ویژه کنید
عکس و تصویر رمان گناهکار قسمت بیست و ششم ازاتاق رئیس که اومدم بیرون پری رو جلوی میزم ...

رمان گناهکار قسمت بیست و ششم

ازاتاق رئیس که اومدم بیرون پری رو جلوی میزم دیدم..
رو صندلیم نشستم و پرونده ها رو گذاشتم تو کشو……..
-باز که تو اینجایی..

با لبخند نگام کرد..
— با این اخلاقی که تو داری غیر از من کی لطف می کنه بهت سر بزنه؟…..

لبخند زدم..
– چی شده؟..
— مگه قراره چیزی بشه؟..
– پس مرض داشتی اومدی اینجا؟..
–هوی هوی بی ادب نشو..
– اذیت نکن پری، باور کن کلی کار دارم..
–خیلی خب میگم اونجوری نگام نکن..پایه ِ یه سفر ِ چند روز ِ هستی یا نه؟..
-کجا؟!..
— جاش با من و امیر..فقط بگو هستی؟..
– دیوونه تا ندونم کجا می ریم که نمی تونم جواب بدم..
— شمال..حالا چی؟..
– چرا شمال؟!..
— ای بابا عجب گیری کردما..تو به اونش چکار داری؟..مامان امیر اصرار کرد یه چند روز بریم اونجا اب و هوامون عوض شه ..
– پس یعنی همه تون هستید!!..
— اره..مامان و بی بی هم میان..
– مگه به بی بی هم گفتی؟!..
لبخندش پررنگ شد ..
— مامان تا الان بهش گفته..
– اون وقت تو از کجا می دونی میاد؟..
— کی بدش میاد یه مدت هر چند کوتاه رو تو شهر خودش بگذرونه؟..
– مطمئنم به خاطرعمومحمد قبول می کنه خیلی وقته نرفته روستا..
–اون بنده خدام به خاطر جنابعالی گیر افتاده..

سکوتم و که دید اروم با سر انگشت زد به شونه م وگفت: خیلی خب حالا بدت نیاد، حقیقت تلخه..
با غیض در حالی که رو لبام لبخند بود خودکارم و پرت کردم سمتش..خندید و جاخالی داد..
– مرض..
–میای دیگه؟..
– تا ببینم..
— تا ببینم نداریم اره یا نه؟..
– اوکی..اما فرهادم حتما باید باهامون باشه..

عین لاستیک پنچر شد..
— اون دیگه چرا؟!..
– همین که گفتم..

لب و لوچه ش و اویزون کرد..
— حرفی نیست..
با بدجنسی لبخند زدم و گفتم: خانواده ی شوهرت که ناراحت نمیشن؟..
منظورم به آرتام بود که پری سریع گرفت..
یه تای ابروش و انداخت بالا و گفت: اگه ناراحت بشن میگی نیاد؟..
– اتفاقا فرهاد باید باهام باشه وگرنه منم نمیام..
— دیوونه..چه فرهاد،فرهادی هم می کنه..

با لبخند، خونسرد به صندلیم تکیه دادم و نگاش کردم..
می دونستم داره حرص می خوره اما تا حقیقت و بهم نگه همین آش ِ و همین کاسه..
*****************************
فرهاد خیلی زود قبول کرد..از قصدم با خبر بود بنابراین هیچ مشکلی نداشت..
با کمک پری تونستم 3 روز مرخصی بگیرم..
اولش رئیس قبول نمی کرد می گفت تازه شروع به کار کردم نمیشه، اما پری هم که یه نیمچه پارتی اونجا داشت تونست راضیش کنه..

هیجان داشتم..واسه دوباره دیدنش..
هر چند مجبور بودم جلوش فیلم بازی کنم انگار که همو نمی شناسیم..
مثل دوتا غریبه..چقدر سخت بود نقش بازی کردن جلوی کسی که به امید اون زنده ای و نفس می کشی..
و به همین امید تلاش می کنی تا بتونی برش گردونی..
یعنی نتیجه ای هم داشت؟!..
قلبم با هر ضربان بهم امید وصال می داد..پس برای داشتنش می جنگم..
امیدم به خداست..
به لحظه ای که دوباره عشق و تو چشماش ببینم..
حتی ردی اشنا از گذشته..

حاضر و اماده اخرین نگاه و به خودم توی اینه انداختم..مانتوی خردلی که با کیفم ست بود..و شال و شلوارم که سر هم، سفید بود….
دسته ی ساکم و برداشتم و همراه بی بی ازخونه زدم بیرون..
بی بی _ دخترم هر چی که لازم داشتی رو برداشتی؟..
با اون دستم که ازاد بود شونه ش و بغلم کردم و سرش و بوسیدم..
-اره قربونت برم..خیالت راحت..
–خدا نکنه مادر..

فرهاد دم درمنتظرمون بود..ساک من و بی بی رو گذاشت صندوق عقب..
پری و لیلی جون اومدن بیرون وبا فرهاد سلام و احوال پرسی کردن..همون موقع 2 تا ماشین مدل بالا که یکیش سفید بود اون یکی مشکی، جلوی ماشین فرهاد ترمز کرد..
ماشین امیر و می شناختم سفیده مال اون بود..
اما مشکی ِ که دقیقا جلوی ماشین فرهاد پارک شده بود!!.. وقتی پیاده شد فهمیدم مال آرتام ِ..
عینک افتابی شیکی زده بود به چشماش..تیشرت خاکستری با جین همرنگش..لامصب هر وقت می دیدمش درجا میخکوبم می کرد..
به بدبختی نگام و از روش برداشتم..

پری داشت با لبخند می رفت سمت امیر که رو به مامانش گفت : مامان، شما با ما بیا مهناز جونم که تو ماشین امیر ِ….
و با شیطنت خاصی که تو چشماش دیدم رو به من ادامه داد: دلی، بی بی که تو ماشین اقا فرهاد هست تو با آرتام بیا تنها نباشه..

من که توقع این حرف و از جانب پری نداشتم مات و مبهوت سر جام موندم..پری بی رودروایسی خواسته ش و به زبون اورده بود..
بی بی بدون هیچ حرفی رفت تو ماشین ..به فرهاد نگاه کردم که نامحسوس بهم چشمک زد یعنی اینم از موقعیت..
منم که دل تو دلم نبود..پاهام بدجور می لرزید..
خدا خفه ت کنه پری چرا منو تو همچین موقعیتی گذاشتی؟..یکی نیست بهش بگه مرض داشتی دختر؟..

ماشین امیر جلو بود فرهادم پشت سرمون..
هر دو ساکت بودیم….لااقل ضبطشم روشن نمی کرد..خوابم گرفته بود..
صندلی عقب نشسته بودم..معنی نداشت وقتی می خوام باهاش مثل غریبه ها رفتار کنم برم کنارش بشینم..
وقتی دید در عقب و باز کردم اخماش رفت تو هم، اما بی توجه بهش نشستم و خودم وبی تفاوت نشون دادم..

سرم و به پشتی صندلی تکیه داده بودم و از شیشه ی پنجره بیرون و نگاه می کردم..
دوست داشتم یه چیزی بگه..
هر چی که می خواد باشه فقط سکوت نکنه..

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد..از تو جیب مانتوم درش اوردم و به صفحه ش نگاه کردم..
فرهاد بود..

« خوش می گذره؟!»..
خنده م گرفته بود..پسره ی دیوونه..
با لبخند براش نوشتم..
« نه بابا خوابم گرفته هیچی نمیگه..حواست به رانندگیت باشه کار دستمون ندی»..
…….
« نگران نباش سرعتم کمه جاده هم خلوته، بی بی و صحیح و سالم تحویلت میدم..دیشب نخوابیده نه؟!»..
………
«بی بی؟..چرا اتفاقا ..چطور؟»..
………
« صدای خر و پفش تو سرمه جرات ندارم ضبط و روشن کنم»..

خنده م گرفت..جلوی دهنم و گرفتم تا صدام بلند نشه..
از طرفی حواسم به آرتام بود که از اینه ی جلو منو زیر نظر داشت..
ابروهای پرپشت و مشکیش و کشیده بود تو هم و سنگینی نگاهش هر بار تنم و می لرزوند..
پس نظرش جلب شده..

همون اول که نشستم اینه رو، روی صورتم تنظیم کرد..فکر کرد متوجه نشدم اما من همه ی هوش و حواسم و داده بودم به اون و هر حرکتی رو از جانبش انالیز می کردم..
صداش جدی بود .. از تو اینه نگام کرد ..
— زنگ گوشیتون و خاموش کنید..
حق به جانب نگاش کردم ..زورش می اومد خواهش کنه یا لااقل بگه لطفا..
– چرا؟!..
جوابم و داد ولی معلوم بود داره حرص می خوره..
— خانم صداش نمیذاره تمرکز کنم..
شونه م و با بی خیالی انداختم بالا..
– رانندگی که نیاز به تمرکز نداره..
–من واقعا منظور پری رو از این کار نمی فهمم ..چرا خواست شما،تو ماشین من بشینی؟!..
– این همون چیزیه که منم ازش سر در نمیارم..مطمئنا ما همصحبت مناسبی برای هم نیستیم..

مستقیم نگام کرد..
ماشین امیر کنار جاده ایستاد..آرتام پشت سرش زد رو ترمز..
پیاده شدیم..فرهادم پشت سرمون بود..
آرتام رو به امیر پرسید: چی شده؟!..
امیر به پری اشاره کرد که رنگ به رخ نداشت..
امیر_ هوای ماشین گرفتش..یه کم صبر کنیم حالش بهتر شد راه میافتیم..

رفتم پیشش..دستاش سرد بود..
– حالت خوبه؟..
— خوبم..فک کنم فشارم افتاده..قرص خوردم تا بخواد تاثیر کنه چند دقیقه طول می کشه..
– باشه سعی کن بخوابی..
سرش و تکون داد..بی بی هم نگران شده بود که براش توضیح دادم چی شده..
پری رفت رو صندلی عقب پیش لیلی جون نشست وسرش و گذاشت رو شونه ش ..مهناز خانم مادر امیر، دست پری رو گرفته بود تو دستش و با نگرانی نگاش می کرد..

