ویژه کنید
عکس و تصویر ****************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و دوم اون شب با هزار بدبختی خوابیدم ولی تا ...

****************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و دوم

اون شب با هزار بدبختی خوابیدم ولی تا صبح فکر و خیال دست از سرم برنداشت..
صبح وقتی همراه بقیه دور سفره نشسته بودم تموم حواسم پیش ارشام بود که اخماش و حسابی کشیده بود تو هم و هیچی نمی خورد..
کمی از پنیر محلی گذاشتم دهنم..مزه ش بی نظیر بود..

بی بی_ دخترم شیر بخور گرم و تازه ست..
لبخند زدم..
-چشم بی بی می خورم..ببخشید باعث زحمتتون هم شدم…..

متقابلا با مهربونی ذاتی که چاشنی لبخندش شده بود نگام کرد..
— کدوم زحمت مادر وجودت اینجا برای ما رحمته..خدا شاهده اندازه ی دخترم برام عزیزی..اینجا خونه ی خودته مادر دیگه از این حرفا نزن..

با شرمندگی یه قلوپ از شیر گرمی که معلوم بود تازه دوشیده شده خوردم..
تو این خونه ی روستایی بین این دیوارای قدیمی عجب صفا وصمیمیتی بر قرار بود ..مخصوصا با وجود دلای پاک و مهربون عمومحمد و بی بی، حس غریبگی بهم دست نمی داد..

وقتی داشتم شیر و سر می کشیدم متوجه نگاه های خاصی که عمو محمد و ارشام بهم مینداختن شدم..
آرشام سرش و تکون داد و بعدشم با یه تشکر زیرلبی از کنار سفره بلند شد و رفت بیرون..
به 1 دقیقه نکشید که عمومحمد هم پشت سرش رفت..

به بی بی نگاه کردم ..تو فکر بود..به یه گوشه خیره شده بود و چیزی نمی گفت..
– بی بی…….
حواسش جمع شد و نگام کرد..
— جون ِ بی بی..
– جونت سلامت بی بی جون..
لبخندش پررنگ شد و درخشش اشک تو چشماش بیشتر..
– بی بی، چیزی شده؟!..
— نه مادر یاد قدیما افتادم..وقتی مریمم صدام می زد و می گفتم جان ِ بی بی همینجوری جوابم و می داد..منو یاد دخترم میندازی..اونم مثل تو قلب مهربونی داشت..شاداب بود و یه لحظه خنده از رو لباش کنار نمی رفت………….
آه پر سوزی که از ته دل کشید و اشکاش و پاک کرد…………..

–این روزگار به هیچ کس وفا نکرده مادر..به مریم منم وفا نکرد..دختر جوونم پر پر شد..
همونطور که با گوشه ی روسریش چشماش و پوشونده بود شونه های نحیفش زیر بار این همه اشک و آه می لرزید..
غم خودمم تازه شد..حینی که چشمام نمناک شده بود بغلش کردم..بی صدا اشک می ریخت..

– ببخش بی بی ناراحتت کردم..
سرش و بلند کرد..کنارش نشستم..با گوشه ی روسریش اشکاش و پاک کرد..چشماش قرمز شده بود..
–نه مادر تو که تقصیر نداری..اتفاقا سبک شدم باهات حرف زدم..لعنت خدا بر دل سیاه شیطون..خدا ازش نگذره که دل یه مادر و به غم جیگر گوشه ش اتیش زد..

– بی بی مگه چی به سر مریم اومد؟..ببخشید می دونم فضولیه ولی واقعا کنجکاو شدم..
— نه مادر این چه حرفیه ..چی بگم ..چی بگم از اون از خدا بی خبر که ما رو به روز سیاه نشوند..
چند سال پیش یه مرد جوونی رو عمومحمد کنار رودخونه پیدا می کنه و با خودش میاره خونه..چون زنده بود با کمک طبیب به لطف خدا شفا پیدا کرد..ولی به گفته ی خودش چیزی یادش نمی اومد..
پسر خوش بر و رویی بود..ندونستیم که این کار هیچ خیری توش نداره و اخر سر این خودمون هستیم که تو این اتیش می سوزیم و خاکستر می شیم..
از روی خوبی به این پسر جا دادیم..همینجا موند..کاری هم به ما نداشت..2 تا از پسرام و توی تصادف از دست داده بودم..اون و مثل پسر خودم می دونستم..
مریم اون موقع دانشجو بود..کم کم هُو پیچید تو روستا که عمومحمد با وجود دختر مجردش مرد غریبه تو خونه ش نگه می داره…….
خلاصه مادر سرت و درد نیارم مونده بودیم تو رودروایسی تا بهش بگیم که اره قضیه اینه و یه فکری بکنیم..
اونم با هزار بهونه و چرب زبونی گفت که جایی رو نداره بره..حتی عمومحمد چند بار خواست راضیش کنه واسه مداوا برن تهران ولی قبول نکرد..
ما هم ساده داشتیم فریبش و می خوردیم..ندونستیم که چشمش مریمم و گرفته..
یه روز که رفته بودم تخم مرغا رو به حسن آقا بقال بدم مثل اینکه یکی از روستاییا به عمومحمد خبر میده که بیا گاوم مریض شده داره تلف میشه..
آخه عمومحمد یه چیزایی سرش می شد اهالی روستا هم هر وقت کمک لازم داشتن می اومدن سراغ ما..
خلاصه همون روز من تو بقالی یه کم معطل شدم وایسادم تا حسن آقا بیاد تخم مرغا رو تحویلش بدم..
کسی جز اون خونه نبود..مثل اینکه اون روز مریم یکی از کلاساش و از دست داده بود و واسه همین زود بر می گرده خونه……………..

دستش و به سرش گرفت و همونطور که خودش و تکون می داد و اشک می ریخت ادامه داد: چی بگم مادر که دلم خون ِ..اون از خدا بی خبر نگاهه بد به دخترم داشت..همه ی اهل روستا برامون حرف در اورده بودن و ما به خاطر خشنودی خدا و بنده ش بی توجه از کنارشون رد می شدیم ولی اون نامرد بهمون بد کرد..
می خواست دامن دخترم و لکه دار کنه..دخترم میاد تو حیاط و جیغ می کشه اونم دنبالش می کنه..با هم گلاویز میشن و مریم به خاطر نجات جونش به هر چیزی که دم دستش بوده چنگ می زنه..اینارو یکی از زنای همسایه از بالای پشت بوم دیده و شاهد بوده.. ولی از ترسش کاری نکرده..
جلوی دهنش و گرفته بود که صداش و همسایه ها نشنون..مریم از دستش فرار می کنه اونم عصبانی میشه و می زنه تو صورتش..
دخترم..جیگر گوشه م میافته زمین وسرش می خوره به آجرای لب باغچه و..عزیزدل مادر همون لب باغچه بال بال می زنه تا جونش در میشه..
اون بی همه چیز تا می بینه اوضاع اینجوریه فرار می کنه..من و عمو محمد دیر رسیدم..مریمم تموم کرده بود…………

صدای گریه وضجه ش دل سنگ و آب می کرد..سرش و تو بغلم گرفتم و منم همپاش اشک ریختم..
عجب سرگذشت تلخی..خدایا این مادر با وجود این همه غمی که تو دلش داره چی می کشه..

به قدری تو حال و هوای خودم و داستان زندگی مریم غرق شده بودم که نفهمیدم آرشام و عمومحمد از کی به درگاه اتاق تکیه دادن ودارن ما رو نگاه می کنن..
به آرشام نگاه کردم که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود وبا اخم به زمین خیره شده بود..
از فک منقبض شده ش می شد فهمید که تا چه حد ناراحته..سرش و به ارومی بلند کرد..انگار سنگینی نگاهم و حس کرده بود..
چشم تو چشم شدیم..قطرات پی در پی اشک صورتم و خیس می کرد ولی من بدون اینکه حتی پلک بزنم تو چشماش خیره شدم..
کلافه از دیوار فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت..
**************************
تقریبا ظهر شده بود..توی هال نشسته بودم پیش بی بی..
فرهاد صدام زد..خواستم برم تو اتاقش که از یه طرف دیگه آرشام صدام زد..
مونده بودم چکار کنم..صورت ارشام جدی بود..جرات نداشتم حرفی بزنم..مخصوصا جلوی بی بی و عمومحمد..

به بی بی گفتم که به فرهاد بگه کارم که تموم شد میام پیشش اونم با لبخند قبول کرد..
دنبال آرشام رفتم..رفت تو حیاط..محافظا بیرون بودن چون تو حیاط که ندیدمشون..

– چی می خواستی بگی؟..
— اون دکتره باهات چکار داشت؟..
– اولا دکتره نه و آقای دکتر..دوما چه می دونم نذاشتی که برم ببینم..

سکوت کرد..نگاش و یه دور تو حیاط چرخوند و رو صورتم ثابت نگه داشت..
نگام و به حوض کوچیکی که وسط حیاط بود دوختم..اطراف اکثر خونه های اینجا حصار کشی شده بود ..و بعضی از خونه ها که قدیمی تر بودن در ِ مجزا داشتن..یه در قدیمی که معلوم بود مدت زیادی ِ پوسیده..

— می دونم که دیشب حرفای من و عمومحمد و شنیدی..پس لازم نیست چیزی رو توضیح بدم..
با تعجب نگاش کردم..جدی بود..
— اونجوری نگام نکن سایه ت و پشت پنجره دیدم..

عجب ادم تیزی بود..

خودمو نباختم ..تک سرفه ای کردم و جوابش و دادم..
– خب که چی؟..بر فرض که شنیده باشم..
–نظرت چیه؟..
– در مورد چی؟!..
— پیشنهاد عمومحمد..
– عمومحمد و بی بی تحت تاثیر شرایط سختی که داشتن می خوان با اینکار اون قضیه رو جبران کنن..این نظر منه..
— پس قبول نمی کنی..
– مگه تو قبول می کنی؟!..

نگاهش و از روم برداشت..
— پشنهاد بدی نیست..به نظرم موقت مناسبه..
پوزخند زدم و باز شدم همون دلارام گستاخ و بی پروایی که آرشام گربه ی وحشی صداش می زد..
– نه بابا گرمیت نکنه..خوبه از قبل برنامه هاتم چیدی..هه..عقد مـــوقت..
— تو مشکلی داری؟..
– پس چی فکر کردی؟!..که تا بگی بیا عقد کنیم منم بگم ای به چشم چرا که نه؟!..

یه قدم اومد جلو..
— مگه می تونه غیر از اینم باشه؟..
یه قدم رفتم عقب..
– حالا که می بینی..فکر کردی یه دختر بی پناه و بی کس به پستت خورده موقعیت و طلایی دیدی که خرش کنی صیغه ت بشه اره؟..کور خوندی..
لبخند کجی نشست گوشه ی لبش و یه قدم دیگه اومد جلو..
— از هر موقعیت طلایی باید استفاده کرد..تو بودی پسش می زدی؟..

چشمام از این همه وقاحت گشاد شد..
– پس اون کی بود که داشت به عمومحمد می گفت من قصد ازدواج ندارم؟..
— دیشب خسته بودم ذهنم کار نمی کرد..نیاز داشتم که فکر کنم..
-اتفاقا به نظرم حرفای دیشبت حقیقت داشت..اینایی که الان داری تحویلم میدی رو باور ندارم..

