ویژه کنید
عکس و تصویر رمان گناهکار قسمت بیست و نهم یکی کنارم نشست..هنوز دستام تو دستای پری بود.. امیر_ ...

رمان گناهکار قسمت بیست و نهم

یکی کنارم نشست..هنوز دستام تو دستای پری بود..
امیر_ دلارام جناب سرگرد اومده اینجا می خواد تو رو ببینه……..
سرم و بلند کردم..به جایی که امیر اشاره می کرد نگاه کردم..همون مرد انتهای راهرو ایستاده بود و نگاهش رو من بود..
یه حسی باعث شد از جام بلند شم..باید بفهمم..باید بدونم چی به سر ارسلان اومده..اون کثافت..اون پست فطرت که نفرینش کردم..به خاطر حضور نحسش تو زندگیم…..

آرشام خوب بود..آرشام تو درمانش پیشرفت داشت ولی اون گرگ صفت نذاشت زندگیمون و بکنیم..زندگی ای که با وجود این بیماری هم آروم بود..

امیر و فرهاد پشت سرم اومدن..
سرگرد_ می دونم زمان مناسبی رو انتخاب نکردم ولی در هر صورت من هم موظفم که به وظایف خودم عمل کنم..
یه مرد دیگه که لباس شخصی تنش بود کنارمون ایستاد و رو به سرگرد سلام نظامی داد..
سرگرد_ چی شده وفایی؟..
— قربان…………
و به ما نگاه کرد..سرگرد سرش و تکون داد و ازمون فاصله گرفت..نگاهم و یه لحظه از روشون بر نداشتم تا اینکه سرگرد یه چیزایی به اون مرد گفت و اونم سریع رفت..

سرگرد_ الان می تونیم با هم حرف بزنیم؟..
سرم و تکون دادم……و رو به فرهاد و امیر گفت: شما هم می تونید حضور داشته باشید..
رفتیم تو کافی شاپ بیمارستان….فرهاد رفت قهوه بگیره که گفتم هیچی نمی خورم….اما وقتی برگشت واسه م ابمیوه گرفته بود و مثل پزشکی که به بیمارش دستور میده گفت: باید ته لیوان و در بیاری..این کیک و هم بخور بدنت ضعیف شده….
حس اینکه باهاش کل کل کنم و نداشتم فقط به تکون دادن سر بسنده کردم..

سرگرد جرعه ای از قهوه ش رو خورد و رو به من گفت: سعی می کنم سوالاتم و کوتاه کنم..در هر صورت حال شما رو توی چنین وضعیتی درک می کنم…….و با مکث ادامه داد: شما ارسلان شایان رو می شناسید درسته؟..می خوام هر چی که از اون می دونید و بگین..
سکوت کردم..گلوم خشک شده بود..عجیب نیاز داشتم از اون ابمیوه بخورم..نی رو به لبام چسبوندم و چند جرعه از ابمیوه رو خوردم..
دستام می لرزید..ولی از دید هر سه ی اونها پنهونش کردم..اون هم با فشار دادن لیوان سرد ابمیوه توی دستام..

– من ارسلان و به اون صورت نمی شناسم..5 سال پیش توی مهمونی عموش اون و دیدم..در اصل اون مهمونی به افتخار ورودش از امریکا بود..نگاه های خیره و گاه بی گاهش و همه جا رو خودم حس می کردم ..و همیشه یه جورایی کنارش احساس خطر می کردم..آرشام سعی داشت منو از اون دور کنه………….
صدای جدی سرگرد و که شنیدم نگام کشیده شد سمتش: برخورد دیگه ای هم باهاش نداشتید؟..
– منظورتون چیه؟!..
— مثلا عملی از شما یا همسرتون دیده باشه و بخواد ازتون کینه به دل بگیره و سر همین قضیه تو فکر انتقام باشه..

اب دهنم و قورت دادم و گفتم: من چیزی نمی دونم فقط اینکه ارسلان همیشه با آرشام بد تا می کرد..انگار هیچ وقت چشم دیدنش و نداشت..آرشام هم ازش خوشش نمی اومد و مطمئنم هر چی که بود مربوط به گذشته می شد اینو از حرفاشون می فهمیدم..
– شما از اتفاقات گذشته خبر دارید؟هر اتفاقی که به ارسلان و شوهرتون مربوط بشه..
می دونستم..آرشام همه رو برام تعریف کرده بود..ولی نمی خواستم چیزی بگم..اینجا باید سکوت می کردم….سرم و تکون دادم..
نفسش و عمیق بیرون داد: اون شب چه اتفاقی افتاد؟..منظورم به زمان ربوده شدن شما توسط ارسلان ِ ..
– نمی دونم..چیز زیادی یادم نمیاد..وقتی خواستم جیغ بکشم جلوی دهنم و گرفت..کشون کشون منو برد بیرون.. برقا رو قطع کرده بودن و فقط یه رقص نور وسط جمعیت روشن بود..نمی دونم ولی بعد فکر کردم شاید قطع شدن برقا هم ساختگی باشه اخه همه جا تاریک بود….

مکث کرد: بله، اون شب ارسلان توسط چند نفر که با پول اجیرشون کرده بود تونست وارد عروسی بشه..برقای سالن هم توسط همون افراد قطع شده بود و برای اینکه شک کسی برانگیخته نشه رقص نورا رو روشن گذاشتن…در این صورت اون هم خیلی راحت به خواسته ش رسید..ولی از در اصلی شما رو بیرون نبرد، دقیقا از در فرعی که پشت سالن مخصوص خدمه قرار داشت..
– شاید همینطور که شما می گید باشه، من تو تاریکی چیزی ندیدم……
— بسیار خب، ادامه بدید..
و خیلی کوتاه همه چیزو براش تعریف کردم..وقتی حرفامون تموم شد ازش در مورد ارسلان پرسیدم..
درحالی که از رو صندلی بلند می شد گفت: ارسلان و دستگیر کردیم..هنوز به چیزی اعتراف نکرده ولی ادماش خیلی چیزا رو لو دادن ..در حقیقت اینو بدونید که ارسلان به هیچ وجه سابقه ی درخشانی نداره..

– میشه بدونم چکار کرده؟!..
— ارسلان شایان، سرکرده ی باند بزرگ مواد مخدر و اشیاء قاچاق و اعضای بدن..این ادمی که شما می گید چیزی ازش نمی دونید کارگاهی رو تو جنوب تهران پیدا کردیم که زیر نظر همین شخص اطفال و دخترای نوجوون زیادی رو بعد از فریب به اونجا انتقال می دادن و بعد از بیهوش کردن اونها اعضای بدنشون رو برمی داشتن و به اونور اب صادر می کردن..ظاهرا از همسر شما هم بارها درخواست شده که توی این گروه ها فعالیت کنند ولی ایشون تن ندادن..اینو با توجه به بازجویی هایی که قبلا از ادم های ارسلان داشتیم فهمیدیم ..

تموم مدت که از ارسلان حرف می زد مات و مبهوت نگاهش می کردم….خدای من یعنی ارسلان همه ی این کارا رو کرده؟….و من چه راحت با همچین ادمی برخورد می کردم، اونم تو ویلای شایان….آرشام گفت این ادم درستی نیست من قبول نکردم و باهاش حتی بیرونم رفتم..پس حالا می فهمم که چرا ارشام منو از اون خراب شده فراری داد..شاید با منم..!!..خدایا…
یعنی آرشام بعدا فهمیده؟..
لابد بعد از اینکه بهش پیشنهاد میشه می فهمه و منو میاره بیرون…………

فرهاد و امیر که تا اون لحظه ساکت بودن از جاشون بلند شدن و امیر گفت: پس با توجه به این همه جرمی که مرتکب شده حکمش صددرصد اعدامه..
سرگرد_ در حال حاضر باید منتظر حکم دادگاه باشیم..مدارک قابل توجهی در دست داریم که تمومش رو ….به من نگاه کرد و گفت: مدیون همسر شما هستیم..

با تعجب نگاش کردم که ادامه داد: اقای آرشام تهرانی بعد از اینکه هوشیاریشون رو به دست اوردند با در دست داشتن اون مدارک به اداره ی پلیس مراجعه کردند..شایان کشته شده بود و ارسلان هم با شائعه ی مرگ دروغین خود تونسته بود فرار کنه….ولی خب چند باند بزرگ وابسته به گروه ارسلان با توجه به اون مدارک به چنگ پلیس افتادند..و ما به کمک همین اسناد تونستیم اون گارگاه و پیدا کنیم….بی شک اون افراد از وجود چنین مدارکی باخبر نبودن وگرنه حتما جون همسر شما به خطر میافتاد..
فرهاد_ پس یعنی این کار ارسلان یه جورایی به خاطر انتقام گرفتن از آرشام بوده درسته؟..
سرگرد_ حدس ما هم همینه..تا به الان دنبالش بودیم که پیداش کردیم..اون شب اقای سمایی به موقع پلیس رو در جریان اتفاقات قرار دادن..گرچه متاسفانه توی این درگیری 2 تن از افراد ما به شهادت رسیدن اما تونستیم این ادم رو دستگیر کنیم…….
با امیر و فرهاد دست داد و رو به من گفت: از همکاریتون ممنونم خانم..انشاالله که هر چه زودتر همسرتون بهبود پیدا کنند….
هنوز تو شوک حرفاش بودم ..فقط زیر لب تشکرکردم..

سرگرد که رفت فرهاد رو کرد بهم و گفت: دلارام ابمیوه ت رو بخور..دختر چرا لج می کنی رنگت پریده..
ابمیوه رو پس زدم و از جام بلند شدم: نمی تونم..می خوام برم پیش ارشام..
ولی بازم بی خیالم نشد و یه کیسه ابمیوه و شکلات و کیک و بیسکوبیت خرید و باهام اومد….
– فرهاد تو می تونی یه کاری کنی برم تو؟..
فرهاد _ نه نمیشه..
– تو می تونی، من مطمئنم..با دکترش حرف بزن راضیش کن..
فرهاد- فکرکردی بهش نگفتم؟..ولی دکترش هم معتقده که اطراف ارشام باید خلوت باشه..میری بالا سرش هم حال خودت بد میشه هم ممکنه ………..نفسش و بیرون داد و گفت: ببین دلارام،درک کن که حال جسمی آرشام الان به هیچ عنوان نرمال نیست..اگه کما رو فاکتور بگیریم مشکل قلبیش یه بحث جداست..هیچ تنش و استرسی واسه ش خوب نیست..اون به محیط اطرافش واقفه و ممکنه با یه عکس العمل منفی جونش به خطر بیافته..می دونم که تو هم اینو نمی خوای..

و با همین یه توضیح کوتاه از جانب فرهاد مجبور شدم ساکت بمونم و دیگه اصرار نکنم..
من نمی خواستم جون ارشام و به خطر بندازم..
فقط می خواستم برم پیشش و یه کم باهاش حرف بزنم تا این دردی که تو سینه م هست و یه جوری آروم کنم..
صورتشو ببوسم..
تو موهاش دست بکشم..
دلم تنگ شده بود..دلم واسه لمس اون دستای قوی و مردونه تنگ شده بود..
خدایا دردی دارم تو سینه که نمی تونم به هیچ کس بگم..
جز خودت..
که دوای هر دردی بر دل بی قرارم……….

1 هفته گذشت.. توی این مدت فقط واسه حموم کردن می رفتم خونه و باز به 2 ساعت نمی کشید که بر می گشتم بیمارستان.. دیگه همه اونجا منو می شناختن.. فرهاد و بقیه هر چی اصرار کردن برم خونه یه کم استراحت کنم زیر بار نرفتم.. به کمک فرهاد یه تخت خالی تو همون بیمارستان بهم دادن تا شبا رو اونجا استراحت کنم.. گرچه هر شب با کابوس از خواب می پریدم و خیس عرق راه میافتادم سمت بخش.. و تا اون خط منظم ضربان و رو مانیتور نمی دیدم اروم نمی گرفتم…. بعد از اینکه خانواده م و از دست دادم دیگه هیچ وقت نماز نخوندم و لای سجاده ای رو باز نکردم .. ولی حالا.. یه لحظه از نماز اول وقتم غافل نمی شدم.. به خدا نزدیک شده بودم.. با هر رکعت حسش می کردم.. با هر سبحان الله آرامش و به تن می کشیدم.. با هر سجده اون و شکر می کردم و ازش صبر و امید طلب می کردم.. ذکر هر شبم..هر روز و هر دقیقه م سلامتی آرشام بود.. دیگه چیزی نبود که نذر نکرده باشم.. دست به دامن ائمه شدم.. ضامن اهو رو قسم دادم.. سیدالشهدا رو قسم دادم.. با خدای خودم عهد کردم که بشم یه بنده ی خالص..با قلبی عاشق.. خدایا ….. بنده ت رو دریاب.. تنهاش نذار…………. ************************** فرهاد به واسطه ی شغلش ازادانه بهم سر می زد..فقط اجازه ی ورود به اتاق آرشام و نداشتم منم با توجه به حرفای فرهاد به خاطر سلامتی آرشام رعایت می کردم.. 3 روز بود صدای شیون و زاریشون می اومد..مادرش خیلی بیتابی می کرد..خواهرش پونه باعث و بانیش و نفرین می کرد..پدرش کمر ِ خم شده ش نشون می داد داغ بزرگی تو سینه داره ..و یه زن که هم سن مادرش بود و نمی دونستم چه نسبتی باهاش داره، ضجه می زد و به تخت سینه ش می کوبید: الهی خیر از جوونیت نبینی هوشنگ..الهی به زمین گرم بخوری..الهی یه روز خوش تو زندگیت نبینی که بچه م و پرپر کردی……..

