نرم‌افزار اندروید ویسگون مستقیم بازار

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت ...

هیچکسان ۳ امروز آخرین روز ساله.مثه قدیما دیگه برای عید ذوق و شوقی ندارم ولی از حال و هواش خوشم میاد.خوشحالم از اینکه هنوز تو خونه ی بابام زندگی نمی کنم.یکی از جنبه های مثبت زندگی م همینه.آزادی ای که الان دارم رو به هیچ وجه تو خونه ی پدر ...

۲۲ آذر 1397
350K
هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار ...

هیچکسان ۲ نیم ساعتی گذشت...دیگه حوصله نداشتم بمونم.با مسعود خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون.به خونه رسیدم و از ماشین پیاده شدم تا ماشین رو توی حیاط پارک کنم.متوجه شدم که یه نفر کنار تیر برق جلوی خونه ایستاده.چون هوا تاریک بود دقیقا نتونستم چهره شو ببینم.قد بلندی داشت...هیکلش ...

۲۸ آبان 1397
226K
هیچکسان ۱ وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب ...

هیچکسان ۱ وسط اتاق دراز کشیده بودم و داشتم به پنکه سقفی نگاه می کردم.بچه که بودم همیشه می ترسیدم پنکه بیفته روی کله م و مغزم متلاشی بشه...یادش بخیر.الان فکر می کنم که عجب خری بودم! منتظر سورن بودم تا بیاد مثلا با هم درس بخونیم.البته نزدیکای عید نمیشه ...

۲۵ آبان 1397
179K
ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که ...

ستایش غلتی روی تخت زد و با لبخندی که روی لب داشت بهم خیره شد: -میدونم اگه بخوای میتونی از پسش برمیای اما یادت نره که نیما خیلی سختگیره،شخصیت مغروری داره،بشدت مقرراتیه و چیزه که خیلی مهمه بهت بگم اینه که تا دلت بخواد وسواسیه،این یعنی کــــــارت دراومـــــده است،رو مسایلی ...

۲۵ آبان 1397
483K
در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که ...

در همسایگی گودزیلا 6 چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟!!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که غم توش موج می زدگفت:رهاعزیزم...تو...تونمی تونی بامابیای لندن!!رسماً هنگ کرده بودم!!یعنی چی؟؟!!برای چی نمی تونم ...

۱۵ شهریور 1397
184K
در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما ...

در همسایگی گودزیلا 5 باهم وارد کافی شاپ شدیم.غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن!!!مرده شور گودزیلارو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟!!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما اومد وبارادوین وامیر دست داد.به من و ارغوان هم سلام کرد.لبخندی زدو روبه رادوین گفت:به!!!چه ...

۹ شهریور 1397
204K
در همسایگی گودزیلا 3 آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!آرتان گردنش کج ...

در همسایگی گودزیلا 3 آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟!ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و !لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازالانم تایم می گیرم!تا 20دیقه دیگه باید تموم شده باشه!آرتان گردنش کج کردوخواست جواب ارغوان بده که سارا ازآشپزخونه اومد بیرون.با دیدن آرتان لبخندی زدوبهش نردیک شد.بالحن ...

۹ شهریور 1397
147K
قسمت 4 در همسایگی گودزیلا 4 ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟شیدا ...

قسمت 4 در همسایگی گودزیلا 4 ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه چرت نگو!!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها!!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟شیدا باگریه گفت:شهاب بایکی دگیه رفیق شده.دیگه بهم زنگ نمی زنه، جواب تلفنام و نمیده...دیگه دوسم ...

۵ شهریور 1397
136K
در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه ...

در همسایگی گودزیلا 2 خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟!ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟!- هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه!ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حالا چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه روزانه باشه؟!خندیدم و بالحن لاتی مخصوص به خودم گفتم:دِ نَ دِ نمیشه!من کلاً با روز ...

۵ شهریور 1397
170K
در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه ...

در همسایگی گودزیلا 1 خب دوستای گلم،اینم ازمقدمه رمان : یکی تویی و یکی من... با این ماه که هنوز هم این شهر را تحمل می کند... همین سه تا بس است.. حتی اگر ماه هم نبود... من قانعم... به یک تو و یک من.. مگر میان تو و ماه ...

۵ شهریور 1397
219K
#پارت_271 کمتر از دو،سه دقیقه صدای ظریف طناز به گوشم رسید. با شک از جایم بلند شدم که اورا کنار حسام و سهیل دیدم... اولین چیزی که به ذهنم امد را به زبان اوردم... __چقدر ...

#پارت_271 کمتر از دو،سه دقیقه صدای ظریف طناز به گوشم رسید. با شک از جایم بلند شدم که اورا کنار حسام و سهیل دیدم... اولین چیزی که به ذهنم امد را به زبان اوردم... __چقدر دلم برات تنگ شده بود! با قدم های خانومانه و منظم مقابلم ایستاد . نم ...

۱ شهریور 1397
249K
#پارت_231 _متاسفانه یا خوشبختانه فریبا !! روی مبل تک نفره روبه روی سروش نشستم و دست هایم را در هم قلاب کردم _چرا تا به حال چیزی در موردش بهم نگفته فقط گفته بود راه ...

#پارت_231 _متاسفانه یا خوشبختانه فریبا !! روی مبل تک نفره روبه روی سروش نشستم و دست هایم را در هم قلاب کردم _چرا تا به حال چیزی در موردش بهم نگفته فقط گفته بود راه حل فرارش با من پیدا کردن فندکه میتونست یه اشاره به اون دفترچه بزنه! +میتونم ...

۲۹ مرداد 1397
133K
#فندک_طلایی #پارت_1 با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید پیچیدم و با لبخند کوچکی به دست دختر 15_16 ساله مقابلم دادم . امروز روز پدره ، روزی که سه ...

#فندک_طلایی #پارت_1 با وسواس و دقت زیاد ربان بنفش رو دور دسته گل رز سفید پیچیدم و با لبخند کوچکی به دست دختر 15_16 ساله مقابلم دادم . امروز روز پدره ، روزی که سه ساله جشنش رو تو بهشت زهرا میگیرم ! گل هایی که هر سال میبرم با ...

۹ مرداد 1397
67K
#پارت_191 🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙 چند لحظه بعد صداش به گوش رسید _ بیا تو در رو باز کردم نگاهی به کل اتاقش انداختم با دیدن شراره که رو صندلی چوبی نشسته بود ...

#پارت_191 🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (2) 🌙 چند لحظه بعد صداش به گوش رسید _ بیا تو در رو باز کردم نگاهی به کل اتاقش انداختم با دیدن شراره که رو صندلی چوبی نشسته بود در رو بستم بهش نزدیک شدم _ صبح بخیر از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت ...

۲۷ اردیبهشت 1397
22K