یه کم صبر کردیم..پری کم کم خوابش برد..امیر نشست تو ماشین و گفت که حرکت کنیم..
آرتام نشست پشت فرمون ..به خیالش که منم الان سوار میشم..
رو به بی بی گفتم: بی بی شما با اقا آرتام برید ..
بی بی _ پس تو چی مادر؟..
– می خوام با فرهاد بیام…..
و چون پنجره ی ماشین آرتام پایین بود جوری که بتونه بشنوه گفتم: نمی خوام حوصله ش سر بره..

نتونستم ببینمش ولی اگه آرشام باشه الان حسابی داره حرص می خوره..بی بی هم که بنده خدا حرفی نداشت رفت نشست تو ماشین و منم نشستم کنار فرهاد..
حینی که ماشین و روشن می کرد گفت: دیوونه ای دلی..
لبخند زدم و در حالی که نگام به ماشین آرتام بود گفتم: عاشقی دیوونگی هم داره..
خندید وسرش و تکون داد..
— اون که بلــــه..

راه افتاد..
— راستی حال دوستت چطور بود؟..
– خوابش برد..به نظرم بهتره..
— خواستم بیام جلو، اما گفتم شاید خوششون نیاد..
– این چه حرفیه؟!..چرا خوششون نیاد؟!..
— منظورم به امیر و مادرش نیست..
-آرتام؟!..
سرش و تکون داد..
سکوت کردم..

— آرتام دیوونه شده؟!..
-چی؟!..
–نگاه چطوری داره رانندگی می کنه!..سرعتش خیلی زیاده!..

به ماشین آرتام که رو به رومون بود نگاه کردم….
فرهاد حق داشت….آرتام سرعتش بالا بود..
– خیلی تند میره..چرا اینجوری می کنه؟..
— هول نکن معلومه دست فرمونش عالیه..
– اما بی بی هم تو ماشینشه..

فرهاد مکث کرد و یه دفعه زد زیر خنده….با تعجب نگاش کردم..
– چرا می خندی؟!..
— الان می تونی قیافه ی بی بی رو تجسم کنی؟..داره زیر لب صلوات می فرسته و به آرتام غر می زنه یواش تر..

با اینکه استرس داشتم ولی خندمم گرفته بود..
بنده خدا بی بی ..
— بدجور از دستت عصبانیه..داره همه ی خشمش و سر ماشین بیچاره ش خالی می کنه..
– همه ش تقصیر خودشه..
شونه ش و بالا انداخت و گفت: چی بگم..رسیدیم باید حتما بی بی رو معاینه کنم..
به ماشین آرتام که حالا از قبلم سرعتش بیشتر شده بود اشاره کرد و ادامه داد: ای کاش نمی ذاشتی تو ماشین آرتام بشینه..
– نمی دونستم می خواد اینجوری رانندگی کنه..من که تو ماشینش بودم اروم می روند..

خندید……
— اره خب اون واسه موقعی بود که تو پیشش بودی.. الان که نیستی حرصش گرفته، از همه بدتر اینکه کنار من نشستی..
با لبخند روم و برگردوندم..
تا خود شمال همه ش زیر لب صلوات می فرستادم آرتام کار دست خودش و بی بی نده..
دست فرمونش حرف نداشت.. اما سرعت زیادش منو به وحشت مینداخت..
**************************
در ویلا توسط سرایداری که یه مرد تقریبا مسن بود باز شد..
راه سنگلاخی نسبتا طویلی پیش رومون بود ..
هر سه ماشین جلوی ساختمونی با نمای ویلایی و شیک که سبکش کاملا مدرن بود ایستادند..
دور تا دور ویلا پر بود از درختای میوه و بومی..
انگار که برگشته بودم به حال و هوای گذشته..یه دختر شیطون و عاشق که همیشه در حال فرار بود..

بی بی اروم از ماشین آرتام پیاده شد..آرتام عینکش و از رو چشماش برداشت ..
کنار بی بی وایساد و حالش و پرسید..

بنده خدا خب معلوم بود خوب نیست..
دستش و گرفتم و با نگرانی نگاش کردم..
-بی بی قربونت برم حالت خوبه؟..
نفس نفس می زد..چادر مشکیش که رفته بود عقب و با دست کشید جلو..
–وای.. مادر نفسم دیگه بالا نمیاد..تا خود اینجا یه ریز، زیر لب دعا خوندم وگرنه معلوم نبود الان کجا بودیم..
رو به ارتام که کنار من وایساده بود گفت: پسرم می دونم جوونی کله ت باد داره اما با خودت همچین نکن..چند بار گفتم سرعتت و کم کن خدایی نکرده تصادف می کنی اما گوش ندادی ..اتفاق یه بار میافته اونوقت یه عمر پشیمونی با خودش میاره..احتیاط کن مادر..

آرتام که از نگاش می خوندم پشیمونه فقط سکوت کرده بود..
فرهاد اومد جلو و کمک کرد بی بی رو تا ویلا ببریم..تو اتاق معاینه ش کرد ..خداروشکر چیز مهمی نبود و با استراحت بهتر می شد..

اتاق اقایون پایین بود و خانما بالا..
وارد ویلا که می شدی اولین چیزی که چشمت بهش می افتاد یه سالن تقریبا بزرگ بود که دور تا دورش پر بود از تابلوهای نقاشی..
اتاق من و پری یکی بود، بی بی و لیلی جون هم اتاق جدا داشتن..تخت من سمت راست و تخت پری سمت چپ ِ اتاق بود..
پری_ میگما عجب جای باحالیه..
– اره سبکش خوشگله..

لب و لوچه ش و اویزون کرد و نشست رو تخت..
— دوست داشتم فقط پیش امیر باشم..
خندیدم و ساکم و گذاشتم رو تخت..
– حالا پیش من باشی چی میشه؟..
–اِ مسخره..
– قول میدم بهت بد نگذره..
چپ چپ نگام کرد که خنده م بلندتر شد..

به ساعتم نگاه کردم..1 بود..
– میگم الان دیگه وقت ناهاره بین راه بی بی ساندویچ درست کرده بود ولی من هنوز گشنمه..
–من که خیلی خسته م می خوام بخوابم..
-باشه پس من میرم پایین یه چیزی اماده کنم..
با همون لباسایی که تنش بود گرفت خوابید..
از اتاق رفتم بیرون که تو راه پله با آرتام رو به رو شدم..

2 تا پله باهاش فاصله داشتم ..یه پله رفتم پایین..نگامون تو چشمای همدیگه بود.. اما اون….. بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد..بوی عطرش بینیم و نوازش داد.. چقدر به این حس.. و به یک نگاه ازجانب اون نیاز داشتم..