کنجکاو بودم، بدونم اونی که اوردنش تو بخش ای سی یو کیه؟!.. اونی که پرستارا میگن یه جوون رشید و خوش قیافه به اسم پدرام ِ که ضربه مغزی شده کیه؟.. کیه که جیغ می کشن و داد می زنن و قربون صدقه ش میرن؟ .. یه روز که داشتم از اون بخش رد می شدم به صورت اتفاقی صحنه ی ضجه زدنشون و دیدم…. تا اینکه یه روز با خواهرش تو حیاط رو به رو شدم..از اونجا به بعد چون زیاد می اومد بیمارستان به هم نزدیک تر شدیم.. درسته بخشامون جدا بود ولی من دیگه می دونستم کیا به برادرش سر می زنه و همون موقع برای دیدنش می رفتم..یه جورایی حالش و درک می کردم.. بهش می خورد 24 یا 25 سالش باشه..صورت گرد و سفید و هیکل توپر و قد متوسط..چهره ش بانمک بود مخصوصا با اون چشمای قهوه ای روشنش.. بهش گفته بودم شوهرم به خاطر بیماری قلبی تو کماست و توی همین بیمارستان بستری ِ .. اونم سر درد و دلش باز شد و منم واسه اینکه آروم بشه گذاشتم بگه و سبک شه.. پونه_ همه چیز از وقتی شروع شد که پدرام درسش تموم شد و برگشت ایران ، اما…….. گریه می کرد..با بغض ادامه داد: رویا دختر خاله مون بود..یه دختر ظریف و خوشگل و مهربون..پدرام و رویا همدیگه رو از بچگی دوست داشتن..انقدری که جونشون برای هم در می شد.. وقتی واسه ادامه تحصیل خواست بره آلمان به رویا گفت منتظرش بمونه..همه ی ما شاهد عشق پاکشون به هم بودیم..رویا شیرینی خورده ی داداشم بود.. وقتی پدرام اونجا با خیال رویاش داشت درسش و می خوند یکی اینجا مزاحمش شده بود..یه پسر که هم دانشگاهیش بود و به واسطه ی پول باباش هر غلطی دلش می خواست می کرد.. اسمش هوشنگ بود..هر کاری کرد تا رویا رو به دست بیاره..حتی تهدیدش کرد تو صورتش اسید می پاشه..ولی رویا بی خیال ازش گذشت و یه روز هر چی از دهنش در اومد به هوشنگ گفت و اینم گفت که نامزد داره و اگه مزاحمش بشه به پلیس خبر میده.. اونم که یه پسر شر و شیطان صفت بود به دوست و رفیقای اینکاره ش سپرد رویا رو بدزدن..نامردای بی وجدان همین کارو هم کردن .. هوشنگ رویای پدرام و دختری که واسه داداشم از جونش عزیزتر بود و می بره تو یه جای پرت .. بهش تجاوز می کنه..واسه اینکه شرش گردنشون و نگیره رویا رو بعد از تجاوز جا در جا می کشن.. جنازه ش و چند روز بعد پلیسا پیدا می کنن..صورت خوشگلش از بین رفته بود..دیگه چیزی از رویا باقی نمونده بود.. پدرام زنگ می زد..نامه می داد می گفت رویا کجاس؟..چرا خبری ازش نیست؟..چرا زنگ می زنم جوابم و نمیده؟..چرا دیگه جواب نامه هام و واسه م نمی فرسته؟…. نامه های عاشقانه ش و می خوندیم و داغ دلمون تازه می شد..پدرام بهش گفته بود لباس عروسش و از همونجا براش خریده..می گفت هر شب تو اون لباس بلند و سفید رویاش و تصور می کنه..می گفت قلبش با عشق می تپه.. هر بار با یه بهونه دست به سرش می کردیم..می دونستیم بفهمه درسش و ول می کنه و میاد اینجا حالا یا یه بلایی سر خودش میاورد یا…….. صداش از زور بغض و گریه گرفته بود..صورت منم از اشک خیس شده بود.. لبش و با غصه گزید و گفت: هوشنگ گم و گور شده بود حتی پلیسا هم نتونستن پیداش کنن..بابای خرپولش خیلی راحت می تونست پسرش و فراری بده..ولی اون عوضی دست بردار نبود..می خواست حالا که جون رویا رو گرفته عشق اونو هم از بین ببره.. وقتی پدرام برگشت و جای خالی رویا رو دید شکست..به بزرگی ِ خدا قسم خرد شد..جوری داد می زد که دیوارای خونه می لرزید..گریه ای می کرد که دل سنگ به حالش اب می شد..هر چی جلو دستش می اومد می شکست و اسم رویا رو صدا می زد.. تا چند روز از اتاقش بیرون نیومد….ما که تا حالا اشک پدرام و ندیده بودیم هر روز و هر شب شاهد ضجه زدناش و هق هق کردناش بودیم.. شبا عکس رویا رو می گرفت بغلش و می خوابید..یه شب از بس زیر بارون موند تب و لرز کرد و اگه به موقع نرسونده بودیمش بیمارستان از دست رفته بود…. تا اینکه یه روز بی خبر از خونه رفت بیرون..شب شد نیومد..به گوشیش زنگ زدیم خاموش بود..دوستاشم ازش خبر نداشتن..دلمون مثل سیر و سرکه می جوشید تا اینکه خونین و مالین برگشت خونه.. نوچه های هوشنگ اون بلا رو سرش اورده بودن..به پلیس خبر دادیم ولی بازم هیچ اثری ازش پیدا نشد..تا اینکه 2 شب بعد دیدیم پدرام تو خواب داره ناله می کنه .. رویا شده بود ورد زبونش.. رفتیم بالا سرش و از خواب که پرید مثل دیوونه ها شده بود..با هیچ کس حاضر نشد حرف بزنه..و درست فردای همون روز خبر اوردن که پدرام تصادف کرده و رسوندنش بیمارستان.. ضجه زد: ضربه به سرش خورده..دکترا میگن دیگه نمیشه کاری کرد..میگن به کمک همون دستگاههاست که داره نفس می کشه….تازه همین پریروز متوجه شدیم پدرام قبل از مرگش فرم اهدای عضو رو پر کرده و گفته که بعد از مرگش اعضای بدنش و به بیمارای نیازمند اهدا کنن….با اینکه پدرام رضایت داده و این خواسته ی خودش بوده ولی دل کندن ازش غیرممکنه…. هوشنگ این بلا رو سرمون اورد..بدبختمون کرد..خوراک روز و شبمون نفرین به جونش ِ که 2 تا از عزیزکرده هامون و یکیش و فرستاد سینه ی قبرستون و یکی دیگه ش و هم اندخت رو تخت بیمارستان.. می دونم..می دونم رویا منتظرشه..پدرام هم واسه رفتن عجله داره..ولی………… سرش و گذاشت رو شونه م و با گریه گفت: سخته دلارام..داغ فرزند سخته..داغ برادر سخته…….. سرگذشت رویا و پدرام واقعا سرگذشت غم انگیزی بود.. منم پا به پاش گریه می کردم، واسه دوتا عاشق که عشقشون اسمونی بود و رو زمین جایی نداشت.. – الان هوشنگ کجاست؟.. دماغش و بالا کشید و با دستمال اشکاش و پاک کرد: دیروز گرفتنش..خدا رو شکر اینجا دیگه پول باباش کارساز نیست..خدا کنه قصاصش کنن ما که ازش نمی گذریم.. – امیدت به خدا باشه..هر چی اون بخواد همون میشه.. با بغض سرش و تکون داد.. *********************************** یه شب که مثل هر شب بی خوابی زده بود به سرم .. کنار پنجره ایستاده بودم و به ارشام نگاه می کردم که فرهاد و کنارم دیدم.. – تو این موقع شب اینجا چکار می کنی؟.. — یه چیزی از سر شب تا حالا داره اذیتم می کنه که بهت بگم یا نه.. – چی؟!.. ترسیده بودم..و فرهاد این ترس مبهم رو تو چشمام دید و گفت: نگران نباش حرفام می تونه امیدوارکننده باشه.. -چی شده فرهاد؟!..تو که نصف جونم کردی……. مکث کرد..به لباش دست کشید و گفت: مورد بخش ای سی یو رو که می شناسی؟..پدرام مودت رو میگم.. – خب اره..چی شده مگه؟!…. — می دونی که دکترا ازش قطع امید کردن و اونم قبل از مرگش اعضای بدنش و اهدا کرده…..امروز با پزشکش حرف زدم..گفتم یه تیر تو تاریکی شاید بخوره به هدف…….. – فرهاد چی می خوای بگی؟!…. — پزشکش پرونده ی ارشام و دید..می گفت گروه خونی هر دوشون به هم می خوره..و فقط نیاز به یه سری ازمایش هست که اگه خانواده ش رضایت بدن و انجام بشه به نتیجه ی قطعی می رسیم که من امیدوارم این کار بشه در اونصورت……………. دهنم از حیرت باز موند.. یعنی..قلب پدرام….آرشام……خدایا .. فرهاد که راز نگاهم و خونده بود سرش و تکون داد….. دستم و گرفتم جلوی دهنم و به ارشام نگاه کردم..نمی دونستم..نمی دونستم الان باید خوشحال باشم از وجود قلبی که واسه آرشام پیدا شده بود و یا گریه کنم به خاطر جوونی که دکترا با اطمینان گفتند دچار مرگ مغزی شده.. خدایا.. بهمون حق بده.. حق بده که تو حکمتت بمونیم.. خدایا.. این بازی سرنوشت تا کی ادامه داره؟!……. زندگی یعنی یه راهی واسه آزمون الهی زندگی یعنی کلاغ پر همه میریم یه روزی آخر………

آره..بهش ایمان داشتم..ما همه یه روز باید تو این آزمون سنجیده بشیم..یکی با ایمان قوی و انگیزه ی به زندگی پیروز میشه ..و دیگری با عجله و اعمال نسنجیده می خواد رَهه صدساله رو یه شبه طی کنه..در نتیجه به بن بست می خوره..بن بست ِزندگی.. تو یه حال و هوای دیگه بودم که صدای فرهاد منو به خودم اورد………

— آرشام تنها مورد اورژانسی ِ این بیمارستان ِ دلارام..معمولا موردای اورژانسی می تونن تو اولویت باشن…..مکث کرد: البته با توجه به، اجازه ی خانواده ی اهدا کننده……….. با استرس نگاش کردم: یعنی چی؟!.. متوجه ِ تشویشم شد..آرومتر از قبل ادامه داد: ببین، الان نزدیک به 1 ماهه که آرشام تو کماست..اگه از جانب خانواده ی پدرام مطمئن بشیم که اون قلب رو به گیرنده که ما باشیم اهدا می کنند با توجه به صحبتی که با پزشک آرشام داشتم می تونیم تلاشمون و بکنیم..درسته..شاید نشه کار زیادی کرد اما….بازم جای امیدواری هست.. صدام می لرزید..فرهاد حال خرابم و فهمید..بازوم و گرفت و گفت بشینم رو صندلی..ولی نگاه مسخ شده ی من تو چشماش بود: فرهاد، این حرفت یعنی چی ؟..ممکنه خانواده ش قبول نکنن؟.. لبخند زد..چقدر کمرنگ و گرفته ست….. — دخترخوب، من این همه حرف زدم تو ازهمین یه تیکه ش ترسیدی؟….و با یه نفس عمیق سرش و تکون داد و نگاهش و ازم گرفت: ولی اره.. با مشکل بزرگی مواجهیم.. مطمئنا به همین راحتی رضایت نمیدن.. -طبیعی ِ ..بچه شون ِ ، چطور توقع داریم دلشون بیاد رضایت بدن؟!.. نگام کرد…….. –ولی ما هم مجبوریم.. سرم و تکون دادم..مکث کردم و گفتم: تو مطمئنی که پدرام……… ادامه ندادم..ولی منظورم و فهمید…….. — مطمئنم..پدرام الان فقط به کمک اون دستگاه هاست که می تونه نفس بکشه..و به محض قطع سیستم از بدنش علائم حیاتیش کاهش پیدا می کنه تا جایی که……….. متوجه ِ رنگ پریده م شد..سریع حرفش وقطع کرد و گفت: دلارام آروم باش….منم به خاطر وضعیتت تردید داشتم که بگم یا نه ولی دیگه طاقت نیاوردم..گفتم تا دیر نشده یه کاری کنیم شاید این قلب واقعا قسمت ِ آرشام ِ .. – ولی پدرام چی؟..به قیمت از دست دادن جون یه نفر؟.. مکث کرد و با لحنی که مملو از آرامش بود گفت: آخه تو چقدر دلرحمی دختر..درکت می کنم تو خودتم الان تو موقعیت نرمالی نیستی اطرافت پر از استرس و تشویش ِ..اما چه تو بخوای چه نخوای این تقدیر اون پسر ِ ..هیچ امیدی نیست که حتی شده 1 درصد به زنده موندنش امیدوار باشیم..با سرنوشت نمیشه جنگید دلارام ..اگه ما درخواست ندیم اون قلب قسمت یکی دیگه میشه..تو اینو می خوای؟..می خوای این شانس و از خودت و آرشام بگیری؟..به زندگیت فکر کن..به اون بچه ای که تو راهه..به آرشام که نیازمند این قلب ِ ..دلارام مرگ و زندگی دست من و تو نیست که بخوایم واسه ش تعیین و تکلیف کنیم..همه ی ما یه روزی میریم حالا یا با واسطه یا بی واسطه….و شاید یه روز با مرگمون به یه نفر دیگه حق حیات بدیم..مثل پدرام و پدرام هایی که تعدادشون کم نیست..نه تنها قلب، بلکه تموم اعضای بدن پدرام به تنهایی می تونن به چند نفر ِ دیگه زندگی دوباره ببخشن..دلارام یه کم به حرفام فکر کن..جای تردید نیست در حال حاضر فقط باید عجله کنیم.. تردید نداشتم..نه….واسه سلامتی آرشام ذره ای مردد نبودم ولی اون پسر..جوون بود..دلم می سوخت….با اینکه حق و به فرهاد می دادم.. – تو میگی چکار کنیم؟!.. دست به سینه به عقب تکیه داد و نگاهش و به دیوار ِ رو به رو دوخت….. — با اینکه خود پدرام فرم رضایتنامه رو پر کرده ولی بازم به اجازه ی خانواده ش نیاز داریم..راه درستشم همینه که بدون آه و ناله این قلب اهدا بشه اونم در کمال آرامش طرفین…… سرش و کج کرد سمتم..نگاهش یه جوری بود..چشمام و باریک کردم و گفتم: نکنه من باید……….. — تو با خواهرش صمیمیی..یه جورایی این مسئله رو پیش بکش..اگه اون راضی بشه می تونه با مادرش حرف بزنه.. منم پشتتم و میگم چکار کنی.. اضطرابم با این حرف فرهاد 10 برابر شد: ولی من نمی تونم فرهاد..اونا رضایت نمیدن..من…….. — چاره ای نداریم دلارام..از پری و بی بی و مهناز خانم هم می خوام باهاشون حرف بزنن..بی بی خیلی بهتر می تونه با مادرش ارتباط برقرار کنه..به هرحال زن جاافتاده ای ِ و می دونه اینجور مواقع باید چکار کرد..مهنازخانمم یه مادر ِ در هر صورت حرفای همو درک می کنن..تو و پری هم با خواهرش حرف بزنید..ایشاالله که به یه نتیجه ی مثبت می رسیم.. سکوت کردم..حرفی برای گفتن نداشتم..جمله ای برای ادامه دادن این بحث رو زبونم نمی چرخید.. مجبور بودم..به خاطر آرشام..به خاطر پدر بچه م مجبور بودم.. خدایا تنهام نذار.. من با این حالم ناتوانم، تو بهم توان بده………. *************************** مثل هر روز کنار هم نشسته بودیم ولی اینبار پری هم پیشمون بود.. باید یه جوری حرف و پیش می کشیدم.. حالت تهوع دست از سرم بر نمی داشت..صبح ها بیشتر حالم بد می شد..نمی دونم چه سِری بود که از اذون صبح تا عصر تهوع و سرگیجه داشتم و بعد از اون تا یه کم ترشی مزه می کردم حالم بهتر می شد……ولی بازم روز از نو و روزی از نو..هر روز همین بساط و داشتم.. حتی از بوی عطر خودمم بدم می اومد..از بوی الکل..بوی گل..بوی غذا..از همه چیز…. فرهاد به یکی از پرستارا سپرده بود هوای منو داشته باشه که تا حالم بد شد سریع خبرش کنه.. اونم مشغله های خودش و داشت..یه پاش تو بیمارستان خودش بود یه پاشم اینجا..خستگی رو تو چشماش می دیدم ولی همیشه سعی می کرد باهام با ارامش رفتار کنه.. ازش ممنون بودم و بیشتر از اون سپاسگزار ِخدا بودم که فرهاد و برادرانه کنارم نگه داشت تا توی چنین موقعیتی بدون پشتوانه نمونم.. دیگه نگاه هاش مثل گذشته نبود..گرم نگام می کرد ولی رنگ نگاهش فرق داشت..خوشحال بودم..اینکه تونسته منو از قلبش بیرون کنه….با اینکه خودمم عاشقم و می دونم چه کار سختیه و حتی می تونم بگم کامل شدنی نیست، اما اون داره تلاشش و می کنه.. پونه دختر خونگرمی بود و پری هم با شیطنت های خاص خودش خیلی زود تونست باهاش صمیمی بشه..من به خاطر حال خرابم بیشتر شنونده بودم..تا اینکه پری کاملا ماهرانه حرف و کشید به پدرام .. و بعد مورد یکی از دوستاش و پیش کشید که اعضای بدنش و اهدا کرده و الان به واسطه ی همین شخص چندین نفر از مرگ نجات پیدا کردند و سلامتیشون و مدیون اون دختر هستند.. در واقع این موضوع حقیقت داشت..پری خیلی وقت پیش درموردش باهام حرف زده بود.. اینبار نوبت من بود….می ترسیدم..همه ی وجودم می لرزید..حتی چشمام..حتی نگاهی که سعی داشتم گرم نشونش بدم ولی سرد بود.. از آرشام گفتم..از اینکه دکترا گفتن باید عمل پیوند بشه…. فهمید..اسم قلب پیوندی که اومد نگاهش رنگ باخت ..دیگه اون دلسوزی رو تو چشماش نمی دیدم..هر چی که بود، از تعجب بود..از بهت..از حرص..از عصبانیت..و در آخر خشم…… از رو صندلی بلند شد و با صدایی که ارتعاشش ناشی از بغض تو گلوش بود رو به من و پری انگشتش و نشونه گرفت و گفت: شما دوتا..از کی تا حالا مخ منو کار گرفتید که ..که قلب داداشم و……. نفس نفس می زد..خواستم یه چیزی بگم که مهلت نداد و بلند گفت: ببند دهنت و….پوزخند زد: منو بگو..منه خر و بگو که فکر می کردم یکی هست که باهاش درد و دل کنم..یکی که باهام همدرده..یکی که خودشم یه عزیز رو تخت بیمارستان داره….تو درمورد من چی فکر کردی؟..از اولشم به خاطر اینکه چشمت به قلب داداشم بود بهم نزدیک شدی آره؟..باید فکرش و می کردم……. با ترس بلند شدم..پری دستم و گرفت ولی فایده نداشت، لرز تنم کاری به گرمای دست پری نداشت….می لرزیدم..از ترس و دلهره پر بودم…… -نه..نه به خدا..نه به عزیزم..نه به قرآن نه..من اصلا روحمم خبر نداشت..به ارواح خاک پدر و مادرم نمی دونستم قراره اینجوری بشه..از دهن خودت فهمیدم دکترا قطع امید کردن..تازه دیشب فهمیدم با این عمل شوهرم می تونه به زندگیش برگرده.. بهم حمله کرد که پری جلوش و گرفت..عصبانی بود ولی از بس صداش گرفته بود که هر کار می کرد بلند شه و سرم فریاد بکشه نمی تونست….اونم بغض داشت.. خدایا این چه عذابیه؟.. — د ِ اخه لعنتی پس من چی؟..پس خانواده ی من چی میشه؟..پس داداشم چی؟..تو بودی می کردی؟..تو اگه جای من بودی می ذاشتی برادرت و تیکه تکیه کنن؟.. نه.. نمی دونم.. سخته.. نمی تونم حتی بهش فکر کنم….سکوتم و که دید عصبی تر شد و پری رو کنار زد..می دونست حالم و..می فهمید چقدر داغونم..کاریم نداشت..فقط حرصی بود..عصبانی بود..بهش حق می دادم و می ذاشتم هر چی می خواد بگه.. –چرا هیچی نمیگی؟..تو اگه جای من بودی چکار می کردی؟..دِ بگو لعنتــی…. هق زدم..اشک ریختم: نمی دونم..به خداوندی ِخدا نمی دونم.. با گریه داد زد: پس تو که نمی دونی چرا همچین چیز ِ محالی رو ازم می خوای؟.. زانو زدم..توانم و از دست دادم حتی پری هم نتونست نگهم داره..اونم گریه می کرد..مات و مبهوت مونده بود و بدتر از من جوابی برای دل زنجیده ی پونه نداشت.. با هق هق گفتم:مجبورم..پونه من حامله م..پدر بچه م رو تخت بیمارستان بی جون افتاده..اگه دکترا گفتن به زنده موندن برادرت امیدی ندارن اما همونا به من گفتن شوهرت می تونه زنده بمونه و زندگی کنه فقط وقتی که واسه ش یه قلب سالم پیدا بشه…… ضجه زدم..داشتم خفه می شدم: بهم رحم کن..به بچه ی تو شکمم رحم کن..بهم رحم کن پونه…… کنارم زانو زد..هر سه گریه می کردیم….چندتا پرستار و بیمار با فاصله از ما، فقط تماشاچی بودند..تماشاچی ِضجه های من و هق هق کردنای پونه و اشک ریختن های پری…. بذار نگاه کنن…برام مهم نبود..خدایا امتحانت سخته..می ترسم..ترسم از رد شدن ِ ..ترسم از نتونستن ِ..ترسم از، از دست دادن ِ ..خدایا گناهه من چیه؟..و تو دلم داد زدم: عاشقــــی؟!.. قلبم تندتند می زد..دستم و روش مشت کردم..حالت تهوع داشتم..چشمام سیاهی می رفت و حتی با پلک زدن مداوم هم بهتر نشد..یه دستم و به زمین گرفتم که نیافتم.. پری با جیغ خفه ای بازوم و گرفت: دلارام..دلارام عزیزم..دلارام چشمات و باز کن.. تنم بی حس بود..پری و پونه سعی داشتن از رو زمین بلندم کنن ..جونی تو پاهام نداشتم و اگه کمک اونا نبود نمی تونستم قدم از قدم بردارم.. تو همون حالت که تعادل نداشتم رو به پری گفتم: پـ..پری….حالم بده..منو برسون دسـ……. پری با بغض گفت: باشه..باشه باشه الان می برمت….و بلندتر گفت: تو رو خدا یکیتون بیاد کمک خواهرم داره از دست میره……. به کمک دوتا از پرستارا منو بردن تو..هر کار کردم جلو خودم و بگیرم نتونستم..همین که پام به دستشویی رسید محتویات ِ نداشته ی معده م رو خالی کردم..غیر از اسید معده م که یه ماده ی زرد رنگ بود هیچی از گلوم خارج نشد.. حلقم می سوخت..درو نبسته بودم..پری اومد کنارم و دید که بی حال تکیه دادم به دیوار سرد دستشویی..زیر بازوم و گرفت و با نگرانی گفت: خوبی عزیزم؟…………فقط سرم و تکون دادم….. نه..حالم خوب نبود..داشتم می مردم…. با امپول تقویتی و سرمی که بهم زدن چشمام کم کم سنگین شد و نفهمیدم کی خوابم برد..

