ویژه کنید
عکس و تصویر #پارت_191 🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙 چند لحظه بعد صداش به گوش رسید _ ...

#پارت_191

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


چند لحظه بعد صداش به گوش رسید

_ بیا تو

در رو باز کردم نگاهی به کل اتاقش انداختم با دیدن شراره که

رو صندلی چوبی نشسته بود در رو بستم

بهش نزدیک شدم

_ صبح بخیر

از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و سرد گفت :

صبح بخیر

روبه روش ایستادم رو زانو نشستم

نگاهشو ازم گرفت و به پنجره دوخت

میدونستم ازم ناراحته ! قبول داشتم دیشب بیش از حد خودنمایی کردم

_ ازم ناراحتی ؟!

همین طور که نگاهشو به بیرون بود گفت :

نه چرا باید ناراحت باشم بالاخره زندگی خودته

_ تو چشمام نگاه کن و اینو بگو

نگاهشو دوخت به چشمام

_ چرا باید ناراحت باشم ؟ زندگی خودته و خودت باید تصمیم بگیری

_ اما حس میکنم که اشتباه راه رو رفتم

نمیدونم چی شد که یهو این حرف رو زدم ولی بعد از دیشب این حس ناخداگاه تو دلم به وجود اومد

ابرویی بالا انداخت :

یعنی میخوای بگی شک کردی ممکنه آرش بی گناه باشه ؟!

نوچی گفتم که عصبی شد

#پارت_192

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

با صدای بلندی گفت :

مسخره کردی ؟!!

دستامو بالا گرفتم :

نه نه! ببین اون عکسا رو خودم دیدم و اصلا شکی ندارم که فتوشاپ باشن فقط میگم که حس میکنم یه جاهایی رو خودمم اشتباه رفتم

چشماشو ریز کرد :

اگه به خودمو خودت ثابت کنم آرش بی گناهه و خیانتکار نیست چیکار میکنی ؟!

شونه ایی بالا انداختم و متفکر گفتم :

خب ... خب اگه واقعا بی گناه باشه و اون عکسا فتوشاپ واسه به دست اوردنش هر کاری میکنم

_ غرورتو کنار میذاری ؟!

_ امم اره ...

ابرویی بالا انداخت :

اره ؟!

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که لبخندی زد و گفت :

بهت ثابت میکنم !

بیخیال گفتم :

اگه عکسا فتوشاپ نباشه چی ؟

شونه ایی بالا انداخت :

خب اون وقت حق رو به تو میدم

پوزخندی زدم که گفت :

ولی مطمئنم فتوشاپه !

_ اصلا عکسا رو میخوای از کجا بیاری ؟

لبخند شیطنت امیزی زد :

اون با من ...!

#پارت_193

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

چرخی زدم

که شراره گفت :

دختر تو عالی هستی امشب میترکونی

یی توجه به حرف شراره گفتم :

امشب اونم میاد ؟!

_ اره مگه میشه نباشه ! امشب اونم هست

استرس گرفته بودم شدید

نمیخواستم بازم باهاش رو به روشم ولی چاره ایی نداشتم

_ باشه

جلو اومد دستمو گرفت :

اصلا به آرش توجه نکن ، با این بی توجهی هم خودت کمتر عذاب میکشی هم آرش

_ چرا باید عذاب بکشیم ما که از هم جدا شدیم

چشم غره توپی بهم رفت

_ انقدر لجباز نباش مهسا ، بخاطر بچه تم که شده

پوزخندی زدم :

حتی اگه آرش یک خیانتکار هم نباشه من بازم پیشش برنمیگردم

و بعد بدون توجه به قیافه عصبیش خم شدم و دامن لباسمو بالا گرفتم

و از کنارش رد شدم

درسته هنوز بچه م شناسنامه نداشت

درسته بچه م بی پدر بزرگ میشد ولی خب اگه واقعا آرش بی گناه باشه من چطور پیشش برگردم ؟

چطور بازم زیر یه سقف باهاش زندگی کنم

نه نه کنار هم بودن ما غیر ممکنه !

هر چند هم که دلامون یکی باشه ...

در اتاق رو باز کردم

وارد اتاق شدم

بی توجه به دکوراسیون اتاق جلو آینه ایستادم

و دستمو سمت گوشواره هام بردم

با دیدن شخصی که پشت سرم بود ...

#پارت_194

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


با دیدن شخص رو به روم گوشواره از دستم افتاد

شوکه به عقب برگشتم

نگاهش تو کل اجزای صورتم چرخید

نگاهشو از صورتم گرفت کم کم پایین اومد

بعد از برانداز کردن لباسام ابرویی بالا انداخت :

قرمز بهت میاد !!

با شنیدن صداش قلبم شروع کرد به تند تند زدن ، نفس تو سینه م حبس شد

فهمید اروم بهم نزدیک شد

از دیدنش انقدر شوکه شده بودم که جرعت هیچ کاری رو نداشتم

رو به روم ایستاد

ناخداگاه به عقب رفتم ، یک قدم جلو اومد

یک قدم عقب رفتم

انقدر عقب رفتم که خوردم به دیوار لبخند مرموزی زد

فاصله مون کمتر از 1سانتی متر بود

از شدت هیجان قلبم تند تند میزد

سرشو به جلو خم کرد تو چشمام زل زد

نگاهمو تو چشمای عسلی رنگش دوختم

بعد از چند ماه از این همه نزدیکی تمام بدنم میلرزید

نمیدونم چقدر بود که داشتیم تو چشمای هم نگاه کردیم که گفت :

چرا ؟!

گیج بهش نگاه کردم:

چی چرا ؟!
#پارت_195

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ چرا انقدر عذابم میدی ؟! چرا باز خودمو خودتو سمت تاریکی کشوندی ؟

اخمی کردم و پوزخندی رو لبم نشوندم :

تو خودت همه چی رو خراب کردی !

تک خنده ایی کرد :

چرا اومدی تو شرکت رقیبم ؟

نمیفهمیدم چرا یهو بحث رو عوض میکنه !!

با این حال جوابشو دادم :

برای ادامه زندگی به کار نیاز دارم !

_ به خودم میگفتی !

_ راه ما از هم جدا شده !!

فاصله بینمونو پر کرد کامل بهم چسبید

_ نشده !

_ شده

سرشو کج کرد و دم گوشم گفت :

اگه تموم شده پس چرا قلبت انقدر تند میزنه ؟ پس چرا انقدر داری میلرزی ؟!

حاظرم قسم بخورم که حتی نمیتونستم نفس بکشم

مغرم فقل کرده بود ، ذهنم قدرت هیچ کاری رو بهم نمیداد

اب دهنمو پر صدا قورت دادم که همزمان آرش ب. وسه ایی لای گوشم نشوند

با برخورد داغی لبش به پوستم تنم مور مور شد

این همه نزدیکی رو نمیخواستم

من تازه به نبودنش عادت کرده بودم

بدون اینکه لبشو از رو صورتم برداره اروم اروم سوق داد سمت ...

#پارت_196

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

بدون اینکه لبشو از رو صورتم برداره اروم اروم سوق داد سمت

لبم

نفس تو سینه م حبس شد گوشه ل نشوند اروم گفت :

دلتنگتم لعنتی

دستمو رو سینه ش گذاشتم پسش بزنم

فشاری به قفسه سینه ش دادم ولی دریغ از یک ذره تکون خوردن

چشمامو بستم :

خواهشا برو کنار ...

بی توجه به حرفم گفت :

با این لباس ، با این ارایش خواستنی تر از قبل شدی

ولی ...

مکثی کرد نگاهشو از لبام گرفت ، چشمامو باز کردم

ادامه داد :

ولی افسوس که اینا بخاطر رقیب منه !

گیج تو چشماش نگاه کردم که نگاهشو از چشمام گرفت و به لبام دوخت

نباید میذاشتم بهم نزدیک شه ، نباید میذاشتم بازم فکر مو در گیر خودش کنه

لباش کمتر از 1میل با لبام فاصله داشت خواست اون فاصله هم از بین ببره

عصبی فشار محکمی به سینه ش دادم که ناخداگاه دو قدم به عقب رفت

متعجب بهم نگاه کرد

انگشت اشارمو سمتش گرفتم :

دیگه هیچ وقت به من نزدیک نشو هیچ وقت ! راه منو تو از هم جداست

بی توجه به قیافه مات زدش از کنارش رد شدم و تند از اتاق بیرون اومدم

با اون کفشای پاشنه بلند و دامن بلند واقعا تند راه رفتن واسم سخت بود

از ته راهرو پیچیدم که یهو ...

#پارت۱۹۷

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


که یهو با شاهین رو به رو شدم

نگاهی بهم انداخت و جلو اومد

سرجام ایستادم. رو به روم ایستادم دستشو تو جیبش فرو برد
مرموز گفت :

اماده ایی ؟!

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم ، حرفی نزد و پشتشو بهم کرد و جلوتر از من راه افتاد

پشت سرش رفتم ...

با رسیدن به سالن کنارم ایستاد ناچارا دستمو دور بازوش حلقه کرد

و باهم قدم برداشتیم

با ورود به سالن صدای موزیک ارومی به گوش رسید

توجه همه به سمتون جلب شد همه شروع کردن به دست زدن

لبخند مصنوعی لبم نشوندم و با غرور به مردم نگاه میکردم

با رسیدن به جایگاهی که قرار بود برند ادکلن رو تبلیغ کنم دستمو از دور بازوش باز کردم

چرخیدم که نگاهم گره خورد

به صورت سرخ از عصبانیت آرش

چند دقیقا خیره هم بودیم به خودم اومدم و سریع نگاهمو ازش گرفتم

ادکلن رو برداشتم شروع کردم به گرفتن ژست
سعی کردم بیخیال آرش باشم ولی

سنگینی نگاهش اذیتم میکرد ...
#پارت_198

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


( چند روز بعد )

_ مهسا. مهسا

با صدای الهه سریع بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون

داشت از پله ها بالا میومد با دیدن من رو پله ها ایستاد

_چی شده ؟!

_ یه خانومی با تو کار داره !!

