هنوز تو گوشمه..
وقتی بهم گفت مراقب خودم باشم..خشک نبود..رسمی هم حرف نمی زد..اروم بود..یه جور احساس تو صداش موج می زد..

لبخند کمرنگی نشست رو لبام..
یعنی باور کنم؟..
آرشام و من..
آه..
خدایا برام رویا نشه..
حقیقت داشته باشه..
آرشام مال من بشه..خب مگه چی میشه؟……….


شام نخورده بودم..چیزی َم بهم ندادن..به درک..با این همه استرس کوفتم بود از گلوم پایین نمی رفت..
این اتاق حتی یه حموم و دستشویی مستقلم نداشت..

رو تخت درازکشیدم..تو فکر بودم..به همه چیز فکر می کردم..
به آرشام..
به این جدایی که معلوم نیست چقدر می خواد طول بکشه..
به ترسی که تو دلمه..هراسی که اروم وقرارو ازم گرفته..
نقشه ی مشترکمون..
مدارک آرشام و محلی که اونا رو مخفی کردن..
و انتقامی که از وقتی اوردنم اینجا حس می کنم در من قوی تر شده..

با اینکه می ترسم ولی نشون نمیدم..
با اینکه نمی تونم چند لحظه بعدم و پیش بینی کنم ولی خودم و اماده کردم..
همه چیز اینجا بر پایه ی اجباره..همه چیز..

خودم خواستم که حالا اینجام..حتی اگه آرشام کمکم نمی کرد بازم می اومدم..نمی دونم چجوری..شاید اون موقع به قیمت جونم تموم می شد ولی..
باز خیالم راحت بود که هدفم و نصفه نیمه رها نکردم..تا تهش رفتم..
**************************
خوابم نمی برد..خداوکیلی هر کس دیگه ای هم جای من بود خواب به چشماش نمی اومد..
در قفل بود ولی کلیدش دست من نبود..
از شب می ترسم..
از این سکوت هراس دارم..
از تنهایی..
از اینکه اون سایه رو هم از دست بدم..
گفت مثل سایه باهامه..مراقبمه..
می ترسم..دست خودم نیست..
ای کاش دست خودم بود و روش کنترل داشتم ..ولی نیست..

دستگیره تکون خورد..
چشمام کم مونده بود از حدقه بزنه بیرون..بستمشون..
صدای چرخش کلید توی قفل ضربان قلبم و بالا برد..
صدای باز شدن در….تنم یخ بست..

گوشه ی پتو رو تو مشت سردم فشردم..و در بسته شد..
خدایا خودم و به تو سپردم..خدایا تنهام نذار..

یکی از دستام زیر سرم بود..بدون مکث با سر انگشت پشت گوشواره رو محکم لمس کردم….آرشام..

«آرشام»

— قربان دستگاه شنود روشن شد..
با تعجب از پنجره فاصله گرفتم..پشت مانیتور ایستادم..
-صدا رو واضح تر کن..
–چشم قربان..

کیوان کنارم ایستاد..
با شنیدن صدای شایان اخمام جمع شد..

— می دونم که خواب نیستی..بذار چشمای خوشگلت و ببینم..
یه مکث کوتاه..
بی طاقت به مانیتور که نواری از امواج صدای پخش شده از دستگاه شنود رو نمایش می داد زل زدم..

صدای پر از ترس دلارام..
خم شدم سمت مانیتور..با اشاره ی دست من بچه ها صدا رو بلندتر کردن..

– دستت و به من نزن عوضی..
— چرا عزیزم؟..من تو رو می خوام..برای همینم اوردمت اینجا..
– من به میل خودم نیومدم تو این خراب شده..دستت بهم بخوره خودم و می کشم..
— دستم؟…….و صدای خنده ی بلند شایان……..
— دستم که هیچ عزیزدلم..تو قراره تو آغوش من یه زندگی جدید و شروع کنی..قراره مالک همیشگی ِتو، من باشم..این آغوش از این به بعد فقط خواهانه هیکل ظریف و جذاب ِ تو ِ دختر..اینو بفهم..


صدای دلارام بغض داشت..کلافه از مانیتور فاصله گرفتم..
– خفه شو روانی….دستم و ول کن..بهت میگم ولم کن….تو رو خدا بکش کنار..به من دست نزن….نکن..

هجوم بردم سمت پنجره .. مشت محکمی به دیوار کوبیدم..کیوان بازوم و گرفت..
–آرشام آروم باش ..

پنجه هام و از سر خشم تو موهام فرو بردم..با دادی که زدم مشت دوم رو به شیشه ی پنجره کوبیدم..شیشه با صدای بلندی لرزید ولی نشکست..
– نمی تونــم .. بفهم کیوان..اون عوضی داره چکار می کنه؟..

— ولی ما دیگه شروع کردیم..نمی تونیم راهی رو که رفتیم برگردیم..
صدای شایان و شنیدم..مستانه قهقهه می زد..
— از چی می ترسی خوشگلم؟..فعلا فقط دستتو گرفتم..تا یکی، دو روز اینده کاملا سرپا میشم..نمی خوام وقتی تو اغوشم می گیرمت دردی رو حس کنم..می خوام تمومش ل*ذ*ت باشه..ل*ذ*ت از اندام ه*و*س انگیزت..اینهمه مدت صبر کردم این 2 روزم روش..

از پشت پنجره بدون اینکه کنترلی رو خودم داشته باشم داد زدم: د ِ آخه لاشخــور…. پیر ِ سگ تو که این همه سوگلی دور و برت و پر کرده دیگه چه گیری دادی به این دختر؟..

کیوان _ آرشام..
برگشتم و تو صورتش داد زدم: چیــــه؟..چیه هی آرشام آرشام راه انداختی؟..اون کفتار داره دلارام و تو اتیش ه*و*س*ش می سوزونه..چرا نمی فهمی کیوان؟..
کلافه دور خودم چرخیدم..به صورتم دست کشیدم..
– ولی من نمی ذارم..همه کسِش ُو به عزاش میشونم..حالا ببین..

— ما هم برای همین اینجاییم..شایان عاقبتش معلومه..
– زنده ش نمی ذارم..حالا ببین کی گفتم..حرفیه که زدم، پاشم وایسادم..
— تو یه مکالمه ی کوتاه از اون و دلارام شنیدی این همه بهم ریختی پس با چه جراتی تونستی شروع کننده ی این بازی باشی؟..مگه نمی دونستی چی در انتظارشه؟..

-بسه کیوان..واسه من موعظه نکن..نمی دونستم تو شرایطش که قرار بگیرم حالم میشه این..
— یه جورایی حق داری..تا حالا تجربه ش نکردی..

دستم و رو چارچوب پنجره گذاشتم .. پیشونیم و به مچ دستم تکیه دادم..
– اخه چرا اینجوری شد؟..
–نباید می شد؟..
-از همون اول که حسش کردم خواستم جلوش و بگیرم ولی..
— نتونستی..

نگاش کردم..اون غم همیشگی رو تو چشماش دیدم..
از پشت پنجره به ویلای شایان نگاه کردم..

– هنوزم یادش میافتی؟..
نفسش و عمیق بیرون داد..
— هیچ وقت فراموشش نکردم..
– به عذاب کشیدنش می ارزه؟..

چند لحظه سکوت کرد ..نگاهش و تو چشمام دوخت و با لحن خاصی گفت: تو بودی چی؟..می تونستی فراموشش کنی؟..کسی که عاشقشی..کسی که با دیدن ناراحتیش جون میدی..کسی که با دیدن اشکاش واسه اروم کردنش تنها ارزوت این میشه که توی اون لحظه محکم تو بغلت بگیریش و زیر گوشش زمزمه کنی من اینجام..پیش تو..با وجود من پس این اشکا از چیه؟………..

لبخند کجی نشست رو لبام..از پنجره بیرون و نگاه کردم..
– یه روزی بود که با شنیدن این حرفا مسخره ت می کردم..

تلخ لبخند زد..
— اره یادمه..می گفتی هیچ دختری ارزش اینو نداره که یه مرد و به زانو در بیاره..هنوزم رو حرفت هستی؟..