یکی داشت دستم و نوازش می کرد.. اروم چشمام و باز کردم..پری با لبخند مهربونش ازم استقبال کرد..پلکام داغ بود.. — بسه دیگه تنبل خانم چقدر می خوابی؟.. بی رمق سرم و چرخوندم..دیگه سِرُم تو دستم نبود.. – چقدر خوابیدم؟!.. به ساعتش نگاه کرد و با لبخند گفت: دقیقا 4 ساعت و 20 دقیقه ……..با تعجب نگاش کردم:جدی؟!..چرا بیدارم نکردی؟..اخم شیرینی کرد و گفت: دیگه چی؟!..با این حالت فقط باید استراحت کنی..اخرش بچه ت عین خودت مُنگول به دنیا میاد، حالا ببین کی گفتم……بی جون مشتم و اوردم بالا و زدم به دستش..مقاومت نکرد و خندید: حقیقت تلخه خواهر ِ من….ولی خاله قربونش بره مُنگولیاشم دوست دارم…..خودمم خنده م گرفته بود..ولی با وجود اون همه فکر تو سرم خیلی زود لبخند از رو لبام رخت بست….پری فهمید..نمی دونم چرا اما حس می کردم رنگ نگاهش با زمانی که هنوز خوابم نبرده بود فرق داره..شاد بود..می خندید وسر به سرم می ذاشت..– پونه چی شد؟!رفت؟……….با لبخند سرش وتکون داد: حله…..با تعجب نگاش کردم و با مکث گفتم: چی حله؟!..— قرار شد پونه با مادرش حرف بزنه..الانم که وقت ملاقاته بی بی و مامان مهناز و مامی خودم رفتن پیش مادر پدرام تا باهاش حرف بزنن..گرچه به نظرم همون بی بی رو مینداختیم جلو بهتر بود….قربونش برم لب باز کنه طرف عاشقش میشه..از تصور صورت مهربون و خندون و همیشه پرمحبت بی بی لبخند نشست رو لبام..— یه خبر دیگه هم دارم که اگه بگم تا خود بخش دوی ماراتون میذاری……نگاهه شیطون و خندونش و که دیدم گفتم: پری تو رو خدا سر به سرم نذار حال و حوصله ش و ندارم……..رو ترش کرد ولی جدی نبود:اوهو..کی خواست سر به سرت بذاره؟….منو بگو دو ساعت ِ نشستم واسه خودم برنامه چیدم چطوری بهت بگم آرشام بهوش اومده که خرکیف شی..ولی بشکنه این دست که نمک نداره..داشتم با لبخند به غرغراش نگاه می کردم که تا اسم آرشام و اورد لبخند که رو لبام خشک شد هیچ متحیر و شتاب زده نشستم رو تخت که همزمان نطق پری بسته شد و با ترس نگام کرد…….– چی گفتی؟!..— وای بسم الله..چته تو؟..باید یه دعا مُعایی چیزی واسه ت بگیرم جنی شدی؟!..کلافه و بی حوصله گفتم: پری خواهش می کنم شوخی رو بذار کنار ظرفیتم پر ِ، گفتی آرشام بهوش اومده؟..تو رو خدا حرفت و نپیچون نمی بینی حالمو؟….خندید: خیلی خب بابا، مخلص شما و اون وروجکم هستیم..آره خواهرجون درست شنیدی ..آرشام همین 2 ساعت پیش بهوش اومد..اولین چیزی هم که دل مبارکش خواست تو بودی…….پریدم از تخت پایین که سفت دستم و گرفت می خواستم برم سمت در نمی ذاشت: ولم کن پری، چرا دستم و گرفتی؟!..–بابا حالا من یه چیزی گفتم جدی جدی می خوای دوی ماراتون بدی با این حال و روزت؟!..همونطور که دستم تو دستش بود از اتاق رفتیم بیرون..تا خود بخش کلی سر به سرم گذاشت..با اینکه اصلا حواسم به حرفاش نبود……..تا رسیدیم بخش دستم و از تو دستش بیرون کشیدم و دویدم سمت سی سی یو…..نفس زنون پشت پنجره ایستادم..چشماش بسته بود..قلبم گرفت….فرهاد تو اتاق بود که تا اومد بیرون جلوش و گرفتم با دیدنم لبخند زد و گفت: چشمت روشن..من که تو حال خودم نبودم بی توجه به حرفش گفتم: پری راست میگه؟آرشام واقعا بهوش اومده؟!..با لبخند سرش و تکون داد و به اتاق اشاره کرد: منتظرته…….باز از پنجره نگاش کردم……چشماش بسته بود..حتما خوابه..بی درنگ دستم رفت سمت دستگیره که با صدای فرهاد تو همون حالت موندم: می تونی ببینیش چون خودش خواسته باهات حرف بزنه ولی دلارام قبلا هم بهت گفتم بازم میگم استرس واسه ش خوب نیست مراقب باش..در ضمن قبلش باید گان بپوشی..( لباسها و پوششهای بیمارستانی به رنگ سبز یا آبی بوده و عمدتا از جنس پنبه می باشند)…….. سرم و تکون دادم و اروم دستگیره رو کشیدم…….به کمک پرستار گان سبز رنگی رو پوشیدم..یه ماسک همرنگش هم به صورتم بستم و وقتی از استریل شدنم مطمئن شد از اتاق بیرون رفت……..من پشت پرده بودم و با رفتن پرستار پرده رو کشیدم..آرشام فقط چند قدم باهام فاصله داشت…….کنار تختش ایستادم..هنوز پلکاش بسته بود..بدون اینکه تردید کنم خم شدم رو صورتش..با اینکه ماسک به صورتم بود ولی عقب نکشیدم و تو همون حالت نرم و اروم پیشونیش و بوسیدم..قلبم آروم گرفت..مکث کردم..سرم و از صورتش فاصله دادم که نگام تو یه جفت چشم سیاه و براق گره خورد..لبخند زدم..ندید..پشت این ماسک لعنتی مخفی شده بود ولی چشمام..پر از خنده بود..پر از شادی..انگشتاش و تکون داد و همزمان پلکاش و بست و باز کرد..با همون لبخند دستم و که کنارش گذاشته بودم سُر دادم زیر انگشتاش..خدایا سرد نیست..دلم گرم شد..وجودم از گرمای اون دستای مردونه پر از آرامش شد..آروم گرفتم..دلم آروم گرفت..وجودم اروم شد..خدایا این آرامش و ازم نگیر..دستم تو دستش بود و نگام تو چشمای نافذش..سرم و رو به پایین مایل کردم و اروم گفتم: خوبی؟..چشماش می خندید..ولی لباش..کاسه ی اکسیژن نمی ذاشت راحت باشه..صداش و شنیدم..بم و خس خس مانند..که با وجود اکسیژن گرفته تر هم شده بود..–حال من..توی این..وضعیت..مهم نیست….چه خوب باشم..چه بد..هر دوش یکیه….ولی..اروم نیستم..تا نگی..خوبم……..خندیدم..طاقت نیاوردم..برگشتم سمت پنجره کسی نبود..ماسک و کشیدم پایین و پشت دستش و بوسیدم..سریع و بی قرار….نتونستم..سخت بود کنارش باشم و اروم بگیرم..فرهاد حق داشت جلوم و بگیره..حق داشت بگه حق ورود به اتاق و ندارم..شاید می دونه کم طاقتم..کنار ارشام نمی تونستم ادم خودداری باشم….سرم و اوردم بالا ولی قبل از اینکه ماسکم و بزنم دستش واورد بالا..نمی لرزید..هنوزم محکم بود..مثل گذشته………با سر انگشتاش به لبام دست کشید..لبایی که از نم اشک چشمام خیس شده بود..سر انگشتاش و بوسیدم..دستش و اورد پایین..ماسکم و زدم..روی شکمم مکث کرد..دیگه تکونش نداد..تو چشمام زل زد و با همون صدای گرفته گفت: خوبین؟……..و همین یه کلمه..جمله..واژه و هر چیزی که اسمش بود کافی بود تا دلم غنج بره و دستش و محکم تو دستام بگیرم: خوبیم عزیزم..تو که خوب باشی ما هم خوبیم…….سکوت کرد..نمی تونستم حرف بزنم..می ترسیدم..ترس از اینکه نسنجیده چیزی بگم و آرامشش و بهم بریزم..فقط نگاش می کردم و با همون نگاه هزاران حرف ِ نگفته رو به چشمان شبگون و جذابش می ریختم..با انگشتاش بازی می کردم..لب باز کرد تا چیزی بگه که در اتاق باز شد و صدای پرستار و از پشت سرم شنیدم: خانم وقت ملاقاتتون تموم شده…..نگاش کردم..التماس و تو چشمام دید با لبخند کمرنگی گفت: دستور پزشکشون ِ …….نفس عمیق کشیدم وسرم و تکون دادم..از اتاق رفت بیرون..برگشتم سمتش..دستش و از پشت ماسک بوسیدم..با اینکه بی حال بود ولی تن صداش قوی و محکم بود: میری خونه؟!..خندیدم..– نزدیک 1 ماهه که خونه ی من همینجاست….فقط نگام کرد..– من ازت دور نیستم آرشام..فقط بهم اجازه نمیدن بیام تو ولی از پشت شیشه نگات می کنم..کاری که طی این مدت می کردم و ازدیدن صورتت آرامش می گرفتم..با اینکه خواب بودی ولی تو دلم باهات حرف می زدم….نگفتم کما، گفتم خواب..از اسمش هم بیزار بودم..آرشام من خواب بود..اخم کرد..–کی بهت اجازه نمیده؟..– دکتر به خاطر سلامتی خودت اینو میگه…….— امشب.. میای پیش خودم….با اینکه از جمله ش دلم زیر و رو شده بود گفتم:نمیذارن….–بیخود کردن..جدی بود و همین جدیت کلامش که هنوزم مثل قبل بود باعث شد لبخند بزنم..این مرد ِ مغرور، مرد ِ من بود..مردی که در همه حال اقتدارش و حفظ می کرد و کاری هم به موقعیتش نداشت…….با شیطنت گفتم: مطمئنی؟..ابروش و نرم برد بالا و گفت: منتظرتم…….خندیدم..خدایا چقدر دوست داشتم این ماسک وامونده و اون کاسه ی اکسیژن مابینمون مرز ایجاد نمی کردند تا محکم بغلش می کردم و به لباش بوسه می زدم..شاید حسرت و تو چشمام دید که نگاهه اونم رنگ شیطنت گرفت..موندنم بیش از این جایز نبود..خودم و می شناسم..کنار آرشام طاقت از کف میدم ………..( آهنگ دلت با منه_محمد علیزاده)ازم دوری اما دلت با منهازت دورم اما دلم روشنهتوو چشمای تو عکس چشمامه و توو چشمای من عکس چشمای توتوی این لحظه هایی که دورم ازتهمه خاطره هامون و خط به خطدوباره توو ذهنم نگاه می کنمدارم اسمت و هی صدا می کنمکی گفته از عشق ِ تو دست می کشم؟دارم با خیال تو نفس می کشمچه حس عجیبی، چه آرامشیتو هم با خیالم ……..نفس می کشیمی دونم تو هم مثل من دلخوریتو هم مثل من بغضت رو می خورینگاهت پر از حرف و درد دلهولی خب تموم میشه این فاصلهدوباره مثل اون روزای قدیمکه با هم توو بارون قدم می زدیماز احساس همدیگه حظ می کنیمزمین و زمان رو عوض می کنیمازم دوری اما دلت با منه…….