ابرویی بالا انداختم میدونستم لیلاست

شاید امروز وقتش بود که حرفاشو بشنوم ! نمیدونم چرا ولی از وقتی که تینا به دنیا اومده
دلم نسبت به لیلا کمی نرم شده

شاید ماله اینکه منم الان یه مادرم !!

رو به الهه گفتم :

میشه حواست به تینا باشه ؟!

لبخندی زد :

البته عزیزم !

_ ممنونم

تند از پله ها پایین رفتم ...

وارد حیاط شدم با دیدن لیلا که رو صندلی چوبی رنگ نشسته بود

ناخداگاه اخمی کردم

انگار صدای پامو شنید که بلند شد و ایستاد

رو به روش ایستادم

نگاهمو ازش گرفتم :

سلام

چند دقیقه ایی هیچ نگفت انگار واسش تعجب اور بود ...

خب حق هم داشت

_ سلام به روی ماهت خوبی ؟

بی توجه به سوالش رفتم رو صندلی چوبی نشستم

به صندلی رو به روم اشاره کردم:

بشین !

#پارت_199

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


رو به روم نشست

_ میشنوم !

دستشو رو میز گذاشت

_ بی مقدمه میرم سر اصل مطلب

من پیشمونم دخترم خیلی هم پیشمون ، پیشمون از اینکه تو پدرتو ترک کردم پیشمون از اینکه شماها رو ول کردم و رفتم

مکثی کرد :

فکر میکردم خوشبخت میشیم ، اون موقعه تمام فکر و ذکرم پول بود

فکر میکردم از شریک زندگی پول داشته باشه من خوشبخت ترین زن رو کره زمین میشم

افسوس که اشتباه کردم. فکر کنم پدرت همه چی رو برات تعریف کرده

اومدم فقط بهت بگم که منو ببخش من خیلی اشتباه کردم

تک خنده ایی کردم:

بعد از این همه سال پیشمون شدی ؟! تو دیگه چه جور مادری هستی

_ من بچه بودم و نفهم ...

تو چشماش نگاه کردم :

میدونی زندگی منو نابود کردی ؟! میدونی باعث شدی که من نتونم بچگی کنم ؟ میدونی باعث شدی

که زندگی نابود شه ؟! اصلا خبر داری چه بلایی سرم اومده ؟

گیج نگاهم کرد

به جلو خم شدم :

میدونی اگه سر خونه زندگیت میموندی زندگی من الان فرق میکرد ؟! میدونی اگه بودی منم یه زندگی عادی داشتم ؟

_ منظورت چیه ؟! چه اتفاقی برات افتاده مگه ؟!

پوزخند تلخی زدم :

میدونی اگه تو میموندی و واسم مادری میکردی هیچ وقت به من ت..جاوز نمیشد ؟!!

با شنیدن اسم ت..جاوز جیغ خفیفی کشید ...

#پارت_200

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

پوزخندی زدم

ناباور سرشو تکون داد :

دروغه مگه نه ؟!

بلند شدم : شما اینجور فکر کن !

و بعد با قدمای بلند وارد خونه شدم.


( آرش )

گوشی رو جواب دادم:

چی شده لیلا ؟

هق هق کنان گفت :

چرا بهم نگفتی ؟!

_ چیو ؟!

هقی زد : چرا نگفتی که به مهسا ت...جاوز شده ؟!

بلند شدم ابن از کجا فهمید بود

سوالمو به زبون اوردم :

ازکجا فهمیدی ؟

_ مهسا گفت

پس با مهسا صحبت کرده بود نفس عمیقی کشیدم چی بهش میگفتم ، میگفتم من بهش تجاوز کردم ؟

میگفتم ما زندگی شو نابود کردیم ؟! نه نه نمیتونم لیلا رو از دست بدم

حالا که مهسا راضی شده ببینتش پس حتما به زودی میبخشتش

پس من اونو نیاز دارم واسه باخبر شدن از حال مهسا...

#پارت_201

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ آرش هستی ؟!

با صدای لیلا به خودم اومدم :
هان ؟!

_ دوساعته دارم صدات میزنم کجایی ؟!

_ همینجا...

_ جواب سوالمو بده

جوابی واسه سوالش نداشتم برای همین گفتم :

لیلا جان من پشت خطی دارم بعدا باهات تماس میگیرم فعلا

و بدون اینکه اجازه حرفی بهش بدم گوشی رو قطع کردم

نفس عمیقی کشیدم که یهو در باز شد

عصبی برگشتم به عقب با دیدن مایکل گفتم :

چه خبرته ؟!

بی توجه به حرفم اومد کنارم ایستاد :

واااای آرش یه خبر ...

_چه خبری ؟!

دستی تو موهاش کشید :

چند دقیقه پیش یکی از جاسوسایی که گذاشتی بودی واسه مهسا اونو با ...

نفس تو سینه م حبس شد

میترسیدم بگه که اونو با یه نفر دیگه دیدن ولی...

_ اونو دیدن که یه بچه بغلش بوده

چشمامو ریز کردم :

منو گرفتی ؟!

متعجب گفت :

چه گرفتنیه !

زدم رو شونه ش : خب معلومه شاید بچه ی یکی از دوستاشه

و بعد پشت رو شدم هنوز یک قدم برنداشته با حرفش خشکم زد :

بچه دوماهه ایی که خودش بهش شیر میده ماله دوستشه ؟!

#پارت_202

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ بچه دو ماه ایی که خودش بهش شیر میده ماله دوستشه ؟!

خشکم زد ، شوکه رو پاشنه پا چرخیدم گیج بهش نگاه کردم

که گفت :

مهسا بچه داره ! یه دختربچه که فکر کنم حدود ماهشه ...

تنم یخ زد نمیدونستم چی بگم ناباورگفتم :

یعنی چی بچه داره ؟! اخه چطور ممکنه نه نه غیر ممکنه ...

جلو اومد :

من دروغی ندارم بهت بگم

تو چشماش نگاه کردم :

ولی خودش برگه ازمایش رو داد به دادگاه باردار نبود

شونه ایی بالا انداخت :

خب شاید بچه ی تو نباشه !

با فکر اینکه مهسا با یکی دیگه همبستر شده باشه خونم به جوش اومد

دستامو مشت کردم و عصبی خندیدم :

غیر ممکنه ! مهسا با کسی جز من راب طه نداشته و نخواهد داشت ، یعنی اصلا حق اینو نداره که با کسی جز من همبستر شه !

_ اونم ادمه آرش هیچ تعهدی هم نسبت به تو نداره پس حق طبیعیشه که با کسی ارتباط برقرار کنه

نگاه به خون نشسته مو تو چشماش دوختم :

اون به من تعهد داره

ابرویی بالا انداخت :

اون وقت چه تعهدی ؟!

انگشت اشاره مو طرفش گرفتم :

اون به قلب من تعهد داره ، اون وجود من تعهد داره وقتی من تو اوج نیاز نتونستم کسی و به خلوتم راه بدم پس اون هم حق نداره

#پارت_203

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ حق نداره ؟!

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که پوزخندی زد :

بیین چی بهت میگم پسر، حق نداری انقدر خودخواه باشی. باسه تو نتونستی کسی رو به خلوتت راه بدی باشه قبول

ولی چرا باید اونم مثله تو باشه ؟! باشه تو تونستی نیازهای مرد ونه تو کنترل کنی ولی اون چی ؟!

انقدر خودخواه نباش اونم حق زندگی داره

مکثی کرد و گفت :

اصلا شاید بچه ماله خودته ما که چیزی نمیدونیم

با فکر کردن به موضوع ته دلم خالی شد ، کاش اینطور باشه کاش واقعا بچه ماله من باشه بخدا قسم به زور هم شده

بازم میارمش سر خونه و زندگیمون ، به اجبار هم که شده باشه بازم عقدش میکنم

با این تفاوت که اینبار نمیذارم جای بره نمیذارم از کنارم جم بخوره

_ آرش

از فکر بیرون اومدم : بله

چشماشو رو هم گذاشت :

همه چی درست میشه بهت قول میدم

لبخندی زدم : امیدوارم

شیطون چشمکی زد و گفت :

نمیخوای بری فرانسه ؟!

_ چرا برم ؟!!

دستشو به صورت هواپیما در امد :

پیش به سوی یار

قهقه ایی سر دادم و گفتم :

معلومه که میرم

خندید وضربه ایی به شونه م زد

باید میرفتم ، باید میرفتم میفهمیدم اون بچه ماله منه یا ...

#پارت_204

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


( مهسا )


_ شراره اون شیر خشک رو بده

شیطون گفت :

شیرخشک چرا خودت بهش شیر بده

چپ چپ نگاهش کردم :

اینجا تو پارک ؟!

سرشو به نشونه مثبت تکون داد

پوفی کردم و نگاهی به دور و برم انداختم خلوت بود

اروم لباسمو بالا دادم و شروع کردم به شیر دادن بهش ...


( چند روز بعد )

_ میشه دیگه زنگ نزنی ؟

_ نه باید بیینمت مهمه !

_ بس کن کیوان انقدر به من زنگ نزن

_ این دفعه مهمه بخدا

پوفی کشیدم : در مورد چیه ؟!

_ آرش

با شنیدن اسم آرش تنم لرزید ، حسم میگفت قراره یه اتفاقی بیوفته ولی چه اتفاقی ؟!

_ مهسا هستی ؟

_ باشه ادرس رو برام بفرست !

#پارت_205

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

بعد ار فرستادن ادرس فوری اماده شدم و به شراره سپردم که حواسش به تینا باشه و زود از خونه بیرون

اومدم و سمت آدرسی که برام فرستاده بود رفتم

با رسیدن به آدرس از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل کافه

با ورود به کافه فضای ارامش بخشی رو به روم قرار گرفت

تم کافه سفید و قرمز بود و تخت های بزرگی مثله ایران خودمون داشت

نمیدونستم کجاست که گوشیم زنگ خورد

جواب دادم :

بله ؟

_ چند تخت بیا پایین تر تقربیا اخرای کافه هستم

بدون اینکه چیزی بگم گوشی رو قطع کردم و تو کیفم گذاشتم و رفتم سمت جایی که گفت

چند تخت مونده به اخر دیدمش اخمی کردم

با دیدنم بلند شد

سلامی زیر لب دادم و همین طور اروم پاسخ شنیدم

رو تخت نشستم ، رو به روم نشست

_ چی میل داری ؟!