اون رفته بود ولی من بیشتر از 2 تا پله نتونستم پایین برم..نفس عمیق کشیدم و اروم برگشتم..اما…. دیگه نبود.. ***************************** نیازی نبود واسه پیدا کردن اشپزخونه دنبالش بگردم ..درست سمت راست سالن ..یه آشپزخونه ی تقریبا بزرگ که اُپن بود.. کسی رو تو اشپزخونه ندیدم..بلاتکلیف یه نگاهه سرسری به همه جا انداختم.. در کابینتا رو یکی یکی باز کردم..همه چیز توش بود..تو یخچال و هم نگاه کردم..خوبه با همینا می تونم یه چیزی درست کنم.. مطمئنم بقیه هم مثل من حسابی گرسنه ن.. فرهاد _ هنوز نرسیده چسبیدی به پخت و پز؟!.. قابلمه به دست برگشتم و نگاش کردم..لب اُپن تکیه داده بود.. با لبخند قابلمه رو اب کردم و گذاشتم رو گاز.. – تو گشنه ت نیست؟!.. به شکمش دست کشید و یه تای ابروش و انداخت بالا.. — چه جورم.. – پس تنبلی نکن بیا کمک.. — ای به چشم بانو…….اومد کنارم وایساد داشتم گوجه ها رو که از تو یخچال اورده بودم بیرون می شستم.. — من چکار کنم؟.. – فک کنم تو فریزر گوشت باشه..ببین اگه هست یه بسته ش و بیار بیرون.. داشت تو فریزر و نگاه می کرد..تو همون حالت گفت:حالا چی می خوای به خوردمون بدی؟.. – ماکارونی.. سرش و از تو فریزر کشید بیرون.. – چیه دوست نداری؟.. لباش و جمع کرد: چه کنیم که شکم گرسنه این چیزا حالیش نمیشه….تو فریزر و نگاه کرد………دوست نداشته باشمم باید بخورم…. – پس یالا.. — الان دیر نیست؟.. – زود حاضر میشه..فقط اگه کمکم کنی.. — من که دربست درخدمتم..فقط بگو چکار کنم.. – اشپزی که بلد نیستی بیا سالاد و درست کن بقیه ش با من.. گوجه و خیار و کاهو رو که شسته بودم ظرفش و گذاشتم جلوش..رو صندلی نشسته بود.. بسته ی گوشت و برداشتم و رفتم کنار گاز..اب کم کم داشت جوش می اومد.. ماکارونیا رو از وسط نصف کردم و ریختم تو یه ظرف..داشتم پیازا رو خرد می کردم که تو همون حالت برگشتم تا ببینم در چه حاله.. با دیدنش بی اراده زدم زیر خنده.. کارد اشپزخونه رو گرفته بود تو دستش و بلاتکلیف داشت به گوجه ای که تو دستش بود نگاه می کرد.. به شوخی اخماش و کشید تو هم.. — عجبا..تو که می دونی من اشپزی بلد نیستم هرچی کار سخته میدی دستم بدون اینکه یه راهنمایی ِ خشک و خالی بکنی؟.. با خنده گفتم: مگه می خوای گاو بکشی کارد به اون گندگی رو گرفتی دستت؟.. چاقو رو تو دستش چرخوند.. — اخه گفتم چون بزرگتره شاید باهاش زودتر بشه سالاد و درست کرد.. – یعنی من موندم تو با این ضریب هوشی بالایی که داری چطور تونستی تخصص بگیری؟!..اونم پزشکی…. به چاقویی که محکم گرفته بود تو دستش اشاره کردم….. – اینو با تیغ جراحی اشتباه نگیر..برو یه کوچیکترش و بردار.. اشکام و که در اثر خرد کردن پیازا صورتم و خیس کرده و پاک کردم.. با شوخی وخنده و کارای بامزه ای که فرهاد می کرد ناهار و درست کردیم .. نشستم رو صندلی اشپزخونه و دستام و گذاشتم رو میز.. — کی حاضر میشه؟.. – صبر کن یه کم دَم بکشه تا………….. نگام افتاد به آرتام که کنار اپن وایساده بود.. کی اومد من ندیدم؟!.. لبخندم و با دیدنش قورت دادم .. فرهاد که دید هول شدم برگشت پشت سرش و نگاه کرد .. با دیدن ارتام کامل چرخید سمتش و با لحن شادی گفت: حدس می زنم بوی دست پخت دلی نذاشته شما هم بخوابید؟.. آرتام که نگاه نافذش فقط منو نشونه گرفته بود، جدی گفت: خواب نبودم….و با لحن پر از تمسخری رو به فرهاد ادامه داد: مگه صدای خنده تون میذاره کسی توی این ویلا احساس ارامش کنه؟.. فرهاد با مکث کوتاهی بدون اینکه برگرده منو نگاه کنه جواب ارتام و داد..جدی و در کمال آرامش گفت: فکر نمی کنم صدامون اونقدرا هم بلند بوده باشه که بخواد آرامشتون و سلب کنه.. هر دو بدجور تو چشمای هم خیره شده بودند..ترسیدم یه وقت دعواشون بشه .. برق عصبانیت و تو چشمای ارتام دیدم.. بدون هیچ قصدی استین فرهاد و گرفتم و تکون دادم .. زیر لب گفتم: فرهاد جان خواهش می کنم……. و این حرکت من از نگاه تیزبین آرتام دور نموند..نگاش اول به استین فرهاد که تو دست من بود افتاد بعد به چشمام خیره شد.. احساس می کردم داره دندوناش و روی هم فشار میده.. میون عصبانیت پوزخند زد و با همون لحن قبلی تکرار کرد: فرهاد جان؟!…. استین فرهاد و ول کردم اما با اخم زل زدم تو چشمای ارتام .. سعی کردم اروم باشم.. – بله..شما مشکلی دارید؟..ایشون……… و به فرهاد اشاره کردم و خواستم بگم «از اقوام من هستند و به خودم مربوطه چجوری صداش می کنم» که فرهاد با زدن حرفی که نباید می زد هر دوی ما رو شوکه کرد .. فرهاد _ من و دلی در حال حاضر با هم نامزدیم..و قراره به زودی ازدواج کنیم.. برگشت ونگام کرد..اروم بود..حتی نگاش اونو کاملا خونسرد نشون می داد….ادامه داد: و من فکر نمی کنم شوخی کردن با همسر اینده م بخواد برای کسی سلب اسایش کنه…. تو صورت بهت زده ی آرتام نگاه کرد…….ولی چون شما از این بابت احساس نارضایتی می کنید و اینجا هم ویلای شماست بهتون قول میدم که دیگه تکرار نشه..اما خب……. بی هوا دستم و تو دستش گرفت..تنم یخ بست..هنوزم تو شوک بودم..ولی وقتی فرهاد دستام و گرفت دیدم که دست مشت شده ی ارتام چطور محکم و از روی حرص نشست رو اپن.. نگاه تیز و پر از خشمش بین من و فرهاد در رفت و امد بود………. فرهاد کاملا اروم در حالی که سعی داشت لحنش رمانتیک به نظر برسه تو چشمام زل زد وگفت: دلارام قراره خیلی زود همسرم بشه..بعضی از رفتارام در مقابلش کاملا غیرارادیه..اونم به خاطر عشقی ِ که نسبت بهش توی قلبم دارم……… دستم و اروم اروم به لباش نزدیک کرد..خودم و کشتم تا جلوی تعجبم وبگیرم می دونستم داره نقش بازی می کنه و دستم و نمی بوسه اما بازم قلبم داشت از جاش کنده می شد.. آرتام و دیدم که چطور به نفس نفس افتاده بود.. چیزی نمونده بود فرهاد پشت دستم و ببوسه که آرتام چشماش و بست و به سرعت رفت سمت در….همچین درو بهم کوبید که با وحشت تو جام پریدم…. دست فرهاد رو هوا خشک شد..صدای بلند در باعث شد اونم چشماش و ببنده.. اروم بازشون کرد و با لبخند رو به من گفت: رفت؟!.. مات و مبهوت زمزمه کردم: تو چکار کردی؟!…… و سریع دستم و از تو حصار انگشتاش کشیدم بیرون….با اخم تند تند گفتم: نباید اینکارو می کردی..اون شوهر منه..فرهاد تو.. دستش و جلوم گرفت..سکوت کردم.. جوشش اشک و تو چشمام حس کردم.. فرهاد_ اول خوب گوش کن ببین چی میگم بعد هر قضاوتی که خواستی، درموردم بکنی بکن .. اره..منم تقریبا مطمئن شدم این مرد ارشام ِ.. ولی اینکه دائما داره عقب نشینی می کنه و می خواد با رفتارش نشون بده که ارشام نیست و نمی تونم درک کنم.. تو ازم کمک خواستی..منم گفتم تا اخرش باهاتم..گفتم من و همونطورنگاه کن که می خواستی، مثل برادرت.. اما دلارام ارشام نیاز به یه شوک قوی داره..می خواد نگاش وسرد نشون بده اما نمی تونه..می خواد با رفتارای ضد و نقیضش به همه ثابت کنه که دارن در موردش اشتباه می کنن ولی درست برعکس اون داره اتفاق میافته.. دلارام به من اعتماد کن..آرشام نه حافظه ش و از دست داده و نه هر اتفاق دیگه ای که فکر کنی تو رو فراموش کرده.. من یه پزشکم و از دید خودم دارم به ارشام نگاه می کنم..اون سالمه فقط احساس می کنم با خودش درگیره..اینکه چرا و دلیلش چیه رو نمی دونم این سر قضیه برای منم مبهمه……. و اروم تر از قبل ادامه داد: می دونم دوستش داری..می دونم با اینکه می خوای جلوش نقش بازی کنی ولی قلبت این اجازه رو بهت نمیده تا بتونی طبیعی رفتار کنی.. دلارام من حالت و می فهمم و کاملا درکت می کنم..تو نمی تونی ناراحتی ارشام و ببینی اما تا کی می خوای بشینی و تماشا کنی؟.. اون بالاخره باید به خودش بیاد..باید دلایلش و نسبت به رفتارایی که از خودش نشون میده رو واسه ت توضیح بده…. از روی صندلی بلند شد و دستاش وگذاشت رو میز..کمی به جلو خم شد .. محکم و جدی گفت: به من اعتماد کن..نمیذارم دل پاک و مهربونت بشکنه..گفتم هوات و دارم شک نکن که حقیقت و گفتم.. تو چشمای خیس از اشکم خیره شد ..نفسش و بیرون داد و با قدمای کوتاه از اشپزخونه رفت بیرون.. سرم و تو دست گرفتم و چشمام و رو هم فشار دادم.. می خواستم به حرفای فرهاد فکر کنم اما ذهنم پر شده بود از نگاهه گرفته و ناراحت آرتام.. وقتی که فرهاد به قصد بوسیدن دستم و به لباش نزدیک کرد دیدم که چطور با بی قراری چشماش و بست تا نبینه.. حرفای فرهاد و قبول داشتم ولی کاری که کرد……. نمی تونم اون نگاهه پر از گلایه رو فراموش کنم..نمی تونم ساده ازش بگذرم.. دستام و به هم فشار دادم و گرفتم جلوی لبام..به سقف اشپزخونه زل زدم ..قطرات اشک از چشمام سر خوردن و روی گونه هام نشستن.. خدایا فقط تو می تونی کمکم کنی.. فقط تو.. ****************************** ناهار و بدون آرتام خوردیم.. هنوز برنگشته بود و داشتم از نگرانی میمردم.. امیر مرتب شماره ش و می گرفت ولی جواب نمی داد..مهناز خانم با اینکه سعی می کرد خودش و اروم نشون بده اما اصلا موفق نبود.. یه لقمه غذا درست و حسابی از گلوم پایین نرفت..انگار یه چیزی راه گلوم و بسته بود.. به فرهاد نگاه نمی کردم..ازش دلگیر بودم..درسته تقصیری نداشت و قصدش کمک به من بود اما بازم طاقت نداشتم ببینم.. دیدن ناراحتی کسی که از نبودش اینطور دارم بال بال می زنم.. ساعت 6 عصر بود که صدای ماشینش و از تو حیاط ویلا شنیدم..بدون اینکه حواسم به حرکاتم باشه دویدم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم .. با دیدنش که اروم از ماشین پیاده شد همزمان لبخند پر از آرامشی مهمون لبام شد..سنگینی نگاهه بقیه رو حس می کردم اما دل بی قرارم این چیزا سرش نمی شد.. داشت می اومد سمت ویلا که….بین راه ایستاد.. نگاهش و چرخوند سمت پنجره ..و چشمای منتظرم و دید..لبم و گزیدم .. با دیدن من اخماش و کشید تو هم….سرش و زیر انداخت و راه افتاد سمت ویلا.. مهناز خانم با دیدن ارتام تند از رو صندلی بلند شد و به طرفش رفت.. با نگرانی نگاش می کرد و تا خواست چیزی بگه ارتام یه چیزایی زیر لب زمزمه کرد و بدون توجه به بقیه تندتند از پله ها رفت بالا .. امیر نیم نگاهی به پری انداخت و پشت سر ارتام رفت.. لیلی جون که قصد داشت مهناز خانم و اروم کنه دستش و گرفت و نشوندش کنار خودش.. — مهناز اروم باش..آرتام که خدا رو شکر صحیح و سالم برگشت دیگه ناراحتی نداره.. مهناز خانم که نگاش فقط به راه پله بود با ناراحتی گفت: چی بگم لیلی؟!..چی بگم؟!.. تو فکر بودم .. نگام به مهناز خانم بود که پری اومد کنارم وایساد.. — تو چرا ماتت برده؟.. – پری تو می دونی مادر ارتام چرا انقدر ناراحته؟.. — این که پرسیدن نداره ارتام دیرکرد نگرانش شد، همین.. نگاش کردم..خونسرد بود.. شونه هام و گرفت و با لبخند گفت: امشب می خوایم بریم روستای شما.. -روستای ما؟!.. — حالا روستای شما نه روستای بی بی اینا..چه فرقی می کنه؟..اینجوری هم میریم قبرستون روستا یه فاتحه واسه عمومحمد می خونیم ..هم اینکه شب کنار دریا چادر می زنیم و بساط ماهی کباب و…. – دیوونه شدی؟!..شب بریم کنار دریا چادر بزنیم؟!.. — اره مشکلش چیه؟..اومدیم 2،3 روز خوش بگذرونیم اگه بنا باشه تو خونه بمونیم که دیگه چرا اومدیم مسافرت؟.. – منکر تفریح و خوشگذرونیش نشدم اما چرا روستا؟.. دست به سینه با چشماش به طبقه ی بالا اشاره کرد.. — دستور از بالاست.. مشکوک نگاش کردم.. – منظورت کیه؟..طبقه ی بالا هم امیر هست هم آرتام.. خندید.. — تو فک کن هر دو..درضمن نگران نباش اخر شب بر می گردیم فقط شام و کنار دریا می خوریم.. مکث کردم .. در حالی که نگام به مادر آرتام بود گفتم: پری اون شب تو باغ یادته ازت پرسیدم که………… –اِِ دلی من برم فک کنم مامان کارم داره.. نذاشت حرفم و بزنم.. راه افتاد سمت لیلی جون که اونطرف سالن نشسته بود .. شک ندارم یه چیزی می دونه و نمی خواد بگه.. حتما یه دلیلی واسه رفتارای ضد و نقیض اخیرش داره.. رفتار بعضیا هر بار منو بیشتر از قبل به شک مینداخت..مخصوصا……

