ویژه کنید
عکس و تصویر **************************************************** رمان گناهکار قسمت بیست و چهارم این کلبه و همه ی اتفاقاتش، برامون بهترین ...

****************************************************

رمان گناهکار قسمت بیست و چهارم

این کلبه و همه ی اتفاقاتش، برامون بهترین خاطره ها رو رقم زد..جوری که دل کندن ازش برام سخت بود..
ارشام منو رو دست بلند کرد..دیگه هیچ دردی نداشتم ولی تبم هنوز پایین نیومده بود..
با لبخند نگاش کردم ولی اون با اخم حواسش به جلو بود….. – آرشام بذارم زمین یکی ببینه بد میشه.. — صبح به این زودی کسی این دور و اطراف نیست.. – می تونم راه برم..باور کن حالم خوبه.. تو چشمام نگاه کرد.. — درد نداری؟.. سرم و تکون دادم.. – نه..هیچی.. آروم گذاشتم زمین..دستش و گذاشت رو پیشونیم.. — ولی هنوز تب داری.. – مهم نیست..یه سرماخوردگی ساده ست.. همون موقع یه عطسه کردم.. دستم و گرفت.. — راه بیافت باید بریم درمانگاه.. هیچی نگفتم ودنبالش رفتم..وقتی اینطور بهم توجه می کرد دیگه رو زمین بند نبودم.. ماشین همون جایی بود که دیروز عصر پارکش کرده بود.. سوار شدیم و ارشام حرکت کرد.. ****************************** دکتر یه سرم برام تجویز کرد که همونجا برام تزریق کردن با چند تا آمپول وقرص و شربت…. تبم کمتر شده بود ولی هنوز احساس گرما می کردم.. بعد از اون رفتیم رستوران .. ارشام سفارش یه میز صبحونه ی مفصل داد.. حالا که سرحال تر شده بودم احساس گرسنگی می کردم..از همه مهمتر اینکه ارشام رو به روم نشسته بود و گرمی نگاهش و لحظه ای ازم دریغ نمی کرد.. صبحونه رو خوردیم و حرکت کردیم..فکر می کردم میریم خونه ی عمومحمد، ولی آرشام می رفت سمت شهر.. – مگه برنمی گردیم روستا؟.. نیم نگاهی بهم انداخت و در حالی که تموم حواسش به جاده بود گفت: یه کم ِ دیگه صبر کنی رسیدیم.. – کجا؟!.. جوابم و نداد و چند لحظه بعد رو به روی یه فروشگاه نگه داشت.. – پیاده شو.. اروم در ماشین وباز کردم و پیاده شدم..آرشام اومد و کنارم ایستاد..دستم و تو دستش گرفت و رفت سمت فروشگاه.. – اینجا اومدیم چکار؟!.. — صبر کن می فهمی.. رفتیم تو..یه فروشگاه پر از لباس و کیف و کفش..همه هم خوش دوخت و شیک .. بعد از اینکه با اصرار آرشام کلی خرید کردیم برگشتیم تو ماشین.. آرشام خریدارو گذاشت رو صندلی عقب و ماشین و روشن کرد.. – این همه خرید واسه چیه؟!..هر چی ازت پرسیدم گفتی بعد بهت میگم.. — من و تو در حال حاضر با هم زن و شوهر هستیم یا نه؟.. – خب اره..این چه سوالی ِ ؟!.. — اونوقت ما چه جور زن وشوهری هستیم که یه عکس دو نفر ِ از خودمون نداریم؟.. با تعجب نگاش کردم.. نگام کرد و به نشونه ی «چیه چرا ماتت برده؟..» سرش و تکون داد.. – سوالت یه کم غیرمنتظره بود..چرا اینو پرسیدی؟.. کنار خیابون زد رو ترمز و خم شد سمتم..از شیشه ی پنجره به بیرون اشاره کرد و گفت: واسه این.. مسیر نگاهش و دنبال کردم.. »« آتلیه و استودیو عکاسی شمیم »« با ذوق برگشتم و نگاش کردم.. – ای جـــونم یعنی می خوای دو نفری عکس بگیریم؟!.. با اخم شیرینی نگام کرد و گفت: تو این زمینه خیلی دیـــر می گیری .. پیاده شد.. ذوق داشتم..همچین پریدم پایین که یه کم کمرم درد گرفت.. — چکار می کنی؟..هنوز حالت کامل خوب نشده.. با لبخند نگاش کردم.. – عالیم..بهتر از این نمیشه….خب بریم دیگه.. خواستم برم سمت اتلیه که دستم و گرفت: کجــــا؟!..عجله نکن میریم هنوز لباسا تو ماشین ِ .. به محض اینکه لباسا رو برداشت دستم و دور بازوش حلقه کردم .. رفتیم تو ..3 تا دختر و 1 پسر هر کدوم مشغول یه کاری بودن.. انگار ارشام و می شناختن ..کلی تحویلمون گرفتن.. یکی از دخترا منو برد تو یه اتاق و گفت اماده شم.. لباسام و یکی یکی پوشیدم..مانتوم سفید بود..تا کمی بالاتر از زانو که یه کمربند چرم سفید هم تو قسمت کمرش کار شده بود..و شال و کیف دستی کوچیک و شیک به رنگ قرمز اتشین..کفشمم سفید بود با شلوار کتان سفید شیری.. از وقتی فهمیده بودم می خوایم عکس دو نفره بندازیم احساس می کنم حالم از قبل خیلی بهتر شده.. آرشام کت وشلوار مشکی براق گرفته بود با «پیراهن سفید شیری» و کراوات مشکی دودی.. این یه نشونه ی خوب بود.. آرشام همیشه از رنگای تیره استفاده می کرد اما حالا تصمیم گرفته بود از پیراهنی استفاده کنه که رنگش متضاد لباسایی بود که همیشه می پوشید.. با دیدنش توی اون کت وشلوار خوش دوخت، که هیکل چهارشونه ش و کیپ تو خودش جای داده بود خشکم زد..فوق العاده شده بـــــود.. هنوز کسی تو اتاق نیومده بود..چند بار نگاش و رو هیکلم چرخوند..رضایت و شیفتگی رو تو چشماش خوندم.. به طرفم اومد و رو به روم ایستاد.. تو چشماش زل زدم: بابا خوش تیــــپ…………و با دست یقه ش و مرتب کردم و دستام و گذاشتم رو سینه ش.. خودم و کامل بهش چسبوندم..خیره شده بود تو چشمام.. با شیطنت ابروهام و انداختم بالا و با لبخند گفتم: شوهر به این خوش تیپی رو خدا قسمت هر کس نمی کنه ها.. لبخند کمرنگی نشست رو لباش..رو گونه هاش چال افتاد.. با ذوق دستم و گذاشتم رو گونه ی راستش.. و چال اون یکی گونه ش و بوسیدم.. سرم و اروم کشیدم عقب..دستاش و دو طرف صورتم گذاشت ..سرش و اورد جلو..چشمام و بستم..لبای داغش و پشت پلکام حس کردم …. و اروم چشمام و بوسید.. صورتش و برد پایین و زیر گوشم گفت: تو دختر فوق العاده ای هستی..تلاش واسه دور شدن از تو بی فایده ست..از اینکه من و به خودم اوردی پشیمون نیستم.. به صورتم دست کشید.. – هیچ وقت به خاطر صورت زیبایی که داشتی سمتت کشیده نشدم..همیشه به رفتارت توجه کردم….و تو رو دست نیافتنی دیدم …………… صورتش و اورد نزدیک……………… اروم تر از قبل ادامه داد:همین منو و*س*و*س*ه کرد بهت نزدیک بشم و…….. صدای در باعث شد ناخداگاه از هم فاصله بگیریم……….. نفس تو سینه م حبس شده بود.. دستم و تو دستش گرفت..سرم و بلند کردم.. نگاهه گیرا و نافذش از همیشه قوی تر منو جذب خودش می کرد.. چند تا عکس دو نفره تو ژستای مختلف انداختیم.. قرار شد یه سری با فتوشاپ روشون کار بشه و بقیه رو اصلشون و بهمون بدن.. اون پسر ِ که معلوم بود مسئول اونجاست گفت تا عصر حاضرشون می کنه و تحویلمون میده.. **************************** بی بی اروم در و باز کرد.. با دیدن ما پشت در لباش به لبخندی پر از مهربونی باز شد.. در همون حال که درو کامل باز می کرد تا بریم تو گفت: الهی دورت بگردم مادر..خداروشکر که برگشتین..دیشب تا صبح خوابم نبرد..گفتم تو این بارون کجا موندین.. بغلش کردم و بوسیدمش.. – ببخش بی بی نگرانتون کردیم..نتونستیم برگردیم بارون شدید بود.. — می دونم مادر ..چون با آقا بودی خاطرم جمع بود چیزی نمیشه….بیاین تو هوا سرده.. داشتم کفشام و در می اوردم که بی بی رو به آرشام گفت: راستی پسرم مهمون داریم.. — کیه بی بی؟!.. صاف وایسادم..با نگرانی نگاش کردم ولی لبخند اطمینان بخشی رو لبای بی بی بود که تا حدی خیالم و راحت کرد.. – نگران نباش دخترم آشناست..می گفت اسمش کیوان ِ ..تو روستا عمومحمد و می بینه وسراغ آقای مهندس و ازش می گیره ……….. رو به آرشام گفت: پسرم یادمه که قبلا گفته بودی اگه همچین ادمی با این نشونی اومد پیشمون تو خونه راش بدیم ما هم اوردیمش اینجا..دیشب می خواست بیاد دنبالت ولی بارون می اومد، بنده خدا نتونست..مرتب می گفت یه کار مهم باهات داره..خیلی عجله داشت.. آرشام سرش و تکون داد و به من نگاه کرد.. رو به بی بی گفت: دلارام حالش زیاد خوب نیست دیشب سرما خورده مراقبش باشید .. بی بی زد رو دستش و منو نگاه کرد.. آرشام رفت تو اتاق.. بی بی – خدا مرگم بده دختر چرا نگفتی مریض شدی؟..برو تو..برو تو دخترم هوا سرده حالت خدایی نکرده بدتر میشه .. – بی بی خوبم..آرشام قضیه رو بزرگش کرده وگرنه چیزیم نیست.. دستش و گذاشت پشتم و رفتیم تو.. — حتما شوهرت یه چیزی می دونه که میگه مادر..برو تو اتاقت استراحت کن تا برم واسه ت یه سوپ خوشمزه و گرم درست کنم..یه استکان جوشونده که بخوری و استراحت کنی زود خوب میشی.. هر چی تعارف کردم قبول نکرد..خدا می دونه که چقدر دوسش داشتم..واسه همچین مادری حیفه که داغ عزیزش و ببینه.. ولی خب..هیچ کار خدا بی حکمت نیست.. — دیشب تا حالا گوشیت خاموش ِ ..واسه اولین بار ِ می بینم گوشیتو خاموش کردی..آرشام ما الان تو اوضاع درستی نیستیم..حواسمون جمع نباشه کارمون ساخته ست.. با شنیدن صدای مردی که برام غریبه بود فهمیدم همون کیوان ِ که بی بی در موردش به آرشام می گفت، حواسم جمع ِ اتاقی شد که هر دوی اونها اونجا داشتن با هم حرف می زدن.. آرشام_ خبری شده؟.. — اوضاع اونور ریخته بهم.. -آرشام_ تا دیروز صبح که باهات حرف می زدم همه چیز رو به راه بود.. — شایان واسه چند نفر مشکل درست کرده..شکوهی و تموم کارکنان ویلات و با خودش برده..تهدید کرده تا تو نیای ولشون نمی کنه..یکی از گروگانا که سنشم بیشتر ِ ظاهرا مشکل قلبی پیدا کرده ..بچه ها خبر دادن اگه به موقع نرسه بیمارستان تموم می کنه..توشون یه بچه هم هست..مثل اینکه بچه ی یکی ازخدمه هاست که اورده بوده پیش خودش.. آرشام با عصبانیت داد زد: به خدا با همین دستای خودم می کشمش کثافت ِ رذل و..این حیوون چرا دست بردار نیست؟.. — اون فقط تو رو می خواد..از طرفی، دلارام……………… آرشام_خفه شو کیوان.. دیگه ادامه نده.. — خیلی خب..باشه اروم باش..تو میگی چکار کنیم؟..بچه ها منتظر یه اشاره ی تو وایسادن همین که دستور بدی تمومه.. آرشام- که بعدشم اون بی همه چیز خیلی راحت مثل آب خوردن دخل اون بدبختا رو بیاره اره؟!..نه این راهش نیست.. — پس راهش چیه؟..می خوای خودت و تسلیمش کنی؟..لیاقت چنین ادمی فقط یه چیزه .. آرشام_ ولی قصد من یه چیز دیگه ست..شایان هنوز تاوان کارایی که کرده رو پس نداده.. — فعلا که یه عده ی دیگه دارن تاوانش و پس میدن..آرشام تو بد مخمصه ای افتادیم..از اینجا به بعدش دیگه به ما ربط پیدا نمی کنه..بذار……………….. آرشام_ خودت می فهمی چی داری میگی؟..اون ادما به خاطر من گیر شایان افتادن..نمی تونم ساده از این قضیه بگذرم.. — چکار می کنی؟.. آرشام_ از دلارام خیالم راحته اینجا جاش امنه..من و تو همین امشب بر می گردیم تهران.. این بازی ِ کثیف و خودم شروع کردم خودمم تمومش می کنم..هر چی دست رو دست بذاریم وضع از اینی که هست بدتر میشه.. — اما این کاری که می خوای بکنی یه ریسکه..بذار از راهش وارد شیم…. آرشام_ تنها راهش همینه..تا وقتی که شایان تاوان کارایی که کرده رو پس نده نمی خوام کاری بکنی.. –خیلی خب….اگه تصمیمت اینه منم حرفی ندارم..ولی چطور می خوای دلارام و راضی کنی؟!.. آرشام_..نمی دونم…. مات و مبهوت دستم و گذاشتم رو دهنم.. آروم عقب عقب رفتم و از در فاصله گرفتم.. پشتم خورد به دیوار.. چشمام پر از اشک شد.. بغض بدی تو گلوم نشسته بود که با شوک ِ شنیدن حرفاشون هر لحظه سنگین تر می شد..احساس خفگی بهم دست داده بود..خدایا..آرشام………. در اتاق باز شد .. آرشام تو درگاه ایستاد و با دیدن من توی اون حال و روز اولش با تعجب نگام کرد .. ولی خیلی زود به خودش اومد و.. به طرفم دوید.. شونه هام و گرفت ..با بغض و نگاه اشک الودم زل زدم تو چشماش.. – تـو….تو و دوستت داشتید چی به هم می گفتید؟..آرشام تو.. نتونستم جلوی خودم و بگیرم و صدای هق هقم بلند شد.. سرمو گذاشت رو سینه ش و سعی داشت ارومم کنه.. ولی چطور می تونستم اروم باشم؟.. آرشام با پای خودش داره میره تو دهن شیر.. می خواد تنهام بذاره و بره.. چطور می تونستم طاقت بیارم؟.. –هیسسسس..دختر اروم باش هنوز که چیزی نشده.. دستم و رو پیراهنش مشت کردم و صورتم و تو سینه ش فشار دادم.. – می خوای منو اینجا تنها ول کنی و بری ..آرشام نرو..اون عوضی خطرناکه هر کار ازش بر میاد…… همونطور که تو بغلش بودم راه افتاد سمت اتاق..اشکام و با دست پاک کردم.. کیوان و دیدم که تو درگاه ایستاده و با ناراحتی ما رو نگاه می کنه.. رفتیم تو و آرشام درو بست..هر دو تنها تو اتاق بودیم و به هیچ عنوان حاضر نبودم از تو بغلش بیام بیرون.. نشست رو زمین و منو تو اغوشش نگه داشت.. شال و از رو سرم برداشت و روی موهام و بوسید.. اروم گفت: چرا با خودت اینجوری می کنی دلارام؟..من که بهت گفته بودم باید این بازی رو تمومش کنم.. سرم و با شتاب از رو سینه ش بلند کردم.. زل زدم تو چشماش و تند تند با حالت عصبی گفتم: نه..من نمیذارم بری..تو گفتی گذشته ت و فراموش کردی می خوای به آیندمون فک کنی..گفتی که من برات مهمم پس نباید بری..باید پیشم بمونی.. — دلارام متوجهم تو الان تو وضعیت خوبی نیستی..وقتی اروم شدی حرف می زنیم.. با دست پسش زدم و از جام بلند شدم.. رو بهش با صدای بلند گفتم: چی چی رو اروم باشم؟..حتی اگه 10 سالم بگذره باز با رفتنت مخالفم..تو به من قول دادی..مرد و مردونه بهم گفتی تنهام نمیذاری..گفتی باهام می مونی.. بلند شد و رو به روم ایستاد..تموم مدت اخماش تو هم بود.. سعی کرد اروم حرف بزنه.. — هنوزم سر حرفم هستم..من هیچ وقت تنهات نمیذارم اینو بهت قول دادم ولی دیشب کنار اتیش وقتی از گذشته م برات گفتم اینو هم گفتم که باید به این بازی خاتمه بدم..الان جون چندتا ادم بی گناه تو خطره..اونم به خاطر من.. بازوهام و گرفت و خیره شد تو چشمام.. –دلارام خواهش می کنم درکم کن..من باید برم..نمی تونم بی تفاوت از این همه اتفاق بگذرم..من میرم ولی خیلی زود بر می گردم.. دستاش و پس زدم و با بغض گفتم: اگه برنگشتی چی؟..هان؟..اگه رفتی و اون کثافتا یه بلایی سرت اوردن چی؟…ما تازه دیشب ….. بغض تو گلوم باعث شد صدام بگیره ………. با هق هق زانو زدم و صورتم و تو دست گرفتم..چند لحظه بعد گرمای حضورش و کنارم حس کردم .. سرش و به سرم چسبوند و زیر گوشم با صدای لرزونی گفت: دلارام با خودت اینکارو نکن..اره می دونم ما دیشب رسما مال هم شدیم..ولی تو رو به همون خدایی که می پرستی قسمت میدم بهم فرصت بده کار نیمه تمومم و تموم کنم..تا کی باید مثل دوتا فراری، توی این همه تشویش و اضطراب زندگی کنیم؟.. اگه بهم اعتماد داری قبول کن تا با خیال راحت امانتیم و دست عمومحمد و بی بی بسپارم.. دستم و از رو صورتم برداشتم و با هق هق دور گردنش حلقه کردم.. برام سخته.. نمی تونم .. این کارش ریسک بود..یه ریسک ِ بزرگ.. حس بدی داشتم..حسی که هر لحظه قوی تر می شد.. سرم و بلند کرد و با دستاش صورتم و قاب گرفت..اروم اروم اشکام و پاک کرد .. – تو دختر محکمی هستی………. و با لبخند زل زد تو چشمام و ادامه داد: بیخود که انتخابت نکردم..زن ارشام باید قوی باشه.. یادت نره تو همون دختری هستی که به من امید ِ زندگی داد..حالا که دارمت چرا فکر می کنی روی زندگیم ریسک می کنم؟..من دیگه تنها نیستم، تو رو دارم ..پس برمی گردم.. محکم بغلش کردم..یک دم گریه م بند نمی اومد.. حرفاش می تونست ارومم کنه….ولی دلم.. تو دلم ترس بدی نشسته بود.. ترس از دست دادن کسی که همه ی دنیام بود.. شاید فقط یه حس باشه..اما………. خدایا می ترسم……….. *************************** از همون موقع که تصمیم به رفتن گرفت، ماتم گرفته بودم ..چشمام فقط اون و می دید..با زبون ِ بی زبونی با همون نگاه پر از غمم بهش می گفتم که نمی خوام بری.. متوجه می شد و سرش و به ارومی تکون می داد..می گفت نمی تونم..مجبورم که برم.. خواستم باهاش قهر کنم ..اما نتونستم.. دلم نمی اومد این دم رفتن دلخوری بینمون باشه.. گفتم قهر کنم به این بهونه می مونه ولی اون آرشام بود.. درسته..الان دیگه اون ادم سرد و خشک ِ قدیم نیست..محبت و درک می کرد و با عشق بیگانه نبود.. ولی هنوزم غرور ِ مختص به خودش و داشت.. همراه بقیه تو هال نشسته بودیم که آرشام کاملا نامحسوس با سر به اتاق اشاره کرد.. نگام و تو جمع چرخوندم..کسی حواسش نبود.. بی بی داشت تو استکانا چایی می ریخت..عمومحمد و کیوانم با هم حرف می زدن.. اروم از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق..چند لحظه بعد آرشامم اومد تو و آهسته درو بست.. رفتم پشت پنجره ودست به سینه به دیوار تکیه دادم..برنگشتم نگاش کنم.. ازش دلگیر نبودم اما……… راضی به رفتنشم نبودم..رو همین حساب دلم پر بود.. حضورش و پشت سرم احساس کردم..یه دستش و دور کمرم حلقه کرد و دست دیگه ش و گرفت جلوم.. تو دستش یه جعبه بود..با تعجب بدون اینکه حرفی بزنم سرم و چرخوندم و نگاش کردم.. به جعبه ی تو دستش اشاره کرد که یعنی بگیرش.. جعبه رو ازش گرفتم و اروم درش و باز کردم.. یه شیشه عطر بود..بیرون اوردم و بوش کردم..مات و مبهوت به شیشه نگاه کردم.. بوی عطر یاس!.. عطر ِ آرشام!…. حتی اون شب رو میز تو اتاقش شبیه این شیشه رو دیده بودم.. – این همون……. زیر گوشم زمزمه کرد: همیشه علاقه ی خاصی به گل یاس داشتم..از همون بچگی..عادت کرده بودم هر شب قبل از خواب کمی از این عطر تو اتاقم بزنم..باورت میشه بدون اون خوابم نمی برد..هر عادتی که داشتم و طی این 10 سال تونستم ترک کنم ولی اینو نه.. کمرم و محکم به خودش فشار داد ..شال و از رو سرم برداشت و موهام و بویید.. هرم ِ آتیش ِ نفس هاش که لا به لای موهام پیچید باعث شد چشمام و آهسته ببندم وسرم و کمی به عقب مایل کنم..چه حس خوبی بود.. ولی وقتی به این فکر کردم که تا 1 ساعت دیگه باید باهاش خداحافظی کنم اشک تو چشمام حلقه بست.. — تا وقتی برگردم هر شب قبل از خواب اینو بزن .. می خوام همیشه منو کنار خودت احساس کنی.. لرزش شونه هام و حس کرد..سرش و کنار کشید..شونه هام و گرفت و برم گردوند..با دیدن صورت خیس از اشکم اخماش تو هم رفت .. سکوت کرده بودیم..نگاهه خیره ی هردومون تو چشمای همدیگه بود.. سرم و زیر انداختم ..به شیشه ی عطر که تو دستام بود نگاه کردم.. انگشتش و گذاشت زیر چونه م و وادارم کرد سرم و بلند کنم.. نگام افتاد به گردنبند «الله» ای که تو گردنش بود.. خدایا خودت نگهدارش باش.. با پشت دست اشکام و پاک کردم..صورتش و به صورتم نزدیک کرد..زل زدم تو چشماش.. بوسه ی غیرمنتظره ای که رو لبام نشوند، وجودم سرما زده م رو گرم کرد.. لباش رو لبام بود که دست سردم و تو دستش گرفت..تنم داغ بود ولی دستام درست متضاد حرارت بدنم سرد و یخ زده بودن.. با عطش خاصی لبام و می بوسید.. شیشه ی عطرو از دستم گرفت و تو همون حالت که تو بغلش بودم دستش و برد پشت و شیشه رو گذاشت رو صندوقی که درست پشت سرم بود.. محکم بغلش کردم..چقدر بهش نیاز داشتم.. دستای آرشام دور کمرم حلقه شده بود و دستای من دور گردنش..سفت همو بغل کرده بودیم.. نفسای هردومون تند و نامنظم شده بود..و احساس گرمای شدید….داشتم می سوختم.. با عطش ازش جدا شدم و نفس زنون درحالی که نگاهه خمارم به لباش بود گفتم:آرشام..کم مونده دیوونه بشم..حس می کنم دارم تو کوره ای از اتیش می سوزم.. حال اونم دست کمی از من نداشت..نفساش که تو صورتم می خورد پوستم و می سوزوند.. گونه م و بوسید.. لباش و برد زیر گوشم و لاله ی گوشم و به دندون گرفت..یه حالی شدم..که اگه آرشام کمرم و محکم نگرفته بود افتادنم حتمی بود.. دستام و گذاشتم رو شونه هاش.. – آرشام، خواهش می کنم..الان اگه یکی درو باز کنه و…………. نذاشت ادامه بدم و.. به لبام مهر سکوت زد….شدیدتر از قبل منو بوسید و در همون حال کمرم و نوازش کرد.. عقب عقب رفت سمت در.. ولم نکرد..خواستم بکشم کنار نذاشت.. پشت به در ایستاد و همونطور که منو تو آغوشش داشت دستش و برد پشت و درو قفل کرد.. با بدبختی خودم و عقب کشیدم..زورش خیلی زیاد بود.. صورت هر دومون سرخ شده بود.. -چرا درو قفل کردی ؟…………. شونه هام و گرفت و چسبوندم به دیوار.. همونطور که زیر گردنم و نرم می بوسید با صدای ارومی گفت: زنمی، می خوام چند دقیقه باهات تنها باشم.. خندیدم وسرم و بالا گرفتم..چشمای خمارم و بستم.. پچ پچ کردم:خودخواه.. به همون ارومی جوابم و داد:شک داشتی؟…. لبخند زدم..صورتم و بوسید.. محکم به دیوار فشارم می داد..شدت بوسه هاش هر لحظه بیشتر می شد.. زیر گردنم و گاز گرفت.. -آخ.. دستاش و ستون کرد کنار سرم و تو چشمام زل زد..نفساش داغ بود..این گرما رو دوست داشتم.. هر جای صورتم و که می بوسید یه تیکه از جمله ش و به زبون می اورد.. — وقتی پیشت باشم نمی تونم جلوی خودم و بگیرم..چراش و نپرس چون خودمم نمی دونم..تا حالا اینجوری نشده بودم…………. با خنده شونه هاش و گرفتم..صورتش و به صورتم چسبوند.. -احساسمون متقابله.. سرش و برد عقب و نگام کرد.. با عطش.. با نیاز.. حتی با.. عشق.. همه رو از پشت حریری از اشک می دیدم.. با لحنی که تب و تاب و ازم می گرفت گفت: نمی دونی چقدر بهت نیاز دارم .. کمرش و گرفتم.. – پس چرا نمی مونی؟..منم بهت نیاز دارم .. گونه م و بوسید..صورت شو کنار نکشید.. — برای رسیدن به خوشبختی باید بهاش و هم پرداخت..خوشبختی ِ حقیقی آسون به دست نمیاد دلارام.. سکوت کردم..چی باید می گفتم؟..همه ی حرفاش و قبول داشتم.. فقط نمی دونستم با دلم چکار کنم؟.. – پس بذار منم باهات بیام..می خوام کنارت باشم.. سرش و عقب کشید..با اخم خیره شد تو چشمام.. با تحکم گفت: هیچ می فهمی چی میگی؟..من برای اینکه تو در امان باشی حاضرم از جونمم بگذرم اون وقت با دستای خودم تو رو به سمت آتیش هول بدم؟..برای اینکه دست اون عوضیا بهت نرسه همه کاری کردم..فقط برای اینکه تو رو داشته باشم..هنوزم تا اونجایی که بتونم نمیذارم کسی بهت اسیب بزنه.. یه قطره اشک از گوشه ی چشمم چکید.. اینبار این من بودم که برای بوسیدن عشقم پیش قدم می شدم.. اروم صورتم و جلو بردم..هیچ حرکتی نمی کرد..فقط تو چشمام زل زده بود و نگاهه عاشق ِ من به لبای کسی بود که از خودمم بیشتر دوسش داشتم.. لبام که لباش و حس کرد چشمام و بستم و…. بوسه ای از سر عشق..از روی قلبم..با تموم احساسم…. قلبم با هر تپش ِکوبنده ش این عشق و فریاد می زد.. خواستم عقب بکشم، نذاشت.. جوری لبم و بوسید که حتم داشتم جاش کبود میشه.. از هم فاصله گرفتیم..هر دو تو چشمای هم خیره شدیم.. لبای اون می لرزید..مال منم همینطور.. انگار می خواستیم چیزی رو زمزمه کنیم ولی نمی تونستیم.. من منتظر یه اشاره از جانب اون بودم .. تا داد بزنم که چقدر دوستش دارم.. دستش و به گردنش کشید و صورتش و برگردوند.. ناخداگاه لبخند زدم وسرم و زیر انداختم..هنوزم مغرور ِ..حتی تو این شرایط.. آرشام با همین غرور ِ محکمش ستودنی بود.. اروم و گرفته گفتم: میشه همینجا از هم خداحافظی کنیم ؟.. با تعجب نگام کرد.. اما نگاهش رو لبام میخکوب موند.. بهشون دست کشیدم..یه کم می سوخت.. با تردید رفتم سمت طاقچه وتو اینه به خودم نگاه کردم..لبام حسابی قرمز شده بود.. خندیدم و برگشتم نگاش کردم..به صورتش دست کشید و لبخند زد.. – خوبه پس بهونه شم جور شد..با این سر و وضع بیرون نیام بهتره.. فقط نگام کرد.. رفتم سمتش و رو به روش ایستادم.. – بهم قول میدی مواظب خودت باشی؟.. سر تکون داد که چپ چپ نگاش کردم و گفتم: نخیر اینجوری قبول نیست لفظی قول بده..مرد و مردونه.. با همون لبخند بازوهام و تو دست گرفت .. — هرجور که تو بخوای ..شرطشم اینه که قول بدی در نبودم بی تابی نکنی و فقط منتظرم باشی.. لبخندم پررنگ شد و چشمام و بستم و باز کردم.. – منتظرتم.. لباش و اورد جلو و به چشمام بوسه زد.. کنار پنجره ایستاده بودم و از پشت شیشه نگاش می کردم.. آرشام و عمومحمد و کیوان هر 3 بیرون ایستاده بودن و آرشام داشت با عمومحمد حرف می زد.. به پاکت توی دستم نگاه کردم..عکسایی که امروز صبح انداخته بودیم و آرشام قبل از رفتن اونا رو بهم داد.. و فقط یکی از عکسا رو از توش برداشت و گفت با خودش می بره.. هر دو توی عکس کنار هم ایستاده بودیم و دست چپ آرشام دور کمرم حلقه شده بود و من با لبخند دلنشینی تو دوربین نگاه می کردم در حالی که دست چپم رو سینه ی آرشام بود.. هیچ اخمی رو پیشونیش نداشت..چشماش خوشحال بود.. به تصویرش دست کشیدم.. عکس و به لبام نزدیک کردم و صورتش و بوسیدم.. اوردمش پایین و همزمان بیرون و نگاه کردم..با دیدنش در حالی که لای در ایستاده بود و نگاه مستقیمش سمت پنجره بود ضربان قلبم و شدیدتر از قبل تو سینه م حس کردم.. عکس و گذاشتم رو سینه م و شیشه ی پنجره رو جای صورت جذابش لمس کردم.. و نفهمیدم کی صورتم از اشک خیس شد.. یه چیزی رو زیر لب زمزمه کرد..نفهمیدم چی گفت.. با سر بهش اشاره کردم تا یه بار دیگه بگه.. ولی در جوابم فقط چشماش و بست و باز کرد ..و با لبخند کمرنگی سرش و تکون داد.. نگاش و ازم گرفت و به سرعت از در بیرون رفت.. ناخداگاه قلبم تیر کشید و دستم رو شیشه مشت شد.. در که بسته شد حس کردم توان ایستادن ندارم..زانوهام خم شد و همونجا زیر پنجره نشستم.. سرم و به دیوار تکیه دادم و در حالی که پاکت عکسا رو به سینه م فشار می دادم قطرات اشک خود به خود رو صورتم نشستند.. نخواستم جلوی خودم و بگیرم..دلم پر بود..داشتم دق می کردم.. راهی که داشت می رفت سرتا سرش پر از خطر و دلهره بود.. شایان نیت خوبی نداشت..شک نداشتم برای به دام انداختن آرشام نقشه های شومی داره.. فقط همه ی امیدم به خدا بود.. همه ش خودم و دلداری می دادم که آرشام می تونه از پسش بر بیاد.. صدای زنگ پیامک گوشیم بلند شد..تنم لرزید..انگار که مطمئن بودم خودشه.. تو همون حالت با بغض لبخند زدم و تند از جام بلند شدم.. گوشیم تو کیفم بود.. درش اوردم و با شوق خاصی به صفحه ش نگاه کردم.. شماره ش و همراه ِ اسمش که دیدم نزدیک بود جیغ بکشم که سریع با دست جلوی دهنم و گرفتم.. هنوز چند دقیقه بیشتر نیست ازم جدا شده ولی از نظرم زمان هر لحظه طولانی تر میشه .. دستم می لرزید.. پیامش و باز کردم.. « تو آرام آمدی نرم و بی صدا مثل قطره ای باران بر قلبم چکیدی به سان برف آرام آرام در من ذوب شدی تکه ای از وجودم شدی در این سنگستان نمی دانم تو را چه بنامم تو که امدی ارام شدم چیزی در درونم خواند.. زمزمه کرد.. این آغاز دوست داشتن است!!..» بارها و بارها پیامی که فرستاده بود و خوندم.. خدایا خواب نیستم؟!.. رویا نمی بینم؟!.. این پیام خود آرشام ِ !!.. انگشتام خود به خود رو دکمه های گوشیم لغزید.. لبخند رو لبام بود با این حال این بغض لعنتی دست از سرم بر نمی داشت.. خدایا اگه پیشم بود و این شعر و واسه م می خوند می مردمم نمی ذاشتم امشب بره.. محتاجش بودم.. محتاج ِ یه نگاه حتی شده با اخم و غرور.. بهش نیاز داشتم..به اغوش گرم ومهربونش.. خدایا تا برگرده چطور روزام و بدون اون شب کنم؟.. آروم آروم نوشتم: «آمدی مغرور بی کلام در نگاهت هزارمعما و برلبانت مهر خاموشی.. اندکی گذشت.. آرام آرام نزدیک شدی مغرور بی کلام کمی مهربان!! وعشق را به امانت به من دادی و دور شدی!!..» بدون مکث براش ارسال کردم.. گوشه ی لبم و از هیجان می جویدم و چشم از صفحه ی گوشیم بر نمی داشتم.. دستام یخ بسته بود.. چند لحظه بیشتر طول نکشید که جواب پیامم و داد.. « تا زنده م به همونی که امانت دادم دستت نیاز دارم..یه چیزی رو نتونستم با خودم ببرم..تا وقتی که برگردم مراقبش باش».. لبام و رو هم فشار دادم تا بغضم نشکنه.. منظور آرشام به قلبش بود!!.. قلبی پر از عشق رو پیش من به امانت گذاشته بود.. دوست داشتم جیغ بکشم و اسمش و بلند صدا کنم.. براش نوشتم: « یادت نره یکی اینجا چشم به راهته .. منتظرم نذار آرشام چون می دونم طاقتش و ندارم».. منتظر چشم به صفحه دوختم تا اینکه جوابش و برام فرستاد.. « شرطم و یادت نره».. لبخند پر از غمی نشست رو لبام.. انگشتام از سرما سر شده بود.. نتونستم گوشی رو تو دستام نگه دارم.. شرطت و فراموش نکردم آرشام… نه تا وقتی که تو قولت و فراموش نکنی.. ***************************** بی بی _ دخترم با خودت اینکارو نکن..صبح تا شب می شینی پشت این پنجره لب به هیچیم نمی زنی اینجوری از پا در میای مادر..بیا یه لقمه بذار دهنت رنگ و روت پریده..تو الان امانتی دست ما .. بیا مادر بیا بشین کنار من خودم واسه ت لقمه می گیرم..بیا.. با لبخند مصنوعی که سعی داشتم همونطور رو لبام حفظش کنم رو به بی بی با صدایی گرفته گفتم:به خدا نمی تونم بی بی..ازگلوم پایین نمیره.. — توی این چند روز سر جمع 3 وعده غذا هم نخوردی دخترم..همین امروز و فرداست که شوهرت برگرده و وقتی تو رو توی این حال و روز ببینه نگران میشه ..تو که اینو نمی خوای مادر.. صاف تو جام نشستم و با ذوق و شوق ِ خاصی گفتم: عمومحمد ازش خبر گرفته؟..بی بی تو رو خدا اگه چیزی هست به منم بگید.. اومد و کنارم نشست..سرم و به سینه ش گرفت و نوازشم کرد.. — نه دخترم..نه عزیز مادر..اروم باش…. چونه م از بغض لرزید..دیگه این بغض برام عادت شده بود.. حتی با گریه های شبانه و اشک ریختای تو خلوت ِ پر از تنهایی و انتظارهم نتونستم اونو بشکنم.. چقدر سخته که از حال عشقت بی خبر باشی و فقط انتظار بکشی.. گوشیش خاموش بود..می دونستم نباید روشن بذاره ولی دلم که این چیزا سرش نمی شد.. بی بی _ غصه نخور دخترم..میدونم بی قرار ِ شوهرتی..به وَالله اگه خبری ازش داشته باشیم بهت میگیم..دارم غم تو چشمات و می بینم…می دونم تو گلوت بغض نشسته عزیز ِ دلم..ولی طاقت بیار..این انتظار کشیدنا رسم عاشقی ِ..برای سلامتیش دعا کن دخترم..با اون دل پاک و مهربونت از خدا بخواه شوهرت وصحیح و سالم بهت برگردونه..تو عاشقی، اونم خاطرت و می خواد دلاتون به هم راه داره مادر..تو غصه بخوری اونم این غم و حس می کنه..به خاطر خوشبختی و آسایشتون خطرو به جون خریده پس تو هم کمکش کن..با دعا..با صبر.. منتظرش بمون دخترم…. با گریه سرم و رو سینه ش تکون دادم .. – بی بی تک تک ِحرافت و قبول دارم..ولی به خدا سخته..هر لحظه که می گذره و اون بر نمی گرده انگار یکی داره بند بند ِ وجودم و از هم پاره می کنه…. صدای بی بی هم بغض داشت.. روی سرمو بوسید.. بی بی _ می دونم دخترم..اما چکار کنیم چاره ای جز صبر نداریم..خدا شاهده آقا رو مثل پسر خودم می دونم..از وقتی رفته هر شب سر نماز دارم واسه ش دعا می کنم و دو رکعت نماز به نیت سلامتیش می خونم..ولی بازم خدا بزرگه ..صلاح همه ی مارو اون بهتر از هر کس می دونه دخترم.. ************************** داشتم موهام و شونه می زدم که نگام به کبودی گردنم افتاد که حالا یه رد کمرنگی ازش باقیمونده بود.. یاد اون روز افتادم که می خواستیم خداحافظی کنیم.. می دونم تموم اونکارا رو کرد تا کمتر غصه بخورم..تا یادم بره که جدایی تا چه حد سخته.. ولی یادم که نرفت هیچ با وجود اون همه نزدیکی بیشتر از قبل دلتنگش شدم.. به گردنم دست کشیدم..عکسمون تو طاقچه بود..برش داشتم و به صورتش نگاه کردم.. آخه تو کجایی آرشام؟!.. چرا خبری از خودت بهمون نمیدی؟!.. می دونم ناچاری ولی بی انصاف به فکر منم باش که اینجا دارم دق می کنم.. کارم شده هر لحظه و هر ثانیه چشم بدوزم به این درتا ببینم کی میای تو.. اینبار قسم می خورم که برگردی تموم عشق و احساسم و به پات می ریزم.. فقط برگرد…. بی بی از تو حیاط صدام زد..عکسش و بوسیدم و گذاشتمش تو طاقچه.. روسریم و سرم کردم و رفتم تو بالکن .. کنار حوض داشت ماهی می شست.. – جانم بی بی..کارم داشتی؟.. — جونت سلامت دخترم.. دستم بنده، اون قابلمه کوچیکه رو از تو آشپزخونه واسه م میاری؟.. با لبخند سرم و تکون دادم و راه افتادم سمت آشپزخونه.. در کابینت و باز کردم.. تو جا ظرفی کنار سینک و هم نگاه کردم ..اونجا بود.. برش داشتم و برگشتم تا از در اشپزخونه برم بیرون که یه دفعه درد بدی رو تو سینه م حس کردم.. یه دردی که همراهش حس بدی رو بهم القا کرد.. قابلمه از دستم افتاد رو زمین و از صدای برخوردش با زمین بی بی هراسون خودش و به اشپزخونه رسوند و با نگرانی تو درگاه ایستاد.. دستم رو سینه م مشت شد.. احساس خفگی بهم دست داد.. حس می کردم دردم از یه چیز دیگه ست..یه حس بدی داشتم.. انگار که بخواد یه اتفاق بد بیافته.. بی بی _ یا ابوالفضل..خدا مرگم بده دخترم چت شده؟.. نمی تونستم حرف بزنم..سرم گیج می رفت..با اون یکی دستم سرم و چسبیدم و بدو از آشپزخونه زدم بیرون..تلو تلو می خوردم.. داشتم خفه می شدم..انگار راه تنفسم بسته شده بود.. لب حوض زانو زدم و مشتام و پر از اب کردم و به صورتم پاشیدم..سرد بود و همین سرما تونست واسه م یه شوک باشه.. با یه نفس بلند راه تنفسم باز شد.. بی بی با گریه کنارم نشسته بود و کمرم و ماساژ می داد.. نفسای بلند و نامنظم می کشیدم..پشت سر هم.. بی بی _دلارام..دلارام مادر حالت خوبه؟..دخترم دارم سکته می کنم تو رو به «علی» جوابم و بده.. دستم و بالا اوردم وبهش اشاره کردم خوبم.. ولی خوب نبودم.. تو سینه م تیر می کشید و انگار یکی با شدت داشت به گلوم چنگ می نداخت.. ناخداگاه از جام بلند شدم و به سمت خونه دویدم..بی بی از پشت سر با صدای بلند صدام زد ولی من بی توجه و هراسون رفتم تو خونه.. دنبال گوشیم می گشتم.. دنبال یه راه ِ امید.. بالاخره پیداش کردم..چشمام تار می دید ..شماره ش و گرفتم.. « دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..» با نفرت از شنیدن این صدای عذاب اور که توی این مدت مرتب تو سرم تکرار می شد گوشی رو انداختم کنار…. به دیوار تکیه دادم و زانوهام و بغل گرفتم.. سرم و گذاشتم روشون و صدای هق هقم بلند شد.. دست نوازش گر ِ بی بی و رو سرم حس کردم.. — دخترم داری منو می ترسونی..تو که حالت خوب بود………. بغلش کردم و با گریه نالیدم: بی بی حالم خوب نیست..یه حس بدی دارم..نمی دونم چیه ولی ….می ترسم بی بی..می ترسم.. پشتم و نوازش کرد.. با حرفا و دلداریاش مثل همیشه سعی داشت ارومم کنه.. ولی اینبار فرق داشت..هیچ جوری اروم نمی شدم.. نمی تونستم.. انگار که دست خودم نبود.. اروم لای چشمام و باز کردم..سرم بدجور درد می کرد..دستم و گذاشتم رو پیشونیم و با درد اخمام و جمع کردم..
با شنیدن صدای بی بی و عمومحمد سرم و چرخوندم سمت در..
لای در باز بود..

