نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

#هویت_مخفی_عشق #پارت۸۷ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم -میخوام برگردم به هویتم میخوام دوباره بشم سامیار اعتماد دوباره میخوام همه جی رو از اول شروع کنم خسته شدم از بس مسیح بودم خسته شدم از بس ...

#هویت_مخفی_عشق #پارت۸۷ بدون اینکه نگاهش کنم گفتم -میخوام برگردم به هویتم میخوام دوباره بشم سامیار اعتماد دوباره میخوام همه جی رو از اول شروع کنم خسته شدم از بس مسیح بودم خسته شدم از بس الکی ادای کسایی در میارم که فقط دنبال پوله خسته شدم محسن این حرفو که ...

۲۵ مرداد 1398
75K
*راز دل* ماه وش : سرومم که تموم شد کیهان درش اورد صدام گرفته بود ونمی تونستم حرف بزنم - برگشتی نگاهم کرد چشاش قرمز شده بود واشک تو چشاش برق می زد من چرا ...

*راز دل* ماه وش : سرومم که تموم شد کیهان درش اورد صدام گرفته بود ونمی تونستم حرف بزنم - برگشتی نگاهم کرد چشاش قرمز شده بود واشک تو چشاش برق می زد من چرا فکر می کردم احساس نداره ولی حالا ... کیهان : یه چیزی رو فراموش کردم ...

۱۷ مرداد 1398
48K
پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح ...

پارت شانزدهم #پارت_اخر ماهرخ:مبینا ساعت چنده؟ مبینا:۱۱:۳۰ ماهرخ من خیلی خوابم میاد لبتاب خاموش کردم گزاشتم کنار ماهرخ:چی رو خوابت میاد باید بیدار بمونی مبینا:نمیتونم واقعا ماهرخ:میتونی فقط ی زرع دیگ مبینا بعدش تا صبح میخوابی باهام حرف بزن خوابت نبرع مبینا:ماهرخ کاش سوگل و آناهیتا هم اینجا بودن کاش ...

۵ اردیبهشت 1398
375K
پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک ...

پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک درس دارید پاشو ماهرخخخخخ ماهرخ پاشو ماهرخ:اگع ی روز من دق کردم ب خاطر این ...

۴ اردیبهشت 1398
135K
پارت سیزدهم با صدای تق تق از خواب بیدار شدم نشستم روی تخت مبینا بود داشت اتاق و مرتب میکرد مبینا:صبح بخیر عزیزم ماهرخ:صبح بخیر سحر خیز شدی؟ مبینا:خوابم نمیبرد گفتم بلند شم ی زرع ...

پارت سیزدهم با صدای تق تق از خواب بیدار شدم نشستم روی تخت مبینا بود داشت اتاق و مرتب میکرد مبینا:صبح بخیر عزیزم ماهرخ:صبح بخیر سحر خیز شدی؟ مبینا:خوابم نمیبرد گفتم بلند شم ی زرع اینجا رو مرتب کنم ماهرخ:ن خوشم اومد ی بار مغزت کار کرد زدم زیر خندع ...

۱ اردیبهشت 1398
160K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
710K
#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ...

#نالوطی #۲۳ #یلدابانو ساعت حول و هوش چهار بعد از ظهر بود که رسیدیم .. پیاده شدیم و وارد مغازه گیف فروشی شدیم.. پرهام ـ سلام داداش سیروس چطوری؟ آقا سیروس ـ سلااااام به به ببین کی اینجاست خوش اومدی ، نکنه ازدواجی چیزی در کاره..؟ پرهام ــ چرا اتفاقعا ...

۱۵ فروردین 1398
675K
✰ #نالوطی #پارت بیست و دو #یـلدا بانــو...👩 ‍❤ ‍👩 وارد ساختمون(مردانه)ڪناری شدیم برا پرهام .. پرهام ـ گفته باشمااا من خوشم نمیاد لباسام رو کسی انتخواب کنه.. +خیلی پروی هااا ، اینقدر که تو ...

✰ #نالوطی #پارت بیست و دو #یـلدا بانــو...👩 ‍❤ ‍👩 وارد ساختمون(مردانه)ڪناری شدیم برا پرهام .. پرهام ـ گفته باشمااا من خوشم نمیاد لباسام رو کسی انتخواب کنه.. +خیلی پروی هااا ، اینقدر که تو برا همین کفشه نظر دادی هـ ـ خوب تو هم برا کفشم نظر بده،تورت و ...

۱۵ فروردین 1398
387K
#پارت_سیزدهم . . . خندم گرفت‌..._مننننن خوبمممممم +واقعا...؟ _اوهوم...خیلی دلم میخواست راستشو بت بگم..ولی نمیشه..ابروعو شرفم میره... بعد زدم زیر خنده...نوچ نوچی کردو گفت... _معلوم نیس تو دست شویی چیکار کرده ک اینجوری میگه.. +نه ...

#پارت_سیزدهم . . . خندم گرفت‌..._مننننن خوبمممممم +واقعا...؟ _اوهوم...خیلی دلم میخواست راستشو بت بگم..ولی نمیشه..ابروعو شرفم میره... بعد زدم زیر خنده...نوچ نوچی کردو گفت... _معلوم نیس تو دست شویی چیکار کرده ک اینجوری میگه.. +نه نه..اصلا اونجور ک تو میگی نیست... _اووو بله بله منم باور کردم‌.. +اییی نههه به ...

۱۴ فروردین 1398
44K
رمان همزاد پارت ۷۶ #آدرینا ی نگاه ب خونه کردم هے هیچ کس نبود حداقل حدیثه خانوم(خدمتکارشون)خونه بود حتما امروز باید مرخصی میگرفت...هے خدایا من چقدر تنهام...هیچ کسیو ندارم... مثل همیشه وقتی ناراحتم باید کیک ...

رمان همزاد پارت ۷۶ #آدرینا ی نگاه ب خونه کردم هے هیچ کس نبود حداقل حدیثه خانوم(خدمتکارشون)خونه بود حتما امروز باید مرخصی میگرفت...هے خدایا من چقدر تنهام...هیچ کسیو ندارم... مثل همیشه وقتی ناراحتم باید کیک میپختم رفتم آشپزخونع تخم مرغ ها رو تو کاسه شکوندم و شروع کردم با هم ...

۱۱ فروردین 1398
270K
#نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون .. اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه. گیسو بلند ...

#نالوطی نشستم رویه صندلی... باورم نمیشد... دوست ده ساله من که جونمونم برایه هم میدادیم و کلی برنامه ریخته بودیم برا یه عروسیمون .. اونوقت تویه عروسیه عشقم ببینم گیسو بهترین دوستم عروسه. گیسو بلند گو رو برداشت.. گیسو ـ سلام من گیسو هستم.. میخوام اعترافاتی بکنم... تویه روز ۱۱/۳/۱۳۸۷دقیقا ...

۸ فروردین 1398
297K
بانوی شهیدی که در لحظه شهادت نیز درخواست #چادر کرد. ★ اولین روز بازگشایی دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی است. محوطه دانشگاه شلوغ است، عده ای دور هم جمع شده اند و بحث بالا گرفته. ...

بانوی شهیدی که در لحظه شهادت نیز درخواست #چادر کرد. ★ اولین روز بازگشایی دانشگاه بعد از انقلاب فرهنگی است. محوطه دانشگاه شلوغ است، عده ای دور هم جمع شده اند و بحث بالا گرفته. خواهر محمدی گفت: باید یک اسم اسلامی، انقلابی، مردمی انتخاب کنیم. فاطمه گفت: دو ساعته ...

۸ فروردین 1398
532K