از اتاق که امدم بیرون پری و امیر و فرهاد رو نشسته رو صندلی دیدم..هر سه با دیدنم بلند شدن..
امیر_ حالش چطوره؟!..
لبخند زدم: خوبه خداروشکر……
نفس راحتی کشید و زیر لب گفت: خداروشکر……
-بی بی و بقیه کجان؟!..
فرهاد_ دارن با خانواده ی مودت حرف میزنن..
خواستم منم برم که پری جلوم و گرفت و فرهاد گفت:دلارام از اینجا به بعدش و بسپر دست ما .. زمینه ش و فراهم کردی دیگه مابقیش صلاح نیست تو باشی..
می دونستم به خاطر وضعیتم اینو میگه..پری دستم و کشید و نشوندم رو صندلی: بشین همینجا تکونم نخور..دیگه حالت تهوع نداری؟..
– نه بهترم….
از تو نایلون کنارش یه اب پرتقال و کیک داد دستم: بخور وگرنه باز میافتی زیر سرم..
– اشتها ندارم……
فرهاد_ اگه نخوری باز حالت بد میشه..یه کم حرف گوش کن..
به امیر نگاه کردم..با غم از پنجره به آرشام نگاه می کرد..حس می کردم تو فکر ِ ..صورتش جمع شده بود و تو خودش بود..
صداش زدم..اول متوجه نشد و بار دوم برگشت و نگام کرد..صورتش از اشک خیس بود..همونطور که اشکاش و پاک می کرد اومد سمتم و گفت: با من بودی؟!..
– حالت خوبه؟!..
سر تکون داد: خوبم..خوبم….
پری گفت: ولی رنگت پریده..چیزی شده امیر؟!..
امیر سکوت کرد..انگار کلافه بود..هنوزم چشماش اماده ی باریدن بود و اون سعی داشت جلوشون رو بگیره..
— یاد داداشم افتادم..
صدای پری هم پر از غم شد: آرتام؟!..

امیر سرش و تکون داد..من که گیج و منگ فقط نگاشون می کردم نتونستم حرفی بزنم..
خود امیر ادامه داد: داداشم به خاطر سرطان مرد..خیلی جوون بود……..
به در و دیوارای بخش نگاه کرد و آه کشید: چقدر از این محیط بیزارم..منو یاد اون زمان میندازه..یاد وقتی که قلب آرتام از حرکت ایستاد و اون پارچه ی سفید لعنتی رو آروم کشیدن رو صورتش..جیغ دستگاه ها هنوزم تو سرم ِ ….
تو موهاش دست کشید..با حرص مشتش و به دیوار کوبید و پیشونیش و بهش تکیه داد: آرشام به مرور جای داداشم و برام پرکرد..آرتام مغرور بود..غرور آرشام منو یاد اون مینداخت..مامان آرتام و تو وجود آرشام می دید..وقتی هم خواست از پیشمون بره مامان نذاشت..منم نمی خواستم ولی اون حرف حرف خودش بود..بعد از اینکه حافظه ش و به دست اورد از پیشمون رفت ولی کامل ترکمون نکرد..در هفته 4 روزش و پیش ما بود..از وقتی حافظه ش و به دست اورد دیگه اون آرشام سابق نبود..یا تو اتاقش بود یا ته باغ کنار گلای یاس………
برگشت..پشت به دیوار سرش و به عقب تکیه داد..نگاهش به سقف بود..به نقطه ای نامعلوم……….
امیر_ ولی حالا اونم رو تخت بیمارستانه..کسی که همیشه داداش صداش می زدم الان……..
ادامه نداد..بغض حبس شده تو گلوش این اجازه رو بهش نمی داد..پری رفت کنارش..بازوش و گرفت و نوازش کرد..امیر دستش و گذاشت رو دست پری…
من و فرهاد ساکت بودیم..ولی با این حال نتونستم جلوی خودم و بگیرم و اون سوالی که مدت هاست دنبال جوابشم و نپرسم..
با شنیدن صدام نگاهش و به صورتم دوخت: آرشام چطور با خانواده ی شما آشنا شد؟!..
لبخند زد..ولی انقدر کمرنگ که فقط ردی از اونو رو لباش دیدم…..
— بهتره می پرسیدی ما چطور باهاش آشنا شدیم…..مکث کرد: داییم وکیل ارشام بود….فامیلیش سعیدی بود..حسین سعیدی….مردی مهربون و با درایت..با ما زندگی می کرد چون تنها بود مادرم نمیذاشت ازمون فاصله بگیره..تا اینکه دقیقا 5 سال پیش سراسیمه اومد خونه و از من خواست برم کمکش..یه مرد جوون پشت ماشینش نشسته بود..سرش بانداژ شده و دست و پاشم شکسته بود..بردیمش تو..اون مرد آرشام بود که همون روز از زبون داییم شنیدم 2 هفته هم تو بیمارستان بستری بوده….
میون حرفش پریدم و گفتم: چرا اقای سعیدی همچین کاری کرد؟!..منظورم اینه آرشام و واسه چی برده بود خونه ش؟..
نگام کرد..چند لحظه بی حرف و با معنا..
— بذار اونا رو خود ارشام برات بگه..فقط تا همینجاش و چون سوال کردی واسه ت تعریف کردم….کم کم حالش بهتر شد..بیتا هر از گاهی بهمون سر می زد..چون پزشکی می خوند به آرشام خیلی کمک کرد..به کمک استادش و راهنمایی های اون آرشام حافظه ش و به دست اورد..ولی بازم همیشه یه غم مبهم تو چشماش بود که هیچ کس ازش سردر نمیاورد و برای ایـ….

صدای بی بی رو تشخیص دادم..نگام چرخید سمت چپ..داشت با مهناز خانم حرف می زد..نگاهه هر سه شون سرخ و بارونی بود..
از رو صندلی بلند شدم و رفتم سمتشون: چی شد بی بی؟!..
بی بی مهربون نگام کرد و دستم و گرفت..رفت سمت صندلی و تو همون حالت هن هن کنان گفت: ای مادر بذار بشینم نفسم دیگه بالا نمیاد بس که رو پا وایسادم….
نشست رو صندلی .. پری یه ابمیوه باز کرد و داد دستش..
بی بی _ پیر شی مادر……
مهناز خانم و لیلی جونم کنارش نشستن..
مهناز خانم با دستمال نم چشماش و گرفت: دلم کباب شد به خدا..خودمم مادرم، داغ دیدم..بهش حق میدم ولی چه کنم که طاقت ندارم…….

بی بی که نفسش تازه شده بود همونطور که اشکاش و پاک می کرد گفت: تا ما رو دید فهمید واسه چی اومدیم..دخترش همه چی رو واسه ش گفته بود..به احترام موی سفیدم بلند حرف نزد..بهش گفتم به زیارتی که رفتم..به خدای بالا سر که شاهده اگه بدونم پسرت به زندگی بر می گرده حتی 1 درصد باشه خودم واسه ش نذر می کنم به حق فاطمه ی زهرا شفا پیدا کنه….دکترشم اونجا بود…….
گریه می کرد.. با هق هق چادرش و گرفت تو صورتش و گفت: دکتر ِ گفت بچه ش دیگه بر نمی گرده..یه چیزایی هم گفت که من سر در نیاوردم ولی اب پاکی رو ریخت رو دست همه مون…..مادر ِ زار می زد می گفت بچه ش 2 شب بعد از تصادف اومده به خوابش..گفته مادر همون شبی که هراسون از خواب پریدم و یادته؟..مادرش می گفت با اینکه خواب بود ولی انقدر به واقعیت شبیه بود که انگار پسرم واقعا کنارم نشسته..می گفت بچه ش بهش گفته: من دیگه پیشتون بر نمی گردم..همون شب با رویا عهد کردم تنهاش نذارم..نمی خوام که برگردم چون همه ی رویای من همینجاست……..

بی بی با گریه خودش و تکون می داد..منم همپاشون اشک می ریختم..کنارش نشستم و سرم و تو دستام گرفتم..
بی بی با دستمال اشکاش و پاک کرد و گفت: بازم مادرش دلش رضا نمیشه..میگه بچه م ِ ..جیگر گوشه م ِ ..واسه ش هزارتا آرزو داشتم..نمی تونم تن ورزیده ش و تیکه تیکه کنم….بازم باهاش حرف زدم..دلداریش دادم..گفتم منم داغ دیده م..بچه هام و خدا ازم گرفت ولی بازم توکلم به خودش بود…….

بی بی سکوت کرد..هیچ کس حرف نمی زد..سکوت بدی بخش و پر کرده بود که مهناز خانم گفت: وقتی دیدیم دیگه هیچی نمیگه برگشتیم….ولی معلوم بود جونه مادر ِ به جونه بچه ش بسته ست..خیلی بهش وابسته بود..دل سنگ با ضجه هاش اب می شد..
صدای تق تق کفشای زنونه رو سرامیکای بیمارستان نگاه همه مون رو به اون سمت کشوند..با دیدن مادر پدرام از جا بلند شدیم….پونه هم باهاش بود، با چشمای سرخ و متورم…..مادرش نای راه رفتن نداشت و پونه زیر بازوش و گرفته بود..

جلوی ما ایستاد..از حضورش اونم سرزده و ناگهانی هر 7 نفرمون متحیر بودیم..نگاه کوتاهی به تک تکمون انداخت و رو من ثابت نگهش داشت..جلو اومد که احساس کردم فرهاد یه کم خودش و کشید سمتم..لابد می ترسید بهم حمله کنه ولی از این مادر رنج کشیده با این نگاهه غمگین بعید بود..
نگاهش تو چشمام بود..با صدایی که لرزش و بغض کامل درش مشهود بود گفت: تو زنشی؟..
منظورش و متوجه نشدم..به اتاق ارشام اشاره کرد..سرم و تکون دادم…..راه افتاد سمت اتاق..سریع پشت سرش رفتم ولی پشت پنجره ایستاد و تو اتاق و نگاه کرد..آرشام زیر اون همه لوله و دستگاه چشماش بسته بود..
نگاهش رو آرشام بود ولی مخاطبش من بودم: حامله ای؟..
نگاهم و از روش برداشتم و اروم گفتم: بله…….
–چند وقته؟..
منظورش و از سوالایی که می پرسید نفهمیدم ولی جواب دادم: 3 ماه..
— دوسش داری؟..بچه ت و میگم…..
بدون مکث گفتم: جونمه…….
برگشت و نگام کرد..نگاهش با اینکه اشک الود بود ولی لحنش جدی بود: هنوز مادر نشدی و میگی جونته..هنوز به دنیا اومدنش و با چشمات ندیدی و میگی جونته..هنوز تو بغل نگرفتیش و بوش نکردی و شبا بالا سرش ننشستی و از دهن خودت نکندی بذاری دهنش میگی جونته….من چی بگم دختر؟..من چی بگم؟…….

حالا که پی به منظورش برده بودم نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم..چونه م از بغض لرزید و سرم و انداختم پایین..
انگشت اشاره ش و گذاشت زیر چونه م و سرم و بلند کرد..با دیدن صورت خیس از اشکش صورت منم خیس شد…….
— شوهرت و چقدر می خوای؟..
به آرشام نگاه کردم..نفسم بود..همه چیزم بود..
و بی اراده با عاشقانه ترین لحن ممکن زمزمه کردم:همه ی عمر و زندگیم ِ ..
هیچی نگفت..سکوتش و که دیدم نگاش کردم..زل زده بود تو صورتم..نتونستم سکوتش و معنا کنم حتی اون نگاهه لرزون و..
لب باز کرد و اروم گفت: بچه ت از جونتم برات عزیزتر ِ وشوهرت همه ی زندگیت ِ ..حاضری بچه ت و بدی تا شوهرت زنده بمونه؟!..
متحیر نگاش کردم..دستم و به دیوار گرفتم تا سقوط نکنم…..پونه کنارم ایستاد و معترضانه رو به مادرش گفت: مامان خواهش می کنم……..

ولی نگاهه مادرش رو صورت رنگ پریده ی من بود: از چی ترسیدی دختر جون؟..من که فقط حرفش و زدم نخواستم بچه ت و ازت بگیرم….با بغض گفت: اره می دونم سخته..حتی اگه حرفش و بشنوی..حتی اگه یکی بیاد بهت بگه بازم جون میدی..با اینکه فقط شنیدی با اینکه حسش نکردی ولی بازم مرگ و با چشمات می بینی..
هق زدم: تو رو خدا دیگه ادامه ندید..تو رو خدا…….
توانی تو پاهام نداشتم..سُر خوردم..فرهاد شتاب زده کنارم نشست و پری و امیر رو به روم بودن..بی بی «یا حسین» گویان دست سردم و گرفت..و صدای اون زن..هنوزم داشت ادامه می داد ولی اینبار گریه می کرد: من بچه م و تیکه تیکه نمی کنم..نمی کنم……

صدای ویبره ی موبایل پونه بلند شد..توی اون لحظه از ذهنم رد شد که مگه نباید خاموشش می کرد؟!..
تو حال خودم نبودم..
پونه جواب داد و بلند گفت: چی؟!….باشه باشه الان میایم……
با هق هق گوشی رو قطع کرد و رو به مادرش گفت: مامان..پدرام……
مادرش، با ترس نگاش کرد که پونه گفت:وضعیتش وخیمه…. بابا رفته تو حیاط از اونجا بهم زنگ زده میگه پدرام داشته رو تخت بال بال می زده که دکترا رسیدن بالا سرش…… و هنوز جمله ی پونه تموم نشده بود که مادرش گریه کنان دوید سمت راهرو…..
سرم و به دیوار تکیه دادم و تو دلم نالیدم: خدایـــا نجاتمون بده………..

پدرام بعد از اون شوکی که بهش وارد شد اگه دکترا به موقع نمی رسیدن تموم کرده بود..مادر پدرام دید..با چشمای خودش دید….و با گوشای خودش شنید که پدرامش دیگه بر نمی گرده و حالا چشماش شهادت می دادند.. سخت بود.. دل کندن از اولاد سخت بود.. درکش می کردم..دلم می سوخت..می دونستم پدرام واسه زندگی انگیزه ای نداره که بخواد برگرده..امیدی توی این دنیا نداره و همه ی امیدش به رویاست که اون دنیا انتظارش و می کشه.. این همه تقلا و کشمش واسه دل کندن از این دنیا محض ِ خاطر مادر ِ دلشکسته ش بود.. اینو حس می کنم.. از مادرش می خواد دل بکنه..بذاره خلاص بشه..راحت بشه..آروم بشه..کنار عشقش به ارامش برسه..می خواست بره..عجله داشت واسه رفتن..واسه دیدارعشقش…. می تونستم اینا رو بفهمم..با تمام وجود درک کنم..حس کنم…. دردشون و خوب می فهمم..خیلی خوب.. چه دنیای غریبانه ای ست یکی می آید یکی می رود چه دنیای پر فرازی ست یکی می ماند یکی می میرد………..

