ویژه کنید
عکس و تصویر #Part428 #آدمهای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 همش لبخندهای ...

#Part428
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

همش لبخندهای شیرین جلو چشمم بود
ترس اینکه الان کسی داره اذیتش میکنه داشت روانیم میکرد

همش صحنه ی قتل یاسر میومد جلو چشمم
همش روز قصاص رهام مثل یه فیلم میومد جلو چشمم
بعد از سالها چشمام پر شد از اشک
من احمق باعث شدم عشقم وارد این بازی بشه
من نتونستم از عزیزترینم محافظت کنم
من نتونستم ...
منه احمق زندگیش رو داغون کردم
قول میدم
قسم میخورم، نذر میکنم اگه تمام این ماجرا ها تموم بشه بذارم بره و هرجور دوست داشته باشه زندگی کنه
قول میدم نمیذارم دیگه پیش من عذاب بکشه،...
هق هق میکردم و زیر لایه ای از اشک اطرافم رو میدیدم
شب بود و خلوت وگرنه نمیدونم قرار بود چه بلایی سرم بیاد

به خاکی پایین رسیدم
و موتور رو نگه داشتم وآروم رفتم به سمت بالا
خودم رو جمع و جور کرده بودم تا ضعیف نباشم و بتونم کاری کنم
ولی تنها بودم از همیشه تنها تر
آروم رفتم بالا و بازم رفتم سمت همون پنجره، بازم یه گوشه از پرده که اون شب چجوری بود همینجوری مونده بود
#Part429
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

انگار کسی به پرده دست نزده بود
تعداد زیادی آدم اونجا بودند ،
باورم نمیشد!
چه گرد همایی؟ از شدت تعجب و حرص داشت سرم میترکید

یارا، فرهمند عوضی، همون یارو که دفعه قبل دیده بودمش و باز چهره ای که بازم موفق نشدم ببینمش
ولی کسی که اونجا ایستاده بود بدجور جگرم رو سوزوند
کسی که نگاه نفرت انگیزش روی مردی بود که داشت حرف میزد و پشتش به من بود

چرا میلاد؟! چرا داداش؟
نگاه میلاد سردر گم بود یهو نگاهش رو اون فاصله ی کم پنجره ثابت موند
منو دید!
ولی یه جوری چشم تو چشم شده بودیم که تمام حرصم رو تو چشمام جمع کرده بودم تا بفهمه زندش نمیذارم
از جای که ایستاده بود اومد سمت پنجره
از ترس اینکه بقیه متوجه من بشند کشیدم کنار ولی...

"میلاد"

بازم به چند نخ سیگار برای آرامش نیاز داشتم

سیگار رو گوشه ی لبم گذاشته بودم و به تاریکی مطلقی که از پنجره مشخص بود خیره شده بودم که لمس دست کسی رو پشتم من رو به خودم آورد
_ تو کار عاقلانه ای کردی میلاد ، مطمئن باش جایگاه رفیعی پیدا میکنی
سرم رو انداختم پایین تا یارا پوزخندم رو نبینه
#Part430
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

تا نفهمه من برای جایگاه و مقام به بهترین دوستم و زنش که با درک و شعور بالاش و عشق بی نظیرش نسبت به همسرش قابل تحسین و احترام بود ، خیانت نکردم
بلکه به خاطر انتقام خودم این کار رو کردم
امروز روز بزرگی بالاخره اون بیشرف رو میدیدم
بعد از سالها میتونستم انتقامم رو بگیرم

ولی در عوض چی؟
در عوض فروختن سام و شیرین؟
یه چیزی تو وجودم داشت سرکشی میکرد
به حس مزاحم
من تا دوماه پیش کسی برام مهم نبود
فقط و فقط خودم و انتقامم برام مهم بود
اما الان یه سوال بزرگ تو وجودم داشت من رو به چالش میکشید
دارم راه درست رو میرم؟!

از اول رد فرهمند رو زده بودم
میدونستم اون دست راست احسان هست
با زدن رد فرهمند متوجه شدم داره میره سمت کسی که هیچ ربطی به اونا نداشت
اون سام بود
تازه شرکتش رو زده بود که فرهمند خودش رو به سام نزدیک کرد

منم به خاطر اینکه بتونم راهی و بهانه ای داشته باشم تا به فرهمند نزدیک باشم خودم رو به سام نزدیک کردم
یه آدم فوق العاده جدی تو کار و زندگیش
تنها نقطه ضعفش کسی بود که عاشقش بود
دستی رو روی چونم حس کردم
از گذشته خارج شدم و به چشمای سبز رنگ یارا زل زدم
_ داری به چی فکر میکنی؟
#Part431
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

آخرین پک رو به سیگارم زدم و از پنجره سیگار رو پرت کردم پایین
زیر لب زمزمه کردم
"هیچ"

دستش رو گذاشت رو بازوم و خواست حرف بزنه که نذاشتم و از کنارش رد شدم
داشتم از راهرو رد میشدم که فرهمند صدام زد
_ میلاد بیا پسر، وقتشه با رئیس بزرگ روبرو بشی
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آشوب درونم رو با قیافه ی بی تفاوت همیشگیم پنهون کنم

اون نمیدونست من کیم
حتی نمیدونست اسم و فامیلم چیه...
عوضی بیشرف حتی باباش به روش هم نیاورد که چه گهی خورده
برگشتم و بی تفاوت به قیافه ی ذوق زده ی فرهمند خیره شدم و قدم های محکمم رو برداشتم جوری قدم بر میداشتم که انگار میخواستم حرص و استرسم رو زیر پام له کنم

پیش فرهمند رسیدم که راهنماییم کرد داخل اتاقی که پنجره ی بزرگی داشت
چشمم که به احسان افتاد تک تک جیغ هایی که کشیدم تو گوشم اکو داد
یه بغض مزخرف به گلوم سرازیر شد
#Part432
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

حتی از معرفی شدنم توسط فرهمند چیزی نفهمیدم فقط سکوتی که به وجود اومد نشونه ی تموم شدن معارفه ی فرهمند بود
که مجبورن سری به نشونه ی سلام تکون دادم که مثل خودم سری تکون داد
پوزخندی زدم

از اون مرد هیکلی و چهار شونه و ورزش کار چیزی نمونده بود
خوشم میاد زندگی خوب روی واقعی شو به همه نشون میده
حقشه تمام این بدبختیا
ولی من هنوز هم دلیل واقعی اینکه چرا دنبال سام هستند رو نفهمیدم و به خاطر اینکه از هدفم دست نکشم و فکر نکنند فضولم هیچ وقت سوال نپرسیدم
سام هم هیچ وقت با وجود اینکه وکیلش بودم در مورد چیزی به من نگفته
ولی میدونم یه چیزهای مبهمی تو زندگیش هست

حتی یه بار فهمیدم که نام خانوادگیش واقعی نیست و شناسنامه الانش جعلیه
ولی بازم سرک نکشیدم
ولی الان برام مهم شده بود
خیلی هم مهم شده بود
سرم رو انداخته بودم پایین و به نقشه هاشون گوش میدادم

شک کرده بودند که سام زندست به خاطر همین هم در این چند ماه منتظر مونده بودند و شیرین رو اینجا نیاورده بودند
اونا از من میخواستند که بهش نزدیک بشم کاری کنم بعد از مرگ سام عاشق من بشه و شاید خیلی چیزا رو پیش من لو بده
#Part433
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

ولی چیزی نتونستنیم گیرمون بیاد
هِه!
البته من نداشتم چیزی گیرشون بیاد
نمیدونم انگار یه چیزی مانعم میشد تا سام و شیرین رو لو بدم
درست رفتار کرده بودیم
جوری که باورشون شد سام واقعاً زندست
اما با بی میلی های شیرین و همکاری نکردن هاش همه فهمیدند که نتونستم خودم رو بهش نزدیک کنم
همون لحظه صدای احسان رو شنیدم

_ کارت اولا خیلی درست بود، ولی قرار بود دختره رو عاشق خودت کنی... فکر میکردم عرضش رو داری

حتی از اینکه من رو مخاطب قرار میداد برای حرفهاش داشت حالم بهم میخورد ولی مجبوری خودم رو کنترل کردم
_ دختره زیادی درگیره سام شده
همینکه گفتم سام یهو قاطی کرد و مشتش رو کوبید رو میز
_ اسم اون کثافتِ مادر... حرومزاده رو جلو من نیار