عمومحمد_ دختر بیچاره حق داره..
بی بی _ نمی دونی چقدر گریه کرد..پریشون وسرگردون از در اشپزخونه زد بیرون و رفت لب حوض نشست تند تند به صورتش اب زد ..انگار نفسش بالا نمی اومد..می خواست به شوهرش زنگ بزنه ولی خاموش بود جواب نمی داد..از همون موقع تا حالا که چشم رو هم گذاشته یا داره تو خواب اسمش و صدا می زنه یا با ترس می پره و رو صورتش عرق می شینه..نذر کردم آقا صحیح و سالم برگرده و این دختر دلش اروم شه..به خدا وقتی تو این حال و روز می بینمش دلم اتیش می گیره..
عمومحمد _ خدا بزرگه بی بی.. نگران نباش….

صدای زنگ در بلند شد..تو جام نشسته بودم..سرم و چرخوندم سمت پنجره..
پتو رو کنار زدم و بلند شدم..نای راه رفتن نداشتم..
تو درگاه ایستادم..فقط بی بی تو هال وایساده بود..

– بی بی کی در می زنه؟..
— دخترم بیدار شدی؟..حالت خوبه؟..
– خوبم بی بی..کی بود؟..
— چی بگم مادر؟..نمی دونم..عمومحمد رفته ببینه کیه ..

راه افتادم سمت راهرو..درو باز کردم و رفتم تو بالکن..
بی بی _ اینجوری نرو دخترم الان عرق داری سرما می خوری..لااقل مانتوت و بپوش..
سرمو به طرفین تکون دادم که یعنی نه نمی خواد..
گره ی روسریم و که داشت باز می شد محکم کردم..

عمومحمد درو باز کرد..نتونستم ببینم کیه چون لای در ایستاده بود..چند لحظه بعد عمومحمد رفت کنار و کسی که پشت در بود اومد تو..

با تعجب به ماموری که لباس فرم سبز رنگ تنش بود نگاه کردم..
پله ها رو یکی یکی طی کردم و رفتم سمتش..بی بی پشت سرم اومد..

اون مامور که یه مرد حدودا 37،38ساله بود داشت با عمومحمد حرف می زد که با دیدن من ساکت شد ..
— سلام .. ببخشید مزاحمتون میشم………….
و به پرونده ای که تو دستش بود نگاه کرد و سرش و تکون داد: خانم دلارام امینی درسته؟..

با تعجب نگام و بین عمومحمد و اون مامور چرخوندم..
-بله..خودم هستم..چی شده؟..
— شما با اقای آرشام تهرانی چه نسبتی دارید؟..

تو دلم یه جوری شد..
هر لحظه با سوالاتی که می پرسید بیشتر می ترسیدم..
– معذرت می خوام ..میشه…………
هنوز جمله م کامل نشده بود که سرش و تکون داد و گفت: بله بله متوجه هستم..
و کارتی رو از تو جیبش بیرون اورد و رو به من گرفت..نگاش کردم..

— سرگرد فروزش از اداره ی مبارزه با مواد مخدر….
کارت و برگردوند تو جیبش .. تو پرونده نگاه کرد..
— حالا میشه بدونم نسبت شما با اقای آرشام تهرانی چیه؟..

اب دهنم و قورت دادم..گلوم می سوخت..
بی بی کنارم ایستاد و دستم و گرفت..فهمید حالم خرابه..
– من همسرشم..چی شده؟!..
عمومحمد _ بریم تو اینجا سرده، دخترمم حالش خوب نیست..

سرگرد به نشونه ی موافقت سرش و تکون داد و پشت سر عمومحمد راه افتاد ..به بی بی نگاه کردم..
–آروم باش عزیزم ایشاالله که خیر ِ ..
سرم و تکون دادم..اما دلم گواهه بد می داد..
بی بی دستم و گرفت و رفتیم تو..
*****************************
سرگرد_ همسر شما به همراه شخصی به نام کیوان شجاعی دقیقا 5 روز پیش از شمال به سمت تهران حرکت کردند درسته؟..
بهت زده نگاش کردم..
– شما.. اینا رو از کجا می دونید؟!..
— براتون توضیح میدم..شما همایون شایان و برادرزاده شون ارسلان شایان رو می شناسید؟..
-بـ..بله..چطور؟!..

— ما الان مدتهاست شایان و دار و دسته ش و زیر نظر داریم..توضیح بیشتری نمی تونم بدم متاسفم فقط تا جایی که بدونم به شما مربوط میشه رو میگم ..
کیوان با ما همکاری می کرد و به کمک اون مدارک نسبتا قابل توجهی رو بر علیه شایان در دست داشتیم..ولی این مدارک برای گیر انداختن شایان کافی نبود..
اسنادی که به کمک اونها می تونستیم برای دستگیری باند شایان اقدام کنیم تنها در دست شوهر شما یعنی آقای تهرانی بود..
ولی متاسفانه ایشون با ما چندان همکاری نکردند..چون اصرار داشتند که دیگه کاری با شایان ندارن ..
ولی ما به اون مدارک نیاز داشتیم..کیوان همون شب با همسر شما این مسئله رو در میون میذاره منتهی ایشون بازم قبول نمی کنند..
ظاهرا مقصودشون تنها انتقام از شایان و برادرزاده ش بوده که ما کاملا در جریان این موضوع قرار نداشتیم..ما هم منتظر موقعیتی بودیم تا بتونیم اون مدارک و به دست بیاریم..
اون شب اونها به دیدن شایان میرن..کسی که 8 نفر ادم بی گناه رو گروگان گرفته بود اون هم به خاطر شوهر شما..
شایان با وجود همسرتون اونها رو ازاد نمی کنه و خواسته ش و به اقای تهرانی میگه..اون هم مبنی بر اینکه مدارک و اسنادی که شوهرتون در دست داشته بعلاوه ی دختری به اسم دلارام رو به اون تحویل بده..
ما از طریق کیوان و فرد نفوذی که در بین اونها داشتیم از راه غیرمستقیم متوجه قضایا بودیم..
ظاهرا همسرتون وقتی درخواست شایان رو می شنوه کنترلش و از دست میده و با هم درگیر میشن..
و این درست تو زمانی اتفاق میافته که ما اماده ی اجرای عملیات بودیم..برای نجات جون اون 8 نفر..
که با شنیدن صدای گلوله بدون ذره ای درنگ ساختمون و محاصره کردیم..
شوهر شما به کمک کیوان اون 8 نفر رو فراری دادند که بچه های ما اونها رو با ماشین از اون محل دور کردند..
کیوان و همسرتون هنوز داخل ساختمون بودند..یه ساختمون قدیمی تو دورافتاده ترین نقطه از تهران..
تو درگیری که بچه های ما با ادمای شایان داشتن ما متوجه شدیم که کیوان و شوهر شما پشت ساختمون موفق به فرار میشن ولی با این وجود یک ون مشکی که متعلق به افراد شایان بوده اونها رو تعقیب می کنه..
توی این عملیات همایون شایان درست زمانی که قصد فرار داشته به دست افراد ما کشته میشه..
ولی ارسلان فرار می کنه..
از طریق ردیابی که تو ماشین کیوان جاساز کرده بودیم تونستیم پیداشون کنیم اما…………..

سکوت کرد..با دقت گوش می دادیم …
چرا دیگه حرفی نمی زنه؟..
د لامصب یه چیزی بگو دیگه طاقت ندارم..

یه پاکت پلاستیکی رو گذاشت جلوم..با تعجب نگاش کردم..
— وسایل داخل این پاکت و می تونید شناسایی کنید؟..

نمی دونم چرا دستم می لرزید..می خواستم برش دارم ولی انگار یکی جلوم و می گرفت..اب دهنم و قورت دادم تا از سوزش گلوم کم بشه ولی با این کار بغضم سنگین تر شد..
دست سردم و دراز کردم و پاکت و از رو زمین برداشتم..
لازم نبود درش و باز کنم محتویات توش کاملا مشخص بود..
مات و مبهوت نگاهم و روشون گردوندم..
خدایا ..نـــه..

حلقه ی آرشام..
پلاک «الله» ای که اون شب تو کلبه بهش هدیه دادم..
ساعت مچیش..
فندک زیپویی که همیشه با خودش داشت..
و یه سری مدارک که نصفشون سوخته بود..

-ایـ..اینا..اینا همه شون..اینا متعلق به همسرمه..این گردنبند ارشام ِ ..اینا..اینا دست شما چکار می کنه؟!..این مدارک چرا سوخته؟!..

صدام که با بغض گرفته بود هر لحظه بلندتر می شد..
بی بی دستم و گرفت و زمزمه کرد اروم باشم….نمی تونستم..
مغزم به کل قفل کرده بود..

سرگرد _ خانم امینی لطفا اروم باشید..من همه چیزو با جزئیات براتون توضیح دادم تا در جریان اتفاقات قرار بگیرید..قصد بازجویی از شما رو هم نداشتم وگرنه ازتون می خواستم با من به اداره بیاید..پس……….

بلند گفتم: تو رو خدا حرفتون و نپیچونید..راست وحسینی بگید چی به سر ارشام ِ من اومده؟..تو رو قرآن، مگه حال و روزم و نمی بینید؟..

عمومحمد_ دخترم اروم باش بذار جناب سرگرد حرفش و بزنه..
رو بهش با بغضی که چیزی تا شکستنش نمونده بود گفتم: چطور اروم باشم عمومحمد؟..ببینید..
رو به بی بی پاکت و گرفتم و تکونش دادم……….
– بی بی نگاه کن اینا وسایل ِ آرشام ِ ..این همون حلقه ای ِ که شما سر عقد بهمون دادید..بی بی تو رو خدا نگاه کن..این همون گردنبندی ِ که بهش دادم..خودم با دستای خودم «الله» و به گردنش بستم بی بی..گفتم می خوام اسم «خدا» همیشه همرات باشه..

صدای هق هقم بلند شد..پاکت و تو دستام فشار دادم..
بی بی سرم و تو اغوشش گرفت ..اونم گریه می کرد..
تموم حالات و رفتارم عصبی بود..

سرم و از تو سینه ش بیرون اوردم و رو به سرگرد که اخماش و کشیده بود تو هم و با ناراحتی به زمین نگاه می کرد گفتم: بگید..بگید من ارومم..به خدا حتی گریه م نمی کنم..فقط بگید..بذارید خیالم راحت شه..