خواستم برم تو که با یه قدم بلند خودش و رسوند بهم و بازومو گرفت..
— کجا؟!..
— ولم کن..بی بی رو صدا می زنما..
– که منو تهدید می کنی اره؟..

لحنش اروم بود..ولی حرکاتش پر از خشونت..
– هر چی می خوای فکر کن..
— چرا لج می کنی دختر؟..
– پس فکر می کردی قبول می کنم ؟..
— شک ندارم قبول می کنی..
– خیلی رو داری..
— تو دیگه چرا اینو میگی؟..
-ولم کن..
— جواب منو ندادی..
– هزار بار دیگه هم باشه میگم من اینکارو نمی کنم..من زن صیغه ای هیچ کس نمیشم..
— زن صیغه ای هیچ کس نمیشی، زن عقدی من میشی..
– چه عقدی؟..
— موقت..

تقلا کردم و با حرص پسش زدم..
– هر دوش یکیه..من از اوناش نیستم..

با خشم بازوم و گرفت و منو کشید دنبال خودش..محکم چسبوندم سینه ی دیوار..با خشم زیر لب تو صورتم توپید..
— بفهم چی از اون دهنت میاد بیرون..من کی همچین حرفی زدم؟..
-سر بسته گفتی منظورت چیه..من یه دخترم نمی خوام صیغه بشم..حق دارم مثل ادم زندگی کنم..اگه بخوام ازدواج کنم با کسی عقد می کنم که از ته دل منو بخواد..اونم نه موقت..فقط دائم، چون می خوام برای همیشه تو زندگیم باشه نه واسه چند روز..

بی حرف تو چشمام خیره شد ..
از زور هیجان نفس نفس می زدم ..

— پس دردت اینه..اگه عقد دائم کنیم حله؟..
فقط نگاش کردم..می خواستم صداقت گفته هاش و از تو چشماش بخونم..
— چرا هیچی نمیگی؟..
– من باهات عقد نمی کنم..
مات موند..ولی از خشونتش کم نشد..
— چرا؟!..
– چون تو این کار تردید داری..قلبا نمی خوای..

صداش با اینکه بلند نبود ولی انقدر محکم بود که باعث بشه تن و بدنم بلرزه و چشمام و ببندم..
— د ِ اخه تو چی از جون من می خوای؟..تو فکر کردی انقدر بیکارم که تا عمومحمد گفت برو دختره رو عقد کن بگم باشه؟..10 ساله دارم از هم جنسای تو دوری می کنم ازدواج که کلا واسه م بی معنی بود..تو خیال کردی من نمی تونم نظر عمومحمد و برگردونم؟..شده باشه می برمت یه جای دیگه ولی اینکارو نمی کنم..این عقاید واسه بی بی و عمو محمده نه آرشام..من عقاید خودم و دارم..

چشمام و بازکردم..زل زدم تو چشمای سیاهش که اروم و قرار نداشتن..
– پس چرا اینکارو می کنی؟..
— ازم نخواه چیزی بگم..
– تا ندونم هیچ جوابی بهت نمیدم..
— چی می خوای بدونی؟..
– اگه میگی مجبور به این کار نیستی پس کار خودت و بکن..کسی زورت که نکرده خودتم داری میگی، پس بی خیال برو با عمومحمد حرف بزن بگو اینکارو نمی کنی..ولی تو داری اصرار می کنی عقد کنیم..حتی میگی راضی هستی عقد دائم باشه ولی ترس و تردید رو تو حرفات و حتی تو نگات می بینم واسه اینا چه جوابی داری؟..

— من از چیزی نمی ترسم..حرف از علاقه زدی و منم……………..
– پس چرا ساکت شدی؟..
— امشب با عمومحمد حرف می زنم فردا عاقد و خبر کنه..
– انگار منتظر همچین پیشنهادی بودی..
— به هر حال باید از هر بهانه ای استفاده کرد..
– منظورت چیه؟!..
— همون موقعیت طلایی رو میگم..

نخواستم، ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم..با خنده تو چشماش خیره شدم..
– به خدا توی پررویی، نظیر نداری..هر چی من یه چیز میگم تو یه چیز دیگه جوابم و میدی..

چشماش می خندید ولی لباش حتی یه تکون کوچیکم نخورد..چقدر این ادم جلوی خودش و می گیره خب بخند مگه چی میشه؟..اگه منم که یه روز تو رو به قهقهه میندازم..فقط خدا کنه بشه..والا خودمم شک دارم این حتی یه لبخند درست و حسابی بزنه..

— با عمومحمد حرف می زنم..
– نه اینجوری نمیشه..
— چرا نشه؟!..
– من هنوز تو رو کامل نمی شناسم..نمی دونم تو گذشته ت چی بوده..چرا 10 ساله تنهایی؟..به خدا هنوز برام گنگی آرشام تا کامل از خودت برام نگی نمی تونم ..

–دلیلی نداره تو از گذشته ی من چیزی بدونی..گاهی اوقات خیلی از اتفاقات باید مسکوت بمونه..شکافتن لحظه لحظه شون فقط داغ دل و تازه می کنه..گرچه گذشته هیچ وقت از جلوی چشمام کنار نمیره..

– این همه کینه و نفرت به خاطر گذشته ست؟..
هیچی نگفت..کمی ازم فاصله گرفت..
–الان وقتش نیست که چیزی رو واسه ت توضیح بدم..شاید یه روز اینکارو کردم..می دونم که بالاخره این راز پیش تو فاش میشه..زمانش و نمی دونم ولی یه روز همه چیزو برات میگم..که البته این به خودت بستگی داره..
– چرا من؟!..
— که پیشنهادم و قبول کنی..
– پیشنهاد تو یا عمومحمد؟..

— تا من نخوام اونا هیچ کاری نمی کنن..گفتم که خیلی راحت می تونم همه شون و راضی کنم تا بی خیال عقد بشن ..
– پس چرا اینکارو نمی کنی؟..

نزدیکم شد..
— به خاطر همون موقعیت طلایی..
نتونستم جلوی خودم و بگیرم وخندیدم..

یکی دو دقیقه گذشته بود..تو افکار خودمون غرق بودیم که صداش زدم..
-آرشام…… فرهاد چی؟..نمی خوام پیش اون………..
–می فهمم چی میگی..فکر اونجاشم کردم..قراره یکی دو روز ببرمش یه جایی دور از اینجا..
– کجا؟!..
— لازمه که اینجا نباشه..کیومرث نمی دونه من فرهاد و از چنگش در اوردم ولی ممکنه خیلی زود بفهمه پس بهتره از اینجا دورش کنم..
– یعنی اینجا واسه ش امن نیست؟..پس اگه اینطوره که واسه ما هم نباید امن باشه..شایان پیدامون می کنه..

— نگران نباش تا یکی دو هفته ی دیگه از اینجا میریم دارم کارامون و انجام میدم..مجبوریم این مدت و صبر کنیم یه کارایی دارم که نیمه تموم مونده باید بهشون رسیدگی کنم..
– تو هنوز از اون شب برام نگفتی..چی به سر شایان و بقیه اومد؟..
— امشب برات میگم..
– فرهاد و کجا می بری؟..
–بعدا بهت میگم..
-اخه اینجوری که نمیشه من باید بدونم اطرافم چه خبره..کیومرث یا شایان این مدت پیدامون نمی کنن؟..
— احتمالش خیلی کمه..محافظ با لباس شخصی گذاشتم تو روستا کشیک میدن اگه خبری بشه می فهمیم..من هر چی که باید بدونی رو بهت میگم..

– خیلی دوست دارم موضوع پری رو بکشم وسط شاید فرهاد یه کاری بکنه ولی باز می بینم الان وقتش نیست مشکل پری هنوز حل نشده..ای کاش یه جوری می تونستم باهاش حرف بزنم..
— فعلا نمیشه..
– فرهاد لیاقت خوشبختی رو داره..خیلی نگرانشم..

اخماش رفت تو هم..
— نگرانی نداره، من به خاطر تو حاضر شدم جونش و نجات بدم تا وقتی تحت کنترل باشه چیزیش نمیشه..دیروز باهاش حرف زدم انگار قصد داره از ایران خارج بشه..مدارکش جور باشه کاراش زود انجام میشه..
– جدی میگی؟!..کی می خواد بره؟!..
— تا بخوام کاراش و انجام بدم مدتی طول می کشه..
– پس یعنی من و بی خیال شده..خوشحالم..

پوزخند زد..
— زیادم امیدوار نباش هنوزم با دیدن تو….چشماش برق می زنه..
به صورت عصبانیش خیره شدم..داشت حرص می خورد..
نمی دونم چرا ولی از این رفتاراش خوشم می اومد..معلوم بود که بهم توجه داره ولی از بس مغروره نمی خواد حس درونیش و به زبون بیاره..
با کاراش و گاهی هم با رفتارای ضد و نقیضش اینو بهم نشون می داد و فکر می کرد تا همین حد کافیه..

از خدام بود به عقدش در بیام ولی نه موقت..حتی اگه طرف مقابلم کسی باشه که عاشقانه بخوامش..
گذشته ش برام مهم نبود..فقط خودش و می خواستم..وقتی که عاشقش شدم با گذشته ش کاری نداشتم..حالا هم که روز به روز علاقه م داره نسبت بهش بیشتر میشه همینطورم..

یه جورایی حق داشت اگه مطمئن بشه متعلق به خودشم می تونه از اسراری که تو گذشته ش وجود داره برام بگه..
مثل همیشه حساب شده عمل می کرد..حتی واسه این کار..
******************************
ارشام رفت با عمومحمد حرف بزنه منم رفتم پیش فرهاد تا ببینم چکارم داره..

توی این مدت هر وقت که آرشام خونه نبود از اتاقش می امد بیرون..انگار هیچ کدومشون از اون یکی زیاد خوشش نمی اومد..واقعا برام جالب بود..

توی اتاق نشسته بود که با دیدن من لبخند کمرنگی نشست رو لباش..متقابلا منم لبخندش و بی پاسخ نذاشتم..
رفتم و رو به روش نشستم..

-کار داشتی باهام فرهاد؟..
— این لباس ِ محلی چقدر بهت میاد..
با لبخند نگاه کوتاهی به خودم انداختم..یه دامن چین دار و بلند که قسمت بالاش قرمز بود و لبه های دامن کمرنگ تر می شد..
و یه بلوز محلی که رو قسمت کمر تنگ می شد و یقه بسته بود..
یه روسری سه گوش با طرحای جالب و محلی هم رو سرم بود که رنگ سفیدش رو خیلی دوست داشتم..

– ممنون..بی بی بهم داد ..2 روز ِ دارم از اینا می پوشم تو تازه دیدی؟..
— نه قبلام متوجه شده بودم ولی چیزی در موردش بهت نگفتم..
– می خواستی درمورد لباسم باهام حرف بزنی؟!..

خندید..سر تکون داد و گفت: نه مسئله یه چیز دیگه ست..میخوام در مورد تو و آرشام بدونم..
سوالش واسه م غیرمنتظره بود..
– منظورت چیه؟!..