جوابم بهش تنها سکوت بود..
یادمه بهش چیا می گفتم..
اما من ادم احساساتی نیستم..
من نمی تونم مثل کیوان باشم..تا به الان هیچ حرف عاشقانه ای به زبون نیاوردم..
از این چشما نگاه پراحساسی نصیب هیچ دختری نشده..
آرشام و ابراز احساسات؟!..

نمی شناسمش..
چون ندیدم..
چون نخواستم که ببینم..
حالا چی شده؟..
یه دختر خیلی راحت اومد جلو و مسیر زندگیم و تغییر داد؟..
با این دل چکار کرد؟..
دلی که همیشه ایمان داشتم از جنس سنگ ِ ؟..
نگاهی که سرد بود..حالا نسبت به اون دختر..هیچ سرمایی رو در خودش نداشت..

حس می کردم به هر کسی که بخوام می تونم این نگاه سرد و بندازم ..
اما در برابر این دختر..
توانم و از دست میدم..
**********************
«دلارام»

دیشب تا صبح پلک رو هم نذاشتم..حرفای شایان..اون نگاه کثیفش..مثل بید به خودم می لرزیدم..

جرات نمی کردم تو اتاق یه بلوز عوض کنم..اینکارو باید تو حموم می کردم که اونم بیرون از اتاق بود..
عوضیا از قصد این اتاق و برام در نظر گرفته بودن که همه چیز زیر نظر خودشون باشه..
نمی تونستم اینجا زندونی باشم..باید زودتر یه فکری بکنم..تنها راه حلشم ارسلان بود..

دیشب بعد از رفتن شایان آرشام خواست باهام حرف بزنه ولی موقعیتش نبود..اونا صدامون و می شنیدن..
دلم براش تنگ شده بود..برای یه لحظه نگاه کردنش..حتی اون اخمایی که جذبه ش و صد چندان می کرد..
وای آرشام..
الان چقدر بهت احتیاج دارم..
ای کاش بودی و ارومم می کردی..

بعد از تعویض لباس یه قلچماق منو واسه صرف صبحونه برد پایین ..دیگه لجبازی نمی کردم..ولی رامشون هم نشده بودم..

صبحونه م و با اخم و تخم خوردم..تو سالن بودم واسه همین نگام هر از گاهی به در اون اتاق خیره می موند..همونی که دفترچه رو انداخته بودم زیر تختش..
تا وقتی از شر این مزاحما خلاص نشم نمی تونم کاری کنم..

مرتب داشتم لفتش می دادم تا شاید سر و کله ی ارسلان پیدا بشه..وقتی این گردن کلفتا ازم دور بشن می تونم دائما شنود و روشن بذارم..ولی تا اون موقع می ترسیدم شک کنن..

خدایا همه چیز به ارسلان بستگی داره..وگرنه این 2روزم طی میشه و….

هر چی نشستم و مثلا با فنجونم ور رفتم تا شاید ارسلان پیداش بشه نشد..
با اخم بلند شدم و اون یارو اومد سمتم که صدای سرخوش ارسلان و از پشت سر شنیدم..

دستم و اروم به گردنم کشیدم و نامحسوس اوردمش بالا و پشت گوشواره رو لمس کردم..
ارسلان _ به به ببین کی اینجاست..خانم خانما..صبح بخیر..

برنگشتم..در عوض اون جلوم ایستاد..با اخم کمرنگی نگاش کردم و زیر لب بهش صبح بخیر گفتم..
خواستم راهم و کج کنم برم که بازوم و گرفت..جلوش و نگرفتم..ولی خیلی نرم خودم و کشیدم عقب..

به اون مرد اشاره کرد..اونم سر تکون داد و ازمون دور شد..
ارسلان با دست به بیرون از ویلا اشاره کرد..با لبخند گفت: بفرمایید بانو..افتخار همراهی میدین؟..
-کجا ؟!..
— تو باغ قدم می زنیم..

بهترین فرصت بود….دلارام از دستش نده..
سرم و تکون دادم..لبخند رو لباش پررنگ شد..

شونه به شونه ش قدم برداشتم..
یه تونیک استین بلند لیمویی تنم بود با شلوار جین ابی تیره..ارسلان هم یه بلوز پاییزه ی قهوه ای روشن و شلوار پارچه ای خوش دوخت مشکی..
موهای بلندش ازادانه رو شونه های پهن وعضلانیش رها بودن..چشمای سبزش زیر نور افتاب می درخشید..

فکر می کردم بیرون خبری نباشه ولی دور تا دور باغ نگهبان بود..
خب معلومه..ادم خلافکار و دم کلفتی مثل شایان بایدم این همه محافظ دور خودش جمع می کرد..

باید یه جوری سر صحبت و باهاش باز می کردم..ولی یهویی هم نمی شد.. از زور اضطراب انگشتام و تو هم فشار می دادم..نگام به رو به رو بود و عمیقا تو فکر بودم که صدای ارسلان منو به خودم اورد..