قرار شد فقط با 2 تا ماشین بریم..و به پیشنهاد امیر پری و لیلی جون و مهناز خانم رفتن تو ماشین امیر..
من وفرهاد و بی بی هم تو ماشین آرتام..
البته بی بی قبل از حرکت کلی به آرتام سفارش کرد که اروم رانندگی کنه..
بنده خدا معلوم بود از اون سری که تو ماشین آرتام نشسته خیلی ترسیده..

فرهاد جلو نشست.. من و بی بی هم رو صندلی عقب ..
ماشین امیر تو مسیر کنار ماشین ما بود..صدای پخشش تا تو ماشین آرتام هم می اومد..
رو لبای پری لبخند بود و داشت با امیر حرف می زد..با حسرت خاصی نگام و از روشون برداشتم و ناخداگاه از تو اینه به آرتام دوختم..
چشماش رو من بود ..با شنیدن صدای بوق ماشین امیر سرش و چرخوند منم نگاشون کردم..
همه خوشحال بودن ..امیر با سر به آرتام اشاره کرد..فهمیدم منظورش به سکوتمونه که حتی ضبط و هم روشن نمی کرد..
سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم..خوابم نمی اومد اما..
یه جورایی احساس خستگی می کردم..

همزمان با بسته شدن چشمای من صدای پخش ماشین هم بلند شد..
یه آهنگ اروم و کاملا احساسی که باعث می شد همه ی حواسم و بهش بدم..

(آهنگ آغوش از محسن یاحقی) جا کن در آغوشت منو ، دلشوره هامو پنهون کن از نامحرما ، درد و دلامو

پیدام کن از اون را ه دور و بی نشونه پاک کن بادستات اشکای ، رو گونه هامو بگو که میشنوی ، صدامووووووووووو

لای چشمامو باز کردم..از همونجا به اینه نگاه کردم ولی اون نگام نمی کرد..
اخماش وکشیده بود تو هم و به جاده خیره شده بود..
میخوام فقط اغوش من جای تو باشه جایی که ساختی بهترین ، خاطرهامو یادت می یاد گفتی به من هر جا که باشی نمیزاری دلتنگ شم و ، داری هوا مو آخ که چقدر ، داشتی هواموووووووو ..

هیچ کس هیچ حرفی نمی زد..فقط صدای نرم و اروم آهنگ بود که فضای مملو از سکوت ماشین رو پر کرده بود..
به این سکوت از جانب بقیه نیاز داشتم اما از جانب کسی که هلاکه یه جمله همراه با یک نگاه پر محبتش بودم نه..از جانب اون سکوت نمی خواستم..


بعد من با صدای کی شبا خوابت میبره بعد من آروم کی ، شبو از روزگارت میبره کی مثل من با خنده هات ، دیوونه بازی میکنه وقتی که بهونه داری ، تو رو راضی میکنه

به اینجای آهنگ که رسید نگام کرد..چشمام محو چشمایی شده بود که هنوزم مثل سابق به راحتی تو قلبم نفوذ می کرد..
نگاهش باهام حرف می زد..
انگار که با این قسمت از اهنگ قصد داشت چیزی رو بهم بفهمونه..
کی دل خوشه وقتی که تو ، داری میخندی با رقیب کی با تحمل زندگی میکنه جز ، همین ، منه ، مونده غریب

تو دلم تکرار کردم..
(کی دل خوشه وقتی که تو ، داری میخندی با رقیب
کی با تحمل زندگی میکنه جز ، همین ، منه ، مونده غریب)..
هنوزم فرهاد و رقیب خودش می دونست..اگه آرتام بود نباید این حس و تو خودش نگه می داشت..
می خواد غریبه باشه اما نمی تونه..
می خواد با بی محلی حرفش و به اثبات برسونه اما بازم نمی تونه..
دارم تلاشش ومی بینم..با تموم قدرت می خواد منو پس بزنه اما بدون هیچ دلیلی..بدون اینکه قانعم کنه..بدون اینکه اعتراف کنه..
نه..
من بدون هیچ کدوم از اینا عقب نمی شینم..باید همه چیز و برام روشن کنه..
می دونم جز خودش هیچ کس نمی تونه پرده از حقیقت ماجرا برداره..
برای همین کاری به بقیه نداشتم..فقط خودش برام مهم بود..
اینکه فقط و فقط از زبون خودش بشنوم چه اتفاقی افتاده و دلیل رفتارای سرد و بی منطقش چیه؟!..

صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد..از تو کیفم درش اوردم و به صفحه ش نگاه کردم….فرهاد..
نیم نگاهی بهش انداختم اما اون خونسرد نشسته بود و به جاده نگاه می کرد..

پیامش و باز کردم..
«با دقت به آهنگی که گذاشت گوش کردی؟..فکر کنم تیکه ی اخرش و به من بود..!!»

ناخواسته با خوندن جمله ی اخرش لبخند زدم..
شک نداشتم آرتام حواسش به ما هست..فرهاد که موبایلش دستش بود و منم که داشتم پیامش و می خوندم معلومه الان دقیقا زیر ذربین نگاهشیم و حتما اینم باز جزئی از نقشه ی فرهاد بود..

براش نوشتم..
« هنوزم روی تو حساسه»..
ارسال کردم و به 2 ثانیه نکشید صدای زنگ پیامک گوشی فرهاد بلند شد..
دیگه جرات نداشتم تو اینه نگاه کنم..نگاهه پر از خشم و عصبانیتش و همینجوریم رو خودم حس می کردم دیگه وای به حال اینکه مستقیم نگاش کنم..

فرهاد جواب پیامم و داد..
« الان به نظرت دوست داره اول دخل من و بیاره یا تو رو؟!..باور می کنی همه ش دارم به خودم میگم الانه که گوشیم و بگیره و از پنجره ی ماشین پرت کنه بیرون؟!..ولی بازم با چه رویی دارم بهت پیام میدم خودمم نمی دونم..!!»

نگاهه من به گوشیم بود و نگاهه فرهاد به صفحه ی موبایلش، بی بی هم چشماش و بسته بود ..
انگشتام رو دکمه های گوشیم تندتند حرکت می کرد که یه دفعه ماشین با صدای گوشخراشی از حرکت ایستاد و من که از همون اول دستم به صندلی آرتام بود تونستم تعادلم وحفظ کنم و دستم و ستون بین خودم و صندلی قرار بدم، بی بی بیچاره بدجور از خواب پرید .. دستش و گذاشت رو قلبش و وحشت زده اطرافش و نگاه کرد..
و در این بین تنها صدایی که با شنیدن ترمز به گوشم خورد صدای (آخ) گفتن یه نفر بود که وقتی با ترس به صندلی جلو نگاه کردم دیدم فرهاد سرش با شیشه ی جلو برخورد کرده و دستش و به سرش گرفته بود و ریز ناله می کرد..
به آرتام نگاه کردم ..چون کمربند بسته بود از جاش تکونم نخورد..
با صدای صلوات بی بی به خودم اومدم و تند از ماشین پیاده شدم..دقیقا کنار جاده زده بود رو ترمز..
رفتم سمت فرهاد و در ماشین و باز کردم..
با نگرانی تو صورتش نگاه کردم..چشماش و بسته بود و دستش رو پیشونیش بود..
– فرهاد حالت خوبه؟..ببینم چی شده؟..دستت و بردار..

دستش و بر نمی داشت خودم دستش و گرفتم و از رو پیشونیش برداشتم..زخم نشده اما حسابی ضرب دیده بود..
اخمامو کشیدم تو هم و به آرتام نگاه کردم..
– آقای محترم وقتی بلد نیستید درست رانندگی کنید چرا می شینید پشت فرمون؟!..این چه طرزشه؟!..