— شک ندارم که یه چیزی بینتون هست..آرشام مرد سرسخت و توداری ِ ولی تو….من خوب می شناسمت دلارام..بی قراری چشمات برام تازگی داره..اونم درست زمانی که چشمت بهش میافته..

سرم و زیر انداختم..چی باید می گفتم خودش همه چیزو فهمیده بود..
– دلارام سرت و بلند کن و مثل همیشه تو چشمام زل بزن بگو حرف دلت چیه؟..می خوام از زبون خودت بشنوم..برداشت من درسته؟..

نگاش کردم..می خواستم بگم ولی نمی تونستم..می ترسیدم ازم دلگیر بشه..تا قبل از اینکه آرشام وارد زندگیم بشه فرهاد تنها کسی بود که من داشتم..مثل یه برادر اونو دوست داشتم ولی حالا…….

– من..من چی باید بگم؟..همیشه گفتم بازم میگم که تو خیلی زود می فهمی اطرافت داره چی می گذره..
— روی بقیه نه..ولی روی تو اره..خیلی هم قوی ِ..
– فکر می کردم فراموش کردی..
— تو هیچ وقت فراموش نمیشی..
– فرهاد خواهش می کنم……………
— ادامه نده دلارام..تو نمی تونی نظر منو برگردونی..عشقم بچه بازی نیست..یه نگاه به من بنداز..فکر می کنی حس علاقه م به تو می تونه واسه دو روز باشه و بعدشم انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده و بی خیال بشم؟..
– نه من اینو نگفتم..ولی فرهاد من تو رو مثل برادرم دوست دارم..اینو قبلا هم بهت گفته بودم..
— منم گفتم بهت زمان میدم تا روی پیشنهادم فکر کنی شاید نظرت برگرده..ولی شک ندارم تو حتی 1 ثانیه هم به من و پیشنهادم فکر نکردی..چون همه ی ذهنت پر شده از آرشام..وقتی قلبت پر بشه از اون خود به خود عقل رو هم تحت شعاع قرار میده…..و اونوقته که عمیقا عاشقش میشی..تو الان توی این مرحله از عشق قرار داری..

– چطور اینو میگی؟!..
با گلایه به روم لبخند زد..
— چون خودمم می دونم بد دردی ِ..نه راهه پس داری نه راهه پیش..مخصوصا اگه عشقت یک طرفه باشه..

یه قطره اشک بی اراده از گوشه ی چشمم چکید..با سر انگشت پاکش کردم..
– عشقت خیلی پاکه فرهاد..شاید من از همون اول لیاقتش و نداشتم..
با مهربونی به روم لبخند پاشید و کمی به طرفم مایل شد..خواست تو چشمام نگاه کنه که اونا رو به زمین دوختم..

— تو لیاقتت بیشتر از ایناست دلارام..برای همین عاشق آرشام شدی..عاشق مردی که نمی تونه به راحتی عشق و تو زندگیش تجربه کنه..
– تو از کجا می دونی؟!..

— آرشام هم تو رو دوست داره..می خواد نرمال رفتار کنه ولی بعضی از کاراش به قدری مشهود ِ که میشه فهمید تو اون قلب به ظاهر سردش چه خبره..تو با قدرتی که داری سنگ رو هم اب می کنی قلب آرشام که در مقابلت هیچه دختر..

خندیدم ونگاش کردم..
— آهان..حالا شد..
– تو که تو این مدت بیشتر تو اتاقت بودی پس چطور متوجه آرشام شدی؟..
با شیطنت چشمک زد..

— خب دیگه شما خانما هنوز ما مردا رو خوب نشناختید..فقط من می تونم نگاه های یه ادم عاشق و درک کنم..اینکه روی تو حساسه..و حتی نمیذاره به اتاق من نزدیک بشی..اینا همگی نشونه ی حس مالکیتی ِ که روی تو داره..فکر می کنه تو مال اون هستی وهیچ کس حق نداره بهت نزدیک بشه..کسایی که بهت علاقه دارن براش نوعی زنگ خطر محسوب میشن پس تو رو از اونا دور می کنه..می بینی؟..من حتی اگه پام و از این اتاق بیرون نذارمم می فهمم اطرفم چه خبره..

با لبخند سرم و تکون دادم..
— آرشام منو نجات داد اونم فقط به خاطر تو..هیچ کس الکی واسه کسی چنین کاری رو انجام نمیده ولی اونقدر برای ارشام مهم بودی که درخواستت و قبول کرد..مرد محکم و با ارده ای مثل آرشام لیاقت دختر مهربون و سختی کشیده ای مثل تو رو داره..جلوی قسمت و نمیشه گرفت..تقدیر هر چی که باشه همون میشه..راستی هنوز چیزی بهت نگفته؟..منظورم از علاقه ش ِ ..

– نه..یه وقتایی یه کارایی می کنه که مطمئن میشم ولی بعدش تا میام به خودم بگم دیگه تمومه سرد و جدی میشه..اما خب…………
— معلومه با خودش و احساسش درگیره..اما چرا؟..
– خودمم نمی دونم..آرشام شخصیت پیچیده ای داره..به هیچ عنوان رفتارش و واسه چند دقیقه بعد نمی تونی پیش بینی کنی..اینکه الان ارومه و به دقیقه نمی کشه از این رو به اون رو میشه..در کل گاهی اوقات حس می کنم نمی تونم بشناسمش..
— شاید همین باعث شده نسبت بهش کشش پیدا کنی..
– نمی دونم..

نفس عمیق کشید ..
— حس علاقه م به تو تموم شدنی نیست دلارام..قصد سرکوب کردنش و هم ندارم..اما برای همیشه تو قلبم نگهش می دارم..حتی اگه روزی ازدواج کنی هم با تمام وجود برای خوشبختیت دعا می کنم..اینو از صمیم قلب میگم..من آرشام و نمی شناسم..ولی تو رو خوب می شناسم..می دونم انتخاب اشتباهی نمی کنی..اگه انتخابت ارشام ِ منم بهش احترام میذارم..ولی ازم نخواه عشقت و تو قلبم از بین ببرم..چون هیچ وقت این کارو نمی کنم..

– ولی فرهاد تو باید به اینده ت هم فکر کنی..خواهش می کنم..اینکار درست نیست..
— من برای اینده م یه سری برنامه ها دارم..می خوام تخصصم و تو ایتالیا بگیرم..یکی از دوستام اونجاست بارها بهم پیشنهاد کرد منم برم پیشش ولی قبول نکردم حالا وقتشه که شانسمو امتحان کنم..به نظرم بهترین موقعیت برای من همینه..ولی با این حال فراموشت نمی کنم ومطمئن باش یه جوری ازت خبر می گیرم..
– ارزو می کنم این عشق تو قلبت به مرور کمرنگ و کمرنگ تر بشه تا جایی که یه دختر خوب و لایق قسمتت بشه..به خدا تو لیاقت یه زندگی خوب و پر از عشق و داری فرهاد..

لبخند کمرنگی نشست رو لباش .. سرش و زیر انداخت و در همون حال اروم تکونش داد..
— می فهمم چی میگی..ولی هیچ کس از اینده خبر نداره..

همه ی سعیم و کردم تا به فرهاد بگم که من و آرشام داریم عقد می کنیم ولی نتونستم..هر بار روی زبونم نمی چرخید چیزی ازاین موضوع بهش بگم..
شاید الان زمان درستی واسه مطرح کردنش نباشه..

آرشام بهم گفت که موضوع عقد و با عمومحمد در میون گذاشته و اونم گفته همه ی کاراش و انجام میده..
آرشام تاکید داشت که بی سر و صدا باشه..باید جنبه ی احتمالات و هم در نظر می گرفتیم..
موقعیت سختی بود..در کنار این قضایا عقد ما یه جورایی می تونست جلوی خیلی از مشکلات و بگیره..
مخصوصا خلاص شدن از شر شایان و ارسلان..گرچه شایان زن متاهل یا مجرد براش فرقی نداشت..مرتیکه ی حیوون صفت این چیزا سرش نمی شد..

و حالا بین این همه مشکلات ما داریم عقد می کنیم..بهش که فکر می کنم خنده م می گیره..اینکه آرشام منو بیاره اینجا ..و بی بی و عمومحمد رو این مسائل تعصب نشون بدن و بگن چون مدت زیادی اینجا می مونید نباید بهم نامحرم باشید..
فرهاد هم که داره از اینجا میره لابد واسه همین روی اون اصراری ندارن..می مونه من و آرشام که وقتی دیدن نسبت بهم بی میل نیستیم هر دو دست به کار شدن..
شایدم واسه خیر و ثوابش می خوان دو تا جوون و به هم برسونن..

و یا شاید از دید اونها انجام اینکار جبرانی بر اتفاقات گذشته باشه..در هر صورت من از ته دل راضی بودم..
در اینکه آرشام مرد سرسختی ِ شکی نیست و اینکه به راحتی احساساتش و بروز نمی داد..
با رفتارش می تونست اینو بهم ثابت کنه که تو چند مورد موفق بود ولی با این حال دوست داشتم از زبون خودشم بشنوم که از ته دل منو می خواد..
مطمئنم بالاخره یه روز به احساساتش اعتراف می کنه..
ولی کی و کجا؟!..
اینو دیگه خدا می دونه..


فرهاد اصرار داشت هرچه زودتر از اینجا بره..
آرشام سفارش کرده بود که تحت هر شرایطی از خونه بیرون نرم..تا اینکه فردای همون روز به فرهاد گفت که کاراش و واسه انتقال انجام داده..
مثل اینکه باید می رفتن یه شهر دیگه و اونجا کارای سفر فرهاد رو به ایتالیا انجام می داد..البته فرهاد به کمک دوستش می تونست کاراش و جلوتر بندازه..

از این بابت خیالم راحت شده بود..
وقتی حرفاش و شنیدم ترجیح دادم حرفی از پری نزنم..فعلا موقعیتش جور نبود چون با بیان این مسئله نمی خواستم پری رو ناراحت کنم..در هر صورت اون از این بابت اطلاعی نداشت..
**********************************
روز خداحافظی از فرهاد فرا رسید..انگار که داشتم با برادرم وداع می کردم..فرهاد تو زندگیم برام اهمیت زیادی داشت..
فقط ای کاش این عشق ِ یکطرفه بین ما فاصله نمینداخت..عشقی که فقط و فقط از جانب فرهاد بود..

— مراقب خودت باش دلارام..
و با شیطنت در حالی که صداش ارومتر شده بود با لحن بامزه ای ادامه داد: اگه یه وقت این غول بیابونی اذیتت کرد بگو تا بشمر سه برگردم خودم به حسابش برسم..نگاه به عضله هاش نکن منم یه نیمچه زوری دارم واسه خودم..

با خنده بهش چشم غره رفتم و گفتم: اِِ..اینو نگو فرهاد ..
نگاش کمی گرفته شد..اینو خوب حس کردم ولی هنوز لبخند رو لباش بود..
— در موردش اینطور حرف زدم ناراحت شدی درسته؟..هیچ کس دوست نداره حتی ذره ای به عشقش توهین بشه..عشق تو بهش خیلی پاکه دلارام..قدرش و بدون..

با لبخند سرم و زیر انداختم..
— از کی تا حالا خانم خانما خجالتی شدن؟..
نگاش کردم..
– از وقتی که …………..