و با حرص اشکام و پاک کردم..اروم و قرار نداشتم..نمی فهمیدم دارم چکار می کنم..
سرگرد_ شما حالتون خوب نیست خانم، بذارید……

داد زدم: من خوبم..شما فقط به من بگید چی به سر شوهرم اومده؟..فقط همین..می خوام بدونم..
سرش و تکون داد: باشه..من فقط به وظیفه م عمل می کنم..متاسفانه باید بگم توی مسیر راننده که کیوان بوده توسط افراد داخل ون تیرمی خوره..در جا تموم می کنه چون گلوله به سرش اصابت می کنه..خارج از شهر بودن و کنار جاده ی باریکی که سینه ی کوه بوده پرتگاه های بلند و خطرناکی قرار داشته..همون موقع که شلیک میشه ماشین منحرف میشه سمت چپ و…..ماشین تو دره سقوط می کنه..و میانه ی راه اتیش می گیره و هر دو سرنشین خودرو ………………….

با حمله ی عصبی که بهم دست داد جیغ کشیدم و پاشدم..فریاد می کشیدم مرتب می گفتم :نــــه..این دروغه..آرشـــــام..

تو سر و صورتم می زدم..به صورتم چنگ می نداختم..گریه می کردم و به خدا شِکوه می کردم..
بی بی با گریه سریع اومد سمتم …

سعی داشت دستام و بگیره ولی نمی تونست از پسم بر بیاد..هیچ کس جلودارم نبود..از ته دل جیغ می کشیدم و داد می زدم..

کف هال زانو زدم و رو به زمین خم شدم..دستم و رو سینه م مشت کرده بودم و با صدای بلند اسمش و صدا می زدم..


عمومحمد اومد کمک بی بی ..پسش زدم و با مشت به زمین کوبیدم..
صدای عمومحمد و سرگرد تو گوشم می پیچید ولی تو حال خودم نبودم..صدای هق هقم گوش فلک وکر می کرد..صدای شیون زاریم همه ی خونه رو برداشته بود..ضجه می زدم و اسم خدا رو همراه ِ آرشام صدا می زدم..

سرگرد_ هر دو جنازه الان تو سردخونه ن..می تونید فردا صبح اقدام کنید..لازم به ذکر ِ که هر دو به طرز فجیعی سوختن..از روی مدارک و لوازمی که همراه داشتن تونستیم شناساییشون کنیم..
همراه اقای تهرانی این وسایل بود..گردنبند دور گردنش بود و حلقه هم به انگشتش..اون فرد نفوذی هم تایید کرده که جنازه ها متعلق به کیوان شجاعی وآرشام تهرانی ِ چون زمان وقوع حادثه توی اون ون بوده و با چشم همه چیز و دیده، شهادت داده..
حتی دیده که شوهر ایشون سعی داشتن مسیر ماشین و از سمت دره منحرف کنند ولی متاسفانه موفق نمیشن..
اون دریاب برای پیدا کردنشون تا زمانی به ما کمک کرد که ماشین اتیش نگرفته بود….بهتون تسلیت میگم……….

همونطور که رو به زمین خم شده بودم کمرم و تا نیمه راست کردم و سرم و بلند کردم..
با گریه و ضجه به بی بی نگاه کردم..
– بی بی بگو که اینا هیچ کدومش حقیقت نداره…آرشام ِ من زنده ست..اون نمرده..برمی گرده..قسم خورد بر می گرده..وقتی خواست بره بهم قول داد..

بی بی با هق هق بغلم کرد….
– بی بی خودش گفت..گفت میاد..گفت تنهام نمیذاره..بگو که اینا همه ش یه کابوسه..من خوابم مگه نه؟!……
ازته دل جیغ کشیدم..آرشــــــــام…..
خدایا این چه بخت و اقبال ِسیاهی ِ که من دارم؟..چرا نباید یه لحظه توی این دنیا رنگ خوشبختی رو ببینم؟..خدایا بیچاره تر از اینم نکن..خدایــــــا………

— عزیز ِ دل ِ بی بی اروم باش..داری خودت و از بین می بری..دخترم اینکار و نکن..به خاطر ِ بی بی…….
از بس جیغ کشیده بودم و به سر و صورتم زده بودم که دیگه جون نداشتم حرف بزنم..حتی نا نداشتم لای چشمام و باز نگه دارم..
-آ..آرشام ..آرشام زنده ست..می دونه هنوز چشم به راهشم..قول داد چشم به رام نذاره..ای کاش ..می مُردم..می مُردم و.. نمی ..نمی ذاشتم ..بره..بی..بی..من..نمی…………

تو بغل بی بی اروم اروم چشمام بسته شد و تاریکی چون پرده ای سیاه جلوی چشمام و گرفت..
دیگه متوجه اطرافم نبودم..
هر چی که بود فقط..
سیاهی ِ محض بود.. اروم لای چشمام و باز کردم..
تو سرم احساس سنگینی می کردم..
دیدم تار بود ولی کم کم بهتر شد..با ناله چشمام و چند بار بستم و باز کردم..
گیج و منگ نگاهم و اطرفم چرخوندم..

با تعجب به سرمی که تو دستم بود نگاه کردم..
من کجام؟!..
هنوز کامل حواسم جمع نشده بود که در اتاق آهسته باز شد..
با دیدنش تنم لرزید..قلبم بی امان تو سینه م می تپید و هجوم اشک رو به چشمام حس کردم..

نا نداشتم صداش کنم..حالم اصلا خوب نبود..
با همون لبخند همیشگیش بهم نگاه می کرد..خواستم اسمش و زمزمه کنم نتونستم..
تو جام نیمخیز شدم که با قدم هایی بلند و شتابزده خودش و بهم رسوند..
کنارم ایستاد و دستم و تو دستش گرفت..ولی…..دستاش…. سرد بود!..

نگاش کردم..بهت و ناباوری رو تو چشمام خوند..هنوزم همون لبخند و رو لباش داشت..
اب دهنم و قورت دادم تا بغضم و رد کنم ولی نشد..
لبام لرزید..ازهم بازشون کردم..
-آ..آرشا..آرشام….آرشام..آرشام تو…….تو………

دوست داشتم بلند صداش کنم اما نتونستم..
رو صورتم خم شد..ناخداگاه چشمام و بستم..اشکام خودسرانه رو صورتم جاری شدن..
لباش و به پیشونیم چسبوند..
سرد بود!..
حتی بوسه ای که رو پیشونیم زد..

تنم با همون بوسه یخ بست..دستام شروع کردن به لرزیدن..تو دستش گرفت..چشمام و باز کردم..
تنش سرد و نگاهش سوزان بود..اما چرا این گرما رو حس نمی کنم؟!..سرمای دستاش این اجازه رو بهم نمی داد..

زمزمه کرد..اروم ..
با نگاهی شفاف و نافذ مثل همیشه..
–شرطمون و یادت رفت؟..

خواستم لبخند بزنم و بهش بگم نه..نه تو دیگه پیشمی و به قولت وفا کردی پس پاش وایسادم..
ولی نتونستم..فقط نگاش کردم..با چشمایی که سیل غم و تنهایی رو به رخش می کشید..تا بدونه توی این مدت چی کشیدم و تو تنهاییام چقدر اشک ریختم ..
به صورتم دست کشید..اشکام و پاک کرد..
— نذار این چشما اینطور بباره ..این اشکا..هیچ وقت لایقشون نبودم………..
نتونستم بیشتر از اون ساکت بمونم ..بغضم هنوز سر جاش بود..
صدام پر از گلایه شد..
پر از شِکوه و شکایت..

-آرشام..آرشام تو..تو..تو زنده ای..تو برگشتی..پس همه ش دورغ بود….آرشام ِ من سالمه…………..
حواسم به سرم ِ توی دستم نبود و تو همون حالت محکم بغلش کردم..
دستم سوخت و درد گرفت ولی بی خیال فقط خودم و تو اغوشش حس کردم..

تندتند پشت سر هم با گریه باهاش حرف می زدم..
-سر قولت موندی..مرد و مردونه گفتی میای پیشم و تنهام نمیذاری..ازت ممنونم..خدایا ازت ممنونم……….

پشتم و نوازش کرد..صداش به همون ارومی بود..
— محکم باش دلارام..سعی کن با تموم اتفاقات کنار بیای..من خواستم با سرنوشت بجنگم ولی نتونستم..می دونم سخته ولی من همیشه کنارتم..فکر نکن تنهات گذاشتم و زیر قولم زدم..منو توی قلبت حس کن..

سرم و از رو سینه ش بلند کردم..تو چشماش خیره شدم..
با ترس و وحشت خاصی سرم و تکون دادم و گفتم: نه..تو دیگه برگشتی ..من تنها نیستم ارشام تو پیشمی..بگو که همه ش یه کابوس بود..بگو اون همه ضجه و التماس وَهم و خیال بود..آرشام پیشم می مونی مگه نه؟….

نگاهه ملتمسانه م و تو چشمای سیاه و جذابش دوختم..نگام کرد و بعد از چند لحظه با آه عمیقی که از سینه ش بیرون داد سرم و به سینه ش گرفت..
نوازشم کرد و رو موهام و بوسید..
— همیشه پیشتم دلارام ..همیشه..همیشه……………..

صداش بارها و بارها تو سرم تکرار شد..قلبم با همون یه جمله اروم گرفت..چشمام و رو هم فشار دادم و لبخند زدم..
نمی دونم چی شد..
یه حسی داشتم..
یه حس عجیب و تلخ..
احساس خلاء می کردم..
تنم سرد شد..
چشمام سنگین شده بود و نمی تونستم پلکام و تکون بدم..
صداها..
نجواها..
تو سرم سوت می کشید..
از این همه هیاهو..

— دلارام..دخترم چشمات و باز کن..تو رو به خدا چشمات و باز کن عزیز دلم..
پلکام لرزید..زیر لب یه چیزی رو زمزمه می کردم.. انقدر آهسته که حتی خودمم نمی شنیدم..

— اقای دکتر ..خانم پرستار دخترم داره بهوش میاد..پلکاش لرزید..
چشمام و آهسته باز کردم..تار می دیدم..بستمشون..
بعد از چند لحظه صدای یه مرد و شنیدم..

— خانم امینی..صدای منو می شنوید؟..
اروم چشمام و باز کردم..دیدم بهتر شده بود ..
سرم داشت منفجر می شد..نگام و اطرافم چرخوندم..همون اتاق ..
پس خواب نبودم..تو دلم خدا رو شکر کردم..

نگام به بی بی و عمو محمد افتاد که کنار تختم با چشمای گریون وایساده بودن..با شنیدن صدای همون مرد نگاهم و بالا کشیدم..
روپوش پزشکی تنش بود با یه گوشی دور گردنش ..یه پرستار جوون هم کنارش ایستاده بود..

دکتر لبخند به لب نگام کرد ..
— خانم امینی احساس درد یا تهوع و یا حتی سرگیجه نمی کنید؟..
سرم و به نشونه ی نه تکون دادم ..
– فقط ..سرم..خیلی درد می کنه..
–مشکلی نیست ..بعد از 2 روز تازه چشماتون و باز کردید و این علائم طبیعی ِ ..

با تعجب نگاش کردم..
رو به پرستار یه سری سفارشات کرد ..پرستار همراه دکتر از اتاق بیرون رفت..

بی بی اومد جلو و دستم و گرفت..با بغض گفت: خوبی دخترم؟..
-خوبم..بی بی آرشام کجاست؟..می خوام ببینمش..
با غم و اشک سرش و چرخوند سمت عمومحمد ..
رو به عمومحمد گفتم: میشه ارشام و صدا کنید؟..نکنه برگشته خونه؟..عمو می خوام برم پیشش، به دکتر بگید مرخصم کنه باید برم پیش ارشام..

بی بی با هق هق گوشه ی چادر مشکیش و به چشماش فشار داد ..
اینا چشون شده؟!..واسه چی دارن گریه می کنن؟!..
عمومحمد اشکاش و پاک کرد و زیر لب یه چیزایی گفت..
چرا حرف نمی زدن؟!..

دست بی بی رو اروم فشار دادم..
– بی بی چرا گریه می کنی؟..دیدی گفتم ارشام زنده ست؟..اون مامور داشت بهمون دروغ می گفت..خودم باهاش حرف زدم..توی همین اتاق دستم و گرفت و گفت پیشم می مونه..بی بی به دکترمیگی مرخصم کنه؟..

بی بی هق هق کنان ازم فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت..
بهت زده به عمومحمد نگاه کردم..
چند بار اومد رو زبونم بگم چرا لباس سیاه تنتونه؟!..
– عمو بی بی چش شده؟..چرا گریه می کنه؟..آرشام که زنده ست..منم که خوبم .. عمو تو یه کاری کن دکتر مرخصم کنه..ارشام تو خونه منتظرمه..تو رو خدا عمو بهش میگی؟..

اومد سمتم..کنارم ایستاد .. اروم با چشمای خیس از اشک باهام حرف زد..
— باهاش حرف می زنم دخترم .. حالا اروم باش..
لبخند پر از آرامشی نشست رو لبام..
– ممنونم..به خدا خوبم..فقط یه کم سرم درد می کنه..اگه برم پیش ارشام کامل خوب میشم..

به صورتش دست کشید..شونه هاش می لرزید..
— عمو گریه می کنی؟..
دستش و برداشت..چشماش سرخ شده بود..
— نه دخترم..بعد از 2 روز بهوش اومدی از خوشحالیه..
-یعنی چی 2 روز؟!..
— تو خونه از حال رفتی….دکتر گفت به خاطر فشار عصبی ِ ، بهت شوک ِ بزرگی وارد شده و واسه همین…………..
– کی بهوش اومدم؟..
— همین الان .. دکترم که بالا سرت بود دخترم….

با تعجب نگاش کردم..
– ولی..نه عمومحمد من با ارشام حرف زدم..اون موقع بهوش اومده بودم..وقتی چشمام و باز کردم کسی تو اتاق نبود بعد که در باز شد آرشام اومد تو ..خودم دیدمش..توی همین اتاق بود..خوب یادمه..

نمی دونم چرا تا اسم آرشام و میاوردم نگاهش گرفته و بارونی می شد..
— دخترم بذار برم با دکترت حرف بزنم ببینم می تونیم مرخصت کنیم یا نه..

سرم و تکون دادم..
ازاتاق که بیرون رفت نگاهم و چرخوندم سمت پنجره..تعجبم هر لحظه بیشتر می شد..
مگه از وقتی با ارشام حرف زدم چقدر گذشته ؟!..
خوب یادمه اون موقع هوا روشن بود..نور از پنجره افتاده بود تو اتاق .. ولی حالا..
هوای بیرون کاملا تاریک بود..با دیدن سیاهی ِ شب یاد عمومحمد و بی بی افتادم..
که چرا لباس سرتا سر مشکی پوشیده بودن؟؟!!..
به خودم امید می دادم که دیدار من و آرشام خواب یا «رویا» نبوده..
اون واقعا اینجا بود..
من مطمئنم..

یاد دستای سردش افتادم..
قلبم لرزید..

آرشام هیچ وقت دستاش سرد نبود..
حتی وقتی تو اغوشش بودم سرمای تنش و حس کردم..

چرا بعدش و یادم نیست؟..
من تو بغلش بودم که وقتی چشم باز کردم دیدم بی بی و عمومحمد تو اتاقن..
خدایا دارم دیوونه میشم……….
****************************
چشمام و بستم تا تو رو ببینم..
ببینم که کنارمی ..
سرم و میذارم رو شانه هات ..
سرت و به سرم تکیه دادی ..
گرمای وجودت و حس می کنم ..
با حضورت تموم غم های دنیا رو فراموش می کنم..
چشمام و بستم..
دوست دارم همینجا..
درست کنارت..
توی اغوشت….
بگم که برات می میرم..

چقدر بهم نزدیکی..نزدیک تر از خون توی رگ هام ..
خواب به چشمام نمیاد..انگار باهاش غریبه م..

دوست دارم نوازشم کنی..
سالهاست که نیستی با صدات ارومم کنی..
کسی که با نگاش گرمم کنه..سرمای وجودم و ذوب کنه..

تنهایی سرده..
سکوت مرگ اوره..
می ترسم..
از دنیای بدون تو وحشت دارم..

شبا قبل از اینکه چشمام و ببندم بوی عطرت و حس می کنم..
بوی عطر یاس..
عطری که می گفتی برات یه عادته..
عادت..

ولی به من نگفتی تو هم برام یه عادتی..
گفتی این یه اغازه..یه اغاز واسه دوست داشتن..
گفتی بدون من نمی تونی..
ولی حالا این منم که بدون تو نمی تونم..
بدون اکسیژن نفس کشیدن سخته..
دردناکه..

بی بی گفت عطر جدایی میاره..ولی من گفتم خرافاته..
آرشام از من جدا نشده..ارشام کنارمه..
کی گفته عطر جدایی میاره؟..همه ش دروغه..
شبا با هر نفس دارم تو رو کنارم حس می کنم..

من حست می کنم..
هر شب..
چشمام بسته ست ولی می بینمت..
خاموش..
بی صدا..
ای کاش هیچ وقت مجبور نشم چشمام و باز کنم..

مرگت و باور ندارم..هیچ وقت باور نداشتم..
ارشام ِ من نمرده..
آرشام لایق خاک نیست..

یادته همیشه دنبال آرامش بودی؟..
می خواستی من با دستام این ارامش و بهت بدم..
می گفتی نگات و ازم نگیر..
ولی خاک به عشقمون خیانت کرد..
خاک بی صدا ما رو از هم جدا کرد..
تو با دستای خاک به ارامش رسیدی نه با دستای من..

می دونم اینو نمی خواستی….
سرنوشت ..
تقدیر..
می گفتی می خوای باهاش بجنگی..
گفتی برای رسیدن به خوشبختی باید بهاش و بدی..
بهای خوشبختیمون چی بود؟..
زندگی؟!..

بهت اعتماد کردم..
گفتی مطمئن باش بر می گردم..
گفتی امانتیم و می سپرم دست عمومحمد و بی بی..
ولی حالا کجایی؟..


5 سال گذشته و..تو نیستی..
گفتم تنهام..
گفتی من و تو میشیم ما.. ..
گفتم تو چشمام دنیایی از غم نشسته..
گفتی این چشما دنیای منه و غم توش جایی نداره..
گفتم بی تو چکار کنم؟!..
گفتی زندگی..
گفتم نمی تونم..زندگیم تویی..
گفتی مجبوریم..
گفتم برگرد..
گفتی نمی تونم..
گفتم چرا؟!..
سکوت کردی..دیگه هیچی نگفتی..بی صدا نگام کردی..
حالا رنگ نگاهه تو هم از جنس ِ منه..
رنگ ِ انتظار..

