نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#بخونید :) _باز شب شد تو موسیقی پلی کردی گوشی رو گذاشتی رو سینه‌ت زل زدی به سقف؟ _منم یه روز این گذشته رو ول می‌کنم _می‌ترسم همه آینده‌ت صرفِ گذشته بشه _خودمم می‌ترسم _خب ...

#بخونید :) _باز شب شد تو موسیقی پلی کردی گوشی رو گذاشتی رو سینه‌ت زل زدی به سقف؟ _منم یه روز این گذشته رو ول می‌کنم _می‌ترسم همه آینده‌ت صرفِ گذشته بشه _خودمم می‌ترسم _خب وا بده...دندونی که درد می‌کنه رو باید کشید انداخت دور _آخرین باری که رفتم دندونپزشکی...دکتر ...

۱۵ ساعت پیش
0
#پارت۱۱۱ با صدای پدربزرگ از فکر بیرون اومدم. با همون جدیت و اخمی که جز اعضای جدا نشدی از صورتش بود، گفت: چرا شامت رو نمی‌خوری؟! ـ آخه...آخه اشتها ندارم. پدربزرگ ابرویی بالا انداخت، ترسیدم ...

#پارت۱۱۱ با صدای پدربزرگ از فکر بیرون اومدم. با همون جدیت و اخمی که جز اعضای جدا نشدی از صورتش بود، گفت: چرا شامت رو نمی‌خوری؟! ـ آخه...آخه اشتها ندارم. پدربزرگ ابرویی بالا انداخت، ترسیدم سوال پیچم کنه برای همین گفتم: ـ دستتون درد نکنه، میرم تو اتاقم شب بخیر. ...

۱۶ ساعت پیش
0
#پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت نشدم. مهربان: پس چی؟ ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم. مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟! ـ منو شهریار هیچوقت ...

#پارت۱۱۰ سرم رو به نشونهٔ نه تکون دادم و گفتم: ـ از حرفای شما ناراحت نشدم. مهربان: پس چی؟ ـ ای کاش هیچوقت شهریار رو نمی‌دیدم. مهربان متعجب گفت: منظورت چیه؟! ـ منو شهریار هیچوقت نمی‌تونیم به هم برسیم، این علاقهٔ دو طرفه با وجود شاهرخ و پدربزرگ من به ...

۱۶ ساعت پیش
0
#پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه ...

#پارت۱۰۹ خواهرم داغون تر از من بود چون مرد زندگیش رو از دست داد و پسر چند ماهش یتیم شد. منو خواهرم دیگه هیچ پشتوانه‌ای نداشتیم و این خیلی سخت بود...خیلی ناراحت بودم از اینکه خواهرم صبح تا شب پای چرخ خیاطی داشت خودش رو بخاطر ما نابود می‌کرد و ...

۱۶ ساعت پیش
0
#پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد. تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ...

#پارت۱۰۸ آدرس رو به تاکسی داد و ازش خواست منو دربست به آدرس برسونه و بدون توجه به مخالفت من خودش حساب کرد. تاکسی راه افتاد، برعکس صبح حالم الان خیلی خوب بود بدون اینکه ناراحت یا دلخور باشم. *** از عمارت خارج شدم، بخاطر اینکه هوا خوب بود تصمیم ...

۱۶ ساعت پیش
0
رمان عروس استاد پارت_11 _بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟ خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه ...

رمان عروس استاد پارت_11 _بابای لاشخورت تو رو به من فروخته فهمیدی؟ من پول ندادم که تو رو نگه دارم.باید یه استفاده ای ازت ببرم یا نه؟ خواست دوباره سرشو پایین بیاره که با گریه گفتم _باشه اما خواهش می کنم امشب نه،قول میدم خیلی زود با خودم کنار بیام ...

۱۷ ساعت پیش
0
رمان عروس استاد پارت_9 _وقتی فروخته میشی به این و اون باید تحمل هر حرفیو داشته باشی… من سیصد میلیون پول ندادم که تو رو دکوری نگه دارم . با تته پته گفتم _منظورتون چیه؟ ...

رمان عروس استاد پارت_9 _وقتی فروخته میشی به این و اون باید تحمل هر حرفیو داشته باشی… من سیصد میلیون پول ندادم که تو رو دکوری نگه دارم . با تته پته گفتم _منظورتون چیه؟ موهامو کنار زد _منظورم واضحه،من مَردم… یه نیازایی دارم.به جای پول دادن به فاحشه های ...

