نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف ...

صدای نفسی که شایان بخاطر آسودگی کشید باعث شد سرم روبلند کنم وبهش بخندم...وقتی خنده منو دید اونم شروع کرد به خندیدن... با برخورد چیزی با کف پارکت های راهرو خندمون متوقف شد...صدای اهنگ متوقف شده بود وهمه یکصدا درخواست کیک میکردن...شایان دستشو روی کمرم گذاشت ومنوبه سمت در خروجی ...

۱۰ آذر 1397
2M
👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو ...

👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 👇 با شرم بازوش رو رها کردم وهمراه خدمتکار از اونجا دور شدم...راهروی باریکی کنار در بزرگی قرار داشت...خدمتکار به داخل راهرو رفت...منم همراهش طوطی وار حرکت می کردم...برعکس عمارت،اینجا زیاد اشیای قیمتی نداشت و در حد ...

۲ آذر 1397
2M
با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: ...

با شنیدن صدای نیما که تو چارچوب در ایستاده بود شوکه شدم،از چشماش شیطنت میبارید: -هیشکی آقا...بخدا داشتم با خودم حرف می زدم! نیما مشکوک جلو اومد و پلاستیک سفید رنگی رو روی میز گذاشت: -این عسل رو بذار تو یخچال...میرم استراحت کنم....واسه عصرونه بیدارم کن...راستی امشب همکارام میان...تمرین داریم...نمیخواد ...

۳۰ آبان 1397
2M
در همسایگی گودزیلا 3 آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!آرتان گردنش کج ...

در همسایگی گودزیلا 3 آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!آرتان گردنش کج کردوخواست جواب ارغوان بده که سارا ازآشپزخونه اومد بیرون.با دیدن آرتان لبخندی زدوبهش نردیک شد.بالحن ...

۹ شهریور 1397
447K
**************************************************** رمان گناهکار قسمت سی (پایان) رفت جلوی آینه..داشت یقه ی پیراهنش و درست می کرد…. دلخور گفتم: می خوام بدونم چی میشه باهاش حرف بزنم؟!.. اخماش و طبق معمول کشیده بود تو هم..یه نگاهه ...

**************************************************** رمان گناهکار قسمت سی (پایان) رفت جلوی آینه..داشت یقه ی پیراهنش و درست می کرد…. دلخور گفتم: می خوام بدونم چی میشه باهاش حرف بزنم؟!.. اخماش و طبق معمول کشیده بود تو هم..یه نگاهه جدی هم چاشنیش کرد و تو همون حالت که کتش و می پوشید گفت: دلارام ...

۱۵ آذر 1396
211K
رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت چهارم یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی ...

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز قسمت چهارم یه ساعتی که گذشت جفتشون کم کم به هوش اومدن متین:اینجا چه خبره من چرا سرم گیج میره سورن:منم سر گیجه دارم حالم داره بهم می خوره.چی شده؟ عسل:هیچی این آقاهه اومده اینجا مهمونی فقط بنده خدا نصفه شب اومد که ماهمه ...

۱۸ فروردین 1396
403K
قسمت 10 فصل هشتاد و هشتم روزام مضخرف و تکراری شده!صبح میرم دانشگاه با سپیده و آرسین میخندم!میام خونه با بابایی و رادمان میحرفم!میگیرم میکپم!دوباره روز از نو! خبری از بچه ها ندارم!همه یا مشغول ...

قسمت 10 فصل هشتاد و هشتم روزام مضخرف و تکراری شده!صبح میرم دانشگاه با سپیده و آرسین میخندم!میام خونه با بابایی و رادمان میحرفم!میگیرم میکپم!دوباره روز از نو! خبری از بچه ها ندارم!همه یا مشغول دانشگاهن یا کار!اصــ ــن خسته کننده شده روزام! امیرم رفت خاستگاری مهناز و الان نامزدن ...

۲۲ شهریور 1395
67K
قسمت 9 فصل هفتاد و نهم سه روز از تولد آرسین و آترین میگذره!الان میخوام برم لباساشون رو از خشک شویی بگیرم!! مانتوی قهوه ای ساده و اسپرتی رو تنم کردم!جین مشکی و شال مشکی!به ...