پس کجایی که آرومم کنی؟!..
کجایی که به این انتظار خاتمه بدی؟!.. درسته.. 5 ساله که دارم تو انتظار می سوزم.. تو تنهاییام به یادش اشک می ریزم و کسی نیست که بتونه قلب شکسته و نگاهه غم زده م و اونطور که باید درک کنه.. برای خاکسپاری حضور نداشتم..حاضر نبودم پام و تو قبرستون بذارم.. عمومحمد اصرارکرد.. نرفتم.. بی بی اشک و ناله سر داد بازم.. نرفتم.. همه گفتن عشقت دیگه مرده به چی دل خوش کردی؟.. بدون کوچکترین مکثی جوابشون و می دادم که آرشام ِ من زنده ست..توی قلبم زنده ست.. می گفتن جنازه ش و پلیس پیدا کرده..این لوازم باهاش بوده که حالا تو دستای تو ِ .. می گفتم مرگ اخر هر چیز نیست..مرگ نمی تونه عشقش و تو قلبم از بین ببره.. تا وقتی این ضربان و تو سینه م حس می کنم و نفس می کشم عشقش رو هم تو سینه م حفظ می کنم.. خوب یادمه 3 ماه بعد بود که یه شب با کابوس بدی از خواب پریدم.. آرشام لب یه پرتگاه ایستاده بود ..منم رو به روش بودم..خواب عجیبی بود.. بدون اینکه لبامون تکون بخوره با هم حرف می زدیم..من صداش و می شنیدم..اونم همینطور.. بهم گفت مراقب خودت باش..نمی خوام هیچ وقت تو چشمای نازت که یه روز آرامش من بود غم بشینه.. خواستم جوابش و بدم که یه سنگ از زیر پاش سر خورد و آرشام به سمت پرتگاه مایل شد..جیغ کشیدم..خواستم به سمتش بدوم ولی پاهام به زمین چسبیده بود.. نگاهشون کردم..دو تا دست اونا رو نگه داشته بود.. خواستم برگردم تا بینم اون کیه ولی با صدای فریاد آرشام نگام و سمت پرتگاه چرخوندم..آرشام دیگه اونجا نبود..پرت شده بود پایین.. از ته دل جیغ کشیدم و صداش زدم.. جوری تو خواب داد می کشیدم که بی بی و عمومحمد هراسون اومدن بالا سرم .. خیس عرق از خواب پریدم..نفس نفس می زدم.. وحشت زده اطراف و نگاه کردم..بی بی بغلم کرد..با زمزمه هاش سعی داشت ارومم کنه.. با دیدن اون کابوس حالم یه جوری شده بود..می ترسیدم.. با اینکه هنوز منتظرش بودم ولی می ترسیدم که خوابم حقیقت داشته باشه و ارشام……… به خودکشی فکر کردم..بارها و بارها.. هیچ ترسی از مرگ نداشتم.. اما کسی به مرگ فکر می کنه که از «انتظار» خسته شده باشه.. کسی که «امید»ی به بازگشت عشقش نداشته باشه.. کسی که مرگ عزیزش و باور کرده باشه.. ولی من باور نداشتم..من حتی پام و تو قبرستون نمی ذاشتم.. چون ایمان داشتم که عشقم زنده ست..مثل دیوونه ها یه گوشه می نشستم و با خودم حرف می زدم.. پلاک «الله» جلوی چشمام تکون می خورد و من خیره به اون، تصویر صورت آرشام و پیش چشمم می دیدم که این پلاک و به گردنش داشت.. انگار که دارم با ارشام حرف می زنم مرتب اسمش و زیر لب زمزمه می کردم.. اون اوایل چند تا تماس ناشناس داشتم که عمومحمد سیم کارتم و عوض کرد.. دیگه با هیچ کس در ارتباط نبودم.. 6 ماه از مرگ آرشام گذشته بود که عمومحمد و بی بی تصمیم گرفتن به خاطر من مدتی رو خونه ی برادرشون تو مشهد بگذرونن.. با همون حال ِ زارم اصرار کردم اینکارو نکنن..ولی عمومحمد می گفت این به نفع همه ست مخصوصا من.. مرغ و خروسا و گوسفنداشون و فروختن به اهالی روستا و راهی شدیم.. کسی تو خونه زندگی نمی کرد..خانواده ی برادرش تهران بودن.. ولی خونه اسباب اثاثیه داشت….یه خونه ی کوچیک ولی کامل.. خونه شون به حرم فاصله داشت ولی با اتوبوس 10 دقیقه بیشتر راه نبود.. هفته ای 3 بار می رفتم و تو صحنش می نشستم..به گنبد طلاییش خیره می شدم … و با تموم غمی که تو دلم داشتم از خدا می خواستم به حرمت امامش بهم صبر بده تا بتونم به انتظار عشقم بنشینم.. تو دلم نجوا می کردم«خدایا دلم و گرم کن..سرمای وجودم و از بین ببر و بهم امید و استقامت بده».. 1 سال و نیم گذشته بود که یه شب تو خواب عمومحمد قلبش درد گرفت..تا رسوندیمش بیمارستان تموم کرد.. این تقدیر لعنتی با مرگ عمومحمد دومین ضربه ش و هم بهم زد.. بی بی هر شب سر نماز گریه می کرد و شاهد غصه خوردناش بودم.. و من هر شب تو بستر خواب، بی صدا به یاد یگانه عشقماشک می ریختم.. همینطور به یاد مردی که اون و مثل پدر خودم می دونستم ..مردی که درسته از پوست و گوشت و خونش نبودم اما….از پدرمم بیشتر دوسش داشتم و جای خالیش و با تموم وجود حس می کردم.. به خاطر خاکسپاری عمومحمد برگشته بودیم شمال..وصیت کرده بود کنار پدر و مادرش دفنش کنن و بی بی به وصیتش عمل کرد.. 2 ماه گذشته بود.. یه روز که از کنار ساحل برمی گشتم خونه تو مسیر در حال قدم زدن بودم که یه ماشین کنارم زد رو ترمز.. فکر کردم مزاحمه..بی تفاوت از کنارش رد شدم ولی با شنیدن صدای زنی که از پشت سر صدام می زد ایستادم.. برگشتم و با دیدن پری که با لبخند به طرفم می اومد، متعجب سر جام موندم.. دیدن بهترین دوستم اونم بعد از این همه مدت.. بردمش خونه و با بی بی اشناش کردم.. خبر نداشت چی به روزم اومده وقتی دید حتی یه لبخند کوچیک هم رو لبام نمیشینه و تو سکوت فقط نگاش می کنم، کنجکاو شد بدونه تو این مدت چیا بهم گذشته.. باهاش درد و دل کردم..همه ی اتفاقات و براش مو به مو تعریف کردم..پری پا به پام اشک ریخت و با غصه بغلم کرد.. بهم گفت پدرش 1 سالی میشه که در اثر سکته ی مغزی فوت شده و اون و مادرش تنها تو تهران زندگی می کنن.. واسه کاری مجبور میشه بیاد شمال که اتفاقی منو می بینه و……….. در مورد کیومرث ازش پرسیدم که گفت چون تو کار خلاف بوده بالاخره گیر پلیس میافته .. جرمش قاچاق مواد بوده و خلافای سنگین تری هم انجام می داده .. ظاهرا همون موقع که دستگیرش می کنن تو خونه ش 2 کیلو شیشه داشته و با این اوصاف جرمش سنگین تر از قبل میشه و حکم اعدام واسه ش می برن .. وقتی داشت اینا رو واسه م تعریف می کرد هیچ غم و ناراحتی تو چهره ش ندیدم..خوشحال نبود ولی ناراحتم نبود.. کیومرث کم اذیتش نکرده بود.. خدا جای حق نشسته.. همیشه گفتن خدا حق بنده هاش و شاید دیر بگیره ولی سخت می گیره.. کیومرث چوب کاراش و خورد .. شماره م و بهش داده بودم و ماهی 2 یا 3 بار بهم سر می زد و هر روز تلفنی با هم در ارتباط بودیم.. بی بی رو خیلی دوست داشت بی بی اَم همونطور که به من محبت نشون می داد اون و هم مثل دختر خودش دوست داشت.. پری اصرار داشت خونه رو بفروشیم و برای همیشه بریم تهران زندگی کنیم تا اینجوری به اونام نزدیک باشیم.. بی بی قبول نمی کرد و می گفت اینجا رو دوست داره.. اما پری هم دختر یه دنده ای بود و بالاخره بعد از 2 ماه تونست بی بی رو راضی کنه.. خونه رو فروختیم و رفتیم تهران..ولی خونه های اونجا خیلی خیلی گرون تر از شمال بود.. پول ما برای خرید یه خونه ی کلنگی توی پایین ترین نقطه ی تهران کافی بود ولی پری اجازه نمی داد..واقعا دختر لجبازی بود.. تا اینکه اصرار کرد بریم خونه ی اونا..اینبار علاوه بر بی بی منم قبول نکردم.. پری گفت خونه شون یه ساختمون مجزا پشت ساختمون اصلی داره که می تونن اونو بهمون «اجاره» بدن.. رو این حساب هیچ کدوم حرفی نداشتیم..اینجوری برای ما هم بهتر بود که دیگه تنها نباشیم.. خونه شون و عوض کرده بودن..دیگه تو خونه ی سابقشون زندگی نمی کردن.. روزها و ماهها پشت سرهم می گذشتن.. پری تو یه شرکت خصوصی مشغول به کار بود.. بهم پیشنهاد کرد منم یه جا مشغول شم ولی من مثل اون نبودم و تو هیچ کاری مهارت نداشتم.. از طرفی دیگه حوصله ی درس خوندنم نداشتم..نه ذهنم می کشید و نه دیگه تواناییش و داشتم.. منی که این همه گوشه گیر و ساکت شده بودم چطور می تونستم به فکر موفقیت و تحصیل باشم؟!.. همیشه از رنگای تیره استفاده می کردم.. پری می گفت تو که رفتن آرشام و باور نداری پس چرا لباسای تیره می پوشی؟.. می گفتم نمی خوام شاد باشم و هیچ رنگ شادی رو تو تنم ببینم..کسی که عاشقانه دوسش داشتم کنارم نیست..همیشه ادم برای مرگ ِ کسی رخت عزا به تن نمی کنه..لباسای تیره ی من محض عزاداری نبود.. من تیره می پوشیدم چون عزیزم وکنارم نداشتم.. چون شاد نبودم.. چون تو سیاهی غرق شده بودم .. کسی هم جز آرشام نمی تونست ناجی من باشه.. یه مقدار پول از فروش خونه و مرغ و خروسا و گوسفندا تو بانک بود که با همون زندگیمون و می گذروندیم..ولی تا کی باید سربار این پیرزن درد کشیده می بودم؟..حالا که کمی به خودم اومده بودم خجالت می کشیدم…. تا به اینجا هم منو مثل دختر خودش دونست و کمکم کرد ولی دیگه نمی خواستم اینطور ادامه بدم.. پری وقتی فهمید دنبال کار می گردم سریع بهم پیشنهاد منشی گری تو همون شرکتی رو داد که خودشم اونجا کار می کرد.. به کمک پری تونستم مشغول به کار بشم.. 1ماه ازمایشی که با توجه به رضایت رئیسم به صورت دائم توی شرکت موندم.. پلاک آرشام و هیچ وقت از خودم دور نمی کردم..همیشه به گردنم بود.. حلقه ش و انداخته بودم تو انگشتم..درست تو انگشت اشاره م چون گشاد بود می ترسیدم وقتی حواسم نیست یه جا بیافته و گم بشه..تا اون و نمی بوسیدم و جلوی چشمام نمی ذاشتم خوابم نمی برد.. قبل از خواب اونطور که خودش دوست داشت به خودم عطر می زدم و رو تختم دراز می کشیدم.. تو دلم باهاش حرف می زدم..هنوزم اون شیشه ای که بهم داده بود و داشتم.. ولی دیگه عطری توش نبود..برای همین هر ماه یه شیشه ازش می خریدم.. من با یاد ارشام زندگی می کردم..هیچ وقت احساس نکردم که اون و برای همیشه از دست دادم..حتی از انتظار هم ناامید نشدم .. قبل از خواب چشمام و می بستم و باهاش حرف می زدم..صورتش و با چشمای بسته می دیدم.. پشت پرده ای از سکوت.. همون چهره ی مغرور و جذاب.. هر شب خودم و آرشام و تو رویاهام کنار هم می دیدم.. رویاهایی که شبیه به واقعیت بود.. واقعیتی که ارزوم بود یه روز تحقق پیدا کنه.. و حالا 5 سال گذشته.. از اون روزی که ترکم کرده و من به انتظارش نشستم.. همه چیز تغییر کرده.. دیگه من اون دختر شاد و سرزنده نیستم.. رد پای گذر زمان رو چهره ی رنج کشیده ی بی بی به وضوح دیده میشه.. 5 سال از عمرم رو به دست تندباد زمانه سپردم.. به انتظار روزی که تمومی رویاهام به حقیقت تبدیل بشه.. به هیچ کس اجازه نمی دادم از مرگ آرشام حرف بزنه.. بی بی به این موضوع واقف بود و همیشه دلداریم می داد.. پری هم کمتر بهش اشاره می کرد ولی هر بار محض نصیحت یه چیزی می گفت که تا می دید از حرفش ناراحت شدم دیگه ادامه نمی داد.. مادرش و صدا می زدم لیلی جون.. اسمش لیلی بود و دوست داشت اینطوری صداش کنیم..زن فوق العاده مهربونی بود.. دوست و همسایه ی دلسوز ِ بی بی.. واقعا رابطه شون با هم خوب بود .. چند بار در مورد فرهاد از پری پرسیدم..اینکه هنوز اون و دوست داره یا نه.. و درکمال تعجب دیدم با پوزخند جوابم و داد که حتی بهش فکرم نمی کنه.. می گفت یه حس زودگذر بوده .. گفت فرهاد هیچ وقت عاشق اون نمی شده و پری هم گدای عشق نیست و اگه بناست روزی عاشق بشه به کسی دل می بنده که اونم پری رو بخواد.. می گفت از عشق یکطرفه متنفره.. از فرهاد هیچ خبری نداشتم.. دوست داشتم تو بی خبری از من بمونه.. با حضورش یاد گذشته ها میافتادم.. آرشام هیچ وقت دوست نداشت اون و کنارم ببینه.. حتی وقتی باهاش حرف می زدم نسبت بهش حسادت می کرد.. نمی دونم..شاید کارم درست نباشه ولی من هنوزم به آرشام وفادارم و از چیزایی که یک روز اون ازشون خوشش نمی اومد دوری می کنم.. پری وقتی حرفام و می شنید می زد زیر خنده و می گفت دیوونه ای به خدا دختر..مگه فرهاد چکارت کرده؟.. و جواب من تنها بهش سکوت بود.. سکوتی سرد.. من دیوونه بودم.. یه دیوونه ی عاشق.. دیوونه ی کسی که هیچ وقت مرگش و باور نکردم و به انتظار اومدنش نشستم.. چون بهم قول داد.. چون قسم خورد.. آرشام مردی نبود که زیر قولش بزنه.. حتی شده یه نشونه از خودش بهم میده.. تا خودش بهم ثابت نکنه هیچ وقت هیچ چیزو باور نمی کنم.. هیچ وقت.. **************************** پری_ دلی حالش و داری یه کم باهات حرف بزنم؟.. عینک مطالعه م و از روی چشمام برداشتم و برگه های توی دستم و گذاشتم رو تخت……… – اره حتما..چی شده؟.. رو به روم نشست و زانوهاش و عین بچه ها گرفت تو بغلش .. چونه ش و گذاشت رو پاهاش و نگام کرد.. — هیچی نشده..یعنی شایدم شده باشه..نمی دونم دلی حسابی گیجم .. – واسه چی؟ .. مکث کرد و نگاهش و زیر انداخت..چونه ش و از رو زانوهاش برداشت .. بعد از چند لحظه نگام کرد و اروم گفت: فکر کنم جدی جدی از یکی خوشم اومده.. یه تای ابروم و انداختم بالا و با تعجب گفتم: جدی؟!..کیه من می شناسمش؟!.. — نه بابا تا حالا ندیدیش..اسمش امیر ِ ..پسر یکی از دوستای قدیمی مامانم….کیش زندگی می کردن تازه چند ماهه اومدن تهران..آهان راستی مهندس کشاورزی ِ .. – خب مبارک باشه عزیزم..ایشاالله که خوشبخت بشی.. زد به پام.. — چی چیو مبارک باشه؟..هنوز نه به دار ِ نه به بار ِ ..فقط یه جورایی غیر مستقیم مامانش به مامانم گفته که امیر از من خوشش اومده.. – مگه چندبار همو دیدین؟.. –مهناز جون ، مامان امیر زیاد اینجا سر می زنه..تا حالا ندیدیش؟.. سرم و به نشونه ی نه تکون دادم.. — تعجبم نداره از صبح تا عصر که تو شرکتی بعدشم میای تو اتاقت می شینی رمانت و می نویسی..راستی هنوز تموم نشده؟.. – نه هنوز.. — کی میشه تو اینو چاپ کنی من بیام ازت امضا بگیرم..دیگه نیازی هم نیست برم تو صف فقط کافیه یه سر بیام پشت در اتاقت..نویسنده رو بیخ ِ ریشمون داریم چی از این بهتر؟.. داشتم دست نوشته هام و از رو تخت جمع می کردم تو همون حالت پرسید: اسمش و چی می خوای بذاری؟.. برگه ها رو دسته کردم……. – اسم ِ چی رو؟!.. — اسم بچه ت و..دختر حواست جمع نیستا..اسم رمانت و میگم دیگه.. – هنوز اسم واسه ش انتخاب نکردم.. — اهان خب اره اینم حرفیه تا بچه به دنیا نیاد که واسه ش اسم انتخاب نمی کنن.. نگاش کردم که گفت: تو از اون مامانا میشی که تا بچه ت به دنیا نیاد به فکر اسمش نمیافتی..ولی من مثل تو نیستم از همین الان اسم بچه هام و انتخاب کردم.. – 27 سالته ولی عین نوجوونا حرف می زنی..پس کی به بلوغ فکری می رسی تو؟.. از رو تخت بلند شدم و برگه ها رو گذاشتم تو کشوی میزم.. — وا مگه چی گفتم؟!.. – تو کار و بدبختی نداری هر دقیقه اینجایی؟.. –خب اینم کار ِ دیگه..می دونی چقدر به خودم زحمت میدم هِلِک هِلِک از اون سر باغ می کوبم میام این سر باغ تا به تو سر بزنم؟.. – پس یه جورایی باید ممنونتم باشم.. — باش ما که بخیل نیستیم.. – اگه سر زدنت تموم شده پاشو برو می خوام یه کم استراحت کنم.. یه کم فکر کرد و با هیجان گفت : آهان یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم.. نشستم لب تخت و نگاش کردم.. – خب بگو.. بی مقدمه با نیش باز گفت: فرداشب قراره واسه ت خواستگار بیاد.. با چشمای گرد شده نگاش کردم..یه دفعه از جام پریدم که با من پری هم از جاش بلند شد و یه قدم رفت عقب.. با اخم بهش گفتم: وای به حالت پری اگه جدی گفته باشی..خودت می……… دستاش و به حالت تسلیم برد بالا و با خنده گفت: خیلی خب بابا داشتم شوخی می کردم.. نفسم و عصبی دادم بیرون و نشستم..سرم و تو دست گرفتم و چشمام و محکم رو هم فشار دادم.. پری کنارم نشست..دستش و اروم گذاشت پشتم.. به صورتم دست کشیدم و نگاش کردم.. — خب دیگه ناراحت شدن نداره..ببخشید داشتم مثل همیشه باهات شوخی می کردم.. – می دونی از این حرفا خوشم نمیاد بازم تو……… — اوکی، بگم غلط کردم خوبه؟.. نگام و ازش گرفتم.. — حالا بذار جمله م و تصحیح کنم که خواستگار میاد، منتهی نه واسه تو..واسه من……… – نکنه همین پسر دوست لیلی جون؟.. با لبخند سرش و تکون داد.. — اره همون.. – پس چرا از اول نگفتی؟.. — خواستم سر به سرت بذارم که نشد.. چپ چپ نگاش کردم.. خندید.. – از همین الان استرس گرفتم..دل تو دلم نیست.. — دوسش داری؟.. لباش و جمع کرد.. — خب اره..میگم، ازش بدم نمیاد پسر خوبیه .. یه اخلاقای خاصی داره.. – خوبه پس جوابت مثبته.. — حالا تا ببینیم..فعلا بیان تا بعد.. – کی قراره بیان؟.. — فردا شب..درضمن تو و بی بی هم حتما باید باشید..البته مامان به بی بی گفته اونم در جریانه.. روی تخت دراز کشیدم و مچ دستم و گذاشتم رو پیشونیم.. به سقف اتاقم خیره شدم.. – تو که می دونی من…….. — اِِِِِِ دلی باز شروع نکن تو رو قرآن..اصلا من واسه همین اومدم باهات حرف بزنم چون می دونستم اگه از بی بی بشنوی قبول نمی کنی……..مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:خواهر ِ عزیز..دوست ِ گرام..حتما باید بهت التماس کنم تا قبول کنی؟.. -اومدن من چه فایده ای داره آخه؟..همینجا بمونم بهتره.. — که مثل همیشه تنها یه گوشه بشینی و به دیوار زل بزنی؟.. از گوشه ی چشم نگاش کردم وبا اخم گفتم : به دیوار؟!……… –خب به عکسی که رو دیوار ِ ..حالا چه فرقی می کنه؟..بالاخره که زل می زنی.. – پری در این مورد با من حرف نزن چون هیچ وقت به یه نتیجه ی مشترک نمی رسیم.. — باشه کاری به کارت ندارم ولی جون پری فرداشب تو هم با بی بی بیا..باشه؟.. ملتمسانه نشسته بود لب تخت و نگام می کرد.. — دلی خواهش کردم ازت……. – خیلی خب.. با خوشحالی خم شد صورتم و بوسید.. –ایشاالله جبران کنم.. – لازم نکرده.. از رو تخت بلند شد و رفت سمت در.. — باشه باشه من برم تا نظرت بر نگشته.. – بی بی کجاست؟.. — پیش مامان..کارش داری؟.. – نه.. –باشه پس فعلا.. از اتاق رفت بیرون و با بسته شدن در منم چشمام و بستم.. سرم درد می کرد..دیگه به این دردا عادت کرده بودم.. هیچ قرص و دارویی تسکینم نمی داد.. پری رو مثل خواهرم دوست داشتم..فقط گاهی اوقات از روی شیطنت بعضی حرفا رو می زد .. با وجود اینکه می دونه ناراحت میشم.. توی این مدت کم برامون زحمت نکشید.. می دونستم واسه اینکه تنها نباشم اصرار کرد پیششون بمونیم.. هیچ وقت تنهام نذاشت..در همه حال سعی داشت لبخند و رو لبام بیاره ولی تلاشش بی فایده بود.. با دلی پر از غم، چطور می تونستم شاد باشم و بخندم؟.. داشتم موهام و شونه می زدم که نگام رو حلقه ی توی انگشتم ثابت موند.. دستمو آروم پایین اوردم.. نرم و آهسته روی حلقه ی آرشام و بوسیدم.. به حلقه ی خودم نگاه کردم..هیچ وقت نخواستم که از دستم درش بیارم..به همین خاطر هر کی منو می دید با وجود این حلقه پیش خودش می گفت که متاهلم و از این بابت خوشحال بودم.. شالم و انداختم رو سرم..داشتم مرتبش می کردم که پری مثل همیشه بی اجازه اومد تو اتاق.. – کی عادت می کنی قبل از ورود در بزنی؟.. –وا، نامحرم که نیستی من…….و با صدای نسبتا بلندی صدام زد که سریع چرخیدم سمتش.. — دلـــــی؟!.. – چته چرا داد می زنی؟.. — این چیه پوشیدی؟..من هنوز نمردما.. نگاهی گذرا به سر تا پام انداختم..یه دست کت و دامن طوسی تیره و براق.. و شال همرنگش.. – مگه چشه؟.. — بگو چش نیست؟..جون من بیا یه امشبَ َرو از خیر تیپ کلاغ پسندت بگذر..بابا می دونیم بالا تر از سیاهی رنگی نیست ولی دیگه نه انقدر.. اخمام و کشیدم تو هم……. – پری هر دقیقه یه چیز ازم می خوای..یا گیر میدی میگی تو مراسم خواستگاریم تو هم باش یا حالا که به رنگ لباسم بند کردی.. پشت سر هم گفت:اصلا هر چی دوست داری بپوش اگه من حرف زدم..بیا بریم تا 10 دقیقه دیگه می رسن.. – داشتم می اومدم، تو چرا پاشدی اومدی اینطرف؟.. — بی بی گفت بیام دنبالت.. -بی بی؟!.. –اون بنده خدا هم چشمش از تو ترسیده که یه وقت بزنی زیر حرفت..آهان راستی من چطورم؟..سر و تیپم میزونه؟.. چشمام و رو هیکلش چرخوندم.. کت و دامن راسته ی شیری..یه گل نقره ای هم گوشه ی یقه ش بود..با شال شیری و نقره ایش ست کرده بود.. — تو اگه گونی هم بپوشی بهت میاد.. — اینی که الان گفتی مثلا تعریف بود؟.. راه افتادم سمت در.. – دقیقا.. پشت سرم با لبخند اومد.. — تعریف کردنت از پهنا تو حلقم خواهر.. ******************************* پری و لیلی جون پشت در به استقبال خواستگارا ایستاده بودن..پری با اضطراب این پا و اون پا می کرد..با اون ژست و حالتی که به خودش گرفته بود واقعا بامزه شده بود.. من و بی بی تو پذیرایی نشسته بودیم.. سالن از همونجا به راهرو دید داشت..لیلی جون در و باز کرد..اول از همه یه زن میانسال و کاملا شیک پوش وارد شد .. خیلی گرم وصمیمی با لیلی جون و پری شروع به احوال پرسی کرد .. لابد مادر اقا داماده که پری می گفت اسمشم مهناز ِ.. بعد از اون یه مرد جوون و قد بلند با یه سبد گل بزرگ وارد شد که بالا تنه ش و کامل پوشونده بود .. سبد گل و از جلوی صورتش کنار زد و کاملا اروم و متین با پری و مادرش سلام و احوال پرسی کرد.. ظاهرا فقط همین دو نفر بودند .. اقا داماد که همون امیر بود سبد گل و با احترام ِخاصی داد دست پری..پری هم که گونه ش هاش حسابی گل انداخته بود با لبخند دلنشینی دسته گل و از امیر گرفت و تشکر کرد.. لیلی جون به پذیرایی اشاره کرد و تعارفشون کرد ..من و بی بی از جامون بلند شدیم.. سعی کردم یه امشب و به خاطر پری لبخند بزنم..هر چند مصنوعی بودنش کاملا حس می شد.. با مهناز خانم دست دادم و سلام کردم..جوابم و با خوشرویی داد..چهره ی مهربونی داشت و یک لحظه لبخند از رو لباش محو نمی شد.. امیر رو به روم ایستاد..سرم و زیر انداخته بودم که وقتی اون و جلوم دیدم آروم نگاهم و بالا کشیدم ..جواب سلامم و آهسته داد.. خیره شده بود تو چشمام.. صورتم و برگردوندم و کنار بی بی نشستم.. لیلی جون تعارف کرد ..امیر و مادرش درست رو به روی من و بی بی نشستن.. پری رفت تو اشپزخونه منم تموم مدت نگام و به حلقه ی توی دستم دوخته بودم و اروم اروم با سر انگشتم لمسش می کردم.. سنگینی نگاهی رو حس کردم.. با ورود پری سرم و بلند کردم و همون موقع با امیر چشم تو چشم شدیم.. و تا نگاهه منو رو خودش دید سرش و زیر انداخت..یه جور دستپاچگی رو تو حرکاتش می دیدم.. حتی وقتی فنجون چای و از تو سینی برداشت دستش به وضوح می لرزید.. چهره ی جذابی داشت..ابروهای پر پشت ِمردونه و چشمای قهوه ای .. پوست گندمی و بینی متناسب که نه زیاد بزرگ بود و نه زیاد کوچیک..یه ته ریش خیلی کمرنگ هم رو صورتش داشت.. ناخداگاه صورتش با اون ته ریش منو یاد آرشام انداخت.. لبم و گزیدم و چشمام و واسه 3 ثانیه بستم و باز کردم.. کف دستام عرق کرده بود..هر بار که یادش میافتادم قلبم بی امان تو سینه م می زد.. طبق رسوم دو طرف حرفاشون و زدن..و از زبون مهناز خانم مادر امیر متوجه شدم که همسرش سالهاست به رحمت خدا رفته..2 تا پسر داره که امیر کوچیکتره.. پیشنهاد کرد که دختر و پسر با هم چند دقیقه ای حرف بزنن..لیلی جون با روی خوش قبول کرد.. پری با لبخند از جاش بلند شد و راه افتاد سمت در..می خواستن برن تو باغ.. امیر با قدمهایی کوتاه ولی محکم از کنارم رد شد..نگاهش و حس کردم ولی سرم و بلند نکردم.. مهناز خانم _ ببخشید دخترم شما دوست صمیمی پری جون هستید درسته؟.. – بله..من و پری سال هاست با هم دوستیم.. –بله از لیلی جون شنیده بودم……و با مکث کوتاهی که انگار واسه زدن حرفش تردید داشت من من کنان گفت: راستیَتِش چندبار اومد رو زبونم ازت بپرسم عزیزم ولی هر بار به خودم گفتم شاید دارم اشتباه می کنم.. – نه خواهش می کنم بفرمایید.. — دخترم چهره ت خیلی برام آشناست..انگار که قبلا تو رو یه جا دیدم..یادم نیست کجا اما….نمی دونم به خدا، شایدم دارم اشتباه می کنم.. با لبخند کمرنگی سرم و تکون دادم ..چی داشتم که بگم؟..حتما اشتباه می کرد.. به بی بی نگاه کردم..درست کنارم نشسته بود.. لیلی جون با مهناز خانم سرگرم صحبت شدند.. بی بی اروم زیر گوشم گفت: نکنه تو رو می شناسه مادر؟.. زیر لب جوابش و دادم.. – نه بی بی فک نکنم..حتما منو با یکی عوضی گرفته.. — پسره رو دیدی چطور نگات می کرد؟!.. – چطور؟!.. — انگار اومده خواستگاری ِ تو..وقتی َ م سرت پایین بود نگاش و از روت بر نمی داشت..تا جایی که مادرشم فهمید.. با دلخوری ارومتر از قبل گفتم: نکنه پری هم……. — نه مادر اون بنده خدا که همه ش سرش و انداخته بود زیر..بچه م از شرم تو صورت پسره نگاه هم نکرد.. – پری و خجالت؟!.. — خب دیگه عزیزم شب خواستگاری دختر چه بخواد و چه نخواد شرمش میشه..پری هم پیش خودمون ماشاالله سر زبون دار ِ وگرنه جلو مردم دختر سنگین و ارومی ِ …. سرم و تکون دادم و چیزی نگفتم..بی بی هم خوب پری رو شناخته بود.. بعد از نیم ساعت برگشتن .. از چهره ی پری با اون لبخندی که رو لباش داشت می خوندم که جوابش به داماد مثبته.. هر دو با شرم ِ خاصی که تو چشماشون بود به ما نگاه می کردن.. مهناز خانم _دخترم دهنمون و شیرین کنیم؟.. پری به مادرش نگاه کرد..لیلی جون با لبخند سرش و تکون داد..پری با شرم نگاهش و به زمین دوخت و لبخند خواستنی رو لباش نشست.. مهناز خانم هم که فهمیده بود سکوت ِ پری علامت رضایتشه شروع کرد به کِیل کشیدن.. لیلی جون رو به من گفت: دختر گلم تو شیرینی تعارف کن.. از این حرفش تعجب کردم..فکر می کردم رسمه عروس شیرینی تعارف کنه ..نتونستم مخالفت کنم.. ظرف شیرینی رو از روی میز برداشتم..جلوی مهناز خانم گرفتم.. — پیر شی دخترم..ایشاالله که همه ی دختر پسرای جوون خوشبخت بشن.. جلوی بی بی گرفتم وقتی داشت شیرینی بر می داشت نگاش تو صورتم بود.. اروم گفت: دخترم چرا رنگت پریده؟!..خوبی؟!.. لبخند نصفه نیمه ای تحویلش دادم .. – خوبم بی بی نگران نباش.. لیلی جون هم برداشت و ظرف و جلوی پری گرفتم .. صورتش و بوسیدم و تو گوشش تبریک گفتم اونم ریز جوابم و داد و تشکر کرد.. نوبت به امیر رسید..به صورتش نگاه نکردم ..نگام به ظرف توی دستم بود.. – تبریک میگم.. آروم یه شیرینی از تو ظرف برداشت و زیر لب تشکر کرد.. برگشتم سر جام و ظرف شیرینی رو گذاشتم رو میز.. اون شب همه چیز به خیر و خوشی تموم شد..و قرار شیرینی خورون رو به اتفاق بزرگترای فامیل واسه 2 شب دیگه گذاشتن که همونجا رسما نامزدیشون اعلام بشه.. تو مسیر برگشت از شرکت بودیم..هر روز با پری می رفتم و می اومدم.. اون اوایل که سوار اتوبوس می شدم بدجور شاکی می شد تا جایی که لیلی جون و انداخت جلو .. خیلی خوب می شناختمش.. تا به اون چیزی که می خواد نرسه دست بردار نیست.. – پری.. با حالت گرفته ای برگشت و نگام کرد.. — هوم؟.. – چته تو امروز؟..همه ش تو خودتی، اتفاقی افتاده؟.. نفسش و عمیق بیرون داد و نگاهش و به جاده دوخت.. — دلی یه چیز میگم ولی مدیونی اگه فک کنی حسودم..فقط یه کم حساسم همین.. – خیلی خب بگو.. — قول؟.. – پری…… — خیلی خب میگم..دیروز که مرخصی گرفتم یادته؟.. سرم و تکون دادم .. با یه مکث کوتاه ادامه داد: هیچی دیگه امیر زنگ زده بود به گوشیم که می خوام ببینمت..منم که دل تو دلم نبود یه کم واسه ش ناز کردم که اره کار دارم و الان نمیشه و این حرفا.. ولی شدید اصرار کرد منم قبول کردم..تو یه کافی شاپ قرار گذاشتیم.. فک کردم چی می خواد بگه که این همه اصرار کرد تا باهام حرف بزنه.. با کلی ذوق و شوق پاشدم رفتم پیشش آقا بعد از 10 دقیقه احوال پرسی و این حرفا یه ریز از تو و گذشته ت و ..خلاصه هر چی که به تو مربوط می شد پرسید.. با تعجب نگاش کردم.. – جدی میگی؟!.. — اره بابا تو این یه مورد مگه خرم شوخی کنم؟.. – ازش دلیلش و نپرسیدی؟.. — چرا اتفاقا، ولی جواب درست و حسابی بهم نداد…فقط گفت انگار تو رو می شناسه و واسه همین کنجکاو شده در موردت بدونه..انقدرام دیگه پپه نیستم که نفهمم جواب این سوالا واسه ش چقدر مهم بوده که منو از محل کارم کشونده اونجا.. – تو چیا بهش گفتی؟.. –چیز زیادی نگفتم..پیش خودم گفتم شاید راضی نباشی.. – ممنونم..پری ببخش من……… — دلی بی خیال شو تو چه تقصیری داری اخه؟..آره خب دوسش دارم، اونم منو می خواد..بچه نیستم که نفهمم چی به چیه..ناراحتیم از اینه که چرا منو کشونده اونجا تا این همه سوال پیچم کنه؟.. – به قول خودت بی خیال..شاید قصد و قرضی نداشته و محض کنجکاوی بوده..اخه مادرشم اون شب می گفت انگار منو یه جایی دیده.. — جون ِ پری؟!.. – اره بنده خدا اخرشم در شد گفت شاید دارم اشتباه می کنم..لابد امیر واسه همین کنجکاو شده..در هر صورت من که اونا رو نمی شناسم ولی چطور شده که میگن براشون اشنام نمی دونم.. — پس با این حساب بیخودی داشتم حرص و جوش می خوردم.. – این که کار همیشه ت ِ .. چپ چپ نگام کرد..با لبخند کمرنگی سرم و چرخوندم سمت پنجره و بیرون و نگاه کردم.. به این فکر می کردم که دلیل کنجکاویای امیر در مورد من چی می تونه باشه؟!.. ************************* شب نامزدی بود..یه دست کت و دامن شکلاتی تیره پوشیده بودم با شال همرنگش که یکی دو درجه تیره تر بود.. کنار بی بی پیش بقیه ی خانما نشسته بودم..بزرگترا صحبتاشون و شروع کردن ..نوبت به تعیین مهریه رسید.. به پیشنهاد خود پری 14 تا سکه و 5 سفر زیارتی به ترتیب به مشهد و کربلا و نجف و سوریه و مکه .. ظاهرا پیشنهادش به مزاج عموها و دایی هاش خوش نیومد.. قصد اونا سنگین تر کردن مهریه بود ولی پری با جدیت تمام گفت که می خواد مهرش همین قدر باشه.. خوشحالی رو تو چشمای هر دوشون می دیدم..پری و امیر واقعا به هم می اومدن.. لیلی جون_ مهناز پس چرا آرتام نیومد؟..ناسلامتی نامزدی برادرش ِ .. مهناز خانم _ نتونست بیاد..خیلی دوست داشت تو مراسم شرکت کنه ولی خب یه سفر کاری براش پیش اومد مجبور شد بره..ایشاالله واسه عقد امیر جبران می کنه.. لیلی جون_ ایشاالله.. نگاهم و چرخوندم سمت پری و امیر که کنار هم نشسته بودن و حرف می زدن.. آخر شب وقتی همراه بی بی برگشتم خونه بهش شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم.. تا نزدیکای صبح با آرشام حرف زدم..از ارزوهام براش گفتم..از شب عروسی خودمون..از اون شب و تموم اتفاقاتش تو کلبه ..از حرفامون کنار دریا و غروب افتابی که هر دو شاهدش بودیم.. درسته جسمش و کنارم نداشتم ولی حضورش و هر شب حس می کردم..می دیدم بالا سرم نشسته و با لبخند همیشگیش زل زده بهم.. و من تا زمانی که چشمام گرم خواب بشه خیره میشم تو چشمای جذاب و خواستنیش که واسه م مملو از ارامش ِ ….درست زمانی که می خوام چشمام و ببندم زیر لب بهش شب بخیر میگم.. به تنها کسی که قلبم به عشق اون تو سینه می تپید.. کسی که با هر نفس می تونم ببینمش.. آرشام تو هر ثانیه از زندگیم با من بود.. پری _ دلی این تن بمیره..مرگ من..بابا چی میشه تو َم بیای آخه؟..
پرونده ها رو گذاشتم تو کشوی کنار میزم و درش و بستم..
کم کم داشتم از دستش کلافه می شدم..