تو دلم بهش پوزخندی زدم
کسی نیست بگه صفات خودت رو چرا به بقیه نسبت میدی
ولی سکوت کردم...
داشت میگفت که به زور میخواد شیرین رو به عقد خودش دربیاره و بعدش که تمام ثروت و زیبایی و تنش رو گرفت میندازتش دور
تو دلم به تصمیماتش پوزخند زدم
میخواستم جلوش بزنم زیر خنده و بگم زر نزن تا من و سام هستیم عمراً بتونی دستت به شیرین برسه#Part434
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

یه لحظه به خودم اومدم
چی دارم میگم؟ من اومدم اینجا تا احسان روبکشم نه از شیرین حمایت کنم
یه لحظه سرم رو آوردم بالا و گوشه پنجره رو دیدن
هاله ی کوچکی از سام رو دیدم
نه نباید ببیننش
سریع رفتم و جلو پنجره ایستادم تا نبیننش
فرهمند نگاهی سوالی بهم انداخت ولی من
از اول هم تصمیمم همین بود
یا از طریق سام یا از هر ذریقی احسان رو پیدا کنم
از اول نمیخواستم این بازی رو شروع کنم ولی نمیدونم چرا این کارا رو کردم
سام خیلی مرد تر از این حرفهاست که من بخوام بهش خیانت کنم
از اول هم میخواستم به عنوان طعمه ازش ایتفاده کنم

ولی این پشیمونی چیه؟
شیرین خوب حس کرده بود که شاید خائن من باشم
آره منم جزء خائنام
فرهمند و احسان با هم داشتند بلند بلند میخندیدند
با خنده هاشون یرم رو آوردم بالا که متوجه نگاه مرموز ایلیا شدم
یه مردی تقریباً همسن و سال خودم
همونی که میخواست از طریق شرکت الکی که زده بود پشت سام رو به زمین بزنه ولی نمیفهمم چی شده که اینهمه دشمن سام دور هم جمع شدن

راستی مگه منم دشمنشم؟
من چرا از پشت بهش خنجر زدم
خودم تو دهن خودم جواب دادم
چون از اول هم همین تصمیم رو داشتم

#Part435
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

به احسان خیره شدم...
من یه زندگی واسه خودم ساخته بودم ولی الان بازم دارم گند میزنم دوباره به زندگیم
ایلیا چشمای نافذش رو دوخته بود به من...
نگاهش اذیت کننده بود، جوری که نمیذاشت فکر کنم...
تمام حرفهاشون حول و حوش این میچرخید که با شیرین می خوان چیکار کنند...

احسان از سرجاش با اقتدار بلند شد
_ صبح میرم سر وقت دختره و خودم میبینمش، میخوام ببینم اندازه ی عکسهایی که ازش دیدم زیباییش منحصر به فرده؟ اگه خیلی خوب باشه شاید نگش داشتم واسه خودم تو یکی از دخمه هام
میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار
من چیکار کردم...!

داشتم روانی میشدم... نمیدونستم هنوز وقت پشیمون شدم دارم؟
احساس لعنتی عذاب وجدان نسبت به شیرین حالم رو بهم زده بود
از اتاق اومدم بیرون که گوشیم زنگ خورد
پارمیس! هِه جواب اینو چی بدم
لعنتی تو از کجا تو زندگیم خیمه زدی
یه لحظه دلم آرامشش رو خواست
رفتم تو یکی از اتاق ها و گوشی رو برداشتم
_ الو
_ میلاد... کمکمون کن، میلاد شیرین از صبح که رفته شرکت بعدش نیومده خونه، مامان مریم نگرانشه منم دلم آشوبه... از شیرین خبر داری
کلافه دستی تو موهام کشیدم
_ نه خبر ندارم
#Part436
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
یه لحظه مکث کرد و چیزی نگفت
این دختر چرا منو انقدر شناخته بود که از لحن حرف زدنم فهمید چیزی شده که سکوت کرد
_ کجایی میلاد؟
بی تفاوت گفتم
_ بیرون
پوزخندی زد و خیلی قاطعانه گفت
_ میخوام ببینمت
_ الان میخوام ببینمت میلاد
از این مدل حرف زدنش حرصم گرفت، اون کیه که رو من صداش رو بلند میکنه! تا اومدم حرف بزنم صدای پر از حرص و بغضش رو شنیدم
_ میلاد از کسی که تو زندگیش هیچی برای از دست دادن نداره بترس، سام تنها تکیه گاهم بود، شیرین خیلی زود شد راز دار و سنگ صبورم و تو...
نفس عمیقی کشید و طولانی خالی کرد
_ و تو خیلی دود شدی منبع آرامشم، با وجود بی تفاوتی هات بازم بودنت آرامشه، میدونی من از بچگی کسی رو نداشتم
کم کم بغضش کاملاً آشکار شده بود و هق هق های آرومش نشون از گریه کردنش بود که ادامه داد

_ به یاسر و دایی امیر و یاسمن دلخوش بودم که یکی مرد ، یکی افتاد یه گوشه یکی هم سرش به عشق بازی خودش گرمه ... من شما سه نفر رو دارم، اگه شما ها رو هم نداشته باشم حاظر خودم هم نباشم، اون دوتا الان نیستند و نمیخوام فکر کنم تو دخالتی تو این کار داری ، من بازم هر سه تاتون رو میخوام... میلاد کاری نکن بزنم به سیم آخر و خودمو خودت رو بندازم تو آتیش ، پس بیا میخوام ببینمت
حرفاش به اندازه ای قانعم کرد که از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت در که ایلیا رو دیدم
عجیب آدم مرموزی بود
صدای گیرا و محکمش رو شنیدم
_ کجا؟
بی تفاوت نگاش کردم و از بغلش رد شدم
تو جایگاهی نبود بهش جواب پس بدم
#Part437
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
صداش منو سر جام متوقف کرد ...
میدونی ... خیلی بده یهو یه اتفاق ناگوار برات بیوفته و یهو خودت رو تو قبر ببینی... پس عاقل باش
با خنده ی کاملاً آشکار برگشتم سمتش
_ زیادی فیلم میبینی نه؟ باو دیالوگات خیلی کلیشه اییه
بعد یه حالت متفکرانه به خودم گرفتم
_ راستی اون کار احمقانه گرفتن عکس های من و شیرین و بردنش و دادنش به دست سام هم کار مغز نابغه ی تو بود نه؟!
با حرص بهم زل زد که خنده ی تمسخر آمیزی به روش زدم و سری براش تکون دادم
_ کم مثل این خاله زنکا پای فیلمهای جم تی وی بشین، یکم خلاق باش
لبخند خونسردی زد

_ ولی خوب سام مرد نه؟
لبخند از رو لبام کنار رفت
پس اینم کار خود نابغش بود، تو دلم بهش پوزخند زدم ولی تو ظاهر سری تکون دادم و بی تفاوت گفتم
_ خیلی خوب مرد!

سری براش تکون دادم و از ساختمون زدم بیرون
به پارمیس اس ام اس زدم
_دارم میرم خونه یک ساعت دیگه اونجا باش


"سام"

در بزرگ گاراژ باز شدکه از دور دیدمش میلاد داشت میومد بیرون
سریع خودم رو با راه خاکی رسوندم و منتظر میلاد موندم
داشت از جاده ی خاکی میومد پایین که تو شب همینکه از پیچ پیچید من رو دید
محکم زد رو ترمز و...
#Part438
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

با عصبانیت با چشمایی که از شدت قرمزی به خون نشسته بود به چشمای بی تفاوتش نگاه کردم
وقتی دیدم منتظر ایستاده رفتم سمت ماشین و سوار شدم
بدون هیچ حرفی حرکت کرد
نفسهای عصبی من بود که سکوت داخل ماشین رو میشکست
_ ببین سام من...