اون شب پیش آرشام موندم..ولی فقط چند دقیقه..بیشتر از اون بهمون اجازه ندادن.. آرشام نمی ذاشت ولی هرطور که بود راضیش کردم.. از خدام بود پیشش بمونم اما به خاطر خودش نتونستم..مجبور بودم..این دوری فقط از روی اجبار بود.. ******************************* بالاخره مادر پدرام رضایت داد..با پدرش برخورد نداشتم ولی دیگه پونه هم باهام حرف نمی زد..بهش حق می دادم..همین که این لطف و در حقمون می کردن خودش دنیایی ارزش داشت..و این زندگی ِدوباره رو مدیون پدرام بودیم.. وقتی این خبر و فرهاد بهم داد نمی دونستم بخندم یا گریه کنم..دقیقا دو حس متضاد..چقدر حس ِ بدی داشتم …. خدایا قسمت هیچ کس نکن.. این درد و قسمت هیچ مادری نکن.. این گریه های بی امان رو قسمت هیچ همسری نکن.. این آه و ناله های پر از حسرت رو قسمت هیچ فرزندی نکن….خدایا قسمت نکن.. چون ارشام بهوش اومده بود بعد از کنترل علائمش دکتر تشخیص داد که اماده ست واسه جراحی.. دل تو دلمون نبود..تا دم اتاق عمل پا به پای تختش قدم برداشتم .. دستش و تو دستم گرفته بودم..می گفتم امیدوار باش..توکل کن..من دلم روشن ِ ..تو بر می گردی..تو بر می گردی پیشم آرشام..تو بر می گردی…. دقایق به کندی می گذشت.. خانواده ی پدرام حاضر نشدن اونجا بمونن.. چندین ساعت پشت در اتاق عمل..همون یه ذره توان و انرژی هم که داشتم رو ازم گرفت..مجبور شدن بهم سرم بزنن.. ولی بازم اروم نگرفتم..سرم لعنتی….بدنم ضعیف شده بود خیلی زود کرخت می شد.. و خوابی که هیچ ارامشی همراهش نداشت تن خسته م رو در بر گرفت……….. وقتی چشم باز کردم که فقط بی بی کنارم نشسته بود….فقط یه چیز می خواستم بشنوم..اینکه عمل چطور بود؟……بگو بی بی..بگو تا نفس بکشم..یه نفس راحت……. بی بی _ آروم باش دخترم..خدا روهزار مرتبه شکر دکترش گفت عملش خوب بوده.. لبخند زدم و گفتم: الان کجاست؟.. — تحت مراقبته..نمیذارن بریم ببینیمش….. رفتم پشت در..پرده رو کشیده بودن.. همه تو راهرو ایستاده بودند..رو لباشون لبخند بود..می گفتن دکتر عملش و رضایت بخش اعلام کرده .. فقط باید صبر کنیم.. صبر می کنم..صبر می کنم..فقط آرشام خوب شه..خیالم راحت شه….صبر می کنم.. بدن قوی آرشام قلب و پس نزد..تپید..آروم بود..نرمال بود.. خدایا شکرت..خدایا هزاران هزار بار بزرگیت و شکر…. دکترش با نظر قطعی که داد همه مون رو خوشحال کرد..هنوز بیهوش بود اما علائمش مشکلی نداشت.. پری یه نامه داد دستم که پشتش نوشته بود« ای صاحب دل بخوان » ….. از پری که پرسیدم گفت: نامه رو پدرام نوشته.. پونه اینو داد که بدمش به تو…. با تعجب به پاکت توی دستم نگاه کردم.. نامه رو بیرون اوردم و خوندم…. ( بسمه تعالی زندگی قافیه باران است گاه با یک گل سرخ گاه با برگ سیاه بیت آخر می شود زندگی باغچه امید است گاه با آه خزان گاه با تابش تو فصل آخر می شود زندگی شب های مهتابی است گاه با رویای تو گاه با تعبیر ماه شب آخر می شود زندگی درگیر عشق است زندگی در گیر رویاست تا بدانی و بخوانی زندگی یک رویاست زندگی صاعقه حادثه است گاه با باران عشق گاه با کویر دل زندگی سر می رسد حرفی ندارم..فقط ای صاحب دل مراقبش باش..این دل قبل از این مال یه مرد بود..یه مرد ِهمیشه عاشق..عشقی که ستودنی بود..مال زمین نبود این عشق آسمونی بود..ولی این قلب زمینی ِ .. ازت هیچی نمی خوام .. فقط بذارم قلبم با هر تپش عشق رو فریاد بزنه..نذار ساکت بمونه..بذار مهربونی کنه..بلد ِ ..این قلب رنگی از محبت داره..و حقیقت این نامه اینه که بدونی تنها بهانه ی من از اهدای اعضای بدنم قلبم بود..قلبی که از خدا خواستم اگه با مرگ طبیعی نمردم و به هر نحوی تونستم اهداکننده باشم بعد از مرگ، قلبم به کسی اهدا بشه که عاشق باشه ..یه عاشق واقعی..کسی که می دونه لیاقت عشق رو داره..خدا رو قسم دادم و حالا خوشحالم چون مطمئنم جوابم رو گرفتم..فقط………… فصل بی برگی ِ باغ است و پاییزی سرد فصل تزویر و زرنگی ست، بیا عاشق باش چه مجازی ست و کوتاه و در یک جمله عمر ِ ما فرصت ِ تنگی ست، بیا عاشق باش………… اهدا کننده: پدرام مودت) با هر جمله یه قطره اشک از چشمام رو صورتم می چکید و سُر می خورد تا زیر چونه م.. خدایا.. چی دارم که بگم؟..جز……. حکمتت رو شکر………… (آهنگ هواتو کردم_محمد علیزاده) هواتو کردم من حیرون تو این روزا هواتو کردم دلم می خوادت می خوام بیام تو آسمون دورت بگردم هوایی می شم همون روزا که می بینم هوامو داری می خوام بدونم تا کی می خوای ببینی و به روم نیاری دلمو دست تو دادم من دلتنگ احساسی نمیذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی دلمو دست تو دادم دلمو آسمونی کن همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن چه روزا حالمو دیدی چه شبایی که رسیدی تو صدای دله تنهای منو شنیدی تو که دردامو میدونی تو که چشمامو می خونی بده بازم به دله من یه نشونـــــی دلمو دست تو دادم من دلتنگ احساسی نمیذاری که تنها شم، تو رو من خیلی حساسی دلمو دست تو دادم، دلمو آسمونی کن همیشه مهربون بودی،دوباره مهربونی کن…………

« 3 هفته بعد»– گفتم که نمیشه پری چرا انقدر اصرار می کنی؟!..–ای بابا خب دوست داریم شما هم باشید دیگه ارشام که سرپاست ماشاالله..– دکترش گفته تا یه مدت استراحت ِ مطلق، از محیط شلوغ و استرس زا هم باید دور باشه..–دستت درد نکنه، حالا دیگه خونه ی ما محیط استرس زاست؟!..از لحن دلخورش خنده م گرفت: بذار ارشام بهتر بشه به خدا خودم یه مهمونی می گیرم همه رو هم دعوت می کنم، تو هم بیا هر کار خواستی بکن..خندید: همچین میگه هر کار خواستی بکن انگار چه خبره حالا..خیلی خب اینبارم میگم به خاطر وضعیت آرشام ولی نامردم اگه دفعه ی بعد خونه ی خودت تلپ نشم..با خنده گفتم: باشه مگه من حرفی زدم؟ فقط الان بذار برم به کارام برسم..–مگه بی بی اونجا نیست؟..– چرا بنده خدا تو اشپزخونه ست .. هی می پزه به زور میده میگه بخور..گاهی اوقات نفس کم میارم..— خدا خیرش بده همون بی بی از پس تو بر میاد..منم برم امیر داره صدام می کنه..– باشه فعلا..گوشی رو گذاشتم رو تلفن و راه افتادم سمت آشپزخونه..بوی آش رشته کل خونه رو برداشته بود……2 هفت ست که ارشام از بیمارستان مرخص شده..وقتی نامه ی پدرام و خوند سرش و به پشتی مبل تکیه داد و چشماش و بست..صداش زدم .. وقتی نگام کرد چشماش خیس بود و اون رگه های سرخ نشون می داد ناراحته..نمی خواستم تا کامل خوب نشده نامه رو نشونش بدم اما چون گذاشته بودمش تو کشوی میز پیداش کرده بود..با خوندنش هیچی نگفت..فقط سکوت کرد….دکتر کلی سفارش کرد که استرس واسه ش خوب نیست..هر شب صدای نفساش و چک کنم..اگه تو خواب عرق کرد و ضربان قلبش بالا رفت داروهاش و بهش بدم..گه گاه یه درد کوچیک تو قفسه ی سینه ش احساس می کرد ولی با چند تا نفس عمیق رد می شد..هر روز با هم می رفتیم پیاده روی..من به خاطر بارداریم باید روزی نیم ساعت و به پیاده روی اختصاص می دادم..و چی بهتر از این که آرشامم همراهم بود..شب جمعه این هفته قرار بود بریم بهشت زهرا..آرشام با خودش قرار گذاشته بود که هر هفته بره سر خاکش..هنوز فرصتی پیش نیومده بود که به دیدن خانواده ش بریم..و تا اون زمان فقط 3 روز مونده بود..به خاطر وضعیت آرشام مجبور بودیم این مدت صبر کنیم..-اومممممم..چه بویی راه انداختی بی بی ..بوی آشت برق از سر ادم می پرونه..مهربون نگام کرد: روز جمعه به نیت امام زمان آش نذر کردم واسه سلامتی خودت و بچه ت..نذر آرشام و هم بهش اضافه می کنیم و بین درو همسایه پخش می کنیم..خوبه مادر؟!….رفتم جلو و گونه ی چروکیده و گوشتالوش و بوسیدم: ای قربونه دل مهربونت بشم که انقدر خوبی..اره بی بی جون چرا بد باشه؟..دستتم درد نکنه..اخم بامزه ای کرد و گفت: خدا نکنه مادر تو چرا راه به راه قربون صدقه ی من میری؟….بازوم و گرفت و رفت سمت یخچال: به جای اینکه اینجا وایسی برو یه لیوان شیر گرم کن برای شوهرت ببر…….به ساعت تو اشپزخونه نگاه کردم ..حینی که در یخچال و باز می کردم گفتم: فک کنم الان خواب باشه..–باشه مادر بیدارش کن..دیگه داره شب میشه……شیر و گرم کردم و گذاشتم تو سینی..راه افتادم سمت اتاقمون..اروم در و باز کردم و رفتم تو..اروم رو تخت خوابیده بود..با دیدن صورت پر از ارامشش لبخند زدم و سینی رو گذاشتم رو میز..رو تخت نشستم و نگاش کردم..پیراهنش و در اورده بود و با بالا تنه ی برهنه دراز کشیده بود..دیگه جای زخمش و باند نمی بست..و حالا با اینکه جاش کمی قرمز و متورم بود ولی لا به لای موهای کم پشت رو سینه ش پنهون شده بود..نگام رو عضله های محکم و ورزیده ش بود..دلم ضعف رفت بغلش کنم..ولی فعلا باید صبر می کردم..دکترش گفته بود تا 2 هفته بعد از عمل هیچ فعالیت ج*ن*س*ی نباید داشته باشه..ولی الان 3 هفته گذشته بود..بازم نگرانش بودم..می ترسیدم مثل اون بار که تو هال بودیم حالش بد شه و..گرچه اون سری قلبش ناراحت بود ولی الان، اوضاع کاملا فرق می کرد..دستم و نرم رو بازوش حرکت دادم..تکون خورد..سرش و چرخوند سمتم و اروم لای چشماش و باز کرد..لبخندم با دیدن چشماش پررنگ شد: ساعت خواب….چند لحظه نگام کرد و نیمخیز شد..به ارنج دست چپش تکیه داد و با صدایی که در اثر خواب بم شده بود گفت: ساعت چنده؟……به صورتش دست کشید……-شیش و نیم …. واسه ت شیر اوردم بخور بعد برو پیاده روی…..به لیوان روی میز نگاه کرد ..و نگاهه من شاید فقط واسه 3 ثانیه رو بالا تنه ش موند که تو همین زمان کوتاه غافلگیرم کرد..سرم و انداختم پایین تا اشتیاق و تو چشمام نبینه..قلبم تو سینه م دیوونه بازی راه انداخته بود..می ترسیدم صدای کوبیده شدنش رو آرشامم بشنوه..خواستم بلند شم که مچم و گرفت و به تخت فشار داد..که یعنی بمون..نگاش کردم..با دیدن لبخندش منم لبخند زدم..تک سرفه ای کردم و با سر به در اشاره کردم: من برم کمک بی بی چون……..صورتش و اورد نزدیک..از اونطرف منو اروم کشید سمت خودش..نگاهش و از تو چشمام گرفت و اورد پایین..یه تاپ و دامن بنفش سیر تنم بود..بلندی دامن تا یه وجب بالای زانوهام می رسید و تاپمم جذب و بندی بود….با این نگاهه داغ و حرارت ِ این دستای مردونه و بی تابی چشمای من دیگه باید گفت دلی کارت در اومد…..منو کامل گرفت تو اغوشش و گردنم و بوسید..اروم گفت: مگه بی بی داره چکار می کنه که تو بری کمکش شیطون؟..من که سعی داشتم صدام نلرزه خواستم خودم و یه کم بکشم عقب ولی نذاشت ..همونطور که بازوم و نوازش می کرد گفتم: تو آشپزخونه ست..داره ………..خوابوندم رو تخت..لال شدم..خدایا چقدر می خواستمش..چقدر بهش نیاز داشتم..به این گرما و به این اغوش مهربون که فقط متعلق به من بود..مال دلارام….ولی..ولی اگه آرشام..با این تحرکات چیزیش بشه چی؟!..با حرارت داشت صورتم و می بوسید..چشمام و خود به خود بسته بودم..دستم رو بازوهاش بود که تو همون حالت مرتعش و ریز گفتم: آرشام نکن..حالت…… دهنم و با لبای داغش بست..تپش قلبم تندتر شد….ترسیدم..نباید می ترسیدم ولی ترسیدم..سلامتی خودش واسه م از هر چیزی مهم تر بود..کامل روم نخوابید..با اینکه هنوز شکمم به اون صورت که مشخص باشه برامده نشده بود ولی مراعات می کرد….با زبونش زیر گردنم و قلقلک داد..خندیدم..شل که گرفت از زیر دستش در رفتم ..ولی تا خواستم از رو تخت بلند شم دستم و گرفت و نرم کشید سمت خودش..افتادم تو بغلش و بلند جیغ کشیدم….در اتاق نیمه باز بود و بی بی بنده خدا هم که فکرش و نمی کرد ما اینجا داریم چکار می کنیم، هراسون اومد لای در..حالا ما رو با چه وضعیتی دید بماند..آرشام خوابیده بود رو تخت و منم کامل تو بغلش بودم..موهام ریخته بود توصورتش ..تا بی بی رو با چشمای گرد شده تو درگاه دیدم خفیف جیغ کشیدم و از زور شرم سرخ شدم..حالا آرشام که بی بی رو نمی دید فک می کرد واسه تقلاهای خودم و خودشه که دارم جیغ می کشم و عقب نشینی می کنم..مچ دستام و سفت نگه داشت..با اینکه حرکاتش نرم بود ولی من از زور شرم کبود شده بودم..سرم و کشیدم عقب تا موهام بره کنار بی بی رو ببینه..و تا نگاش به بی بی افتاد نیمخیز شد و با چشمای گشاد شده همزمان گفت: اِ..اِ..بی بی………..صداش اونقدر جدی بود که بی بی بنده خدا رو به خودش اورد..نمی دونستم بخندم یا سرم و بندازم پایین..بی بی که سعی داشت نگاش به آرشام نیافته نفس زنون در حالی که ترسیده بود رو به من گفت: اخه دختر جون چرا جیغ کشیدی؟..ترسیدم گفتم خدایی نکرده یا یه اتفاقاتی واسه خودت افتاده یا….با دیدن صورت خندون من یه نفس راحت کشید.. لبخند زد و سرش و تکون داد ..و همونطور که از در می رفت بیرون گفت: هی جوونی کجایی که یادت بخیر..برم..برم یه اسفند واسه تون دود کنم چشم حسود و بخیل و چشم شور کور شه ایشاالله……داشتم می خندیدم که آرشام دستم و گرفت و کشید ..جفت دستام و اروم گذاشتم رو سینه ش..بی هوا چونه م و یواش گاز گرفت و گفت: د ِ آخه شیطون چرا یه کاری می کنی که پیرزن بیچاره تو یه همچین موقعیتی یاد جوونیاش بیافته؟….خندیدم و به تلافی گازی که گرفت لاله ی گوشش و دندون گرفتم که صدای آخ گفتنش بلند شد….با خنده از کنارش پا شدم ..همونطور که به لاله ی گوشش دست می کشید با اخم گفت: بالاخره که یه روز تنها میشیم دلی خانم..دستم و تو هوا تکون دادم و شیطون نگاش کردم: کو تا اون یه روز بیاد؟!..سرش و تکون داد و با یه نگاهه خاص گفت: حـــالا….صبر کن بهت میگم…….ابروم و انداختم بالا و با چشم به لیوان شیر اشاره کردم: یادت نره اقای رئیس…..اخم کرد و جدی، با همون لحن گذشته گفت: مگه بهت نگفتم به من نگو رئیس؟..به یاد قدیما با شیطنت گفتم: پس چی بگم؟..آرشام جون خوبه؟….یه جوری نگام کرد و خندید که تو دلم یه جوری شد..از قصد نگاهش و رو اندامم چرخوند و با یه لحن و*س*و*س*ه انگیزی گفت: یه چند لحظه دیگه بمون تا اونوقت………با دیدن صداش که اوج می گرفت و خودش که داشت سمتم نمیخیز می شد پا به فرار گذاشتم و صدای خنده ش و از پشت سرم شنیدم..درو بستم .. با لبخند بهش تکیه دادم..چشمام و بستم و سرمو بالا گرفتم..و تو دلم زمزمه کردم: خدایا..شکرت………..************************************هر دو کنار هم نشسته بودیم.. سنگ قبر پدرام و با اب و گلاب شستیم و براش فاتحه خوندیم..من زیر لب دعا می خوندم و از پدرام ممنون بودم که زندگی رو به هر دوی ما برگردوند و آرشام همونطور که انگشتش و گذاشته بود رو سنگ به تصویر حک شده ی پدرام خیره شده بود….چقدر جوون بود..خدا بیامرزدش ولی لایق خاک نبود…….سر راه گل و شیرینی خریدیم و آرشام از قبل یه سکه تمام به عنوان کادو واسه خانواده ی مودت خریده بود..به هر حال دست خالی که نمی شد رفت اونم برای اولین بار….خوشبختانه با دیدنمون عکس العمل بدی نشون ندادن..پدرش اقای مودت گرم باهامون رفتار کرد..مادرش که قبلا از پونه شنیده بودم اسمش ریحانه ست نگامون می کرد ولی نه حرف می زد نه جوابمون و می داد..پونه دیگه مثل قبل سرسنگین نبود…..آرشام با منش ِ خاص خودش به قدری مسلط با اقای مودت حرف می زد که همه رو تحت تاثیر خودش قرار داده بود..حتی مادر پدرام ..توجهش و رو آرشام می دیدم..اینکه قلب پسرش الان تو سینه ی ارشام داره می تپه..اینو می فهمید…….موقع رفتن صدامون زد..هر دو ایستادیم..چشم تو چشم آرشام مقابلمون وایساد و بعد از چند لحظه سکوت گفت: پسرم ازت خواسته بود مراقب قلبش باشی..به خواسته ش عمل می کنی؟..آرشام که بر حسب عادت اخم کمرنگی رو صورتش داشت سرش و تکون داد..ریحانه خانم با بغض گفت: مرد و مردونه بهم قول بده که مراقبش هستی..آرشام با صدای محکمی گفت: قول میدم…..پونه جلو اومد و شماره ش و بهم داد: هر وقت خواستی بهم زنگ بزن..خوشحال میشم..با لبخند بغلش کردم و صورت هم دیگه رو بوسیدیم..تو چشمام نگاه کرد و گفت: اون نامه رو از تو کشوی میزش پیدا کرده بودم..به محض اینکه خوندم فهمیدم قضیه چیه….اوردم دم بیمارستان ولی پری رو جلوی در دیدم و بهش دادم..گفتم حتما به دستت برسونه….به ارشام نگاه کرد و با بغض گفت: من همین یه دونه برادر و داشتم..خیلی دوسش داشتم خیلی..اما حالا نیست..قسمت نبود که باشه..ولی قلبش تو سینه ی شماست..پدرام دلش پاک بود..مطمئنم قسمت کسی شده که لیاقتش و داره ..آرشام تو سکوت فقط شنونده بود..ولی تا دو قدم رفتیم سمت در طاقت نیاورد و ایستاد رو به اون جمع سه نفره که تو نگاهشون نم اشک و به وضوح می شد دید گفت: زندگی و آرامشی که الان دارم و مدیون پسر شما هستم….نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد: اینکه الان کنار همسر و فرزندم خوشبختم و هم مدیونشم..برای منی که زندگی گذشته م تو تلخی و سیاهی خلاصه شد حکم یه گنج و داره….و آرومتر ادامه داد:حکمت ِ این قلب و نمی دونم ولی اگه اهلش هستم و لایقشم توان مراقبتش و هم دارم..خیالتون از همه جهت راحت باشه…….رو لبای هر سه لبخند نشست..جلوی خونه نفسش وعمیق و محکم از سینه بیرون داد و به صورتش دست کشید…. تموم راه و ساکت بود و ترجیح دادم سکوتش و نشکنم..مطمئنا بهش نیاز داشت…..*******************************امروز قرار بود آش نذری بپزیم..همه ی کارا رو بقیه کردن و اجازه ندادن دست به سیاه و سفید بزنم مخصوصا آرشام که در همه حال هوام و داشت و تا یه قابلمه ی خالی بلند می کردم با اخم بهم هشدار می داد که بذارمش زمین……عصر که شد آش و بین همسایه ها پخش کردیم..کل واحدا رو که دادیم هیچ، بیرون مجتمع هم به همه آش رسید..تو هال سفره پهن کردیم ونشستیم رو زمین..بی بی می گفت پا سفره ثوابش بیشتره..بعد از دعایی که بی بی خوند اولین قاشق آش و گذاشتم دهنم ..وای، عالی بود..همه با ولع می خوردن و از بی بی و دستپختش تعریف می کردن.. دیگه هیچ کس واسه شام گرسنه ش نبود..چقدر اون شب گفتیم وخندیدم..از ته دل شاد بودیم..بعد از این همه فراز و نشیب با خیال راحت می خندیدم و من تو هر دقیقه از این خوشی خدا رو فراموش نکردم و شکرگزارش بودم….اخر شب بی بی اصرار داشت با امیر اینا برگرده..می دونستم قصدش چیه.. می خواست ما رو با هم تنها بذاره..با دیدن دست گلی که آرشام اون روز عصر به اب داد حتما فکر کرده به این تنهایی نیاز داریم..این مدت هم به خاطر من موند..که دست تنها نباشم ……بعد از رفتن مهمونا اصلا احساس خستگی نمی کردم..آرشام هم صورتش نشون نمی داد که خسته باشه..بنابراین بهترین موقعیت بود که سوالام و یه بار دیگه ازش بپرسم..دو تا چایی که یکیش به خاطر آرشام کمرنگ بود ریختم و رفتم تو هال..رو به روی تلویزیون نشسته بود..سینی رو گذاشتم رو میز..دست چپش و به طرفم دراز کرد..با لبخند دستم و گذاشتم تو دستش .. منو نشوند رو پاش و دستش و دور کمرم حلقه کرد .. و نفسای داغش و که واسه من طرواتی از زندگی بود لا به لای موهای بلند و افشونم رها کرد..