– پری گفتم نه یعنی نه نمی فهمم این همه اصرار واسه چیه؟..
— د ِ آخه من واسه خودت میگم بس که چسبیدی تو اون دخمه داری خُل میشی..
اینا رو با لحن شوخی می گفت ولی من حال و حوصله نداشتم..
نشستم رو صندلی و مثلا با خودکار و کاغذی که رو میزم بود خودم و سرگرم کردم تا بی خیالم شه ……….
دستاش و گذاشت رو میز .. صداش پر بود از التماس..

— دلی من تو رو مثل خواهرم می دونم..خودتم اینو می دونی ..وقتی میگم تو َم با ما بیا به این خاطره که دوست دارم خواهرمم کنارم باشه..به خدا اگه نیای دلم و می شکنی..
پوفی کردم و خودکار و انداختم رو کاغذ..
نخیر انگار دست بردار نیست..به هر طریقی می خواد راضیم کنه..

– خانواده ی نامزدت تو و مادرت و دعوت کردن من دیگه واسه چی بیام؟..
— اولا بی بی هم هست..دوما مهنازجون تاکید کرد تو هم بیای..
– لابد تو بهش گفتی دیگه، ازت بعید نیست..

با همون لبخند شیطونش یه چشمک ریز تحویلم داد و گفت: حــــالا..
– حالا و مرض..می شناسمت خب..آبرو واسه م نذاشتی..
— من چکار به ابروی تو دارم؟!..خود مهناز جون از خداش بود.. اصلا انگار حرف دلش و زده باشم تا اسمت و اوردم با ذوق قبول کرد..
– حتما بیچاره تو رودروایسی مونده..
— تو چکار به اونش داری؟..فقط بگو میام و تمام..
– نمیام وسلام..
— دلی خیلی یه دنده ای ..مرغت در همه حال یه پا داره ..
لبام و جمع کردم..
– برو سر کارت، رئیس ببینه اینجایی بد میشه..

یه جور خاصی نگام کرد..
پر از گله و ناراحتی..
— دلی به خداوندی خدا اگه باهام به این مهمونی نیای دیگه نه من نه تو..فکر می کردم انقدری پیشت ارزش دارم که اگه خواسته ای ازت داشتم قبول کنی..

روش و برگردوند و قدم ِ اول و به دوم برنداشته بود که از رو صندلیم بلند شدم و صداش زدم..
پشت به من ایستاد..
– چته پری؟..منظور منو خوب متوجه نشدی وگرنه……..
برگشت و نگام کرد..

— دلارام هیچ کس بهتر از من درکت نمی کنه..1 روز و2 روز نیست که می شناسمت ولی نمی دونم چرا گاهی اوقات تا این حد نسبت بهم بی اعتماد میشی..
– چرا شلوغش می کنی پری؟..اصلا بحث اعتماد و این حرفا نیست..
— حرف من همینه دلی یا تا اخر این مراسم کنارم باش و تنهام نذار یا از همین الان میرم رد کارم و دیگه هم دور و برت پیدام نمیشه..
– چرا اصرار می کنی؟…….
— اصرار نکردم..خواهش کردم..ولی تو قبول نکردی..

طاقت این نگاه و لحن دلخور و پر گلایه رو از جانب بهترین دوستم نداشتم..
کسی که تو روزای تنهاییم کنارم موند ..پس چرا حالا که اون می خواد کنارش باشم وتنهاش نذارم اینطور جوابش و میدم؟!..

— قبول می کنی دلی؟..
زل زدم تو چشماش..سرم و که به نشونه ی مثبت تکون دادم با ذوق اومد سمتم و از اونور ِ میز خم شد صورتم و بوسید..
با اخم به شوخی پسش زدم ..
-د ِ چه کاریه دختر خودت و جمع کن..
— وای دلی نمی دونی چقدر خوشحالم کردی .. توقع نداشتم قبول کنی..یعنی کلا ناامید شده بودم ازت..
– دوستی به درد همین موقع ها می خوره..یه روز تو رفاقت و در حقم تموم کردی حالا هم نوبت منه……
چشماش از خوشحالی برق می زد..
حالش و درک می کردم..منم این روزا رو گذرونده بودم..
درسته پر از تشویش و اضطراب بود اما..
با وجود عشق ترس کمتر حس می شد و در کنارش شاهد هیجانی بودم که برام قابل وصف نبود..
ای کاش بر می گشتم به اون روزا..
هر چند سختی های زیادی رو متحمل شدم..
اما لااقل عشقم و کنار خودم داشتم..

اگه «امید» و تو زندگیم نداشتم تا الان منم زیر خروارها خاک خوابیده بودم..
اما «انتظار» و حسی که با وجودش قلبم و گرم می کرد باعث می شد امید و تو جای جای ِ زندگیم حس کنم ..
از این بابت خدا رو شکر می کردم..
*******************************
هر 4 نفر از ماشین پری پیاده شدیم..نگاهم و یه دور کامل اطراف ویلا چرخوندم..
چراغای پایه بلند و سفید کنار یه راهه سنگلاخی وباریک تا جلوی ساختمون ردیف نصب شده بودن و با وجود اونا باغ کاملا زیبا و چشمگیر به نظر می رسید..
و درست روبه روی ما ساختمونی با نمای سفید و پنجره های شکلاتی که زیر نور مستقیم چراغای باغ واقعا می تونستم بگم جلوه ی خاص و منحصر به فردی داشت..

آخر از همه به سمت در ورودی حرکت کردم..مهناز خانم همراه امیر به استقبالمون اومدن ..
بعد از روبوسی و سلام و احوال پرسی با مهناز خانم رو به امیر کاملا سرسنگین فقط سلام کردم که اونم متین و اروم جوابم و داد..
هنوزم وقتی نگاش بهم می افتاد زیاد از حد رو صورتم خیره می شد..سعی می کردم خودم و بزنم به اون راه و بی تفاوت باشم..

سبک و تزئین داخل ساختمون کاملا فانتزی و مدرن بود..
همه چیز شیک و جذاب..
یه سالن بزرگ سمت راست که مهناز خانم به اون سمت راهنماییمون کرد..
یه دست مبل و یه دست کامل صندلی که هر دو با رنگ های سفید و دودی ست شده بودن..
پرده های شیک ولی در عین حال ساده، ترکیبی از رنگ های نقره ای وسفید و دودی..
در کل دکور داخلی خونشون به نظرم جالب اومد..
روی مبل کنار پری نشستم که امیر هم اونطرف پری رو یه مبل تک نفره نشست..

2 تا خدمتکار مشغول پذیرایی شدن..نمی دونم چرا ولی حس می کردم مهناز خانم یه جورایی حال و روزش خوب نیست..
مرتب با دستپاچگی جواب لیلی جون و بی بی رو می داد..
امیر هم که کلا ساکت بود..

1 ساعت که گذشت دیدم نمی تونم این فضا رو تحمل کنم..اینجور مواقع که معذب می شدم احساس خفگی بهم دست می داد..
نمی دونم چم شده بود ولی احساس راحتی نمی کردم..

با یه ببخشید از جام بلند شدم و زیر نگاهه سنگین بقیه از سالن زدم بیرون..
یه نفس عمیق کشیدم و کنار ِ یه ستون ایستادم..
بعد از چند لحظه پری همراه امیر اومد و کنارم ایستاد..

پری_ حالت خوب نیست دلی؟..
می دونستم رنگم پریده..
– خوبم نگران نباش..
امیر جلوم ایستاد و اروم گفت: ولی رنگتون پریده..بهتره اینجا بشینید..
و یه صندلی از پشت میز کنار ستون برداشت و گذاشت جلوم ..
با تشکر زیر لبی نشستم و به صورتم دست کشیدم..
احساس گرمای شدیدی می کردم..دوست داشتم برم تو باغ تا هوای تازه بخورم..ولی با وجود امیر واسه بیان کردنش معذب بودم..
هرچی نباشه خونه ی مردمه همینجوری پاشم برم بیرون که نمیشه..

پری – دلی بریم این اطراف یه کم قدم بزنیم، شاید حالتم بهتر شد..
از خدا خواسته قبول کردم..
باز راه برم بهتره تا یه جا بی حرکت بشینم اونم با وجود نگاه های گاه و بی گاهه امیر..

امیر پشت سرمون بود و گه گاه با پری حرف می زد..یه وقتایی حس می کردم پسر خجول و سر به زیری ِ اما به هیچ وجه معنی اون نگاه های خیره ش و درک نمی کردم..

داشتم به تابلوهایی که رو دیوار نصب شده بود نگاه می کردم..اونطرف سالن یه محیط باز بود همراه با یه شومینه ی فانتزی که انگار محض دکور گذاشته بودنش اونجا و بالای شومینه یه تابلوی نسبتا بزرگ نصب شده بود..نمایی از غروب افتاب..
و روی شومینه قاب عکسای کوچیک و بزرگی کنار هم چیده شده بود..
انگار که عکسای خانوادگیشون بود..

پری رو به امیر کرد و با لبخند پرسید: تو هم توی این عکسا هستی؟..
امیر با لبخند سرش و تکون داد و به یکی از عکسا اشاره کرد..
— اینو وقتی نوجوون بودم انداختم..اینجا هم کم سن وسال تر بودم..

پری به یکی از عکسا اشاره کرد که دو تا پسربچه کنار هم ایستاده بودن و اونی که قدش کمی بلندتر بود دستش و انداخته بود رو شونه ی اون یکی وهر دو با لبخند تو دوربین نگاه می کردن..
پری _ این دو تا کین؟…. و با مکث به امیر نگاه کرد و ادامه داد: یکیشون که خیلی به عکس نوجوونیات شبیهه..
امیر نیم نگاهی به من و پری انداخت و لبخند زد..

— اونی که کوچیکتر ِ خودمم..اونی هم که دستش و انداخته دور گردنم برادرم آرتامه..این عکس برای ما خیلی عزیزه..
پری _ از مهنازجون در مورد برادرت شنیدم..راستی امشب ندیدمش ..

احساس کردم با این حرف ِ پری حالت صورت امیر گرفته شد..
از گوشه ی چشم نگاهه کوتاهی به من انداخت ..
لبخند زد ولی مصلحتی بودنش کاملا مشخص بود..

— یکی از دوستاش دچار مشکل شده بود باید می رفت..گفت خودش و می رسونه….راستی بریم باغ و هم بهتون نشون بدم مطمئنم خوشتون میاد..
پری با روی باز قبول کرد..من که از اولم قصدم همین بود اروم دنبالشون راه افتادم..
اونا جلو می رفتن و من پشت سرشون .. ناخواسته داشتم به حرفای امیر فکر می کردم..
وقتی اسم آرتام می اومد خیلی راحت متوجه می شدم که میره تو خودش..
تو حیاط داشتیم قدم می زدیم و امیر و پری َم با هم حرف می زدن..
دیگه داشت حوصله م سر می رفت..دوست داشتم تنها باشم ..
خواستم بهشون بگم که همون موقع موبایل امیر زنگ خورد..

گوشیش و از تو جیبش در اورد و جواب داد..
— الو………..
نگاش و بین من و پری چرخوند و سرش و زیر انداخت و با یه «ببخشید» ازمون فاصله گرفت..
پشتش به من بود ولی صداش و تا حدی می شنیدم..

— آرتام هیچ معلوم هست کجایی؟….چی؟!…..اره…….کی کارت تموم میشه؟..می خوای منم بیام که…….خیلی خب، باشه..فعلا……….
من و پری تموم مدت مثلا خودمون و سرگرم ِ گلا نشون دادیم..
دستم و نوازشگرانه روی یکی از گلهای سرخ و خوشبوی تو باغچه کشیدم..
لبخند زدم..چه حس خوبی بود……..

صدای امیر و شنیدم..پشت سرم بود و درست کنار پری….
— از گلا خوشتون میاد؟..
برگشتم و نگاش کردم..چشماش تو تاریکی ِ شب و زیر نور کمرنگ چراغا تیره تر به نظر می رسید..

به جای من پری با لبخند جوابش و داد: اوف، چه جورم..گلای تو باغچه مون و که دیدی؟….
امیر سرش و تکون داد و پری ادامه داد: تمومش کار دلی ِ .. مامان اول مخالف بود می گفت اذیت میشی ولی کی حریفش می شد؟…..
و به شوخی بهم چشمک زد: خواهر خودمه دیگه..

با لبخند کمرنگی سرم و زیر انداختم..
امیر رو به پری گفت: از چه گلی خوشت میاد؟..
پری هم با علاقه ی خاصی اروم گفت: نرگس..
امیر با لبخند سرش و کمی رو به پری خم کرد و آهسته زمزمه کرد: پس از این نظر سلیقه هامون مثل همه .. البته من از یاسم خیلی خوشم میاد..

و به من نگاه کرد .. نگاهش هر چند کوتاه بود ولی با اوردن اسم گل یاس و نگاهی که از روی پری به سمت من کشید باعث تعجبم شد..
منظورش از اون نگاه چی بود؟!..
شایدم منظوری نداشت..
اما……..

همون لحظه یه اس ام اس واسه ش اومد..بعد از خوندنش با یه معذرت خواهی ِ کوتاه ازمون فاصله گرفت و به سرعت رفت تو ساختمون..
پری رو به من با تعجب گفت: امیر چش شد یهو؟..
شونه م و انداختم بالا ..
– تو زنشی از من می پرسی؟..
چپ چپ نگام کرد..

خواستم قدم بزنم..پری هم پشت سرم اومد..
پری _ از اینجا خیلی خوشم امده..هر جا رو نگاه می کنی گل و درخته..چی می شد اگه یه بید مجنونم اون سمت که فقط چمنکاری شده داشتن و زیرش یه دست میز و صندلی فر فورژه می ذاشتن وای تابستونا معرکه ست که بشینی اونجا و هندونه بخوری..

– حالا که عروسشون شدی خیلی خوبم تز میدی، به امیر بگی سریع واسه ت جورش می کنه..
پری_ نه بابا میز و صندلیش جور شه درخت بیدش و از کجا بیاریم؟..
– دغدغه ی تو الان همینه؟..

خندید و خواست جوابم و بده که.. یه دفعه از حرکت ایستادم..مات و مبهوت رو به روم و نگاه می کردم..
پری_ دلی جن دیدی؟!..دلی با تو َ م……
راه افتادم..
پری با تردید کنارم اومد..مسیر نگاهم و دنبال کرد..

پری- اولالا اینجا رو باش چقدر گل ..همه هم یاس..
روبه روشون ایستادم..گل های یاسی که مثل پیچک سراسر دیوار باغ رو پوشونده بودن..
بوی عطر یاس مشامم و نوازش داد..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..
پری_ اینا از مام بیشتر گل یاس دارن..دلی نگاه کن چه خوشگل رو دیوار پیچ خوردن ..

سر انگشتم و اروم کشیدم روشون..
لمس کردنشونم بهم حس خوبی می داد..یه حس عجیب..
پری _دلی برگردیم، زشته این همه وقت اومدیم بیرون..

با پری موافق بودم..
ولی نمی دونم چرا نمی تونستم از این گلا دل بکنم..
تا وقتی که از اونجا دور نشدیم همه ش بر می گشتم و نگاهشون می کردم..
هر کی که اینا رو پرورش داده واقعا تو کارش مهارت داشته..
چقدر دوست داشتم همونجا بمونم..
****************************************
چیزی تا عقد پری و امیر نمونده بود..امروز واسه خرید رفتن که طبق معمول پری کلی اصرار کرد باهاشون برم ولی اینبار دیگه نتونست قانعم کنه..
بهتر بود با هم تنها باشن و منم اگه باهاشون می رفتم تا اخر خرید حس می کردم بینشون فقط یه مزاحمم ..

مثل روزای دیگه که عصرا می نشستم و رو داستانم کار می کردم امروزم مشغول بودم که صدای پری رو از بیرون شنیدم..
عینکم و از رو چشمام برداشتم و اماده شدم تا بدون اجازه در و باز کنه و بیاد تو..
که البته زیادم منتظرم نذاشت ..
در با شتاب باز شد و پری شاد و سرحال اومد تو اتاق..
دستاش پر شده بود از پاکت خرید و بسته های کوچیک و بزرگ..

از پشت میزم بلند شدم و رفتم طرفش..
– چه خبرا؟ خوش گذشت؟..
اومد جلو و صورتم و بوسید..

— معرکه بود دختر نمی دونی چقدر راه رفتیم دیگه پاساژ و مغازه ای نبود که زیرپا نذاشته باشیم..
خریداش و گذاشت رو تخت و خودش و هم کنارشون پرت کرد ..
— وای هلاک شدم به خدا..
– چیزی می خوری بیارم؟..
— نه اتفاقا بی بی هم می خواست برام میوه و شربت بیاره گفتم نمی خورم بیرون با امیر یه چیزی خوردم دیگه اشتها ندارم..

کنارش نشستم و خریداش و مرتب کردم..
یه دفعه صاف نشست و با هیجان ِ خاصی گفت: دلــــی امروز بالاخره دیدمش..
– کیو؟!..
— داداش ِ امیر و دیگه..امروز اتفاقی تو یکی از پاساژا دیدیمش..
بی تفاوت شونه م وانداختم بالا..
– خوش به حالت..چشم روشنی می خوای؟..
— اِ مسخره زدی تو ذوقم..
– دیدن برادرشوهرت باعث شده ذوق کنی؟..
— نه دیوونه این چه حرفیه؟..اخه تا حالا ندیده بودمش واسه همین..وای دلی جا برادری خیلی جذابه..

پاکتا رو کنار هم چیدم پایین تخت ..
— ول کن اینارو یه دقیقه به من گوش کن..
– گوشم با تو ِ..
–د ِ نیست دیگه، از کی تا حالا دارم حرف می زنم حواست و دادی به خریدای من..
– بدکاری ِ برات مرتبشون کردم؟..خودت که شلخته ای یکی مثل من باید جمع و جورشون کنه..
— خب حالا بی خیال این حرفا داشتم از آرتام برات می گفتم…….
– آرتام به من چه؟!..
— دلی همت کردی امروز بزنی تو حال ِ منا….آهان تا یادم نرفته اینو بگم قراره سفره ی عقدم و تو تزئین کنی..

با تعجب نگاش کردم..
– چی میگی تو؟!..حالت خوبه؟!..
— به مرحمت شما..
– مسخره هیچ می فهمی چی میگی؟!..به لیلی جون گفتی؟!..
— آره بابا همه می دونن..مشکلش چیه؟..

مشکلش این بود که همه می گفتن من یه زن بیوه م..
حضورم تو اینجورمراسم ها شگون نداره..
یه مشت باورهای غلط که هر کی رسیده به خورد یکی دیگه داده و همه قبولش داشتن..

پری منظورم و از تو نگام فهمید..
چیز جدیدی نبود شده وِرد ِ زبون ِ این و اون..
هیچ وقت قبول نکردم که یه بیوه م..ولی حرف مردم یه چیز دیگه بود..

پری دستم و گرفت و خواهرانه تو دستش به ارومی فشرد..
— دلی بس کن، اصل کاری من و مامانمیم که دوست داریم تو اینکارو بکنی..باور کن روزی نیست که مامان تو خونه اسمت و نیاره و نگه که چقدر دوست داره….
و با خنده ادامه داد: می دونی که مامی ِ من زن روشنفکری ِ به همین اسونی خرافات روش تاثیر نمیذاره..

سرم و زیر انداختم..تو چشمام اشک نشسته بود..جلوی خودم و گرفتم که گریه نکنم..
و تا حدی موفق هم شدم..

پری _ قبول می کنی؟..به خاطر من….
– ولی..پری مردم که………….
— به مردم چکار داری؟..عروس منم که میگم فقط تو..
-پس امیر چی؟..مادرشوهرت….
— اونا هم در جریانن نگران نباش مهنازجون که از خداش ِ ..تو این مدت ِ کم بدجور خودت و تو دلش جا کردی….حالا قبوله؟..

سکوت کردم..
— نکنه باید زیر لفظی بدم؟..
با لبخند سرم و بلند کردم..
–آهان حالا شد..پس خودت و اماده کن و هر چی ایده ی خوشگل و شیک داری رو کن که می خوام واسه ابجیت سنگ ِ تموم بذاری..
تو گلوم بغض نشسته بود می ترسیدم حرف بزنم و بترکه..
از پری ممنون بودم که اینهمه بهم توجه می کنه..
همینطور از لیلی جون که تموم مدت مادرانه بهم محبت کرد..
بی بی که شده بود همه کسم..مادرم..پدرم..سنگ صبورم..
چه شبهایی که سرم و رو زانوهاش نذاشتم و زیر سایه ی دستای پر مهرش اشک نریختم..
دلداریم می داد..
بهم می گفت صبور باشم..

با دلی پر از غصه پری رو بغل کردم و سر روی شونه ش گذاشتم..
هق هقم و تو آغوش مهربونش سر دادم و بغضم و خالی کردم..
پر بودم..پر از غم..
پر از حسرت..
پر از حس تلخ و عذاب اور تنهایی..
پری اروم پشتم و نوازش کرد ..
چقدر به این سکوت بینمون نیاز داشتم.. ادامه دارد… ********************************************* رمان گناهکار قسمت بیست و پنجم

مهناز خانم_ دخترم هر چی که لازم داری رو لیست کن بده آرتام برات تهیه کنه..
با لبخندی از روی خجالت سرم و زیر انداختم..
– شرمنده م نمی خواستم مزاحمتون بشم ولی پری خیلی اصرار کرد..نتونستم حریفش بشم…..

دستم و گرفت..سرمو بلند کردم و نرم تو چشماش خیره شدم.. — دیگه این حرف و نزن دخترم..مزاحم چیه تو هم برای ما عزیزی..پری خیلی دوستت داره مثل خواهرش می مونی .. بارها خودش گفته، پس دیگه اینو نگو که ناراحت میشم.. و به اتاقی که پشت سرم بود اشاره کرد و گفت: این اتاق فکر می کنم واسه عقد مناسب باشه..هم بزرگه و هم اینکه جا واسه مهمونا هست..نظرت چیه ؟..