همینکه صداش رو شنیدم اینهمه کنترل کردن خودم پرید
دست مشت شدم رفت تو دهنش
که دادش تو ماشین پیچید و زد رو ترمز
همینکه ماشین رو نگه داشت اسلحه ام رو که چند وقتی بود تو دستم نگهش میداشتم رو در آوردم و زیر چونش گذاشتم و به صورتش که از درد جمع شده بود زل زدم
صدام از شدت عصبانیت میلرزید

_یک دلیل، فقط یک دلیل بگو تا ماشه رو نکشم
نفس عمیقی کشید

_ احمق نشو سام...
دادی کشیدم
_ فقط یک دلیل...
نفس عمیقی کشید و صورتش رو برگردوند سمت من
_ تنها کسی که میتونه شیرین رو نجات بده منم...
دستم شل شد و اسلحه رو آوردم پایین
با دهانه ی کلتم زدم تو صورت و زیر لب گفتم
_ برو سمت خونه خودت
سرش رو به معنی باشه تکون داد و حرکت کرد سمت خونه ی خودش

وقتی رسیدیم رفت تو پارکینگ
_ خونت که تحت نظر نیست؟
آروم زیر لب زمزمه کرد "نه"
#Part439
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

از ماشین پیاده شدیم و سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا
همینکه از در آسانسور اومدیم بیرون پارمیس دم در با چشمایی که داد میزد چقدر گریه کرده رو برومون بود
نگاه گنگی بین به من و میلاد انداخت و روی من نگاهش رو نگه داشت و آروم و کمی هم با تعجب گفت
_ میلاد میدونه؟
سرم رو به معنی آره تکون دادم
که با تعجب به میلاد خیره شد که لباش پاره شده بود

میلاد بدون هیچ حرفی رفت سمت در واحدش و بازش کرد که همه رفتیم داخل همینکه پامون رو گذاشتیم داخل پارمیس پرید بغلم

_ دلم برات تنگ شده بود
بغل کردن یه آشنا و کسی که بدونی اون خیانت کار نیست خیلی آرامش بخشه
محکم بغلش کردم و آروم زیر گوشش گفتم
_ برام دعا کن پارمیس، دارم کم میارم، شیرین الان تو دست اون بیشرفهاست
ازم دور شد و ناباور به چشمام زل زد و با حرص برگشت سمت میلاد
_ تو کردی نه؟
میلاد هیچی نگفت و پیک مشروبی که ریخته بود رو یه سره خورد
و مثل همیشه خونسرد گفت
_ آره

نتونستم خودم رو کنترل کنم و گلدونی که روی میز بغل دستم بود رو برداشتم و پرت کردم سمتش
مطمئناً اگه جا خالی نداده بود صورتش با زمین یکسان میشد
#Part440
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
وقتی دیدم بهش نخورد با حرص رفتم سمتش که با حرفی که زد سرجام ایستادم
ناباور بهش نگاهی کردم
نمیذارم این اتفاق بیوفته...
پاهام شل شد و....

....

جلیقه ی ضد گلولم رو پوشیدم و و سویشرتم رو روش پوشیدم
کلتم رو برداشتم و تو کمرم قائم کردم
جدیداً بدون تجهیزات بیرون نمیرم
صدای کامی که داشت شامش رو میخورد شنیدم

_ یه چیزی میخوردی بعد میرفتی
بدونه برگشتن به سمتش زیر لب گفتم
_ به دوربینی که وصل هستی به دقت نگاه کن، کوچکترین اتفاقی دیدی به من خبر بده، بدونم کامی خوابیدی یا کوچکترین اتفاقی واسه زنم پیش اومده من میدونم و تو ها

باشه بابایی گفت که در رو بستم زدم بیرون
امروز وقتشه یک نفر دیگه هم از زنده بودنم باخبر بشه
میدونم تنها تو خونست
هم شب بودن هم تنها بودنش بهم فرصت ظاهر شدنم رو داد

سوار تاکسی شدم و رفتم نزدیک خونه ی اون عوضی
نزدیک پارک یه تلفن عمومی بود که از سوپر مارکت کارت خریدم و ازش استفاده کردم
شماره ای که سه سال بود همون بود رو از حفض گرفتم
بوق اول
بوق دوم
بوق سوم و...
الو...

دروغ میگم اگه بگم نسبت بهش بی تفاوتم و دلم براش تنگ نشده
چقدر دلم برای صدای مهربون و محبت های خواهرانه و دوستانش تنگ شده بود
#Part441
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
آروم سلام کردم که با همون سلامی که کردم خشکش زد هیچی نگفت
باید راضیش میکردم بیاد بیرون تا باهاش حرف بزنم
_ یاسی منم... میشناسیم نه

بازم سکوت عایدم شد
هیچی نمیگفت...
حتی صدای نفس هاش به سختی شنیده میشد که همون هم باعث میشد بفهمم تماس قطع نشده

_ یاسمن بهت نیاز دارم، پارک بالاتر از خونه رحمان منتظرتم، خواهش میکنم بیا...
بالاخره سکوت رو شکست و آروم گفت

_ تو... تو....

نمیتونست جمله تشکیل بده، آره اون فکر میکرد واقعاً مردم

متاسفم خواهری که اذیتت کردم سکوت بدی بینمون حکم فرما بود... آروم گفتم

_ یاس منتظرتم، میدونی از انتظار متنفرم
خندش تو گوشم پیچید یه خنده ی تلخ
نذاشتم چیزی بگه و گوشی رو قطع کردم
رفتم روی نیمکت نشستم بلکه بیاد...
دلم برای آرامش دوماه پیشم تنگ شده
دلم بودن شیرین رو میخواد
دلم بوی خونمون رو میخواد، عطر مادرم
دلم میخواد با مامان بریم سر قبر رهام
دلم براش بدجور تنگ شده
حتی برای یاسر

کاش بودی داداش، اگه بودی من تنها نبودم
شاید من آدمهای اشتباهی رو برای اعتماد کردن انتخاب کردم ولی تو...
تو منو انتخاب کردی!
#Part442
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
بهم اعتماد کردی ولی من خیانت نکردم
با تمام وجود از بازمانده هات مراقبت کردم
تو آدمشناس خوبی بودی
میدونی همه چی رو ازت یاد گرفتم ولی آدم شناسی رو...
پوووف
به ساعت نگاه کردم
٤٠ دقیقه بود منتظرش بودم
دورو برم خلوت بود

کسی تو پارک نمونده بود
پارک کوچیکی بود ولی خوب بود
انتهای پارک دوتا پسر بودند که شونه به شونه ی هم نشسته بودند و داشتند سیگار دود میکردند...
شاید اگه رهام بود یا یاسر بود منم یکی رو داشتم که اینجوری بیخیال بشینم باهاش سیگار دود کنم و درد دل کنم
ولی میلاد... من که بهش اعتماد کردم
من که ازش هیچ محبتی رو دریغ نکردم
چرا با من این کار رو کرد
یه لحظه یاد چند روز پیش افتادم
وقتی به باد کتک گرفتمش
حقش بود، نتونستم بکشمش چون کارم گیرش بود ولی یه روز میکشم
حتماً میکشمش
بازم به ساعت نگاه کردم
یک ساعتی بود منتظر بودم
اگه قرار بود بیاد تا الان اومده بود
از جام پاشدم تا برم
یاسمن هم باورم نکرد... هنوز یک قدم برنداشته بودم که صدای قدمهای سریعی رو شنیدم دقیقاً پشت سرم صدای آشنایی که پر از بغض بود رو شنیدم

_ دیگه هیچ وقت وقتی پیشم نیستی بهم نگو یاس، یاد یاسر میوفتم اون موقع دلم داداش میخواد، دلم یه بغل گرم برادرانه میخواد ، هروقت خودت پیشم وایساده بودی بگو یاس تا بتونم محکم بغلت کنم و حسرت برادرم رو دلم نمونه
#Part443
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

لبخندی زدم و برگشتم سمتش که محکم خودشو پرت کرد تو بغلم
یه جوری گریه میکرد که جیگر من داشت میسوخت

_ خیلی نامردی، میدونی چند وقته خواب و خوراک رو ازم گرفتی؟ میدونی بدون محبتهای برادرانت چقدر زندگی سخت بود، میدونی دیگه کسی پشتم نبود بزنه به شونه ی رحمان و بگه پاشو بیا خواستگاری خواهرم بعد حرف بزن، کجا بودی که زنت باعث شد از خونه برم... کجا بودی وقتی شیرین داشت با میلاد بعد از فهمیدن مرگت...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه که سریع گفتم
_ همه چی نقشه بود یاسی همه چی...
با بهت از بغلم اومد بیرون و ناباور بهم نگاه کرد که لبخندی زدم و سرم رو انداختم پایین
_ یعنی همه میدونستن تو زنده ای و فقط من...
_ فقط شیرین و میلاد میدونستند
لبخند تلخی زد و سرش رو انداخت پایین
_ داداش حس غریبی میکنم، کی من برات غریبه شدم اون زمانی که ما ها باهم نقشه ها میکشیدیم نه شیرین بود نه میلاد حالا اونا برای تو ...
بغضش نذاشت ادامه بده و لبخند تلخی زدو رو نیمکتی که بغلمون بود نشست وبه یه نقطه خیره شد
پیشش نشستم و بدون مقدمه شروع کردم
هرچی بود رو براش گفتم

هرچی که بود و نبود...
همه چی رو ...