_ قهوه

سری تکون داد و گارسون رو صدا زد بعد از دادن سفارشات گفت :

میدونی آرش داره میاد فرانسه ؟!

شونه ایی بالا انداختم طبیعیه بود و اولین بارشم نبود

_ خب بیاد اولین بارش که نیست !

#پارت_206

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ این دفعه فرق داره

ابرویی بالا انداختم :
چ...

یا اومدن گارسون حرفم نصفه موند قهوه ها رو گذاشت و رفت

_ چه فرقی ؟!

پوزخندی زد ، لیوان قهوه رو برداشتم و اروم اروم مشغول خوردن شدم

_ آرش فهمیده که بچه داری و حالا میخواد بفهمه بچه از اونه یا نه !

با شنیدن حرفش قهوه پرید تو گلوم و شروع کردم به سرفه کردن

انقدر سرفه کردم که صورتم حسابی قرمز شده بود

کمی که حالم بهتر شد با صدای گرفته ایی گفتم :

چی گفتی ؟!

پوزخندی زد :

آرش میخواد بفهمه که بچه ماله اونه یا نه !!

سرمو به نشونه نه تکون دادم:

شوخی داری میکنی نه ؟!

سرشو به نشونه نه تکون داد :

نه اصلا ...

دستی به گلوم کشیدم این امکان نداشت یعنی غیر ممکن بود

اخه چطور ممکنه اصلا ارش از کجا فهمیده من بچه دارم ؟!

گیج نگاهش کردم

به جلو خم شد :

پیشنهاد منو قبول کن وقتی اسم تینا بره تو شناسنامه م ارش هیچ کاری از دستش برنمیاد

نه نه من نمیتونستم این کار رو انجام بدم چطور به دخترم دروغ بگم ، چطور بگم که پدرش این مرده

نه نمیشه ! از اون گذشته من چطور با کیوان ازدواج کنم ؟ چطور باهاش همبستر شم در حالی قلب و روح من متعلق به کسه دیگه اییم !!

#پارت_207

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


سرمو به نشونه نه تکون دادم :
امکان نداره نمیشه !

_ چرا ؟!

تو چشماش زل زدم :

چون که نمیتونم به دخترم دروغ بگم ، چون که من نمیتونم وقتی فکر و ذهنم و قلبم روحم پیش یه نفر دیگه ست

وارد رابطه جدید شم !

من نمیتونم کیوان به هیچ عنوان نمیتونم

_ ولی اگه بغهمه دخترتو ازت میگیره اگه بفهمه دیگه نمیتونی تینا رو ببینی !

_ اولا که قرار نیست چیزی رو بغهمه دوما آرش همچین ادمی نیست

خندید :

تو بهش دروغ گفتی تو بچه شو ازشش پنهون کردی با شکایت کردن کارت تمومه

_ نیست !

_ مطمئنی ؟

جوابی براش نداشتم خودمم به حرفام اطمینان نداشتم میترسیدم

و از طرفی دو راه بیشتر نداشتم

یا تینا رو ازش مخفی کنم یا با کیوان باشم

که هردوش غیرممکن بود

تو همین فکرا بودم که صداش شنیده شد

_ حالا که قبول نمیکنی بیا یه کار دیگه کنیم !

_ چه کاری ؟!

دستی به گوشه لبش کشید :

تمام رفتارمون جلو آزش فرمالیته باشه !

گیج بهش نگاه کردم...

#پارت_208

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


گیج بهش نگاه کردم. منظورش چی بود ؟ یعنی حاظر بود حتی به دروغ هم که شده کنارم باشه ؟!

چرا اخه ؟! انگار سوالمو از تو چشمام خوند :

بخاطر اینکه دوست دارم بخاطر اینکه هزارم تو هر شرایطی بهت کمک کنم

دو دل بودم نمیدونستم چه جوابی بهش بگم لبمو با زبون تر کردم

اولین چیزی که به فکرم اومد گفتم :

بهم فرصت بده

_ چقدر ؟!

وقت محدود بود نفس عمیقی کشیدم: تا فردا

_ باشه منتظر خبرتم !


( یک روز بعد )

کلافه مشغول راه رفتن بودم هر چقدر فکر کردم فقط به یه نتیجه رسیدم اونم اینکه

پیشنهاد کیوان رو قبول کنم نفس عمیقی کشیدم و شماره کیوان رو گرفتم

بعد چند بوق جواب داد

_ جانم ؟!

_ کیوان

مکثی کرد : جون دلم

چرخیدم رو به رو آینه ایستادم :

رو پیشنهادت فکر کردم با اینکه راضی نیستم با اینکه از ته دلم نمیخوام با اینکه میدونم بعدا پیشمون میشم ولی باشه قبول

صدای خوشحالش شنیده شد :

جون من ؟!

بی توجه به حرفش گفتم :

یک سری شرایط دارم. هر حرفی که بینمون هست فقط جلو جمعه تو خلوت حق نزدیکی به من رو نداری

و اینم بگم جلو جمع حق نداری پاتو از گلیمت درازتر کنی

قبول ؟!

مردد گغت : اره ، باشه قبول

_ ممنون بعدا باهات تماس میگیرم

و بعد گوشی رو قطع کردم

این از قدم اول ، حالا شراره میمونه باید بهش بگم که سوتفاهی پیش نیاد ...


#پارت_209

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


از اتاق بیرون رفتم و شراره رو صدا زدم در اتاقش باز شد

_ جانم ؟!

_ باید باهات حرف بزنم

ابرویی بالا انداخت :

باشه بیا

وارد اتاق شدم و یک راست رفتم سمتش رو به روش نشستم خودشم رو به روم نشست کنجکاو بهم نگاه کرد

نفس عمیقی کشیدم شروع کردم به تعریف کردن ماجرا

با حرفی که میزد رنگ نگاهش عوض میشد

نگاهش پر بود

از حسادت

عشق

نفرت

دوست داشتن

دلتنگی

عذاب کشیدن

من نمیخواستم به شراره خیانت کنم ، اگه ارش برای این موضوع به فرانسه نیومد عمرا من حتی جواب تلفن کیوان رو میدادم

بعد پایان حرفام انتظار داشتم داد بزنه ولی بدون حرفی بهم خیره شده بود

هر چقدر منتظر موندم حرف بزنه ، بی فایده بود

_ شراره نمیخوای چیزی بگی ؟!

تو چشمام نگاه کردم ، عجیب بود خالی از هر حسی

بالاخره به حرف اومد دستمو گرفت

_ عزیزم من حسی که به کیوان داشتم و دارم از قلبم بیرون میکنم تو نگران نباش

هر کاری که میدونی درسته انجام بده ! اما مطمئنم یه روز از اینکه با کیوان همکاری کردی پیشمون میشی !

اون لحظه مفهوم حرفشو نفهمیدم ولی بعدا ...

#پارت_210

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ یعنی چی ؟

لبخندی زد : بعدا میفهمی

و سپس تند بلند شد و با خوشحالی دستاشو بهم کوبید:

وای مهسا نمیتونی تصور کنی چه اتفاقی اتقاده !

با اینکه هنوز از حرفاش گیج بودم ولی چهره شادی به خودم گرفتم و گفتم :

چه اتفاقی ؟!

لبشو فرو برد تو دهنش :

با یه نفر اشنا شدم !

بلند گفتم :
چیییییییییییییییییی ؟!

دستشو به نشونه هیس رو لبش گذاشت :
ای بابا اروم باش چته ؟ میگم با یه نفر دوست داشتم

از جام بلند شدم به قدری از این موضوع خوشحال بودم که نمیدونستم چیکار کنم

جیف خفیفی کشیدم :

وااای کیه این پسر خوشتیپ ؟!

ابرویی بالا انداخت :

اسمش اردوغان هست واقعا پسر جذابیه من که خیلی ازش خوشم اومده

دستشو گرفتم :

این که عالی یعنی فوق العاده ست ایول

چشمکی زد به زودی بهت معرفیش میکنم

_ اووه من که برای اون روز لحظه شماری میکنم

بعد از اینکه واسه م کمی از اردوغان گفت رفتم تو اتاقم

واقعا برای شراره خوشحال بودم امیدوارم بتونه با این مرد رابط ه جدی داشته باشه

رفتم پیش تینا غرق در خواب بود اروم زمزمه کردم :

دخترکم منو ببخش! منو ببخش که مجبورم از پدرت دورت کنم خواهشا منو ببخش

ولی خب اینجوری واسه هر سه تامون بهتره !

منو تو دنیامون رنگی میشه بدون اینکه مردی رو به خلوتمون راه بدیم !
#پارت_211

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


( آرش )

جلو خونه شون ماشین رو پارک کردم نگاه مو دوختم به خونه ایی که عشقم و شاید بچه م اونجا بودن

تو ماشین منتظر موندم که بیاد بیرون سرمو بع پشتی صندلی تکیه دادم و با دست رو فرمان ضرب گرفتم

نمیدونم چقدر گذشته بود که در خونه شون باز شد کمی به پایین خم شدم با دیدن مهسا چشمام برق زد

شروع کردم به برانداز کردنش شلوار جین با بلوز سفید پوشیده بود موهاشم بالای سرش جمع کرده بود

کیفو کفش سفید هم پوشیده بود

انگار منتظر کسی بود

چند دقیقه طول نکشید که ماشینی جلو پاش ایستاد با دیدن راننده که یه پسر بود چشمام گرد شد

شیشه های ماشین دودی بود و نمیتونستم چهره رو ببینم

سوار ماشین شد نمیدونم داشتن چیکار میکردن ولی چند دقیقه بعد ماشین و حرکت داد

انقدر متعجب شده بودم که ذهنم کار نمیکرد. اون پسره کی بود ؟! با مهسا چیکار داشت ؟!