و با شنیدن صدای ارشام که تو درگاه ایستاده بود جمله م نصفه نیمه باقی موند..با اخم به ما دوتا نگاه می کرد..

— دیگه باید راه بیافتیم………….و با پوزخند رو به هر دوی ما ادامه داد: احیانا اگه گپ و گفتتون تموم شده یه نگاه به ساعت بندازین می بینید که چیزی تا صبح نمونده ..دیر بشه ممکنه تو دردسر بیافتیم…………… و رو به فرهاد با لحن غلیظی ادامه داد: لااقل امیدوارم ارزشش و داشته باشه..

و نگاه پر از اخمی به من انداخت و رفت بیرون …. و همچین درو محکم بهم کوبید که چهارستون بدنم لرزید..
سرم و چرخوندم ..با دیدن لبخند رو لبای فرهاد منم ناخداگاه لبخند زدم تا جایی که لبخندش به خنده تبدیل شد..
– واسه چی می خندی؟!..
— آرشام واقعا ادم جالبی ِ..تا به حال حسادت کردن ِ ادمای مغرور و متکبر و از نزدیک ندیده بودم..
– نمیشه گفت متکبر ..ولی خب آرشام همیشه همینطوره….
— خب این خیلی خوبه..منتهی زیاد از حدش مشکل ساز میشه..امیدوارم از این اخلاقا نداشته باشه که بخواد افراط کنه…………..خب تا بیشتر از این عصبانیش نکردیم بهتره بریم بیرون ..

– یعنی تو میگی عصبانیه؟..
رفت کنار پنجره و پرده رو زد کنار و به بیرون نگاه کرد..به من اشاره کرد که برم کنارش..با همون لبخندی که رو لباش بود سرش و تکون داد و به بیرون اشاره کرد..

نگام و از پنجره به حیاط انداختم..آرشام کنار حوض ایستاده بود..دستاشو طبق عادت تو جیبش فرو برده بود و قدم می زد..
حق با فرهاد بود..حالت آرشام کاملا عصبی بود..تا جایی که رفت کنار باغچه یه سنگ برداشت با حرص پرت کرد تو حوض..کلافه قدم می زد و تو موهاش دست می کشید..دست به کمر ایستاد و روش و کرد طرف ساختمون..داشت می اومد اینطرف که فرهاد پرده رو انداخت..هر دو رفتیم سمت در..

— با چشمای خودت دیدی..
خندیدم و چیزی نگفتم..
دست آرشام رو دستگیره بود که فرهاد همزمان درو باز کرد..صورت ارشام از عصبانیت سرخ شده بود ..
تو سکوت یه نگاه به من و یه نگاهه کوتاه به فرهاد انداخت بعدشم از تو درگاه رفت کنار تا فرهاد رد شه..
جوری بهمون اخم کرده بود که نه صدای من در اومد نه فرهاد..

غرور ِ تو چشماش و دوست داشتم..
ولی عاشق این بودم که در همه حال ذره ای از گرمای نگاهش به من کم نمی شد ..
با اینکه عصبانی بود ولی همون نگاهه از روی خشمش هم می تونست به من بفهمونه که تا چه حد این تعصب می تونه اون حس و علاقه ای که همیشه در آرشام جستجو می کردم رو نشونم بده….

داشتم کمک بی بی برنجا رو پاک می کردم..می خواست واسه شب سبزی پلو با ماهی درست کنه..
— تو خودتی مادر چیزی شده؟..
– نه بی بی خوبم..نگران فرهاد و آرشامم..
— نگران نباش دخترم ایشاالله همه چیز به خیر و خوشی تموم میشه..خدا خودش نگهدارشون ِ ..
— فرهاد و عین برادرم دوست دارم..وقتی پدر و مادر و برادرم تنهام گذاشتن فقط اون و داشتم..هیچ وقت تنهام نذاشت..همیشه هم گفتم که یه دنیا ممنونشم و هر کار بکنم بازم نمی تونم جبران خوبی هاش و کرده باشم..
— عمومحمد از مهندس شنیده بود که اقای دکتر به کمک مهندس و به خاطر تو الان زنده ست..مثل اینکه یه سری از خدا بی خبر می خواستن بکشنش اره مادر؟..
– از آرشام خواستم کمکش کنه..یه مدتم ازش بی خبر بودم..
— خب مادر همین که جونش و نجات دادی خودش یه جور جبران ِ ..نگران نباش خدا خودش بزرگه ..

بی صدا به کارم مشغول شدم..حق با بی بی بود باید همه چیزو دست خودش می سپردم..خدا تا به الان هیچ وقت تنهام نذاشته..امیدوارم هیچ وقت دستم و ول نکنه..

— دخترم، خاتون و خبر کردم عصری میاد اینجا..
– خاتون کیه؟!..
خندید و با لحن بامزه ای گفت: توی این روستا هر کس می خواد عروس بشه میره پیشش ..
– یعنی چکار می کنه؟!..
— بند انداز ِ مادر..ماشالله هزار ماشاالله عین پنجه ی افتابی ولی بازم قراره تازه عروس بشی اینکارا لازمه ..
– اما اخه الان وقتش نیست..منظورم اینه نیازی نیست که من………..
— نه دخترم این چیزا اینجا رسمه..دختر قبل از عروسیش باید به خودش برسه..اقای مهندس سفارش کرده منم باید انجامش بدم..

با تعجب گفتم: جدی، یعنی ارشام گفته اینکارو بکنید؟!..
خندید و مهربون نگام کرد..
— نه اینجوری دخترم..من همه چیزو بهش گفتم اونم موافقت کرد..بدون اینکه بهونه بیاره گفت هر کار صلاح می دونید انجام بدید..خیالت راحت دخترم خاتون زن مطمئنی ِ ..سالهاست توی این روستا صورت بند میندازه دستش سبکه.. ایشاالله که خوشبخت بشی مادر..

سکوت کردم و بی بی هم سکوتم و بنا بر رضایتم گذاشت..حقیقتشم همین بود..
من..یه دختر 22 ساله..نمیگم تا حالا دست تو صورتم نبردم..چرا اتفاقا چند باری امتحانش کردم اونم وقتی که خونه ی منصوری بودم و به اصرار پری ولی فقط یه کوچولو زیر ابرو بر می داشتم ولی حالا داشتم کلا تغییر می کردم..
جدی جدی دارم عروس میشم؟!..
*********************************
به صورتم تو آینه نگاه کردم..پوست سفیدم از همیشه روشن تر و سفید تر خودش و به رخ می کشید..
زیاد به ابروهام دست نزده بود و فقط بهش حالت داده بود..با اینکه موقع بند انداختن حسابی دردم اومد ولی حالا می دیدم نتیجه ش چیز محشری شده..

دستیارش یه دختر جوونی بود که خاتون گفت نرگس دخترش ِ ..
نرگس امروزی تر کارش و انجام می داد..به گفته ی خاتون تو شهر کلاسای ارایشگری رو گذرونده بود و تا حدودی توی این کار مهارت داشت..روی صورتم ماسک گذاشت به خاطر اینکه بعد از بند پوست صورتم جوش نزنه..بعد از اون موهام و مرتب کرد..
بی بی به نرگس سفارش کرد که فردا عصر حتما بیاد اینجا ..

واقعا اینکارا لازم نبود ولی بی بی با اشتیاق انجامشون می داد..منم وقتی این اشتیاق و تو نگاه و حرکاتش می دیدم با رضایت کامل به روش لبخند می زدم ..
می دونستم یه روز ارزو داشته اینکارا رو واسه دخترش مریم انجام بده..
خدا از باعث و بانیش نگذره..واقعا چطور دلش اومد از دل مهربون و ساده ی این پدر و مادر سواستفاده کنه و جیگر گوشه شون و به کام مرگ بکشونه؟..

آرشام شب برگشت خونه با لبخند ازش استقبال کردم ولی در مقابل چهره ای پر از اخم و نگاهی گرفته نصیبم شد..
در واقع حسابی حالم گرفته شد..حتی متوجه تغییر تو صورتمم نشد..از این بیشتر لجم گرفت..نمی دونستم چش شده ولی تموم مدت ساکت بود و فقط با عمومحمد و بی بی حرف می زد اونم وقتی ازش سوالی می شد..

سر شام متوجه سنگینی نگاهش رو خودم شدم ولی از لجش حتی سرم و بلند نکردم تا نگاه های گاه و بی گاهش رو غافلگیر کنم..
مگه چکارش کردم؟..
درست مثل آسمون می مونه..یه لحظه صاف و افتابی ِ و لحظه ای بعد ابری و گرفته..
حتی یه کلمه م با هم حرف نزدیم..

عمومحمد گفت که با حاج آقا مهدوی حرف زده و قضیه رو براش گفته..اونم گفته باید نتیجه ی آزمایش خون و برگه ی تایید فوت پدرم همراهمون باشه که عمومحمد با صحبت حلش کرده بود..
الان موقعیت اینکه بریم و ازمایش بدیم و نداشتیم پس مجبور بودیم کوتاه بیایم تا همه چیز به خیر بگذره..

آرشام قبلا بهم گفته بود که شناسنامه م دستشه..ظاهرا همون اوایل یکی از طرف منصوری همه ی مدارکم و براش می فرسته..
خب اره مدارکم به چه درد منصوری می خورد؟..منو کامل به آرشام واگذار کرده بود دیگه باهام کاری نداشت..

اون شب با کلی فکر و خیال چشم رو هم گذاشتم..همه ش به رفتار امشبش فکر می کردم که چرا عصبی و گرفته بود؟!..


فردا صبح با عمومحمد از خونه زدن بیرون من و بی بی هم داشتیم خونه رو مرتب می کردیم..
بی بی _ تو خودت و خسته نکن دخترم برو حموم و تا اب گرمه یه دوش بگیر..
– حالا وقت هست بی بی..
— نه مادر برو..صبح زودم آقای مهندس رفت ..

بعد از اینکه به اصرار بی بی دوش گرفتم اومدم تو قسمت رخت کن تا لباسام و بپوشم که دیدم بی بی لباس برام گذاشته همه هم یک دست سفید..
لباس محلی بود..وقتی تنم کردم کلی ازش خوشم اومد..بی نظیر بود..مخصوصا جلیقه ی سنگ دوزی شده ای که روی بلوزش قرار می گرفت..

رفتم تو .. داشتم با حوله موهام و خشک می کردم..بی بی هم در اتاق و باز کرد و در حالی که سینی چای دستش بود با لبخند اومد تو..
–عافیت باشه دخترم..چقدر این لباس بهت میاد..
– سلامت باشی بی بی..خیلی خوشگله دستتون درد نکنه..
–برازنده ت ِ دخترم ایشاالله که خوشبخت بشی..بیا یه استکان چای بخور گرم شی مادر..راستی عمومحمد و مهندس واسه ناهار نمیان عصری بر می گردن..مثل اینکه جایی کار داشتن..

و سینی چای و گذاشت زمین..

– ممنونم بی بی ..چرا زحمت کشیدید..
— این چه حرفیه دخترم..بیا بشین..

حوله رو گذاشتم کنار و رفتم کنارش نشستم..با لبخند مهربونش شونه رو برداشت و نشست پشتم..اروم اروم شروع کرد به شونه زدن موهای پرپشت و بلندم..