۱۷ ساعت پیش
0
💜 درس های روزگار؛ سال ها گذشت تا فهمیدم... 🔸 فهمیدم همیشه اونی که میخوای نمیشه 🔹 فهمیدم هرکسی که باهاته الزاماً

💜 درس های روزگار؛ سال ها گذشت تا فهمیدم... 🔸 فهمیدم همیشه اونی که میخوای نمیشه 🔹 فهمیدم هرکسی که باهاته الزاماً "دوستت" نیست! 🔸 فهمیدم کسی که تو نگاه اول ازش بدت میاد یه روزی میشه صمیمی ترین دوستت و بالعکس 🔹 فهمیدم که بی تفاوتی بزرگ ترین انتقامه ...

۱۸ ساعت پیش
0
رمان عروس استاد پارت_5 افکار و پس زدم و سعی کردم بدون فکر کردن به امشب بخوابم. *** صبح با حس حضور کسی کنارم چشمامو باز کردم با دیدن استاد تهرانی بالای سرم مثل برق ...

رمان عروس استاد پارت_5 افکار و پس زدم و سعی کردم بدون فکر کردن به امشب بخوابم. *** صبح با حس حضور کسی کنارم چشمامو باز کردم با دیدن استاد تهرانی بالای سرم مثل برق نشستم.نگاهش روی پاهام ثابت مونده بود.سرمو پایین بردم و با دیدن پاهای برهنه م سریع ...

۱۹ ساعت پیش
0
به گزارش فرارو، ژنرال استانلی مک کریستال، در سال ۲۰۰۷ فرمانده مرکز عملیات ویژه ارتش آمریکا در عراق بود. او می‌گوید در یکی از شب‌های ژانویه ۲۰۰۷ کاروانی از خودرو‌های ایرانی را دید که از ...

به گزارش فرارو، ژنرال استانلی مک کریستال، در سال ۲۰۰۷ فرمانده مرکز عملیات ویژه ارتش آمریکا در عراق بود. او می‌گوید در یکی از شب‌های ژانویه ۲۰۰۷ کاروانی از خودرو‌های ایرانی را دید که از ایران وارد شمال عراق می‌شدند. سردار سلمیانی در یکی از این خودرو‌ها بود. ژنرال مک ...

۱۹ ساعت پیش
0
رمان عروس استاد پارت _ 4 _می تونی زیپ لباستو باز کنی؟اگه بخوای من می تونم کمکت کنم لباستو در بیاری خواستم بگم نه اما فکر کردم هیچ رقمه دستم به پشتم نمیرسه ناچارا سر ...

رمان عروس استاد پارت _ 4 _می تونی زیپ لباستو باز کنی؟اگه بخوای من می تونم کمکت کنم لباستو در بیاری خواستم بگم نه اما فکر کردم هیچ رقمه دستم به پشتم نمیرسه ناچارا سر تکون دادم. استاد لبخند محوی زد و به سمتم اومد،پشتم رو بهش کردم،با یه دست ...

۱۹ ساعت پیش
0
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین شهید یونس پور ابراهیم، شهید محمد پورطاعتی، شهید اسماعیل پادگان، شهید ایوب پور خوش سعادت، شهید محمد ...

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ السلام علیک یا فاطمه الزهراء سلام الله علیها السلام علیک ایها الشهداء و الصدیقین شهید یونس پور ابراهیم، شهید محمد پورطاعتی، شهید اسماعیل پادگان، شهید ایوب پور خوش سعادت، شهید محمد حسن احمدی، ............... شهید رمضانعلی زارع‌کار منابع (ادامه مطلب): http://qaem14.blog.ir/1398/...http://1313-287.mihanblog.c... #توجه: استفاده از کلیه ...

۱۹ ساعت پیش
0
#پارت_بیســت_و_دوم

#پارت_بیســت_و_دوم " با دیدنش توی کمپانی لبخندی زدم و از کنارش رد شدم شوگا: نبـاید سلام میـدادی؟ دوباره پوزخندی زدم و برگشتم پیـشش:) یونا: اومدم وسایلام و جمع کنـم.. من میخوام برم شوگا: تا وقتی یه طراح دیگه پیدا نشه نمیـتونی بِری پارک یونـا.. لبخندی زدم و گفتم:پس وسایلام برای ...

۲۰ ساعت پیش
0
مهربان خدای من؛ منم روسیاهترین بنده ات همان که گاهی غافل میشود و گناه میکند همان که گاهی حتی یادش نمی ماند که استغفار کند همان که نعمتهایت را از جانب خودش میداند و بلاها ...