نگاهی اجمالی دور تا دور اتاق انداختم.. – به نظر منم مناسبه..هر طور خودتون صلاح بدونید.. –پیر شی عزیزم پس تا تو لیست و اماده می کنی برم ببینم باز این پسرکجا غیبش زده.. از اتاق که بیرون رفت من موندم و کاغذ و قلمی که تو دستام اماده نگه داشته بودم تا لوازمی که احتیاج بود و توش لیست کنم.. تا حالا از این کارا نکرده بودم واسه همین از تو بعضی سایتا یه سری اطلاعات گرفته بودم.. چند متر تور نقره ای و طلایی.. ساتن سفید و شکلاتی.. بادکنک های سفید و نقره ای.. و چندتا چیز دیگه که باید با سفره و وسایلش ست می کردم.. امیدوار بودم که بتونم از پسش بر بیام .. لیست که کامل شد از اتاق رفتم بیرون..دنبال مهنازخانم می گشتم ولی توسالن پیداش نکردم.. رو به یکی از خدمه ها سراغش و گرفتم که گفت رفته تو باغ….. تو درگاه رخ به رخ شدیم.. – وای ببخشید..داشتم دنبالتون می گشتم تا لیست و بهتون بدم.. — تو باغ بودم دخترم، آرتام تو ماشینه عجله داره، بده تا نرفته ببرم بدم بهش.. کاغذ و دادم دستش اونم با لبخند مهربونی که نثار صورتم کرد از در رفت بیرون.. برگشتم تو اتاق و به کمک یکی از خدمه ها مشغول جا به جایی اسباب و اثاثیه های تو اتاق شدیم.. تقریبا 1ساعت و نیم گذشته بود.. خدمتکار از اتاق رفت بیرون درم پشت سرش نبست.. حسابی مشغول بودم .. دستم به تابلوهای رو دیوار بند بود که داشتم یکی یکی برشون می داشتم تا جاشون بادکنک و تور بزنم.. با پشت دست عرق روی پیشونیم و پاک کرد..حسابی خسته شده بودم.. مهنازخانم هر چند دقیقه یک بار بهم سر می زد و بنده خدا همه جوره ازم پذیرایی می کرد.. زن خونگرم و ارومی بود.. دست به کمر داشتم اطرافم و نگاه می کردم که توی همون لحظه یه چیزی و رو خودم حس کردم..مثل….سنگینی ِیک نگاه.. برام عجیب بود..کسی که تو اتاق نیست.. سرم و چرخوندم سمت در..اما اونجام کسی نبود.. ضربان قلبم و عادی حس نمی کردم…. یهو چم شد؟!.. نفس حبس شده م و عمیق بیرون دادم و راه افتادم سمت در.. تا خواستم سرم و ببرم بیرون خدمتکار عین جن جلوم ظاهر شد.. با ترس جیغ خفیفی کشیدم و پریدم عقب.. اون بنده خدام بدتر از من رنگش پریده بود.. — بـ..ببخشید خانم نمی دونستم اینجا وایسادین.. – اشکال نداره تو رو هم ترسوندم.. به صورتش دست کشید.. نگام به پاکتای توی دستش افتاد.. – اینا چیه؟.. –آهان اینا رو آقا دادن گفتند بدمشون به شما..اتفاقا تا پشت درم اومدن ولی نمی دونم چی شد یه دفعه برگشتن دادن دست من.. – باشه ممنون.. — خانم باشم یا برم؟.. – نه نصب کردنشون کاری نداره..فقط بادکنکا باید باد بشن که اینکارو میذاریم آخر سر .. –پس من برم به خانم کمک کنم.. بعد از رفتنش چرخیدم سمت اتاق و یه نفس عمیق کشیدم..وای خدا هنوزم قلبم داره تند می زنه.. پاکتا رو یکی یکی خالی کردم کف اتاق.. همه رو گرفته بود..با دیدن ساتن سفید و شکلاتی ناخداگاه رو لبام لبخند نشست .. روشون دست کشیدم..چقدر نرم و لطیفن.. تو دلم برای عزیزترین دوستم ارزوی خوشبختی کردم.. خدایا عشق رو تو هر ثانیه از زندگیشون ..و مهربونی و محبت و تو دلای عاشقشون حفظ کن .. لوازم و کنارهم گذاشتم .. یه پاکت کوچیک بینشون بود..توش و نگاه کردم و با لبخند سرش و کج کردم .. دو تا قلب اکلیلی قرمز و خوشگل افتاد تو دستم.. زیر نور لوستر می درخشیدند.. خواستم پاکت و بذارم کنار ولی….ناخداگاه به بینیم نزدیک کردم.. بوی خوبی می داد.. با تعجب قلبا رو بو کردم.. خدایا.. بوی عطر.. بوی.. بوی یاس.. چند بار پشت سر هم بو کشیدم.. نه اشتباه نمی کنم.. هیچ کدوم از لوازم این بو رو نمی داد..فقط همین دوتا قلب قرمز و درخشان.. حس می کردم سر انگشتام سر شده.. قلبم دیوانه وار تو سینه م می تپید.. چرا فقط این دوتا قلب باید بوی عطر بده؟..اونم عطر یاس.. شتابزده از جام بلند شدم و رفتم سمت در.. رو به یکی از خدمه ها که تو دستش چندتا ملحفه ی تا شده داشت پرسیدم: ببخشید.. اقا آرتام کجا هستند؟.. — نمی دونم خانم شاید تو باغ باشن.. زیر لب ازش تشکر کردم و رفتم سمت در.. به همون خدمتکاری بر خوردم که تو جا به جایی اثاثیه کمکم کرد.. با دیدنم لبخند زد.. — به چیزی نیاز دارید خانم؟.. – نه نه..فقط.. — فقط چی خانم؟..هر چی می خواین بگید براتون میارم.. -آرتام..یعنی اقا آرتام کجاست؟..باهاشون یه کار فوری داشتم.. با تعجب نگام کرد.. — آقا همین الان از ویلا رفتن بیرون.. – کجا؟…. تعجبش با این سوالم بیشتر شد.. – منظورم اینه که کجا رفتن؟..آخه کارم خیلی مهمه.. — نمی دونم خانم..ایشون هیچ وقت برای انجام کاری به کسی توضیح نمیدن..من که یه خدمتکار ساده م خانم.. با ناامیدی نفسم و فوت کردم بیرون وسرم و تکون دادم.. – باشه ..بازم ممنون.. –خواهش می کنم.. از کنارم رد شد ولی مرتب بر می گشت و نگام می کرد.. لابد فکر کرده خل شدم دارم اینجوری دنبال رئیسش می گردم.. دست خودم نبود..یه حسی داشتم.. بعد از 5 سال برای اولین بار بود که قلبم اینطور خودش و بی تاب و بی قرار نشون می داد.. باید یه دلیلی داشته باشه.. به قلبای توی دستم نگاه کردم.. دو مرتبه بوشون کردم.. این بوی ِ آشنا .. همراه با یه حس ِ آشنا.. خدایا …………………

مهمونای درجه 1 عروس و داماد تو اتاق نشسته بودن.. داماد همراه عاقد بیرون بود..

کلاه ِشنل پری رو مرتب کردم و آهسته زیر گوشش تبریک گفتم.. خواستم از کنارش رد شم که دستم و گرفت..لبه ی کلاهش و یه کم بالا داد و نگام کرد.. اروم گفت: کجا میری؟.. آهسته تر ازخودش جوابش و دادم: میرم بیرون، الان عاقد میاد.. — خب بیاد چکار به عاقد داری همینجا باش.. -پری زشته ول کن دستمو.. — چی چی رو زشته می خوام خواهرم تو مراسم عقد کنارم باشه این کجاش زشته؟.. لیلی جون _ چی شده دلارام جون؟.. – از پری بپرسید دستم و گرفته میگه تو اتاق عقد بمون.. — خب دخترم بمون مگه چی میشه؟.. – لیلی جون شما دیگه چرا؟!..یه نگاه به مهمونا بندازید، ببینید چطور دارن نگام می کنن..من اینجا نباشم بهتره..حرف و سخنشم کمتره.. پری_ لازم نکرده..هر کی هر چی می خواد بگه بهت گفتم که واسه م مهم نیست.. – پری الان وقت لجبازی نیست..بمونم اذیت میشم طاقت این نگاه ها رو ندارم بذار برم بیرون.. لحنم رنگ التماس به خودش گرفته بود.. لیلی جون متوجهه حال خرابم شد.. لیلی جون_ پری بذار خودش تصمیم بگیره.. پری_ چی میگی مامان؟..مگه ما واسه مردم داریم زندگی می کنیم؟..اگه دلی بره بیرون یعنی مهر تایید زده رو تموم باورهای غلطشون..غیر از اینه؟.. – من حرفاشون و قبول ندارم این چه حرفیه پری؟..فقط خودم و می شناسم می دونم بمونم زیر این همه نگاهه سنگین بالاخره طاقتم و از دست میدم و اشکم درمیاد..تو اینو می خوای؟.. تو سکوت فقط نگام کرد.. لیلی جون _ دخترم عاقد بیرون منتظره خانما دارن حاضر میشن حاج آقا بیاد تو..پری کلاهت و درست کن زشته مادر.. با لبخند تو چشمای خوشگلش نگاه کردم که برق اشک به وضوح درش دیده می شد.. کلاهش ومرتب کردم و زیر گوشش اروم گفتم: برات بهترینا رو ارزو می کنم خواهرم..لیاقت خوشبختی رو داری به پاس تموم خوبی هایی که در حقم کردی هر چی تو زندگیت از خدا می خوای بهت بده..ازت ممنونم پری.. با بغض اب دهنم و قورت دادم.. سنگین تر شد.. لبمو گزیدم و از بین مهمونا رد شدم.. به محض اینکه پام به بیرون ازاتاق رسید دویدم سمت باغ.. صدای بی بی رو شنیدم ولی بی توجه فقط قدمام و تندتر بر می داشتم.. بیرون خلوت بود..رفتم همون سمتی که اون شب با امیر و پری ایستاده بودیم و گلا رو تماشا می کردیم.. کنار باغچه دامن لباسم و جمع کردم و نشستم.. دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و بغضم شکست.. مهمونا تو ویلا دست می زدن و سوت می کشیدن..هلهله و شادی سر داده بودن .. و من با دلی پر از غم هنوزم تو تنهایی هام اسیر بودم.. خدایا صبرم و بیشتر کن.. خدایا یه راه چاره نشونم بده.. کجا دنبالش بگردم؟.. توی این مدت چه کارایی که برای پیدا کردنش نکردم.. خودش قبل از رفتن بهم گفت کارای فروش اموالش و سپرده دست وکیلش و حتی سهام کارخونه ش و هم فروخته به شرکاش.. با وجود این اتفاقات نه خونه ای بود تا به امید اینکه اونجا باشه برم پیشش و نه کسی رو می شناختم که سراغش و ازش بگیرم.. تمومش خلاصه می شد به یه قبرستون قدیمی تو یکی از روستاهای شمال و یه سنگ قبر که اسم آرشام تهرانی روش حک شده بود.. و من حتی یکبار نرفتم تا ببینمش.. حتی یک بار حس نکردم که ارشام ِ من اونجا زیر خروارها خاک مدفون شده .. اگه هنوز نفسم میاد و میره به خاطر اینه که مرگش و باور نکردم…. می دونم آرشام ِ من نمرده.. آرشام اهل نامردی نبود.. ادمی نبود که به راحتی بزنه زیر قولش.. آرشام با تموم مردایی که به عمرم دیده بودم و می شناختم فرق داشت..اون یه ادم معمولی نبود.. همه چیزش خاص بود.. غرورش ستودنی بود.. حتی وقتی بهم ابراز علاقه کرد بازم نذاشت ذره ای از غرورش کم بشه.. چنین ادمی لایق خاک نیست.. خدایا جهنم و دارم به چشم می بینم.. هرروز.. هر شب.. خدایا بهم امید دادی..با اینکه 2 بار خواب دیدم آرشام ترکم کرده ولی بازم رفتنش و قبول نکردم.. کجا رو داشتم که دنبالش بگردم؟.. همیشه سرگردونم..هنوزم هستم.. هیچ وقت تو آرامش روزم و به شب نرسوندم.. تا اومدم مزه ی شیرین خوشبختی رو بچشم تلخی روزگار بهم فهموند عمر ِ لحظات ِ خوش خیلی خیلی کوتاهه.. من قدرش و ندونستم..گذاشتم بره.. باهاش خداحافظی کردم.. دلم می گفت جلوش و بگیر نذار بره.. اینبار عقلمم بهم نهیب زد تا به ندای قلبم گوش کنم ولی نکردم..آرشام سرسخت تر از این حرفا بود.. به خودم که اومدم دیدم خیلی وقته اونجا نشستم و دارم با خدا درد و دل می کنم.. از رو زمین بلند شدم و دامن لباسم و تکون دادم..یه شال حریر خاکستری انداخته بودم رو سرم که همرنگ لباسم بود.. بی حوصله مرتبش کردم…. تو همون حالت که داشتم اشکام و پاک می کردم یاد گل های یاسی افتادم که اون شب با پری پیداشون کردیم .. قدمام و به همون سمت برداشتم..از داخل صدای موزیک می اومد .. فارغ از دنیای اطراف فقط دوست داشتم برم همونجایی که اون شب حاضر نبودم هیچ جوری ازش دل بکنم.. هنوز چند قدم بهشون فاصله داشتم که با دیدن یک نفر سر جام ایستادم..مردی که پشت به من رو به گلای یاس نشسته بود .. خواستم بگردم اما…. نمی دونم چرا پاهام به جای اینکه پس بره، پیش می رفت.. یه قدم دیگه بهش نزدیک تر شدم..از صدای پاهام متوجه ِ حضورم شد.. آهسته از جاش بلند شد.. هنوز پشتش به من بود.. دقیق نگاش کردم.. قامت بلند و کشیده.. کت و شلوار مشکی و خوش دوختی به تن داشت.. بوی عطر گل ها مشامم رو نوازش داد.. – ببخشید انگار مزاحمتون شدم.. نباید اینو می گفتم..باید راهم و می کشیدم و از اونجا دور می شدم.. نمی دونم چرا توانایی هیچ کدوم رو در خودم نمی دیدم.. حرکات و رفتارم دست خودم نبود.. انگار بی اراده شده بودم.. دستم و رو شالم گذاشتم..رو همون قسمتی که قلبم دیوانه وار می زد..چه واضح حسش می کردم.. دست راستش مشت شد..محکم فشارش داد و بازش کرد.. ناخداگاه بهش نزدیک شدم..پشت سرش ایستادم.. حتی برای یه لحظه هم بر نگشت .. خواستم بی تفاوت باشم..با حسی که بهم دست داده بود مقابله کردم و از کنارش رد شدم.. جلوی گل ها ایستادم و با سر انگشت لمسشون کردم.. لبخندی به لطافت گلبرگ های یاس نشست رو لبام.. تو حال خودم بودم..انگار چهره ی جذاب آرشام رو همراه با همون نگاهه مغرور توی تک تک گلبرگ هاشون می دیدم..


زیر لب زمزمه می کردم..
نمی دونم صدام تا چه حد بلند بود..
حواسم به اطرافم نبود..انگار تو باغ خونه ی پری شون ایستادم و به گلای یاسشون نگاه می کنم..

گلایی که با دستای خودم پرورششون دادم….
با مهر و محبت قطرت اب رو اروم به تن لطیف و شکننده شون می پاشیدم..
هیچ وقت نذاشتم ریشه شون آسیب ببینه..
هر کدوم از اونها همراه با دقایق ِغرق در انتظار ِمن رشد کرده بودند..

زمزمه کردم:
در لابه لای ابرهای تیره بود رویای آمدن دوباره ی تو آن شبی که آسمان گریست………..

اشک تو چشمام نشست..حال وهوای چشمام بارونی بود..خدایا چقدر دلم از غم پر ِ ..

آن شبی که قطره های اشک من به روی برگ های یاسمن چکید

صدام می لرزید..بغض داشتم..صورتم با قطرات پی در پی اشک خیس شد..

یاسمن شکست ابر تا صبح نالید آسمان غروب کرد

اشک هایم خشک شد چشم هایم کور شد زندگی سراب شد

یاد روزهایی افتادم که توی هر لحظه ش هزار بار مرگ و به چشم می دیدم..
بدون اون..نفس کشیدن چقدر برام سخت و بی معنا بود..

روزها گذشت یاسمن جوان شد زندگی شاداب شد چشم های خسته ام ولی.. به راه جاده های انتظار تا ابد ماندگار شد رویای آمدن دوباره ی تو مونس روزهای همیشه تار شد

چونه م از بغض می لرزید ..چشمام و بستم و بعد از چند لحظه باز کردم..
دوست داشتم داد بزنم و بغضم و یه جوری خالی کنم..
همه ی وجودم می لرزید..

آسمان دگر سیاه نیست یاسمن آرام خوابید ابرکم کم ناپدید شد رویای آمدن دوباره ی تو انتظار همیشه جاودان دل ها شد

خدایا جدایی چقدر سخته..تنهایی تا چه حد می تونه درداور باشه..
مرگ تو یک لحظه اتفاق میافته.. و من روزی هزار بار از درد دوریش دارم جون میدم..

صدای قدم هایی رو از پشت سر شنیدم..تو همون حالت برگشتم..
صورتم خیس از اشک بود..

رو به روم ایستاد..
نگاه خروشان و بی قرارم رو تو چشماش دوختم..
دست راستم روی گل های یاس مونده بود..
تنم یخ بست..
گلا تو دستم مشت شد..

کم کم داشتم توانم و از دست می دادم..
همه جا سکوت بود..هیچ صدایی رو نمی شنیدم..
حتی صدای ..
صدای ………

لباش تکون می خورد..انگار داشت صدام می کرد..
دستاش نشست رو بازوهام..داره لمسم می کنه..
دیگه سرد نیست..

با نگرانی نگام می کرد..
دهنش باز و بسته می شد ولی من چیزی نمی شنیدم..فقط نگاش می کردم..

خواستم لبخند بزنم..
نتونستم..
خواستم دستم و به سمتش دراز کنم و بگم وَهمی یا حقیقت؟!..
اما نتونستم..
خواستم خودم و از دیوار جدا کنم و نزدیکش بشم..
ولی…. بازم نتونستم..

فقط حس کردم چشمام داره اروم اروم بسته میشه..هیچ حسی تو پاهام نداشتم..
زانوهام تا شد..
قبل از اینکه زمین بخورم دو تا دست قوی نگهم داشت..
اما چشمام بسته شد..
هیچ صدایی نمی شنیدم و حالا..
دنیا رو هم پیش ِ چشمام تو سیاهی ِ محض می دیدم..
*********************************
سردی قطرات اب رو، روی صورتم حس کردم..
نا نداشتم لای چشمام و باز کنم..

— داره بهوش میاد ..
— اطرافش و خلوت کنید بذارید نفس بکشه بنده خدا..

اروم چشمام و باز کردم..نور مستقیم خورد تو صورتم..
دومرتبه بستمشون..

–چراغا رو خاموش کنید..بذارید نور اباژور روشن باشه..
دیگه از اون نور خبری نبود..لای چشمام و باز کردم..گیج و منگ نگاهم و اطرافم چرخوندم..

پری کنارم نشسته بود و امیر بالا سرم ایستاده بود..
لیلی جون و مهناز خانم با نگرانی نگام می کردند..
بی بی پایین تخت نشسته بود و دستم و دستش داشت..
چشماش سرخ و متورم بود..
به سرم دست کشیدم..

پری _ دلی حالت خوبه؟..
-خوبم..
— پــــوف، دختر نصف عمرمون کردی..خداروشکر فک کردم دستی دستی از دست رفتی..
لیلی جون_ اِ دختر زبونت و گاز بگیر..

سعی کردم به یاد بیارم که چی شد از حال رفتم..
هر لحظه با یاداوری اتفاقاتی که توی باغ افتاد چشمام گشادتر از حد معمول می شد..

بی هوا نشستم..
پری که کنارم بود با ترس تو جاش پرید..امیر دستش و گرفت..
پری _ چته تو سکته م دادی؟!..
– کوش؟!کجاست؟!….
پری_ چی کجاست؟!..
رو به بی بی تند تند گفتم: بی بی خودم دیدمش..به ارواح خاک مادرم دیدمش..توی باغ کنار گلای یاس..بی بی دیدی گفتم اون زنده ست؟..بی بی……….

دستای بی بی رو فشار دادم و رو به امیر با هق هق گفتم:نمی تونید انکارش کنید..من تو باغ شما آرشام و دیدم..حتما جزو مهموناتون بوده، الان کجاست؟..

امیر گرفته و ناراحت نگاهش و به مادرش دوخت..
بعد از اون رو به من اروم گفت: دارید اشتباه می کنید اونی که شما دیدید برادر من آرتامه..

با حالت عصبی دستم و مشت کردم و جوابش و دادم: من اشتباه نمی کنم..من اون نگاه و می شناسم توی این 5 سال باهاش زندگی کردم..اون مردی که جلوم ایستاده بود ارشام بود..شوهر من.. چرا حرفم و باور نمی کنید؟..

— امیر درست میگه………
همه ی نگاه ها چرخید سمت در..با دیدنش حیرت زده دهنم باز موند..کم مونده بود قلبم از حرکت بایسته..
خودش بود..
آرشام!..

جلو اومد و کنار امیر ایستاد..
اخم داشت..مثل همیشه نگاهش مغرور بود و….سرد..اما چرا؟!..
حس می کردم با این نگاه غریبه م ..
ولی نه..
خودش بود..من مطمئنم………….

زل زد تو چشمام و جدی و مصمم گفت: اسم من آرتامه..آرتام سمایی…………
چشمام کم مونده بود از کاسه بزنه بیرون….
باورش برام سخته ..چرا انکار می کرد؟..
هنوز اون نگاهه نگران ….و در عین حال گرم و آشنا جلوی چشمامه..

وقتی داشتم میافتادم منو گرفت..دستاش گرم بود..
نگاهش به من..
نه خدایا غریبه نبود..
پس چرا حالا…………

تا به خودم بیام دیدم از اتاق رفته بیرون .. امیر هم پشت سرش رفت و در و بست..
با بسته شدن در تنم لرزید وچشمام و رو هم گذاشتم..
جوشش اشک رو از لا به لای مژه های بلندم حس کردم..
و در کسری از ثانیه صورتم خیس شد..

چشمام و باز کردم..همه رفته بودن بیرون جز پری و بی بی………..
پری سرش و انداخته بود پایین ..
بی بی ، بیصدا گریه می کرد..
– بی بی اون آرشام ِ نه آرتام..تو که ارشام ودیده بودی بی بی..مگه میشه 2 نفر تا این حد بهم شبیه باشن؟!..بی بی دارم دق می کنم..تو رو خدا تو بهم بگو که اینا تمومش یه کابوس ِ..

بی بی هق هق کنان سرش و گذاشت لب تخت..
پری در حالی که با پشت دست اشکاش و پاک می کرد از اتاق زد بیرون……..

دستم و گذاشتم رو سر بی بی..خودمم داشتم گریه می کردم..
– بی بی این اشکا واسه چیه؟..
سرش و بلند کرد ..دستم و تو دستش گرفت و با هق هق خفه ای گفت: آروم باش دخترم…..

– چطور اروم باشم بی بی؟چطور؟..چرا آرشام با من اینکارو می کنه؟..نمی بینه توی این همه سال چطور از داغ دوریش شکستم و نابود شدم؟..گناهه من چیه بی بی؟..اون آرشام ِ ..حاضرم قسم بخورم که خودشه..

زل زدم تو چشمای غمگین و خیس از اشکش ..
– بی بی تو که حرفش و باور نمی کنی ؟..
سکوت کرد..
بلندتر گفتم: بی بی چرا ساکتی گفتم حرفش و که باور نکردی؟….

سرم و تو دست گرفتم و با گریه نالیدم: حتما یه چیزی شده..اون منو یادش نمیاد..آره من مطمئنم وگرنه با نگاهش تا این حد غریبه نبودم..
— همه چیز و به زمان بسپر مادر اروم باش..

خودم و تکون می دادم و تو همون حال اشک می ریختم..
– چی میگی بی بی؟..دیگه چقدر صبر کنم؟..5 سال از عمرم و دادم تا یه روز بتونم تو چشماش زل بزنم و همه ی غم هام و فراموش کنم..ولی حالا که پیداش کردم میگه با من غریبه ست..دیگه کشش ندارم بی بی..به خدا طاقتم تموم شده..

نشست کنارم و سرم و تو بغلش گرفت..
تو همون حالت که نوازشم می کرد اروم اروم زیر گوشم زمزمه کرد: بازم صبوری کن دخترم..می دونم داری چی می کشی..کاری از دستم بر نمیاد مادر..فقط از خدا خیر و خوشبختیت و می خوام عزیز دلم..بالاخره یه روز پاداش سالهایی که به انتظار نشستی رو می بینی..اون روز خیلی دور نیست گلکم توکل کن به خدا………..

دیگه چکار باید می کردم؟..
تموم این مدت نگاه های بد و سنگین مردم و رو خودم دیدم و دم نزدم..
گفتن بیوه ای گفتم شوهرم زنده ست..
گفتن انتظار چی رو می کشی؟ گفتم کسی که نفسم به نفسش بسته ست….
گفتن اون هیچ وقت نمیاد گفتم قلبم هیچ وقت بهم دورغ نمیگه..

و حالا اومده و داره جسم و روحم و ازم می گیره..جسمی که به امید اون زنده ست و حالا….
غریبانه زل می زنه تو چشمام و میگه من اونی که تو فکر می کنی نیستم..
ولی من مطمئنم..
مطمئنم که اون.. آرشام ِ نه آرتام….
*******************************
پری_ دلی یه لحظه امون بده تا برات توضیح بدم..
– چیو می خوای توضیح بدی؟..من تو رو مثل خواهرم می دونستم..تو دوستم بودی..چرا پری؟چرا ازم پنهون کردی؟..تو که اون روز گفتی دیدیش پس چرا بهم نگفتی برادر امیر، آرشام ِ؟..

با بغض نشست رو تخت: چون نیست..اون آرشام نیست دلی چرا حرفم و باور نمی کنی؟..
بلندتر از حد معمول سرش داد زدم: اون آرشام ِ ..هیچ کس به اندازه ی من اونو نمی شناسه..چطور میشه که دو نفر تا این حد بهم شبیه باشن؟..

— منم اینو نمی دونم ولی دیدی که امیر عکس بچگیاشون و نشونمون داد..خودشم که داره میگه اسمش آرتامه..هیچ تصادفی هم نکرده که بگیم حافظه ش و از دست داده..مادرش مهناز ِ و امیرم برادرش ِ همه هم به اسم آرتام سمایی می شناسنش دیگه چی رو باید ازت پنهون کنم؟..

– خیلی خب مگه نمیگی اون آرشام نیست؟..پس چرا اون روز بهم نگفتی که انقدر بهش شبیه ِ ؟..اینو چرا ازم مخفی کردی؟..

— چی باید می گفتم؟..می گفتم برادر شوهرم کپی ِ شوهرت ِ ؟کسی که سالهاست داری انتظارش و می کشی؟..دلی به خدا قسم هرکاری که کردم فقط به خاطر خودت بوده چون دوستت دارم..
با درموندگی نشستم کنارش و سرم و تو دست گرفتم..
– خسته م..خیلی خسته…حس می کنم رسیدم ته خط..بریدم پری دیگه نمی تونم ادامه بدم..

دستش و گذاشت پشتم..
— اینو نگو تو زن قوی هستی..می دونم سخته..جدایی و تنهایی ادم و از پا در میاره..اما محض رضای خدا یه کمم به فکر خودت باش..تا کی می خوای تو رویا و خیال زندگی کنی؟..به خودت بیا دلارام……..

شونه هام از زور هق هق می لرزید..
– نمی تونم..
–چرا می تونی، فقط نمی خوای..تو داری به خودت تلقین می کنی که یه روز آرشام بر می گرده در صورتی که نمی خوای حقیقت و قبول کنی..حقیقت همینه که با چشمات شاهدش هستی..

از جام بلند شدم..با پشت دست اشکام و پاک کردم..
– بس کن پری تمومش کن..بذار تنها باشم..
از رو تخت بلند شد..
— باشه می دونم الان واقعا نیاز داری که تنها باشی و فکر کنی..ولی دلارام مطمئن باش ما هیچ وقت بدت و نمی خوایم..

آهسته از اتاق بیرون رفت ..
خسته و افسرده خودم و پرت کردم رو تخت و از ته دل زار زدم..
باید چکار می کردم؟..
من می دونم اون مرد آرشام ِ ولی هیچ کس حرفم و باور نمی کنه..
بی بی که در مقابلم فقط سکوت می کرد..
پری با اطمینان می گفت که اون آرتام ِ ..
و تو نگاهه امیر و مادرش یه غم عجیبی می دیدم که برام گنگ بود..