– شما چرا بی بی خودم شونه می زدم…..
— ارزوم بود شب عروسی دخترم موهاش و با دستای خودم شونه بزنم..ولی خدا نخواست..منو مثل مادر خودت بدون دخترم..گرچه مهر مادری یه چیز دیگه ست ولی خدا شاهده تو با اولادم هیچ فرقی نداری..

اشک تو چشمام حلقه بست..سرم و زیر انداختم..
بی بی داشت موهام و شونه می زد..
شونه هام از گریه لرزید..بی بی فهمید ولی چیزی نگفت..
گذاشت گریه کنم تا اروم بشم..
حس کردم دستش رو موهام می لرزه..شاید اونم داره اشک می ریزه..
من به یاد مادرم..
و بی بی به یاد جگر گوشه ش..

حاج آقا_ بسم الله الرحمن الرحیم..لاحول و لا قوة الا بالله علی العظیم..به میمنت و مبارکی..دوشیزه خانم دلارام امینی آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید ..یک جام آینه و شمعدان .. و به تعداد 1000 سکه ی بهار آزادی..و 100 شاخه گل رز و 14 شاخه گل محمدی..در بیاورم؟ آیا وکیلم ؟..

بی بی_ عروس رفته گل بچینه..
و سر کله قندا رو، روی پارچه ی سفیدی که خاتون و نرگس رو سرمون گرفته بودن به هم سابید..

حاج آقا_ عروس خانم وکیلم شما رو به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی معلوم در بیاورم؟آیا وکیلم؟..
بی بی_ عروس رفته گلاب بیاره..
هم خنده م گرفته بود هم استرس داشتم..هنوزم باورم نمی شد..
نگاهم و به نرمی روی آیه های قرآن می چرخوندم و تو دلم زمزمه می کردم….
زورمم می اومد به آرشام نگاه کنم..
در کل اوضاعی بود دیدنی….

حاج آقا_ برای بار سوم دوشیزه ی محترمه خانم دلارام امینی آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای آرشام تهرانی در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید ..یک جام آینه و شمعدان .. تعداد 1000 سکه ی بهار آزادی..و 100 شاخه گل رز و 14 شاخه گل محمدی..در بیاورم؟ آیا وکیلم؟..

همه جا رو سکوت پر کرد..منتظر بودن جواب بدم..
سعی کردم صدام نلرزه..ولی بدجور استرس داشتم..
قرآن رو بستم و بوسیدم..

-با اجازه ی بزرگترا.. بله..
بی بی با خوشحالی کِل کشید..با اینکه جمعمون کوچیک بود ولی همه شاد بودن..
حاج آقا _ مبارک باشه انشاالله……….و حالا شما آقا داماد..آقای آرشام تهرانی آیا از طرف شما هم وکیلم؟..

هیچ صدایی نمی اومد..دل تو دلم نبود..خدا شاهده کم مونده بود قلبم از سینه م بزنه بیرون..
تا اینکه صدای ارشام..مثل همیشه محکم و جدی..

آرشام_ بله..
حاج آقا _ مبارکه ..برای سلامتی عروس و داماد صلوات ختم کنید..
« الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم »

بی بی پارچه رو از رو سرمون برداشت..قرآن رو مجددا بوسیدم و دادم دستش..
تو همین فاصله ی کوتاه آرشام سرش و چرخوند و نگاهمون تو کسری از ثانیه در هم گره خورد..
هنوز همون دلخوری رو تو چشماش می دیدم..
پیش خودم یه حدسایی زده بودم….

بی بی و نرگس و خاتون صورتم و بوسیدند و عمو محمد هم با ارشام روبوسی کرد و بهمون تبریک گفتند.. عمومحمد دو تا جعبه داد دست بی بی ..توشون حلقه هامون بود که عمومحمد و بی بی برامون خریده بودن….
دو تا حلقه ی ساده ی طلا ..همیشه دوست داشتم اگه یه روز ازدواج کردم حلقه م ساده باشه..درست مثل همینا..
حلقه ها رو دست همدیگه کردیم..
برام مثل خواب بود..اگرم خواب باشه دوست ندارم هیچ وقت بیدار شم..

حاج آقا رو به آرشام گفت که دفترش تو شهر ِ و چند روز دیگه سر بزنه می تونه سند ازدواجمون و تحویل بگیره..
بعدش هم یه دفتر بزرگ گذاشت جلومون و گفت که یه ردیف رو کامل امضا کنیم..شاهدامون هم بی بی و عمومحمد و نرگس و خاتون بودند..

و بعد از اون هم برامون ارزوی خوشبختی کردند و به اصرار عمومحمد برای اینکه شام بمونن توجهی نکردن و حاج آقا هم گفت که چند جا کار داره باید بره..
یه مهمونی 4 نفره ترتیب دادیم..
شیرینی محلی..میوه..شام که زرشک پلو با مرغ بود و عجب عطری داشت این برنج ایرانی..

آرشام امشب کمتر تو خودش بود و بیشتر با بی بی و عمومحمد حرف می زد ولی بازم زیاد منو تحویل نمی گرفت..
اگه با هم رو به رو می شدیم یه چیزی می گفت ولی تو حالت معمولی ساکت می موند..

بعد از شام کمی میوه خوردیم..تا اینکه بی بی با لبخند به من اشاره کرد و از در رفت بیرون..
کمی بعد منم پاشدم و پشت سرش رفتم..

توی بالکن ایستادم و به اطرافم نگاه کردم..تو قسمت چپ ساختمون برق یکی از اتاقا روشن بود.. رفتم طرفش .. درو اروم باز کردم..بی بی گوشه ی دیوار با لبخند نشسته بود و پشتش و به رختخوابایی که ردیف کنار دیوار چیده شده بودند تکیه داده بود..

— بیا بشین مادر..درم ببند سوز نیاد تو دخترم..
درو بستم و رفتم پیشش..رو به روش نشستم و به صورت همیشه مهربونش لبخند زدم..
– جانم بی بی کارم داشتی؟..
— دخترم نمی دونی مهندس امشب چش شده؟..

لبخندم و خوردم..اروم گفتم :فقط امشب نیست بی بی..والا منم نمی دونم..دیدید که حتی به زور نگام می کرد..
— اره مادر تعجبمم از همینه که چرا با من وعمومحمد حرف می زنه ولی جواب تو رو به زور میده..گفتم شاید اتفاقی بینتون افتاده ..شگون نداره عروس و دوماد شب اول با هم قهر باشن دخترم..

سرم و زیر انداختم..خودمم از رفتارای اخیرش ناراضی بودم..لااقل چیزی هم نمی گفت تا بتونم با حرف زدن قانعش کنم..
بی بی سکوتم و که دید دستش و به زانوش گرفت و «یاعلی» گفت و بلند شد..

–پاشو مادر این رختخوابا رو پهن کنیم ..اینجا رو امروز مخصوص شما اماده کردم ..
– زحمتتون شد بی بی ولی لازم نیست که حالا.. امشب ما .. اینجا………….
بی بی که زن فهمیده و با تجربه ای بود متوجه تردیدم شد و با لبخند در جوابم گفت: دخترم خجالت مخصوص تازه عروس ِ نگران نباش همه ی دخترا بالاخره یه روز این تجربه رو با شریک زندگیشون دارن..من و عمومحمد واسه حرف مردم این پیشنهاد و به آقا دادیم ..مثل اینکه کسایی نظر بد بهت دارن مادر..خدا ازشون نگذره ..عمومحمد به آقا گفت با عقدی که بینتون خونده بشه هم دهن مردم بسته میشه هم اگه خدایی نکرده اون از خدا بی خبرا خواستن کاری بکنن بدونن که تو دیگه یه زن شوهرداری..

– می دونم بی بی..ولی حتما آرشام بهتون نگفته که اون نامردا این چیزا حالیشون نمیشه..چطور بگم………..
نگاهم و ازش گرفتم …….
-اونا حتی به زن شوهردار هم رحم نمی کنن..

به محض اینکه جمله م تموم شد بی بی با غیض زد رو دستش و گفت: پناه بر خدا..چی داری میگی دختر؟..
– قضیه ش مفصله بی بی..ولی حتما یه روز براتون تعریف می کنم..

— خودت و ناراحت نکن دخترم..آقا مرد محکم و با اراده ای ِ .. با این که سنی نداره و هنوز جوونه کل این روستا می شناسنش و هواش و دارن..خودت و اول بسپار دست خدا و بعدم شوهرت دخترم..ایشاالله که همه چیز ختم بخیر میشه..

– ایشاالله..من که از خدا می خوام یه روز این دردسرام تموم بشه و یه نفس راحت بکشم..
بی بی با شور و هیجان خاصی ملحفه رو از روی رختخوابا برداشت..
— پاشو دختر بیا کمک کن تشکا رو پهن کنیم..ایشاالله که امشب به خیر وخوشی می گذره..

دو تا تشک یک نفره که ملحفه ی سفید داشت کنار هم انداختیم تو اتاق ..با یه پتوی دو نفره که خواستم یه پتوی دیگه هم بذارم کنارش ولی بی بی نذاشت..
انگار تو دلم داشتن رخت می شستن..
یه دم اروم نداشتم..
*************************
ساعت 12 و 10 دقیقه بود..رو تشک نشسته بودم .. اتاق با وجود بخاری گرم شده بود..
روسری و جلیقه و بلوزم و در اوردم ..یه تیشرت نخی سفید تنم بود..

دقیقا 20 دقیقه ست منتظرم آرشام بیاد تو اتاق..هنوزم مضطربم..دستای سردم و به هم می مالیدم..نگاهمو به در دوختم..پرده رو کشیده بودم ..

چشمام و بستم و با حرص سرم و کوبوندم رو بالشت..اَه..اینم از شانس ِ من..
سایه ی یه نفر از پشت شیشه افتاد رو پرده ی اتاق..در باز شد..فوری چشمام و بستم..قبلا چراغا رو خاموش کرده بودم ولی خب شعله های بخاری اتاق و تا حد خیلی کمی روشن کرده بود..

اگه لای چشمم و یه کوچولو باز می کردمم متوجه نمی شد بیدارم..البته امیدوار بودم ولی خب اینکارو نکردم تا ببینم می خواد چکار کنه..

بوی عطرش که تو اتاق پیچید دلم ضعف رفت..صدای چِفت درو شنیدم که داشت محکمش می کرد تا سوز تو اتاق نیاد..و بعد از چند دقیقه گرمای حضورش و کنارم حس کردم..روی تشک نشست..

نتونستم طاقت بیارم .. پلکام و خیلی خیلی کم از هم باز کردم..از گوشه ی چشم دیدمش که داره دکمه های پیراهنش و باز می کنه..
اون شب یه پیراهن سفید مایل به دودی تنش کرده بود با کت و شلوار مشکی..
به صدای نفساش دقت کردم..منظم نبود..انگار هنوزم از چیزی ناراحته و داره حرص می خوره..
پیراهنش و در اورد و گذاشت بالای سرش..بعد از اونم بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بندازه گرفت خوابید و مچ دست چپش و گذاشت رو چشماش..

صبر رو بیش از این جایز ندونستم..باید یه کاری می کردم تا بفهمم چشه..
تو جام نشستم..پتو روی هیچ کدوممون نبود..با نگاهی عمیق سر تا پاش و از نظر گذروندم..
تو دلم گفتم: یعنی این مرد سرسخت و مغرور الان شوهر منه؟!..