–میشه بدونم چی باعث شده اینطورعمیق بری تو فکر؟.. -مهم نیست.. — دلیل این همه سردی رو نمی فهمم.. تو دلم گفتم حق داری نفهمی..تو چه می دونی عموی گرگ صفتت چه به روز من و خانواده م اورده؟!..اینی که جلوت وایساده یه زخم خورده ست.. –دلارام.. با حرص نگاش کردم..خندید.. — خیلی خب دخترفقط صدات زدم.. اخمام و جمع کردم.. ایستاد..رو به روش وایسادم..یه کم نگاش کردم ولی از بس هیزبازی در اورد که پشیمون شدم و سرم و انداختم پایین.. این دیگه کیه؟..2 ثانیه نمیشه تو صورتش نگاه کرد.. –به حرفام فکر کردی؟.. -کدوم حرف؟!.. –می دونم که یادت نرفته..من و تو….بدون شایان.. خودش داشت زمینه رو برام جور می کرد.. – یعنی به همین سادگی می خوای عموت و دور بزنی؟.. پوزخند زد..صورتش و به راست برگردوند و اطرافش و نگاه کرد.. — همچین ساده هم نیست..ولی خب…. نگاهش و به من دوخت و جمله ش و ادامه داد: ارزشش و داره.. — به چه قیمتی؟.. یه قدم بهم نزدیک شد.. –به قیمت به دست اوردن تو.. اب دهنم و قورت دادم..کمی دور و بَرَم و نگاه کردم و سرم و انداختم پایین.. — دلیل از این محکم تر؟.. – از کجا باور کنم؟.. –باور می کنی..خیلی زود.. – شایان به درک..برام مهم نیست می خوای چکار کنی..ولی من.. — تو با من می مونی..خونه ی اخرش میشه همین.. پوزخند زدم.. – اگه بتونی به خونه ی اخر برسی.. — منظورت چیه؟.. -دستتون به من بخوره خودم و می کشم..فک کردی همه چیز به همین آسونی ِ که ازش حرف می زنی؟.. با خشونت بازوم و تو چنگ گرفت..تکونم داد..وحشت زده نگاش کردم ولی جیکم در نیومد.. — ببند دهنتو..من مثل شایان نیستم..درسته عموم ِ ..ولی اگه بابامم بود همین کار و می کردم..اون خیلی چیزا داره که متعلق به منه..ولی هیچ وقت ازشون حرفی نزدم..تو رو ازش می گیرم در ازای اون چیزایی که از من گرفته.. پس بگو..با عموش خرده فرمایشاتی داره منو انداخته وسط حساباش و تسویه کنه.. – من جزء ِ مال و اموال عموت نیستم که بخوای گرو کشی کنی.. — کدوم گرو کشی؟..تو برای همیشه واسه من میشی.. خودمو کشیدم عقب.. – صنار بده آش به همین خیال باش.. خندید..به صورتش دست کشید.. — هر چی بیشتر خودت و بکشی عقب منم بیشتر کشیده میشم سمتت.. حالا که پا داده بود نباید بیش از این پیشروی می کردم..واسه همین رو نفرتم سرپوش گذاشتم و سرم و انداختم پایین.. آرشام _ دلارام برگرد تو ویلا.. ارسلان _ وقتی اینطور با شرم سرت و زیر میندازی نمی دونی با دلم چکار می کنی.. آرشام تو گوشم فریاد زد: د ِ برو تو بت میگم لعنتی.. ناخداگاه با همون فریادی که کشید برگشتم سمت ویلا ولی ارسلان دستم و گرفت و نگهم داشت.. مطمئن بودم آرشام داره ما رو می بینه..چه می دونم لابد زیردستاش بین این درختا هم دوربین کار گذاشتن.. شایدم از تو همون ساختمون داره اینور و نگاه می کنه.. از ترسم سرم و بلند نکردم.. – بذار برم .. — کجا؟..تازه اومدیم بیرون.. – نــ..نه دیگه بسه..اینجا خوب نیست.. نمی دونم جمله م رو پیش خودش چطور برداشت کرد که لبخندش پررنگ شد و نگاهش برق زد.. آرشام _ دلارام تا یه کار دست ِ تو و خودم ندادم و همه چیزو خراب نکردم برگرد تو ویلا..د ِ یـــالا.. بدجورعصبانی بود.. دستم و با شتاب از تو دست ارسلان کشیدم بیرون..بدون اینکه نگاش کنم تند تند به طرف ویلا قدم برداشتم.. جلوم و نگرفت..انگار می خواست همون جمله رو از زبونم بشنوه که شنید.. رفتم تو اتاقم ولی قبل از اینکه درو ببندم یکی از نگهبانا جلوم ظاهر شد و با خشونت درو بست و قفل کرد.. نشستم رو تخت..بین راه شنود و خاموش کرده بودم.. اینجا اگه حرف می زدم توسط دوربینی که تو اتاق بود متوجه می شدن چه خبره.. صدای ارشام بی نهایت عصبی بود..جوری که شک نداشتم اگه جلومون بود ارسلان و زیر مشت و لگد له می کرد..چه به روز من میاورد بماند.. ولی تموم اینا نقشه ی خودش بود..پس دیگه این همه داد و فریاد واسه چیه؟.. نکنه غیرتی شده؟.. اینکه ارسلان دستم و گرفت و اون حرفا رو بهم زد…. از ذوقی که تو دلم نشست بازتابش لبخندی شد که رو لبام جا گرفت.. حالا چکار کنم؟..کرم افتاده بود تو جونم که باهاش حرف بزنم.. نمی دونستم نزدیکش کسای دیگه ای هم هستن یا نه ولی اینجور مواقع که عصبانی می شد وقتی پیشش بودم با حرفام اذیتش می کردم.. الانم دلم می خواست.. وای خدا شدید دلم می خواد باهاش حرف بزنم.. باید یه چیزی رو بهونه می کردم.. مثلا حموم.. اره اینجوری می تونم بیشتر طولش بدم.. یه کم تو اتاق رژه رفتم..با یه تصمیم آنی به در اتاق ضربه زدم..کلید تو قفل چرخید..هیکل چهارشونه ی نگهبان تو درگاه ظاهر شد.. –چی می خوای؟.. با اخم جوابش و دادم: باید برم بیرون.. –کجا؟.. – شما اینجا خدمتکار زن ندارین که من دم به دقیقه باید قیافه ی نحس شماها رو……… با خشم نگام کرد بعدشم درو محکم بهم کوبید..زهرمار تو جونت مرتیکه ی چلغوزو نیگا کنا..نذاشت حرفم و بزنم.. شیطونه میگه….. در باز شد..همون زنی که منو اورد تو این اتاق و بازرسیم کرد جلوم وایساد.. به حالت سوالی نگام کرد .. – می خوام برم حموم.. یه نگاه سرسری به سرتا پام انداخت.. با سر به دراتاق اشاره کرد.. –راه بیافت.. انگار گروگان گرفتن.. ************************ رفتم تو حموم و درو بستم ..واسه محکم کاری 2 تا قفل پشت سر هم .. اولش خواستم حموم نکنم ولی بعدش گفتم اینا به یه مگس تو هوا وِز بزنه مشکوک میشن..اونوقت اینکار من که دیگه خیلی تابلو بازیه.. لباسام و دراوردم و وان رو پر از اب کردم.. سرویس حموم ِ اینجا کاملا با ویلای آرشام فرق داشت..یه وان بیضی شکل سفید و براق..کاشی ها و سرامیکای سفید با طرح های نقره ای پیچ در پیچ..قشنگ بود ولی بخوره تو سرشون هیچ کجا ویلای ارشام نمیشه.. قبل از اینکه دستام خیس بشه شنود و روشن کردم.. نشستم تو وان..وای چه گرمه.. کاملا حواسم بود گوشواره خیس نشه..شاید ضدآب باشه ولی خب احتیاط شرط عقل ِ .. اب و باز گذاشتم تا صدام بیرون نره..

با لبخند اسمش و صدا زدم..
-آرشام..
تشر زد: تو داری چکار می کنی دلارام؟..چرا گذاشتی………….
جمله ش و ادامه نداد..

-مگه چکار کردم؟..همه ش از طرف ارسلان بود…………..با شیطنت ادامه دادم:من که دارم طبق نقشه پیش میرم پس چی شد؟..
— حرف من یه چیز دیگه ست..بحث و عوض نکن..
-چه چیزی؟..

صداش از حرص پر شد..
–دلارام اذیت نکنا وگرنه..
-آرشام اذیتت نمی کنما.. وگرنه چی؟..

تموم مدت لبخند رو لبام بود و تن صدام غرق شیطنت..
انگار یکی پیشش بود که صدای پچ پچش و شنیدم..

— تو برو بیرون……………………….دلارام الان کجایی؟..
– با کی حرف می زدی؟!..
–ازت سوال کردم کجایی؟..

با همون لبخند ریلکس به بدنه ی وان تکیه دادم و گفتم: یه جـــای خـــوب..نمیشه بگم جای شما خالی..شرمنده..

فکر می کردم فقط خودش صدام و می شنوه..واسه همین راحت باهاش حرف می زدم..
–کجا؟!..
کش دار گفتم:اووووممممممم..تو یه حموم شیک و مجهـــز..تو یه وان خوشگل و……..
–خیلی خــوب..

صداش به قدری بلند بود که تو جام پریدم..انگار که پیشمه..
-چرا داد می زنی؟..خودت گفتی بگو کجایی منم گفتم..
— اینجوری؟..

باز شیطون شدم..
– مگه چجوری گفتم؟..
صدای نفسای نامنظمش به گوشم خورد..
-حالتون خوبه جناب مهندس؟..
— دلارام مگه اینکه………..

خندیدم..
– مگه اینکه چی؟..دستت بهم نرسه؟..برسه چی میشه مثلا؟…….آخ..
تند گفت: چی شد؟!..
خندیدم:آخ آخ آهِت منو گرفت..

صداش نرم و گرفته تو گوشم پیچید..
— دلارام نکن..
سکوت کردم..سکوت کرد..صدای نفساش چقدر برام ل*ذ*ت بخش بود..

-آرشام..تنهایی؟..
–چطور مگه؟..
با شَک پرسیدم: فقط خودت صدام و می شنوی دیگه مگه نه؟..

مکث کرد..
— یه گروه اینجا دارن امواج شنود و دریافت می کنن..درضمن ضبطم میشه..

رنگم پرید..وای خدا..
صدام می لرزید..
-آ..آرشام..تو رو جون من راست میگی؟..همه شنیدن؟..

بعد از یه سکوت کوتاه که جونم و به لبم رسوند صداش و شنیدم..
–صدا رو فقط خودم دریافت می کنم..یعنی درحال حاضر..مکالمات تو و شایان رو بچه ها بهش رسیدگی می کنن..

یه نفس راحت کشیدم..
-پووووف..خواستی تلافی کنی اره؟..
— تو فکر کن اره..
– دیگه فکر کردن نمی خواد..قلبم وایساد..

هیچی نگفت..فقط صدای نفسای بلندش و می شنیدم..
– خب دیگه من باید برم..ممکنه شک کنن..
–باشه..بیشتر مراقب باش..

