نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#پارت_هفتاد_و_یک #گم_شده_ها زینب: مطمئنم مارلی دل درد نداشت... خیلی بد دروغ میگه... از خوابگاه رفت بیرونو منم رفتم دنبالشو به دیوار تکیه دادم تا حرفاشو بشنوم مارلی: مادر نیوشا نمرده... مادر... مادر... بکهیون: مادر کی؟؟ ...

#پارت_هفتاد_و_یک #گم_شده_ها زینب: مطمئنم مارلی دل درد نداشت... خیلی بد دروغ میگه... از خوابگاه رفت بیرونو منم رفتم دنبالشو به دیوار تکیه دادم تا حرفاشو بشنوم مارلی: مادر نیوشا نمرده... مادر... مادر... بکهیون: مادر کی؟؟ مارلی: مادر... زینب مرده... نگاهم به روبه رو قفل شده بود... صدای مارلی تو گوشم ...

۳ دقیقه پیش
356
یک نفر را توی زندگیتان راه بدهید که برای بودن و ماندنش نیازی نباشد دست به قد و قواره اتان بزنید که نیازی نباشد برای راضی نگه داشتنش از رنگ مورد علاقه تا تفریحاتتان را ...

یک نفر را توی زندگیتان راه بدهید که برای بودن و ماندنش نیازی نباشد دست به قد و قواره اتان بزنید که نیازی نباشد برای راضی نگه داشتنش از رنگ مورد علاقه تا تفریحاتتان را عوض کنیدو بشوید یک آدمی که هیچ وقت نبوده اید! کسی که قیچی دست گرفته ...

۸ دقیقه پیش
445
پارت۱۰۲_ #پرسونا نامجون: لونا: چی باعث شد زندگی منو تغییر کنه؟ ووجینگ: ماها پدر و مادر اصلیه تو نیستیم.. لونا: اپا.. ووجینگ: اسم اصلیت نیلوفر نوری عه... عرشیا: تو توی ۱۱ سالگی خودتو از پل ...

پارت۱۰۲_ #پرسونا نامجون: لونا: چی باعث شد زندگی منو تغییر کنه؟ ووجینگ: ماها پدر و مادر اصلیه تو نیستیم.. لونا: اپا.. ووجینگ: اسم اصلیت نیلوفر نوری عه... عرشیا: تو توی ۱۱ سالگی خودتو از پل پرت کردی پایین من نتونستم نجاتت بدم لونا: مگه تو کی هستی؟ لیانا: اون برادرته...وقتی ...

۹ دقیقه پیش
860
برمان زندگی دوباره پارت۲۶ #میلان با ترسو نگرانی نگام میکرد..چرا میترسید!؟ دوباره دستمو تو موهام فرو کردم ک صداشو شنیدم -میلان من اینی ک هستم نیستم ی ابرومو بالا دادم ک با نگرانی گفت: -یعنی ...

برمان زندگی دوباره پارت۲۶ #میلان با ترسو نگرانی نگام میکرد..چرا میترسید!؟ دوباره دستمو تو موهام فرو کردم ک صداشو شنیدم -میلان من اینی ک هستم نیستم ی ابرومو بالا دادم ک با نگرانی گفت: -یعنی من.. با کلافگی گفتم: -یعنی چی؟ یعنی دلژین نیستی! وبعد پوزخندی زدم و گفتم: -این ...

۱۰ دقیقه پیش
1K
تابستان هم کم کم داردبساطش را جمع می کند و جایش را به خش خش برگ های زرد پوش پاییزی می دهد!چه بهتر! برو تابستان!زودتر بساط مضخرفت را بردار و برو!برو و دیرتر بیا!خیلی دیرتر ...

تابستان هم کم کم داردبساطش را جمع می کند و جایش را به خش خش برگ های زرد پوش پاییزی می دهد!چه بهتر! برو تابستان!زودتر بساط مضخرفت را بردار و برو!برو و دیرتر بیا!خیلی دیرتر از نه ماه! اینجا جز بچه مدرسه ای های تنبل و اقازاده های لاکچری هیچ ...

۳۵ دقیقه پیش
3K
#عشق_هرزه_من #پاذت_۱۶ جلوی آینه ایستادم حولمو باز کردم و لخت جلوی آینه ایستادم با این هیکل میتونستم هر کسیو از پا دربیارم فقط باید از داشته هام استفاده میکردم با لبخند مرموزی ب سمت کمد ...