نور کم بود ولی می تونستم ببینمش چون چشمم به این تاریکی نسبتا عادت کرده بود..کمی کج شدم و پتو رو کشیدم بالا..یه گوشه ش و انداختم روی اون و یه گوشه ی دیگه ش و هم تا روی سینه هام کشیدم بالا..
هیچ حرکتی نکرد..می دونستم بیداره..

-آرشام..
جوابم و با سکوتش داد..دلم گرفت..حقم نبود باهام اینطور رفتار کنه..
مگه چکارش کردم؟..
این سوالی بود که بارها از خودم پرسیده بودم..

–چرا نمیگی چی شده؟..
بدون اینکه تغییری تو حالتش ایجاد کنه با صدای گرفته ای جوابم و داد: بهتره بگیری بخوابی..یا اگه خوابت نمیاد برو بیرون بذار من بخوابم..

سوزش اشک و تو چشمام حس کردم..واقعا که بی انصاف بود..رسما داشت منو از اتاق بیرون می کرد..هه..اونم شب اول عقدمون..

با حرص پتو رو زدم کنار و خواستم از جام بلند شم که پنجه های قوی و مردونه ش دور مچ دستم قفل شد..
صدام از بغض لرزید..
– ولم کن ..می خوام برم تا یه وقت خدایی نکرده مزاحم خوابتون نشم والاحضرت..

حتی نگاشم نکردم..اما تقلا هم برای رهایی از دست آرشام بی فایده بود..
— بهت گفتم بگیر بخواب چرا حرف تو گوش ِ تو نمیره ؟..

با عصبانیت نگاش کردم..صدامون به ظاهر اروم بود ولی ارشام درونم طوفانی به پا کرده بود که هیچ جوری اروم نمی شدم..
تو جاش نیمخیز شد..یه رکابی سفید تنش بود که کاملا جذب عضله هاش شده بود..

– ازت پرسیدم چته تو هم بهم گفتی برم از اتاق بیرون تا بتونی بخوابی منم دارم میرم حالا من حرف تو گوشم نمیره یا تو که نمیذاری برم و راحتت بذارم؟..

پرتم کرد رو تشک و همزمان با صدای تقریبا بلندی که معلوم بود سعی داره بلندتر از اون نشه گفت: تو فکر کردی با رفتنت منو اروم می کنی؟..هنوز برای فهم خیلی چیزا بچه ای دلارام..

منم به طرفش نیمخیز شدم..هر دو عصبانی و با نگاهی سرکش..
-پس اگه بچه م چرا حاضر شدی عقدم کنی؟..تو که می گفتی هیچ کس نمی تونه مجبورت کنه کاری رو به زور انجام بدی..پس چرا مخالفت نکردی؟..چــــرا؟..
— صدات و بیار پایین ..
– صدام پایین هست..من مثل تو بی ملاحظه نیستم و دنبال منفعت خودم نمی گردم..

کاملا تو جاش نشست و با دستش شونه م و گرفت و فشار داد..
— من منفعت طلبم یا تو؟..تو که هر دقیقه دنبال یه فرصت بودی تا با اون پسره خلوت کنی؟..دیدم چطور صمیمی باهاش گرم گرفته بودی..وقتی که داشت ازت خداحافظی می کرد و هردو نیشتون تا کجا باز بود..
– من؟!..من دنبال فرصت بودم تا با فرهاد خلوت کنم؟!..
— اسم اون پسره رو پیش من نیار..
– اون پسره اسم داره اسمشم فرهاده..
–هر کی که می خواد باشه واسه من هیچی نیست اینو یادت باشه..
– اگه واسه ت هیچی نیست پس چرا داری به خاطرش انقدر حرص می خوری؟..
— تو حق نداشتی باهاش گرم بگیری..اینو برای اخرین بار میگم..تو و اون پسره حق ندارید اینطور با هم صمیمی رفتار کنید..تو گذشته هرچی که بوده به من مربوط نیست از حالا به بعد اون فقط یه فامیل دوره همین و بس..
– پس دردت این بود؟..که من با فرهاد صمیمیَم؟..ولی اون مثل برادرمه.. من………….
— بسه دیگه ..انقدر واسه من برادر، برادر نکن کسی با این حرفا خام نمیشه..تو اونو مثل برادر دوست داری ، اون چی؟..اونم تو رو مثل خواهرش می دونه؟..شک ندارم الانم که زن من شدی بازم تو رو تو قلبش داره..کسی که اسمش تو شناسنامه ی منه نباید همون اسم رو قلب کس دیگه ای هم حک شده باشه..من مثل مردای دیگه نیستم که از هر موضوعی به سادگی بگذرم..اگه تا الان زنده ست فقط به خاطر تو ِ .. فرق اون با ارسلان و شایان چیه؟..اونا نگاه به جسمت دوخته بودند و فرهاد به قلبت؟..توی این مدت زیرنظر داشتمش اگه پاش و از گلیمش درازتر می کرد جوری باهاش برخورد می کردم که از زنده بودنش پشیمون بشه..اینو بدون که من تو عمل، کاملا جدیم و حرفی که بزنم تا پای مرگ روش می ایستم..

تموم مدت زل زده بودم تو چشمای عصیانگرش..تار می دیدم ..نگام اشک الود بود..می دونستم روی من تعصب داره..درک می کردم یه مرد ِ و طاقت این نگاه ها رو نداره..ولی حق نداشت باهام چنین رفتاری داشته باشه..

با لحن خاصی که می دونستم رَد خور نداره و آرشام و متوجه منظورم می کنه گفتم: خودتم خیلی خوب می دونی من فرهاد و مثل برادرم دوست دارم و به غیر از این به چشم دیگه ای نگاش نکردم..مطمئن باش اگه می خواستمش به پیشنهاد خواستگاریش جواب رد نمی دادم..الان توی این اتاق به عنوان همسرت رو به روت ننشسته بودم و باهات بحث نمی کردم..برای بار هزارم میگم که من هیچ عشقی به فرهاد ندارم..برامم مهم نیست اون در موردم چه فکری می کنه و هنوزم منو دوست داره یا نه..چون مطمئنم به مرور این عشق یکطرفه سرد میشه..تو هم یادت باشه من دختری نبودم که به خاطر منافعم تن به هر کاری بدم و این عقد ِ بین ما اگه به خواسته ی قلبیم نبود هزار سالم می گذشت بازم اینکارو نمی کردم..کسی نمی تونه منو مجبور به کاری بکنه حتی اگه اخرش به مرگم منجبر بشه بازم پاش می ایستم و کوتاه نمیام..

چشماش تحت تاثیر اون نور کم برق می زد..همین برق چشماش کافی بود تا دل بی قرارم و بی تاب تر کنه و خاکستر چشمام و سرکش تر..سرکش از روی عشق نه نفرت..عشقی که ازش تو قلبم داشتم قوی تر از این حرفا بود که بخواد با چند تا جمله از بین بره یا حتی کمرنگ بشه..ولی باید بهش می فهموندم منم از اون دخترای بی دست و پا نیستم..

نفسش و عمیق بیرون داد و همزمان چشماش و بست..به پشت رو تشک خوابید..هنوز چشماش بسته بود..
با دلی گرفته نگاش کردم..پتو رو با حرص کشیدم روم و پشتم و بهش کردم..چشمام و بستم و تو همون حال یه قطره اشک از گوشه ی چشمم رو گونه م چکید..
چه شبی ِ امشب..

پس روی این موضوع حساس شده بود..من نه از پدرم غیرت آنچنانی دیدم نه از برادرم..ولی حالا شوهرم..کسی که عاشقانه دوسش داشتم اینطور با تعصب روی من غیرت نشون می داد..

چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشید.. اخرشم طاقت نیاورد .. پیراهنش و برداشت و از اتاق رفت بیرون..تقریبا نیم ساعتی بیدار موندم ولی برنگشت..
می ترسیدم سرما بخوره با اینکه ازش دلخور بودم..
لعنت به این عشق که مجبورت می کنه خواسته یا ناخواسته به خاطر ارامش معشوق غرورت و زیر پا بذاری..

رفتم پشت پنجره و بیرون و نگاه کردم..پیراهنش و پوشیده بود ولی توی این هوای سرد همین که قندیل نبسته خیلی ِ..
گرچه از حالتش می شد فهمید که حتی نسبت به سرما هم بی تفاوته..دستاش و برده بود تو جیبای شلوارش و تو حیاط قدم می زد..
هیچ چراغی هم روشن نبود..امشب اسمون صاف بود و رخ مهتابی ماه، به درون اب زلال حوض ِ وسط حیاط افتاده بود..

یه پتوی یک نفره از روی رختخوابا برداشتم و اروم از در رفتم بیرون..اصلا حواسم نبود که نه روسری سرم ِ و نه لباس گرم..
تو بالکن ایستادم..متوجه من نشد..شونه ی راستش و به درخت پرتقال ِ تو حیاط تکیه داده بود..اروم رفتم طرفش..

با نوک کفش به سنگای تو باغچه ضربه می زد..پتو رو انداختم رو شونه هاش..بی حرکت موند..
دستم رو پتو بود و خواستم بیارمش پایین که دستای گرمش روی دستای سرد من نشست..
خدایا توی این هوا..چه حرارتی دارن این دستا..باورم نمی شد..

برگشت طرفم..نگام کرد و چیزی نگفت..
– شب بخیر..
خواستم برگردم که صدام زد..ایستادم..حضورش و پشت سرم حس کردم..برگشتم..پتو رو، روی شونه هاش نگه داشته بود..
— چرا با این سر و وضع اومدی بیرون؟..اونم توی این هوا؟..

نگام بهش جوری بود که دلخوریم و نشون بده..
به پتو اشاره کردم..
چند لحظه نگام کرد..بعد از یه مکث کوتاه گفت: پس برات مهمم؟..

تاریک بود ولی صداش..اروم بود..بدون هیچ عصبانیتی..
– چرا اینو می پرسی؟..
— فقط خواستم جوابت و بدونم..

سردم شده بود..با اینکه به خودم می لرزیدم ولی نذاشتم بفهمه..گرچه خودش داشت می دید که با یه تیشرت نازک وایسادم جلوش معلومه یخ می کنم..
تو چشماش خیره شدم..فاصله مون انقدر کم بود که بتونم به راحتی نگاش کنم..
– اگه..اگه برام مهم نبودی..من الان اینجا نبودم………….و با یه مکث کوتاه……………شب بخیر..


پشتم و بهش کردم و لرزون خواستم برم تو که از پشت سر .. تن یخ زده م و میون بازوهای محکم و گرمش جای داد..اغوشی که حرارت و ارامشش علاوه بر تن، قلبمم گرم کرد..
پتو رو از روی شونه ش کشید جلو رو شونه هام..با این وجود ولم نکرد..موهای بلندم و از روی شونه ی چپم کنار زد و صورت ملتهبش و به گردنم چسبوند..

زمزمه کردم: داری چکار می کنی؟..ولم کن می خوام برم تو..
با لحنی که برام تازگی داشت گفت: نه..فقط همینجا باش..
اب دهنم و قورت دادم..
— نمیشه..می خوام برم تو اتاق..