و اینکه الان به خاطر اینکه مطمئن شدن من مردم شیرین رو گرفتند
یاسمن سرش رو بین دستاش گرفت
#Part444
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

_ سامی من با شیرین چکردم؟ کلی توهین و تهمت... من نمیدونستم...
دستم رو انداختم رو شونه هاش و کشیدمش تو بغل خودم و به خوم فشردمش
_ تو نشون دادی یه خواهر واقعی هستی، اگه نبودی این جوری بهت بر نمیخورد رفتارهای میلاد و شیرین...
با حرص برگشت سمتم
_ تو چطوری اجازه دادی ، تو بی غیرتی؟ احمقی؟
نفس عمیقی کشیدم و لبخندی زدم

_ چون هم به شیرین هم میلاد اعتماد کامل داشتم که هیچ حسی به هم پیدا نمیکنن یا کار خطایی انجام نمیدن... تا حدی که شیرین انقدر خودش رو نسبت به میلاد سرد نشون داد که شیرین رو گرفتند تا خودشون کار نیمه تموم میلاد رو تموم کنند
_میخوان چیکار کنند؟
سکوت کردم و به یه نقطه خیره شدم
از درون غوغا بودم حرفهای میلاد تو گوشم و تو مغزم بود

ترسی که داشتم بیشتر شده بود
میدونستم باید به اون قضیه ربط داره
ولی چطور من رو پیدا کرده بودند
یاسمن برگشت سمتم و با تردید گفت
_ احتمال میدی کار کی باشه ؟
نگاهم رو بر گردوندم سمتش و به چشماش دوختم تو سکوت بهم زل زده بودیم که چشماش پر اشک شد
_ نه امکان نداره، نه
#Part445
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
_ نمیدونم یاسمن مطمئن نیستم ولی ما که دشمن دیگه ای نداریم
یه لحظه روانی شد و از رو نیمکت بلند شد و شروع کرد به قدم زدن
_ نه سام نه! اگه اونا باشند که ما بدبخت میشیم، سام شیرین دست اوناست، همونجوری که یاسر پیششون بود... سام اگه شیرین رو هم مثل یاسر...

نذاشتم حرفش رو تموم کنه، حتی یک لحظه هم فکر کردن به این قضیه برام غیر ممکن بود، من نمیذاشتم که بلایی که سر یاسر اومد سر شیرین بیاد
میلاد احمق رو هم فرستاده بودم اونجا تا از جاش تکون نخوره و هوای شیرین رو داشته باشه
دادی زدم
_ یاسمن خفه شو، همچین چیزی اتفاق نمیوفته فهمیدی، اجازه نمیدم... الان هم اینجام تا از تو هم کمک بخوام، بازم به هم نیاز داریم
یه لحظه ایستاد و بهم زل زد و کنار پام روی چمنا زانو زد و لبخند اومد رو لباش
_ آره بهتره باز دست به یکی کنیم من ، تو، پارمیس ، تازه الان میلاد و رحمان هم هستند...

نتونستم به چشماش نگاه کنم
به دستاش که روی دستای من گذاشته بودم خیره شدم و آروم گفتم
_ رحمان نه یاسمن، رحمان نباید از هیچ چیزی باخبر بشه، نه زنده موندن من نه همکاری تو با من
یه لحظه جا خورد ، سعی میکرد به چشمام زل بزنه ولی من از نگاهش فرار میکردم
بالاخره جرأت کرد و آروم گفت
_ چرا؟
#Part446
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
زیر لب زمزمه کردم
_ چون از اول رحمان بود تمام اطلاعت ما رو داد بهشون، چون از اول اون بود که تو تمام خونه ی من حتی تو حمومی که زن من حموم میکرد دوربین گذاشت، چون اون بود که همه ی ما رو فروخت،
نا باور گفت
_ شوخی میکنی سام، سام داری در مورد رحمان حرف میزنی نه؟ غیر ممکنه رحمان ...

این دفعه برای اینکه مطمئن بشه مستقیم زل زدم به چشماش
_ یه سوال ازت میپرسم راستش رو بگو، وقتی تو حموم شیرین داشت خودکشی میکرد کی اولین نفر رفت تو اتاق ما و در حموم رو زد؟ کی بقیه رو صدا زد؟
نا باور داشت بهم نگاه میکرد و هیچی نمیگفت، چشماش پر از اشک شده بود

_ میدونستند اگه شیرین بمیره تمام داراییم وقف میشه، چون من وصیت نوشتم که در صورت نبودن من تمام داراییم به زنم برسه و بعدش در صورت نبودن نه من نه زنم تمام داراییم وقف بشه و مادرم هم تو یکی از بهترین خانه های سالمندان ازش مراقبت بشه! پس اونا به زنده ی شیرین نیاز داشتند نه به مردش... اونا وقتی دیدند شیرین میخواد خودکشی کنه سریع رحمان رو فرستادند تا جلوی شیرین رو بگیره
ناباور تو چشمام نگاه کرد وزمزمه کرد

_ سامی نگو... نه رحمان من و میخواد، اون دوست صمیمی تو بود از قدیم با هم بودید
تک خنده ای کردم
#Part447
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

_ منم نمیدونم چرا این کار رو کرده، نمیدونم یاس، ولی این رو میدونم نمیذارم یکیشون هم زنده بمونند، نمیذارم! از هر راه دیگه ای میخواستند بهم آسیب برسونند ولشون میکردم به امون خدا ولی بد جایی دست گذاشتند یاس من تک تکشون رو نابود میکنم حتی رحمان رو هم نمیذارم زنده...

به چشماش زل زدم تا عکس العملش رو ببینم
_ بعد از این چیزهایی که شنیدی یک روز بهت وقت میدم.. یا با من باش مثل همیشه پشتم باش یا همه چی رو فراموش کن و بمون با رحمان و هرچیکه الان بود رو فراموش کن
گوشیش رو گرفتم و شمارم رو توش سیو کردم و بهش پس دادم

_ منتظرتم

نگاهش رو از نگاهم گرفت
دلم نمیومد غم تو نگاهش رو ببینم
میخواستم هر کاری کنم تا به این روز نرسیم و مجبور نشم بهش خبر بدم ولی مجبور شدم
اون از آرش بیشعور که وقتی با هم دیگه بودند دائم تو فکر چشم چرونی و خوشگذرونی خودش بود بعدش هم که به خاطر شرایط پیش اومده و ناراحتی یاسر که سالها عذا دار بود
و حالا رحمان...
ازش نمیگذرم به هیچ وجه نمیگذرم
از جام بلند شدم
خواستم یکم تنهاش بذارم
به فکر کردن نیاز داشت
#Part448
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

رفتم سمت پناهگاه پایین خونه
به کامی زنگ زده بودم تا کل سیستم رو منتقل کنه اونجا
به یه مکان باز تر نیاز داشتیم
یه جای امن تر
رفتم به در ورودی زیر زمین و وارد شدم
بعد از یک ربع بیست دقیقه به راهرو اصلی رسیدم

وقتی در رو باز کردم پارمیس برگشت سمتم
هنوز هم نتونسته بود چیزهایی که میلاد بعد از سالها بالا آورده بود رو هضم کنه
من پارمیس رو میشناسم
اون یه گیری نسبت به میلاد داره
فقط خدا بخیر بگذرونه

پارمیس خیلی راه های اشتباهی رو رفته ولی اگه کسی پیشش باشه میتونه راه درست رو پیدا کنه
راستش شاید میلاد گزینه ی مناسبی باشه
از وقتی حرفهای میلاد رو شنیدم تو دوگانگی گیر کردم
هنوز هم از دستش به شدت عصبانیم ولی بعد از حرفهاش که البته با توجه به سابقش هنوز باورش نکردم ، اگه بدونم حرفهاش راسته کاری میکنم انتقام میلاد هم گرفته بشه
نمیذارم همینجوری قسر در برند
پارمیس لبخند غمگینی زد
_ چیزی خوردی؟

سری به نشونه ی نه تکون دادم که رفت آشپزخونه و با یه بشقاب برگشت
#Part449
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