خندیدم..
-نترس حواسم هست..فقط..
— چی؟..
– خدا کنه تا فردا بتونم ارسلان و…….مکث کردم و ادامه دادم: وگرنه شایان….
–نگران نباش..کار به اونجاها کشیده نمیشه..منم امروز دست به کار میشم..

-باشه..تو هم مواظب خودت باش..واقعا نگرانم..
–دیگه واسه چی؟..

اروم گفتم: واسه چی نه..واسه کی….نگرانم واسه جفتمون..خدا کنه بتونم از پسش بر بیام..

سکوت کرد..تا چند لحظه..
-آرشام..آرشام صدام و می شنوی؟..
–آره شنیدم..نگران چیزی نباش..فقط اگه…….تو چنین مواقعی یاد اون سایه بیافتی شاید تونستی آروم بشی..اون شب و فراموش نکن..

منظورش وفهمیدم..رو لبام لبخند نشست..
تقه ی محکمی به در خورد..سریع اب و بستم..
صدای همون زن و شنیدم..
— بسه دیگه بیا بیرون..
-خیلی خب اومدم..

آب و باز کردم..
– من باید برم..
–برو..فقط تموم مکالمات و وصل کن..چه با شایان و چه با ارسلان..
-باشه حتما..
*************************
«آرشام»

هدفون و از رو گوشم برداشتم..
این قسمت از مکالمات رو از روی مانیتور حذف کردم..
در باز شد..
کیوان بود.. با لبخند خاصی نگام می کرد..

–تموم شد؟..
-می بینی که..
کنارم ایستاد..خندید..
— دختر شیطونیه..خدا به دادت برسه..
– دلارام تنها دختری ِ که نتونستم نرمش کنم..همیشه از من یه قدم جلوتر بود..
–از چه نظر؟..
-شیطنت، حاضرجوابی..یه جورایی بی پرواست.. ولی نگاهش برخلاف حرکاتش ارومه..
— پس….
-تموم فکر و خیال من از همین چشما شروع شد..نه به زیباییش توجه داشتم و نه به هر چیز دیگه ای..در وهله ی اول بی پروا بودنش و بعد هم نگاهش که درست مثل اسمش می مونه..

به میز تکیه داد..دست به سینه سرش و تکون داد..
— و برای مردی مثل تو همین کافیه تا دل ببنده..یادته همیشه می گفتم آرشام تو باید بگردی دنبال کسی که اول بتونه به زندگیت ارامش بده..ولی تو درهمه حال غرور بیش از اندازه ت رو تحسین کردی و گفتی آرشام هیچ وقت تغییر نمی کنه..

با اخم نگاش کردم..
– هنوزم سر حرفم هستم..
— غرور و عشق با هم؟!..به نظرت شدنیه؟..
-میشه انقدر از واژه ی عشق استفاده نکنی؟..کلافه م می کنه..

کمرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و سرم و به عقب فرستادم..به صورتم دست کشیدم و نفسم و عمیق بیرون دادم..
— تو عاشقی منتهی داری فرار می کنی..هم قبولش داری و هم نه..مشت ِ دل ِ ناآرومت پیش خودت باز شده..ولی ببین کی بهت گفتم، تو بالاخره قبولش می کنی..یه روز به این حرفم می رسی..

– دیگه بس کن کیوان..
— باشه..اما هنوزم یه دنده ای..وقتی خواستی با دلارام تنها باشی و من و بچه ها رو از اتاق بیرون کردی فهمیدم باهاش راحتی ..ولی به حدی مغروری که نمی خوای بچه ها نرمش و تو رفتارت ببینن..
خیلی راحت می تونستی صدا رو از اسپیکر قطع کنی ولی همه ی ما رو فرستادی بیرون..
نمیگم عشق..خیلی خب..ولی به علاقه ت توجه کن..کاری نکن یه روز از دستش بدی و یه عمر پشیمونی برات باقی بذاره..راهی رو که من رفتم تو نرو..اخرش میشی یه مجنون ِ حسرت به دل..درست مثل همین ادمی که جلوت وایساده..

از رو صندلی بلند شدم..
– من هیچ وقت مجنون نمیشم..
زدم رو شونه ش و با پوزخند ادامه دادم: راهی که تو رفتی رو من خیلی وقته تجربه کردم..ولی مسیرامون با هم فرق می کنه.. تو با پای دلت رفتی و من با پای خودم..

–حالا کجا میری؟..
– باید برم خونه..بعدشم شرکت..اگه بخوام تموم مدت اینجا بمونم شایان و دور و بریاش از نبودم شک می کنن..
وقتی ارسلان و کشیدیم وسط من وارد عمل میشم..یادت نره تلفنی آمار لحظه به لحظه شون و بهم میدی..آخر شب باز سر می زنم..
–باشه..خبری شد بهت میگم..

منشی _ قربان یه خانمی اومدن میگن با شما کار دارن.. -فعلا سرم شلوغه بگو منتظر باشه.. –بله،چشم..