خندیدم و یه کم صورتم و کشیدم عقب..
-آرشام؟….
محو عطر موهام بود هنوز..چشماش و بسته بود و نفس می کشید ..و با یه نفس عمیق و آه ِ بلند: نمی دونی چقدر حسرت کشیدم..واسه عطر این موها که دیوونه م می کنه..دیـوونه…..
من که تو دلم قند اب می کردن ناز کردم و دلخور گفتم: فقط موهام؟!..پس خودم چی؟!……
چشمای خمارش و آروم از هم باز کرد..زل زد تو صورتم، بعد هم تو چشمام..راز این چشما رو چطور بفهمم؟..باهام حرف می زنن و انگار که هیچی نمیگن….
کم کم داشتم تو اون یه جفت دریای شبگون غرق می شدم که صورتش و به صورتم نزدیک کرد و زیر گوشم با زیباترین لحن ممکن، قلبم و به تلاطم ِ احساسم وا داشت: با این امید هر روز بیدارم…
هر روز که می بینم تو رو دارم
هر روز حالم با تو آرومه….
حس می کنم خیلی دوست دارم
نرم بوسم کرد..گردنم و .. توی اون لحظه بالاترین و بهترین حس رو داشتم که حاضر نبودم با هیچ چیزی عوضش کنم..
و صداش همچنان منو به خلسه ای شیرین می برد که رهایی ازش امکان پذیر نبود:وقتی که دستات و می گیرم..
حس می کنم بی تو می میرم
شاید جهان من تو دستاته..
از دست تو من جون می گیرم
پنجه های مردونه ش رو آهسته سوق داد لا به لای موهام و با نوازش ِهماهنگ ِدستاش روی تنم، حالم کم کم داشت عوض می شد….داغ بودم..سوختم….
دست توی موهات می کنم نازم….
امروز که من دل به تو می بازم
و با هرم نفسش که با جمله ش همراه شده بود رعشه به تنم انداخت: این زندگی بی تو بی معناست..
من زندگیم و با تو میسازم…….

نفسم می رفت و بر می گشت..خدایا تموم سلولای بدنم عشق به آرشام و دارن فریاد می زنن..چکار کنم؟..می خوامش..بدون اون نمی تونم..
سکوتم و که دید و صدای نفس های نامنظمم که تو گوشش پیچید، حلقه ی دستش دور کمرم محکمتر شد و آروم از رو پاش بلند شدم..تو همون حالت که تو اغوشش بودم راه افتاد سمت اتاق..قدمام و باهاش هماهنگ کردم!..مقاومت نکردم….در برابر آرشام..در مقابل شوهرم خلع سلاح بودم..
دیگه وقتش بود..اینکه باهاش باشم..اینکه با هم باشیم..

رفتیم تو اتاق و درو بست.. نشستم لب تخت..کنارم نشست..نگاهمون تو چشمای هم بود..مسخ اون چشمای پر اشتیاق بودم..
اروم و با احتیاط خوابوندم رو تخت..مثل یه شیء ِ ظریف و شکننده هوام و داشت….روم خیمه زد..با یه مکث تو چشمام خم شد رو صورتم و با هر بوسه اتیش خواستن و خواسته شدنم رو شعله ورتر کرد….
اما…هنوز وضعیت و سلامتیش برام تو اولویت بود….تو همون حالت که اون داشت صورتم و می بوسید و نوازشم می کرد زمزمه کردم: خوبی آرشام؟…..
مکث کرد..و با یه بوسه ی طولانی گوشه ی لبم فقط گفت: خوبم……….سرش و اورد بالا و از لای چشمای نیمه بازش نگام کرد: 4 ماهت شده درسته؟….
سرم و تکون دادم..دستام و دور گردنش حلقه کردم که گفت: مشکلی پیش نیاد؟…..
منظورش و فهمیدم.. با لبخند گفتم: نمی دونم..از دکترم که پرسیدم گفت تو بعضی خانما ممکنه سخت بشه رابطه برقرار کرد..معمولا تو این دوره از بارداری رحم حساس میشه….
یه کم نگام کرد و با گفتن: پس هیچی ولش کن……خواست خودش و بکشه کنار که حلقه ی دستام و تنگ کردم و گفتم: اِ نه چرا؟!…….نگام کرد: تو و اون کوچولو از هر چیزی واسه ی من باارزش ترین..سرکوب کردن نیازم که چیزی نیست……….و با یه لحن خاص و لبخندی که کمرنگ رو لباش خودنمایی می کرد گفت: یادت نره من 10 سال تونستم دووم بیارم….
خندیدم و لوند و عشوه گرانه سرم و اوردم بالا و زیر چونه ش و بوسیدم: خب به امتحانشم نمیارزه؟….
هرم نفسم و نگاهه مجذوب کننده م صبر و طاقت و ازش گرفت و با یه نفس عمیق و یه نگاهه کوتاه تو چشمام خم شد روم….بلوزم و از تنم در اوردم و سرشونه م و ریز بوسید: بی خیالش بشیم بهتر نیست؟……..سکوت کردم..نگام کرد: اگه به خاطر من داری اینکار و می کنی دلارام باید………
لبام و گذاشتم رو لباش..شل شد..نه..به خاطر خودم بود..به خاطر خودش بود..به خاطر هردومون بود…..
گفتم شاید به امتحانش بیارزه و مشکلی نباشه ولی با اولین تماس دردم گرفت..لبم و که گزیدم فهمید..کشید کنار..نم اشک تو چشمام نشست..نگران صدام زد..نگاش کردم..پشت چشمام و بوسید: آخه چرا حرف گوش نمی کنی تو؟!……
خندیدم..ولی هنوز یه کم احساس درد و داشتم: تو چرا به حرف من گوش کردی؟………..
سر بینیم و با دوتا انگشتاش کشید: کی بود که با اون نگاهه خوشگلش داشت و*س*و*س*ه* م می کرد؟…….
قفسه ی سینه ش و بوسیدم: من که نبودم…….
کنارم دراز کشید..عرق کرده بود:آره تو که نبودی یه زن ِ دیگـ ……..زدم به بازوش ومعترضانه صداش زدم: اِِِِِ ..آرشام!……..
خندید و سفت تو بغلش نگهم داشت..رو موهام و بوسید..سرم و گذاشتم رو سینه ش..سمت راستش بودم…..
زمزمه کردم: خورد تو ذوق هردومون نه؟…..جدی گفت: نه….نگام کرد: لااقل از طرف من نه..نگاهه خیره م و که دید ادامه داد: تو مهم تری……دستش و گذاشت رو شکمم: بذار این کوچولوی شیطون به دنیا بیاد حسابی از خجالت هم در میایم……….بهش چشم غره رفتم که خندید و گفت: حالا شدی همون گربه ی وحشی ِ خودم……
خندیدم….دستش رو شکمم بود که..وروجک مامان خیلی اروم تکون خورد..آرشام که چون دستش رو شکمم بود تونست حسش کنه و متعجب نگام کرد..
تازه شروع شده بود و من با هر تکون غرق لذت می شدم..تو ماهه چهارم بودم و این تکون های کوچیک طبیعی بود..که طبق گفته ی پزشکم البته به مرور شدیدترهم خواهد شد..نمی دونم ولی این کوچولو انگار خیلی شیطون بود که به این زودی تکوناش و شروع کرده بود وگرنه یا اواخر ماه چهارم باید شروع می شد یا اوایل ماهه پنجم……
با دیدن صورت آرشام بلند زدم زیر خنده..و با یه لحن بامزه ای که هنوزم تو بهت بود گفت: چی شد الان؟تکون خورد؟…..
با لبخند سرم و تکون دادم….لبخند زد..اروم..پر از ارامش..پر از احساس..گونه م رو بوسید: ممنونم دلارام..از اینکه هستی..از اینکه با بودنت نوید ِخوشبختیم و میدی..از اینکه تو زندگیم هستی و بهم نفس میدی ازت ممنونم..هیچ چیز برام باارزش تر از این نیست که با تو باشم..تو یه کانون گرم..جزوی از یه خانواده..خانواده ای از خودمون……..لبخند زدم..و هر چی عشق تو قلبم داشتم و ریختم تو چشمام و نثار نگاهه جذابش کردم..نگاهه مرد ِ زندگیم: منم همیشه آرزوی یه همچین خانواده ای رو داشتم..الان احساس خوشبختی می کنم، اونم با تموم وجود…
چند لحظه محو چشمام شد…..تک سرفه ای کرد و باز برگشت تو جلد سابقش..البته کاملا نمایشی..با اخم دستش و رو شکمم کشید و گفت: پدرسوخته از این همه جنب و جوش ِ ما عصبانی شده..و با یه چشمک بامزه ادامه داد: عیبی نداره از بچه ی آرشام بیشتر از اینم نمیشه توقع داشت..
جمله ی اخرش به قدری بامزه بود که بلند زدم زیر خنده….با حرص گفت: حقیقت و که گفتم خوشت اومد اره؟…..
با خنده سرم و تکون دادم……نتونست بیشتر از اون اخم کنه و لبخند زد: بالاخره این چند ماه هم تموم میشه دلی خانم….با بدجنسی خندیدم و گفتم: اوهوم..خب تموم بشه!……. فقط با همون نگاهه خاص سرش و تکون می داد..
محکم بغلش کردم ولی جوری نبود که به جای زخم رو سینه ش فشار بیارم….2 تا بوسه که رو موهام نشوند دلم و اروم کرد……
سرم رو سینه ش بود ..صدای قلبش و می شنیدم..ناخداگاه لبخند زدم..خدایا این صدا رو..این گرما رو..این خوشبختی رو..این محبت بینمون رو هیچ وقت ازمون نگیر..حتی کمرنگش هم نکن….
بعد از چند لحظه سکوت صداش زدم…..
-آرشام؟…..
–هوم؟……..
-برام میگی؟….
–از چی؟!..
– از همه چی..همونایی که بهم گفتی وقتش برسه تعریف می کنی..گفتی بهت فرصت بدم، یادته؟….
نفسش و عمیق بیرون داد و گفت: خب……
– بهم بگو..همه چیزو..همه چیزو می خوام بدونم….
–خوابت نمیاد؟..
-نه…………..نگاش کردم: تو چی؟….
–حتی یه ذره……..
لبخند زدم: پس میگی؟…..
سرش و تکون داد….نیمخیز شد و پتو رو کشید رومون..تا اون موقع فقط یه ملحفه ی نازک رومون بود..تو اغوشش بودم و اون سرش و به پیشونیم تکیه داد………
— پس حالا که مشتاقی بدونی، بذار همه چیز و از اول برات بگم….از اینکه با اون 8 نفر چکار کردم تا اینکه چطور شد رسیدم اینجا….
-منم قول میدم وسط حرفات یه کلمه هم چیزی نگم..
–چرا؟!..
با لبخند نگاش کردم: که تمرکزت بهم نخوره..
پیشونیم و بوسید: تو که باشی هیچ وقت تمرکزم بهم نمی خوره گربه ی وحشی….
از صداقت کلامش برای هزارمین بار امشب قلبم گرم شد..
اره مشتاق بودم..
مشتاق ِ دونستن لحظه به لحظه ی این 5 سال دوری و جدایی ..
همونطور که بازوم و نوازش می کرد گفت: یادمه بهت گفته بودم اونا رو جمع کردم تو انبار….اون موقع از نفرت..از کینه..از هرچی حس ِ بد ِ تو دنیا پر بودم و تنها به دنبال انتقام..واسه اینکه آروم بشم..
فکر می کردم راهش اینه..رسمش همینه….که جونشون و بگیرم..که زجرشون بدم…که تلافی این همه سال بدبختیم وسر اونا خالی کنم..
از دید من مقصر بودن….فکر می کردم وقتی پیداشون کنم و بکشونمشون یه جا با همون چهره های ه*و*س باز و کریه مواجه میشم..همونطور که اون شب تو اتاق شاهد بودم اونم جلوی مادرم…..
ولی نبودن..اونا دیگه ادمای سابق نبودن….جالبه..حتی یکیشون حاجی شده بود و حاج اقا صداش می زدن..می گفت رفته مکه..توبه کرده….یکیشون بازنشسته و اون یکی تو کار بازار و یکی بساز بفروش و….
باورم نمی شد توی این 10 سال و این همه تغییر؟؟!!..من امارشون و داشتم ولی فقط امار کارهایی که می کردن اونم فقط تو محیط کار نه بیشتر..می گفتم اینا همه ش دروغ ِ ..کلک ِ واسه فرار کردن از گذشته ولی نبود..
اونجا پدری رو دیدم که به خاطر ابروی دخترش گریه کرد..پدری رو دیدم که به خاطر خودکشی دخترش نفرین کرد..ولی هیچ کدوم از دخترا اسیب جسمی ندیده بود..فقط روحا ..روحا داغون شده بودند..
به حرفاشون گوش کردم..گذاشتم بگن..زار بزنن..بگن از گذشته فاصله گرفتن و دیگه کاری باهاش ندارن..دیگه اون ادمای پر ابهت و مغرور گذشته نبودن..با دیدن ظاهر مفلوک و شکست خورده شون ارضا شدم..حس انتقامم ارضا شد وقتی دیدم که اینطور به زانو در اومدن اونم زیر شلاق ِسرنوشت….پس انتقامم و گرفته بودم..دیگه کاری باهاشون نداشتم..ولشون کردم..می دونستم ممکنه بعد از این مقابلم قرار بگیرن..حالا که فهمیدن من کیم واسه م شر درست کنن ولی از همه شون یه آتو داشتم..مخصوصا صدر که عین سگ ازم می ترسید..فهمیده بودن من کسی نیستم که بشه اونو دست کم گرفت..همین اونا رو تا سر حد مرگ می ترسوند و برای من تا همین حد کافی بود..