لباش و رو هم فشار داد ..انگار سعی داشت آروم باشه..نگاش به رو به رو بود که یه دفعه سرش و چرخوند سمت من و زل زد تو چشمام..
— وقتی با چشمای خودت چیزی رو ندیدی حق نداری اینطور با من حرف بزنی..جون یه حیوون بی گناه در خطر بود که اگه به موقع ترمز نکرده بودم الان…….

آره تو گفتی و منم باور کردم..
پریدم وسط حرفش و با حرص گفتم: جون حیوونا از جون ادما براتون با ارزش تره؟..
پوزخند زد..با لحن خاصی تکرار کرد: آدما؟!..
نیم نگاهی به فرهاد انداخت ..
زل زد به جاده و ماشین و روشن کرد..
–به اندازه ی کافی معطل شدیم..

قُد و مغرور و یه دنده..مثل همیشه….
فرهاد اروم رو کرد بهم و گفت: من خوبم دلارام شلوغش نکن بشین بریم..
با نگرانی گفتم: مطمئنی خوبی؟..سرت درد نمی کنه؟..

خندید..
— اره خوبم خیالت راحت..برو بشین..
– قرص نمی خوای؟.. تو کیفم قرص سر درد دارم..بذار برات بیارم..
خواستم برم که دستم و از روی استین گرفت..
— خوبم عزیزم..
تعجب و تو چشمام دید..اینبار آرتام و نمی دیدم چون کنار در ایستاده بودم..
فرهاد که روش به من بود بهم چشمک زد..فهمیدم از قصد از لفظ «عزیزم» استفاده کرده تا حرص آرتام و در بیاره، اونم در مقابل کاری که باهاش کرد..

نشستم تو ماشین.. هنوز درو کامل نبسته بودم که پاش و گذاشت رو گاز..
بی بی تا ماشین حرکت کرد رو کرد به آرتام و با ناله و التماس گفت: پسرم تو رو به ابالفضل اروم تر برو..به خدا چیزی نمونده بود سکته کنم..وقتی ماشین تکون خورد گفتم خدایی نکرده تصادف کردیم..خدا رو شکر کمربند بسته بودی مادر..حواست و جمع کن..

آرتام هم نه گذاشت و نه برداشت رو کرد به فرهاد و گفت: از دکتر مملکت بعیده به قوانین احترام نذاره..
فرهاد با اخم نگاش کرد و گفت: اگه از طرز رانندگی شما خبر داشتم حتما کمربند می بستم..اما ظاهرا اشتباه فکر می کردم..

دیدم چطور انگشتای آرتام دور فرمون محکم شد..
در حالی که از تو اینه به من نگاه می کرد گفت:اشکال از رانندگی من نیست..وقتی تموم حواستون به گوشی و اس ام اس بازیتون باشه تهشم میشه همین……
و با منظور رو به فرهاد ادامه داد: خود کرده را تدبیر نیست اقای دکتر..

از این همه حرص خوردنش خنده م گرفته بود ولی به روی خودم نیاوردم..
بقیه ی راه تو سکوت طی شد..
ماشین امیر از ما جلوتر بود واسه همین متوجه تاخیر ما نشد..وقتی رسیدیم روستا آرتام ماشینش و جلوی در قبرستون کنار ماشین امیر نگه داشت..

پیاده شدیم که امیر همراه پری اومد جلو و رو به آرتام با نگرانی پرسید: چرا دیر رسیدی؟.. و آرتام کوتاه جواب داد: بعد میگم..

پری اومد کنارم و زیر گوشم گفت: قضیه چیه؟!.. تا توی قبرستون همه چیز و به طور خلاصه واسه ش تعریف کردم.. پری_ با هم دعواشون نشد؟.. – نه بابا فرهاد ِ بیچاره اهل دعوا نیست.. با چشم به آرتام اشاره کرد و با لبخند گفت: ولی ارتام تا دلت بخواد …….. نگاش کردم.. – تو از کجا می دونی؟.. بی خیال شونه ش و انداخت بالا.. — از امیر شنیدم.. کنار قبر عمومحمد ایستادیم .. خم شدم و از کنار قبر یه سنگ کوچیک برداشتم.. نشستم و با سنگ چندتا ضربه به سنگ قبر زدم..شروع کردم زیر لب فاتحه خوندن.. سایه ی یه نفر و بالای سرم حس کردم..آرتام کنارم نشست و سر انگشت اشاره ش و چند بار به سنگ قبر زد و زیر لب فاتحه خوند.. بی بی چادرش و کشیده بود تو صورتش و گریه می کرد..قبرستون مسکوت و گرفته ناخداگاه باعث می شد دنیایی غم تو دلت بشینه.. چشمام و بستم..چند قطره اشک با لجبازی ِ تمام روی گونه هام نشست.. نفس عمیق کشیدم تا اروم بشم..چشمام و باز کردم..شیشه ی گلاب و از تو کیفم در اوردم..امیر یه قمقمه آب ریخت رو سنگ قبر.. و بعد از اون با گلاب اروم اروم سنگ و شستم..نیمی از شیشه خالی شده بود و داشتم رو سنگ دست می کشیدم که دستی مردونه نشست رو دستم.. به سرعت برق نگاش کردم..آرتام بدون اینکه نگام کنه شیشه ی گلاب و ازم گرفت..نگاهه من روی اون بود و اون با گلاب سنگ قبر و می شست.. اون که با عمومحمد نسبتی نداشت..چرا شیشه ی گلاب و از دستم گرفت؟!.. ایستادم..ناخداگاه به پشت دستم درست همونجایی که دست گرم آرشام لمسش کرده بود دست کشیدم.. گفتم آرشام!!…. حتی تو دلمم می ترسیدم اون و آرشام خطاب کنم..اینکه نتونم جلوی خودم وبگیرم و تو واقعیت هم اسمش و به زبون بیارم.. می خواستم اون و به خودش بیارم..ولی بعضی از کارام دست خودم نبود.. آرتام از جاش بلند شد و کنار من ایستاد..جدی تو صورتم نگاه کرد وگفت: قبر همسرتون کجاست؟!.. برای یه لحظه قلبم از حرکت ایستاد..با تعجب نگاش کردم.. نگاهه خیره ی فرهاد و بی بی که داشت اشکاش و پاک می کرد و رو خودمون حس کردم.. خدایا چی بهش بگم؟!.. مستاصل به بی بی نگاه کردم..اروم از رو زمین بلند شد و چادرش و تکون داد.. بی بی _ می خوای بدونی چکار پسرم؟!.. آرتام رو کرد به بی بی و با همون لحن قبلی جوابش و داد: به نظر شما واسه چی می خوام بی بی؟!.. و تو چشمای من زل زد و ادامه داد: می خوام واسه ش فاتحه بخونم.. دستای سردم و تو هم گره زدم ..جمله ش بارها تو سرم تکرار شد (می خوام واسه ش فاتحه بخونم..) نگام و از روش برداشتم اما صداش و کاملا واضح و حتی جدی تر از قبل شنیدم.. — پس چرا ساکتید؟!..مگه به……… یه دفعه بی بی گفت: دلارام نمی دونه قبـ…….. و انگار که فهمیده باشه نباید ادامه بده ساکت شد.. آرتام نگاهی از روی شک به من و بی بی انداخت.. رو به من گفت: یعنی شما نمی دونید قبرهمسرتون کجاست؟!.. با تندی و حرص خاصی که تو چشمام موج می زد نگاش کردم..دستام و از سر خشم مشت کردم و فشار دادم.. می خواستم بزنم تو صورتش و بگم این نگاهه پر تمسخر واسه چیه؟!.. راه افتادم سمت در قبرستون..فرهاد پشت سرم اومد..کنترلی رو اشکام نداشتم..محکم به صورتم دست کشیدم..لعنتیا..این اشکای لعنتی واسه چیه؟..چرا ضعیفم می کنن؟..چرا لال مونی گرفتم؟..چرا جوابش و ندادم؟..چرا تو صورتش داد نزدم که شوهر من زنده ست و تویی که رو به روم وایسادی اما باهام غریبه ای؟.. چرا می خواد غرورم و خرد کنه؟.. چـــرا؟!.. قصدم این بود برم سمت دریا..قدمام اروم نبود..تند..پر از حرص..پر از خشم..از این همه بی وفایی و درد…… فرهاد_ دلی اروم تر.. قدمام و اروم کردم..نفس زنون کنارم وایساد.. — خواهش می کنم ازت نسبت به حرفاش بی تفاوت باش.. – نمی تونم..اون لعنتی چرا داره باهام بازی می کنه؟..از روی رفتارش..از روی نگاهش ..چهره و حتی صداش..می دونم که اون خود آرشام ِ ..هر وقت خواستم شک کنم به دلایلش فکر کردم……. تو صورت فرهاد نگاه کردم و گفتم: مگه گناهه من چی بود فرهاد؟..فقط چون هنوزم عاشقشم باید اینطور مجازات بشم؟..این حقم نیست..به خدا حقم این نیست.. — اروم باش اشکات و پاک کن مردم دارن نگات می کنن.. دستمالی که جلوم گرفته بود و از دستش گرفتم.. –می دونم خسته شدی اما بازم باید صبر کنی.. – تا کی؟!.. –نمی دونم.. – دیگه بریدم..می ترسم درجا بزنم و نتونم ادامه بدم.. — تا وقتی عاشقشی می تونی.. از همون فاصله دریا و دیدم..با دیدنش یاد گذشته افتادم..همون روزی که با آرشام اومدیم اینجا و من از مهریه م باهاش حرف زدم.. چه حرفای قشنگی می زد..وقتی کنارش بودم..دستم تو دستش بود.. و اغوش گرمش.. (— دلارام دقیقا بگو چی می خوای؟.. – چیزی که نشه روش به عنوان مادیات حساب کرد..چون مطمئنم خوشبختی رو با پول نمیشه به دست اورد..شاهد چنین زندگی هایی بودم..نمی خوام واسه خوشبختیم پول رو تضمین کنم….با محبت..گذشت..وفاداری و از همه مهمتر….با « عشق » میشه یه زندگی مستحکم رو تضمین کرد..مهر من همینه.. — تو کی هستی؟!.. با تعجب نگاش کردم..بازوهام و گرفت.. — تو..دلارام تو از من..از این زندگی که خودم با دستای خودم سیاهش کردم چی می خوای؟.. – مهرمو……. — کدوم مهر؟!..
در حالی که نگاهمون تو هم گره خورده بود نجواکنان گفتم: همون مهری که الان..جلوی خودت به زبون اوردم..مهریه ی حقیقی من همینه..مهریه ای که با دل بسته بشه..مهریه ای که سیاهی قلم نتونه معنی و درخشش رو تو زندگیمون از بین ببره..مهریه ی من همونیه که گفتم..یه بار، اونم برای همیشه.. سرم روی سینه های پهن و عضلانیش بود.. زیر گوشم به زیباترین شکل ممکن زمزمه کرد: مهریه ت پیش منه..می دونم ازم چی می خوای..به اینکه برام خاص و دست نیافتنی بودی وهستی شک نکن چون باورت دارم..به اینکه از نظر من ذاتت به ارومی اسمت ِ شک نداشته باش..سخته..اینکه بخوام بگم..حتی زمزمه کردنش رو هم در توان خودم نمی بینم.. شاید احتیاج دارم که اروم بشم..اینکه تو ارومم کنی..) بی صدا هق هق می کردم..از شنیدن صدای ماشین با یه لرزش خفیف به خودم اومدم.. انگار خودم و تو اون زمان می دیدم..هنوز تک تک لحظاتش جلوی چشمام بود.. با دستمال اشکام و پاک کردم..فرهاد ساکت و اروم کنارم ایستاده بود..برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم..