گردنم و بوسید..تنم تاب ِ این همه گرما رو یکجا نداشت..چه ل*ذ*ت*ی داره درست وسط هوای سرد گرمایی رو از جانب معشوقت حس کنی که حتی کوهی از هیزم و اتیش هم نتونه ل*ذ*ت اون گرما رو بهت بده..

-چرا بمونم؟..
موهامو بو کرد..نفسای داغش گردنم و اتیش می زد..
— چون اگه این دختر سرکش و مغرور.. برام مهم نبود ..منم الان اینجا نبودم..

چیزی که شنیدم ..حتی به گوشامم شک داشتم ..
– چی؟!..یه بار دیگه بگو..

نفسش و آه مانند بیرون داد و بوسه ی طولانی زیر لاله ی گوشم نشوند که کم مونده بود همه ی وجودم سست بشه که فقط خداروشکر کردم آرشام سفت نگهم داشت..تو بغلش یه دم اروم نداشتم..این اجازه رو بهم نمی داد ..نفسام..نامنظم بود..از این همه هیجان..
— عادت ندارم جمله ای رو دوبار تکرار کنم ..گربه ی وحشی..

با شیطنت برگشتم و تو چشمای خمارش زل زدم..
– منم نگفتم کپی همون جمله رو تکرار کنی..یه (و) هم بهش اضافه کنی قبول دارم..پس حالا بگو..

لبخند کمرنگی نشست رو لباش..دستام رو سینه های پهنش بود .. دستاش دور کمرم حلقه شد..صورتش و به ارومی نزدیک صورتم کرد که………

برق اتاق بی بی و عمومحمد روشن شد..نگاه هر دومون به اونطرف کشیده شد ولی تا خواستم سرم و بچرخونم ارشام دستم و گرفت و هر دو بدو رفتیم سمت بالکن و بعدشم تو اتاق خودمون..

خنده م گرفته بود..هردو نفس نفس می زدیم..با خنده نگاش کردم..همون لبخند رو لباش بود..
– انگارعمومحمد فکر کرده دزد اومده..
–درست نبود توی اون وضعیت ما رو ببینه..

خندیدم و چیزی نگفتم..روی تشک نشستم اونم داشت پیراهنش و در می اورد..
– یه سوال بپرسم؟..
نشست کنارم..منتظر چشم به لبام دوخت..
– رفتار این مدتت و ..اینکه ازم دلخور بودی فقط به خاطر فرهاد بود؟..
اخماش و کشید تو هم..
— بهتره دیگه حرفش و نزنیم..

– نه خواهش می کنم..می خوام دلیلش و هر چی که هست بدونم..
نگام کرد..چند لحظه سکوت تا اینکه لب باز کرد و گفت:اون روز موقع خداحافظی شاهد رفتار صمیمیتون با هم بودم..توی راه فرهاد مرتب از تو می گفت و از خاطراتی که تو گذشته با هم داشتید ……در کل فکر و ذهنم و بهم ریخت..تا می خواستم اروم باشم حرفاش یادم می اومد و..اگه به خاطر تو نبود می دونستم چکارش کنم که حتی به خاطرات ِ با تو بودن فکرم نکنه..

– ولی من باهاش خواهرانه خداحافظی کردم..حتی بهش گفتم که نباید دیگه به من فکر کنه ولی انگار اون………
–می دونم..

لبخند زدم..
— اونوقت چی شد که اروم شدی؟..
چیزی نگفت و فقط تو چشمام خیره شد..ابروم و انداختم بالا و با لبخند گفتم: چی شد؟..سوال من جواب نداشت آقای مهندس؟..
با لبخند کمرنگی که نشسته بود رو لباش سرش و کج کرد و نگاهش و ازم گرفت..خودم و رو تشک کشیدم و به طرفش رفتم..تکیه به شونه ش دادم و با لحنی اروم و خواستنی زیر گوشش نجوا کردم: چی شد که اینجوری شد؟..انگار که تمومش یه خوابه..

سرشو به سرم چسبوند..
— شایدم یه خوابه..
– اگرم باشه خدا کنه هیچ وقت بیدار نشم..
آهسته سرش و کشید کار..خواست تو صورتم نگاه کنه..
— چرا نمی خوای بیدار بشی؟..شاید به جای یه خواب ِ اروم داری کابوس می بینی اینم تنها می تونه شروعش باشه ..

با نگرانی نگاش کردم..
– یعنی چی؟!..جدی که نمیگی؟!..
با لبخندی که تنها مختص به خودش بود صورتش و برگردوند..با دیدن همون لبخند هر چی نگرانی تو وجودم بود از بین رفت..

با سر انگشت به لباش دست کشیدم..لبخند کمرنگش، به ارومی کمرنگ تر شد..
– چرا هیچ وقت نمی خندی؟!………دستم و اروم بردم بالا..سمت چشماش..بستشون..نوازشگرانه به چشماش دست کشیدم……………..
-چرا حس می کنم توی این چشما، پشت دیوار ِ بلندی از غرور کوهی از غم نشسته؟!……………

مچ دستم و گرفت..اوردش پایین..چشماش و باز کرد..نگاهش می درخشید..نمی دونستم ازچی ولی توی اون فضای نیمه تاریک خیلی خوب می تونستم متوجه برق اون چشما بشم..

– اون شب چی شد؟..شبی که منو از اون مهمونی فراری دادی چه اتفاقی افتاد؟..
— می خوای همه چیزو بدونی؟..
– خیلی وقته منتظرم حتی یه اشاره به اون شب بکنی ولی وقتی دیدم نمی خوای حرفی بزنی اصرار نکردم تا خودت به وقتش همه چیزو برام بگی..


دستم و گرفت و به سمت خودش کشید..هر دو کنار هم دراز کشیدیم و منم تو بغلش بودم..دستم و گذاشتم رو سینه ش و دست راست آرشام دور شونه م حلقه شد..

— اون شب بعد از اینکه تو رو با بچه ها فرستادم رفتم پایین و از دلربا شنیدم شایان و ارسلان چند دقیقه پیش وحشت زده از ویلا زدن بیرون..فهمیدم بهشون خبر دادن که ویلا اتیش گرفته..بهت گفته بودم بین ادمای شایان منم ادمای خودم و دارم..به کمک اونا کیوان می تونه وارد ویلا بشه..دوربینا تحت نظر ما هک میشن..ارسلان و شایان توی ویلا نبودن بقیه ی افراد هم به کمک ادمای من با داروی بیهوشی از حال رفته بودن..نقشه تقریبا میشه گفت حساب شده پیش رفت ..کیوان به کمک یه فرد متخصص و مطمئن تونست مدارک و از تو گاوصندوقی که شایان زیر ِ زمین مخفیش کرده بود به دست بیاره..اون مدارک و همون موقع که به دستم رسید نابود کردم..
بعد از اتمام کار بچه ها ویلا رو به اتیش می کشن تا اثری نمونه..همه ش به خاکستر تبدیل شد مخصوصا همون اتاق مخصوصی که گاوصندوق درش قرار داشت..دیگه هیچ ردی باقی نموند..شایان اولش فکر می کرد مدارک تو اتیش سوزی از بین رفته ولی در اصل اینطور نبود..
من علاوه بر مدارکی که شایان از من داشت اسنادی رو در دست داشتم که می تونستم خیلی راحت اون و لو بدم..

– شایان و لو دادی؟؟!!..
— نه..شایان فوقش بیافته دست پلیس حکمش اعدامه ولی اعدام هم واسه همچین ادمی کمه..
چند لحظه سکوت کرد..
— اون با گذشته ی من عجین شده..ادمای زیادی هستن که به خاطر انتقام گرفتن از اون حاضرن دست به هرکاری بزنن..شایان باید به دست عدالت قصاص بشه ولی قصاصی که قانون براش در نظر می گیره از دید من براش کافی نیست..اون باید به دست خودش قصاص بشه..

– حس می کنم یه جوری در موردش حرف می زنی..خیلی جدی و..پر از کینه..
— الان فرصتش نیست..اگه بخوای بدونی باید همه چیز و از اول برات بگم..به وقتش تو هم پی به این راز می بری..

– الان دنبالمونن؟..
–شایان فهمیده من تو رو فراری دادم..و از طرفی شک برده که اون اتیش سوزی کار من باشه..برای همین دنبالم می گرده تا بتونه مطمئن بشه..ارسلان برای پیدا کردن من از شایان هم راسخ تر ِ ..هر دوی اونا الان مثل مار زخمی می مونن..به محض پیدا کردن ما زهرشون و می ریزن ولی تو نگران نباش هیچ وقت نمیذارم همچین اتفاقی بیافته..

– ولی اگه پیدامون کردن چی؟!..
— کارا رو سپردم دست وکیلم ،آقای سعیدی که اون کارای فروش کارخونه و سهام وشرکت و حتی ویلا رو انجام میده..جای نگرانی نیست چون شایان از وجود چنین شخصی بی اطلاعه..من در حقیقت 2 تا وکیل دارم..یکی به ظاهر ولی دومی رو هیچ کس نمی شناسه، سعیدی وکیل خانوادگی ماست..
شکوهی تموم گزارشات و مو به مو بهم میده..ظاهرا شایان جلوی ویلا ادم گذاشته که 24 ساعت کشیک میدن..جلوی شرکت هم همینطور..ولی خبر نداره که من می خوام چکار کنم..

– اون شب زخمی بودی..واسه چی چاقو خوردی؟!..
— همون شب بهت گفتم که بعد از شام همه تا خرخره می خورن و مست می کنن..اون شب من مست نبودم ولی ظاهرم اینو نشون نمی داد یکی از همونا که حسابی خورده بود بهم گیر داد ..توی حیاط بودیم کسی متوجه ما نبود می دونستم مسته کاری باهاش نداشتم فقط با مشت زدم تو صورتش اونم افتاد ..داشتم می رفتم تو ساختمون که صدای قدماش و از پشت سر شنیدم همین که برگشتم تیزی لبه ی چاقو رو، روی بازوم حس کردم ولی تا خواست بزنه تو پهلوم دستش و گرفتم و زدم تو گردنش اونم بیهوش افتاد رو زمین..اون شب واسه اینکه مطمئن بشم دنبالم نیستن تا نزیکای ظهر رفتم خارج از شهر ولی خب تا اینجام کلی راه بود دستمم خون ریزی داشت..نصف روز بند اومده بود ولی با یه ضربه ی کوچیک باز خونریزی کرد..بعدم که اومدم خونه ولی بین راه کیوان بهم خبر داد که چی شده..فرداشم مدارک و از بین بردم به جز مدارکی که به شایان مربوط می شد..

– مدارکی که به تو ربط پیدا می کرد چی؟..اونا چی بودن؟..
با سر انگشت زد نوک بینیم و گفت: دیگه زیاد از حد سوال می پرسی..گفتم به وقتش همه چیزو بهت میگم..

خندیدم و تو همون حالت خمیازه کشیدم..
— خوابت میاد؟..
– خیلی..
— پس بخواب..

و انگشتاش و برد لا به لای موهام و سرم و نوازش کرد..لبخند رو لبام بود..و ذهنم پر بود از حرفای آرشام..
از وقتی قضیه رو برام تعریف کرده بود یه ترس خاصی نشسته بود تو دلم..
نگران بودم..نگران ِ آینده..
آینده ی مبهمی که انتظار هر دوی ما رو می کشید..