#عشق_هرزه_من #پاذت_۱۶ جلوی آینه ایستادم حولمو باز کردم و لخت جلوی آینه ایستادم با این هیکل میتونستم هر کسیو از پا دربیارم فقط باید از داشته هام استفاده میکردم با لبخند مرموزی ب سمت کمد لباسام رفتم ی تاپ ک کل سینه هامو بیرون می انداخت پوشیدم فقط سر سینه ...

۳۶ دقیقه پیش
3K
#عشق_هرزه_من #پارت_۱۵ باهاش چشم تو چشم شدم نگام کم کم روی لباش کشیده شد سرمو بردم جلو فقط یک سانت مونده بود ک لبای تشنم ب لباش برسه ک با دستش ک تو موهام بود ...

#عشق_هرزه_من #پارت_۱۵ باهاش چشم تو چشم شدم نگام کم کم روی لباش کشیده شد سرمو بردم جلو فقط یک سانت مونده بود ک لبای تشنم ب لباش برسه ک با دستش ک تو موهام بود موهامو ب شدت کشیدد و همزمان با پاش لگدی ب شکمم زد ک ب عقب ...

۳۷ دقیقه پیش
4K
#عشق_هرزه_من #پارت_۱۱ با هزار توصیه مامان برای رفتن ب بقالی از خونه بیرون رفتم بعد از اینک خریدامو کردم آروم آروم ب سمت خونه حرکت میکردم سرم پایین بود تو فکرای خودم غرق بودم ک ...

#عشق_هرزه_من #پارت_۱۱ با هزار توصیه مامان برای رفتن ب بقالی از خونه بیرون رفتم بعد از اینک خریدامو کردم آروم آروم ب سمت خونه حرکت میکردم سرم پایین بود تو فکرای خودم غرق بودم ک یه راست رفتم تو دیوار وهمه میوه ها ب زمین افتاد وقتی چشمام باز کردم ...

۴۲ دقیقه پیش
4K
#رمان‌_ومپایر‌اند‌سیلور‌پارت‌پنجم وانیا: صدا پا شنیدم و رزا و لیا سریع دست چندتاشون و گرفتن و کشیدن بالای نزدیک ترین پشت بوم خونه و فقط چانبک و سهون پونده بودن سریع دستمو گذاشتم جلو دهن چانبک ...

#رمان‌_ومپایر‌اند‌سیلور‌پارت‌پنجم وانیا: صدا پا شنیدم و رزا و لیا سریع دست چندتاشون و گرفتن و کشیدن بالای نزدیک ترین پشت بوم خونه و فقط چانبک و سهون پونده بودن سریع دستمو گذاشتم جلو دهن چانبک و کشیدمشون بالا و زینبم یهونو گرفت اومد بالا زینب: من:هیششششش صدات در نیاد به ...

۴۴ دقیقه پیش
4K
❤ 🍃 بهم گفت: تا حالا شکار رفتی؟ گفتم: نه گفت: من قبلاً می رفتم،ولی دیگه نمیرم! آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، ...

❤ 🍃 بهم گفت: تا حالا شکار رفتی؟ گفتم: نه گفت: من قبلاً می رفتم،ولی دیگه نمیرم! آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، درست زدم به پاش! وقتی بالای سرش رسیدم هنوز جون داشت، چشم هاش داشت التماس ...

۴۶ دقیقه پیش
3K
❤ 🍃 بعضی چیزها را نمی شود گفت... بعضی چیزها را احساس می کنید، رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید، می بینید ...

❤ 🍃 بعضی چیزها را نمی شود گفت... بعضی چیزها را احساس می کنید، رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند، اما وقتی می خواهید بیان کنید، می بینید که بی رنگ و جلاست. مانند تابلوئیست که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. ...

۱ ساعت پیش
2K
❤ 🍃 حتی یک نَفر در این دنیا شبیهِ تو نیست نه در نفَس کِشیدن نه در نفس نفس نفس زدن و نه از قشَنگی، نفسِ مرا بَند آوردن #عباس_معروفی

❤ 🍃 حتی یک نَفر در این دنیا شبیهِ تو نیست نه در نفَس کِشیدن نه در نفس نفس نفس زدن و نه از قشَنگی، نفسِ مرا بَند آوردن #عباس_معروفی

۱ ساعت پیش
1K
❤ 🍃 من و تو دیگر برای هم غریبه شُده ایم، و تنها وَجه اشتراکمان این است که در یک شَهر زندگی میکنیم... اما هیچ وَقت فکرش را نمیکردم برای یک همشهری غَریبه این هَمه ...