_ اینو بخور بیکار بودم درست کردم
به ماکارونی که جلوم بود نگاه کردم
آخرین بار کی دست پخت پارمیس رو خورده بودم!؟
اونم ماکارونی!
یاد وقتی افتادم که با یاسر دعواش شد و تمام حرفهاش رو از ته دل داد زد
یاد وقتی که پشیمونی رو تو چشمای یاسر دیدم یاد وقتی که پای درد دل پارمیس نشستم
هنوز هم از بودنم با پارمیس خجالت میکشیدم

هنوز هم نمیدونم چجوری یه روز به یاسر جواب پس بدم
اگه یک بار تو زندگیم بهم وقت بدن تا برگردم عقب بر میگردم به اون شبی که با پارمیس آشنا شدم
چند قاشق خوردم ولی بغضم اجازه نداد صدای پارمیس رو شنیدم
_ سامی اگه میلاد راست بگه چی اون وقت...
نگاهی به کامی کردم که مشغول کار خودش بود

همینمون مونده بود کامی هم در مورد دزدی مون بدونه
دیدم خیلی از ما دوره و درگیر سوار کردن سیستم رو همدیگست
برگشتم سمت پارمیس
_ میدونم چی میگی پای هممون گیره... ولی چطور ممکنه پیدا مون کرده باشند؟
پارمیس_ با یاسمن حرف زدی
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم
دلم آرون نگرفت و بازم به میلاد اس ام اس دادم
"چخبر... شیرین خوبه؟"
به ثانیه نرسید جواب داد
" اگه همینجوری ادامه بدی منم میکشن اونم میکشن خیالت راحت میشه، آره خوبه حواسم هست"
#Part450
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
پوف کلافه ای کشیدم و گوشی رو با حرص کوبیدم رو میز
پارمیس سوالی نگام کرد که حرفی نزدم و خودمو با غذا مشغول کردم
برعکس اولش که از گلوم پایین نمیرفت الان با حرص میخوردم
همش رو تا آخر خوردم
آخر غذا بودم که صدای کامی رو شنیدم

_ داداش پس من چی؟ تک خوری؟!

انقدر عصبی بودم که جوابشو ندادم
پارمیس رفت تو آشپزخونه و با یه ظرف بزرگ ماکارونی برگشت و جلو کامی گذاشت
کامی با نیش باز به پارمیس نگاه کرد که با عصبانیت بهش توپیدم
_ کامی سرت تو کار خودت باشه ها
من حوصله ندارم چشات نچرخه تا از کاسه درشون نیاوردم
با تعجب بهم نگاه کرد
میدونم خیلی بد یاهاش حرف زدم
اما هم حرص خودمو خالی کردم هم یه کاری کردم دیگه سرش رو نیاره بالا
پایین یه سالن بزرگ بود یه کف سفید با دوتا اتاق و یه آشپزخونه و یه سرویس و حموم با هم

یکی از اتاقها قبلا خودم توش سیستم نصب کرده بودم ولی این سرویس کامی به قدری بزرگ بود که نیاز داشت تو فضای بزرگتری باشه پس تو سالن که سرجمع دوتا کاناپه و یه تلویزیون بود نصبش کردیم
تازه مانیتورهای من رو هم بهش اضافه کردیم
من میدونم باهاشون چیکار کنم
رفتم پشت سیستم و لبخندی زدم
تو دل خودم گفتم

"کار بدی کردی که برگشتید..."
#Part451
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

نمیدونستم کیا هستند و چه ربطی به اونا دارند ولی باید مطمئن میشدم
با صدای بلند گفتم
_ کامی سیستم آمادست؟
_ آره، فقط پسورد رو وارد کن و شروع کن
سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم
رمز رو وارد کردم و اینتر رو زدم
لبخندی اومد رو لبم
کار اول؟
خوب پیدا کردن اگه شده یک سرنخ درمورد اتفاقی که برای میلاد افتاده...
خوب باید چیکار میکردم و کجا رو میگشتم؟
نمی دونم چرا نمیتونستم تمرکز کنم که یهو صدای پارمیس رو شنیدم
_ چرا انقدر دست دست میکنی؟ شروع کن دیگه...

استرس تو صداش مشخص بود
میترسید تک تک حرفهای میلاد راست باشه
منم میترسیدم از راست بودن حرفهای میلاد...
اگه راست بود یه جور عذاب وجدان میوفتاد رو گردنم
که چرا حتی یک بار هم ازش نپرسیدم دلیل این کارات چیه؟ از اول انقدر درگیر بودم و ذهنم آشفته که یادم رفت ازش بپرسم چرا تو باید به زنم نزدیک بشی
چرا باید با اون باشی؟
چرا میخوای نقش بازی کنی
حتی نپرسیدم اصلاً تو جایگاهت تو این ماجرا کجاست
دستم رو روی کیبرد ناخداگاه حرکت دادم
اسم باشگاهی که میلاد میرفت رو یادم بود
باشگاه لُرد...

اوه خدا رو شکر هنوز هم دایر بود اون باشگاه#Part452
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

یه باشگاه معتبر و مشهور تو منطقه ی زعفرانیه!
خوب من باید سیستمشون رو هک میکردم
ببینم تو آگهی های تبلیغاتیشون سایت مخصوص باشگاه یا شماره مبایل زدند؟
خوب هر دوتاش هست...
از طریق سایت وارد میشم

سایت هک کردن خیلی راحت تره
وارد آدرسشون شدم و شروع کردم به تعریف کردن کدها
قسمت اول تمام شد
قسمت دوم
یکم طول میکشید...
پارمیس با استرس پاهاش رو تکون میداد که عصبی بهش نگاهی انداختم که حودش رو جمع و جور کرد
این دفعه شروع کرد به جویدن ناخوناش
نگاهی بهش انداختم و با اخم گفتم

_ پاشو برو چایی بیار جای اینکه با اعصاب من بازی کنی

بدون اینکه بهم نگاه بندازه با هول از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه
منتظر بودم که اطلاعات لود بشه
ولی خودم ذهنم درگیر شد
درگیر شیرین!
الان چیکار میکنه!؟
حالش خوبه؟
بده؟
لعنت به من و زندگی که براش درست کردم...
اعصابم به شدت متشنج بود، ولی مجبور بودم صبر کنم و به اندازه ی سر سوزن به میلاد اعتماد کنم
#Part453
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
ایندفعه من
پاهام رو به شدت تکون میدادم تا سریعتر لود بشه
ولی لعنتی داشتم کم میاوردم
انقدر ذهنم درگیر شیرین بود که متوجه نشدم پارمیس برگشته
_ سامی؟
یهو از افکارم پرت شدم بیرون و به پارمیس نگاهی انداختم
بوی نسکافه تو بینیم پیچید
اول صبحا همیشه شیرین نسکافه درست میکرد
نا خداگاه دلم پر شد ، چشمام پر شد
دلم برای شیرین داشت پر میزد
من کردم
من لعنتی
دست پارمیس رو روی گونم حس کردم
نفهمیدم کی شد و چی شد ولی مرد برا عشقش گریه میکنه نه؟!

به چشمای مشکی پارمیس زل زدم که اونم حالش از من وخیم تر بود
هیچ چیزی بدتر از صبر کردن نیست هیچ چیزی...

اونم صبر و تحمل برای وقتی که آرامش زندگیت تو خطر مرگ باشه
کاش عرضه داشتم و محیط بی خطری براش فراهم میکردم
با شنیدن صدای بیب سیستم متوجه شدم لود شدنش تموم شده
سرم رو تکونی دادم و خودم رو جمع و جور کردم
الان وقت مقاوم بودن بود
مثل همه ی این سالها
باید شیرین رو از اونجا بیارم بیرون، بعدش آزاده هر جا بره حتی بدون من
#Part454
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

"شیرین"

با درد گردنم چشمام رو باز کردم
نمیدونم چند روز بود که تو این وضعیت دارم به سر میبرم
روی یک صندلی نشسته ام حداقل منو دراز کش هم ، نمیکنند
یهو خوابم میبره و گردنم این ور و اونور ول
میشه...