داشتم به پرونده های شرکت رسیدگی می کردم..تو این مدت که نبودم همه ی کارا بی نقص انجام شده بود.. گرچه وقتی هم که کیش بودم دورادور رو کارای شرکت نظارت داشتم..به هر کسی اعتماد نداشتم ولی کسایی رو که بهم امتحان پس داده باشن و می شناسم.. پرونده رو بستم..به صندلیم تکیه دادم..دستامو روی دسته ش گذاشتم و انگشتام و در هم گره زدم.. توی همین حالت به دلارام فکر می کردم..به کسی که این روزا ذهنمو درگیر کرده بود.. حرفای کیوان.. سالهاست می شناسمش..یه همکار صمیمی ..کسی که برام شناخته شده بود..فرد مطمئن و کاملا زیرک.. ولی بر عکس من اون احساسات رو تو کارش دخیل کرد..برای همین هم شکست خورد..دختری که ناخواسته وارد زندگی کیوان شد..ولی نتونست باور کنه که کیوان چطور ادمیه.. تا اینکه یک شب غرق در خون در حالی که رگش و زده بود تو خونه پیداش می کنن.. کیوان به وضوح از بین رفت..تا اون موقع یه ادم احساساتی بود ولی با این اتفاق ..اون هم اینطور ناگهانی تبدیل به یه ادم سرد شد.. کسی که تو کارش جدی بود و تا پای عمل می ایستاد..خودش و غرق کرد..غرق در کار و افکار و ذهنیت های پوسیده که تمام اونها متعلق به گذشته بود.. هیچ وقت نتونستم درکش کنم..همیشه اون رو به باد تمسخر می گرفتم چون درکی از عشق نداشتم..من جایی به دنیا اومدم که مردمانش عشق رو با خیانت همسان می دونستند.. به ادم عاشق ناسزا می گفتند .. دروغ رو سرلوحه ی خودشون قرار داده بودند و از شیطان فرمان می گرفتند.. من از احساس چیزی نمی دونم.. من با لبخند بیگانه م.. به من یاد دادن سخت باشم.. ولی نبودم.. تا وقتی که 20 سالم شد یه جوون بودم مثل بقیه ی جوونا.. من بین اون همه ادم مغرور و متکبرخواستم که همه چیز رو تغییر بدم ولی..خودم تغییر کردم.. تقدیر با من بازی خوبی رو شروع نکرد..باهام کاری کرد که از زندگی گذشته م دست بکشم..بشم یه آرشام دیگه..آرشامی که متولد شد، زمین تا اسمون با آرشام سابق فرق می کرد.. گناهکارم کردن..نتونستند لحظه ای آرامش رو به من ببینن.. من همه چیزم و از دست دادم.. همه چیزم و.. دکمه ی تماس با منشی رو فشار دادم.. – به اون خانم بگو بیاد داخل.. –چشم قربان.. چند لحظه طول کشید که در اتاق به ارومی باز شد.. با کمی تعجب به دلربا که تو درگاه ایستاده بود نگاه کردم..اومد تو و با لبخندی افسونگر درو بست.. –سلام ..از دیدنم شوکه شدی؟.. – چرا اومدی شرکت؟.. –می تونم بشینم؟.. کمی تعمل کردم..باید می فهمیدم چی می خواد..با سر اشاره کردم….نشست.. — راستش اومدم باهات حرف بزنم.. – حرفامون و همون شب تو کیش زدیم.. — تو حرفات و زدی نه من.. – چرا حالا اومدی؟.. — سرم شلوغ بود..بابام تصادف کرده.. -چطور؟!.. — برگشتیم این اتفاق افتاد..تو کیش هم می خواستم بیام پیشت ولی دوست مامی رو اونجا دیدیم و اونا هم دعوتمون کردن..مامی هم اصرار کرد که بمونیم..بابام هنوز بیمارستانه.. – حالش چطوره؟.. –خوبه..چیز مهمی نبود..فقط پا و سرش شکسته..نمی تونستم تنهاش بذارم..مامی هم حالش خوش نبود..ولی دیگه امروز دلم و به دریا زدم و اومدم پیشت.. دستام و روی میز گذاشتم و انگشتام و در هم فشردم.. -چی می خوای بگی؟.. — همه ی حرفای نگفته..حرفایی که تو دلمه و تو نمی خوای بشنوی.. – پس از اینجا برو.. — نیومدم که برم..اومدم بمونم.. – هیچ وقت ندیدم بخوای خودت و به پسری نزدیک کنی و یا حتی جلوش التماس کنی.. — تو برای من هر پسری نیستی آرشام..تو برای من فرق می کنی..تو یه ادم متفاوتی..کمتر کسی رو با اخلاق و خصوصیات تو دیدم..برام جذابی..یه جورایی خاصی.. – اما مجبوری..من اهل این برنامه ها نیستم.. –می دونم..چیز زیادی هم ازت نمی خوام..چون می شناسمت اینو میگم.. – چرا این همه اصرار داری؟.. — چون دوستت دارم..اگه عاشقت نبودم هیچ وقت قدم جلو نمی ذاشتم.. – ولی من هیچ حسی بهت ندارم..اینو قبلا بهت گفتم.. — گفتم که می دونم..ولی تمومش پای خودمه..درضمن می دونی که.. -چی؟!.. با لبخند نگام کرد.. –دقیقا 4 روز دیگه تولدته..تصمیم دارم یه مهمونی بزرگ ترتیب بدم..خواستم بهت نگم تا وقتش برسه ولی می شناسمت و می دونم اگه حرفی بزنی سرش وایمیستی خواستم از قبل در جریان باشی.. با اخم غلیظی زل زدم تو چشمای عسلیش که با شیفتگی هر چه تمام تر نظاره گر چهره ی پر شده از خشم من بود.. – هیچ می فهمی چی داری میگی؟..بهت گفتم نه..اونوقت تو به خاطر من مهمونی ترتیب دادی؟..دلربا همه چی تموم شده..حتی همون دوستی ساده .. اشک تو چشماش حلقه بست..از روی صندلی بلند شد وجلوی میز ایستاد.. با اخم و عصبانیت گفت: ساده نبوده و نیست..چرا نمی خوای بفهمی آرشام که من دوستت دارم؟..تو تمومش کردی ولی من نه..اون شب حرفات و زدی ولی نذاشتی منم حرفای دلمو بهت بزنم..سریع رفتی..آرشام.. پای کس ِ دیگه ای در میونه؟.. از جا بلند شدم و دستام و رو میز گذاشتم.. کمی به جلو خم شدم و داد زدم: به تو مربوط نیست..حق نداری من و بازخواست کنی.. بغض داشت..به ارومی گفت:پس هست..کی؟..نکنه اون دختر ِ که تو کیش باهات بود؟..اسمش دلارام بود درسته؟.. یه قطره اشک رو صورتش نشست..صدام و کمی پایین اوردم.. — من قلبی ندارم که بدمش به کسی..این بحث و همینجا تموم کن.. – مگه میشه؟..تو هم یه ادمی..مثل همه ی این مردمی که اطرافت دارن زندگی می کنن حق حیات داری..تا وقتی نفس می کشی می تونی عاشق بشی.. — نمیشم چون بلد نیستم..من از عشق وعاشقی بیزارم..دلربا برو بیرون از اتاق..اعصابم و بیشتر از این نریز بهم .. – باشه میرم..ولی بهم قول بده که میای مهمونی ..قول بده تا برم.. کلافه تو موهام دست کشیدم و سرم و چرخوندم..نفس عمیق کشیدم و نگاهش کردم..منتظر بود.. – چرا اصرار می کنی؟.. — چون برام مهمی..من که دشمنی باهات ندارم اینطور باهام رفتار می کنی..بعد از 5 سال برگشتم و می خوام تلافی کنم.. – تو درخواستت اینه که من به این مهمونی بیام و من به خاطرش یه شرط میذارم.. — چه شرطی؟!.. -اینکه بعد از مهمونی منو برای همیشه فراموش کنی..دیگه نمی خوام به من فکر کنی و یا به دیدنم بیای..قول میدی؟.. سکوت کرد..چونه ش از بغض لرزید.. -نمی تونم..من…. –فقط قول بده..در اینصورت میام.. گوشه ی لبش و به دندون گرفت و سرش و زیر انداخت..قطره ی اشکش رو با سر انگشت پاک کرد.. با صدای بم و گرفته ای گفت: باشه..فقط تو بیا بعدش من برای همیشه از زندگیت میرم بیرون.. – نه……….سرش و بلند کرد..انگشت اشاره م و جلوش گرفتم : تو هیچ وقت تو زندگی من نبودی دلربا..من به تو به چشم یه دوست نگاه می کردم نه معشوق..اگه از اول بهم می گفتی همون موقع می کشیدم کنار..مقصر این اتفاقات خودتی ..

چند لحظه تو چشمام نگاه کرد..مخمور و اشک آلود..
– آرشام خیلی سخته..معامله ی بدیه..به خدا عین این می مونه که بگی قلبت و با دستای خودت از تو سینه ت در بیار و بنداز دور..
همچین دردی رو دارم حس می کنم..آرشام من که بعد از این مهمونی میرم رد کارم ولی امیدوارم یه روز تو هم این حس رو تجربه کنی..
تو میگی قلبی تو سینه ت نیست ولی یه روز می فهمی که تو سینه ت قلب داشتی ولی خودت از وجودش بی خبر بودی..و زمانی حسش می کنی که صدای تپش های بلند و نامنظمش رو بشنوی..
اونوقته که می فهمی به درد من دچار شدی..درد عشقی که نافرجامه..فقط خدا کنه طرفت اونقدر بخوادت که دست رد به سینه ت نزنه..
ولی امیدوارم واسه یه بارم که شده طعمش و بچشی و بفهمی من چی دارم میگم…………..
قطرات اشک صورتش و خیس کرده بود که زمزمه کرد:خداحافظ..اخر هفته یادت نره..منتظرتم..


و به سرعت باد از اتاق بیرون رفت..
بعد از رفتنش لحظه ای به حرفاش فکر کردم..
تپش های بلند و نامنظم..
برای اولین بار این تجربه رو در خودم دیده بودم اون هم زمانی که با دلارام حرف می زدم..

گفته های کیوان مبنی بر عاشق شدن..
عشق..
عشق..
اصلا نمی تونم درکش کنم..چرا از وقتی فهمیدم این حس داره در من پیشروی می کنه دائم خودم و کنار می کشم؟..
چرا نمی خوام قبول کنم؟..با اینکه هست و وجودش و حس می کنم ولی هر بار ردش کردم..

می خوام خوددار باشم و هستم اما..در مقابل صورت خیس از اشک هر دختری مقاومم ولی اون..قطره ای رو به دریایی می بینم..
تا حالا نخواستم پناه کسی باشم و یا دختری رو کنار خودم نگه دارم..
ولی اون دختر..یه جور دیگه بهش نگاهش می کردم..وقتی میگه تنهام می خوام بگم که نیستی..ولی غرور این اجازه رو بهم نمیده..اما حرکاتم از غرورم فرمان نمی گیره..پس…………


نفسم و محکم بیرون دادم و خودم و رو صندلی پرت کردم..نمی تونم به افکار درهمم نظم بدم..سرم به خاطر حجم این همه سوال داره منفجر میشه..