مهربان خدای من؛ منم روسیاهترین بنده ات همان که گاهی غافل میشود و گناه میکند همان که گاهی حتی یادش نمی ماند که استغفار کند همان که نعمتهایت را از جانب خودش میداند و بلاها و مصیبتها را از جانب تو همان که شکر بندگی ات را بجا نیاورده و ...

۲۱ ساعت پیش
0
رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۸ بعد از یه دنبال بازی حسابی سحر تونست منو به چنگ دیو سپید که خودش باشه بندازه. منم که مظلوم حسابی از دستش کتک خوردم. آخرشم با کمک ...

رمان من گلابی نیستم ❤ پارت ۱۸ بعد از یه دنبال بازی حسابی سحر تونست منو به چنگ دیو سپید که خودش باشه بندازه. منم که مظلوم حسابی از دستش کتک خوردم. آخرشم با کمک آرتام از دستش نجات پیدا کردم. درحالی که گردنمو ماساژ می دادم گفتم : خب ...

۲۲ ساعت پیش
0
محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم بر داربستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد لحن همایون ...

محبوب من ! بعد از تو گیجم بی قرارم خالی ام منگم بر داربستی از چه خواهد شد چه خواهم کرد آونگم سازی غریبم من که در هر پرده ام هر زخمه بنوازد لحن همایون تو می اید برون از ضرب و آهنگم تو جرأت رو کردن خود را به ...

۱ روز پیش
0
بهِ نامِ خُدایِ خوبی ها . . #باهم_بسازیم تحتِ هر شرایطِ سختی... چون هیچ زندگی ای نیست که پستی و بلندی های خاصِ خودشو نداشته باشه... پس 👇 #باهم_زندگی_کنیم اونم با آرامش 🍃 قشنگیِ زندگی ...

بهِ نامِ خُدایِ خوبی ها . . #باهم_بسازیم تحتِ هر شرایطِ سختی... چون هیچ زندگی ای نیست که پستی و بلندی های خاصِ خودشو نداشته باشه... پس 👇 #باهم_زندگی_کنیم اونم با آرامش 🍃 قشنگیِ زندگی به اینهِ که با همسفرت، دست به دست هم تمامِ مراحل رو پُشتِ سر بزاری

۱ روز پیش
0
#پارت_هفتاد_و_چهار #یوجین بغلم کرد. دستاشو دور کمرم انداخت و میگفت چیزی نمیشه. چشمامو با درد بستم. دوسش داشتم. اره...دوسش داشتم. درست مثل یک خواهر دوستش داشتم. -- دو روز بعد دستمو روی سرم گذاشتم و ...

#پارت_هفتاد_و_چهار #یوجین بغلم کرد. دستاشو دور کمرم انداخت و میگفت چیزی نمیشه. چشمامو با درد بستم. دوسش داشتم. اره...دوسش داشتم. درست مثل یک خواهر دوستش داشتم. -- دو روز بعد دستمو روی سرم گذاشتم و چشمامو بستم. اصلا حوصله ی گوش دادن به حرفای رابرت و نداشتم. کم کم داشت ...

۱ روز پیش
0
#وقتی_که_آرزوها_میمیرند پارت ۶ زهور من با بهت داشتم به سیاوش نگاه میکردم این تازه چی گفت سیا- من میدونم که شما دوتا آشپزیتون عالیهههه مخصوصا زهوکنریا- من.....من....می خوای من آشپز بشم 😳 من اصلا نمیدونم ...

#وقتی_که_آرزوها_میمیرند پارت ۶ زهور من با بهت داشتم به سیاوش نگاه میکردم این تازه چی گفت سیا- من میدونم که شما دوتا آشپزیتون عالیهههه مخصوصا زهوکنریا- من.....من....می خوای من آشپز بشم 😳 من اصلا نمیدونم چجوری تخم مرغ درست میکنن اونوفت میگی برم آشپز بشم با حرف دریا به خودم ...

۱ روز پیش
0
شاید هیچکسم باشی… اما هیچ کسم نه! می دانی، در این دنیا نسبت هایی هستند که دلی اند نه شناسنامه ای … یک نفر را دوست داری اما نه به حرمت اینکه پدرت است، مادرت ...

شاید هیچکسم باشی… اما هیچ کسم نه! می دانی، در این دنیا نسبت هایی هستند که دلی اند نه شناسنامه ای … یک نفر را دوست داری اما نه به حرمت اینکه پدرت است، مادرت است، همسرت، یا هر چیز دیگری … دوستش داری چون دوستش داری، و این بی ...

۱ روز پیش
0