قسمت 9 فصل هفتاد و نهم سه روز از تولد آرسین و آترین میگذره!الان میخوام برم لباساشون رو از خشک شویی بگیرم!! مانتوی قهوه ای ساده و اسپرتی رو تنم کردم!جین مشکی و شال مشکی!به به!چه تیپی!! سوار لکسوزم شدم و راه افتادم به سمت خشک شویی مورد نظر!! من ...

۲۰ شهریور 1395
90K
قسمت 8 فصل شصت و نهم وقت شام بود و همه ی فرزند ها و نوه های آقا بزرگ به اضافه ی نتیجش که پریا باشه باید پشت میز بزرگ و پهنی که توی حیاط ...

قسمت 8 فصل شصت و نهم وقت شام بود و همه ی فرزند ها و نوه های آقا بزرگ به اضافه ی نتیجش که پریا باشه باید پشت میز بزرگ و پهنی که توی حیاط بود بشینن!اونم به ترتیب! بالای میز آقا بزرگ نشست و به ترتیب بچه هاش نشستن!!نوه ...

۲۰ شهریور 1395
29K
قسمت 5 فصل چهل من:رسیــ ـدیم! امیر:با اینکه دوهفته پیش شمال بودم ولی اینجا خیلی خوشگله!!اصن انگار اومدی بهشت!! راس میگفت!خیلی سرسبز بود! من:راه بیوفتین بریم تو! دلسا:آتایی؟ من:ها؟ دلسا:من یکم… سپیده حرفشو قطع کرد ...

قسمت 5 فصل چهل من:رسیــ ـدیم! امیر:با اینکه دوهفته پیش شمال بودم ولی اینجا خیلی خوشگله!!اصن انگار اومدی بهشت!! راس میگفت!خیلی سرسبز بود! من:راه بیوفتین بریم تو! دلسا:آتایی؟ من:ها؟ دلسا:من یکم… سپیده حرفشو قطع کرد و گفت:ایشون خجالت میکشن!! من:دلسا نترس!اونا انقدر باحال و خونگرمن که خودت زود باهاشون مچ ...

۲۰ شهریور 1395
38K
((اشرافی شیطون بلا)) آتاناز : (ترکی ـ فارسی) افتخار پدر، موجب آسایش و شادکامی پدر، عزیزِ پدر آترین:(فارسی) زیبا و پر انرژی آرسین:(فارسی) پسر آریایی فصل اول آخیــــــش!!یه خواب راحت بدون هیچ خر مگس مزاحمی!!!از ...

((اشرافی شیطون بلا)) آتاناز : (ترکی ـ فارسی) افتخار پدر، موجب آسایش و شادکامی پدر، عزیزِ پدر آترین:(فارسی) زیبا و پر انرژی آرسین:(فارسی) پسر آریایی فصل اول آخیــــــش!!یه خواب راحت بدون هیچ خر مگس مزاحمی!!!از روی تخت بلند شدمو به طرف دست به آب رفتم! اووووووه…!قیافه رو!!شدم مثه این آمازونیا!!موهای ...

۱۹ شهریور 1395
22K
فصل سوم توی افکارخودم غرق بودم که ضربه محکم آرش به بازوم من و ازفکر بیرون کشید.عصبی روکردم به آرش که کنارم نشسته بودوگفتم:چته؟! رم کردی؟ آرش خنده ای کردوگفت:نگفته بودی به زنا ومردای مسن ...

فصل سوم توی افکارخودم غرق بودم که ضربه محکم آرش به بازوم من و ازفکر بیرون کشید.عصبی روکردم به آرش که کنارم نشسته بودوگفتم:چته؟! رم کردی؟ آرش خنده ای کردوگفت:نگفته بودی به زنا ومردای مسن میل داری! گنگ ومتعجب گفتم:چی؟! آرش باخنده گفت:یادم باشه دیگه نذارم به مامان وبابام نگاه ...