امیر و آرتام داشتن لوازم و از صندوق عقب ماشین می اوردن بیرون ..
پری اومد طرفم..فرهاد که دید پری داره میاد اینطرف ازم فاصله گرفت و رفت کمک امیر و آرتام..

–دلارام خوبی؟!..
سرم و تکون دادم و به دریا خیره شدم..
— چرا یه دفعه گذاشتی رفتی؟..باور کن آرتام منظوری نداشت..
اخمام و کشیدم تو هم..
– دیگه حرفشم نزن پری..

ساکت شد..خوب می دونست اینجور مواقع که سگ بشم دوست ندارم کسی به پر و پام بپیچه..
به خودش از همه بیشتر مشکوک بودم و این به حال خرابم دامن می زد..
*****************************
هوا تاریک شده بود..2 تا چادر با فاصله از دریا و منقلی که ماهی ها روی زغال ِداغ در حال کباب شدن بودند..
و هیزمایی که صدای ترق و ترق سوختنشون تو اتیش حس خوبی رو بهم می داد..هوا سرد نبود ..ولی خب هوای شمال کاملا با تهران فرق داشت..
مهناز خانم داشت با موبایلش حرف می زد و لیلی جون و بی بی هم تو چادر نشسته بودند..من و پری دور اتیش دستامون و به عقب روی شن وماسه ها تکیه داده بودیم و نگامون به اسمون بود..
و امیر و فرهاد با شوخی و خنده داشتن ماهی ها رو کباب می کردن..اخلاق امیر جدا از آرتام بود..کاملا خوش رفتار و امروزی..

آرتام توماشین بود و نمی دونم داشت چکار می کرد..
مهناز خانم که مکالمه ش تموم شد با لبخند رو به امیر گفت: بیتا و خاله ت دارن میان اینجا..
امیر با لبخند به مادرش نگاه کرد..
— اِ چه خوب..باز بوی کباب به دماغ بیتا خورد؟..

مهناز خانم خندید..
نگاهه کنجکاو ما رو که دید گفت: بیتا خواهرزاده م ِ ..با خواهرم شمال زندگی می کنن..با ماشین از ویلاشون تا اینجا 20 دقیقه بیشتر راه نیست..زنگ زده بودم حالشون و بپرسم که وقتی فهمید اومدیم شمال گفت بریم اونجا که من گفتم اونا بیان اینجا..

پری زیر گوشم گفت: من یه بار تو جشن عقدم دیدمش..دختر مهربون و شیطونیه..اون شب مهنازجون خواست نگهشون داره ولی بیتا گفت کلی کار داره باید برگردن..

بی تفاوت به حرفای پری گوش می دادم..
فرهاد ماهی های کباب شده رو گذاشت تو یه سینی و اومد سمت ما..
بعد از دقایقی صدای ترمز ماشین از پشت ِچادرا باعث شد همه ی نگاه ها به اون سمت کشیده بشه..از جامون بلند شدیم..
انگار خودشون بودن..دخترجوونی که تقریبا هم سن و سال من و پری بود و حدس می زدم باید بیتا باشه با لبخند به طرفمون دوید و با شور و حرارت خاصی خاله ش و بغل کرد و بوسید..

— سلام خاله جون..الهی قربونتون برم دلم واسه تون یه ریزه شده بود..
مهناز خانمم صورتش و بوسید و باهاش احوال پرسی کرد..
مهناز خانم _ جدیدا بی وفا شدی دختر یه زنگم از خاله ی پیرت دریغ می کنی..
–اختیار دارید کی گفته خاله ی خوشگل من پیره؟..

مهناز خانم با لبخند صورت خواهرش و بوسید ..بیتا اومد طرفمون و بازار سلام و علیک گرم شد..
تو صورتش دقیق شدم..چشمای قهوه ای و درشت..مژه های بلند و فر..بینی قلمی و خوش فرمی که خدادادی کوچیک بود..لبای کوچیک و گوشتی..واقعا میشه گفت دختر خوشگلی بود..و صد البته شاد و سرحال..
با لبخند به همه مون دست داد..به من که رسید پری با دست بهم اشاره کرد و گفت: دلارام خواهرم..
بیتا با تعجب به پری نگاه کرد: مگه خواهر داشتی؟!..

پری خندید..
— دلارام دوستمه ولی از خواهر بهم نزدیک تره..
بیتا با شیطنت ابروش و انداخت بالا و با لبخند گفت: باریکلااااا..که اینطور..
با مادرشم سلام و احوال پرسی کردیم..
همون موقع آرتام و دیدم که داره میاد طرفمون..
بیتا با دیدن آرتام لبخندش پررنگ تر شد و قبل از اینکه آرتام بهمون برسه اون رفت سمتش..
باهاش دست داد و حالش و پرسید..آرتام هم با خوشرویی جوابش و داد..
درسته لبخند نزد اما همه ی حالتاش دستم بود….
***********************
یه تیکه از گوشت ماهی رو گذاشتم دهنم..مزه ش عالی بود..ولی حیف که دل و دماغ درست وحسابی نداشتم..
امیر رو به بیتا که با اشتها غذاش و می خورد گفت: فک کنم مادرشوهرت دوستت داره..
بیتا با خنده گفت: کو مادرشوهر؟!..
امیر_ همیشه که واسه مردا صدق نمی کنه که میگن تا سر غذا رسید یعنی مادرزنش دوسش داره..یکیش خود تو دقیقا همیشه وقتی می رسی که غذای مامان حاضره..از همون بچگیتم شکمو بودی..
بیتا_ مگه با دست پخت محشری که خاله جون داره میشه شکمو نبود؟..
مهناز خانم با محبت نگاش کرد و گفت: نوش جونت دخترم..من که دختر ندارم تو با اولادم چه فرقی داری؟..

بیتا دستش و گذاشت رو سینه ش و با لحن بامزه ای گفت: ما مخلص خاله خانم گلمونم هستیم..
دختر بانمکی بود..اخلاق و رفتارش منو یاد زمانی مینداخت که هنوز با ارشام اشنا نشده بودم..اون موقع همینطور شاد و شیطون بودم..
هیچکی از پس زبونم بر نمی اومد حتی آرشام..اما حالا…..

نفسم و همراهه با آه از سینه م بیرون دادم که فقط پری و آرتام متوجه شدن..بقیه اون طرف اتیش نشسته بودن و ازم فاصله داشتن..
پری اروم کنار گوشم گفت: چرا آه می کشی؟!..
-هوم؟!..
–میگم آه کشیدنت واسه چیه؟!..
– هیچی..شامت و بخور..
— دلارام مطمئنی خوبی؟..
– پری جان..خواهر گلم ..من خوبم میشه هر 5 دقیقه یه بار هی اینو ازم نپرسی؟..
— بد ِ نگرانتم؟..
– نگفتم بد ِ گفتم شامت و بخور..
— خدا امشب و با اخلاق چیزمرغی تو بخیر کنه..
– خیر سرم دارم شام کوفت می کنم ..

خندید ..
— خیلی خب ببخشید، کوفت کن..
نتونستم جلوی خودم وبگیرم و خندیدم..
سنگینی نگاهه بقیه رو ما بود و من بی توجه به همه شون با ماهی تو بشقابم بازی می کردم..

همه دور آتیش نشسته بودیم ..من و پری پیش هم بودیم.. امیر و فرهادم کنار هم نشسته بودن و حرف می زدن..آرتام با چوب هیزما رو تو اتیش تکون می داد و شعله ورشون می کرد..
بی بی و مهناز جون و مادر بیتا که اسمش بهناز بود تو چادر نشسته بودن..
باد شدیدی می اومد..کم مونده بود شال و از سرم بکنه و با خودش ببره..
با صدای رعد و برق و بعدشم نم نم بارون نگاهه هر 6 نفرمون به سمت اسمون کشیده شد..

فرهاد _ هوا بدجور ریخته بهم..
امیر _ هوای شمال همینه..کم کم راه بیافتیم، ممکنه بارون شدیدتر بشه..
یه دفعه بیتا با صدای نسبتا بلندی که پر بود از هیجان گفت: من و مامان تازه رسیدیم همه ش به این امید اومدم که صدای آرتام و بشنوم..
همه ساکت شدن..و بیشتر از همه نگاهه متعجب من بود که رو آرتام میخکوب موند..
امیر خندید و از جاش بلند شد: من برم گیتار و بیارم می دونم تا این اخوی ما یه دهن واسه ت اواز نخونه ول کنش نیستی..