ولی من بهشون ثابت می کنم..به تک تکشون می فهمونم که 5 سال از عمرم و بیهوده تباه نکردم..
پاداش صبوریم و از خدا گرفتم فقط باید ثابتش کنم..
دیگه نمی تونم اینطوری زندگی کنم..نباید از خودم ضعف نشون بدم..
وجود گل های یاس توی باغ..و مردی که اون شب اونجا دیدم..خود آرشام بود با همون نگاهه آشنا..
اون دو تا قلب قرمز اکلیلی ..
اینکه مرتب خودش و ازم پنهون می کرد……

هیچ کدوم از اینا نمی تونه اتفاقی باشه..
من آرشام و می شناسم..
برای شروع همین کافی بود..
********************************
پری _ دیگه که از دستم عصبانی نیستی؟..
– خودت چی فکر می کنی؟..
— اِِِِِ دختر کوتاه بیا دیگه..گفتم که…….
– قانع نشدم..
— خب چکار باید می کردم؟..دلی برات قسم خوردم که همه ش به خاطر خودت بود..می دونستم بهت بگم بهم می ریزی و میگی آرتام همون آرشامه..نمی خواستم تو اون وضع ببینمت..

– هنوزم همین و میگم..
پوفی کرد و سرش و تکون داد که یعنی نخیر انگار حرف حساب تو گوشت نمیره…..
واقعا هم نمی رفت..چون حرفش از روی حساب نبود..
یه جای کار می لنگید..
اینکه کجا و واسه چی؟..بالاخره می فهمم..

تو مسیر خونه بودیم که پری پیچید تو کوچه..کمی جلوتر درست زیر درخت جلوی در خونه مردی شیک پوش و قد بلند وایساده بود..
صورتش و با وجود عینک آفتابی خوش فرمی که به چشماش داشت درست ندیدم..
پری _ اون کیه جلو در؟..
– نمی دونم ولی یه جورایی به نظرم اشناست..

جلوی خونه نگه داشت.. هر دو پیاده شدیم..
مرد با شنیدن صدای ماشین برگشت ..عینک آفتابیش رو با کمی تامل از روی صورتش برداشت..
حیرت زده با دهانی باز از تعجب نگاش کردم…..
فرهاد!!!!………

لای در ماشین وایساده بودم اروم بستمش و یه قدم رفتم سمتش..
با لبخند به طرفم اومد..
با همون چهره ی مهربون و لبخند دلنشین همیشگیش تو چشمام زل زده بود..
– باورم نمیشه..فرهاد ..خودتی؟!..
— بعد از گذشت 5 سال چطور موندم؟..فکر می کردم دیگه منو نمی شناسی..

متوجه لحن دلخورش شدم و لبخندی که حالا کمرنگ شده بود..
به خودم اومدم..با دستپاچگی لبخند نصفه نیمه ای تحویلش دادم ..
برگشتم سمت پری..اونم از دیدن فرهاد تعجب کرده بود..
نگاش که به من افتاد گفت: دلی من ماشین ومی برم تو…….

سرم و تکون دادم..پری سوار ماشین شد و رفت تو ویلا……..
– بریم تو اینجا که خوب نیست..
نیم نگاهی به ویلا انداخت و گفت: اینجا زندگی می کنی؟..
— اره..مستاجریم……..
با تعجب تکرار کرد: مستاجرید؟!..با کی؟!..
– حالا بریم تو…….. و با دست به در که باز بود اشاره کردم..

بی بی هم با دیدن فرهاد تعجب کرد..
حقم داشت.. فرهاد بدجور غافلگیرمون کرده بود..
نشسته بودم رو به روش و بی بی هم داشت با میوه و چایی ازش پذیرایی می کرد..
نگاهه فرهاد تموم مدت روم سنگینی می کرد..
اصلا تغییر نکرده بود..هنوزم همون فرهاد سابق بود فقط چند تار از موهای کنار شقیقه ش سفید شده بود..

فرهاد_ می دونم از دیدنم حسابی تعجب کردید..خودمم باورم نمیشه..وقتی دوستم بهم زنگ زد و گفت دختری که سالهاست داری دنبالش می گردی رو تو مراسم عقد دوست خانمش دیده باورم نشد..خندیدم و گفتم حتما داری اشتباه می کنی ولی اون مطمئن بود که تو رو دیده..عکست و قبلا تو خونه م دیده بود واسه همین شک نداشت که اون دختر تو هستی..به کمک خانمش ادرست و پیدا کردم……….

با لبخند سرش و زیر انداخت ..با سوئیچ ماشینش ور می رفت..
بعد از چند لحظه سرش و بلند کرد ..
نگاهش به من گرفته بود..

— وقتی رفتم ایتالیا تموم مدت فکرم اینجا بود..چند باری به گوشیت زنگ زدم ولی جوابم و ندادی..سرم اونجا حسابی شلوغ بود..درگیر درس و کار شده بودم..ولی هیچ وقت از یادت غافل نشدم..
تو بی خبری ازت داشتم می سوختم و روی کارم تمرکز نداشتم..واسه اینکه خیالم راحت بشه کارام و کردم تا واسه یکی دو روز بیام بهت سر بزنم و برگردم..
ولی وقتی اومدم دیدم دیگه شمال نیستید..از همسایه ها سراغتون و گرفتم اما کسی ازتون خبر نداشت..رفتم خونه ی آرشام ولی اونجا رو خیلی وقته پیش فروخته بودن..ادرس کارخونه ش و بلد بودم به اونجا هم سر زدم ولی گفتن …………

سکوت کرد با تردید تو چشمام نگاه کرد..
با لحن اروم تری ادامه داد: گفتن قبل از مرگش سهامش و فروخته .. از شنیدن خبر مرگش شوکه شدم ..به هرکجا که می دونستم سر زدم..حتی با بدبختی ادرس وکیلش و پیدا کردم و از اونم سراغت و گرفتم بازم فایده نداشت ..
از یه طرف تو رو پیدا نمی کردم و از طرفی باید بر می گشتم ..
توی این مدت هر وقت که فرصت می کردم می اومدم ایران ..هنوزم امید داشتم که پیدات می کنم..
1 ساله برگشتم الان تو یکی از بیمارستانای مجهز و پیشرفته مشغول به کارم ……..
با لبخند در حالی که نگاهش برق خاصی داشت گفت:ادرست و که گرفتم سریع حرکت کردم..هنوزم باور نمی کنم که پیدات کردم..باید از دوستم ممنون باشم……..

سکوت سنگینی فضای خونه رو پر کرده بود..
بی بی «یاعلی» گفت و از جاش بلند شد..رو به فرهاد با مهربونی ذاتیش گفت: من برم واسه شام یه چیزی حاضر کنم..
فرهاد متین و متواضع جوابش رو داد: نه بی بی کار دارم باید برم، مزاحم نمیشم..
— کارو بعدم میشه انجام داد پسرم بعد از مدت ها اومدی نمیذارم شام نخورده از پیشمون بری..

بی بی که رفت تو اشپزخونه فرهاد نگام کرد و با لبخند گفت: بی بی هنوزم همونطور مهربون و دست و دلباز ِ ..اصلا عوض نشده ..
با لبخند سرم و تکون دادم..
– خیلی دوسش دارم، همه کسم الان بی بی ِ ..عمومحمد و هم مثل پدرم دوست داشتم..خداییش هیچ وقت باهام مثل یه غریبه رفتار نکرد..من و آرشام و مثل بچه های خودشون دوست داشتن…….

لبخندش کمرنگ شد و اروم گفت: متاسفم دلارام..وقتی خبر کشته شدنش و شنیدم تا چند روز تو شوک بودم..

بازم همون بغض همیشگی .. با این حال صدام گرفته بود..
– اما آرشام زنده ست..
— چی ؟!..یعنی چی زنده ست؟!..

فرهاد باید همه چیز و می دونست..
خدا می دونه که چقدر از دیدنش خوشحال بودم اما نمی تونستم حقیقت و هم بهش نگم..
برای همین همه ی اتفاقات و به طور خلاصه واسه ش تعریف کردم..

تموم مدت مات حرفام شده بود ..
بدون مکث پرسید: پس چرا به من چیزی نگفتی؟..
– همه چیز یه دفعه ای شد..وقتی داشتی می رفتی خواستم بگم ولی پیش خودم فکرکردم با گفتنش در حقت ظلم می کنم واسه همین سکوت کردم..
— چی داری میگی دلارام ؟..تو الان..تو زن آرشام بودی؟..پس چرا این همه مدت خودت و مخفی کردی؟..
– باید چکار می کردم؟..عمومحمد و بی بی خواستن برن مشهد اونم به خاطر من، وقتی هم برگشتیم که واسه خاکسپاری عمومحمد اومدیم شمال..بعدشم که گفتم چطور شد اومدیم تهران..

— چرا نرفتی پیش وکیل ارشام؟..با وجود اینکه همسر قانونیش بودی و اونم وارثی نداشت همه ی اموال و داراییش به تو می رسید پس چرا…………..
تند و جدی پریدم وسط حرفش: فرهاد ازت خواهش می کنم ادامه نده .. من هیچ وقت به ثروت آرشام چشم نداشتم که بعد از مرگش بخوام دنبالش و بگیرم ..آرشام تو قلبم زنده بود..زندگی ما خلاصه شد تو چند روز و با وجود ترس و دلهره ای که داشتیم برامون بهترین روزا رو رقم زد..اما عمر این خوشبختی طولانی نبود..حالا دیگه همه چیز فرق کرده…………

— پس تو فکر می کنی آرتام همون آرشامه درسته؟..
– فکر نمی کنم، مطمئنم…..
— اما اون خودش و بهت آرتام معرفی کرده اینو که انکار نمی کنی؟……….
– فعلا نمی خوام راجع بهش فکر کنم..
— ولی اگه اون آرشام باشه این یعنی هنوز شوهرته ..و داره به دروغ خودش و یه فرد دیگه معرفی می کنه..
– آخه چرا باید اینکارو بکنه؟..
— حتما واسه ش یه دلیل محکم داره..اما امکانشم هست که درست بگه….
– نمی دونم فرهاد خودمم گیجم..نمی تونم درست تصمیم بگیرم..5 سال انتظار کشیدم که با چشمای خودم ببینم برگشته ولی حالا که اومده می بینم فرسنگ ها از هم فاصله داریم..حضورش برام مثل یه سراب ِ ..

— دلارام می دونم الان چه حالی داری..ولی اگه یه درصد هم احتمال بدیم اون مرد آرتام باشه چی؟..اونوقت می خوای چکار کنی؟..
سکوت کردم..
نه این امکان نداره..
اگه….
نه دلارام همه ی شواهد نشون میده که اون مرد آرشام ِ ..
ولی بازم..
اگه احتمالش باشه که…………

فرهاد که دید حسابی با افکار بهم ریزم درگیرم چیزی نگفت و گذاشت تو خودم باشم..

اون شب بی بی زرشک پلو با مرغ درست کرده بود..دست پختش حرف نداشت..
فرهاد از خاطراتش تو ایتالیا برامون تعریف می کرد و بعضی از خاطراتش به قدری بامزه بود که نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم و نخندم..
طی این مدت این اولین شبی بود که تو ارامش سپری کردم..

به شوخی رو بهش گفتم: راستی نگفتی تونستی یک از اون دختر خارجیای خوشگل و مو بور و تور کنی یا نه؟..
همونطور که با یه تیکه از مرغ تو بشقابش بازی می کرد لبخند زد و گفت: من با دخترای خارجی میونه ی خوبی ندارم..اما یه دختر ایرانی اونجا هم دانشگاهیم بود که……..
با لبخند تکرار کردم:کــه…….!خب خب بقیه ش..
سرش و بلند کرد ..برق شیطنت و تو چشماش دیدم..
— خانم و با شخصیت بود ولی خب از نظر سنی با هم مشکل داشتیم..
– ازت کوچیکتر بود؟!..

می دیدم چطور داره جلوی خودش و می گیره که حتی لبخندم نزنه..
— نه من ازش خیلی کوچیکتر بودم..
یه دفعه بی بی با تعجب گفت: اوا خدا مرگم بده .. مگه چند سالش بود؟..
لحن و نگاهه بی بی جوری بود که نه فرهاد تونست جلوی خودش و بگیره نه من..
فرهاد همونطور که می خندید گفت: دور از جون بی بی .. بنده خدا سنی نداشت فقط 45 سالش بود..
بی بی لبش و گزید و اروم زد تو صورتش..خنده ی من و فرهاد بلند تر شد..

– اون وقت تو جدی جدی عاشقش شده بودی؟..
— نه بابا تو هم باور کردی؟..داشتم شوخی می کردم…..
یه دفعه مثل قدیما با اخم ساختگی زدم به بازوش و گفتم: ازار داری؟……..

هر دو متوجه شدیم..
لبخند رو لبای فرهاد ثابت باقی موند ولی من دیگه نمی خندیدم..
با شرم خاصی نیم نگاهی به بی بی انداختم که تموم حواسش به من بود ..
نگاهم و انداختم رو بشقابم ..جو حسابی سنگین شده بود..

دیگه اون دختر 22 ساله ی شیطون نبودم که هر کاری رو از روی جوونی و شیطنت انجام می داد..
فرهاد هم نسبت به اون موقع ها پخته تر و مردونه تر شده بود..

بی بی خواست یه جوری این سکوت سنگینی که بینمون افتاده بود و از بین ببره رو به فرهاد گفت: راستی پسرم الان کجا زندگی می کنی؟..
فرهاد با مکث کوتاهی جوابش و داد..
– سعادت آباد..تا اینجا نیم ساعت راهه..

بعد از شام فرهاد شماره م و گرفت و قبل از خداحافظی گفت که فرداشب میاد دنبالم تا با هم شام بریم بیرون..
من من کنان خواستم درخواستش و رد کنم یا حتی یه جوری از زیرش در برم اما به قدری اصرار کرد که نتونستم چیزی بگم..

هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که سر و کله ی پری پیدا شد..
بعد از اینکه ظرفا رو کمک بی بی شستم رفتم تو اتاقم تا رو داستانم کار کنم که پری هم پشت سرم اومد..
به قیافه ش که عین علامت سوال شده بود خندیدم و خونسرد نشستم پشت میزم…….
پری _ من دارم از فضولی می ترکم تو می خندی؟..
– اتفاقا منم به همین می خندم..قشنگ ترکیدگیت مشخصه..
— یالا زود باش، بگو فرهاد اینجا چکار می کرد؟..
– اتفاقی پیدام کرده بود..ظاهرا شوهر یکی از دوستات منو تو مراسم عقدت دیده از قضا با فرهاد دوست بوده و ……..دیگه بقیه شم که معلومه..

— اون وقت واسه چی اومده اینجا؟……
– وا ..خب فرهاد تنها فامیل منه..اینو که می دونی…….
لباش و کج کرد و ادامو در اورد: همچین میگه تنها فامیلمه انگار کی هست حالا..
– یکی از بهترین پزشکای این شهره که تو ایتالیا تخصصش و گرفته..از نظر تیپ و قیافه و اخلاق هم که بیسته حالا به نظرت واسه خودش کسی نیست؟..
— چی شد؟! چی شد؟!..نکنه داری بهش فکر می کنی؟..

یه کم نگاش کردم..مشکوک می زد……..
– پری……
— هوم؟..اونجوری نگام نکنا..من پسر نیستم اینجوری بخوای خرم کنی..لامصب با اون چشاش ادم و مسخ می کنه..

خنده م گرفته بود..اما لحنم جدی بود..
– ببینم تو که دیگه به فرهاد فکر نمی کنی؟..پری راستش و بگیا….
خیره شد تو صورتم و یه دفعه بلند زد زیر خنده…..

— دختر خل شدی؟!..من چی میگم تو چی میگی..
– پری جدی پرسیدم ازت..
— دیوونه من عاشق امیرم..اون الان شوهرمه..بهت گفتم که دیگه حتی به فرهاد فکرم نمی کنم…تمومش یه حس زود گذر بود همین..

سکوتم و که دید گفت: حس می کنم فرهاد بی دلیل نیومده اینجا..هنوزم دوستت داره درسته؟..
شونه م و بالا انداختم..
–در هر صورت من که بهش گفتم قبلا با آرشام ازدواج کردم..درضمن از مرگ آرشام با خبر بود..

چشمای پری قد توپ پینگ پنگ گرد شد ..
– دلـــی..چی گفتی تو؟؟!!..
– چی گفتم؟..
— گفتی آرشام مر….یعنی الان..آرشام……
– اِ درست بگو ببینم چی میگی؟..
— یعنی تو واقعا قبول کردی که آرشام…….

خونسرد جوابش و دادم: مگه تو نگفتی اون مرد آرتامه نه آرشام؟..خب دیگه حرفی نمی مونه…..
با استرسی که تو رفتارش مشهود بود، تند تند گفت: دلی دلی من که باورم نمیشه..دلی جون من بگو که داری شوخی می کنی..آخه….چرا اینجوری می کنی؟..
–چجوری؟..5 سال از عمرم و هدر دادم تا بیاد و تموم عشق و علاقه م و زیر پاهاش له کنه و اخرشم باهام غریبه بشه؟………..
پوزخند زدم: نه ..دیگه نمی خوام مثل یه احمق زندگی کنم..کسی که از غرورش گذشت و گذاشت پشت سرش هزار جور حرف بزنن تهشم اَنگ دیوونگی بهش چسبوندن حالا باید به اینجا برسه؟..
من دیگه با اون مرد کاری ندارم..حالا می خواد آرتام باشه یا هر کس دیگه..مهم اینه که اون آرشام ِ من نیست..دارم باور می کنم که برای همیشه اون و از دست دادم..

صورت پری از اشک خیس شد..با صدایی که از بغض می لرزید گفت: دلی تو رو خدا..دلی یه کم بیشتر فکر کن، چرا لج می کنی؟..می دونم وقتی اینجوری حرف می زنی می خوای با زندگی و اینده ت بازی کنی….

همونطورکه دست نوشته هام و مرتب می کردم گفتم: نگران نباش..تازه فهمیدم باید چطور زندگی کنم..آرشام توی قلبم زنده ست..همونطور که خودش خواست..

اومد جلو ودستش و گذاشت رو شونه م..
انگشتام می لرزید..خودکار و تو دستم فشار دادم..
پری _ دلی تو که……….

عصبی دستش و از رو شونه م پس زدم و بلند شدم..
رو بهش بلند گفتم: مگه این تو نبودی که هر روز و هر شب تو گوشم می خوندی تا به زندگیم برگردم و دیگه به آرشام فکر نکنم؟..خب حالا که دارم زندگیم و از نو می سازم چرا می خوای جلوم و بگیری؟..من ارشام و هیچ وقت فراموش نمی کنم ولی دیگه نمی خوام با یه مشت افکار پوچ و بی ارزش زندگیم وخراب کنم..دیگه بسمه..این چند سال به اندازه ی کافی عذاب کشیدم..حق دارم نفس بکشم..حق دارم مال خودم باشم..منم ادمم………

پری سرش و با ناباوری به طرفین تکون داد..زیر لب زمزمه کرد: نکن دلی..نکن…….
اشک تو چشمام حلقه بست..به زور جلوی خودم ومی گرفتم که اشکام سرازیر نشن..
پری دستش و گذاشت رو دهنش و از اتاق بیرون رفت ..

داغون بودم..هیچ حسی تو پاهام نداشتم..
افتادم رو تخت..
رو تختی رو تو مشتم گرفتم و سرم و با حرص رو بالشت کوبیدم ……..
گریه م بلند بود ولی صدام و تو بالشتم خفه می کردم ..

گرمای دستی و رو سرم حس کردم..گریه کنان نگاش کردم..
بی بی بود که با غم نگام می کرد..بغلش کردم..سر رو شونه ش گذاشتم و زار زدم..
نوازشم کرد..
حس می کردم قلبم داره تو سینه م منفجر میشه..
از درون داشتم نابود می شدم..
تصمیم خودم و گرفته بودم..دیگه نمی تونستم اروم یه گوشه بنشینم و فقط یه تماشاچی باشم..
ساده بودم..
گذاشتم همه باهام بازی کنن..
ولی دیگه تموم شد..
حالا می دونم باید چکار کنم..

عطر همیشگیم و از روی میز آرایشم برداشتم و به مچ دستم و کنار شالم زدم.. نفس عمیق کشیدم و به چهره ی خودم تو اینه لبخند زدم..

بعد از 5 سال این اولین باره که اینطور به خودم می رسم.. مانتوی سفیدی که رو قسمت کمرش یه کمربند پهن همرنگش می خورد..و شلوار سفید که رو قسمت مچ تنگ شده بود .. شالم به رنگ بنفش سیر که با کیف و کفشم ست کرده بودم.. ارایش کمرنگی که رو چهره م نشونده بودم از نظر خودم که حرف نداشت..سایه ی کمرنگ طوسی پشت پلکام هارمونی جالبی رو با چشمای خاکستریم ایجاد کرده بود.. و لبایی که خیلی دوست داشتم از اینم پررنگترش کنم اما جلوی خودم و گرفتم.. از زیاده روی بدم می اومد ولی از این به بعد…. کمی افراط لازم بود.. کیفم و از رو تخت برداشتم واز اتاق رفتم بیرون.. بی بی بعد از نماز رفته بود اونطرف ِ ویلا، پیش لیلی جون .. فرهاد رو گوشیم اس داد که پشت در منتظرمه..دستی به مانتوم کشیدم و سعی کردم رفتارم و همینطور سنگین و متین حفظ کنم.. از در رفتم بیرون.. اون طرف کوچه درست رو به روی در تکیه ش و داده بود به ماشینش که یه بی ام و مشکی بود .. با لبخند از ماشین فاصله گرفت.. نزدیکش که شدم همزمان در ماشین و برام باز کرد و گفت: سلام خانم خانما.. بفرمایید خواهش می کنم.. و خیلی بامزه سرش و سمت ماشین کج کرد.. به روش لبخند زدم و اروم نشستم .. به شالم دست کشیدم و مرتبش کردم.. فرهاد تا نشست پشت فرمون حرکت کرد.. — چه افتخاری نصیب من شده امشب.. خندیدم.. – یه شب که هزار شب نمیشه اقای دکتر.. به شوخی اخماش و کشید تو هم.. — نه بابا داشتیم؟.. – مگه قرار بود نداشته باشیم؟.. خندید وسرش و تکون داد..با لبخند از شیشه ی جلو، خیابون و نگاه کردم.. — دلم واسه کل کل کردنامون تنگ شده بود.. نگاش کردم..دیگه لبخند نمی زد.. سرم و چرخوندم..چند لحظه بعد صداش و شنیدم.. — چرا ساکتی؟.. – چی بگم؟.. — هرچی!..فقط ساکت نباش.. سرم و تکون دادم.. باید اروم باشم..یه امشب و دلارام سعی خودت و بکن.. – کجا میریم؟.. –یه امشب و میگم هر جا تو بگی…. یه دفعه بدون اینکه لحظه ای فکر کنم گفتم: مطبق چطوره؟.. فرهاد که فکر کرده بود بی دلیل اونجا رو انتخاب کردم با همون لبخند جذابی که رو لباش داشت گفت: مثل همیشه انتخابت محشره.. تو فکر بودم.. برگشته بودم به چندسال پیش..درست اون شبی که آرشام و تو مطبق دیدم..وقتی بی هوا برگشت و خوردیم بهم و من پرت شدم رو زمین.. (- ای دستم..اخ اخ..مگه کوری؟!..مرتیکه چرا بدون راهنما بر می گردی و..) نگام که تو چشماش افتاد حس کردم قلبم دیگه نمی زنه..از ترس زبونم بند اومده بود.. تا خواست بهم نزدیک بشه، تر و فرز از جام بلند شدم وشروع کردم به دویدن.. با یاداوری اون شب و بلایی که سرش اوردم لبخند نشست رو لبام ..اما به همون سرعت جاش و به بغض بدی توی گلوم داد.. قطره اشکی که کم مونده بود روی گونه م بشینه رو با سر انگشت گرفتم.. — دلارام حالت خوبه؟.. صدام بغض داشت..واسه همین گرفته بود.. نگاش نکردم.. – خوبم..چیزی نیست.. لحنم اونقدری خشک و جدی بود که بفهمه نمی خوام درمودش حرف بزنم.. تا خود دربند نه اون حرف زد نه من.. دوست داشتم تو خودم باشم.. ************************* فرهاد _ دختره حسابی مست کرده بود منم که ناوارد فکر کردم اینجوری دارم بهش لطف می کنم.. تا اومدم بگم خانم اسمت چیه؟خونت کجاست؟ بگو ببرم برسونمت …. دیدم یکی از پشت یقه م و گرفت کوبوندم به دیوار و به زبون خودش عربده کشید که تو با دوست دختر من چکار داری ؟!…. یارو هیــکل داشت مثل چی….تا خواستم بهش بفهمونم بابا من قصدم خیر بوده چکار به کار دوست دختر تو دارم؟ یه مشت محکم خوابوند تو صورتم که با همون یه مشت همه ی امواتم اومدن جلو چشمام …. دوست دخترشم که مست بود غش غش داشت به زد و خورد ما می خندید.. اخرشم که طرف، خوب عقده هاش و با مشت و لگد، سر تن و بدن من خالی کرد دست تو دست هم رفتن سمت ماشین پسره….اون ضرب المثله چی بود که میگن آش نخورده و دهن سوخته..این حکایته منه بدبخته.. از بس خندیده بودم اشک تو چشمام نشسته بود..هی جلوی دهنم و می گرفتم صدام بلند نشه ولی بازم نمی تونستم.. فرهاد به قدری بامزه تعریف می کرد که هر کس دیگه ای هم جای من بود نمی تونست جلو خودش و بگیره.. – وای فرهاد..خدا بگم چکارت نکنه ..هنوزم مثل اونوقتا ………. لبخند اروم اروم رو لبام خشک شد.. فرهاد رد نگام و دنبال کرد..درست رو به روی ما…. حیرت زده آهسته کنار گوشم گفت: این که…….. قلبم تند تند می زد..زمزمه کردم: آرتام…….. — باورم نمیشه..اینکه کپی آرشام ِ .. به خودم اومدم..نگاهم و از روشون برداشتم.. مگه همین و نمی خواستم؟.. مگه دنبال موقعیت نبودم؟.. راه افتادم سمتشون.. پری و امیر و آرتام دور یه میز نشسته بودن…. «اره، از حالا به بعد باید بگم آرتام..نباید کاری می کردم که دستم پیششون رو بشه».. خدایا خودت کمکم کن.. امیر پشتش به ما بود و پری هم کنارش نشسته بود ..ولی آرتام دقیقا رو به رومون بود که وقتی داشتم می خندیدم و با فرهاد حرف می زدم نگاهش و رو خودم دیدم و لال شدم……. امیر و پری نگاهه آرتام و که رو ما دیدن برگشتن..همون موقع رسیدیم سر میزشون.. دست و پاهام می لرزید..مرتب اب دهنم و قورت می دادم چون همه ش تو گلوم احساس خشکی می کردم.. پری با تعجب به من و فرهاد نگاه کرد.. اون که بلند شد امیر هم با لبخند در حالی که رد تعجب و تو چشماش می دیدم از جا بلند شد و حین سلام و علیک با من و فرهاد دست داد.. گونه ی پری رو بوسیدم .. فرهاد و به امیر و آرتام معرفی کردم.. تو نگاه فرهاد رد تعجب رو می دیدم.. – دکتر فرهاد رادفر یکی از اقوام من هستند.. نگام و به آرتام دوختم..چشماش رو من بود.. آروم از روی صندلیش بلند شد ..دستم و که سعی می کردم لرزشش رو مخفی کنم به سمتش دراز کردم.. لبخند زدم و نگام و زووم کردم تو چشماش..هیچی نمی گفت..فقط نگام می کرد.. – سلام..خوشحالم اینجا می بینمتون اقای سمایی.. با تردید دستم و تو دستش گرفت..همین یه حرکت کوچولو کافی بود تا شدید احساس گرما کنم ..و ضربان قلبم و که تو حالت نرمال نبود بالا ببره.. دستم سرد بود و دستای اون گرم..چه تضاد عجیبی و در عین حال…. چطور می تونم بگم آرامش بخش در حالی که….اون خودش و آرشام ِ من نمی دونست؟!.. دستم و شل کردم تا ولش کنه ..مکث کرد و..به ارومی دستش و عقب کشید.. با فرهاد دست داد..خیلی کوتاه و مختصر.. امیر تعارف کرد سر میزشون بشینیم..با لبخند کنار پری نشستم.. پری _ چه جالب نمی دونستم قرار ِ بیاین اینجا.. فرهاد مثل همیشه که وقتی تو جمع می رسید آروم و متین می شد گفت: پیشنهاد دلارام بود.. به آرتام نگاه کردم که همزمان سرش و بلند کرد و تو چشمام خیره شد..ولی نگاهش زیاد روم طولانی نشد خیلی زود صورتش و برگردوند.. امیر _ اتفاقا به موقع رسیدید ما هنوز سفارش ندادیم شما چی می خورید؟.. فرهاد _ ما مزاحمتون نمیشیم شما راحت باشید.. و خواست بلند شه که امیر تند گفت: این چه حرفیه؟..باشید دور هم بیشتر خوش می گذره..مگه اینکه ما رو قابل ندونید آقای دکتر.. فرهاد متواضعانه لبخند زد .. فرهاد _ اختیار دارید .. پری با لبخند زیر گوشم گفت: عجب ادمی هستیا این همه بهت اصرار می کردم یه بار پاشو باهام بیا دربند می گفتی حال و حوصله ش و ندارم.. حالا چی شده؟! …….به تیپم اشاره کرد……. اینورا آفتابی شدی؟.. واسه ش پشت چشم نازک کردم و با لبخند و لحن کشداری گفتم: همپاش و پیدا نکرده بودم.. چپ چپ نگام کرد..به فرهاد نگاه کردم در حالی که لبخند می زد نگاهش و رو خودم دیدم..منم متقابلا جوابش و با لبخند دادم.. نگام چرخید سمت آرتام..ولی اون نگام نمی کرد..دستاش و گذاشته بود رو میز و انگشتاش و تو هم قفل کرده بود.. گارسون با منو کنارمون ایستاد تا سفارش بگیره..همون موقع آرتام از پشت میز بلند شد و گفت: بر می گردم.. نگاش کردم..به قد و قامت بلندش.. هر قدمش و محکم و کوتاه بر می داشت.. حتی راه رفتنشم مثل آرشام بود.. یه بلوز جذب چهارخونه ی سرمه ای تنش کرده بود با شلوار جین مشکی .. خوش تیپ و جذاب ..مثل همیشه.. همه سفارش جوجه دادن..هنوز چند دقیقه نگذشته بود که منم از جام بلند شدم و گفتم : من برم دستام و بشورم بر می گردم.. دیگه صبر نکردم و زیر نگاه های سنگین فرهاد و پری از اونجا زدم بیرون.. سرگردون دنبالش می گشتم….ولی نبود.. جلوی رستوران بین اون همه جمعیت نمی تونستم پیداش کنم.. کمی جلوتر رفتم.. یاد اون شب افتادم..وقتی ارشام دنبالم کرد و تو یه جای خلوت گیرم انداخت.. همون سمت راه افتادم ..درست همونجایی ایستادم که تو بغلش بودم.. (- ولم کن اشغال..بلایی که اون سری سرت اوردم واسه ت درس عبرت نشد اره؟..
–می دونستی خیلی پررویی؟..ولی مطمئنم اینو نمی دونی که هیچ دختری تا به الان جرات نداشته همچین غلطِ اضافه ای رو بکنه و رو من دست بلند کنه.. همچین دخترایی رو بدون تسویه حساب ولشون نمی کنم..همونطور که سری قبل بهت گفته بودم.. – تو هم اینو بدون دلارام از اوناش نیست که همینجوری ساکت بشینه تا یه خری مثل تو از راه برسه و بهش جفتک بندازه..) و کشیده های پی در پی ای که خوابوند تو صورتم.. صداشون هنوز تو گوشم بود.. به گونه م دست کشیدم.. (— کشیده ی اول و زدم به خاطر کار اون شبت .. کشیده ی دومم به خاطر همه ی اون توهینات ..و حالا می مونه تسویه حسابمون که اصل کاریه..) خوب یادمه که چطور تو صورتش چنگ انداختم و با ارنجم کوبوندم تو شکمش.. از درد نالید و خم شد که همون موقع هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم.. (کثافته یابوکِش..کی باشی که بخوای باهام تسویه حساب کنی؟..پدرت و در میارم خیال کردی چی؟عوضی..) به سمتم خیز برداشت که پا گذاشتم به فرار..به خاطر جمعیت دستش بهم نرسید .. اون موقع چقدر خوشحال بودم که از دستش فرار کردم.. اون شبم با فرهاد اومده بودم اینجا..منصوری مسافرت بود و تونسته بودم از موقعیت استفاده کنم…….. — فکر نمی کردم دستشویی بیرون از رستوران باشه و این همه طول بکشه.. صداش و از پشت سر شنیدم..با ترس دستم و گذاشتم رو قلبم..از حضورش اونم اینطور ناگهانی شوکه شده بودم.. اروم برگشتم سمتش.. صورت جذابش زیر نور ِکم ِ چراغای اطراف دیدنی بود..