نکنه واقعا وارد راب. طه جدیدی شده ؟!

سرمو به راست و چپ تکون دادم نه نه این امکان نداره !

( مهسا )

پوفی کشیدم و گفتم : ما رو دید ؟!

اهومی گفت : اره دید

متعجب برگشتم سمتش : حتی تو رو ؟!

نوچی کرد : نه منو ندید چون شیشه های ماشین دودی بود

نفس اسوده ایی کشیدم نمیدونم چرا دلم نمیخواست آرش ، کیوان رو بیینه

با صدای زنگ گوشیم از فکر بیرون اومدم گوشی از تو کیفم بیرون اوردم با دیدن شماره شاهین ابرویی بالا انداختم و جواب دادم ...

_ بله

_ کجایی ؟!

وا چه پروعه به این چه که من کجام

_ دارم میرم بیرون !

_ با کی ؟!

#پارت_212

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

از سوالاش واقعا تعجب کرده بودم

_ با یکی از دوستام

کلافه گفت : اسم بگو

نگاه کوتاهی به کیوان انداختم : با کیوان

_ باشه فعلا ...

اومدم حرف بزنم که گوشی رو قطع کرد متعجب به گوشی تو دستم نگاه کردم اینم یه چیزش میشه هااا

_ کی بود ؟!

از شوک بیرون اومدم و گوشی رو گذاشتم تو کیفم

_ شاهین

با اوردن اسم شاهین اهانی گفت ، چرا انقدر ریلکس برخورد کرد نکنه شاهین رو میشناسه ؟!

ولی نه از کجا بشناسه ! سرمو به راست و چپ تکون دادم من اخر با این سوالا دیوانه میشم

نگاه مو از پنجره دوختم به بیرون !!

( شراره )

_ ای جونم تو فسلقی کی انقدر بزرگ شدی هااا وای خدا من بخورم تورو

سرمو خم کردم و ب. وسه ابی رو دستش زدم و خندید ذوق زده گفتم :

الهی من قربون خندیدنت شم ویش

همین طور مشغول بازی با تینا بود که صدای در خونه شنیده شد

_ حتما مامان زشتته بیا بریم در رو باز کنیم

بغلش گرفتم و از اتاق بیرون اومدیم رفتیم سمت پله ها

از پله ها پایین اومدیم

_ خاله قربونش بره نگاه هوا چه خوبه

در رو باز کردم با دیدن کسی که پشت در بود تینا رو سفت بغل کردم ...

#پارت_213

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


نگاهش بین من تینا در نوسان بود ، کمی به نگاه کرد و در اخر نگاهشو دوخت به تینا جلو اومد

قدمی به عقب رفتم ، هم از دیدنش خوشحال بودم هم ناراحت ، ناراحتیم بابت مهسا بود

_ سلام

نگاه شو از تینا گرفت : سلام

لبمو تو دهنم فرو بردم : خوبی ؟

بی توجه به حرف من گفت :

بچه کیه ؟!

نگاهی به تینا انداختم ، نگاه شو دوخته بود به آرش

_ خودت چی فکر میکنی ؟!

_ ماله مهساست ؟!

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم جلو اومد تینا رو از دستم گرفت و بغلش گرفت

شوکه شده بودم ، نکنه فهمیده بچه شه ؟! وای نه اینطوری مهسا فکر میکنه من بهش گفتم

چی بگم ؟ بگم کیوان پدرشه ؟! نه نه نمیتونم اسمی از کیوان ببرم یعنی نمیتونم به آرش به دروغ بگم

با صداش به خودم اومدم :

چقدر نازه ! چشماشو رنگ چشمای مامانشه !

نگاهشو دوخت به من : پدرش کجاست؟!

اب دهنمو پر صدا قورت دادم عی لعنت بهت آرش چرا پرسیدی اخه من به تو کله خراب چی بگم ؟!

نگاه مو ازش گرفتم :

با مهسا رفتن بیرون !

صدای پوزخندشو شنیدم ب. وسه ایی رو گونه تینا نشوند و گفت :

دیگه نه به حرف تو باور دارم نه مهسا... مطمئنم بابت این بچه بهم دروغ میگید و اون بچه ی منه !

با لج بازی گفتم : نخیر

که خندید و مرموز بهم نگاه کرد ...

#پارت_214

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ بچه تو نیست !

سرشو کج کرد : باشه به زودی معلوم میشه

نگاه کوتاهی بهمون انداخت و پشت و رو شد و رفت با رفتن آرش در رو بستم و گوشی رو از تو جیبم در اوردم

تند شماره مهسا رو گرفتم

دو بوق نخورده جواب داد :

جانم ؟!

_ مهسا کجایی ؟!

_ دارم میام خونه

_ زود بیا

نگران گفت : چی شده ؟!

نمیتونستم پشت تلفن حرفی بهش بزنم
_ تو فقط بیا

و بعد گوشی رو قطع کردم

( مهسا )

_چی شده تینا ؟!

دستمو گرفت رو صندلی نشستیم که یهو گفت :

آرش اومد اینجا

با شنیدن اسم آرش قلبم هری ریخت متعجب گفتم : چییییی ؟!

شروع کرد به تعریف ماجرا
با شنیدن هر کلمه دلم زیر و رو میشد وای خدا نه نه نباید آرش بفهمه تینا دخترشه وای نه

مطمئنم اگه بفهمه تینا رو ازم میگیره

مخصوصا اینکه تو دادگاه هم بهش دروغ گفتم وای خدا نه ، من تحمل اینکه دخترمو ازم بگیرن ندارم


تو همین فکرا بودم که یهو تینا گفت ...
-----------------------------
#پارت_215

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


تو همین فکرا بودم که یهو شراره گفت :
نگران نباش همه چی درست میشه !

دل شوره بدی گرفته بودم دلم گواهی اتفاقات بدی رو میداد

_ چی درست میشه ؟! بخدا این دیگه اخر ماجراست همه چی تموم میشه

لبشو به زبون گرفت :

انقدر نفوذ بد نزن
سرشو پایین انداخت :

به زودی اونایی که سزاوار مجازات هستند به سزای اعمالشون میرسن

سرمو بلند کردم :

منظورت چیه ؟!

شونه ایی بالا انداخت و هیچی نگفت


( چند روز بعد )


_ ببین چی بهت میگم مهسا
کلافه نگاه مو به بیرون دوختم :
بگو

_ خواهشا اونجا صمیمی رفتار کن ازت خواهش میکنم کاری نکن کت نقشه هامون خراب شه و آرش همه چی رو بفهمه

پوفی کشیدم : باشه

چیزی نگفت و نگاهشو به جاده دوخت

با رسیدن به جایگاه مهمونی از ماشین پیاده شدیم ماشین رو دور زد اومد کنارم

دستشو سمتم گرفت دستمو دور بازوش حلقه کردم و باهم وارد سالن شدیم

انقدر استرس داشتم که هر لحظه ممکن بود پس بیوفتم

قدرت رو به رویی با آرش رو ندارم مخصوصا امشب که با کیوان هستم. مطمئنم منو با کیوان بیینه

اروم نمیشینه !

با چند نفر از دوستان خوش بش کردیم و رفتیم یه گوشه نشستیم

با چشم دنبال آرش گشتم ولی خبری ازش نبود
_اونجاست !

متعجب برگشتم سمتش که نوک دماغم خورد به دماغش

_ چی ؟!

پورخند کمرنگی زد :بهتر بگی کی !

و بعد سرشو عقب برد : آرش رو میگم

با شنیدن اسم آرش نفس تو سینه م حبس شد به عقب برگشتم با دیدنش که گوشه نشسته بود

نفس مو بیرون دادم ، کت شوار دودی رنگی تنش کرد و جذابیتشو بیشتر میکرد

دستی رو دستم قرار گرفت :

اماده باش امشب، شب سختیه !

اولایل مهمونی همه چی خوب بود و عادی...

تا اینکه کیوان گفت : عزیز دلم بیا بریم برقصیم

بلندشدم و دستمو تو دستش گذاشتم باهم سمت پیست رقص رفتیم

مشغول رقصیدن شدیم

اهنگ ملایمی در حال پخش بود سرمو بلند کردم با دیدن آرش که یه دختر بغلش بود داشتن می قصیدن

چنگی به کت کیوان زدم که یهو برقای سالن خاموش شد ...

#پارت_216

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

یهو برقای سالن شد سرجامون ایستادم ، نمیدونم چی شد که یهو دستم از پشت کشیده شد

و در کسری از ثانیه از کیوان دور شد و رفتم بغل یه نفر دیگه متعجب سرمو بلند کردم که هرم نفسای یه نفر

رو ، رو گردنم حس کردم با چشیدن بوی عطرش نفسم بند اومد

_ امشب منو شکستی !!

سرمو گج کردم

برگردوند و رو به روش قرار گرفتم با دیدن چشماش قلبم شروع کرد به تند تند زدن

برعکس من اون اروم بود بی تفاوت نگاهش تو چشمام دوخت و گفت :

تو امشب منو کشتی!!

پوزخندی زد : میدونستم با کیوان راب. طه داشتی ولی فکر نمیکردم جوری باهاش باشی که بخوای ازش بچه داشته باشی

پوزخند رو لباش پر رنگ تر شد :

چی واست کم گذاشتم که سزاوارم این بود ها ؟ چی کم داشتی ؟
خونه ؟ ماشین ؟ محبت ؟ عشق ؟ چی هااا ؟!

ها رو با صدای بلندی گفت چشمامو بستم

زبون قفل شده بود ، دلم میخواست بگم

دلم میخواست داد بزنم بگم تو هیچی واسم من کم نذاشتی

تو با خیانتت زندگی مونو بهم زدی ، تو با اوردن نگین تو زندگی مون ، زندگیمون بهم زدی

اما نتونستم ، انگار یه قفل محکم رو لبام بود

خم شد و لای گوش گفت :

امشب تو رو تو دلم میکشم

با شنیدن این حرف دلم هری ریخت

سرنو کج کردم طوری صورتم چسبید به صورتش

نگاهشو دوخت تو چشمام :

سخته ولی از این به بعد حتی اسمتم نمیارم

ابرویی بالا انداخت :

به قول خودت راه مون از هم جدا شده !!