مکث کرد و با یه نفس عمیق گفت:می دونم پلیس یه چیزایی رو برات گفته ولی نه همه ی حقیقت و ..حقیقت از زبون اونا یه چیز ِ و از زبون من یه چیز ِدیگه..اونا اونچه که دیدن و گفتن ..و منم اونچه که دیدم و شنیدم و میگم..
حقیقت همینی ِ که می خوای بشنوی دلارام….اون ادمی که تو ماشین بود و پرت شد ته دره ِ من نبودم..کیوان کنارش بود ولی آرشامی که همه با چشم دیدن و شهادت دادن که تو ماشین بوده و اتیش گرفته من نبودم..اونی که مدارک آرشام و همراهش داشت من نبودم..
همه ی این حقه ها زیر سر ارسلان و شایان بود..مخصوصا ارسلان….وقتی با شایان درگیر شدم و صدای گلوله بلند شد پلیسا اونجا رو محاصره کردن..کیوان با اونا همکاری می کرد اینو هم من می دونستم هم شایان..
واسه ش بد تموم شد..بهش گفتم خودت و بکش کنار دردسر درست نکن ولی قبول نکرد..گفت «راهش همینه نه اونی که تو فکر می کنی»..قبل از اینکه اون همه اتفاق بیافته شاهد کشته شدن شکوهی بودم..اونم با چاقویی که افراد شایان گذاشتن بیخ گلوش و جا در جا شاهرگش و زدن..گفتن «ببین که با زیر دست وفادارت چکار می کنیم»..
بتول خانم..کسی که تو خونه م حکم بزرگتر و داشت و با اینکه یکی از خدمتکارام بود ولی با بقیه فرق داشت..درسته..جدی رفتار می کردم همیشه با غرور جلوشون می ایستادم ولی بازم همونطور که به بی بی احترام میذاشتم حرمت ِ اونو هم نگه می داشتم….
قلبش ناراحت بود ودر اثر شوک شدیدی که بهش وارد شده بود سکته کرد..اصلا واسه شون مهم نبود..جون دادنش و دیدن و هیچ کاری نکردن..دیدم و سوختم و دم نزدم.. گذاشتم به وقتش..قصد اونا هم عذاب کشیدن من بود..
وقتی اسم تو رو از زبون شایان شنیدم ظرفیتم تکمیل شد..خشم سراسر وجودم و پر کرده بود و با همین خشم هجوم بردم سمتش و با هم درگیر شدیم..ادماش منو بردن تو یه اتاق و کیوان پیشم نبود..
یه نفر و از نظر چهره تا حدودی شبیه به خودم، توی اتاق دیدم..با گریم! ….اینکار مختص ِ خود شایان بود که تو خیلی از خلافای سنگینش واسه گمراه کردن پلیس انجامش می داد!..
نوچه های شایان 7 نفر بودن و من 1 نفر..هر جوری بود خواستم از دستشون خلاص شم ولی نشد..کتم و از تنم در اوردن..اون مرد یه شلوار همرنگ شلوار من پاش بود ولی رنگش کمی تیره تر..کتم و تنش کرد و عینک افتابیم و به چشماش زد..تموم مدارکم و ازم گرفتن خواستن گردنبد و باز کنن که باهاشون درگیر شدم..یکیشون با ضربه ای که به گردنم زد گیجم کرد ..اونام از این فرصت استفاده کردن..
بیهوش نبودم ولی حسی هم واسه مبارزه نداشتم..اون مرد که مشابه ِ من گریم شده بود چند جای صورتش خون آلود بود که مثلا کتکش زدن اونم جای من….
فرستادنش بیرون و همون موقع صدای شلیک از پشت ساختمون اومد، کار پلیسا بود..اون ادما منو با خودشون از در پشتی بردن بیرون..دقیقا از جایی که پلیسا از محلش باخبر نبودن..ارسلان سر دسته شون بود..ولی خب بعد از اینکه منو منتقل کردن چند دقیقه بعد ارسلان هم رسید..خیلی ماهرانه از دست پلیسا فرار کرده بود..
همه چیزو بهم گفت..اون مردی که جای من رفته بود و با پول خریده بودنش..کیوان هم گول حقه ی این پست فطرتا رو خورده بود..جوری برنامه ریزی کرده بودن که صحنه ی اتیش سوزی کاملا طبیعی به نظر برسه و پلیسا فکر کنن که من مرده م..
ادمای ارسلان منو بردن بالای یه صخره و دستام و باز کردن و نقاب از صورتم برداشتن..با دیدن صورت ارسلان و اون پوزخند مسخره رو لباش بدون اینکه کنترلی رو خودم داشته باشم بهش حمله کردم..ادماش منو نگه داشتن و اون کثافت هم سواستفاده کرد و با مشت و لگد افتاد به جونم….با هر مشت و ناسزا پی به خشم و نفرت بی اندازه ش می بردم..اون هیچ وقت دوست من نبود..
می گفت این تلافی ِ تموم اون حقارتایی ِ که به خاطر من از هر بی سر و پایی دیده و شنیده….به نوچه هاش گفت ولم کنن..جونی تو پاهام حس نمی کردم ..زانو زدم..لب پرتگاه بودم..پایین دره پر بود از درختای کوتاه و بلند ولی شیب زیادی نداشت..
تو چشمام زل زد و فریاد کشید:«ازت متنفرم کثافت..اینجا دیگه اخر ِ راهه..نگاه کن..ببین کی داره اخر زندگیت و رقم می زنه..مـن..خیلی دردناکه اره..خیلی»..قهقهه زد: «امروز با دستای من به درک واصل میشی..کی می تونه باور کنه؟»..
از رو زمین بلند شدم ..اون که دید شل و بی رمقم فکر کرد نمی تونم کاری کنم ولی با مشتی که محکم بود و کاملا پیش بینی نشده به عقب پرت شد..کسی کاری نکرد چون ارسلان بهشون اشاره کرد جلو نیان..خون گوشه ی لبش و پاک کرد و با پوزخند اومد سمتم..اماده ی هر حرکتی از جانب ارسلان بودم که ماهرانه چرخید و با پشت پا به صورتم لگد زد..اگه پشتم دره نبود می تونستم تعادلم و حفظ کنم ولی با اون حرکت نفهمیدم چی شد که به عقب پرت شدم و……


لرزی که ناگهانی افتاد تو تنم و حس کرد..تنگ منو کشید تو بغلش و رو موهام و بوسید: خودم و بین زمین و هوا معلق دیدم..فریاد بلندم تو دل کوه پیچید..با دیواره ی صخره برخورد می کردم و به پایین کشیده می شدم..به هر چی که می تونستم چنگ زدم ..و همین تقلا کردنا سرعتم و کم کرد ..هیچ حسی تو دست و پام نداشتم..افتادم لا به لای شاخه های یکی از درختا..درد بدی رو تو پا و دستم حس کردم و زمانی که سرم با یکی از شاخه های بزرگ و خشک درخت برخورد کرد دیگه چیزی نفهمیدم..درست همونجا قبلا به دیواره ی صخره گرفته بود و خونریزی داشت…….

– پس تو……
— بهت میگم…….
سکوت کرد..منتظر بودم که بگه..اینکه چطور زنده مونده و کی جونش و نجات داده؟!..
— قبل از همه ی این اتفاقا وکیلم رو تمام و کمال در جریان گذاشته بودم..کارای فروش سهام و خونه رو اون انجام داد..خونه ای که تو کیش داشتم خریدار ِ دست به نقد داشت واسه ی همین زود ردش کردم سهام کارخونه رو هم که رو هوا می زدن چندتا از شریکام تو کارخونه همیشه دنبال یه فرصت بودن که براشون جور کردم..می موند اون خونه و کارکنانش که مراحل اخر فروشش بود و سعیدی می گفت پیگیرش ِ..ازم وکالت داشت و پول حاصله رو به حسابم تو سوئیس واریز می کرد..حسابی که هیچ کس جز سعیدی ازش خبر نداشت..حتی شایان…..
سعیدی و چندتا از محافظای سابقم همه چیزو زیر نظر داشتن..بهشون گفته بودم هر اتفاقی که افتاد مداخله نکنن..برام فقط اون مدارک مهم بود که جز خودم هیچ کس از محل نگهداریشون خبر نداشت..دونستنش برای هر کسی خطرناک بود..پای جون خیلیا وسط بود و نمی تونستم رو جون اون ادما همچین ریسکی رو بکنم..
نیاز داشتم تا توی موقعیت مناسب اونا رو، رو کنم..دنبال اطلاعات بیشتر از ارسلان و شایان بودم ولی تموم نقشه های منو نقش بر آب کردن..مدارک مربوط به خودم و که از بین برده بودم و پلیس بدون مدرک دستش به جایی بند نبود ..همیشه حکم یه مهره ی مخفی رو تو گروه شایان داشتم..کسی خارج از گروه از کارای من خبر نداشت، چه برسه به پلیس ها….اون کارایی که من برای شایان می کردم و هر کس دیگه ای هم می تونست انجام بده منتهی من با نفوذی که توی گروهش داشتم خیلی راحت رد گم می کردم و همین حضور نامحسوسم باعث می شد پلیس از وجودم و کارایی که می کردم باخبر نشه…. اون زمان فکر می کردم همیشه این منم که برنده م ولی اینطور نشد………..
ارسلان و ادماش سریع اونجا رو ترک می کنن که یه وقت سرو کله ی پلیسا پیدا نشه..می دونستن با پرت شدنم اونم از یه همچین ارتفاعی مرگم حتمی ِ ….
سعیدی که از دور مراقب اوضاع بود وقتی می بینه ارسلان همچین نقشه ای رو ریخته می ترسه و جلو نمیاد..مطمئنا هر کس دیگه ای هم جای اون بود همینکارو می کرد..افراد زبده و تعلیم دیده ی ارسلان کجا و افراد من که تنها چندتا محافظ شخصی بودند کجا..ارسلان اینجا کارش و خوب بلد بود….


نفس عمیق کشید..دستم و رو سینه ش حرکت دادم و نوازشش کردم…..
–وقتی چشم باز کردم که تو بیمارستان بودم..احساس سنگینی تو سرم و سوزش چشمام حتی یه لحظه دست از سرم بر نمی داشت..هیچ چیز و به یاد نمیاوردم..حتی اسمم و..حتی مردی که کنارم نشسته بود و می گفت وکیلم ِ ..
2 هفته تو بیمارستان بستری بودم..می گفتن 1 هفته ش و تو کما به سر بردم..دست و پام شکسته بود و به زور راه می رفتم..سرم درد می کرد..یه شب و بدون قرص و دارو نمی تونستم سر کنم….سعیدی منی که حتی هویتم و فراموش کرده بودم و با خودش برد خونه ش..اونجا با خواهرش مهناز و خواهرزاده ش امیر اشنا شدم..کم کم شدم جزوی از اون خانواده..با تموم محبتایی که می دیدم بازم تو خودم بودم..احساس می کردم یه چیزی تو زندگیم کمه..تو ضمیر ناخداگاهم به دنبالش می گشتم که این جای خالی رو چی می تونه پر کنه؟..یا حتی کی؟!..
جز تصویر یه دختر که چند شبی، خواب و خوراک و ازم گرفته بود..می فهمیدم با دیدنش اونم تو خواب نمی تونم بی خیالش بشم..واسه م یه رویا بود که کم کم با دیدنش روی دیوار اتاقم به واقعیت تبدیل شد..تا اون موقع حتی نمی دونستم می تونم نقاشی کنم..ولی یه روز بی اراده اینکار و کردم..اول رو کاغذ..وقتی به خودم اومدم که چشمام با دو تا چشم خندون وشیطون رو کاغذ گره خورد..مات اون یه جفت چشم شدم..جوری که دقت نکردم من نقاشی بلدم!..
اون تصویرو رو دیوار پیاده کردم..تازگی از امیر گیتار زدن و یاد گرفته بودم وهر وقت می خواستم تمرین کنم جلوی تصویر اون دختر می نشستم و تا زمانی که زل نمی زدم تو چشماش دستای سرد و لرزونم رو سیم های گیتار کشیده نمی شد…..به سیگار روی اورده بودم….اگه نمی کشیدم انگار یه چیزی گم کرده باشم همونطور سرگردون دور خودم می چرخیدم و عصبی می شدم……
بیتا دخترخاله ی امیر دختر شاد و شیطونی بود..نمی دونم چرا ولی اون موقع که تو فراموشی بودم شیطنتاش منو عجیب یاد یه نفر می نداخت..یکی که باهاش غریبه نبودم..به خاطر همین ناخداگاه می رفتم تو خودم و از اون جمع دوستانه فاصله می گرفتم…….