به ساعتم نگاه کردم..می دونستم الان سرش خلوت ِ و مزاحمی کنارش نیست..با فکری که به سرم زده بود می تونستم نقشه م رو بهتر از قبل پیش ببرم..

تلفن و برداشتم و شماره ش و گرفتم..بعد از 3 بوق صدای نحسش تو گوشی پیچید..
شایان_ الو..
-می خوام باهات حرف بزنم..وقت که داری؟..
— این همه سال گذشته و تو هنوز یاد نگرفتی قبل از هر حرفی باید سلام کنی پسر؟..
– گیرم سلام و بعد هم احوال پرسی..اینا به کار ِ من نمیاد..
–اگه نمی شناختمت یه چیزی ….خب بگو ببینم واسه چی زنگ زدی؟..ارسلان می گفت اون شب سر اوردن دلارام بدجور گرد و خاک راه انداخته بودی..
– می بینم که عین بچه ها اومده پیش بزرگترش چقولی کرده..چرا خودت نیومدی دنبالش؟..تو می دونستی من از ارسلان دل خوشی ندارم..
— پس واسه همین افتاده بودین به جون هم آره؟………


قهقهه ی مستانه ش گوشم رو پر کرد..دستم و روی میز مشت کردم..
شایان_کی می خواین این بچه بازی رو تموم کنید؟..
– دشمنی من و ارسلان بچه بازی نیست…. برای این بهت زنگ نزدم..
–می خوای بدونی حال دلارام چطوره؟..
– برام مهم نیست..اونم مثل بقیه..
–چطور؟!..
– کار من که باهاش تموم شده امیدوارم واسه تو هم یه سودی داشته باشه..
— مطمئن باش که وجود دلارام برای من سرشار از سود و منفعته..یعنی تو هیچ حسی بهش نداشتی درسته؟..
– چه حسی؟!..تو که باید منو بهتر بشناسی..من قلبی ندارم که کسی رو بهش راه بدم..هیچ دختری نیست که من ازش خوشم بیاد..

— ولی دلارام علاوه بر زیبایی یه چیز ِ خاصی تو وجودش داره که هر مردی رو می کشونه سمت خودش..از اینکه لونده ولی حرکاتش غیرارادیه خوشم میاد…………..
و صدای خنده ی بلندش که منو تا سرحد مرگ عصبی می کرد..
دست مشت شده م رو باز کردم..کاغذ سفید ِ روی میزم و برداشتم و با حرص تو دستم مچاله کردم..
اگه جلو دستم بود اونوقت می دونستم جای این کاغذ چطور باید گردن اون کثافت و خرد کنم..

– اخر هفته دلربا مهمونی گرفته..خبرشو داری؟..
— نه، چطور مگه؟!..
– گفتم شاید به تو هم خبر داده..
— هنوز که چیزی نگفته منتهی اگرم دعوت کرد ممکنه رد کنم..
– ولی من حتما شرکت می کنم..
–فکر می کردم از دلربا متنفری؟..
– بخوای بدونی من از همه ی دخترا فاصله می گیرم..
— پس دلیل تماست چیه؟..
– اینکه تو این مهمونی می خوام ترتیب یه معامله ی بزرگ و بدم..هستی؟..
— چه معامله ای؟!..


صداش جدی و در عین حال کنجکاو شد..
پوزخند زدم..
-قاچاق مواد..تمومش هروئین ِ ..
–تو که تو این خطا نبودی..پس چی شد؟..
– معامله از طرف من نیست..یه نفر که تو اکثر شاخه ها بهم کمک کرده الان کارش گیر ِ ..ازم کمک خواسته تا براش مشتری جور کنم..محموله ش بزرگه..دنبال یه واسطه ست و یه طرف معامله که ابشون کنه..
–پس باید از اون دُم کلفتای حرفه ای باشه..
– آره کار بلده..تو رو بهش پیشنهاد کردم..می گفت تعریفت و زیاد شنیده..
— خب، داره جالب میشه..تعریف کن..
– خواستم پشت تلفن آمار ندم ….
— نه نه همین الان اگه می تونی پاشو بیا اینجا..
لبخند کجی رو لبام جا گرفت که در همون حال گفتم: تا 1 ساعت دیگه اونجام..فعلا..
–منتظرم..


تماس و قطع کردم..
درست همونطور که می خواستم..قرار بود من یه مهمونی به همین منظور ترتیب بدم منتهی به خاطر مهمونی ِ دلربا این قسمت از نقشه م برگشت..
بنابراین می تونستم از این فرصت استفاده کنم..
معامله ی سنگینی بود..

«دلارام»