تو شوک حرفاش بودم ، نه نه من اینو نمیخواستم من چطور با این موضوع کنار بیام ؟

با حرفی که زد حس کردم قلبم داره از سینه م میزنه بیرون

_ خداحافظ عشقم

و بعد پایان حرفش هلم داد به سمت عقب و تند ازم جدا شد

وسط پیست رقص خشکم زده بود ، مشغول هلاجی حرفاش بودم

رفت واسه همیشه ؟

حتی نمیخواد اسمم بیاره ؟ مگه میشه

پس عشقش ؟!!

من نمیتونم حتمل کنم

خواستم دنبالش برم حس کردم تمام سالن دور سرم میچرخه و در اخر چیزی نفهمیدم جز سیاهی مطلق ...

#پارت_217

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


با سوزش دستم اروم چشمامو باز کردم همه چی تار بود چند بار پلک زدم متعجب به فضای اتاق

نگاه کردم. فهمیدم که بیمارستانم

واسه چی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ چشمامو رو هم گذاشتم به مغزم فشار اوردم

مهمونی

آرش

پیست رقص

حرفای آرش

با دیدن آوری حرفاش چشمامو باز کردم به قاب عکس رو به روم زل زدم

در کسری از ثانیه چشمام پر از اشک شد

یعنی رفت ؟ منو تو قلبش کشت. نه نه این دروغه آرش نباید منو فراموش کنه

شدت گریه م بیشتر شد بلند تر از قبل زدم زیر گریه که یهو در باز شد

با دیدن شراره نالیدم :

رفت !

شوکه اومد کنارم دستمو گرفت :

قربون اشکات ، عزیزدلم نرفته آرش نمیتونه بره

هقی زدم : بخدا رفت این بار رفت

چشماش مثله همیشه نبود رفت !!

بلند شدم و خودمو تو بغلش پرت کردم دستشو دور کمرم حلقه کرد و باهم زدیم زیر گریه

نمیدونم چقدر تو بغلش داشتم زار میزدم ، از بغلش بیرون اومدم و اشکامو پاک کردم

_ مهسا

با صدا گرفته ایی گفتم : بله

_ میدونم الان وقت نیست ولی خب توام خیلی تو این بازی مقصیری. میدونی چرا ؟!

سرمو به نشونه نه تکون دادم که ادامه داد :

تو واسه این مقصر هستی چون زود باوری. تو مقصری چون عجولی. تو مقصری چون موقعه طلاق نشستی با آرش حرف بزنی ت ...

پریدم وسط حرفش : چی داری میگی شراره من خودم مدارک رو دیدم من خودم عکسا رو دیدم که نشون میداد بهم خیانت کرده

بی توجه به من گفت :

کی اون عکسا رو نشونت داد ؟!
#پارت_218

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ کیوان

با شنیدن اسم کیوان پوزخندی زد :

اگه بهت بگم که اون همه عکس فتوشاپ بوده چی میگی ؟ اگه بهت بگم کیوان بهت دروغ گفته چی ؟!

ابرویی بالا انداختم : یعنی چی ؟ خب چه دلیلی داره کیوان بهم دروغ بگه !!

پوفی کشید :
من میگم خنگی تو میگی نه ! خب اون عاشق توعه عزیز من ، خب اون تورو دوست داره برای همین بهت دروغ گفته


دستامو مشت کردم :

یعنی انقدر پسته ؟!

_ اون به دوستش خیانت کرد اینکه واسش کاری نداره !

نگاه مو ازش گرفتم. اگه حرفایی که میزنه حقیقت داشته باشه من چیکار کنم ؟ چطور بازم دل آرش رو به دست بیارم

چطور اخه !


آب دهنمو پر صدا قورت دادم و رو به شراره گفتم :

تو از کجا فهمیدی ؟!!

شونه ایی بالا انداخت : دیگه دیگه !

_ من گیج شدم شراره

بیخیال گفت :

گیج نشو بریم خونه همه چی رو برات توضیح میدم

چشمامشو ریز کرد :

اووخ که یه حالی از کیوان بگیرم که نگو ، پسره خر

_ الان کجاست ؟!

_ نمیدونم

گیج بهش نگاه کردم شونه ایی بالا انداخت و چشمامو رو هم گذاشت با یاد اوری ...

#پارت_219

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

با یاد اوری تینا تند سرمو چرخوندم :

تینا کجاست ؟!

شراره که انگار تو فکر بود گیج هانی گفت

_ میگم تینا کو ؟

_ پیش الهه ست !

باشه ایی گفتم و رو تخت دراز کشیدم

( چند روز بعد )

ناباور به عکسا و مدارک زل زدم. به هیچ کدوم باور نداشتم یعنی نمیخواستم

باور کنم که زندگی مو بخاطر هیچی نابود کردم. نمیخواستم باور کنم

که گول حرفای کیوان رو خوردم

عکسا از دستم افتاد سرمو بلند کردم نگاه ناباورمووتو چشماش دوختم که گفت :

اینم از اشتباهاتت ، اینم از اشتباه تو که دستی دستی زندگیتو نابود کردی

گولت زدن دختر !!

و بعد پایان حرفش خم شد و برگه ایی طرفم گرفت :

بیا اینم نشون میده که اون عکسا فتوشاپ بوده

نگاه مو رو برگه دوختم. مغزم قفله قفل بود

دستشو زیر چونه ش گذاشت :

خب نظرت چیه ؟! حالا چی میگی

موهامو پشت گوش زدم :

من ... من واقعا نمیدونم چی بگم. باورش سخته. شراره من حتی فرصت حرف زدن به آرش هم ندادم

من حتی نذا...

بغض مانع ادامه حرفم شد. بغضمو قورت دادم :

ولی نمیدونم چرا اون بی وفا جلومو نگرفت انقدر راحت با طلاقمون کنار اومد

شراره ابرویی بالا انداخت :

خب شاید به اونم یه چیزای گفتن

_ مثله چی ؟

#پارت_220

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ شونه ایی بالا انداخت نمیدونم مثله این دروغایی که به تو گفتن به اون هم گفته باشن

چشمام گرد شد : وا چرا اخه ؟

محکم کوبید تو پیشونیش : چقدر تو خنگی. همین خنگی تو باعث شد که زندگیت بهم بخوره دیگه

حرفی نزدم درست میگفت چند دقیقه ایی سکوت کرد و سپس شروع کرد به تعریف کردن ماجرا

و گفتن نقشه هاش

با شنیدن نقشه هاش دودل بودم ! با نقشه ایی که کشیده بود راحت میتونستم حسام و یاشار و کیوان رو گوشه زندان بندازم

فقط میموند اون فرد ناشناس که هیچ سر نخی ازش نداشتیم

با صدای شراره به خودم اومدم

_ خب چیکار میکنی ؟! نظرت چیه ؟

نفس عمیقی کشیدم :

خب باشه

با تایید من لبخندی زد : عالیه

چشمکی زد : پس پیش به سوی خوشبختی

با شنیدن کلمه خوشبختی ته دلم خالی شد

عجب واژه غریبی هست برای من ! اصلا خوشبختی چیه ؟! طعمش چیه ؟

خوشبختی یعنی من و آرش و تینا ولی مگه میشه ؟

مگه آرش منو میبخشه ؟ نه معلوم که نه نمیبخشه

اون خودش گفت که منو فراموش میکنم پس من میمونم این تاریکی

هیچ وقتم از این تاریکی رد نمیشم ، زندگی من همیشه تاریکه

و نوری نداره !

تنها راه اینکه بعد از نابود کردن اونا با تینا برگردم ایران !

#پارت_221

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ مهسا اماده ایی

کلافه دسته کیفمو محکم گرفتم : هووف من چطور با اشغال خوب رفتار کنم وقتی که زندگی مو نابود کرد

بازومو گرفت :

مهسا اینا نقشه ست. میتونی کیوان رو خر کنی دیگه بقیه ش راحته ! فقط باید مدارکی رو که از آرش دزدیده پس بگیری

اخمی کردم :

یعنی من تا اتاق خوابشم پیش برم ؟!

لبشو با زبون تر کرد :

نه ولی سعی کن پیداش کنی. یکم از زیباییت کمک بگیر

سری تکون دادم و راه افتادم سمت رستوران

با دیدن کیوان. محکم تر ار قبل دستامو مشت کردم طوری که ناخونم رفت تو گوشت دستم

لبخند مصنوعی رو لبم نشوندم و با قدم های استوار راه افتادم سمت میز

با لبخند عمیق به حرکاتم نگاه میکرد

رسیدم به میز ، دستمو سمتش گرفتم ابرویی بالا انداخت

حق داشت هیچ وقت نذاشتم دستمو بگیر

دستمو فشرد

رو صندلی نشستم.

دستامو رو میز گذاشتم و زیر چونه م زدم

_ خب اقا کیوان چیکار میکنند ؟!

کتشو مرتب کرد :

خوبم تو چطوری عزیزم ؟!

_ منم خوبم

چند دقیقه تو سکوت بودیم و در اخر کیوان سکوت رو با سفارش غذا شکست
#پارت_222

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ بریم ؟!

چنگال کنار بشقاب گذاشتم :

کجا ؟

_ یکم کار دارم از اونجا تو رو هم میرسونم خونه !

حدس زدم که کارش در مورد همون مدارکه. اخه کیوان چه کاری میتونه اینجا داشته باشه

یه تکه از موهامو دور دستم پیچیدم و لبامو جلو دادم

اخه من بی احساس چه به عشوه اومدن ؟!

با دیدن حرکاتم زولم شد لبشو با زبون تر کرد

چشمامو خمار کردم :

میشه منم بیام ؟!