۱۴ مرداد 1395
29K
رمان آی پارا قسمت پانزدهم تاهجدهم <پایان> رمان آی پارا قسمت پانزدهم عصر اون روز با تایماز رفتیم بیرون و توی بازار چرخیدیم. خرید کردن ،کلی تو روحیم تاثیر مثبت گذاشت. تایماز برام یه دست ...

رمان آی پارا قسمت پانزدهم تاهجدهم <پایان> رمان آی پارا قسمت پانزدهم عصر اون روز با تایماز رفتیم بیرون و توی بازار چرخیدیم. خرید کردن ،کلی تو روحیم تاثیر مثبت گذاشت. تایماز برام یه دست لباس زیبا به رنگ قرمز عنابی و یه روسری به همون رنگ ، بابت قبولیم ...

۲۱ بهمن 1394
158K
رمان آی پارا قسمت دهم تا چهاردهم رمان آی پارا قسمت دهم وقت فکر کردن نبود. وقت عوض کردن تصمیم و داشتن تردید نبود . باید پا می ذاشتم تو راهی که نمی دونستم آخرش ...

رمان آی پارا قسمت دهم تا چهاردهم رمان آی پارا قسمت دهم وقت فکر کردن نبود. وقت عوض کردن تصمیم و داشتن تردید نبود . باید پا می ذاشتم تو راهی که نمی دونستم آخرش چیه. باید توکل می کردم . آره همینه باید توکل می کردم به اونی که ...

۲۱ بهمن 1394
348K
رمان آی پارا از قسمت اول تا قسمت نهم خسته بودم از پیاده روی . مسافت روستای زادگاهم تا اُسکو با پای پیاده ، خیلی راه بود . خودشون سوار اسب و قاطربودن اما من ...

رمان آی پارا از قسمت اول تا قسمت نهم خسته بودم از پیاده روی . مسافت روستای زادگاهم تا اُسکو با پای پیاده ، خیلی راه بود . خودشون سوار اسب و قاطربودن اما من بیچاره رو با کفشای پاره و پای پیاده راه می بردن .دلم واسه آقاجانم خیلی ...

۲۱ بهمن 1394
173K
چشم هایی به رنگ عسل فصل(18) وقتی پلکهایم را گشودم، با دیدن عقربه های ساعت که بازیگوشانه به دنبال هم می دویدند ، لبخند زدم .به اندازه کافی فرصت داشتم .با شوقی مرموز که مرا ...

چشم هایی به رنگ عسل فصل(18) وقتی پلکهایم را گشودم، با دیدن عقربه های ساعت که بازیگوشانه به دنبال هم می دویدند ، لبخند زدم .به اندازه کافی فرصت داشتم .با شوقی مرموز که مرا وادار به خوشحالی میکرد ، از تخت پایین آمدم و برای سر و سامان دادن ...

۲۵ دی 1394
73K
داشتم خواب دعوا و کتک کاری می دیدم. با اینکه می دونستم دارم خواب می بینم اما نمی دونستم چرا درد کتکها رو احساس می کردم. تو خواب فکر کردم این جوری که من دارم ...

داشتم خواب دعوا و کتک کاری می دیدم. با اینکه می دونستم دارم خواب می بینم اما نمی دونستم چرا درد کتکها رو احساس می کردم. تو خواب فکر کردم این جوری که من دارم کتک می خورم و درد میکشم بیدار بشم بهتره. به خودم فشار آوردم و از ...

۱۳ دی 1394
45K
شرویننننننننننننننننشروینم چشماش و چرخوند و یه پوفی کرد و رفت سمت سالن. یکی نبود بگه بابا دختر قحطه رفتی بلند گو گرفتی؟؟؟؟ اصلا

شرویننننننننننننننننشروینم چشماش و چرخوند و یه پوفی کرد و رفت سمت سالن. یکی نبود بگه بابا دختر قحطه رفتی بلند گو گرفتی؟؟؟؟ اصلا" به من چه. شونه امو بالا انداختم و رفتم تو اتاقم که لباسامو عوض کنم.با اینکه اصلا" حوصله این دختر میمونه رو نداشتم اما مگه این حس ...

۱۲ دی 1394
23K