تمام لگنم درد میکنه ... دستم خواب میره
خود به خود خوب میشه دوباره پاهام خواب میره...
این دو روز جز هروعده یک لیوار آب چیزی بهم ندادند
البته اگه به اندازه ی یک کف دست نون رو بتونم بگم غذا بله غذا هم خوردم
هنوز اون کسی که اصل کاری هستش ندیدمش
بایدبگم از روزی که اومدم کسی رو ندیدم
فقط دوتا نگهبان گردن کلفت که هر وقت برام آب یا نون میارن حس میکنم میخوان منو بخورن

بازم به اطراف نگاه کردم
به شدت حوصلم سر رفته بود
کلاً روزی یک بار هم اجازه میدادند برم دستشویی

از این حالت به شدت داشتم روانی میشدم
انقدر به خودم به الانم به گذشتم به آیندم فکر کرده بودم فکری هم برام نمونده بود
امید داشتم سام بیاد سراغم ولی ...
حتی خیلی وقتها دلم رو به میلاد خوش میکردم ولی وقتی یادم میومد با من چیکار کرده روانی میشدم
در اتاق باز شد
انتظار داشتم بازم یکی از دو گردن کلفت رو ببینم ولی نه این دفعه یه قیافه ی خیلی غریبه تر رو دیدم

#Part455
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

به قیافش خیره شده بودم
مردی نسبتاً جهار شونه با قدی متوسط و موهای جو گندمی و صورتی پهن وچشمای ریز
یکم شل میزد ولی کاملاً سرحال بود
آروم آروم اومد سمتم و صندلی خالی پلاستیکی که اونجا بود رو یکی از اون گردن کلفتها براش آورد جلو که خیلی شیک و مجلسی روش نشست
زیر چشمی نگاش میکردم
که لبخندی زد و خیلی شمرده شمرده شروع کرد به حرف زدن

_ تو از چیزی که تو عکسات هم دیدم زیباتری...

از نگاه چندشش حالم بهم خورد ولی سکوت کردم
تو این جنگ کسی برنده بود که میتونست قدم بعدی دشمن روپیشبینی میکرد پس سکوت و فکر کردن بهترین گزینه بود
منتظر نگام کرد
_ نمیخوای چیزی بگی عزیزم؟
بازم سکوت کردم و بی تفاوت بهش زل زدم
_ شیرین ! الحق که شیرینی... حتی با قیافه ی بی تفاوتت هم انقدر شیرینی که خوردنی هستی... حالا بگو ببینم، میخوای عروسیمون چجوری باشه
ایندفعه نتونستم خودمو کنترل کنم و گنگ و متعجب نگاش کردم
شروع کرد به خندیدن

_ خوشم اومد که زود واکنش نشون دادی ولی بذاربگم خوشکلم به زودی شرعی ، رسمس و قانونی زن من میشی

این مردک چی بلغور میکرد
ولی بازم چیزی نگفتم که اومد نزدیک و انگشت شصتش رو نوازش گونه روی صورتم کشید
#Part456
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

_ واقعاً خواستنی هستی... خوب شد نذاشتم میلاد بهت نزدیک بشه و خودم قراره عقدت کنم... میدونی اگه دختر خوبی باشی و هرچی خواستم رو انجام بدی شاید شکنجت نکنم، ولی میدونی چیه؟ دلم به حالت میسوزه که قراره تو تاوان کارهای شوهرت و بقیه رو بدی
با ناباوری بهش زل زدم که بازم چندش خندید

_ خودت رو نزن به کوچه ی علی چپ، نگو که نمیدونی سام تمام زندگیش رو روی ثروتی که قرار بود برای من باشه پایه گذاری کرده؟
باورم نمیشد
این داره چی میگه؟! یعنی اینا ...

_ میدونی شیرین سام اشتباه کرد وصیت کرد که بعد مرگش همه چی به تو برسه... میخواستم ورشکستش کنم و بعدش خیلی راحت همه چی رو از چنگش بکشم بیرون
خیلی راه ها داشتم که تمام داراییش رو بگیرم ولی خوبخودش سرتق بازی درآورد و عاقبتش به چیزی که لایقش بود رسید... اون از اول باید میرفت زیرخاک...
خودت میدونی که شوهرت یه دزده؟!
با حرص دندون قروچه ای کردم که بلند خندید
_ باور کن من آدم بدی نیستم... ولی منم ثروتم رو میخوام... بهم بگو کی میتونه بشینه نگاه کنه که پولی که حق اون بوده تو دستای یک نفر دیگست؟

الان فهمیدم اینا کی هستند
میترسیدم... اونا دلیل خوبی داشتند برای انتقام گرفتن
اگه سام نیاد و منو مجبور کنند تا زن این مرد بشم چی؟
حاضرم همه چی رو دو دستی تقدیمشون کنم ولی زنش نشم
#Part457
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

برای اینکه حال خرابم رو نفهمه سرم رو انداختم پایین
سعی میکردم به چرت و پرتهاش توجه نکنم چشمام رو بستم و تو ذهنم برای خودم شروع کردم به آهنگ خوندن
از درون هق هق کردم
این مدت درسهای بزرگی به من آموخته بود، داشتم کم کم قوی میشدم
خوب به خودم مسلط شده بودم
خوب خودمو کنترل کرده بودم تا احساسم رو بروز ندم

بعد از اون همه سختی و اونهمه به اجبار نقش بازی کردن یاد گرفتم تو مواقع اجباری نقش بازی کنم
صداش رو نزدیک به خودم شنیدم
_ شیرین کوچولو؟! چرا سرت رو نمیاری بالا هووم؟ دو روز دیگه مال من میشی ها
سرم رو آوردم بالا... این یکی رو خیلی خوب از میلاد یاد گرفته بودم
در هر حال بی تفاوت باش!

بی تفاوت به چشماش نگاه کردم که با دیدن حالت بی تفاوتم یه لحظه تردید رو از نگاهش خوندم
انگار واقعاً فکر کرد برام مهم نیست
تو دلم پوزخندی زدم میلاد خیلی نامردی
لعنت بهت که ازت انتظار نداشتم
لعنت بهت که مقابل سامی پشتت در اومدم...
بی لیاقت
من تورو دوست خودم میدیدم احمق
چرا همیشه این حرف باید درست باشه که دوست چرک کف دسته؟!
#Part458
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

نمیدونم چی شد که دیگه خرفی نزد و به فکر فرو رفت
نگاهی به غول تشن ها انداخت و گفت
_ دستاش رو باز کنید ببریدش اون یکی اتاق رو تخت دراز بکشه... براش هم آب و غذا بیارید...
از تعجب داشتم شاخ در میاوردم...
این غیر ممکن بود...
میدونم یه نقشه ای تو سرشه...
این رفتار از آدمی که چند روزه منو عذاب داده غیر ممکنه...
از در رفت بیرون که دو دقیقه بعد یکی از اون دوتا گنده بکه بو گندو اومدن داخل
از رو صندلی بلند شدم که بعد از چند روز راه نرفتن نتونستم یه لحظه رو پام وایسم
پاهام بدجور خواب رفته بود
یه لحظه زانوهام خم شد که گنده بک نگهم داد...
این یکی یکم رفتارش با اون یکی فرق داشت

کمکم کرد از اتاق بیام بیرون که با حرفی که زیر گوشم زمزمه کرد شوکه شدم
بعد از دو روز یه لبخند ریز اومد رو لبم...
پس اونقدرا هم تنها نیستم
پس هنوز هم امیدی برای آینده دارم...
نمیدونم پیش اومده از شدت ذوق چشات پر از اشک بشه؟

آره اون لحظه به این ایمان آوردم، هنوز هم کسی هست که بهش بگم دوستم!


"سام"


با تمام شدن عملیات هک بالاخره تونستم وارد سیستم باشگاه بشم
اسناد و مدارکهای بیست سال پیش...
هرچی گشتم نبود
تمام مدارک و اسناد از ١٠ سال پیش موجود بود#Part459
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

پسره یکم فکر کرد و گفت
_ پس بهتره بریم اتاق من
سری تکون دادم و پشت سرش راه افتادم
به اتاقش که رسیدیم زنگ زد و سفارش چای داد
یکم بهم خیره شدو گفت
_ نمیخواید دقیق بگید چه چیزی از ٢٠ سال پیش شما رو کشونده اینجا؟

لبم رو تر کردم و با اعتماد به نفس گفتم
_ در مورد یکی از مربیهاتون میخواستم اطلاع کسب کنم... ایشون تقریباً بیست سال پیش اینجا مربی تکواندو رده سنی ٥الی ١٠ سال بوده... اسمشون هم احسان بیاتی بوده

با آوردن اسم احسان یه لحظه رنگش عوض شد
تغیر حالتش قشنگ مشخص بود
متعجب و گنگ نگاش کردم ولی سریع خواست خودش رو جمع کنه ولی خیلی تابلو بود
اهم اهم ی کرد و گفت
_ این باشگاه قبلنا مال عموم بود که بعداً من ازش تحویل گرفتم، سالهاست داریمش راستش با اکثر افرادی که اینجا بودند هم دورادور آشنا بودیم و بعضیا هنوز هم هستیم ولی خوب
حرفش رو خورد و نگاه عمیقی بهم انداخت و دقیق گفت
_ دقیق بهم بگو احسان رو از کجا میشناسی و برای چی دنبالشی؟
پوزخندی زدم، راه دیگه ای جز گفتن حقیقت میلاد رو نداشتم پس..