❤ 🍃 من و تو دیگر برای هم غریبه شُده ایم، و تنها وَجه اشتراکمان این است که در یک شَهر زندگی میکنیم... اما هیچ وَقت فکرش را نمیکردم برای یک همشهری غَریبه این هَمه دلم تَنگ بشود! #ابراهیم_عسکری

۱ ساعت پیش
2K
#بخونید :) ‌‌تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی... لبخند بزنی... بی تفاوت باشی...؟ شده دلتنگی بپیچد به دلت، راه نفست را ببندد، خفه ات کند... هی دستت برود سمت گوشی...برش داری... نگاهش ...

#بخونید :) ‌‌تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی... لبخند بزنی... بی تفاوت باشی...؟ شده دلتنگی بپیچد به دلت، راه نفست را ببندد، خفه ات کند... هی دستت برود سمت گوشی...برش داری... نگاهش کنی... پرتش کنی.....برش داری... نگاهش کنی... پرتش کنی...؟ شده یک آهنگ برایت شود روحِ یک ...

۱ ساعت پیش
5K
❤ 🍃 تابستان فصلی خوبی برای رفتن نبود.. نه باران می بارد که اشک هایم را بپوشاند.. نه برف می بارد که رد رفتنت آب شود.. نه برگ زردی که با لگد حرص نبودنت را ...

❤ 🍃 تابستان فصلی خوبی برای رفتن نبود.. نه باران می بارد که اشک هایم را بپوشاند.. نه برف می بارد که رد رفتنت آب شود.. نه برگ زردی که با لگد حرص نبودنت را سرش خالی کنم.. در این هوا فقط داغ رفتنت دلم را می سوزاند #فرزانه_صدهزاری

۱ ساعت پیش
2K
❤ 🍃 وقت رفتنت حتی نگفتی «خداحافظ» کاش حداقل شب رفتنت بارون میومد من انتهای کوچه وایمیستادمو توام همونطور که داشتی اشک میریختی وقتی چند قدم ازم دور می شدی برمیگشتیو به من نگاه میکردی. ...

❤ 🍃 وقت رفتنت حتی نگفتی «خداحافظ» کاش حداقل شب رفتنت بارون میومد من انتهای کوچه وایمیستادمو توام همونطور که داشتی اشک میریختی وقتی چند قدم ازم دور می شدی برمیگشتیو به من نگاه میکردی. نگاهمون چند دقیقه قفل هم میشد و بعد سرت رو مینداختی پایینو صورتت رو میگرفتی ...

۱ ساعت پیش
4K
<بوف کور،صادق هدایت> این کتاب اونقدری معروفو محبوبو خفن هست که نیازی به معرفی من نداشته باشه:) دوسال مهمون کتابخونم بود و بالاخره خوندمش=] ابن کتابو اینقدر ریز ریز کردم تا بتونم جملات و کلماتشو ...

<بوف کور،صادق هدایت> این کتاب اونقدری معروفو محبوبو خفن هست که نیازی به معرفی من نداشته باشه:) دوسال مهمون کتابخونم بود و بالاخره خوندمش=] ابن کتابو اینقدر ریز ریز کردم تا بتونم جملات و کلماتشو مزه مزه کنم ولی خب بازم کامل نفهمیدش؛از بس که گنگه! بنظرم نیازه چندین و ...

۱ ساعت پیش
5K
#رمان_عشق_هرزه_من #پارت_ده چند هفته بعد چند هفته از اون اتفاق شوم میگذشت تقریبا همه کبودیهای بدنم از بین رفته بود بابا حتی عینه خیالشم نبود ک باهام همچین کاری کرده! یه هفته اصال اجازه نمیداد ...

#رمان_عشق_هرزه_من #پارت_ده چند هفته بعد چند هفته از اون اتفاق شوم میگذشت تقریبا همه کبودیهای بدنم از بین رفته بود بابا حتی عینه خیالشم نبود ک باهام همچین کاری کرده! یه هفته اصال اجازه نمیداد از خونه بیرون برم ولی خب بعد از چند هفته زندگیمون ب روال عادیش برگشت ...

۱ ساعت پیش
8K
این متن برنده جایزه ادبی کوتاه آلمان شد مردی درحال مرگ بود وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید *خدا* : وقت رفتنه *مرد* : به این زودی؟ من ...

این متن برنده جایزه ادبی کوتاه آلمان شد مردی درحال مرگ بود وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید *خدا* : وقت رفتنه *مرد* : به این زودی؟ من نقشه های زیادی داشتم *خدا* : متاسفم ولی وقت رفتنه *مرد* : در جعبه ات ...

۱ ساعت پیش
9K