چند دقیقه زل زد لب باز کرد با صدای خفه ایی گفت :

اره عزیزم

با شنیدن این خرف لبخندی رو لبم نشست و چند بار پلک زدم و کیفمو برداشتم و از رو صندلی بلند شدم

کیوان هم بلند شد و بعد از تسویه از رستوران بیرون اومدیم

_ ماشین اون طرفه

سری تکون دادم و پست سرس راه افتادم نگاهی به اطراف انداختم با دیدن ماشین شراره
ته دلم گرم شد...

حدود یک ساعتی بود که تو راه بودیم این مدت هم هر دو ساکت بودیم

طاقت نیاوردم و پرسیدم :

کجا میریم ؟!

از گوشه چشم نگاه کوتاهی بهم انداخت :

یه جای خوب

چشمامو ریز کردم :

مثلا کجا ؟!

تو گلو خندید :

میفهمی !

حرفی نزدم نگاه مو به بیرون دوختم

#پارت_223

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


با توقف ماشین سرمو چرخوندم متعجب به اطراف نگاه کردم همه جا پر بود از درخت

تا چشم کار میکرد و درخت بود و درخت اب دهنمو قورت دادم

_ اینجا کجاست ؟!

همین طور که کمربندشو باز میکرد گفت :

تو همین جا بمون و اصلا پایین نیا

_ چرا اخه ؟!

_ خواهشا سوال نپرس فقط کاری که میگم رو انجام بده!

و بعد پایان حرفش از ماشین پیاده شد

کمی صبر کردم تا دور شه. یعد تند گوشی مو برداشتم شماره شراره رو گرفتم

_ شراره این مرتیکه رفت چیکار کنم ؟!

_ هیچ کاری نکن بقیه ش با من

_ اوکی مراقب خودت باش

_ باش

گوشی رو قطع کردم و منتظر موندم بیینم چه اتفاقی میوفته

نمیدونستم اون مدارک چیه که همه دنبالشن. ولی اگه انقدر مهمه پس چرا ارش حرفی بابتش نزد؟!

محکم کوبیدم تو سر خودم اخه به من چه کارای آرش اه

نمیدونم چقدر تو ماشین نشسته بودم که یهو کیوان از پشت درخت بیرون اومدم

یه کیف چرم مشکی هم دستش بود. با دو اومد سمت ماشین و سوار شد و ماشین رو روشن کرد

_ چی شده ؟!

کیف رو پرت کرد رو صندلی عقب

گازشو گرفت و پر سرعت روند

_ چیزی نیست !!

#پارت_224

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

( صبح روز بعد )


_ چیییییییییییییی ؟!

دستشو رو گوشش گذاشت :

هیس چته

_ یعنی چی که شاهین هم اونجا بود ؟!

شونه ایی بالا انداخت :

نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه همون فرد ناشناس شاهینه

_ وااااا

_والا. اول اینکه با آرش دشمنه توام که اومدی تو شرکت دشمنی شون شدت گرفت

بعد که تو رفتی واسه کار اول گفت کارمند نمیخوام ولی به محض اینکه تو رو شناخت فوری قبولت کرد

خب اینا چه نتیجه ایی داره ؟!

به فکر فرو رفتم. تا حدودی حق داشت

وقتی سکوتمو دید ادامه داد :

اگه میخوای دلیل رفتارهای شاهین بفهمی به اون مدارک فکر کن

_ اون مدارک چی هستن که انقدر مهمن ؟!

_ نمیدونم

نفس عمیقی کشیدم : این بازی کی تموم میشه ؟!

چشمکی زد : تا چند روز دیگه

بلند شد همین طور که بیرون میرفت گفت :

راستی دیگه نمیخواد بری پیش کیوان. خودم حله ش میکنم بشین و به زندگی ت فکر کن

و بعد بدون اینکه اجازه حرفی به من بده از اتاق بیرون رفت

زندگی ؟ من به چی این زندگی فکر کنم ؟ آرش و تینا و خودم ؟

اگه برم سمت آرش و پسم بزنه چی ؟ اگه برم بگه نمیخوام تو رو چی ؟

اگه اخر زندگیم تلخ شه چی ؟ نه نه من اینا رو نمیخوام

من میترسم خیلی هم میترسم

من از اینکه آرش دیگه منو نمیخواد میترسم ...

#پارت_225

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


چند شبانه روز فکر کردم به زندگیم به آیندم به آرش به همه چیم

به جز خودم باید به دخترم فکر میکردم ، نمیخواستم بدون پدر بزرگ شه نمیخواستم اونم زندگیش بخاطر خودخواهی های من نابود شه

اینا رو نمیخواستم پس هر جور که شده باید با آرش حرف بزنم

بهش بگم که دوستش دارم. میخوام همه ی سوتفاهم ها رو برطرف کنم

میخوام بخاطر دخترم و عشقی که به آرش دارم این دفعه کوتاه بیام

اون همه آرش دنبالم اومد این یه بار هم من دنبالش برم

اره میخوام برم عشقمو برگردونم
غرور بسه
خودخواهی بسه
سختی بسه
جدایی بسه

این دفعه نوبت خوشبختیه. این دفعه نوبت اینکه از تاریکی به سمت نور حرکت کنم

میخوام با آرش خوشبختی رو تجربه کنم طوری که هیچ احد و ناسی نتونه ما رو از هم جدا کنه

با فکر کردن به این موضوع لبخند عمیقی رو لبم نشست تند بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم

رفتم سمت اتاق شراره بدون اینکه در بزنم در باز کردم

داد زدم : شرا...

با دیدن شراره که رو تخت بود و داشت دوست پسرشو میب وسید حرف تو دهنم ماسید

با چشمای گرد شده بهشون زل زدم ، اونا هم شوکه زل زده بودن به من

کم کم نگاه مو از صورتشون گرفتم با دیدن بدن ل ختشون جیغ خفیفی کشیدم و تند پشت و رو شدم

هل زده گفتم :

ببخشید من دوست نداشتم بیام اینجا

از هلم نمیدونستم چی بگم. اصلا حرفام باهم جور در نمیومد

همین طور داشتم حرف میزدم که یهو شراره گفت ...

#پارت_226

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ یه جوری شوکه شدی انگار خودت شوهر نداشتی

با شنیدن این حرف دهنم باز موند. چقدر یه ادم میتونه پرو باشه وای

قدرت هیچ حرفی نداشتم و تند از اتاق بیرون اومدم با بسته شدن در

نفسمو بیرون دادم زیر لب فوشی هم نثار شراره کردم

هووف

رفتم سمت اتاق خودم و با تینا مشغول بازی کردن شدم

( دو روز بعد )

_ مهسا مطمئنی ؟!!

سرمو تکون دادم : اره مطمئنم. میخوام این دفعه من برم خوشبختی قدم بردارم

لبخندی زد : مطمئن باش تو یه قدم برداری خوشبختی 2قدم سمتت برمیداره

پر استرس لبخندی زدم :

بلیط گرفتی ؟!

_ اره همه چی اماده ست دو روز دیگه میریم سمت آرش

با شنیدن اسم آرش مثله همیشه قلبم شروع کرد به تند تند زدن. اره عشقم میام سمتت باید بغهمی که ما بچه داریم یه دختر خوشگل

باید بفهمی که من به جز تو با کسی نبودم

با قرار گرفتن دستی رو دستم به خودم اومدم

_ اماده شو مهسا ، همه وسایلتو بردار چه ماله خودت چه ماله تینا رو

بعد اشاره به تینا کرد :
به محص اینکه همه چی رو به آرش گفتی باید شناسنامه هم واسه بچه ت در بیاری

سرمو تکون دادم : اره. اسم منو آرش به عنوان پدر و مادرش چه زیباست !

#پارت_227

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


( امریکا )

ماشین رو تو حیاط خونه قبلی مون پارک کردم رو به شراره گفتم :

تو تینا تو ماشین بمونید من میرم

شراره نگاهی به اطراف انداخت : شاید خونه نباشه !

نگاه مو چرخوندم به ماشینش اشاره کردم : هست نگاه کن

پوفی کشید : بهتر نیست فردا بیایم ؟ اخه امشب یه جوریه اول اینکه در باز بود

دوم اینکه ماشینش جلو در ورودیه. یه خوردع عجیبه

سرمو به نشونه نه تکون دادم :

نه من بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم باید همین امشب ببینمش

_ باشه خودت میدونی. ما اینجا منتظرتیم

سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم نمیدونم چرا دلشوره گرفته بودم

اروم از پله ها بالا رفتم خواستم در بزنم دیدم که در بازه

یاد حرف شراره افتادم

_ امشب خیلی عجیبه !

سرمو تکون دادم که از این فکرای بیخود بیام بیرون در رو باز کردم

اینطوری بهتر بود میتونستم سورایزش کنم با قدمای نامطمئن وارد خونه شدم

همه جا روشن بود. از سالن گذشتم سمت اتاق خواب رفتم

همه ی جای خونه پر بود از سکوت و این صدای پاشنه ی کفشام بود که سکوت رو میشکست

با نوری که از اتاق خواب خودمون میومد حدس زدم که اونجاست

اروم اروم به اتاق نزدیک شدم از شدت ذوقم نمیدونستم چیکار کنم

چشمامو بستم و رو به رو اتاق ایستادم نفس عمیقی کشیدم

ذوق زده چشمامو باز کردم

با دیدن صحنه رو به روم حس کردم روح از بدنم جدا شد ...

#پارت_228

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

با دیدن آرش اون دختره که رو تخت با بدن نیمه لخت بودن حس کردم دنیا رو سرم میچرخه

مشغول ب. وسیدن بودن انقدر عمیق که اصلا حضور منو حس نمیکردن

تمام خاطراتم با آرش جلوه چشمم رژه رفت

راست میگفت منو فراموش کرده. منو از زندگیش انداخته بیرون

اشک تو چشمام سرازیر شد هر لحظه دیدم تار تر میشد

منو فراموش کرد که یه زن دیگه رو به تختش راه داد به همین راحتی فراموشم کرد

پاهام تحمل وزنمو نداشتم. نتونستم تحمل کنم دو زانو رو زمین نشستم. گریه م شدت گرفت

دستمو رو دهنم نگذاشتم که مبدا شکستمو بیینه

حس کردم نفس دارم کم میارم صدای اه و ن اله هاشون کل خونه رو فرا گرفته بود باید هر چی

سریع تر از اینجا میرفتم مگرنه معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد

احتیاج به تنهایی داشتم سرمو بلند کردم دستی به چشماش کشیدم

با دیدن سویچی که رو زمین افتاده بود نیم خیز شدم و سویچ رو برداشتم

بلند شدم تند از اون خونه لعنتی بیرون اومدم

با بیرون رفتن از خونه شراره جلوم ظاهر شد با دیدن صورت پر از اشکم گفت :

چی شده ؟!