#Part460
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
پوزخندی زدم، راه دیگه ای جز گفتن حقیقت میلاد رو نداشتم پس..
....

هوا یکم سرد شده بود
طرفهای پاییز بود...
حتی متوجه گذر فصل نبودم
نگاهی به آسمان انداختم که مثل من حالش گرفته بود...
روانی شدن فقط حال یک لحظه ی من بود
نمیتونستم تصور کنم اتفاقهایی که افتاده رو
میلاد تک تک حرفهاش راست بوده
نمیدونستم خوشحال باشم از صادق بودنش یا ...
داشتم دیوونه میشدم
باید درکش میکردم نه؟!
باید صادق میبودم... آره میلاد رو درک میکردم

شاید یک درصد اگه جای اون بودم منم میخواستم انتقام بگیرم
از پسش برمیام من همه مون رو از این جهنم میارم بیرون
رفتم سمت موتور که همون لحظه گوشیم زنگ خوردکه از جیبم درش آوردم و به صفحش چشم دوختم

مگه میشه این شماره رو نشناسم گوشی رو به گوشم چسبوندم
_ سلام
با شنیدن صداش دلم گرم شد
من دیگه تنها نیستم
#Part461
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

با شنیدم حرفهاش سریع آدرس رو بهش دادم و آروم گفتم
"منتظرتم"
بازم تیم شدیم...!
به سرعت خودم رو به پناهگاه رسوندم
تو راه به میلاد زنگ زدم که گوشی رو برداشت و با حرص گفت
_خوبه بابا، حواسم بهش هست
_چته، باهات یه کار دیگه دارم
سکوت کرد ومنتظر بود من حرفم رو بزنم
_ من میخوام بازم بهت اعتماد کنم، نظرت چیه؟
سکوت طولانی کرد
صدای پاش رو میشنیدم که داره راه میره!
_ چطور شد بدون تهدید و زدن تو دهنم تصمیم گرفتی این حرف رو بزنی؟
قرار بود به روش نیارم ولی لازم بود بدونه که بهش اعتماد نداشتم و برای دونستن حقیقت رفتم دنبال حقیقت حرفاش...
پس آروم گفتم
_ منم اگه جای تو بودم انتقام میگرفتم
چند لحظه مکث کرد و بعد صداش رو صاف کرد
_ منظورت چیه؟

_ چند دقیقه قبل باشگاه لرد بودم
هیچی نگفت... حتی صدای نفس کشیدنش هم نشنیدم
_ کمکت میکنم انتقامت رو بگیری، قول میدم
گلوش رو صاف کرد تا حرص و خشم و از همه مهم تر بغضش رو نفهمم و خیلی مصمم گفت
#Part462
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
_ و در عوضش چی میخوای؟
_ کسی رو میخوام که سالها بهش اعتماد داشتم و تمام درد دلام پیش اون بود، پسش بده... میخوامش و لازمش دارم
نفس کشیدنش آروم شد
میدونستم چی میکشه، درد داشت، لعنتی خیلی زخمش عمیق بود

منم مردم، دردش رو درک میکنم
لعنت به زندگی که سکوت توش باشه
مجبور باشی خفه بشی ، خفت کنن تا چیزی نگی... تا آلرو ریزی نکنی...

نمیدونم چقدر گوشی همینجوری به گوشم چسبیده بود که آروم گفت

_ خیلی مردی! به خاطر همین سالها پیشت بودم! با رفتارت شرمندم کردی ولی قول جبران میکنم...
دیگه حرفی نزدم فقط گفتم
_ شب منتظرتم فکر کنم نیاز به جلسه داریم
نذاشتم دیگه چیزی بگه
صدای بغض دارش داشت رو اعصابم خط مینداخت، بدون توجه به اینکه میخواد چی بگه گوشی رو قطع کردم
تا شب خیلی وقت داشتم
پس وسایلی که لازم داشتم رو باید میگرفتم
شماره ی رومان رو گرفتم
یه پسر ارمنی خیلی خوش اخلاق و در عین حال یه آدمی که جنسهای فو قالعاده ای داشت با دومین بوقم گوشی رو برداشت
و با اون لهجه ی شیرین ارمنیش گفت
_ بله جانیم
_ سلام رومان...
چند لحظه سکوت کرد و به ارمنی زیر لب یه چیزهایی زمزمه کرد
#Part463
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

بعد آروم گفت
_ پناه بر روح القدوس، این صدا خیلی آشناست... ولی...
خندیدم
_ منم رومان، نگران نباش خودمم
_ باورم نمیشه ولی تو که مردی...
خندیدم، رومان یه جوری بود، راستش یکم اِوا خواهر!
_ سریع بیا اینجا سامی... سریع
بدون فوت وقت رفتم سمت خونه ی رومان
یه محله ی قدیمی تو مرکز شهر سمت فردوسی
اونم الان تو اوج شلوغی
دقیاً یک ساعت و بیست دقیه تو راه بودم
این ترافیک تهران بدجور کلافه کننده بود
خوبه موتور دارم وگرنه فکر کنم ٣ ساعت باید این مشیر مزخرف و پر از دود رو تحمل میکردم
تو راه بارها قیافه ی شیرین میومد جلو چشمم
صداش... نگاهش ... دلم براش یه ذره شده بود ولی باید صبر میکردم
همش خودم خودم رو دل داری میدادم
_ آروم باش سام، تو میتونی، باید صبر کنی، به خاطر شیرین! باید کاری کنی این مشکل از ریشه حل بشه

نزدیک کوچه ی باریک خونه ی رومان نگه داشنم و رفتم جلو خونه ی قدیمیش در رو زدم
تقریباً با رومان هم سن و سال بودم اون هنوز هم با مامانش زندگی میکنه
یهو در باز شد و بی وقفه کشیده شدم تو بغلش
_ اوه سامی، عزیزم، چقدر به خاطر مردنت گریه کردم عزیزکم...
به زور خودم رو از بغلش کشیدم
_ رومان هزار بار گفتم از این کارها خوشم نمیاد
#Part464
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

خنده ی ریزی کرد و پشت چشمی برام نازک کرد
لا اله الا اله
پسره ی ...
عین دخترا ناز میکرد میکرد برام
رفتم داخل خونه که مستقیم رفتیم اتاق زیر زمین
رومان_ خوب جانیم، چی میخوای؟ چی لازم داری
_ رومان چندتا بیسیم میخوام که اصلاً دیده نشند، دو تیکه هم گوشی هم میکروفون

لبخندی زد و گاوصندق ابی رنگش رو باز کرد
البته گاوصندوقهای متعددی داره ولی خوب هرکدوم از وسایل یه جایی جا سازی شده
وسایلی که لازم داشتم رو درآورد
یک سری وسایل جاسوسی!
خیلی وقت بود از این وسایل ها نخریده بودم
وسایلها رو برداشتم و رو به رومان گفتم
_ الان وضعم خوب نیست رومان، قول میدم تا یکی دو هفته دیگه دوبرابرش رو به حسابت میریزم
خنده ی ریزو دخترونه ای کرد
و با عشوه دستش رو گذاشت رو شونم
_ سامی جون! من که تو رو میشناسم آقا، تو حرفت معتبره... هروقت داشتی بده
وسایل رو گذاشتم تو کوله پشتی و کلافه سری براش تکون دادم و از خونش زدم بیرون

از اونجا دور شدم
از صبح چیزی نخورده بودم
یدونه ساندویچی اون اطراف بود
خوب اینجا ها رو بلد بودم
یادش بخیر زمانی که مرکز شهر برای من بالا شهر حساب میشد
#Part465
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

از ساندیچی یه بندری گرفتم و همونجا نشستم
مغزم پر بود از انواع نقشه ها

باید تمومش میکردم این بازی کثیف رو
پول رو دادم و حرکت کردم سمت خونه
ساعت٨ بود
جدیدا زود هوا تاریک میشه
هوا گرگ و میش شده برد که وارد در پشتی پناهگاه شدم
و بعد از بیست دقیقه رسیدم به سالن اصلی