در حالی که از زور بی حوصلگی با سر انگشتم روتختی رو لمس می کردم و عمیق تو فکر بودم در اتاق باز شد.. سرم و بلند کردم و نگام که بهش افتاد صاف سرجام نشستم.. ارسلان بود.. لبخند به لب وارد شد و درو بست.. –انگار حوصله ت سر رفته.. و با سر به دوربینی که گوشه ی سقف نصب بود اشاره کرد..پس منو دیده.. سرم و تکون دادم و با اخم نگام و ازش گرفتم..به بهونه ی اینکه می خوام به موهام دست بکشم دستم و بردم زیر موهام و نامحسوس شنود و روشن کردم.. نشست رو تخت..درست رو به روم.. — نمی دونم می دونی یا نه ولی من ادم عجولیم..راجع به پیشنهادم فکر کردی؟.. مکث کردم..دیگه طاقت نداشتم..باید تمومش کنم..حتم داشتم فرداشب شایان میاد سروقتم..طبق گفته های خودش و توی این موقعیت انجام هرکاری رو ریسک می دونستم.. – پیشنهادت چی بود؟!.. کمی نگام کرد..خواستم سرم و بندازم پایین ولی اینکار و نکردم.. دیگه دستش پیشم رو شده بود که چطور ادمیه..طبق سفارشات آرشام نقطه ضعفشون و می دونستم.. شایان عاشق معاملات بزرگ بود.. و ارسلان به دخترایی که دست نیافتنی باشن و براش به قول معروف طاقچه بالا بذارن یه جور دیگه ای عکس العمل نشون می داد .. البته آرشام تاکید داشت تا می تونم ازش دور بمونم ولی خودم می خواستم هرچه زودتر این بازی تموم بشه ..که واقعا دیگه صبر و حوصله م نمی کشید.. — خیلی زود فراموش کردی..اینکه با من باشی و منم کاری کنم تا شایان بی خیالت بشه.. – فکر نکنم بتونی..شایان زرنگ تر از این حرفاست.. صورتش و اورد جلو و با لحن مرموزی گفت: هیچ کس رگ خواب شایان و بهتر از من نمی شناسه.. اینجور مواقع وقتی پای یه دختر بیاد وسط ، دست و دلش می لرزه ولی خیلی زود دلش و می زنه..من کاری می کنم قبل از اینکه به خواسته ش برسه ازت دست بکشه.. – چطوری؟!.. خواست صورتم و نوازش کنه که سرم و کشیدم عقب..دستش رو هوا موند..اروم اوردش پایین و گفت: اونش با من.. -یعنی تو می خوای منو از دست شایان نجات بدی و.. — و برای همیشه پیش خودم بمونی.. – و رو چه حسابی فک کردی من قبول می کنم؟..یعنی تو از شایان بهتری؟.. — نه..من از اونم بدترم..ولی شایان دیگه ته ِخطه..نمی تونه ادامه بده..چیزی نمونده که این تشکیلات بیافته دست من..من با شایان فرق می کنم..چشمم دنبال هر کسی نیست..طرفدارعیش و نوشم ولی در کنارش همیشه به دنبال کسی گشتم که متعلق به خودم باشه..دست نیافتنی وخاص….دختری که نمیشه به راحتی به دستش اورد ..به زور می تونم..ولی اینکه خودت بیای پیشم برام یه جذابیت دیگه ای داره.. سکوت کردم..چند لحظه طولش دادم..منتظر جوابم بود..از قصد و نیتش باخبر شدم..ارسلان یکی پست تر و رذل تر از شایان بود..…….. اروم تر گفت: 2 راه داری.. یکیش می رسه به شایان.. و راه بعدی مستقیم میاد پیش خودم.. سرم و زیر انداختم که درهمون حال زمزمه کردم: ظاهرا راه دیگه ای ندارم..از شایان متنفرم.. — از من چطور؟.. به دروغ و با لحنی اروم گفتم: تو؟..مگه باهام چکار کردی که بخوام ازت نفرت داشته باشم؟.. و بی مقدمه جوابم و داد: از چنگ کسی که عاشقشی درت اوردم.. – کدوم عشق؟!.. –آرشام.. پوزخند زدم..سعی کردم خودم و عصبی نشون بدم.. – آرشام عشق من نیست..هیچ وقتم نمی تونه باشه..اونم یکیه لنگه ی شایان بلکن بدتر..فقط تا تونست ازم سواستفاده کرد..چه وقتی منو از چنگ منصوری کشید بیرون و شدم کلفتش و چه وقتی که وادارم کرد بیام کیش و نقش معشوقه ش و بازی کنم..حالا هم که با دلرباست.. –خودش بهت گفته با دلرباست؟.. – تو کیش که با هم بودن..از مابقیش خبر ندارم که چکار کردن ولی دلربا به خودم گفت که عاشق آرشام ِ ..اونم که رفتارش باهاش نرم بود..به من که می رسید اخماش و می کشید تو هم..ولی جلو اون دختر ِهیچ کاری نمی کرد.. تموم مدت مشکوکانه بهم چشم دوخته بود.. –شک دارم ارشام عاشقت باشه..چون می شناسمش می دونم چطور ادمیه..ولی تو..نگاهت بهش اون شب که به زور می اوردمت یه جورایی بود..دروغ که نمیگی؟.. اخمام و بیشتر کشیدم تو هم..بهش توپیدم : چه دروغی؟..دارم بهت میگم دوسش ندارم..مگه مغز خر خوردم عاشق آرشام بشم؟..ادم قحطه؟..شاید جذاب باشه ولی اخلاق نداره..ازش چی دیدم که بخوام عاشقش بشم؟..اون شب ترسیده بودم..خواستم کمکم کنه..وگرنه خودش می دونه که چقدر ازش بیزارم..فقط تا تونست ازم سواستفاده کرد.. به قدری محکم و جدی حرفام و تحویلش دادم که بهت زده تو جاش موند.. خودمم داشت باورم می شد..خدایا منو ببخش.. کی میگه من عاشق آرشام نیستم؟..جونمم واسه ش میدم..اصلا عاشق ِ همین اخلاقش شدم.. جذبه ای که آرشام تو وجودش داشت رو تا به حال درون هیچ مردی ندیده بودم.. محکم بودنش..اینکه تو کارش جدی بود و به حرف هیچ کس جز خودش بها نمی داد.. واقعا مرد خاصی بود.. — نمی دونم..ولی خب حرفات منو به شک انداخت..در هر صورت مهم اینه که تو الان اینجایی..رو به روی من..مهم نیست که عاشق آرشام باشی یا هر کس دیگه..تنها چیزی که الان اهمیت داره تویی و اینکه درخواستم و قبول کنی..این اخرین شانس ِ تو ِ..پس ازش استفاده کن.. خواستم تردید رو تو چشمام ببینه واسه همین گفتم: می خوام قبول کنم..اما.. –اینکه پیش من باشی با اونی که فقط برای یک شب طعم آغوش شایان رو مثل خیلی های دیگه تجربه کنی بینشون کلی فرق وجود داره ..من همه چیزو تضمین می کنم..بهت این اطمینان و میدم که زندگیت با این تصمیم کاملا زیر و رو میشه.. – باشه..قبول می کنم..فقط چون راه دیگه ای برام نمونده.. لبخند زد.. — می دونم یه روز این رابطه به یه علاقه ی دو طرفه تبدیل میشه..از طرف من مطمئن باش..بدون اگه عاشقت نبودم هیچ وقت این همه اصرار نمی کردم.. تو دلم پوزخند زدم ولی رو لبام هیچ نقشی نیافتاد..فقط نگاش کردم و سرم و به نرمی تکون دادم.. لباش و اورد جلو که گونه م و ببوسه ..ناخداگاه سرم و کج کردم و نذاشتم..اخم کرد..انگار توقع این عکس العمل و نداشت.. واسه اینکه یه جورایی ماست مالیش کرده باشم گفتم: اول شر شایان و کم کن بعد هرکار خواستی می کنم..تو باهام معامله کردی یادت که نرفته؟.. انگار قانع شد که اخماش اروم ازهم باز شد.. — اینم حرفیه…. – فک کنم فرداشب شایان بیاد سروقتم..خودش گفت 2 شب دیگه پس فرداشب میاد..باید یه کاریش کنی.. — بهم گفته..نگران نباش کنترل همه چیز دست منه..فرداشب پاش به اتاقت هم نمی رسه.. – می خوای چکار کنی؟.. — شایان وقتی بد مست کنه گیج میشه..اون شب میشه یکی از همین دخترا رو که از نظر هیکل و ظاهر شبیه به تو باشه رو با کمی گریم بفرستیم تو اتاق.. -ولی اگه فهمید چی؟!.. — ممکنه..اونوقت یه فکری واسه ش می کنیم.. – تا حالا شده اینجوری سرش و شیره بمالی؟.. خندید.. — نه ولی وقتی حسابی مستش کردم دیدم چجوری میشه.. – ولی شاید اینبار فرق کنه.. –شاید..درضمن دیگه نگهبان پشت در نیست..می تونی بیای بیرون..با شایان حرف زدم.. با لبخند نگاش کردم.. – واقعا؟!..یعنی دیگه نگهبان نمیذارین یا در اتاق و قفل نمی کنین؟!.. — انگار خیلی بهت بد گذشته..گفتم که می تونی بیای بیرون..ولی اینو دارم جدی میگم که اگه پاتو بخوای کج بذاری یا فکر فرار به سرت بزنه اونوقت خودم همون کاری رو باهات می کنم که تو سر شایان خیلی وقته می گذره..شک نکن.. سر تکون دادم و هیچی نگفتم.. خواست از اتاق بره بیرون که تند صداش زدم..برگشت و نگام کرد.. – دوربین..الان هر چی گفتیم و که شایان دیده و شنیده..پس…. — یعنی تو فکر کردی من انقدر احمقم که راحت با وجود دوربین بیام تو اتاقت و باهات حرف بزنم؟..نترس دوربین این اتاق و از سیستم اصلیش خاموش کردم.. – یعنی شایان نفهمیده که خاموشش کردی؟.. مکث کرد..یه جور خاصی نگام کرد و گفت:وقتش و نداره که بخواد سرکشی کنه..چون در حال حاضر با رئیس سابقت جلسه تشکیل داده.. اولش نفهمیدم منظورش چیه..ولی کمی که فکر کردم متعجب رو بهش گفتم: آرشام اینجاست؟؟!!.. سرش و تکون داد..کم مونده بود قلبم وایسه.. خداروشکر ارسلان از اتاق رفت بیرون وگرنه لبخندی رو که نرمک نرمک داشت رو لبام می نشست رو می دید و اونوقت دستم پیشش رو می شد..دستم و پشت گوشواره کشیدم و شنود و خاموش کردم.. وای خدا آرشام اینجاست..حالا که می تونستم برم بیرون پس یعنی می تونم برم ببینمش؟!.. ولی نمی دونم تو کدوم اتاقه..بی خیال یه جوری پیداش می کنم.. باید از این موقعیت استفاده کنم..