بیتا با شوق خاصی دستاش و زد بهم..امیر رفت سمت ماشینش و از صندوق عقب کیف گیتار و برداشت و برگشت پیشمون..
گیتار و گذاشت کنار آرتام و گفت: اخوی بسم الله..
همه به جمله ی امیر خندیدن جز من..که هنوزم مات و مبهوت داشتم آرتام و نگاه می کردم..
مگه آرتام….نه..این امکان نداره..آرشام بلد نبود گیتار بزنه..چه برسه به اینکه بخواد بخونه..شایدم…..
گیج و منگ داشتم نگاش می کردم که چطور ماهرانه گیتار و توی دستاش گرفته بود و تنظیمش می کرد..
انگشتاش روی سیم های گیتار لغزید و رو به جمع نگاه کرد..
بیتا با ذوق گفت: همونی که همیشه تو تـ..
آرتام اخم کرد..بیتا نیم نگاهی به جمع انداخت و رو به آرتام ملتمسانه گفت:همین یه بار……

با تردید نگام و به بیتا دوختم..
یعنی قبلا صداش و شنیده؟!..
به آرتام نگاه کردم که بعد از مکث کوتاهی درخواست بیتا رو قبول کرد..
تو دلم یه جوری شد..
یه حس بد..
شایدم حسادت..
نمی دونم چی بود ولی….
هیچ خوشم نیومد..

آرتام با تسلط، کاملا ماهرانه انگشتاش و روی سیم های گیتار می کشید ..
خدایا چرا نمی تونم باور کنم؟!..

(آهنگ کعبه ی احساس از محسن یاحقی) شب پاییزی احساس مثه بارون منم نم نم می ریزم تو خودم انگار دارم عاشق میشم کم کم

یکم گرمم یکم سردم تو رو حس می کنم هر دم آهای روزای تکراری دیدین عاشق شدم من هم…

سرش پایین بود که همزمان با خوندن ترانه سرش و بلند کرد و به بیتا زل زد..
مردم و زنده شدم..
خدایا………
اصلا انگار اون لحظه روح تو تنم نبود..سرد بودم….

نگو زوده تو دوست داشتن همین حد کافی و بس نیست می دونم تا ته قصه هنوز چیزی مشخص نیست

قلبم جوری تو سینه می زد که می ترسیدم قفسه ی سینه م و هرآن بشکافه و بزنه بیرون و با هر تپش تموم احساسم و برملا کنه..
بی اراده اشک تو چشمام حلقه بست..
کف دستام عرق کرده بود..محکم تو هم فشارشون دادم..

چرا چهره ت پریشونه چرا تو قلبت آشوبه برای تو اگه زوده برای من چقد خوبه مهم نیست آخر قصه همین که دل به تو بستم شناختم با تو احساسو یه دنیا عاشقت هستم


گوشه ی لبم و گزیدم تا یه وقت گریه م نگیره..یه قطره اشک نشست رو صورتم که سریع سرم و زیر انداختم تا کسی متوجه اون یه قطره اشک نشه..
بیتا با علاقه ی خاصی به آرتام نگاه می کرد ولی اینبار آرتام زل زده بود به آتیش..
حالا هم که سرم و انداخته بودم پایین و چیزی جز دستای سردم نمی دیدم..
دستایی که نیاز به حرارت داشتن تا گرم بشن..
اما هیچ حرارتی جز حرارت نگاهه آرشام نمی تونست منو اروم کنه..


مهم نیست اگه تو حتی بگی از عشقمون سیرم میرم کعبه ی احساس و تو رو از خالق عشق پس می گیرم مهم نیست آخر قصه همین که دل به تو بستم شناختم با تو احساسو یه دنیا عاشقت هستم

به اینجای آهنگ که رسید نتونستم طاقت بیارم و نگاش نکنم..دلم بدجور بی تابی می کرد..
ولی همین که چشمم بهش افتاد نگاهمون تو هم گره خورد..دیگه نتونستم کاری کنم..نتونستم نگام و ازش بگیرم..
حالا فقط اونو می دیدم..با تموم بی وفاییاش..
اما…..این قلب هنوزم اونو می خواست..
خیره شده بود تو چشمام و می خوند..حس می کردم صداش داره می لرزه..شاید این و فقط من دارم حس می کنم..
با همه ی وجود می دیدم که چشماش در اثر انعکاس شعله های آتیش که زیر بارون هرآن امکان داشت خاموش بشه چطور می درخشید..


مهم نیست اگه تو حتی بگی از عشقمون سیرم میرم کعبه ی احساس و تو رو از خالق عشق پس می گیرم


سرش و بلند کرد رو به اسمون ….و انگشتاش و محکم تر روی سیم های گیتار کشید و خوند..
تو رو از خالق عشق پس می گیرم

دستش از حرکت ایستاد..قفسه ی سینه ش با شتاب بالا و پایین می شد..همه واسه ش دست زدن جز من..
ناخداگاه از جام بلند شدم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم و یا حرفی بزنم دویدم سمت صخره ای که با فاصله ی زیاد از ما درست سمت راستمون بود..صدای پری رو شنیدم اما فقط می دویدم..داشتم خفه می شدم..

بارون تند شده بود..
پشت صخره ایستادم و زدم زیر گریه..اومده بودم اینجا تا خودم و خالی کنم..تا گریه کنم و داد بزنم..تا خدا رو صدا کنم..از ته دل ضجه بزنم..
از دلی که پر از درد بود..پر از غم..تا کسی جز خودش صدام و نشنوه..

صدای قدم هایی رو، روی ماسه ها شنیدم..برگشتم و از پشت صخره اونطرف و نگاه کردم..با هق هق و نگاهی تار از اشک..

آرتام بود که به این سمت می اومد..صدای فریاد بلند امیرو شنیدم که صدامون می زد برگردیم..
به محض دیدن آرتام دیوونه شدم به طرف مخالف که هیچی جز سیاهی نبود دویدم..
نمی خواستم نزدیکم باشه..
می خواستم ازش فاصله بگیرم..برخلاف خواسته ی قلبیم می خواستم ازش دور بمونم..
برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم..داشت می دوید و صدام می کرد وایسم..
داد زدم : نیا لعنتی..برگرد..نمی خوام ببینمت….جیغ کشیدم: بــــرو..
برگشتم ولی چون تاریک بود نتونستم جلوم و ببینم و پام تو یه چاله گیر کرد و….با جیغ خفیفی افتادم زمین…….

درد مثل صاعقه تو کل تنم پیچید..
گریه می کردم..اینبار علاوه بر روح،جسمم درد می کرد..
آرتام کنارم زانو زد..دستاش و هراسون دورم حصار کرد که از درد فریادم به آسمون بلند شد..
رو پهلو افتاده بودم و به خودم می پیچیدم..نگاه خیسم که زیر بارون تصویر صورتش و محوتر از قبل می دید روی صورتش لغزید..
بدجور نفس نفس می زد..چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید..
اسمم و بریده بریده صدا زد..

صورتم و برگردوندم..خواست بازوم و بگیره که صدای گوشیش بلند شد..
پشت سرهم سرفه کرد..دیگه صورتش و نمی دیدم ولی صداش خش دار و بریده تو گوشم پیچید..
— شما برگردید .. نمی تونم امیر برو……داد زد: بِت میگم برو چرا نمی فهمی؟..من ارومم فقط مامان و بقیه رو با خودت برگردون ویلا..ماشینم و…….
به سرفه افتاد..با همون حالم که حالا از گریه فقط هق هقش تو گلوم مونده بود نگاش کردم……..
نفس عمیق کشید..اروم تر از قبل تو گوشی گفت: ماشین و بذار پشت صخره….
گوشیش و اورد پایین ..نگام کرد..نفساش اروم تر شده بود..خواستم تو جام نیمخیز شم ولی از درد نتونستم و با ناله افتادم..
دستاش و گذاشت زیر شونه هام..
— کمکت می کنم اروم پاشو..
داشت تکونم می داد..لبام و با درد گاز گرفتم..نگام تو صورتش بود و نگاهه اون به من که سعی داشت اروم از رو زمین بلندم کنه..
از اینکه نزدیکشم لال شدم..
از اینکه داره بغلم می کنه هیجان و با هر تپش از قلبم احساس می کردم..حتی با وجود درد…….

یه دستش و دور پاهام ودست دیگه ش و دور کمرم حلقه کرد..و با یک حرکت از زمین کنده شدم..
دیگه اشکی نبود که بریزم ..محوش بودم..محو صورت خیسش زیر بارون..
موهای خوش حالت و مشکیش خیس ریخته بود رو پیشونیش..
شدت بارون خیلی زیاد بود..
بارون مستقیم تو صورتمون می خورد..راحت نمی تونست جلوش و ببینه ..چند قطره از بارون خورد تو چشماش..
ارنج دست راستم درد می کرد و از همون سمت تو بغلش بودم..کف دستام می سوخت ..
دست چپم و اوردم بالا و سر انگشتام و اروم به چشماش کشیدم..از حرکت ایستاد..دیگه قدم از قدم بر نمی داشت ..
خودمم نمی دونستم دارم چکار می کنم..تموم کارام غیرارادی بود..
نرم و اروم چشماش و نوازش کردم..خیسی پشت پلکاش و با سر انگشتای لرزونم گرفتم تا راحت تر بتونه ببینه..
اروم دستم و اوردم پایین..چشماش و باز کرد..نگاه خواستنی وجذابش و تو چشمای خیسم انداخت..
هر دو دستم و به بدبختی اوردم بالا و دور گردنش حلقه کردم ..
غرش آسمون تنم و واسه یه لحظه لرزوند..دستش دور کمرم محکم تر شد ..
و دیگه ترس از هیچی نداشتم..چون خودم و تو اغوش کسی حس می کردم که همه ی دنیام تو وجودش خلاصه می شد..
تاب نگاهش و نیاوردم و سرم و گذاشتم رو سینه ش..
راه افتاد ولی قدماش در عین حال اروم ولی محکم بود..چشمام و بستم و با تموم وجود به صدای قلبش گوش دادم..
تند بود و..نامنظم..
ضربانش و زیر گوشم حتی از روی لباسای خیسشم حس می کردم..صورتم و به سینه ش فشار دادم و…..
همه ی وجودم بی حس شد..
چشمایی که بسته بود، اما حالا هیچ چیز رو حس نمی کرد..
********************************
گرمای شدیدی و رو پیشونیم حس کردم..دستی که نوازشگرانه رو صورتم کشیده می شد..
جرات نداشتم چشمام و باز کنم..تموم حوادث و اتفاقات قبل پیش چشمام بود و …. با این گرما احساس غریبی نمی کردم..