عصر شده بود ..تو بالکن نشسته بودم و چشمم به در بود تا ببینم کی باز میشه و آرشام میاد تو..حتی ظهر هم برنگشت خونه دل تو دلم نبود..

بی بی _ دخترم پاشو بیا تو سرما می خوری..
– نه بی بی منتظر آرشامم تا نیاد خیالم راحت نمیشه..
— مادراین که نشد کار..هر بار این پسر از این در رفت بیرون تو هی افتادی تو هُول و وَلا و یه چشمت به در بود و یه چشمت به ساعت که ببینی کی بر می گرده..ناهارم که درست و حسابی نخوردی دم غروبه دخترم هوا رو به خنکی میره مریض میشی بیا تو..

کف دستام و تو هم فشار می دادم..به هیچ کدوم از حرفای بی بی توجه نداشتم..دست خودم نبود نگران بودم..
چرا این همه استرس تمومی نداره؟..

بی بی _ بیا دخترم اینم از شوهرت..خداروشکر که صحیح و سالمه..
با دیدن ارشام تو درگاهه در عین ترقه تو جام پریدم..آرشام با این حرکتم مات سرجاش موند..نگاش که به چهره ی پریشونم افتاد اخماش جمع شد..اروم درو بست و اومد سمتم..

آرشام_ چیزی شده؟!..
نیم نگاهی به بی بی انداختم که با لبخند سرش و تکون داد و رفت تو : امان از این دل ِ عاشق..پروردگارا حکمتت و شکر..

همین که بی بی رفت، بدو رفتم سمت آرشام و اونم هاج و واج تو حیاط وایساده بود ..
تا بهش رسیدم خودم و پرت کردم تو بغلش..با تموم وجود بوی تنش و به ریه هام فرو بردم..اروم شدم..

چند لحظه که گذشت سرم و بلند کردم و نگاهم و دوختم تو چشماش..
آرشام با نگاهی متعجب محو چشمام شد..به روش لبخند زدم..با تموم عشقی که در خودم سراغ داشتم نگاش کردم..

آرشام_ تو امروز چت شده؟!..
با بغض رگبار جملات رو زبونم جاری شد..
– کجا بودی؟..چرا ظهر برنگشتی خونه؟..نمیگی دل من هزار راه میره؟..چرا به فکر من نیستی؟..چرا من ذره ای برات مهم نیستم که شده یه خبر بهم بدی بگی حالت خوبه؟…..

و باز محکم بغلش کردم جوری به خودم فشارش می دادم که اگه می خواست هم نمی تونست منو از خودش جدا کنه..
— برو حاضر شو..

با تعجب سرم و بلند کردم..همون لبخند همیشگی و رو لباش داشت..
— پس چرا معطلی دختر برو دیگه..من همینجا منتظرتم….راستی صبر کن……….

ازم جدا شد و رفت کنار حوض..یه بسته ی تقریبا بزرگ گذاشته بود اونجا..به قدری از دیدنش ذوق زده شده بودم که اصلا ندیدم وقتی اومده تو یه چیزی دستش بوده..

بسته رو داد دستم..
– این چیه؟!..
— برو حاضر شو ..
و به داخل خونه اشاره کرد..

با لبخند رفتم سمت خونه و جلوی در قبل از اینکه برم تو، برگشتم و نگاش کردم..کنار حوض ایستاده بود و دست به سینه با ژست خاصی منو نگاه می کرد ..
یه پالتوی مردونه و شیک ِ مشکی تنش بود که فوق العاده بهش می اومد..
*************************
توی بسته همه چیز بود..کیف..کفش..مانتو..شال ..شلوار..کلا یه ست کامل به رنگ سفید و آبی نفتی..
شال آبی نفتی و کفش هم ترکیبی از مشکی و آبی نفتی که یه جورایی اسپرت بود..سلیقه ش حرف نداشت..
نمی دونستم قراره کجا بریم..
فقط بی تاب این بودم که کنارش باشم..
حالا هر کجا که می خواست باشه..
************************
آرشام ماشین و کنار ساحل نگه داشت..دقیقا پشت یه صخره ی خیلی بلند..هر دو پیاده شدیم..
صدای دریا..شن وماسه های ساحل زیر پامون..صدای برخورد امواج دریا با صخره های کوچیک وبزرگی که سد راهشون شده بودن..
و خورشیدی که درحال غروب کردن بود..
همه چیز زیباست..خدایا خلقتت و شکر..این همه نعمت و برکتت رو شکر..از اینکه منو به عشقم رسوندی ازت ممنونم..از اینکه بین این همه مشکلات ما رو کنار هم نگه داشتی فقط می تونم بگم..خدایا شکرت..

هر دو رو به دریا و با نگاهی عمیق به غروب افتاب، کنارهم ایستاده بودیم..
— می خوام بدونم الان چه حسی داری؟..
نگاش کردم..باد نسبتا شدیدی شروع به وزیدن کرده بود..کم مونده بود شال از سرم بیافته..و ارشام رو به دریا ایستاده بود ولی نگاهش فقط به من بود..
حس می کردم الان..توی این لحظه ..چشمای سیاهش می تونه بیش از پیش به درونم نفوذ کنه..

– انگار که خوابم..مثل یه رویاست..وای آرشام رو ابرام به خدا..
و با ذوق دستام و زدم به هم و به دریا نگاه کردم..
با لبخند و پر از هیجان نگاه مجذوب کننده ش رو که عمیقا به من دوخته شده بود غافلگیر کردم و تا نگاه خندونم و رو خودش دید با همون لبخند چشم ازم گرفت..

— همیشه می گفتم زندگی ما ادما مثل یه خواب می مونه..به هر چیز که فکر کنیم به هر چی که تو ذهنمون بیش از بقیه پر و بال بدیم همون اتفاق می تونه روزی سرنوشتمون رو عوض کنه..

بهش نزدیک تر شدم..درست شونه به شونه ش..
با شیطنت گفتم: پس به این روزا هم فکر می کردی؟!..
نگام کرد..هیچی نگفت ولی همون نگاه برام کافی بود تا جوابم و ازش بگیرم..
لبخندم پررنگ شد..

– یه چیزی بپرسم؟!..
سر تکون داد..
به دریا نگاه کردم..

– چطور بگم..آخه می دونی..باید زودتر مطرحش می کردم ولی نشد..یعنی نتونستم..اون روز سر عقد خواستم بگم ولی به شدت اخمات و کشیده بودی تو هم و حتی نگامم نمی کردی ..اما حالا که می تونم باهات حرف بزنم تصمیم گرفتم تا دیر نشده بهت بگم..

با نگاهی جستجوگرانه تو چشمام، کامل برگشت طرفم و منتظر بهم چشم دوخت..
چند لحظه نگاش کردم و دوباره به دریا خیره شدم..
– چرا سرعقد عاقد گفت مهریه 1000 تا سکه است؟!..در صورتی که من از همه چیز بی خبر بودم..مگه نباید من قبول می کردم؟!..
— این موضوع انقدر برات مهمه که ذهنت و درگیر کرده؟..

جدی برگشتم و نگاش کردم..
– معلومه که مهمه..من نمی خواستم مهرم اینقدر زیاد باشه..همیشه از مهریه ی سنگین متنفر بودم و هستم..
خونسرد جوابم و داد..
— 1000 تا سکه برای من سنگین نیست..
– منظورمن این نبود..خودم نمی خوام اینقدر باشه..
— پس چی؟!..
– تا دیر نشده زنگ بزن به این حاج آقا مهدوی و بهش بگو من میام و رسما میگم که این مقدار مهریه رو نمی خوام..

باز همون غرور سنگین و تو چشماش دیدم..ولی اگه اسم من دلارام ِ که بلد بودم سرکوبش کنم..
— من حرف و عملم یکیه..تغییری توش نمیدم..
– ولی مهر حق منه منم میگم این همه رو نمی خوام..اصلا چرا هزار تا؟!..
— وقتی حاج آقا ازم پرسید منم اولین چیزی که به ذهنم رسید همین بود..دلیل خاصی نداشت..
– من این مهریه رو نمی خوام..

و با اخم صورتم و برگردوندم و به دریا خیره شدم..چند لحظه سکوت بینمون حکم فرما بود و تنها صدای امواج سهمگین قادر به شکستن این سکوت بودند..

فاصله ش و باهام کمتر کرد..دست به سینه با لحنی کاملا جدی………..
— حرف حسابت چیه؟..فکر نکنم تو این دوره دختری پیدا بشه که با مهریه ی سنگین مخالف باشه..

بدون اینکه نگاش کنم…………
– من با دخترای دیگه کاری ندارم..من خودم و دارم میگم که از مهریه ی سنگین بیزارم..اگه اون روز باهام خوب برخورد می کردی مطمئن باش جلوش و می گرفتم..ولی از طرفی به خاطر بی بی و عمومحمد سکوت کردم چون نمی خواستم ناراحتشون کنم..
— چرا ناراحت؟!..

پوزخند زدم..
– چون حتم داشتم تا موضوع رو بکشم وسط تو یه قشقرقی به پا می کنی..
روبه روم ایستاد..نتونستم چشمم و از روش بردارم..نگاهش می درخشید..این سیاهی چشما تو دلم غوغایی به پا می کرد..

— فکر کنم الان باید خوشحال باشم که همسرم روی من این همه دقیق و حساب شده شناخت پیدا کرده درسته؟..
لحنش یه جورایی خاص بود..بدون ذره ای غرور..اینو کاملا حس کردم..

اینکه من و رسما همسرش عنوان کرد باعث شد لبخند بزنم ..
ولی جلوی خودم و گرفتم..اونم که از رو نمی رفت همینجور ادامه می داد..
— می خوای طلاقت بدم باز بریم عقد کنیم اینبار تعیین مهریه رو بذارم به عهده ی خودت؟..اینجوری راضی میشی؟..

نگام و از تو چشماش گرفتم که مبادا بزنم زیر خنده..
— سکوت علامت رضاست؟..
فقط همون لبخند کمرنگ رو لباش بود..داشت منو وادار می کرد..
— زنگ بزنم حاج آقا؟..
نگاش کردم..
— واسه تغییر مهریه تو سند ازدواج..

دیگه نتونستم طاقت بیارم و ناخداگاه لبخند زدم..و با دیدن چهره ی خندونم نزدیک بود لبخندش پررنگ بشه که به لباش دست کشید وسرش و چرخوند ..سرش و تکون می داد و من بلند بلند می خندیدم..
بعد از چند لحظه لباش و به هم فشرد و نگام کرد..این چشما اخر منو می کشه..

– باشه من حرفی ندارم..فردا اول وقت ….خودمم حتما باید باشم؟!..
–نمی دونم ولی مطمئنا باید امضای خودت باشه..زیاد نباید از خونه بیای بیرون ولی حالا که این همه اصرار می کنی مجبورم همین یه بار و کوتاه بیام..

با لبخند نگاش کردم..
– خب بگو حاج آقا بیاد خونه ی عمومحمد..هر چی رو که لازم باشه امضا می کنم..
–موضوع رو باهاش درمیون میذارم..تا ببینم چی میشه..خب حالا نگفتی می خوای مهریه ت چی باشه؟

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...