«آرشام»

شایان_ خب تعریف کن..طرف کیه؟..از آشناهاست؟.. -می شناسیش..من با غریبه ها طرف نمیشم.. –اسمش چیه؟.. -شاهین خان.. چشماش رو باریک کرد .. سر انگشت اشاره ش و به پیشونیش کشید.. داشت فکر می کرد..مطمئن بودم شاهین خان و می شناسه.. با لبخند سرش و بلند کرد.. — حالا فهمیدم منظورت کیه..یکی دو بار باهاش رو به رو شدم..اسم و رسمی واسه خودش داره..شنیدم خیلی تو کارش محتاطه.. -حالا چی میگی؟..حاضری باهاش همکاری کنی؟.. — این وسط چی قراره به تو برسه؟.. با همون لبخند کج به پشتی مبل تکیه دادم.. -نمیشه گفت هیچی..به هر حال منم باید به فکر منافعه خودم باشم.. نگاهش رنگ گرفت..سر تکون داد و گفت: حدس می زدم ..گفتم آرشام ادمی نیست که الکی واسه کسی کارانجام بده..خب بگو ببینم در مقابلش چی می خوای؟.. -از تو هیچی..ولی شاهین خان قراره واسه م یه کارایی انجام بده..یه جورایی میشه گفت پارتی بازی…………چهره ی درهم و کنجکاوش رو که دیدم ادامه دادم: می خوای بدونی؟.. نگاهه مشکوکی به چشمام انداخت.. -می دونی که من هنوز دست از انتقام بر نداشتم..هنوز نفر دهم و پیدا نکردم..نمی دونم کیه؟..یا حتی دقیق کجاست؟..فقط می دونم برعکس تموم دخترایی که باهاشون رو به رو شدم این یکی جنسش فرق می کنه و یه مرد ِ… قرار شده شاهین خان واسه پیدا کردنش بهم کمک کنه..در مقابل منم جنساش و آب می کنم که این وسط رو کمکت حساب کردم.. –که اینطور..پس هر 9 نفر رو کشیدی وسط حالا رسیده به نفر دهم..دلربا چی؟.. – دلربا با بقیه تا حدی فرق داشت..اونطور که می خواستم نشوندمش سرجاش..بهش سخت نگرفتم چون کینه م ازش به اون شدت نبود که نسبت به نفرات قبل داشتم..ولی خب..هر عمل نادرستی جلوی چشم من یه تاوانی پشت سر خودش داره..نمی تونم ازش بگذرم.. — پس قضیه ی مهمونی چیه؟..مگه نمیگی نشوندیش سرجاش؟.. – تا امروز فکر می کردم همینطوره..ولی اون دختر دست بردار نیست..این مهمونی هم دیدار آخر من و دلرباست..بعد از اون کاری می کنم که دیگه جرات نکنه حتی به سایه م نزدیک بشه.. خندید و بلند شد..رو به روش ایستادم.. — هیچی نباشه زیر ِ دست ِ خودم تعلیم دیدی..فقط مراقب باش پدر دلربا ادم ساده ای نیست..به دخترش ضربه بزنی صدبرابر بدترش و به خودت بر می گردونه.. – این موضوع باید بین خودمون بمونه.. به شونه م زد.. –خیالت راحت پسر..یه طرف قضیه منم..حاضر نیستم همچین ریسکی رو بکنم….تو اینجا باش من الان برمی گردم.. بعد از خارج شدن شایان روی مبل نشستم.. نگاهی اجمالی به اطراف انداختم..توی این اتاق هیچ دوربینی نصب نبود..اتاقی که فقط درش مکالمات محرمانه ی من وشایان رد و بدل می شد.. تخت..ست کامل مبل وصندلی..میز و آینه..میز کار و تابلوهای بزرگی که به روی دیوار نصب شده بود.. اتاق شخصی شایان اینجا نبود..تو اتاق شخصیش دوربین نصب کرده بود اما اینجا..به قول خودش محرمانه ست بنابراین نباید چیزی به بیرون درز کنه.. نگام به زمین افتاد.. درست….کنار تخت.. ************************ «دلارام» دل تو دلم نبود که از اتاق بزنم بیرون..با شک دور و برم و نگاه کردم..انگار کسی نیست..حالا نمی دونستم کدوم طرف برم.. اینجا..توی این راهرو چندتا در بود که مطمئن نبودم همون اتاق باشه ..با این حال پشت در تک تکشون گوش وایسادم تا شاید یه چیزی بشنوم ..ولی هیچی نبود.. به سرم زد شاید تو اتاقای پایین باشن.. خواستم از پله ها برم پایین که یکی از محافظا جلوم سبز شد..با ترس نگاش کردم که با یه اخم گنده یه کم زل زد بهم بعدشم از کنارم رد شد.. نکبت….مردشورت و ببرن..یه لحظه قلبم وایساد.. دیگه معطلش نکردم که به دومی بربخورم تند تند از پله ها رفتم پایین..جوری که به نفس نفس افتادم.. باز چشمم به جمال یکی از محافظا روشن شد که این یکی صد برابر خشن تر از نفر قبلی نگام کرد..لباس ِ سرتاپا مشکی ..دستاش و رو هم گذاشته بود و گرفته بود جلوش.. –خانم کجا میرید؟.. تو دلم گفتم به تو چه؟.. -داشتم یه گشتی این اطراف می زدم..بهم گفته بودن اشکالی نداره.. –اقا الان مهمون دارن برید اتاقتون.. – مهمون آقا به من چه ربطی داره؟.. –برید تو اتاقتون خانم..اقا بفهمن اومدید پایین عصبانی میشن..بفرمایید.. و با دست به پله ها اشاره کرد.. ای تو اون روحت تو دیگه از کدوم گوری پیدات شد؟.. با لب و لوچه ی اویزون برگشتم و پشتم و بهش کردم..هر قدمی که بر می داشتم تو دلم یه فحش ِ چرب و چیلی نثار شایان و ارسلان و محافظاش می کردم.. ولی خب از طرفی مطمئن شدم که آرشام و شایان تو یکی از اتاقای پایینن.. ارسلان که گفت ازادم بیام بیرون پس چرا این غول بیابونی جلوم و گرفت؟!.. نامرد تا دم ِ در اتاقم باهام اومد تا مطمئن شه میرم تو.. جلو در حرصم گرفت بهش توپیدم: دِ برو دیگه ..تو کار و بدبختی نداری؟.. اخماش جمع شد..درو باز کرد و اشاره کرد برم تو.. مرض تو جونت نرِغول.. اَکِه هی.. با اخم و تخم رفتم تو و قبل از اینکه درو ببنده خودم بستمش و با پا محکم کوبیدم بهش..صدای بلندش مو به تنم سیخ کرد.. باید صبر کنم..شاید پشت در باشه..یه 5 دقیقه ای صبر کردم..طاقتم طاق شد.. اینجا موندن اونم با علم بر اینکه آرشام اون پایینه داشت دیوونه م می کرد.. عقلم می گفت صبر کن ولی دلم می گفت د ِ چرا معطلی برو دیگه.. از ترسم اینبار با خودم مسابقه ی دو گذاشتم تا وقتی که خودم و رسوندم به راهروی طبقه ی پایین نفس کم اوردم..حتی چندبار نفس عمیق کشیدم ولی هنوزم نفس نفس می زدم.. صدای پا از پشت سر شنیدم..هول شدم..دنبال سورخ موش می گشتم که سریع پشت ستون مخفی شدم.. سایه ش و دیدم..یکی از محافظا بود..مگه امروز چه خبره که این همه محافظ دارن تو خونه رژه میرن؟!..از شانس ِ منه خب.. همین که رد شد خواستم یه نفس راحت بکشم که صدای باز شدن در یکی از اتاقا رو شنیدم..تازه از ستون کنده شده بودم که باز خودم و چارچنگولی چسبوندم بهش.. سرک کشیدم تا ببینم کیه.. شایان بود..با لبخند از اتاق اومد بیرون ..خداروشکر ستون به اونطرف دید نداشت..یه جورایی سایه ی دیوار زیر نور چراغا که درست از رو به رو به اینطرف می تابید باعث شده بود سایه ی دیوارِ پشتیم بیافته رو من وقسمتی از ستون.. واسه همین منو تو خودش محو کرده بود.. دیدم که از راهرو رد شد و رفت تو سالن..هیجان زده نگام و به در همون اتاقی که شایان چند لحظه پیش از توش اومده بود بیرون دوختم..

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...