انگشتای دستش حصار بین انگشتام شده بود..دستاش چقدر داغ ِ ..صدای نفسام بلند شد..داشتم هیجان و با جزء جزء ِ وجودم لمس می کردم ..نتونستم بیشتر از اون چشمام و بسته نگه دارم..
اروم بازشون کردم و قبل از اینکه کامل باز بشن اون گرمای ل*ذ*ت بخش ازم دور شد..

نگاهم و نرم کشیدم سمتش..کنارم نشسته بود..نگام و که رو خودش دید بلند شد و رفت کنار پنجره..
گیج و منگ چشمام و از روش برداشتم و به اطراف دوختم..از تعجب دهنم باز موند……….
یه ضرب تو جام نشستم ..فقط زانوم درد می کرد ..
– ما کجاییم؟!..

نگاش و از پنجره نگرفت ..
— تو کلبه!….
– اینو که خودمم دارم می بینم..چرا اینجاییم؟!..
–نمی دونم!..
-اما اینجا که……..
سکوت کردم..از این همه خونسردی تو رفتارش حرصم گرفته بود..پا رو دلم گذاشتم و سعی کردم برگردم تو جلد دلارامی که با آرتام غریبه بود..
چقدر سخته که کنارش باشی و بگی باهاش غریبه ای..

هنوز بارون می اومد..بیرون تاریک بود و تو کلبه درست مثل اونشب که با ارشام اینجا بودیم نور شمع های کوچیک وبزرگ اطراف کلبه رو، روشن کرده بود..
با کلامی که رنگ و بوی خاصی به خودش داشت در حالی که نگام به شیشه ی بارون خورده ی پنجره بود گفتم: خدا کنه هر چی زودتر بارون بند بیاد..اینجا موندنم بیشتر از این درست نیست..
تند برگشت و نگام کرد..حدسم درست بود..داشتم با اعصابش بازی می کردم..
همه ی حالت ها و عکس العملاش و می شناختم..

با اخم نگام کرد..
— نگران نامزدت نباش رو گوشیت زنگ زد بهش گفتم بارون که بند اومد بر می گردیم..
لب تخت نشستم وبه زانوم دست کشیدم..لباسام نم داشت اما..لباسای آرتام با قبلیا که تنش بود فرق داشت..
وقتی کنار ساحل بودیم یه بلوز جذب استین کوتاه آبی تنش بود اما حالا یه بلوز مردونه ی استین بلند سفید….

– معلومه که نگرانم میشه.. من..با یه مرد غریبه ..تو یه کلبه ای که هیچ کس جز ما توش نیست..هر کی هم باشه نگران میشه..

متوجه تیکه ای که بهش انداختم شد..
یه قدم اومد سمتم ولی همون پایین تخت ایستاد و جلوتر نیومد..
تو چشماش نگاه کردم که چطور با خشم به من زل زده بود..
چرا ساکتی؟..
چرا هیچی نمیگی؟..
بگو..تو رو به خدا بگو که من شوهرتم..سرم داد بزن..هوار بکش..
بگو حق ندارم اسم فرهاد و بیارم..هر چی دلت می خواد بهم بگو فقط ساکت نباش..با نگات باهام حرف نزن بذار صدات و بشنوم لعنتی..

طاقت نداشتم بیشتر از اون تحمل کنم..سکوت هیچ چیز و حل نمی کرد..آرشام محکم تر از این حرفا بود که بخواد با حسادت ت*ح*ر*ی*ک بشه..
با اینکه می دونستم ولی خواستم شانسم و امتحان کنم….اما نشد..
باید یه کاری می کردم..


-تشنمه…… یه تای ابروش و انداخت بالا.. بدون اینکه به اطرافش نگاه کنه گفت: تو کلبه اب نیست.. — اما من تشنمه.. — شنیدی که چی گفتم.. – حتی تو یخچال؟!.. — حتی تو یخچا………

ساکت شد..بدون کوچکترین تغییری تو صورتم زل زدم تو چشماش و گفتم: از کجا می دونی تو یخچال اب نیست؟؟!!.. بی تفاوت برگشت سمت پنجره.. — قبلا دیدم…… نگام و چرخوندم سمت یخچال..کلی چیز میز روش چیده بود ..هیزم و کلی خرت و پرت دیگه.. – اما رو یخچال کلی هیزم ِ..پس…….. برگشت و نگام کرد.. قبل از اینکه چیزی بگه به لباساش اشاره کردم.. – کی تونستی لباس عوض کنی؟!..یادمه یه بلوز استین کوتاه ابی تنت بود ولی حالا……… مشکوک نگاش کردم..هیچی نمی گفت فقط نگام می کرد.. اخم داشت اما نه از سر عصبانیت.. از جام بلند شدم..لنگ می زدم..زانوم درد می کرد.. دستم و گرفتم به بالای تخت و رو بهش گفتم: تو این کلبه رو از کجا می شناختی؟!..چطور اینجا رو پیدا کردی؟!.. باز هم سکوت..نگاش و از روم برداشت.. راه افتادم سمتش..شَل می زدم..رو به روش وایسادم..نگاه من به اون بود و نگاهه اون به یه نقطه ی نامعلوم.. – چرا از عطر یاس استفاده می کنی؟!..نکنه می خوای بگی یه عادته؟!.. نگام کرد.. لباش لرزید.. چشماش کاسه ی خون بود.. اشکام دونه دونه رو گونه هام نشست..با بغض زمزمه کردم: تو آرشامی.. با جنون خاصی داد زد : نـه……. پشتش و بهم کرد و سرش و تو دستاش گرفت..با هق هق گفتم: چرا تو خودشی..تو آرشامی..از همون اولم می دونستم..حتی یه لحظه هم شک نکردم.. سرش و فشار داد و فریاد زد: خفه شــــو..بِبُر صدات و.. با هق هق و بغض خفه ای که تو گلوم داشت از پا درم میاورد رفتم جلوش وایسادم.. می خواستم سرش داد بزنم اما بغضم نمی ذاشت.. -دیگه بسمه..بسه هر چی خفه شدم و هیچی نگفتم..خیال کردی احمقم که نتونم اتفاقات اطرافم و بفهمم و درک کنم؟..اگه تموم اینا رو نادیده بگیرم ظاهرت و چی؟!..نگاهت و ..همه ی حرکات و رفتارت مثل اونه..چرا داری ازم فرار می کنی بی معرفت؟..نگام کن..خوب نگام کن…. یه قدم بهش نزدیک شدم سرش پایین بود دیوانه وار صورتش و با دستام قاب گرفتم و مجبورش کردم نگام کنه….. ضجه زدم: من زنتم..کسی که یه عمر منتظرت موند تا تو برگردی پیشش ولی توی بی وفا زنده بودی و حسابمم نکردی.. صورتش داغ بود..نگاش تبدار و پرحرارت…. ولی فقط برای یه لحظه..اتیش چشماش در کمتر از چند ثانیه خاموش شد.. نفس نفس می زد..دستام و به شدت پس زد و عقب رفت.. عصبی بود..به خودش می لرزید.. دستاش و از هم باز کرد و بلند گفت: اره من آرشامم..همون کسی که تو شوهرت خطابش می کنی ولی با وجود من و پیش چشمم با یه کس دیگه نامزد می کنی و…. پوزخند زد..صداش اروم تر شد اما پر از گلایه..پر از غم.. غمی که می تونستم شفاف و بی پرده حسش کنم.. — اره من همونم..همونی که با علم به اینکه شوهرتم ساده و بی غیرت فرضش کردی ..همونی که جلوی چشماش با یه نفر دیگه……… -بس کن..تموم اون کارا به خاطرخودت بود.. پوزخند زد و با خشونت بلند گفت: مسخره تر از این به عمرم نشنیدم.. – اما به خدا من دارم……… –قسم نخور.. با صدای فریادش خفه شدم..تکرار کرد: قسم نخور دلارام..اونی که باید با چشم می دیدم و دیدم..دیگه جای اما و اگر نذاشتی.. پشتش و بهم کرد و خواست بره سمت در که با وجود درد زانوم دویدم و از پشت بغلش کردم.. لرزش تنش و تو اغوشم حس کردم.. منم می لرزیدم.. نمی خواستم از دستش بدم.. محکم بغلش کرده بودم و اون بی حرکت وسط کلبه ایستاده بود…. – نرو..آرشام به قرآن دیگه طاقت ندارم..یه بار شکستم ..ولی با عشق قلبم و بند زدم..الان به یه تلنگر تو بنده دوباره نشکنش..تو رو خدا نرو..من همه ی اون کارا رو کردم تا تو رو به خودت بیارم..وقتی تو خونه تون گفتی ارشام نیستی فهمیدم کجای این راهم..بدون دفاع ولی با هدف..هدفم تو بودی حالا به دستت اوردم.. حلقه ی دستام و تنگ تر کردم……..دستاش که ازاد بود و اورد بالا و پنجه هاش و لا به لای انگشتام فرو برد و دستام و از هم باز کرد.. با قدم های بلند از کلبه رفت بیرون ..در و نبست اما صدای قدم هاش و روی پله های چوبی جلوی کلبه شنیدم.. همونجا زانو زدم و با هق هق دستام و گذاشتم رو زمین..سرم رو به پایین خم شده بود.. یه دفعه با شنیدن صدای فریاد هراسون سرم و بلند کردم.. دستم و به زانوم گرفتم و بلند شدم..

ادامه دارد…

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...