نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

آواز عاشقانه‌ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند تنها بهانه‌ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه‌های ...

آواز عاشقانه‌ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند تنها بهانه‌ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه‌های عقده‌گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد ای وای، ...

۲ هفته پیش
9K
در غبار غربتی بی هم زبان،در حصار وحشتی نا مهربان در هجوم درد بی گاه و نهان ، هم زبانی تازه از راه آمده آمده تا قصه پردازی کند ، خاطرم را باز نوسازی کند ...

در غبار غربتی بی هم زبان،در حصار وحشتی نا مهربان در هجوم درد بی گاه و نهان ، هم زبانی تازه از راه آمده آمده تا قصه پردازی کند ، خاطرم را باز نوسازی کند دیرگاهی بود فکرم مرده بود،در سکوت خویش خوابم برده بود آمدی شب را پراندی از ...

۳ مرداد 1398
59K
پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک ...

پارت پانزدهم صالحی:بچه ها بلند شید بدویید درس دارید مبینا:خانم صالحی توروخدا بزار بخوابیم خوابم میاد صالحی:ساعت ۱۲ میخوابید همینم میشه دیگ مبینا:۱۲ چیه دیر تر صالحی:چیزی گفتی؟ مبینا:چیزی شنیدی؟ صالحی:از دست تو پاشو ک درس دارید پاشو ماهرخخخخخ ماهرخ پاشو ماهرخ:اگع ی روز من دق کردم ب خاطر این ...

۴ اردیبهشت 1398
126K
#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم ...

#پارت۳۳#34 (از زبان آنوشا) روی مبل رو به روی تی وی نشستمو مشغول تماشای سریال شدم ، قسمت بیست و چهار بود و من اولین باره که این سریال رو گرفتم تا ببینم به نظرم خیلی هم مزخرفست ولی خب از بیکاری بهتره خم شدم سمت میز و استکان چای ...

۱۶ فروردین 1398
591K
پارت هفتم بالا سر مزار سوگل نشستیم ماهرخ:دیشب سوگل اومد تو خوابم مبینا:جدی میگی خب چی شد ماهرخ:گفت میخواد ببرتش نجاتش بده بیدار ک شدم آناهیتا داشت جیغ میزد مبینا:پس نوبت آناهیتا هستش اومده ک ...

پارت هفتم بالا سر مزار سوگل نشستیم ماهرخ:دیشب سوگل اومد تو خوابم مبینا:جدی میگی خب چی شد ماهرخ:گفت میخواد ببرتش نجاتش بده بیدار ک شدم آناهیتا داشت جیغ میزد مبینا:پس نوبت آناهیتا هستش اومده ک ببرتش ماهرخ:بریم دارم خفه میشم مبینا:باشع فقط بزار ببینم کی میاد دنبالمون رفتیم سر خیابان ...

۳ فروردین 1398
55K
┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور ...

┅┄┅✶✶┄┅┄.. سیزده ┄┅┄┅✶✶┄┅┄ دستم و کشید و پرت شدم تویه بغلش .. آروم از خودش جدام کرد و اومد پشتم .. سهیل ـ خیلی بد بسته کی ان رو بسته واست ، یکم باهاش ور رفت باز نمیشه که .... دستاش که به بدنم میخورد مور مورم میشد ... بعد ...

۳ فروردین 1398
156K
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ...

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل خودش ، کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ، کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ، خیابان ...

۲۶ اسفند 1397
26K
#پارت_شصت‌و‌شش -هیچ کنارم نشست و منم بیخیال شدم همینطور که داخل پوشه ها رو میگشتم ی فیلم که به نظر جالب میرسید رو پلی کردم تا نگاه کنیم - لاتاری هم قشنگه + باش بزار ...

#پارت_شصت‌و‌شش -هیچ کنارم نشست و منم بیخیال شدم همینطور که داخل پوشه ها رو میگشتم ی فیلم که به نظر جالب میرسید رو پلی کردم تا نگاه کنیم - لاتاری هم قشنگه + باش بزار بعدا اینو اول ببینیم اون برای امشب اسم فیلم اینه بغل بود بوووووق بوق بوق ...

۲۵ اسفند 1397
22K
هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده ...

هقیقت آینه ای بود ڪہ از آسمان اُفتاد و شڪسٺ.. هر ڪس تڪہ ای از آن برداشٺ و خود را در آن دید... گمان کرد حقیقت نزد اوست حال آن ڪہ.. حقیقت نزد همگان بوده .. ❈ شخصیت های اصلی : خزان صوفی ، سهیل سپهری ، فربد فروتن ، ...

۱۸ اسفند 1397
445K
همه حسابی خسته بودیم و بچه ها هم باید زود میخوابیدن چون فردا عصر بازی فینال بود و قهرمان شدن برای خودشون و برای ما خیلی مهم بود برای همین هر کسی رفت اتاق خودش ...

همه حسابی خسته بودیم و بچه ها هم باید زود میخوابیدن چون فردا عصر بازی فینال بود و قهرمان شدن برای خودشون و برای ما خیلی مهم بود برای همین هر کسی رفت اتاق خودش تا استراحت کنه.طبق برنامه ریزی سرپرست تیم قرار شد که صبح ساعت 9 جلسه ی ...

۲۵ بهمن 1397
57K
روز شانزدهم سوگل:مامان خداحافظ من دارم میرم با شادی آرایشگاه ،شب با بابا میبینمتون مامان:باشع عزیزم شب با کی میایی؟ سوگل:بالاخره یکی هست من و بیاره درینگ درینگ اوه شادی زنگ زد خداحافظ مامان مامان:برو ...

روز شانزدهم سوگل:مامان خداحافظ من دارم میرم با شادی آرایشگاه ،شب با بابا میبینمتون مامان:باشع عزیزم شب با کی میایی؟ سوگل:بالاخره یکی هست من و بیاره درینگ درینگ اوه شادی زنگ زد خداحافظ مامان مامان:برو خدا ب همراهت گوشی رو برداشتم شادی:سوگللللل دوس دارم خفت کنممم میگم دیر میشه چرا ...

۱۱ بهمن 1397
78K
روز سیزدهم سوگل:آخ از پا افتادم شادی:خب بابا حالا خوبه راع نرفتی سوگل:شادی من راه نرفتم بابای من بودش همه مغازه ها من و برد آخرشم اون چیزی ک خریده میگع خوشم نیومدع شادی:حالا سوگل ...

روز سیزدهم سوگل:آخ از پا افتادم شادی:خب بابا حالا خوبه راع نرفتی سوگل:شادی من راه نرفتم بابای من بودش همه مغازه ها من و برد آخرشم اون چیزی ک خریده میگع خوشم نیومدع شادی:حالا سوگل واقعا خوب بودش؟ خودتم خریدیو سوگل:ب خدا خوبع دست از سر من بردار ب جان ...

۷ بهمن 1397
17K