ویژه کنید
عکس و تصویر پارت چهارم... صبح زود بیدار شدم و یه دست به صورتم زدم تا چشمام به ...

پارت چهارم...

صبح زود بیدار شدم و یه دست به صورتم زدم تا چشمام به نور عادت کنن.

رفتم توی اتاق الهه جون داشت لباس عوض میکرد.

_سلااآام صبح بخیر الهه جوووووون.

_سلام عزیزم بازم تو شیطونی کردی؟

_نه بابا شیطونی چیه،بریم تا صبحونه بخوریم.

رفتم و صبحانه رو که خوردیم بچه ها بیدار شدن منم رفتم بیرون،خو چیه تا من توی دزفول هستم باید لذت ببرم.

با تمام وجود هوای دزفول رو تشمم کردم حس خوبی بود.

توی حیاط بودم میخ استم سوار ۲۰۶ الهه جون بشم که پام به یه چیزی گیر کرد و تماااااآم افتادم روی زمین.خلاصه بزور سوار ماشین شدم تا برم دانشگاه خیلی وقته نرفته بودم دانشگاه.

تا رسیدم پیاده شدم یهویی دو تا از دوستای سما، پاشین و زیبا و که ازشون بدم میومد، اومدن و دستام رو کشیدن و هرکی ۱ دونه کیسه به دست منو بردن پیش سما و انداختنم و کاری کردن زانو بزنم ،وای دوباره میخوان باهام چیکار کنن؟!

سما دستشو جلوی چشماش گرفته بود و میگفت:

_واآای زیبا دستمو بردارم؟؟؟!!

پاشین :

_اره عزیزم میتونی چشماتو بازکنی!

دستاشو که برداشت منو توی اون حالت دید،زیبا و پاشین،کیسه ها رو باز کردنو یکی یکی تخم مرغ،ارد،و...

ریختن روی سرم،واقعا حس بدی بود من همیشه توسری خور اینا بودم اشکام جاری شد.

و وقتی تموم شد دستاشون رو بردن بالا و با ذوق گفتن:

_تولدت مباااااااااارک عشقمممممممم!!

سما اخم کرد ، ولی بعد جاشو یه لبخند گرفتو با تمام ذوقی که داشت گفت:

_وااااااای مرسی عزیزانمممممممم!!!

و بعد زبیا و پاشین و در بغل گرفت،کاشکی منم از این دوستای جون جونی داشتم!...

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

کانال رسمی ویسگون در تلگرام

http://telegram.me/wisgoon

ارسال دیدگاه

Loading...