صداهای اروم جر و بحث رو میشنیدم
که در رو باز کردم
پارمیس با چشمهای گریون به چشمام نگاه کرد و نگاه سردرگمی به میلاد انداخت و با بغضی که سعی میکرد مخفیش کنه اروم گفت

_ راست میگفت نه؟!
سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم که با غم چشماش رو بست و تو یه حرکت جلو چشم همه مون به میلاد نزدیک شد و محکم بغلش کرد
_ببخشید، ببخشید باشه؟
میلاد لبخندی اومد رو لب میلاد و دستش رو گذاشت دو طرف تن پارمیس و محکم بغلش کرد
شاید میلاد هم به این همدردی نیاز داشت
شاید با دردهایی که دارند جفت خوبی برای هم باشند
پوزخندی رو پشت سرم شنیدم که با برگشتنم و دیدنش چشمای پف کردش رو دیدم
شونه هاش رو بالا انداخت
#Part466
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

- خدا رو چه دیدی ، یه عشق می میرد یکی تازه جون می گیرد
اروم لب زدم و آغوشم رو براش باز کردم
_ خوش اومدی
لبخند غمگینی زد و خودش رو انداخت تو بغلم
_ سخت بود ترک کردنش
دستم رو روی موهاش کشیدم
_همه چی درست میشه
ازم دور شد
_ من میخوام انتقام بگیرم سام! انتقام مرگ داداشم! انتقام مرگ احساسم...
نفس عمیقی کشیدم و مصمم به چشماش زل زدم
_ قول میدم همه با هم انجامش بدیم
صدایی رو شنیدم
_ اهم اهم ببخشید مزاحم میشم ولی کسی نمیخواد معرفی کنه!؟
کامی بود که یه ظرف بزرگ ذرت بوداده جلوش گذاشته بود و انگار داشت یه فیلم مهیج میدید به ما نگاه میکرد
بعد با لبخند گفت
_ خوشم میاد از زندگیتون جوون باو چه انتقام تو انتقامی شده! خوب از کجا شروع کنیم؟
نگاهی به بچه ها انداختم و اشاره زدم بشینن
با غیض به میلاد چشم دوختم
که یه لحظه یکه خورد
بازم سنگ و جدی شده بودم و با اخم بهش زل زدم
_ شاید تمام داستانی که گفتی راست باشه ولی این دلیل نمیشه من ببخشمت! تو شیرین رو زن من رو دو دستی تقدیمشون کردی!
#Part467
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
باز اون نگاه بی تفاوت و خونسردش رو دوخت به چشمام و حق به جانب گفت
_ اگه من با زبون خوش شیرین رو بهشون نمیدادم شبانه میومدن تو خونه و به زور میبردنش!
پوزخندی زدم
_ اونوقت چه فرقی داشت با دودستی تحویل دادن تو؟
هیچی نگفت و سکوت کرد
بدون رو دربایستی به چهره ب هر ٤ نفرشون خیره شدم
_ این دفعه از کسی نمیگذرم، جون زنم درمیونه! کوچکترین خیانت و دو دره بازی ببینم از هرکسی دیگه دنبال دلیل نمیگردم ، این دفعه با کسی شوخی ندارم! میکشمش
یاسمن لبخند رضایت بخشی زد
و پارمیس هم لبخند ملیحی زد و کامی اروم زمزمه کرد
_ جونم ابهت!
میلاد هم پوزخندی زد چون میدونست روی اصلی حرفم با اونه
شروع کردم به زدن حرفهام
وسایل رو ریختم رو میز و هرکدوم که مختص کسی گرفته بودم رو بهش دادم و نحوه ی استفاده از اینها رو باد دادم
و از رو میل بلند شدم و رفتم سمت مانیتون سیستم ها
کروکی و مختصات ساختمان رو نشون دادم
_ تو به عملیات انتحاری وارد اون خونه...
میلاد سریع پرید وسط حرفم
_ نه سام اینجوری نمیشه
پوزخندی زدم
_ خوب جناب شما بفرمایید
لبخندی زد و با دست اشاره کرد بشینم که شروع کرد...#Part468
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

حرفاش رو به دقت گوش دادم
راست میگفت
برنامه ای که من داشتم خیلی احمقانه بود
حرفهایی که کامی زد هم خیلی منطقی بود...
پس...
شروع میکنیم
.....

"شیرین"

الان یک هفتست اینجام
اون عوضی که فهمیدم اسمش احسانه باید همونی باشه که میلاد میخواد ازش انتقام بگیره
از نگاهش میخونم که حالا حالا ها با من کار داره
ولی منم حالا حالا ها باهاش کار دارم
مسخره
دیگه از این انتظار خیته شده بودم
میترسیدم از دیر رسیدن سام
میترسم...
میترسم از اینکه برای همه چی دیر بشه
روی تخت نشسته بودم و به منظره ی روبروم خیره شده بودم بیرون تاریک تاریک بود
تو پنجره خودم رو دیدم
چند روزه نرفتم حموم!؟
نمیدونم
حساب روزها از دستم در رفت
متنفرم از این وضعیت
یهو در باز شد و خانمی اومد داخل
لبخندی به روم زد
جعبه ی بزرگی تو دستش بود
اومد روبروم و لبخند موزیانه ای زد
_ سلام گلم خوبی؟
بدون هیچ حرفی فقط بهش زل زدم
#Part469
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

وسایلی که تو دستش بود رو گذاشت رو میز
و شروع کرد به باز کردن وسایلش
حین کار گفت
_ قراره امروز عروس بشی! خوش به حال داماد

از درون در در حال انفجار بودم
پس بی شرف عوضی داره کارش رو انجام میده
از درون داد میزدم
"سامی تورو خدا بیا"
داشتم دیوونه میشدم
حتی یک کلمه هم حرف نمیزدم
لبخندی زد و اومد سمتم
_ اوف چند روزه نرفتی حموم خوشکل کوچولو

حتی سرم رو بر نگردوندم نگاش کنم
دستم رو گرفت و کشید
_ پاشو ببینم جوجه کوچولو... پاشو یه دوش بگیر خودت رو برا دوماد آماده کن تا امشب حسابی ازت فیض ببره
با حرص دستم رو از بین دستش کشیدم بیرون
از چشمام داشت آتیش میبارید
با حرص گفت

_ ببین اشتباه گرفتی ها من اونی نیستم برام ناز کنی پاشو حوصله ندارم... یا عین ادم پاشو برو حمومت رو بکن یا با یه زبون دیگه حالیت میکنم، انگار دختر دست نخورده ی ١٨سالست، این ادا اصولا رو برا من نیا ها دختره ی هـ...
هنوز توهینش کامل از گوشش خارج نشده بود که یه سیلی خوابوندم زیر گوشش

#Part470
#آدمهای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

با حرص برگشت سمتم و داخل موهای چرب شدم چنگ انداخت
_ هی جوجه فوکلی میدونی زدی تو گوش کی؟
آخرین باری که غذا خوردم کی بود؟!
یادم نیست
بدجور بی حال بودم ولی بازم انقدر توان داشتم تا این زنیکه رو بشونم سرجاش
منم که کلا دنبال این بودم با یکی دعوا کنم و خودمو خالی کنم
با نوخونهایی که بلند شده بود سه جوری به ساق دست برهنش چنگ زدم که قشنگ خراشیده شد که از سوزشش جیغی زد و دوتا غول دم در رو صدا زد

که هردو سریع اومدن داخل
یه جوری عوضی موهام رو کشیده بود که تار موهام تو مشتش خود نمایی میکرد
رو کرد به غول تشن ها ی محترم!

_ برید به احسان بگید این هار شده! رام شدنی هم نیست... یا بیاد اینو بشونه سر جاش یا یه آرایش گر دیگه بیاره واسه عروسک جدیدش
همون لحظه صدای نحس احسان رو شنیدم
_ چی شده سلطان!
زنیکه با اون آرایش غلیظش پشت چشمی برام نازک کرد و رو کرد سمت احسان
_ اینو از کجا آوردی خیلی هاره که!
احسان با غیظ نگام کرد
_ تا حالا کاری کردم بهت بد بگذره خانمم
از لفظ خانمم گفتنش میخواستم بالا بیارم
انگار یادم رفته بود حرف بزنم که بازم سکوت کردم

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...