بی توجه به شراره نزدیکش رفتم و بوسه ایی رو سر تینا زدم

تند ازشون دور شدم سوار ماشین آرش شدم بی توجه به صدا زدن های شراره

پامو رو گاز گذاشتم از اون خونه لعنتی بیرون اومدم


به سرعت نور تو خیابون ها رانندگی میکردم نمیدونستم کجام فقط فهمیدم که از شهر خارج شدم

مدام صدای اه و ناله هاشون تو گوشم بود. صحنه ب. وسیدنشون

حرفای آرش

با صدای بوق ماشینی تند از فکر بیرون اومدم. با دیدن ماشین رو به روم مغزم هنگ کرد نفهمیدم چیکار کنم

پامو رو ترمز گذاشتم ولی کار نمیکرد تموم بدنم از ترس میلرزید. بازم کارمون تکرار کردم

ولی بازم ترمز نگرفت. با دیدن ماشین رو به رو که هر لحظه نزدیک تر میشد

تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که فرمون رو بچرخونم

و چرخوندن فرمون مساوی با پرت شدن من از دره شد ...

#پارت_229

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

*سوم شخص*

_ زود باش دیگه

_ صبر کن چند لحظه

بعد از پایان کارش از زیر ماشین بیرون اومد لباساشو تکوند و لبخند شیطنت امیزی زد :

فردا آرش خان به درک متوالی میشه !

و بعد پایان حرفش هر دو زدن زیر خنده و تند از خونه خارج شدن

شراره نگران بودتند تند شماره مهسا رو میگرفت دلشوره امانشو بریده بود ، نگران دوستش بود

زیر لب زمزمه کرد:

نمیدونم چی به مهسا گفتی آرش خان ولی اگه بلایی سر مهسا بیاد روزگارتو سیاه میکنم

پایان حرفش مساوی شد با زنگ خوردن گوشیش خوشحال از اینکه مهساست تند تلفنشونو جواب داد

_ بله ؟!

با صدای مردی که گفت شما با خانوم راد چه نسبتی دارید ته دلش خالی شد
_ دوستشم

_ لطفا هر چه سریع تر به بیمارستان مراجعه کنید. وضعیت خانوم راد وخیمه !

حس کرد دنیا رو سرش میچرخه. نتونست وزنشو تحمل کنه و دو زانو زو زمین افتاد

و در ان طرف آرش که مست بود نالید :

مهسا میخوام فقط واسه من باشی

دخترک با شنیدن اسم مهسا دستش رو لباسش خشک شد شوکه به آرش زل زد

آرش گیج نگاهش رو به دخترک دوخت با دیدن دختری که رو به روش بود سرشو عقب برد

متعجب گفت :

تو اینجا چیکار میکنی ؟ مهسا کو ؟!

_ مهسا دیگه کیه ؟ حالت خوبه ؟!

آرش دستشو رو شقیقه اش گذاشت فشاری به سرش وارد کرد

با فکر اینکه میخواست چیکار کنه با چشمای به خون نشسته سرشو بلند کرد و با صدای بلندی رو به دختره گفت :

برو بیرون از خونه ی من گمشو بیرون

دخترک مات بهش نگاه میکرد

وقتی دید کاری از دخترک برنمیاد تند بلند شد دست دخترک رو گرقت و از اتاق پرت کرد بیرون

در محکم بست مشتی به در کوبید و داد زد :

من احمق داشتم چیکارررر میکردم اخه چیکاررررر

#پارت_230

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


( شراره )

نمیدونم چقدر بود که رو زمین نشسته بودم هنوز تو شوک حرفایی بودم که پشت تلفن شنیدم

با گریه ی تینا به خودم اومدم تند رفتم سمت ماشین و تینا رو بغل گرفتم

چرخیدم که نگاه م خورد به یه دختر

نیمه بر. هنه بود نگاه کوتاهی به من انداخت و تند از خونه خارج شد!

این دختر کی بود ؟ اینجا چیکار میکرد ؟

نکنه مهسا اینو با آرش دیده. وای اره

همراه با تینا وارد خونه شدیم بلند اسم آرش رو صدا زدم

طبقه پایین که نبود حتما بالاست

از پله ها بالا رفتم بازم صداش زدم ولی دریغ از جواب دادن

با نوری که از اتاق مشترکشون میومد فهمیدم اونجاست

پا تند کردم پشت در ایستادم دو تقه به در زدم چند لحظه نگذشت که چهره عصبیش جلوم قرار گرفت

انگار فکر کرد همون دخترست ! چون وقتی منو دید دهنش باز موند

نگاهی به من نگاهی به تینا انداخت

_ تو اینجا چیکار میکنی ؟!

از سر وضوعش فهمیدم مسته نمیتونستم اینجوری چیزی بهش بگم

_ سریع برو یه دوش اب سرد بگیر تا بهت بگم !

گنگ تو چشمام نگاه کرد نمیدونم چی دید که بدون هیچ حرفی راه حموم رو پیش گرفت

پشت در نشستم و تینا رو بغل گرفتم و اروم گفتم :

عزیزدلم واسه مامانت دعا کن. دعا کن حالش خوب شه

با صدای آرش بلند شدم

لباس راحتی پوشیده بود و موهاشم نم دار بود مستی تقربیا از سرش پریده بود

لبمو با زبون تر کردم و شروع کردم به گفتن اتفاقات چند ساعت پیش

بعد پایان حرفام با صورتی که پر از اشک بود منو کنار زد و تند سمت پله ها رفت

پشت سرش رفتم ...


با رسیدن به بیمارستانی که مهسا اونجا بوط تند از ماشین بیرون اومدیم. ارش سرایسمه از پرستارها سراغشو میگرفت

با فهمیدن اینکه اتاق عمله. سمت اتاق عمل رفتیم

_ من احمق چرا باید همین امشب مست میبودم ها ؟! چرا اخه ؟ چرا این سرنوشت کوفتی با ما این کار رو میکنه !

ایستاد پوزخندی زد :

چطور کیوان بهش اجازه داده که مهسا بیاد پیش من ؟!

نگاه مو ازش گرفتم. انگار داشت یه تینا نگاه میکرد پوزخندی زد :

چطور اجازه داده بچه حر...

پریدم وسط حرفش :

حرف دهنتو بفهم آرش. این یچه هیچ گناهی نداره فقط داره قربانی خودخواهی تو مهسا میشه !

_ این بچه به من چه ربطی داره ؟!

حرصی گفتم :

این بچه ی خودته احمق ...

#پارت_231

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


_ چی گفتی ؟

شونه ایی بالا انداخت : میگم بچه ی توعه !

ابرویی بالا انداخت : کی ؟

از این همه گیج بودنش کلافه شدم عصبی گفتم :

تینا بچه توعه !

هنگ کرده بهم نگاه کرد سری تکون دادم و کنارم اشاره کردم :

بیا بشین همه چی رو برات تعریف کنم !

سری تکون داد و کنارم نشست. شروع کردم به گفتن همه ی ماجرا ...


بعد از گفتن همه ی ماجرا تینا رو از بغلم گرفت و بوسه ایی رو صورتش نشوند و اروم گفت:

دختر خوشگلم !

همین طور که مشغول نوازش تینا بود در اتاق عمل هم باز شد هر دو سراسیمه بلند شدیم و رفتیم سمت

دکتر ، دکتر خسته کلاه شو در اورد نگاه کوتاهی به ما انداخت

اب دهنمونو پر صدا قورت دادیم. از قیافه ش معلوم بود که خبرای خوبی نداره

_ چی اقای دکتر حال خانومم چطوره ؟

نفسشو بیرون داد :

ما هر کاری که تونستیم انجام دادیم خانومتون الان تو کما هستند متاسفانه ضربه بدی به سرش وارد شده

باید توکلتون بخدا باشه !


( آرش )


_ یعنی چی ؟ یعنی چی که باید توکلتون بخدا باشه ؟ تو چرا اینجا وایستادی واسش کاری انجام نمیدی ؟!

دستشو بالا اورد : درک میکنم سخته. ولی ببشتر از این کاری از دست ما بر نمیاد

و با قدمای بلند از کنارمون رد شد شراره تینا رو ازم گرفت

رو صندلی نشستم دستمو رو سرم گذاشتم

_ نه خدا ازم نگیریش خواهش میکنم بعد این همه سختی ازم نگیریش

#پارت_232

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


روزهای پی هم گذشت مهسا بدون هیچ حرکتی رو تخت افتاده بود

دعا های ما هم فایده ایی نداشت ! از پشت شیشه بهش نگاه کردم

صورت رنگ پریده ، لبای سفید ، چشمای خوشگلشم که بسته بود

نفس عمیقی کشیدم :

خدایا مهسا رو به منو دخترم برگردون خواهش میکنم

چشمامو بستم قطره اشکی رو گونه م چکید. نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم که صدای بوق دستگاه ها بلند شد

با ترس چشمامو باز کردم با دیدن وضعیتش بلند یاخدایی گفتم

زنگ خطر رو زدم دکترا و پرستارا تند وارد سالن شدن سمت اتاق مهسا رفتن

خواستم پشت سرشون برم که پرستاری جلومو گرفت :

کجا اقای محترم همین جا وایستادید !!