با اخم نگاش کردم..برخلاف چیزی که تو دلم، داشتم حسش می کردم..
– شما همیشه عادت دارید ادما رو از پشت سر غافلگیر کنید؟..
پوزخند زد..نگاهش پر از غرور بود..
یه تای ابروش و داد بالا و گفت: شاهد بودید؟!..
اینبار منم جوابش و با پوزخند دادم: کم نه……….

خواستم از کارش رد شم که با شنیدن صداش ایستادم..پشتم بهش بود..
و اون پشت سرم ایستاده بود و حضورش عجیب گرمایی داشت..
برای منی که بی تاب یک نگاهه هر چند آشنای اون بودم..

— این همه اصرار واسه چیه؟..
آروم برگشتم سمتش..با تعجب گفتم: منظورتون چیه؟!..
چشماش و باریک کرد..خیره شده بود تو چشمام..
— قبلا گفته بودم اون کسی که شما فکر می کنید من نیستم..
مستقیم به قضیه اشاره کرده بود..خدایا دارم دیوونه میشم..
– کی گفته من به شما اصرار کردم؟!..اتفاقا من مطمئنم که شما ارشام نیستید..

ابروهاش و با تعجب ظاهری بالا انداخت گفت: جدا؟!..
– شک نکنید..شما حتی نگاهتونم شبیه به آرشام ِ من نیست..
— آرشام ِ شما؟!..یعنی انقدر دوستش داشتید؟!..

نتونستم چیزی بگم..
نمی خواستم الان جواب این سوال و بدم..تا وقتی مطمئن نشدم و به زبون نیاورده که خود ِ آرشام ِ نه..
بی توجه پشتم و بهش کردم ولی قدم اولم به دوم نرسیده بود، با شنیدن جمله ای که به زبون اورد سر جام میخکوب شدم..
— از امیر شنیده بودم که همسرتون فوت شده درسته؟!..
نفسم و با حرص بیرون دادم..این داره چی میگه؟!..

برگشتم و نگاش کردم..یه قدم بهش نزدیک شدم که با اینکارم اون یه قدم کوتاه به عقب برداشت..
گستاخ و وحشی زل زدم تو چشماش..
– شما حق ندارید از من در مورد شوهرم چیزی بپرسید..
تاکید کرد: شوهر مرحومتون!..
— شوهر من زنده ست اقای محترم..بار اخرتون باشه که …….

اون یه قدم و هم پر کرد و سینه به سینه م ایستاد..به معنی واقعی کلمه خفه شدم..
جدی و مصمم..با نگاهی مملو از غروری سرد زل زد تو چشمام ..
— شوهرتون زنده ست و شما این موقع از شب با یه مرد،تنها اومدید یه همچین جایی؟..

قفل زبونم باز شد..ولی صدام می لرزید..
– این به شما ربطی نداره..
— به شوهرتون چطور؟!..
با تعجب نگاش کردم..ادامه داد: می گید زنده ست پس کجاست؟!..
– چرا باید به شما جواب پس بدم؟..
— جای شما هر خانم دیگه ای هم بود همینا رو ازش می پرسیدم..وقتی با اطمینان می گید همسرتون زنده ست اینکه در نبودش با یه مرد دیگه بیرون میرید و خوش گذرونی می کنید به نظرتون می تونه کار درستی باشه؟!..این اسمش خیانت نیست؟!..

اسم خیانت و که اورد اشک تو چشمام حلقه بست..حسابی جوش اورده بودم..
دستم و بالا اوردم و بی اراده خوابوندم تو صورتش..
جوری زدمش که کف دستم آتیش گرفت..
مات و مبهوت دستش و گذاشت رو جای سیلی ..

همه ی وجودم می لرزید..از زور بغض..عصبانیت..حرص..عقده ای که این همه سال تو دلم تلنبار شده بود..
دیگه باهاش رسمی حرف نمی زدم..بذار بفهمه که چقدر داغونم..

– اقای به ظاهر محترم که خیلی هم حفظ روابط بین زن و شوهرا برات مهمه اینو خوب تو گوشات فرو کن که من مثل خیلی از زنای دیگه نیستم..حق نداری حتی یه لحظه تو ذهنت من و یه زن هرجایی تصور کنی که می تونه خیلی راحت به شوهرش خیانت کنه..تو چی می دونی؟..تو از من و زندگیم چی می دونی که به خودت اجازه میدی اینطور درمورد کسی که نمی شناسیش قضاوت کنی؟..
اره من شوهر دارم..میگم زنده ست..میگم نمرده ولی حرفای مردم..نگاهاشون و رفتاراشون..اون سنگ قبر تو شمال و اون مدارک سوخته همه و همه نشون میده که شوهر من مرده..
من تموم این سالها به عنوان یه زن بیوه که تو دوران جوونی داغ عزیز به دلش مونده زندگی کردم..تو هیچی از من نمی دونی..پس حق نداری هرچی که به ذهنت رسید و به زبون بیاری..

دیگه کسی جلودارم نبود..اشک صورتم و خیس کرده بود..
می خواستم بدونه..اگه اون آرشام باشه باید بدونه که چی به من گذشته..بفهمه که من هیچ وقت به شوهرم خیانت نکردم حتی وقتی که تایید کردن اون مرده من باز جلوشون ایستادم و گفتم همه تون دارید دروغ می گید..

مات مونده بود و نگام می کرد..پشتم و بهش کردم و راه افتادم سمت ماشین..نمی خواستم برگردم تو رستوران..
با این حال و روزم حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس و نداشتم..

کنار ماشین فرهاد ایستادم و براش اس فرستادم که دم ماشین منتظرشم..
بنده خدا هراسون خودش و بهم رسوند فکرکرد چیزیم شده..اشکام و پاک کرده بودم ولی چشمام هنوز قرمز بود..
هزار جور دلیل براش اوردم که خوبم و چیزیم نیست..وقتی خواستم بشینم تو ماشین یه لحظه سرم و چرخوندم سمت رستوران و آرتام و دیدم که به دیوار تکیه داده بود و منو نگاه می کرد..

نشستم تو ماشین .. فرهاد حرکت کرد..به کف دستم نگاه کردم..
توی اون لحظه به قدری عصبانی شده بودم که نتونستم خودم و کنترل کنم و اون سیلی رو بهش زدم..
فرهاد _ دلارام نمی خوای بگی که چی شده؟..
سکوت کردم..
— با آرتام حرفت شده درسته؟..

نگاش کردم..
فرهاد_ وقتی اومد تو رستوران دید تو نیستی پری گفت چند دقیقه ست رفتی دستات و بشوری هنوز برنگشتی ..پری رفت تو دستشویی رو نگاه کرد ولی اونجا نبودی..شماره ت و گرفتم می گفت در دسترس نیستی..خواستم بیام دنبالت که آرتام نذاشت ..با این حال پشت سرش اومدم بین راه جوش اورد ..رسمی باهام حرف می زد..گفت برم پشت رستوران و دنبالت بگردم منم حرفی نزدم..ولی خبر نداشتم اون می دونه کجا می تونه تو رو پیدا کنه .. وقتی اس ام اس دادی اومدم پیشت همون موقع دیدمش که کنار دیوار وایساده و داره نگات می کنه..

ساکت بودم..فرهاد که دید هیچ جوری قصد ندارم سکوت بینمون رو بشکنم گفت:می خوام یه چیزی رو بهت بگم..آرتام خیلی خیلی شبیه ِ آرشام ِ ..درسته منم تموم حرفات و قبول دارم..ولی اگه آرشام بود فکر می کنی می تونست اینقدر آروم رفتار کنه و انگار نه انگار که زنش با یه مرد مجرد که از قضا یه روزی َ م ازش متنفر بوده و چشم دیدنش و نداشته خیلی راحت بیاد بیرون و اونم چیزی نگه؟!..

پوزخند زدم..
فرهاد چه می دونست که همه ی بحث من و اون سر همین موضوع بوده و حتی سر همین قضیه تو صورتش سیلی زدم..
– یعنی می خوای بگی اون آرشام نیست؟!..
–نمی دونم..نگاش یه چیز میگه و رفتارش یه چیز دیگه..اگه آرشام نباشه پس نباید رفتارش تا این حد خشک باشه..همون غرور، همون اخم و همون جذبه ای که قبلا تو آرشام دیده بودم و تو ارتامم می بینم..به خاطر همین میگم رفتارش کاملا با نگاهش تناقض داره..
در حالی که سرم و زیر انداخته بودم آروم گفتم: فرهاد من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم..
–واسه چی؟!..
– به خاطر کار امشبم..من می خواستم…………

خندید و حرفم و قطع کرد: بهش فکر نکن ..من همون موقع که تو رو با این تیپ و قیافه دیدم حدس زدم واسه چی داری اینکارا رو می کنی..تو حاضری هر راهی و امتحان کنی تا بفهمی اون مرد آرشام هست یا نه…. من بهت کمک می کنم..

با تعجب نگاش کردم..با همون لبخند گفت: شوخی نمی کنم باور کن..من حاضرم بهت کمک کنم..نیازیم به معذرت خواهی نیست..همه ی احساس من مربوط به گذشته ست..نمی خوام بهت دروغ بگم ولی تا وقتی که نفهمیدم ازدواج کردی سعی کرده بودم این حس و تو قلبم حفظ کنم..ولی وقتی دیشب بهم گفتی با ارشام ازدواج کردی و اون الان زنده ست فهمیدم دیگه نمی تونم از دید سابق بهت نگاه کنم چون تو الان دیگه متاهلی..
می دونم تموم این مدت به مرد زندگیت وفادار موندی تا جایی که مرگش و هم باور نکردی..این نشون میده تا چه حد ارشام و دوست داری..سعی کردم این احساس و تو قلبم از بین ببرم..یا تا جایی که می تونم فراموشت کنم..
گرچه دوری و بی خبری، تو این مدت تاثیر خودش و گذاشته..ولی از حالا میشم همونی که تو می خواستی..مثل یه برادر پشتت می ایستم و کمکت می کنم..

در داشبورد و باز کرد ..جعبه ی دستمال کاغذی رو گرفت جلوم..
— دیگه ابغوره گرفتنت واسه چیه دختر خوب؟..ببین عجب شانسی داری خدا سر بزنگاه یه داداش خوش تیپ و باحال برات فرستاد..پس بخند غصه ی چی رو خوردی؟..از حالا به بعد باید شاد باشی..

با دستمال اشکام و پاک کردم ..
– تو خیلی خوبی فرهاد..چطور می تونم محبتات و جبران کنم؟..
–فقط بخند..لبخند و که رو لبات ببینم واسه م کافیه..

چشمام هنوز بارونی بود ولی میونش لبخند زدم و نگاش کردم..
فرهاد واقعا یه فرشته بود..کسی که خدا توی این روزهای سخت سر راهم قرار داد تا بتونم سیاهی و غم رو از تو زندگیم پاک کنم..
حالا فقط یه چیز از خدا می خواستم..
آرشامم و بهم برگردونه..
اگه منو فراموش کرده به یاد بیاره..
اگه دیگه دوستم نداره بهم بگه..
حاضرم بی مهری و سنگدلیش و به جون بخرم فقط از زبون خودش بشنوم که اون ارشام ِ ..
دیگه از این بلاتکلیفی خسته شدم..

جلوی خونه نگه داشت..
با شرمندگی نگاش کردم ..
– ببخش، شب ِ تو رو هم خراب کردم..

خندید..خونسرد بود..
— پس باید یه جوری جبرانش کنی..
– چجوری؟!..
— الان میریم تو و شما خانم خانما با دستای خودت یه شام خوشمزه درست می کنی بنده هم در خدمتت هستم..
– این موقع از شب؟!..چی درست کنم؟!..
حینی که پیاده می شد گفت: هر چی که دلت می خواد..

پیاده شدم و فرهاد قفل ماشین و زد..
اون شب کوکو سیب زمینی درست کردم و با کلی مخلفات تزئینش کردم و کنار بی بی با شوخی و خنده خوردیم..
بی بی وقتی ما رو دید تعجب کرد ولی واسه ش توضیح دادم که می خوایم شام و خونه بخوریم..
بنده خدا چقدر اصرار کرد خودش شام و بپزه اما فرهاد اجازه نداد ….

چقدر این روحیه ش و دوست داشتم..هر وقت که اراده می کرد شوخ می شد و هر وقتم که می دید موقعیتش جور نیست کاملا جدی رفتار می کرد..
و با حرفاش مثل یه برادر بزرگتر راهنمای راهم می شد..

ادم خودخواهی نیستم اما….
عشقم به ارشام خیلی خیلی قوی ِ و نمی تونم هیچ مرد دیگه ای رو تو قلبم جای بدم..
همه چیز من ارشام ِ ..
همه ی عشق و امیدم فقط اونه..
هرگز فراموش نمیشه..نه می خوام و نه می تونم..
مهم قلبمه که نمیذاره یاد و خاطرش لحظه ای تو ذهنم کمرنگ بشه..
بالاخره اعتراف می کنه..
اون روز خیلی دور نیست….

تا دم در فرهاد و بدرقه کردم موقع برگشت پری رو تو حیاط دیدم..
براش دست تکون دادم و خواستم برم قسمت خودمون که اروم صدام زد..با قدمای بلند خودش و بهم رسوند و بازوم و گرفت..
– اِ چته؟چکار می کنی؟!..
–هیسسسسس نمی خوام مامان بشنوه..بریم اونور..
-خیلی خب لااقل دستم و ول کن کنده شد..

اروم ولم کرد..
رفتیم زیر یکی از درختا تو حیاط و لب باغچه نشستیم..
– تو حالت خوبه؟!..
چشماش و باریک کرد و گفت: تو که از من بهتری..دلی معلوم هست چکار می کنی؟..

با تعجب زل زدم تو چشماش..
– مگه چکار کردم؟!..
— خودت و نزن به اون راه، تو عوض شدی..
– یه جوری حرف بزن منم بفهمم چی میگی..
— می دونم متوجه منظورم شدی..رفتار امشبت ..اینکه پاشدی با فرهاد اومدی مطبق..حرکاتت جلوی آرتام و…………

دستم وگرفتم جلوش..ساکت شد..
– صبر کن ببینم خودت می فهمی داری چی میگی؟..اولا اومدن ما به اونجا کاملا اتفاقی بود..دوما مگه من جلوی ارتام چطور رفتار کردم که اینطوری بستیم به رگبار؟..
— من تو رو به رگبار نبستم..ولی از وقتی فرهاد برگشته تو دیگه اون دلی سابق نیستی..

با حرص پشت سر هم گفتم: اره من دیگه اون دلی احمق و کودن نیستم که 5 سال ِ تموم عین کبک سرش و کرد زیر برف و همه هم تا تونستن به خریتش خندیدن..
چند لحظه تو چشمام خیره شد..اروم تر از حد معلوم گفت:یعنی به اون همه انتظار و عشق میگی خریت؟!..

بغض داشتم ولی نذاشتم بشکنه..
به چشمام دست کشیدم..
– من هنوزم عاشقشم..عشق و انتظارم و پای خریتم نذار..خریت کردم چون سکوت کردم..چون خام بودم..چون گذاشتم هرکی هرچی خواست بگه و هرکاری خواست بکنه..ساده لوح بودم به خاطر اینکه فکر می کردم اگه با قلبی مالامال از عشق ِ به آرشام، به انتظار بشینم معجزه میشه و اون برمی گرده..ولی نمی دونستم این همه مدت دارم تو توهم و خیال زندگی می کنم..درست همون چیزی که تو بهم می گفتی و من باور نداشتم..
— حالا باور کردی؟!..حالا دلارام؟!..
– هنوزم دیر نشده..
— ولی تو می گفتی منتظرش می مونی..

– انتظار کشیدم تا برگرده..حالا برگشته و ازم دوری می کنه..تا جایی که احساساتم و به بازی گرفته و تو چشمام زل می زنه میگه من آرشام نیستم..انگارکه با یه ادم بی شعور و نفهم طرفه..من حالیمه پری..اگه نتونم با عقلم اونو بشناسم با قلبم می تونم..

سکوت کرد وچیزی نگفت..
چند لحظه بعد با صدایی گرفته رو بهش گفتم: پری مگه تو نبودی که می گفتی عوض شو؟..به زندگیت برگرد و تو خیال زندگی نکن؟..حالا که می بینی راه درست و انتخاب کردم چرا حرفت و پس گرفتی؟!..
–دلارام تو رو خدا عاقلانه فک کن..مگه من دیوونه م که هر دقیقه یه چیز بگم؟..من هنوزم سر حرفم هستم تو درست متوجه منظورم نشدی..من گفتم با واقعیت رو به رو شو نه اینکه دستی دستی خودت و بنداز تو چاه..

لبای خشکم و با زبون تر کردم..اب دهنم و قورت دادم و به دستام خیره شدم که با چه استرسی توهم قلابشون کرده بودم..
– من یه تصمیمی گرفتم..قبلا مطمئن نبودم اما حالا..وضع فرق کرده..
— چه تصمیمی؟!..

صداش مضطرب بود..انگار می تونست حدس بزنه که چی تو سرمه..
اما مطمئن بودم هیچ وقت پی به خواسته ی قلبیم نمی بره..

– من می خوام ازدواج کنم..
از جاش پرید..
–چـــــــــی؟؟؟؟!!!!!
با چشمای گشاد شده از تعجب بهش نگاه می کردم که چطور با وحشت رو به روم ایستاده بود و زل زده بود تو چشمام..
با تته پته گفت: یه بار دیگه بگو..دلی……….
سعی کردم خونسرد باشم..سرم و تکون دادم و دستام و بیشتر تو هم قلاب کردم..سر انگشتام سر شده بود..
-می خوام به اینده م فکر کنم..اونم جدی……..
— دختر تو پاک زده به سرت، نمی فهمی داری چی میگی..دلی من درکت می کنم ..ولی خواهرانه دارم بهت میگم این راهش نیست..

با حرص از جام بلند شدم و رو به روش ایستادم..
– چی درست نیست؟..اینکه می خوام زندگیم و از نو بسازم درست نیست؟..مگه همه تون نمی گید آرشام مرده؟..خیلی خب منم نگفتم فراموشش کردم…….
محکم زدم رو سینه م..
– این وامونده هنوزم به عشق اون داره می تپه..اگه باور کرده بودم مرده کاری می کردم برای همیشه ساکت بمونه..دیگه نزنه..سرد بشه..زیر خروارها خاک بپوسه..ولی منه خاک بر سر انتظارش ومی کشیدم..امید داشتم..با امید زنده موندم و صبر کردم..اما چی شد؟..
به خودم اشاره کردم ……….
– ببین منو..ببین به کجا رسیدم..غرورم و اون لعنتی زیر پاهاش خرد کرد..بارها خواستم برم خونه شون و رو در روش بایستم و بگم چرا؟..چرا این بازی کثیف و با من کردی؟..چرا ترکم کردی؟..اما ترسیدم..ترس از اینکه اینبار علاوه بر غرور روحمم بشکنه..جسمم واسه م مهم نیست میگم به درک..اما دیگه نا ندارم این همه عذاب و به تنهایی بکشم..می خوام این رشته ی پوسیده رو پاره کنم..اون منو نمی خواد اینو می فهمی پری؟..اون منو ترک کرد چون منو نمی خواست..

بغلم کرد..سر رو شونه ش گذاشتم و بی صدا گریه کردم….پری پشتم و نوازش کرد..
صدای اونم پر از بغض بود..
— آروم باش دلی..به خدا درکت می کنم..فقط ازت می خوام بازم صبر کنی..اگه ایمان داری که اون آرشام ِ صبر کن..

از تو بغلش خودم و کشیدم بیرون..با نگاه اشک الود و خسته م خیره شدم تو چشماش..
– پری تو چی می دونی؟..چرا میگی صبر کنم؟..
هول شده بود..اینو به وضوح حس کردم..
–من..من فقط……….
– پری خواهش می کنم حرف بزن..تو از آرشام….

شونه هاش از زور هق هق می لرزید..
— نه دلی من..دلی خواهش می کنم……..

لیلی جون _ بچه ها چرا اونجا وایسادین؟!.. بیاین تو…….
پری که پشتش به مامانش بود سریع اشکاش و پاک کرد و برگشت ..
لیلی جون تو بالکن وایساده بود و فاصله ش با ما زیاد بود..
— الان میام مامان شما برو تو…….
لیلی جون_ دختر این موقع شب داد نزن همسایه ها خوابیدن..
توی تاریکی نمی تونست تشخص بده که صورتامون خیسه..
در حالی که سرش و تکون می داد رفت تو….

پری هم که فرصت و مناسب دیده بود عقب عقب رفت و گفت: من دیگه برم صدای مامان در اومد..شب بخیر..
-پری……پری با تواَم…..

برگشت ودستش و برام تکون داد..دوید و تند رفت تو خونه ..
اشکام و پاک کردم..
اینا چی رو دارن ازم پنهون می کنن؟!..
چرا هر لحظه بیشتر به تشویش و اضطرابم دامن می زدن؟!..
خدایا کی داره حقیقت و میگه؟!..

ادامه دارد…

قسمت بیست و چهارم و بیس و پنج همراه هم گذاشتم....