بیتا و استادش اقای رحیمی تو بهبودیم خیلی کمک کردن..هر خوابی که می دیدم..حتی اونایی که بیش از اندازه شبیه به واقعیت بود رو با دکتر درمیون می ذاشتم..تموم تلاشم رو این بود که هر چه زودتر حافظه م و به دست بیارم..
سعیدی می گفت قبلا ازدواج کردم و من می گفتم امکان نداره..می گفت نمی دونه اون دختر کجاست و من هر شب و هر روز به این فکر می کردم که اون دختر کیه؟..اونو به تصویر رو دیوار ربط می دادم..و همین تصویر کمک کرد حافظه م و به دست بیارم..تو توی خوابم بودی..توی تموم اتفاقات زندگیم..و دیدن همین صحنه ها و حوادث کم کم حقایق و پیش روم پررنگ کرد..
اون زمان که تحت نظر پزشک بودم تازه ناراحتی قلبی پیدا کرده بودم و از اون جهت هم به اصرار امیر و بیتا تحت درمان قرار گرفتم..ولی وقتی حافظه م و به دست اوردم و دیدم نیستی..دیدم رفتی..دیدم که دیگه نمی تونم پیدات کنم و بدتر از همه اینکه دستم به هیچ جا بند نبود حتی پلیس.. دیدم و شکستم ..گفتم دیگه این زندگی رو نمی خوام..دکتر گفت سیگار کشیدن بیش از اندازه م و شوکی که بهم وارد شده بیماری قلبیم رو تحت شعاع قرار داده و این نشونه ی خوبی نیست..
حتی وقتی جواب آزمایش و دیدم و از زبون دکتر شنیدم که بیماریم تو چه مرحله ای ِهیچ حسی بهم دست نداد..اینکه شانس زنده موندم کم ِ ..
اون موقع ارزو کردم قبل از مرگم فقط یه بار تو رو ببینم..سیگارم و کم کرده بودم تا بیشتر زنده بمونم..اونم به خاطر دیدن دوباره ی تو..که این شانس و به خودم بدم..هر چند گناهکار بودم..لایق زندگی نبودم..خودم و داشتم مجازات می کردم..به خاطر تموم اون کارهایی که انجام دادم لایق این عذاب کشیدن ها بودم….به خاطرهمین به زندگیم فکر نمی کردم وقتی پیدات کردم که تو شدی همه ی زندگیم ولی دیگه دیر شده بود..دیگه زمانی واسه موندن نداشتم..


به پهلو دراز کشیدم و از تو بغلش اومدم بیرون..نگاهمون تو چشمای هم بود..اون گرفته و من تشنه ی جملاتی که به زبون می اورد……..
— خواستم تو رو از خودم دور کنم و به زندگی و خوشبختی نزدیک..ولی نمی دونستم دوباره دارم راه و اشتباه میرم و این مسیر اونی نیست که می خواستم..هر کار می کردم جلوی خودم و بگیرم..حساسیتام و نشون ندم و به فرهاد بی توجه باشم می دیدم نمیشه..نمی تونم….اینکه بدونی داری عذاب می کشی و بازم خودت و به سمت اتیش سوق بدی خیلی سخته..مثل تو هر ثانیه هزار بار جون دادن ِ ..


اخماش رفت تو هم..دستم و گرفت……
— اون روز که فرهاد دستت و گرفت وگفت با هم نامزدین پام و اوردم بالا تا بیام سمتتون و بگیرمش زیر باد مشت و لگد و بزنم تو دهنش و بگم خفه شو بی همه چیز که نگاهت و محو زندگی ِ من کردی….اون چشمایی که عاشقانه زل زده بود به تو رو می خواستم با همین دستام در بیارم و وجودش و از هستی ساقط کنم ولی تیر کشیدن قلبم بهم نهیب زد..واسه دهمین بار..صدمین بار..هزارمین بار تو گوشم داد زد خودت همین و می خواستی..دیگه چرا ولش نمی کنی لعنتی؟….
اگه می موندم قلبم دووم نمیاورد و دردش و رسوا می کرد….پس رفتم..با اون حالم سوار ماشین شدم و از اون ویلایی که عمر و زندگیم و توش جا گذاشته بودم دور شدم….رفتم کنار دریا..تا جون داشتم داد زدم..تا رمق تو تنم بود فریاد کشیدم ..از خدا به خودش شکایت کردم..که چرا داغونم؟..چرا دیگه مثل گذشته نمی تونم قوی باشم و رو پام بایستم؟..چرا نمی تونم تو رو داشته باشم؟..چرا نمی تونم با خیال راحت دستات و بگیرم و تو چشمات زل بزنم و بگم ارومم؟….بهش گفتم نفس و از تو سینه م بگیر ولی زندگیم و نه..زندگیم تو بودی….واسه ت انگیزه داشتم ولی از طرفی گناهکار ِ این قصه من بودم..


چند تار از موهام و گرفت تو دستش و نوازش کرد..و با یه لبخند کمرنگ گوشه ی لباش که از روی غم بود ادامه داد:می دیدم این عذاب واسه منه..می دیدم این عذاب ثمره ی گناهان ِ منه و نمی خواستم تو رو هم تو این عذاب شریک کنم….وقتی برگشتم خونه تو حیاط که بودم سنگینی نگاهت و با تموم وجود حس کردم..چشمم که به چشمای نگرانت افتاد دلم گرفت..از خودم بدم اومد، منی که باعث آزارت بودم نه آرامشت..ناخواسته تو رو هم با خودم شکنجه می کردم..
همون موقع که نگاهت و دیدم فهمیدم هرکاری کنم بازم تو توی زندگیم هستی..چون نه خودم می خوام که نباشی و نه خودت راضی می شدی که بری و به این جدایی دامن بزنی..


تو چشمام نگاه کرد..با پشت انگشت اشاره ش گونه م و نوازش کرد و اروم گفت:فکر می کردی که نمی دونستم؟ تو منو فقط آرتام صدا می زدی در حالی که قلبا می دونستی من آرشامم..به زبون میاوردی که منو نمی شناسی و باهام غریبه ای ولی چشمات عکس تموم گفته هات رو فریاد می زد..
پیشنهاد رفتن به روستا از من بود..واسه اینکه یه موقعیت جور شه و بهت بگم ..ولی نه از موندن..از رفتن..
می خواستم این تیر شکسته رو تو تاریکی رها کنم ولی به جای هدف، قلب خودم و نشونه گرفته بودم..اون روز وقتی تو قبرستون فهمیدم تا حالا سر اون قبر کذایی نرفتی نمی دونی چقدر خوشحال شدم..یه حالی بهم دست داد که قابل وصف نبود….ولی تو قبل از اینکه شاهد نگاهه گرم و پر از اشتیاق من باشی گذاشتی رفتی..من هیچ وقت اون آهنگ و تو جمع نمی خوندم..ولی اون شب فرق داشت..اون شب شبی بود که بهونمم کنارم نشسته بود..همونی که بهونه ی این آهنگ و ترانه بود….
ولی بازم غرورم اجازه نداد بهت نزدیک بشم و با نگام ازت دوری می کردم..اما صدای تپش های قلب ضعیفمم با صدای آهنگ هم ترانه شده بود ..و این فریاد دلم بود..با تموم وجود توی خط به خط ِ اون آهنگ..


خودش و کشید سمتم..به پشت خوابیدم..یه دستش و گذاشت زیر سرش و خیره نگام کرد……..
–وقتی گذاشتی رفتی دنبالت اومدم..نتونستم اون یه جفت چشم بارونی رو طاقت بیارم..ولی حالم بد بود…….
چشماش و باریک کرد و از ته دل آه کشید: وای وای وای که چقدر سخت بود خودم و جلوت نبازم و به زانو در نیام..بغلت که کردم باید قلبم درد می گرفت ولی اینطور نشد..دستت که به پشت چشمام خورد اروم شدم..یه ارامش خاص و تکرار نشدنی..تو بغلم که خوابت برد سریع رسوندمت تو کلبه…….

خم شد رو صورتم و رو لبم و ریز بوسید..بدون اینکه بین صورتامون فاصله ایجاد کنه از همون نزدیک تو چشمام زل زد و زمزمه وار گفت: دیگه بقیه ش و لازم نیست بگم..می دونم که خودت می دونی….اونجا توانم و ازم گرفتی..دیگه دستم پیشت رو شده بود….دست آرشام..پیش یه دختر شیطون و وحشی رو شده بود..خیلی حرف ِ ها..

خندیدم….معترضانه گفتم: من وحشی َم؟!..
یه تای ابروش و انداخت بالا و از گوشه ی چشم نگام کرد: نیستی؟!….
با لبخند نگاش کردم….سرش و تکون داد و همونطور که با موهام بازی می کرد گفت: الان شاید نباشی..ولی قبلا یه دختر وحشی و گستاخ و بی پروا بودی که همین بی پروایی هات تونست نظرم و به تو جلب کنه..
با لبخند گفتم: یه چیزو نگفتی….
–چی؟!..
– یادمه عکسمم با خودت برده بودی..اون و چکار کردی؟!..
سرش و تکون داد و گفت: اره ..ولی وقتی خواستم برم پیش شایان با خودم نبردم..همراهه اون مدارک یه جا مخفیشون کردم..موبایلمم همونجا بود..وقتی حافظه م و به دست اوردم مدارک و تحویل پلیس دادم..بعد از اینکه خیالم از اون مدارک راحت شد پیگیر ارسلان و شایان شدم…. یادته گفتم نفر دهم این بازی پدرم ِ ؟..کسی که نه می دونستم کیه و نه ازش نشون یا عکسی داشتم….
-اره خوب یادمه..چطور؟!….
اخماش و کشید تو هم..
با یاد اوریش نگاهش و غم پر کرد..ولی صداش هنوزم جدی بود..
–یکی از نوچه های منصوری یه پاکت به دستم رسوند..منصوری فهمیده بود دارم بر علیه ارسلان یه کارایی می کنم و از این بابت خوشحال بود..ولی اونم یکی مثل شایان، واسه م فرقی نداشت..توی اون پاکت از پدر واقعیم گفته بود..از کامران شایان..برادر همایون و کامبیز شایان..حرفاش با سند و مدرک بود..مدارکی که ثابت می کرد اون پدرمه..عکساش با مادرم….حتی تموم نامه های اونا رو برام فرستاده بود..همراهه ادرس و نشونی کامران..
وقتی تحقیق کردم فهمیدم تمومش حقیقت داره..من پسر کامران بودم..کسی که برادر شایان و عموی ارسلان بود..


پوزخند زد..تلخ و عاری از احساس…….
— نمی تونستم باور کنم..شوک بدی بود..اینکه این همه سال خودم و از تهرانی ها می دونستم و حالا از خون ِ شایان ها بودم..منصوری گفته بود که با پدرم دوستای صمیمی بودن..اینکه شاهد عشق بین کامران و مادرم بوده..می گفت خیلی وقته دنبالمم ِ که این مدارک و بهم بده ولی خب بعد از اون اتفاق دیگه اثری از من پیدا نکرده..
پدرم به زمان الان تا 8 سال پیش زنده بود ولی اینجا زندگی نمی کرد..تو فرانسه.. تو تنهایی وغربت……..تا اینکه در اثر این بیماری جونش و از دست میده….منصوری روزای اخر عمرش و می گذروند و رو ویلچر گوشه نشین شده بود..گفت قبل از مرگم باید این راز و بهت می گفتم..گفت کامران ازم خواست هیچ وقت بهت هیچ حرفی از هویت واقعیت نزنم ولی تو باید بدونی که کی هستی..تو هم یکی هستی مثل شایان و واسه همین همیشه ازت متنفر بودم چون زیر دست اون عوضی بزرگ شدی و جلوی من قد علم کردی..گفت پدرت هیچ وقت مثل شایان نبود….می دونستم با گفتن حقایق هنوزم سعی داره منو ازار بده..این مرد بازم داشت تو لباس گرگ نقش بازی می کرد….
اون اوایل که فهمیده بودم برام اهمیت زیادی داشت ولی کم کم همه چیز و فراموش کردم چون تو رو پیدا کردم..
خیلی جالبه، زندگیم شده بود مثل یه پازل.. که یه قسمتش و گم کرده بودم و.. تو اون قسمت ِ گم شده م بودی..
کنارم بودی اما….نمی تونستم تو رو برای همیشه داشته باشم..چقدر سخت بود و این عذاب و با تموم وجود حس کردم..وقتی نداشتمت خودم و با گل های یاس سرگرم می کردم و اگه هفته ای 4 روز به امیر اینا سر می زدم بیشتر محض خاطر اون گلا بود..
مهناز خانم و مثل مادرم می دونستم و امیر و مثل برادرم..وقتی قرار شد هویتم و ازت مخفی کنم شدم آرتام..این پیشنهاد امیر بود که اسم برادرش و انتخاب کنم ..

– ارسلان چی؟..چطور پاش تو زندگیمون باز شد؟..
— ارسلان از خیلی وقت پیش دنبال من بود..حتی وقتی هنوز تو رو پیدا نکرده بودم..اون زمان هم حس می کردم یکی همیشه سایه به سایه دنبالم ِ ولی نمی دونستم اون ادم ارسلان ِ ..فکر می کردم مرده..اون موقع که دنبالش بودم بهم گفتن کشته شده..ولی زنده بود.. و دنبال یه موقعیت مناسب که بهم ضربه بزنه….حتما وقتی تو رو دیده نقشه ش و عوض کرده..

به پشت رو تخت دراز کشید و دستاش و رو سینه ش قلاب کرد..نگاهش به سقف بود و نگاهه من به لباش..
–اونم گرگ بود..یه گرگ زاده..نتونست عوض شه..نخواست که تغییر کنه..حاضر بود به هر ریسمون ِپوسیده ای چنگ بزنه فقط بتونه منو شکنجه کنه..حرص و طمع چشماش و کور کرده بود..وجودش پر بود از نفرت و کینه……
سرش و چرخوند سمتم و نگام کرد..و با یه مکث کوتاه گفت: منم یه روز جای اون بودم ولی ارسلان نبودم..اگه راه و رسم اونا رو قبول داشتم الان اینجا نبودم..

با لبخند سرم و تکون دادم..موهام و از تو صورتم کنار زدم و گفتم: اقای سعیدی کجاست؟!..تو این مدت ندیدمش..
— آلمان زندگی می کنه، پیش پسرش..ولی تا چند ماهه دیگه بر می گرده…….

چشمای خمارم و که دید لبخند زد و گفت: دیگه خوابت گرفته آره؟..
-اوهوم….
و صورتم و تو بالشت فرو کردم..نرم بود….با شنیدن صداش نگام چرخید روش……
–بیا اینجا…….
به اغوشش اشاره کرد..لبخند زدم و گفتم: نچ..نمیشه..
با تعجب گفت: چرا؟!..نترس گازت نمی گیرم…….
خندیدم: نه اخه می ترسم نصف شب حالم بد شه..دقیقا دم سحر که میشه به هر چی بو اطرافم ِ حساس میشم..چه عطر و گل، چه تن و بدن تو و حتی خودم……
— پس به خاطر همینه که این مدت با فاصله ازم می خوابیدی؟!..
– دقیقا….ولی دکترم می گفت چند ماه اول اینجوری ِ کم کم خوب میشم..البته الان خیلی بهترم تا 1 ماه پیش که صبح ها نمی تونستم تکون بخورم..
دستش و گذاشت زیر سرش..هر دو به پهلو خوابیده بودیم…..
سکوت بینمون چشمام و سنگین کرد..انقدر بهم خیره شد و با نگاهش صورتم و نوازش کرد که نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد..
یه خــواب پر از آرامـــش…….

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...