و بعد در رو بست

تند رفتم پشت شیشه دستگاه شوک برداشتن

چشمامو رو هم گذاشتم و دستمو رو قلبم :

مهسای من تنهام نذار، بخاطر من نشده بخاطر تینا

تورو به عشقمون قسم ترکم نکن من بدون تو میمیرم ! خانوم خوشگلم توروبه جون هر کس که دوست داری ترکمون نکن

قول میدم اذیتت نکنم ! قول میدم یک لحظه هم ترکت نکنم. من گوه خوردم که گفتم فراموشت میکنم

اخه کی رو دیدی بتونه از زندگیش بگذره که من دومیش باشم. عروسکم چشمات رو باز کن

خواهش میکنم !

صورتم پر از اشک بود برام مهم نبود که فردا اسمم میره تو تیتر روزنامه ها

برام مهم نبود که بقیه گریه مو ببینن. اینا هیچ کدوم مهم نبود

من در این روز حاظرم کل زندگی مو بدم که فقط برگرده حالش خوب باشه !

حاظرم همه چی مو بدم که بازم باهاش باشم. همه چی رو ...

چشمامو باز کردم. باز شدن چشمای من مساوی شد با ....

#پارت_233

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

بازشدن چشماس من مساوی شد با تپیدن قلب مهسا

لبخند رضایت بخشی رو لبم نشست اروم زمزمه کردم :

خدایا شکرت

کمی بلند تر :

خدای شکرت

باز کمی بلند تر :

خدایا هزار بار شکرت

بار اخر خیلی بلند گفتم :
خدایا شکرت که عشقمو بهم برگردوندی شکرت !

از خوشحالی رو پای خودم بند نبودم دکترا اومدن بیرون

رو به رو دکترش ایستادم :

اقای دکتر حالش خوبه ؟!

_ سری تکون واقعا معجزه نازل شد خانمتون به زندگی برگشتن فقط کمی زمان میبره که اعلام حیاتی شون نرمال شه

_ خدا روشکر ... میتونم ببینمش ؟

_ نه فعلا صبر کنید

ناچار سری تکون دادم و شروع به لحظه شماری کردم واسه باز کردن چشماش

( چند ساعت بعد )

_ چی شده شراره ؟!

_ الان وکیلت زنگ زد گفت که کیوان و حسام و یاشار رو دستگیر کردن

با شنیدن این حرف چشمام برقی زد :

جدی ؟ کی ؟ خب حسام و یاشار اعدام میشن ؟ کیوان چی ؟!

پوفی کشید : اروم تر، اره قاضی که گفته هر چی سریع تره اعدام شن. کیوان هم یه 20سال اب خنک داره فقط میمونه شاهین و نگین !

با شنیدن اسم شاهین اخمی رو پیشونیم نشست :

اون مرتیکه حروم زاده به چه حقی با زندگی م این کار رو کرد ؟ اشغال عوضی

_ خودتو حرص نده پلیس امریکا دنبالشونه اون دوتا رو بگیره هر دو زنده زنده چال میکنه

پوزخندی زدم : امیدوارم

مکثی کرد و گفت ...

#پارت_234

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

_ لیلا داره میاد امریکا

لبمو با زبون تر کردم : باشه !

چند دقیقه ایی حرف زدیم و گوشی رو قطع کردم بلند شدم از پشت شیشه به مهسا نگاه کردم

زمزمه کردم :

همه دشمنامون رفتند و نابود شدن حالا ما هستیم بیدار شو عشقم بیدار شو که باهم سمت نور قدم برداریم

من و تو و تینا یک زندگی عالی !


( روز بعد )

از ذوق اینکه مهسا به هوش اومده رو پام بند نبودم بعد لباسایی که پرستار بهم داد وارد اتاق شدم

نگاهشو بهم دوخت اول کمی گیج بهم نگاه کرد بعد با اخم غلیطی نگاهشو ازم گرفت

حدس زدم خاطرات اون شب لعنتی یادش اومده نزدیکش شدم

رو صندلی نشستم دستشو گرفتم

خواست دستشو بکشه نذاشتم و محکم تر دستشو گرفتم و اروم گفتم :

خانوم من چرا قهر کرده ؟!

سرشو چرخوند : خانوم تو من نیستم. خانوم تو همون که اون شب بغلت بود

از حسودیش خندیدم و اروم گفتم :

قربون قهر کردنت برم به جون خودم اون شب من مست بودم و بعد رفتن تو من پرتش کردم بیرون

با اخم گفت : یعنی منتظر شدی من بیوفتم بمیرم بعد پرتش کنی بیرون ؟

_ زبونتو گاز بگیر تو غلط میکنی بمیری بعدشم من مست بودم و وقتی به خودم اومدم پرتش کردم بیرون

نگاه کوتاهی بهم انداخت چیزی نگفت

اروم گفتم :

خانومم وقتشه که کل ابهامات رو برطرف کنیم وقتشه که باهم حرف بزنیم و تمام سوتفاهم ها رو برطرف کنیم

انتظار داشتم باز بدخلقی کنه اما در کمال تعجب گفت :

باشه !

لبخندی زدم و بوسه ایی رو دستش نشوندم ...

#پارت_235

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙

_ آرش

_ جون دلم

لبخندی زد ، لبخندی زدم. لبشو با زبون تر کرد و گفت :

چرا کیوان این کار رو کرد ؟!

با یاد اوری کیوان اخمی رو پیشونیم نشست :

بهتر نیست در موری گذشته حرف نزنیم ؟ بهتر نیست در مورد ادمای بد زندگیمون حرفی نزنیم ؟

متفکر گفت : اره راست میگی

دستمو سمت موهاش بردم و گفتم :

مهسا چرا بهم نگفتی حامله ایی ؟!

_ شراره همه چی رو بهت گفت ؟!

_ اره عزیزم ...

_ خب حالا جواب سوالمو بده

من من کنان گفت :

خب من زمانی فهمیدم حامله م که تمام کارای دادگاه تموم شده بود بعدشم اون عکسا رو دیده بودم عصبی بودم از دستت

پنهون کردن حاملگیم توسط شراره بود ، نمیدونم به دادگاه چی گفت

_ عجب !

_ از دستم ناراحتی ؟!

بوسه ایی رو دستش زدم : نه عمرم نه جونم. اینا همش حکایت الهیه حتما یه حکتمی توش بوده که این اتفاقات افتاد

شاید دلیلش اینکه ما بتونیم همه رو شکست بدیم از تاریکی ها بگذریم و به سمت نور حرکت کنیم

به لباش زل زدم از رو صندلی بلند شدم خندید و نگاهشو دوخت به لبام

اروم اروم نزدیکش شدم و با یه حرکت لبمو گذاشتم رو لبش

بوسه مون سرشار بود از دلتنگی ، عشق

نمیخواست اذیت شه

به هر سختی که بود از لباش دل کندم نفس نفس زنان گفتم :

چقدر دلتنگ لبات بودم ! خوش طعم ترین لبای دنیا رو داری

ایشی کرد :

یه جوری میگی خوش طعم انگار با همه ی زنا لب گرفتی !

انقدر جمله شو با مزه گفت که قهقه مون بلند شد...

#پارت_236

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙


( 4سال بعد )

( مهسا )

داد زدم : آرش ، تیناااااا

هیچ صدایی ازشون بلند نشد متعجب کل خونه رو دنبالشون گشتم ولی خبری از اون دوتا نبود

معلوم نیست پدر و دختر کجان ! عجیااا

حدس که حیاطن ، راه افتادم سمت در ورودی خواستم برم بیرون که یه فلش رو زمین توجه مو جلب کرد

راه سالن رو پیش گرفتم چندتا فلش دیگه دیدم. فلش ها رو دنبال کردم

با رسیدن به سالن ابرویی بالا انداختم : وا در اینجا رو کی بسته !

تند در رو باز کردم باز شدن در همراه شد با ترکیدن بادکنک و دست و جیغ

از ترس جیغ خفیفی کشیدم و به عقب برگشتم شوکه دستمو رو دهنم گذاشتم

با خوندن تولدت مبارک لبخندی زدم بهشون نگاه کردم

مامان لیلا یه گوشه وایستاده بود. شراره و شوهرش کنارش

چند از بچه های شرکت هم بودن با دیدن آرش که تینا رو بغل گرفته بود لبخندی زدم و از همشون تشکر کردم

بعد کمی رفص خوشگذرنی نوبت به کادو ها رسید

دل تو دلم نبود ، نوبت به نوبت کادو ها رو دادن تا اینکه نوبت به آرش رسید

نزدیکم اومد رو به روم ایستاد از رو میز جعبه ایی برداشت بازش کرد

و گردنبدی بیرون اورد با دیدن گردنبد چشمام برق زد

فاصله مون پر کرد و گفت :

وقتی این گردنبد رو دیدم یاد زندگیمون افتادم. زندگی که پر از غم و غصه ولی خوشبختانه پایان خوشی داشت

نوشته رو گردنبد رو خوندم : نور در تاریکی

نور در تاریکی رو با طلا سفید نوشته بودن و رو پلاک اول اسمون بود خیلی قشنگ بود

مثله خودش گفتم : درست مثله پایان زندگیمون که نوری بود تو تاریکی

بوسه ایی رو پیشونیم زد

پشت و رو شدم که گردنبد رو ببنده. دل تو دلم نبود که خبر رو بهش بگم

تند سمتش برگشتم رو پاشنه پا بلند شدم :

اگه بهت بگم قرار تا چند ماه دیگه دوباره پدر شی چیکار میکنی ؟

سرشو عقب برد : حامله ایی ؟!

چشمکی زدم : با اجازه اقامون

ذوق زده خندید و از رو زمین بلند کردم

و شروع کرد به چرخوندنم داد زد :

ای اقا به فدات عزیز دلم

تو که باشی معجزه ایی در من رخ میده به نام آرامش ☺ ️❤ ️
پایان
تاریخ : 15.1.97
#مونا.ع🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 🌻 خوب دوستان اینم رمان نور درتاریکی تموم شد،امیدوارم خوشتون اومده باشه،اگه غلط املایی وناقص بود به بزرگیتون ببخشیددوستای گلم،خوشحال شدم که بامن همراه بودید،با رمان بعدی که اسمش مدیوم هست همراه باشید😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 😘 ❤ ❤ ❤ ❤ ❤ ❤

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

Loading...